نوشته شده در یادها توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

فاطمه سعیدی (شایگان)* زندانی شماره ۳۶ (به مناسبت پنجاهمین سالگرد جنبش فدایی) – سرور علی محمدی

دریغ است اگر در ۵۰ سالگی جنبش فدایی، از مبارزات  فاطمه سعیدی (شایگان)، نگوییم.  مادری که  با همیاری فرزندش نادر* راه مبارزه علیه دیکتاتوری شاه ، را در پیش گرفت ، مبارزه و خطرات آن را، نادر به مادر نمی توانست نگفته باشد، و ناگفته پیداست که فرزند، این جنم را در مادرش دیده بود و می دانست که  مادر می تواند تکیه گاهی برای رفقایش و زحمتکشان  باشد. خرداد ماه ۱۳۵۲نادر شایگان در درگیری با مامورین کمیته ی ضدخرابکاری در راه خلق جان می بازد. با این همه مادر  تردیدی در ادامه ی مبارزه ندارد، پیش از این هم در سپردن ابوالحسن به حمید اشرف به پیشنهاد نادر، درنگ نکرده بود، این بار به همراه  مصطفی شعاعیان و دو فرزند خردسالش ارژنگ و ناصر راهی مشهد می شود در همین خانه ی تیمی است که  در کنار مراقبت از دو فرزند خردسال، که هر مادری خوب می داند که بیش از حد انرژی و وقت می طلبد، تایپ جزوات و کتب و تکثیر آن ها را هم به عهده می گیرد، از خطر هراسی ندارد و دیری نمی پاید، رفقای تیمش در می یابند که مادر کوهی است قابل اتکا. نارنجک را چنان با خود حمل می کند که گویی طفلش را در آغوش دارد. مهر و اعتماد رفیقانه اش به مصطفی شعاعیان چنان است، که مخالف گویی ها را بی تردید باور نمی کند و از بیان باورش به شعاعیان وهمی به دل راه نمی دهد. او در خانه ی تیمی مادری است که لحظات زندگی را با مهر مادری و شور رزمندگی درهم آمیخته و در انجام وظایف مبارزاتی اش کوشا است.

مادر از پیوستن خود و فرزندانش به مبارزه چنین می گوید:*”من پس از این که پسر و رفیق مبارزم، نادر شایگان طی یک درگیری قهرمانانه با نیروهای امنیتی دشمن به شهادت رسید (۵ خرداد ۱۳۵۲)، به همراه رفیق مصطفی شعاعیان، به سازمان چریکهای فدائی خلق پیوستم. امروز با گذشت چهار دهه از آن زمان ممکن است نظرات گوناگونی در این زمینه وجود داشته باشد. کسانی ممکن است بگویند وقتی زنی صاحب فرزندانی است دیگر نباید در مبارزه شرکت کند. اما صاحبان این فکر حتی اگر خود ندانند، این نظر و فکر عقب مانده را تبلیغ می کنند که گویا مبارزه فقط کار مردان است و حداکثر دختران جوان می توانند در آن شرکت کنند. بنابراین طبق این نظر یک زن جا افتاده تنها باید به کار آشپزی و بزرگ کردن بچه بپردازد. فکر می کنم نادرستی و عقب مانده و ارتجاعی بودن این نظر آشکار تر از آن است که من بخواهم در اینجا در مورد آن توضیح دهم. این فکر و نظر هم ممکن است مطرح باشد که یک مادر باید بچه های خود را در جای امنی گذاشته و بعد به انجام کار مبارزاتی مشغول شود. شاید در شرایط ویژه ای واقعاً بتوان چنین کرد و باید هم کرد. اما واقعیت این است که وارد شدن به کار مبارزاتی همانند رفتن به یک مهمانی و یا به قول امروزی ها پارتی” نیست که بتوان با آسودگی خیال بچه را مثلاً به دست  پرستار نگهدارنده  کودک سپرد و بعد وارد پارتی شد “..

روز ۲۵ بهمن سال ۱۳۵۲ سرآغاز فصلی است از تاریخ زندگی این زن مبارز، مصطفی شعاعیان از او می خواهد به منزل یکی از رفقایی که سر قرارش نیامده برود و اطلاعاتی در مورد آن ها پیدا کند، خانه در محاصره ی ماموران ساواک بود و آن ها مادر را دستگیر می کنند. روایت را از زبان خود او باز خوانی کنیم: “من به یک نارنجک فتیله‌ای مسلح بودم که با سوار شدن به ماشین خواستم آن را منفجر کنم تا هم خودم کشته شوم و هم آن مزدور را به درک واصل کنم. اما، ناگهان چشمم به زن و بچه راننده مزدور ماشین افتاد که در ردیف جلو نشسته بودند. با دیدن بچه در بغل مادرش سریعاً خود را کنترل کردم. وجود آن بچه در آن ماشین دلیل روشن و قاطعی بود که از منفجر کردن نارنجکم خودداری کنم، تصمیم گرفتم این کار را پس از پیاده شدن از ماشین به هنگام مواجه شدن با مأموران رژیم انجام دهم. راننده در اولین کلانتری که بر سر راهش بود، توقف نمود و من از ماشین پیاده شدم. اما با ریختن مأموران بر سرم دیگر امکان استفاده از نارنجک از من سلب شد و تنها توانستم شیشه سیانورم را در دهانم شکسته و آن را بجوم. با خوردن سیانور مسلماً به زمین افتاده بودم. من تنها پس از گذشت زمانی که مدت آن برایم نامعلوم است، در بیمارستانی محل دستگیری ام) در حالی که در محاصره ساواکی ها قرار داشتم به هوش آمدم ”  (در شهر مشهد)

شکنجه گران ساواک از بیمارستان به همراه سوال و جواب از فحاشی و زدن سیلی به بیمار بستری ابایی نداشتند. اما شکنجه های طاقت فرسا، از فردای همان روز در ساواک مرکزی  مشهد با بستن دستها و آویزان کردن و فحش های رکیک با شقاوت تمام هفته ها ادامه می یابد. ماموران ساواک ناامید از درهم شکستن این زن مبارز او را به تهران می فرستند و در کمیته ی مشترک بدون وقفه با انواع و اقسام وسایل قرون وسطایی که رژیم پهلوی برای اقرار گرفتن از زندانیان در کمیته ها و زندان ها تعبیه کرده بود، شکنجه می شود و نمی شکند. بجاست که بازهم به بازخوانی یاد مانده هایش بنشینیم: * “رژیم شاه همواره مبارزین مسلح را خرابکار و تروریست که جدا از مردم بوده و بر خلاف منافع آنان عمل می کنند، به مردم معرفی می کردند. در حالی که حضور یک خانواده زحمتکش در میان آن مبارزین حتی اگر به عنوان یک نمونه هم در نظر گرفته می شد، خط بطلان بر آن تبلیغات می کشید؛ همچنین، آنطور که من بعداً متوجه شدم پیوستن من با خانواده ام به مبارزه، خود سرمشقی برای دیگر خانواده های ستمدیده ایران بود تا به پشتیبانی از مبارزین انقلابی در جامعه پرداخته و نیروی معنوی ومادی خود را برای نابودی امپریالیستها و نوکرانشان و رسیدن به آزادی و رفاه و یک زندگی واقعاً انسانی برای همه مردم ایران، قرار دهند. به همین خاطر دشمنان توده ها در حالی که از من انتقام می کشیدند، شدیداً هم تلاش می کردند که مرا به تمکین و تسلیم وادار کنند.“ اردیبهشت ۱۳۵۵ پایگاه سازمان  شناسایی شد، حضور حمید اشرف در این خانه با توجه به چند بار فرار او از دام ماموران موجب گشت تا خانه را نیروهای تا دندان مسلح دشمن  گلوله باران کنند. رفقای مستقر در پایگاه دلاورانه جنگیدند. دو فرزند مادر به همراه رفقا  در این درگیری نابرابر جان باختند مزدوران دریافتند که این بار هم حمید اشرف با همیاری رفقایش جان بدر برده. روسای ساواک می دانستند باید فریادهای شاه، دال بر بی عرضگی شان را بشنوند و دم نزنند. با شادی روسای زندان، قلب مادر گواهی داد که این بار دژخیمان به مرادشان رسیدند. خبر را می شنود، فریادش بسان صاعقه ای بر فرق مزدوران فرود می آید که: “می خواهم پیکر بخون نشسته ی جگر گوشه هایم را ببینم”…، یک کلام می شنود دفنشان کردیم. در قلبش  خون می گرید اما، دردش را از دژخیمان پنهان می کند. آن ها دست بردار نیستند و می خواهند مقاومتش را درهم شکنند، با این که چند بار به او گفته بودند ابوالحسن در درگیری خیابانی کشته شده، برای آن که به همکاری وادارش کنند، ابوالحسن  را که چندین ماه شستشوی مغزی داده بودند به نزدش می آورند و عضدی و تهرانی به او می گویند: این بچه احتیاج به سرپرست دارد اگر با ما راه بیایی آزادت می کنیم تا با فرزندت زندگی کنی، حربه شان سازگار نیست چرا که مادر به آن ها می گوید اگر راست می گویید او را به پدرش بدهید، هشت روز را در سلول با ابوالحسن سر می کند ، فرزند طوطی وار حرف های ساواک را در باره چریک ها تکرار می کند که بسان نیشتری زهرآلود جانش را می آزارد، سرانجام تاب نمی آورد و بر سرش فریاد می کشد که: تو حق نداری درباره ی رفقای من این اراجیف را بگویی. هرچه ابوالحسن اصرار می کند که بیا همکاری کن تا آزاد شوی زیر بار نمی رود. مادر با مقاومتش حتی در برابر خواستهای ناحق فرزندش هم تسلیم نمی شود. ساواک درمانده او را به انفرادی می برد. بار دیگر در سال ۵۶ ابوالحسن نزد مادر می رود و تکرار سناریوی که ساواک نوشته بود. باز مقاومت سرسختانه ی مادر. گفتگوی ناصر مهاجر با مادر و یاد آوری دردناک ترین روزهای زندگیش:

“* س  اما احساس من این است که هیچ کدام از شکنجه ها به سختی هفت هشت روزی که با ابوالحسن در یک سلول بودبد نبود. درست می گویم؟

ج  بله واقعا سخت ترین دوره بود ، سخت ترین شکنجه بود که بچه ی آدم را بگیرند ، اول بزنند بعد به او محبت کنند، شستشوی مغزی اش بدهند ضد چریکش کنند تا آن جایی که طرف ساواک را بگیرد. تا کجا، تا کجا، تا کجای آدم می سوزد، تا استخوان می سوزد. فقط قلب آدم نیست که می سوزد. مریض شدم.

در روزهای نخستین فروردین ماه سال ۱۳۵۶ او را به دفتر زندان فرا می خوانند تا برای اولین بار تقاضای ملاقات با بستگانش را بدهد. او که از زمان دستگیری دیداری با نزدیکانش نداشته به نیرنگ شان پی می برد. به خاطر می آورد که:

“*.در دفتر زندان وقتی سروان روحی چشمش به من افتاد پرسید ملاقات می خواهی؟ گفتم اگر می خواهید بدهید وگرنه هیچ او سعی کرد نرم صحبت کند و بالاخره حرف اصلی اش را مطرح کرد: “به تو ملاقات می دهیم ولی به شرط آنکه بیایی و بگویی که بچه هایت را رفقایت کشتند” من در جواب در حالی که خشمگین و عصبانی بودم به ان افسر گفتم: “ملاقات نمی خواهم مرا به بند برگردانید”  سروان از رو نرفت و گفت: “برو فکرهایت را بکن و هر وقت راضی شدی مرا خبر کن

زندان و شکنجه ها را تاب می آورد و همراه آخرین زندانیان آزاد می شود. چگونگی آزادی اش را در گفتگو با  ناصر مهاجر می خوانیم :

*”س:  شما یکی از چهره های شناخته شده ی جنبش انقلابی ایران بودید. چند سال زندان شاه را پشت سر گذاشتید. از اسطوره های مقاومت در برابر شکنجه های ساواک بودید از آخرین زندانیان سیاسی بودید که آزاد شدید. در بهمن ماه ۱۳۵۷ و چند هفته پیش از قیام مردم بود که شما را رها کردند. نه؟

ج:  فکر می کنم ۳۰ دی ۵۷ بود

س: درست می گویید ۳۰ دی بود، چون خبر آزادی تان را در کیهان یکشنبه اول بهمن نوشته اند نمی دانم به یاد می آورید یا نه؟ همان روز که از زندان آزاد شدید خبرنگار روزنامه ی کیهان گفت و گویی با شما انجام داد: “* فاطمه ی سعیدی زن ۴۴ ساله یی ست که “رفیق مادر” نام دارد و با سه فرزند شهیدش عضو سازمان چریکهای فدایی خلق ایران بوده است. فاطمه سعیدی در گفتگویی گفت: از سال ۱۳۵۰ فعالیتم را با پسر بزرگم نادر آغاز کردم او در درگیری مسلحانه ی شهری کشته شد و بعد از شهادت او ، در بهمن ۱۳۵۲ من دستگیر شدم و در اردیبهشت ۵۵ دو پسر دیگرم ارژنگ و ناصر شایگان در حمله ی ماموران ساواک به خانه ی ما کشته شدند. افتخار می کنم که فرزندانم در راه خلق شهید شده اند و اگرچه فرزندان من شهید شده اند، امروز خلق ما فرزندان بسیاری دارد که راه آن ها را دنبال می کنند

روزهای خوش بهار آزادی جای خود را به بگیر و ببند های بی امان پاسداران جانشینان برحق ساواک می دهد و مادر به گریزی ناگزیر تن می دهد. در دیار غربت است که تاریخ نویس وزارت اطلاعات  رفقایش را متهم به کشتن فرزندانش می کند. زخم التیام نیافته در قلب مادر، سرباز می کند. اما  همچون گذشته بسان شیری می خروشد و بر سر مزدور وزارت اطلاعات فریاد می کشد که:.

 نه خیر آقای نادری مزد بگیر وزارت اطلاعات! تا من زنده‌ام و می توانم شهادت دهم هرگز نمی‌گذارم و اجازه نمی‌دهم خون فرزندان چریک فدائیم و از جمله خون رفقا ارژنگ و ناصر در دست شما دشمنان مردم به وسیله ای برای فریب ستمدیدگان و سیاه کردن روزگار آنان تبدیل شود. برای فرزندان من اشک تمساح نریزید! شماها همان کسانی هستید که کودکان معصوم و جگرگوشه های خانواده ها را با دادن کلید بهشت به دستشان فریفته و جان عزیزشان را با فرستادن آنها به میادین مین می گرفتید؛ و همین امروز، اعدام زیر ۱۸ سال، “کسب و کار” رسمی و قانونی تان را تشکیل می دهد. اما، خب!! حالا که با ناشی گری به جلد روباهی مکار رفته و  خود را طرفدار سینه چاک کودکان من جلوه می دهید، حداقل دراین کتاب “انتقاد”ی هم به همپالگی های ساواکی تان می کردید و به آنها می گفتید شما که آن “منزل” را از قبل شناسائی کرده و می دانستید که دو کودک در آن زندگی می کنند، چرا به طریقی عمل نکردید که جان آن دو حفظ شود؟ چرا با وجود آگاهی به حضور کودکان بی دفاع در آن “منزل”، به گلوله باران کردن آنجا پرداخته و بی محابا آتش مسلسل هایتان را به روی ساکنان آنجا گشودید و پیکر هر یک از آنان را با ده ها گلوله سوراخ سوراخ کردید و به این ترتیب با کشتن آن کودکان، “جنایت هولناکی” آفریدید؟ چرا چنین “انتقاد” ساده ای را به همپالگی هایتان نکردید؟ طرفداری از ساواک تا به کجا؟

تاریخ نویس وزارت اطلاعات را گمان بود که مادر پس از سالها دوری از وطن از همه ی آرمان هایش دست شسته، فرزندی ندارد که دل شادش کند و لاجرم گوشه ی عزلت گزیده و سحرگاهان را به شامگاهان وا می نهد. زهی خیال باطل. نادری ها حقیرتر از آنند که بدانند اگر گلوله های بی امان دژخیمان ساواک، خون نادر و ناصر و ارژنگ شایگان را برزمین ریخت و ابوالحسن را ربود. صدها  فرزند، مادر را غمخوار و تیمار دارند. قامتش همچنان استوار و ایمانش به رهایی خلق پابرجا در حقیقت اوست که روحیه ی ما را زنده نگه داشته است*   .

. .

* ۱/  برای فرزندان من اشک تمساح نریزید  نامه ی سرگشاده مادر سعیدی (شایگان) در رابطه با کتاب چریکهای فدایی خلق اثر محمود نادری

* ۲/ منبع بالا

۳/ منبع بالا

۴/ گریز ناگزیر   سی روایت گریز از جمهوری اسلامی جلد اول نشر نقطه

۵/ نامه ی سرگشاده مادر سعیدی ( شایگان) در رابطه با کتاب چریکهای فدایی خلق اثر محمود نادری

۶/ گریز ناگزیر گفتگوی ناصر مهاجر با مادر

۷/ نامه سر گشاده

۸/  من فدایی ام مادر  همواره این  نرانه را با خود زمزمه می کند  با مادر به  همخوانی بنشینیم

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>