نوشته شده در زنان توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

…نامکرر است (در معرفی کتاب زنان ناشکیبا) – شیدا نبوی

نوشته جایلی امادو اَمَل ـ برنده جایزه گنکور دبیرستانیها. پاریس. انتشارات مانوئل کولِّا. ۲۰۲۰. ۲۴۰ صفحه*.

رمان زنان ناشکیبا، چهارمین کتاب خانم جایلی امادو اَمَل، متولد سال ۱۹۷۵است، نویسنده اهل کامرون است و برای همین کتاب، نامزد جایزه ادبی گنکور ۲۰۲۰، و برنده جایزه همین سال گنکور دبیرستانی ها در فرانسه شد. گنکور ادبی مهمترین جایزه ادبی فرانسه است که بیش از صد سال سابقه دارد. گنکور جوایز جنبی مختلفی از جمله در زمینه های شعر، اولین رمان، داستان کوتاه، و زندگینامه نویسی دارد. گنکور دبیرستانی ها نیز در زمره جوایز گنکور است که برای انتخاب برنده آن، اعضای آکادمی گنکور، دوازده اثر ادبی نامزد خود را به دو هزار دانش آموز دبیرستانی می دهند و آنها پس از خواندن و بحث روی کتاب ها، برنده آن سال را انتخاب می کنند.

خانم امادو اَمَل، علاوه بر گنکور دبیرستانی ها در فرانسه، در سال ۲۰۱۹ دو جایزه در آفریقا دریافت کرده است: جایزه “بهترین نویسنده آفریقائی” و نیز جایزه “اُورَنج کتاب” برای نویسندگان فرانسوی زبان آفریقا. این زن مبارز آفریقائی در زمینه حقوق زنان و آزادی و برابری آنان مبارزه می کند و خود بنیانگذار “انجمن زنان ساحل” است (ساحل نامیست برای کشورهائی که در نواری از شرق به غرب بین اقیانوس اطلس و دریای سرخ قرار دارند، کشورهائی مثل سنگال، موریتانی، کامرون، نیجریه، سودان و اریتره). سه کتاب قبلی این نویسنده نیز به زندگی و مشکلات و مصائب زنان اختصاص دارد.

زنان ناشکیبا، روایت زندگی سه زن است از فامیلی در شهر “ماروا” در شمال کامرون، از عشایری که در شهرها ساکن شده اند و به تجارت پرداخته اند و در زمره مالداران و ثروتمندان بشمار می روند اما همچنان به سنت های عشیره ای و احکام اسلامی اعتقاداتشان سخت پایبندند. سه داستان، داستان هائی به هم پیوسته از زندگی سه زن قربانی ازدواج اجباری، خشونت و بی حرمتی و تجاوز به حقوق انسانی زن، و محکوم به تحمل زندگی با زنان قبلی و بعدی شوهران خود، شوهرانی به انتخاب مردان فامیل، اعم از پدر و عمو و برادر ووو… زنانی که حتی اجازه شکایت و ابراز نارضائی نیز ندارند.

اِعمال خشونت بر زنان و بی حقوقی آنان، موضوع تازه ای نیست ولی شنیدن آن همچنان از هر زبان که باشد “نامکرر است”. سالهاست در این باره بحث می شود و مبارزات زنان در این زمینه در همه جای دنیا برقرار است، مبارزاتی که هنوز هم پایانی ندارد. زنان چه در جوامع پیشرفته و چه در جوامع بسته و دور از ضوابط امروزی ترقی و آزادی خواهی و بویژه در جوامع اسلامی، از عدم تساوی حقوق و بی حرمتی دور از شأن انسان آزاد رنج می برند. و البته که هرچه جامعه عقب مانده تر، محدودیت و فشار و سرکوب زن شدیدتر. هر روز بیشتر می شنویم و می خوانیم که در جای جای عالم چه بر زنان می گذرد. هنوز هم باید از حقوق و آزادی زنان حرف زد و صدای “زن” را به گوش همه، حتی زنان بیخبر یا بی اعتنا به آن، رساند.

خانم امادو اَمَل، خود در هفده سالگی ازدواج کرده و تمام مشکلات زندگی زنان در این منطقه را تجربه کرده است. او در کتاب خود زندگی زنان در یک جامعه مسلمان آفریقائی را به قلم می آورد. جامعه ای که در آن مرد مطلق العنان است، حق دارد زنان متعددی را، هر کِه را بپسندد و میلش بکشد، به همسری برگزیند و زن مجبور است تحت قیمومت و ریاست و رهبری همسر قبلی بار زندگی مشترک اجباری و بی حقوقی مطلق را بدوش بکشد. در رمان زنان ناشکیبا، احساسات به زنجیر کشیده شده، و تحقیر و تحمل سکوت را می بینیم. این رمان چند صدایی سرنوشت “راملا” دختر هفده ساله ای است که دوست دارد بعد از دبیرستان هم به تحصیلاتش ادامه دهد و برای خود کسی بشود، عاشق است و نقشه هائی برای آینده در سر دارد. اما مردان خانواده عشق او را به نامزدی که دوستش دارد نادیده می گیرند و او را مجبور به ازدواج با شوهر “صفیرا”، مردی ثروتمند و صاحب مال و منال، می کنند. مردی همسن پدر راملا، تاجری متمول و طرف معامله عموی این دختر که راملای هفده ساله را در مراسمی در مدرسه دخترانه می بیند و خواستار او می شود. همین مردان، “هندو” خواهر کوچکتر او را نیز وادار به همسری پسر عمویش می کنند، جوانی لاابالی و بی قید و بند که پدر به امید اصلاح، برادرزاده کم سن و سال خود را به عقد او در می آورد.

جابجای کتاب، می خوانیم که خانواده، فامیل و در واقع اجتماع و مهم تر از همه، شوهران، چه توقعاتی از “زن” دارند و چه وظایفی برای او قائلند. “زن” اصلاً عضو جامعه نیست. فقط باید در خدمت “مرد” باشد و نیازهای او را برآورد و برای خوشبختی او بکوشد.

نویسنده، رمانی حیرت انگیز درباره مسئله خشونت علیه زنان ارائه می دهد. در داستان او با رفتارهائی ویژه و گاه حیرت آور از زنان آشنا می شویم؛ ترفندهای غریب زنانه برای جلب توجه و محبت بیشتر مرد، بکار بستن حیله هائی برای خوار و کوچک کردن بیشتر هوو، حسادت و احساسات سرخورده زنانه، و هزاران دسیسه و ریزه کاری دیگر؛ وقتی که مجبور باشی مثل صفیرا عشق خود را با دیگری تقسیم کنی و حق نداشته باشی حتی آهی بلند بکشی. یا وقتی مثل هندو، زیر دست و پای “مبارک”، شوهری میخواره و معتاد و زنباره لِه بشوی و حق اعتراض نداشته باشی.

در این سنت، همسر قبلی و به عبارتی هووی بزرگ تر را که مجبور است همه چیز را بپذیرد با ترّهاتی از این قبیل که “تو بزرگ تر خانه هستی” … “تو باید زندگی را به او یاد بدهی” … “هیچ چیز از قدر و احترام تو نمی کاهد” … “در حقش مادری کن” … “خواهرش باش” … به سکوت وامی دارند تا احساسات خود را خفه کند، همه تحقیرها را تحمل کند و برای پوشاندن حسادت خود نسبت به رقیب و راندن او از صحنه و دفاع از زندگی مشترک و عشق و علاقه همسرش، به انواع ترفندها و جادو و جنبل های عجیب و غریب متوسل شود و در این راه از هیچ حیله و نیرنگی فروگذار نکند؛ دست به دامن رمال ها و فالگیرها شود و زیورآلات و جواهراتش را بفروشد تا دستمزد فریبکاری های آن ها را بدهد، هرچه آن ها می گویند به مرد بخوراند تا محبتش را در انحصار خود درآورد، و حتی از صندوق شوهرش پول بردارد و هووی بیگناه را دزد جلوه دهد.

تحمل! تحمل و تحمل. و این تنها توصیه ای است که اطرافیان مدام در گوش زن ها می خوانند، زیرا در ذهن آنان همه این ها خواست خداست و هرچه بر خلاف آن، غیرقابل تصور است. ضرب المثلی آفریقائی می گوید: “عاقبت تحمل، آسمان است”. اما این آسمان می تواند به جهنم تبدیل شود.

آیا می توان این زنان را که در جستجوی یک زندگی درخور انسان آزاد هستند محکوم کرد؟ باز هم می توان گفت زنان حسودند، حیله گرند، و خرافاتی؟ این زنان چگونه می توانند خود را از این همه مشقت رها کنند؟

ترجمه بخش های کوتاهی از این سه روایت را در زیر می خوانیم:

راملا

“تحمل، دخترهای من! “مونیال“! این تنها معیار و تنها ارزش ازدواج و زندگی است. این تنها ارزش واقعی مذهب ماست، رسوم ما، “پولاکو”. آن را در تمام زندگی آتی خود به کار ببندید. آنرا در قلب تان حک کنید. در ذهنتان تکرار کنید. مونیال! هرگز نباید آنرا فراموش کنید”. پدرم این ها را با صدائی خشک و گرفته خطاب به ما می گوید.

سرم پائین است، دستخوش احساسات شده ام. عمه هایم هندو و مرا به اتاق پدرم آورده اند. در بیرون، هیجان ناشی از این دو ازدواج همزمان اوج می گیرد. اتومبیل ها آماده اند. اقوام دامادها بی صبرانه منتظرند. در این فضای جشن و شادی بچه ها هیجان زده در اطراف اتومبیل ها می رقصند و جیغ و داد می کنند. خواهران کوچکتر ما، بی خبر از اضطراب درونی ما، کنارمان هستند. به ما غبطه می خورند، خواب روزی را می بینند که خودشان هم ملکه چنین جشنی باشند. عودنوازان و تنبورزن ها، خوانندگان را همراهی می کنند. با صدای بلند شعرها و ترانه هایی در مدح خانواده و دامادهای جدید می خوانند.

پدرم، روی راحتی مخصوصش نشسته است. با آرامش و به آرامی چای میخک می نوشد. عموهایم، “هایاتو” و “اومارو” و چند دوست نزدیک هم آنجا هستند. این مردها به خیال خود می خواهند آخرین توصیه هایشان را در مورد وظایف زنانه ما برایمان برشمارند و با ما خداحافظی کنند ـ می خواهند برای ما آرزوی برکت کنند و ما را از نعمت آن بهره مند کنند.

مونیال، دخترهای من! تحمل یک فضیلت است. خدا صبوران را دوست دارد” پدرم این را تکرار می کند، به آرامی و با خونسردی. “امروز من وظایف پدری خود را در حق شما تمام کردم. شما را بزرگ کردم، گذاشتم درس بخوانید و باسواد شوید، و اینک شما را به مردانی مسئول می سپارم. حالا شما دخترهای بزرگی هستید، بلکه زنانی! از این پس زنان شوهرداری هستید و باید احترام همسرانتان را نگه بدارید”.

به شنل روی دوشم نگاه می کنم… چقدر مناسب اندام من است، یک “الکیبار” فاخر و زیبا. من و خواهرم هندو، جلوی پای پدرم نشسته ایم، روی یک فرش قرمز که با رنگ تیره پیراهن های ما تضاد دارد. احاطه شده بین عمه هایمان در نقش ساق دوشان عروس. مثل همه عروسی ها، “گوگو نِی نِه” و “گوگو دیا” و همه خادمان شان با تمام قوا سعی می کنند احساسات خود را پنهان کنند. تنها فین فین های ضعیفشان سکوت را می شکند. اشک چین و چروک های عمیق صورتشان را پر می کند. اما چشم های سرخ شده خودشان را پنهان نمی کنند. با نگاه کردن به ما، عروسی های خودشان را به یاد می آورند. آنها هم به نزد پدرانشان آورده شده بودند برای آخرین وداع و گوش دادن به توصیه هائی که نسل بعد از نسل برای نوعروسان تکرار شده است.

مونیال، دخترهای من!” این عمو هایاتو است که این حرف را می زند، یک لحظه تأمل می کند تا گلوئی تازه کند و بعد با صدائی گرفته از سر می گیرد:

“هر روز نمازهای پنج گانه را بخوانید،

“قرآن بخوانید تا رفتگانتان آمرزیده شوند،

“از خدا بترسید،

“روح خود را از گناهان دور دارید،

“مطیع شوهرانتان باشید،

“بنده او باشید و او حافظ شماست،

“زمین او باشید و او آسمان شما خواهد بود،

“کشتزار او باشید و او باران شما خواهد بود،

“استراحت گاه او باشید و او سرپناه شما خواهد بود،

“بدخلق و ترشرو نباشید،

“هدیه را خوار نشمارید و آنرا پس ندهید،

“عصبانی نباشید،

“پرحرفی نکنید،

“تفرقه ایجاد نکنید،

“تقاضائی نداشته باشید، درخواستی نکنید،

“با حیا باشید،

“سپاسگزار باشید،

“صبور باشید،

“رازدار باشید،

“به او احترام بگذارید تا او هم به شما افتخار کند،

“به خانواده احترام بگذارید تا از شما حمایت کند،

“به شوهر خود یاری برسانید،

“اموال او را حفظ کنید،

“عزت او را نگهدارید،

“امیال او را برآورده کنید،

“که او هرگز حریص نباشد، به دلیل تنبلی شما، بدخلقی شما و یا حتی بخاطر آشپزی بد شما،

“از شنوائی او، دید او، و حس بویائی او مراقبت کنید،

“که نگاه او هرگز به چیز کثیف و بدی در اغذیه  و یا در خانه شما نیفتد،

“که گوش او هرگز توهین یا دشنام از دهان شما نشنود،

“که مشام او هرگز بوی بد از بدن شما و یا از خانه شما حس نکند، فقط بوی عطر و عود به مشامش برسد”.

کلمات او در ذهنم حک می شود. حس می کنم قلبم هزارپاره می شود، کابوسی را که از روزهای پیش داشتم، بیشتر درک می کنم.

تا آخرین لحظه، ساده دلانه امیدوار بودم معجزه ای رخ بدهد و از این مصیبت خلاص شوم. خشم و درماندگی خفه ام می کرد. می خواستم همه چیز را بشکنم، فریاد بزنم، هوار کنم. خواهرم نمی توانست جلوی اشک های خود را بگیرد. هق هق می کرد. دستش را گرفتم و فشردم شاید کمی آرام شود. در مقابل حالت نزار او، علیرغم رنجی که داشتم خود را قوی حس می کردم. حالا که می باید از او جدا شوم، برایم عزیزتر شده بود.

عمو هایاتو اضافه کرد: “پدر و مادر شما هرگز نباید از اختلافات درون خانه شما باخبر شوند. این رازها را برای خود نگهدارید. تخم کین و نفاق نپاشید. اختلافات بین دو خانواده را گسترش ندهید، شما آشتی می کنید، اما نفرتی که می کارید ادامه می یابد”.

بعد از لمحه ای سکوت، پدرم دوباره با همان صدای گرفته و لحن آمرانه شروع کرد: “از این لحظه، شما متعلق به شوهرانتان هستید و باید کاملاً مطیع باشید. حکم خداست. بدون اجازه او حق ندارید از خانه خارج شوید، حتی برای آمدن به بالین من. بدینگونه و تنها در اینصورت شما همسر کاملی خواهید بود”.

عمو اومارو که تا بحال ساکت بود روی دست همه بلند شد: “همیشه بخاطر داشته باشید، برای این که زنی در هر دیدار مطلوب شوهر خود باشد، باید خود را با بهترین و گران ترین عطرها معطر کند، خود را با جواهرات و زینت آلات زیبا بیاراید. و مهم تر از همه، بهشت یک زن زیر پای همسر اوست”.

کمی سکوت کرد مثل این که بخواهد به ما فرصتی برای فهمیدن بدهد، بعد رو کرد به برادر کوچک ترش و ادامه داد: “هایاتو، دعا بخوان، از خدا بخواه به آن ها سعادت اعطا کند، به خانه جدیدشان نعمت و برکت بدهد و فرزندان بسیار نصیبشان کند. خدا قسمت کند که همه پدران دخترشان را عروس کنند”.

پدرم گفت آمین و رو کرد به عمه هایم و گفت: “دیگر بروید. اتومبیل ها منتظرند”.

عمه نِی نِه بازوی مرا فشار می دهد، صدایم گرفته بود، از پدر و عموهایم تشکر می کردم که ناگهان هندو خود را بپای پدر انداخت و التماس کنان گفت: “خواهش می کنم بابا، گوش بده… من نمی خواهم با او ازدواج کنم… خواهش می کنم… بگذار اینجا بمانم…”

ـ چی می گی هندو؟

ـ من مبارک را دوست ندارم. (به شدت گریه می کرد) نمی خواهم با او ازدواج کنم.

پدرم، به زور نگاهی کرد به دختر نوجوانش که زیر پایش زانو زده بود، رو به من کرد و آرام و آمرانه گفت:

“بروید. خدا شما را خوشبخت کند”.

و تمام شد. این همه وداعی بود که من با پدری داشتم که شاید تا یک سال دیگر هم او را نمی دیدم. اما با وجود فاصله ای که همیشه بین ما بود، در آن لحظه دلم می خواست با من حرف بزند، بگوید که دلش برایم تنگ می شود. امیدوار بودم مرا از محبتش مطمئن کند، در گوشم زمزمه کند که من همیشه دختر کوچولویش خواهم بود، که این خانه همیشه خانه من خواهد بود و درش برویم باز خواهد بود. اما می دانستم که همه این ها غیرممکن است. ما در یک سریال تلویزیونی یا در یک رمان نبودیم که رؤیاهای نوجوانی مان را نشان بدهد. ما نه اولین و نه آخرین دخترانی بودیم که پدر و عموهایم به شوهر می دادند. خوشحال بودند که وظایفشان را انجام می دهند. از کودکی ما تاکنون آن ها منتظر این لحظه بودند که سرانجام بتوانند این بار مسئولیت را از دوش خود بردارند و ما را باکره تحویل مرد دیگری بدهند.

عمه هایم ما را بطرف در اتاق می کشند. سرتاپا پوشیده هستیم. راه رفتن از بین زنان زیادی که در حیاط جمع شده و منتظر ما هستند سخت است، دست های من و هندو از هم جدا می شود. حتی یک کلمه نتوانستم به او بگویم. مرا بطرف اتومبیل می رانند. در آخرین نگاه او را دیدم که همچنان نومیدانه می گریست. او را هم با زور سوار دومین اتومبیل کردند.

در تمام طول راه گریه می کنم. می خواهم هوار بزنم و به جماعت انبوهی که کنار خیابان ها ایستاده اند و فریاد شادی می کشند و برایم دست تکان می دهند بگویم: “نجاتم بدهید. خواهش می کنم. آنها جوانی و خوشبختی مرا دزدیده اند. آن ها برای همیشه مرا از مردی که دوستش دارم جدا کرده اند. آن ها این زندگی را به من تحمیل کرده اند. نجاتم بدهید. التماس می کنم. من آن طور که شما فکر می کنید خوشبخت نیستم. نجاتم بدهید قبل از این که تبدیل به سایه ای شوم در داخل یک حصار. نجاتم بدهید قبل از این که در یک چهاردیواری نابود شوم. نجاتم بدهید، تمنا می کنم. آن ها رؤیاهای مرا، امیدهای مرا ربوده اند. زندگیم را دزیده اند.

هندو

“تحمل، دخترهای من! مونیال! این تنها ارزش و اعتبار ازدواج و زندگی است… مونیال! چون تحمل یک فضیلت است”. پدرم دوباره می گوید خدا صبوران را دوست دارد.

من نمی خواستم برای بکار بستن توصیه های پدرم ازدواج کنم. همیشه این “مونیال” معروف را شنیده بودم. چه پیش داوری زیانباری. از خود می پرسم اولین بار کِی بود که من این کلمه را شنیدم. شاید در لحظه تولد. باید در گوشم زمزمه کرده باشند: “تحمل، مونیال، کودک من! تو به دنیائی سراسر ملال و رنج آمدی. دختر کوچولو، جوان و بیقرار! تو یک دختری. پس مونیال در تمام زندگی. از هم اینک شروع کن! زمان آرامش برای یک زن کوتاه است. تحمل دخترم، از همین حالا”.

در پایان توصیه های پدرم درباره وظایف ما، عمه هایم مرا به طرف در اتاق می کشند. در آن لحظه دلم می خواست زیر تخت مادرم پنهان شوم. دلم می خواست تا پایان زندگیم خود را به آغوش او بچسبانم. دلم می خواست زیر پای پدرم بخزم و این صبر و تحمل  توصیه شده را که برایم وحشت آورده بود ندیده بگیرم و التماس کنم که از این ازدواج بگذرد، حاضر بودم آخرین نفسم را بکشم تا این جمله ساده را از او بشنوم که “تو خیلی جوانی. مبارک باید صبر کند”.

انتظار بیهوده! من شوهر کرده ام. به مبارک، پسرعموئی که همیشه دیده ام ولی نشناخته ام. در چند قدمی ما زندگی می کند. بی تردید وقتی کوچک بودم او مرا بَرده خود یا زن خود می نامیده است. همیشه او را می دیدم. تقریباً مثل برادرم بود. حالا با او ازدواج کرده ام، با مبارک، حالا متعلق به مجموعه مسکونی عمویم “موسی” هستم.

در واقع همیشه همین طور بوده است. در رابطه تنگاتنگ خانواده های ما، عموها مثل پدر دوم ما بودند. خانه آن ها برای همه ما بچه ها، مثل خانه خودمان بود. می توانستیم هروقت خواستیم به آن جا برویم و حتی آن جا بمانیم، نیازی به اجازه پدر و مادر نداشتیم. اما امشب، مرا به خانه عمویم موسی آورده اند نه مثل یک دختر، مثل یک عروس. آه پدر، چرا من؟ هیچ به این فکر کردی که ممکنست من موافق نباشم؟ به این که من هم حقی دارم؟ من مبارک را دوست ندارم. بدتر از آن، از او متنفرم.

قبلاً، وقتی جوان تر بودیم، وجود او برایم بی تفاوت بود، نه خوب بود، نه بد. نه بهترین، نه بدترین. مثل یک دوجین عموزاده های دیگر بود. تا وقتی که شروع به نوشیدن الکل و مصرف مواد مخدر کرد و روزی که برای برنده شدن در یک شرط بندی به یکی از خدمت کاران مادرش تجاوز کرد. از آن وقت تبدیل به بدترین شد. از روزی که مادرم به من اطلاع داد که قول مرا به مبارک داده اند، حرفی نمی زنم.

تنفر من از روزی شروع شد که برای دیدن دختر عمویم، بهترین دوستم، به خانه عمو موسی رفته بودم. آن روز او می خواست از منهم سوءاستفاده کند:

ـ هی… هندو… زن آینده من… آمدی نامزدت را ببینی؟

ـ البته که نه… چی می گی؟

ـ بیا… بیا از نامزدیمون استفاده کنیم… بیخود منتظر روز عروسی نمانیم…

مبارک مرا به زور به طرف اتاق خود می کشید. تقلا می کردم که از دستش در بروم اما آن بی شرم شروع کرد به بوسیدن من. با تمام قوا دستش را گاز گرفتم، منزجر از بوی تند ناخوشایندش. بوی الکل می داد. یک لحظه حواسش پرت شد و من گریختم. از خشم دیوانه شده بود و فریاد می زد…

من در تاریکترین گوشه اتاق کز کرده بودم و گریه می کردم. مبارک وارد شد، موسیقی گذاشت، روی فرش نشست و گفت:

ـ بَه بَه… دختر عمو و زن عزیز من. می آئی؟ باید زود کار عروسی را تمام کنیم …

ـ خواهش می کنم…

ـ مزخرف نگو و لخت شو! من از زن های خجالتی متنفرم.

وحشت داشتم. می دانستم که هیچ چیز بطور عادی نمی گذرد. مبارک نه تنها مشروب خورده بود، که مواد مخدر و قرص ویاگرا هم بلعیده بود. این مخلوط بین جوان های اینجا خیلی رایج است و همه جا پیدا می شود؛ کنج هر خیابانی، در بقالی ها یا در بساط فروشنده های دوره گرد. مردها بخصوص در شب زفاف از آن استفاده می کنند تا سر حال بیایند و قدرت مردانگی خود را بیفزایند.

ـ لخت شو. با آن حجابت خیلی مسخره ای…

خواهش می کنم…

ـ می خواهی بازی دربیاوری؟ باشد… اصلاً بهتر است که کمی مقاومت کنی. خوشم می آید خودم ترا لخت کنم.

صدای موسیقی را بلند کرد و آرام شروع کرد به درآوردن لباس هایش. من بیشتر خودم را جمع می کردم. دندان هایم از ترس به هم می خورد و مثل برگ درخت می لرزیدم. روی تخت نشست و گفت:

ـ خب، خودت می آئی یا من بیارمت؟

ـ خواهش می کنم…

ناگهان برخاست و با حرکتی تند مرا روی تخت انداخت و شروع کرد به پاره کردن لباس های من. همچنان مقاومت می کردم. وقتی بالاتنه ام را پاره کرد او را گاز گرفتم. دستش را پس کشید. چند قطره خون از آن چکید. عصبانی بود، شروع کرد به کتک زدن من و من فریاد می کشیدم. ضربه خیلی شدیدی زد و من از تخت افتادم …

یک بعد از ظهر داغ است، مثل اغلب روزهای ماه مارس در ماروا. آسمان یکسره آبی ست. گرما خفه کننده است، چهل و پنج درجه. تمام محوطه خانه در کرختی و سستی چنین گرمائی در سکوت فرو رفته بود. حتی بچه ها دیگر بازی نمی کردند. همگی به سایه ای پناه برده بودیم. من در ایوان خانه ام نشسته بودم، قلاب بافی می کردم و یک رومیزی می بافتم. همان طور که انگشت هایم با نخ ابریشمی گل ها را شکل می داد، در خیالات خود غرق بودم.

ناگهان غرش یک موتورسیکلت مرا به خود آورد. سر بالا کردم. مبارک بود، همراه یک دختر جوان با ظاهری جلف، در پیراهنی چسبان که برجستگی های بدنش را نمایان می کرد. تقریبا بیست سال داشت، پاشنه های سوزنی کفشش در زمین شن ریزی شده فرو می رفت و درست نمی توانست راه برود. مبارک نگاهی به من انداخت و مهمانش را به اتاق برد. صدای گفتگوی پرهیجان و مقطع آنها با خنده های تیز و ریزشان در قلبم می خلید. چه باید می کردم؟ سر و صدا کردن کار سختی بود. پدر و مادر و نزدیکان در سرزنش من هیچ کوتاهی نمی کردند، بخاطر این که من شخصیت و حرمت شوهرم را نگه نمی دارم. خشمگین و تحقیرشده در ایوان ایستاده بودم و فکر می کردم که چه باید بکنم. مبارک در اتاقش را بست. صدای چرخیدن کلید در قفل، مثل ضربه چاقو مرا به خود آورد. صدای کولر اتاق خواب مشترک ما سکوت را می شکست. غرورم آن چنان برانگیخته شد که به طرف اتاق خود دویدم، شالم را روی سر انداختم و از در عقب خارج شدم.

فقط چند ماه بود که ازدواج کرده بودم و حق نداشتم به خانه پدرم بروم. عمیقاً حس می کردم احتیاج دارم مادرم را ببینم و با او درددل کنم. کوچه در هُرم گرما کاملاً خلوت بود.

در این هوا و در این موقع قطعاً نامادری های من در اتاق هایشان بودند. روسری را روی صورتم کشیدم و آرام به اتاق مادرم خزیدم که تازه نمازش را تمام کرده بود، هنوز بر سر سجاده بود و تسبیح می چرخاند. مرا که دید متعجب شد و حتی قبل از این که کوچک ترین حرفی بزند، نگاهی هراسان به بیرون انداخت. خرسند از این که هیچ یک از هووهایش  مرا ندیده اند، با شتاب در اتاق را قفل کرد.

ـ هندو… چی شده؟ تو اینجا چه می کنی؟

آرام گریه می کردم. از دیدن او خوشحال بودم. او هم شروع به گریه کرد، مرا در بغل گرفت، متأثر و نگران. چه اتفاقی می توانست یک نوعروس را ای نوقت روز از خانه بیرون بکشد و از آن بدتر به خانه پدری برساند؟

دوباره تکرار کرد: “چی شده دخترم؟ زودباش بگو…”.

با هق هق گفتم: مبارک! من می دانستم که او مشروب می خورد، مخدر مصرف می کند، به رقاص خانه ها می رود و با زنان رابطه دارد…

ـ بله. همه می دانند. پدرت هم می داند. (این را با ناراحتی و افسوس بیان کرد.)

ـ همین الان با یک دختر در اتاقش است، در خانه ما.

ـ چی؟ (با حیرت پرسید)

چشم هایش پر از خشم و نفرتی غیرقابل مهار شده بود. مبارک دیگر از حد گذرانده بود. مبهوت و بهت زده گفت: “شاید تو درست نفهمیده ای… می تواند دوستی باشد از…”

حرفش را قطع کردم و پهلویش نشستم: “در را روی خودشان قفل کرده اند…”

ـ غیرممکن است!

مادر من چهارمین زن پدرم بود و تنها فرد با سواد بین آنها. او در یک فضای دائمی رقابت و حسادت بسر می برد.

مادر از من خواست در اتاق او بمانم و خود بسرعت به دیدن پدرم شتافت…

“خوب… “آمراو”، برای چی آمدی؟ چه چیزی باعث این همه عجله است… نمی توانی تا نوبت خودت منتظر بمانی، که درست همین امشب است؟ اگر یکی از هووهایت، در نوبت تو، خواسته بود مرا ببیند تو چه ها که نمی کردی؟

ـ می بایست ترا فوراً می دیدم. مسئله ای پیش آمده است.

ـ آه… که این طور… زود بگو ببینم. وقت ندارم. کسانی منتظرم هستند.

ـ هندو اینجاست! برگشته است…

ـ چی؟ وسط روز؟ هنوز یکسال نشده؟ چی می گویم من، حتی شش ماه! دختر توست دیگر… بی طاقت…

ـ نمی دانی مبارک چه کرده است. او…

حرف او را با یک حرکت دست برید: در بدترین حالت، می توانست تا شب صبر کند. قهر کردن و برگشتن پیش پدر و مادر وسط روز…  برگردد…

ـ اما…

او با خشونت گفت: گفتم که فهمیدم. برو. خواهرم “نِی نِه” را صدا کن که او را مخفیانه برگرداند. شانس آورده است که من عجله دارم والا بهش نشان می دادم… همه اش تقصیر توست. تو زیادی بچه هایت را لوس می کنی، … من الان هندو را نمی بینم. اما به او بگو به این زودی ها جلوی چشم من پیدایش نشود.

ـ مبارک…

ـ “نِی نِه” او را برگردانَد و هی چکس دیگر هم نفهمد… دختر توست دیگر. به عاقبت کارهایش فکر نمی کند. چه رسوائی!

ـ ولی شوهرش واقعاً دیگر افراط می کند…

ـ اهمیتی ندارد. مهم نیست که مبارک چکار می کند. در درجه اول او پسر عمویش است، پسر برادر من. لااقل به عمویش احترام بگذارد. در لحظات دشوار است که باید صبر داشت و تحمل کرد …

فکر می کنند من دیوانه ام. دست و پای مرا می بندند. انگار می خواهم فرار کنم. نه… من فقط می خواهم نفس بکشم. چرا جلوی نفس کشیدنم را می گیرند؟ نمی گذارند نفس بکشم؟ نور خورشید را ببینم؟ چرا مرا از هوا محروم می کنند؟ من دیوانه نیستم. اگر غذا نمی خورم بخاطر آن توپی است که ته حلقم گیر کرده است، اگر دل و روده ام می پیچد برای اینست که یک قطره آب هم نمی تواند به آن برسد. من دیوانه نیستم. اگر صداهائی می شنوم، صدای جن نیست. صدای پدرم است، صدای شوهرم است و عمویم. صدای تمام مردهای فامیل است. مونیالمونیال! تحمل! شما نمی شنوید؟ من دیوانه نیستم. اگر لخت می شوم برای اینست که می خواهم اکسیژن همه زمین را نفس بکشم. برای اینست که تمام گل ها را ببویم و هوای تازه را روی پوستم حس کنم، از سر تا پا. نه… من دیوانه نیستم. چرا نمی گذارید نفس بکشم؟ چرا نمی گذارید زندگی کنم؟

صفیرا

“تحمل، مونیال، صفیرا! بخاطر داشته باش که هیچ کس نباید بغض ترا ببیند. هیچ کس نباید اندوه ترا حدس بزند، یا خشم و عصبانیت ترا. فراموش نکن. بر خودت مسلط باش! خونسرد. صبور”

اشک هایم را نگه می دارم. به بالا نگاه می کنم تا مانع ریختن آن بشوم. عمه ام ادامه می دهد:

ـ همه زن ها به تو خیره می شوند. ترا ورانداز می کنند تا میزان ناامیدی و دشمنی ترا با هوویت بسنجند. بدون استثناء، همه شان منتظرند که تو بشکنی. همه چیز زیر ذره بین است. کافیست رنجشی نشان بدهی تا مسخره ات کنند. کافیست لحظه ای ضعف نشان بدهی تا هوویت دست بالا را بگیرد، برای همیشه. برای یک زن، دشمنی بدتر از زن دیگر وجود ندارد! هرگز به آن ها فرصت نده که از تو بد بگویند. بر خودت مسلط باشد. قوی باش. ضعف نشان نده.

ـ مونیال! (یکی از دوستان مادرم اضافه کرد): در سختی هاست که باید تحمل کرد. در مقابل سختی ها محکم باش. هیچ کس، صفیرا هیچکس نباید بفهمد که تو غمگینی. حسادت احساس شرم آوریست. تو بزرگ وارتر از آنی که حسود باشی. نه؟

شوهر من زن تازه ای گرفته بود.

ـ او را فریفته خودت کن، با دست و دلبازی، با دلفریبی، با آشپزی خوب و عالی. نشان بده که هیچ زنی برتر از تو نیست. امتیاز چندزنی اینست که به تو اجازه می دهد کاری کنی که برای همیشه معشوقه او بمانی و روی او تسلط داشته باشی. تو اولین زن او هستی. همه آن ها که بعداً می آیند هرگز قدر و اعتبار ترا نخواهند داشت. زندگی هیچ کدام آن طور که شما گذرانده اید نخواهد بود. هی چکدام بچه هائی مثل بچه های ترا برای او نخواهند آورد. تو برترینی و برترین خواهی ماند. زن اول! “داآداـ ساآره”. از این پس تو شریک خواهی داشت، قطعاً. اما آیا یک مرد همیشه فقط مال یک زن خواهد بود؟

صدای عمه “دی دی” که روی در ضرب گرفته بود مرا از افکار غم انگیزم بیرون آورد:

ـ صفیرا… چه می کنی؟

ـ آمدم.

ـ فامیل شوهرت منتظر تو هستند که از عروس و داماد استقبال کنی.

با صدائی گرفته تکرار کردم: آمدم.

ـ چکار می کنی، صفیرا؟

نفسم تنگ شده است … فضای خانه ام که همیشه در نظرم بزرگ و زیبا بود، یک باره تنگ شده بود. نفس کشیدن سخت بود. آرزو داشتم جای دیگری می بودم… هر جا بجز اینجا.

همه آمده اند؛ اقوام و دوستان. همه با چهره های غمگین و بعضی ها هم گرفته. نمی توانم باور کنم که آن چه سال ها از آن می ترسیدم بالاخره به سرم آمده است، حالا دیگر آن کابوس واقعی شده است. دوست داشتم از این خواب آشفته بیدار شوم. می خواستم دهان باز کنم و خشمم را فریاد بزنم. اما محاط بین آن ها که دورم را گرفته بودند بسوی در خانه می رفتم، با جلال و جبروت. نه، من نمی خواستم فرو بریزم. سرم را بالا گرفتم و با لبخندی گشاده به خواهر شوهرم نگاه کردم که در آستانه ایوان منتظرم ایستاده بود، و با صدائی اطمینان بخش گفتم:

ـ تبریک می گویم خواهر بزرگم. سرانجام عروس تازه ای داریم! مبارک است! مرا ببر که نوعروس را ببینم و خوشامد بگویم، عروسمان…

زنان بسیاردیگری حرف زدند و توصیه کردند، بیشتر هم خطاب به عروس تازه. بالاخره من فرصتی پیدا کردم که از آن جا خارج شوم. از اتاق شوهرم بیرون آمدم، جایم را به دیگری واگذار کردم. او تا یک هفته بطور مطلق با زن تازه خواهد بود، و بعد، ما نوبت گذاری خواهیم کرد و شوهرمان را تقسیم خواهیم کرد.

تمام شد. دیگر به اتاق همسرم دسترسی ندارم. از این پس باید با اجازه هوو به آن جا وارد شوم، همان طور که باید نوبتم باشم تا بتوانم او را ببینم یا با او حرف بزنم. دلم گرفته است. دیگر در این خانه تنها نیستم. دیگر محبوبه او نیستم. حالا فقط یک همسرم، یک زن دیگر. حاجی موسی، شوهرم، دیگر معشوق من نیست، دیگر دلداده من نیست. از امشب در آغوش دیگریست. فکرش را که می کنم، خود را شکست خورده می بینم. هرچه می خواهند بگویند، هرگز، هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود. آیا واقعاً قلب یک مرد می تواند بین دو زن تقسیم شود؟

مثل یک عنکبوت، بیرحمانه دور هووی بیگناهم تار می تنیدم. او در دام های موذیانه من می افتاد و مدام مورد شماتت حاجی قرار می گرفت. من او را خوب می شناختم و می توانستم به نقاط حساسش تلنگر بزنم و او را به خشم بیاورم … من داشتم برنده می شدم. با تنگ شدن حلقه ترفندهای من آرامش روابط آن ها از بین می رفت. آرایش می کردم، لباس های تازه می خریدم. در انتخاب لباس های زیر بی پروا شده بودم. خود را با گردنبندهای مروارید می آراستم. لباس خواب های بسیار گستاخانه می خریدم. و با حیرت می دیدم که شوهرم از این کارها خوشش می آید …

راملا روز بروز غمگین تر و بی رنگ و روتر می شد. دیگر به خودش نمی رسید و هرچه این حالت ها زیادتر می شد، همسرش را  بیشتر آزار می داد. حس می کردم نبرد به پایانش نزدیک می شود، و پیشاپیش، مزه این موفقیت بزرگ را می چشیدم.

توسط برادرم چندتا “سیم کارت” تلفن خریده بودم. می خواستم  تا آخرِ راه بروم … نیمه شب سیم کارت تازه ای در تلفنم می گذاشتم و شماره راملا را می گرفتم و وقتی جواب می داد، حرف نمی زدم. صدای حاجی را می شنیدم که می پرسید “کیه؟”. موفق می شدم شبشان را خراب کنم و وقتی می شنیدم که حاجی غرغر می کند خوشحال می شدم. همیشه وقتی نوبت او بود همین کار را می کردم. و به خشم حاجی افزوده می شد …

یک شب، صبر حاجی تمام شد. راملا را متهم کرد که فاسقی دارد و او مثل همیشه می گریست و تهمت را انکار می کرد. حاجی روز بدی را در بازار گذرانده بود و نیازی به توجیه عصبانیتش نداشت. او را به باد کتک گرفت، می گفت زود باش اعتراف کن. راملا گریه می کرد و قسم می خورد که بیگناه است. حاجی از جا دررفت و از زیر کاناپه چاقوی بزرگی را بیرون کشید و روی گلوی او گذاشت:

ـ خوب گوش کن، جنده خانم، همین الان باید اعتراف کنی. این مرتیکه کیه  که به تو تلفن می زند. مرا مسخره می کنید، آره؟ همان ولگردی است که می خواست ترا بگیرد، ها…؟ اگر نگوئی سرت را می برم، باور کن… حتی زندانی نمی شوم. توی این مملکت همیشه حق با پولدارهاست. آره… اعتراف می کنی…

زن جوان از ترس میخکوب شده بود و التماس می کرد:

ـ قسم می خورم که به تو خیانت نمی کنم. به قرآن قسم می خورم.

حاجی آنچنان فریاد می زد که همه اهل خانه  می شنیدند، نفس  در سینه ها حبس شده بود. حس کردم خیلی تند رفته ام. اگر او را بکشد دیگر نمی توانم با او زندگی کنم. احساس گناه می کردم، می لرزیدم، از اتاقم بیرون دویدم. “هارونا” یکی از مردان مورد اعتماد حاجی که همان جا زندگی می کرد، نیز بیرون آمده بود و در اطراف ایوان می چرخید. حیران بود و انگار با دیدن من آرام شد.

ـ حاجیه، اگر دخالت نکنیم، او را می کشد.

من، به دنبال هارونا از در عقب وارد شدم. قلبم بشدت می زد و از ترس می لرزیدم. صدای وحشت زده راملا را می شنیدیم و کمی خون روی گلویش می دیدم.

ـ به قرآن قسم می خورم. اگر می خواهی قرآن را بیاور که دستم را رویش بگذارم.

ـ دستت را روی آن می گذاری و قسم می خوری. وگرنه می کشمت.

می خواست قرآن را از روی تاقچه بردارد که گفتم:

ـ حاجی… اینکار را نکن.

تیغه چاقو را به طرف من برگرداند و غضبناک گفت:

ـ تو دخالت می کنی… ترا هم با او می کشم!

دوباره به طرف راملا برگشت، قرآن را به او داد و گفت: بگیر، قسم بخور.

راملا که می لرزید یک دستش را روی قرآن گذاشت و گفت:

ـ به نام خدا و به نام پیغمبرش که هرگز به تو خیانت نکرده ام.

حاجی که چشمهایش از غضب سرخ شده بود گفت:

ـ کافی نیست. قسم بخور که نه تنها تا بحال خیانت نکرده ای که بعداً نیز نخواهی کرد.

ـ قسم می خورم که هرگز به تو خیانت نکنم…

راملا که دستش هنوز روی کتاب مقدس بود اضافه کرد “تا وقتی زنت هستم”.

هارونا که تا بحال ساکت ایستاده بود نزدیک شد و گفت:

ـ حاجی، قسم خورد. دیگر وِلِش کن. وقتی کسی به قرآن قسم بخورد دیگر حرفی نمی شود زد. بقیه را به خدا واگذار. حتی اگر در حین عمل دیده باشی دیگر نمی توانی حرفی بزنی و باید حرف او را قبول کنی.

و در حالی که با ترحم به راملا که هنوز می لرزید و دندانهایش به هم می خورد. نگاه می کرد گفت: “حالا… حاجی، اجازه بده برود به اتاقش…”

حاجی چاقو را انداخت و خودش روی نزدیکترین کاناپه افتاد. هارونا چاقو را برداشت و بی هیچ حرفی بیرون رفت. در همین لحظه بود که دیدم خون از زیر دامن راملا می ریزد. وحشت زده داد زدم:

ـ راملا… تو زخمی هستی؟ خون ریزی می کنی! آه… خدای من… راملا تو خون ریزی داری!

خون زیادی روی زمین ریخته بود و او تکان نمی خورد. هنوز می لرزید، انگار تب داشت.

حاجی نگاه سردی به او انداخت و با خشم گفت:

ـ داری فرش را کثیف می کنی، کاناپه گران قیمت را خراب می کنی. احمق! این چیه؟ قاعده شدی؟ فوراً بلند شو… برو!

راملا نالید: نمی توانم. نمی توانم، صفیرا…

حاجی بشدت عصبی بود، باز گفت:

ـ سالن را کثیف می کنی! واقعاً که! چه بدبختی… این دختره…

گفتم: “درست می شود حاجی. نگران نباش، تمیز می کنیم. راملا بلند شو!” و او را از روی مبل بلند کردم.

ما شب را در بیمارستان گذراندیم. مراقب او بودم تا صبح که مادرش آمد. ترس و وحشت باعث سقط جنین شده بود. سپیده صبح، درد کمی آرام شد و او به سختی توانست روی تخت بنشیند. تمام شب نخوابیده بودم. احساس گناه آزارم می داد. من آبستن بودم و او هم. من حاملگی راملا را نفهمیده بودم. و حالا او بچه اش را در نتیجه کارهای من از دست داده است. بشدت خود را گناهکار می دانم. در توطئه هایم زیاده روی کرده بودم.

راملا با صدائی که به زحمت شنیده می شد آب خواست و من بسرعت لیوانی آب دستش دادم. سکوت وهم آوری در این قسمت بیمارستان حاکم بود، بخش مخصوص اتاق های انفرادی و لوکس.

زیرلب و با صدائی غم زده گفتم:

ـ متأسفم که بچه ات را از دست دادی. نگران نباش، خیلی زود یکی دیگر خواهی داشت، خیلی زود.

ـ کی به تو گفته که من بچه می خواهم؟ دیگر لازم نیست نمایش بازی کنی صفیرا! ما تنها هستیم. بگذار برای یکبار هم که شده کمی به هم راست بگوئیم. ممنونم که امشب به من کمک کردی اما می دانم که تو از من متنفری. می دانم خیلی کارها کردی که به من صدمه بزنی. من در جریان تمام دسیسه هایت هستم. چرا؟ من هیچ بدی به تو نکردم. سعی کردم به تو احترام بگذارم، دوستت باشم. چرا؟

ـ اما من از تو متنفر نبودم راملا! واقعاً می گویم. من از زن دوم شوهرم بدم می آمد. این چند زنی است که من…

ـ ولی من نخواسته بودم که هووی تو باشم!

ـ قبول کردی همسر او بشوی، قبول کردی که رقیب من باشی.

ـ کی به تو گفته که من خواسته ام زن او بشوم؟

ـ یعنی چه؟ من درباره تو خیلی چیزها شنیدم. حتی گفتند که تو می خواهی جای مرا بگیری، که تو خوشحال بودی از این که بعد از سال ها موفق شدی با او ازدواج کنی، او که همیشه با یک زن مانده بود.

ـ خیلی چیزها به تو گفته اند بجز حقیقت! خیلی از آن بی خبری…

ـ یعنی چه؟

ـ من رازی را به تو می گویم، با این که می دانم ممکنست تو بعداً از آن علیه من استفاده کنی: من نمی خواستم زن او بشوم.

ـ رد کردن مردی مثل حاجی؟

ـ من ترجیح می دادم همسر نامزدم بشوم. اولین کسی که دوستش داشتم و خواستگارم بود. ما رؤیاهائی داشتیم.

ـ برنامه برای آینده؟ یعنی یکی عاشقت بود؟

ـ می بینی! من هم روز ازدواج، قلبم شکسته بود، مثل تو. من هم مثل تو قربانی هستم. من برای او یک هوس زودگذر هستم. روزی که تصمیم گرفت من مال او باشم، به زحمت مرا بطور کامل دیده بود، چه اهمیتی داشت که من چی فکر می کنم. پدر و مادرم نیز احساسات مرا در نظر نگرفتند و التماس های مرا نشنیدند. من نخواستم که رقیب تو باشم یا شوهرت را بدزدم.

ـ من این ها را نمی دانستم. متأسفم. اما می دانی… تو هنوز جوانی و…

ـ من دیگر جوان نیستم. جوانی مرا دزدیدند. معصومیت مرا ربودند.

ـ مال مرا هم…

سکوت سنگینی برقرار شد. هر کدام بغض خود را فرومی خوردیم. هووی من برای اولین بار دریچه قلبش را به رویم باز کرده بود و من زن جوان صادق و زخم دیده ای را می شناختم. من سکوت را شکستم:

ـ من در اشتباه بودم راملا. مرا ببخش.

ـ  مهم نیست.

ـ قسم می خورم که که به هیچکس، بخصوص به حاجی چیزی نگویم.

ـ دیگر برایم مهم نیست. در هر حال دیگر نمی خواهم اینجا بمانم.

آوریل ۲۰۲۱

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*Djaïli Amadou Amal. Les Impatientes. Paris. Emmanuelle Collas.2020.240p.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>