نوشته شده در یادها توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

سیاهکل و مبارزه چریک های فدایی در منظر ادبیات داستانی / نسیم خاکسار

حادثه سیاهکل، نبردی کماندو‌ای از سوی یک عده جوان شورشی نبود که به پاسگاهی حمله کردند و استواری را در آن پاسگاه ژاندرمری کشتند و تمام. محدود کردن دید در این دایره، با همه انتقادی که می‌توان بر این نوع از نبردها داشت، چشم بستن بر اثرگذاری‌های این رویداد در اندیشه‌ی نسل اندیشه‌ورز اواخر دهه چهل و ابتدای دهه پنجاه ایران است. با نگاهی به متنهای ادبی داستانی و آثار منثور آن دوره چه در عرصه نقدهای ادبی و مقاله‌های پژوهشی و دقت کردن در زبان و واژه‌هائی که در این متنها بکار رفته و خوانش‌هایی که از آثار ادبی در آن هنگام می‌شده، می توان به این فکر رسید که حادثه سیاهکل بازخوانی یک نسل در یک دوره تاریخی کشور ما از خود بوده است. نوعی نوزایی یا رنسانس در عرصه اندیشه، تا این نسل بداند کی هست؟ چه می‌خواهد؟ و خود را در موقعیتی تازه تعریف کند. پیش از حادثه سیاهکل که در فرهنگ سیاسی معاصر ما تبدیل شده است به نماد توانائی گروهی کوچک از روشنفکران مبارز در شکستن دیوار بتونی استبداد، تاریخ ما در گذشته بارها شاهد مبارزه‌ی گروههای کوچک فراوانی بوده که با هدف استقلال طلبی، عدالتخواهی و آزادیخواهی علیه استبداد برخاسته بودند. نخستین حلقه‌ی این زنجیره شاید برگردد به مبارزه اسطوره‌‌ای فریدون و مخفی کردن او نزد گاو پرمایه از سوی مادرش فرانک، تا در آینده مبارزه مردم ایران راعلیه ضحاک بیدادگر رهبری کند. در طی تاریخ نیز این شیوه از مبارزه با نام بسیاری از مبارزان مردمی چون مزدک، به آفرید، ابومسلم خراسانی، سنباد، بابک خرمدین، یعقوب لیث صفاری و نیز مبارزه فرقه‌های اسماعیلیه با خلافت عباسی و قیام سربداران علیه استیلای مغول و بیداد آنان و از جنبش مشروطه به بعد با نام کلنل تقی خان پسیان و میرزای جنگلی و حیدر عمواوغلی گره خورده است.ادبیات فارسی در طول تاریخ خود چه در عرصه شعر و چه در عرصه نثر در ثبت و نگهداری این مبارزه‌های مردمی همیشه آغوشی گشاده داشته و نه تنها سبب حفظ این خاطره‌ها از گزند آفت ایام شده بلکه با بازتاب واقعیت وجودی آنها در آینه خیال و اندیشه، توانسته سیمایی روشنتر از آنچه در گزارشها داشته‌اند برابر دیدگان نسلهای بعدی بگذارد.

در مورد حادثه سیاهکل و مبارزه چریکهای فدایی خلق در آن سال‌ها و بازتاب های متنوع آن در داستان ها و دیگر متن های ادبی به اختصار تنها چند نمونه در زیر می آورم:

نخست ماهی سیاه کوچولو – صمدبهرنگی.

خوانش هزارخانی از ماهی سیاه کوچولوی بهرنگی با این جمله آغاز می‌شود:

“قصه ماهی سیاه کوچولو قصه‌ای است برای بچه‌ها. ولی در لابلای آن، سرگذشت دیگر و درس دیگری است برای بزرگترها. قصه‌ای است نه برای سرگرمی بلکه برای آموختن.”(جُنگ آرش. جهان بینی ماهی سیاه کوچولو، ص ۱٨)

هزارخانی در توضیح تفسیر خود از این کار می‌نویسد:”سرگذشت ماهی سیاه، سرگذشت عصیانی آگاهانه و شکل گرفته” است. این عصیان در نگاه او “محافظه کارها و مصلحت اندیشها را خلع سلاح می‌کند” و در نهایت ماهی سیاه کوچولو” دو راه در پیش دارد یا برود مطالعه کند، در انواع اوضاع ممکن و موجود و بعد یکی را انتخاب کند. یا این که از همین اول شروع به حرکت کند بسوی آنچه بطور مبهم احساسش می‌کند، ولی قادر نیست بطور دقیق مجسمش کند. ماهی سیاه کوچولو راه دوم را انتخاب می‌کند. پنبه منطق و فلسفه مسلط بر محیط را می‌زند، سنت‌ها و عادات را به هم می‌ریزد. علائق متعدد و بسیار محکم خود را با قوم پیرماهی‌ها می‌بُرد و به سوی زندگی دیگری می‌رود که خودش هم درست از چند و چونش خبر ندارد ولی می‌داند که در طی راه به تدریج برایش روشن خواهد شد.” (جُنگ آرش. جهان بینی ماهی سیاه کوچولو، ص ۲۱)رضا دانشور در داستان هی هی جبلی قم قم که سال ۱۳۴۹ نوشته است، سرانجام تلخ طغیانها و شورشهای فردی و گروه‌های مسلحی را که از افرادی اندک سازمان یافته‌اند، در بیانی داستانی پیشگوئی می کند. نویسنده که با پویان و احمدزاده‌ها دوستیها داشته و با آنها در کار مبارزه همصحبت بوده است با بهره گیری از شخصیتهائی چون کلب حاجی و حسن زلفو که در قیام کلنل تقی خان پسیان شرکت داشته و از همرزمان و دوستداران او بوده‌اند، داستانش را می‌سازد.

گلشیری نیز سال‌ها بعد در داستان بلند” آینه‌های در دار” به شیوه‌ای دیگر همان دوره را در گفتگوی بین آدمهایش زیر ذره بین می‌گذارد.

داستان خروس از ابراهیم گلستان اگرچه بعد از انقلاب منتشر شد اما در سال‌های ۴۷ و ۴۹ نوشته شده است. نویسنده در مقدمه‌ای که سال ۱۳۷۴ بر چاپ دوم آن، می‌نویسد: “قصدم، نمودن دید و شناختم از روزگار حاضر و حاکم بود”

این داستان درباره خروسی است که از تخم‌های زیر مرغ درنیامده‌است؛ بلکه از تخمی در آمده که توی ساعت شماطه دار دیواری گذاشته شده بود. خروس که بزرگ می‌شود کارش این است که بی‌وقت بخواند و قوقولوقوقو سر دهد یا برود فضله‌هاش را روی سر بزی بگذارد که به نشانه طلسم و تعویذ، بخوان نماد حفظ و نگهداری خانه( یا نمادی برای شخص شخیص شاه)، بر سر در خانه نصب شده است. بالاخره در داستان همه بسیج می‌شوند تا خروس را که ندای بیداری در روز و بی‌هنگام سر داده بگیرند و سر ببرند. در جائی از کتاب می‌آید: “به یاد خروس افتادم. چیزی است در هوا که خروس از آن خبر دارد. می‌داند صبح نزدیک است یا وقت ظهر رسیده است که می‌خواند. بی خواندن خروس صبح می‌آید. اما خروس این هنر را دارد که می داند صبح می‌آید. با وقت همراه است. در انزوای پر ستاره پایان شب جای خروس خالی بود. گلبانگ در خانه‌های همسایه جبران غیبت آواز نبود. تاکید غیبت بود. انگار این خانه خالی بود. انگار این خانه احتیاج به آواز صبحگاهی داشت.” (ص ٨۹) و با بیانی روشن‌تر درتحسین از خروسها می‌گوید: در نیمه روشنی که در آن تیرگی زیادتر بود. چیزی را درست تر نمی‌شد دید … خروس‌ها از خانه‌ای به خانه ای دیگر سرود صبح می‌بردند.(ص ۹۱)کتاب مجموعه داستان من “روشنفکر کوچک” سال ۱۳۵۹از چاپ درآمد. پیش از آن دو داستانش در کتاب جمعه و یک داستانش در دفترهای اندیشه آزاد، کانون نویسندگان ایران، چاپ شده بود.

اگرچه سال ۱۳۵۲، سال نوشتن اولین داستان این کتاب است، اما حادثه‌ای که در این داستان روی می‌دهد به زمانی حدود شش سال پیش از آن برمی‌گردد. به سالی که برای اولین بار به زندان افتادم. از آن جمع زندانیان سیاسی سال ۴۶ زندان اهواز، بسیاری، نامی دارند در نوشتن شعر و داستان و ترجمه و تحقیق، برخی هم کشته شدند در درگیریهای خیابانی و یا در بی‌دادخانه‌های هردو رژیم.

شخصیت عدید در این داستان‌ها از یک چهره‌ی خاصی گرفته نشده و برای ساخته شدن آن، کار و کردار ده‌ها چهره از نسلی که از نزدیک با آنها آشنا بودم در ذهن من نقش داشته‌‌است. نسلی که برخاسته بود تا با فدا کردن جان خود جامعه‌ای آزاد و رها از قید هرگونه ستم بر این خاک بنا کند و در این راه شیوه‌ای نو و مستقل از پیشینیان خود برمی‌گزید. آنچه چشمهای کنجکاو من در آن سالها می‌بیند و ثبت می‌کند، چهره و رفتار آنهائی است که بدنه‌ی این نسل را می‌ساختند. عدید در داستان اول یک چهره‌ی داستانی از داستان نویسی است بیست ساله در سالهای ۴۳ و ۴۴، که هم کاپیتال مارکس می‌خواند و هم داستانهای سالینجر را که از نسل داستان نویس‌های مدرن آمریکای بعد از همینگوی بود. در داستان دیگر، عدید جوان نوزده ساله‌ای است که می‌رود در آینده چریک شود و در راه آرمانش جان بازد. در داستان‌ها البته به این موضوعها کمتر اشاره می‌‌شود و بیشتر بر سینه خیز رفتن آنهابه سوی کشف ارزشهای تازه در وجود انسان است که تاکید دارد. در داستان اول، عدید تمام بازیهای نمایشی‌اش را می کند تا رفیق همبندش متوجه حضور مادرش جلو دادگاه نشود. او از پیش می‌داند که او با دیدن بیچارگی مادرش بین سربازان، خشمگین می‌شود و ممکن است همین خشم کار دست او بدهد. این بند بازی روی طناب نازک حس و عاطفه در ارتفاع زیاد، از عدید بندبازی تازه در عرصه مبارزه سیاسی می‌سازد. بندبازی که چهره یک دوست را دارد و سرشار از عاطفه‌های انسانی استخدایگان و بنده هگل با تفسیر الکساندر کوژو به ترجمه حمید عنایت در سال ۵۰ یا ۵۱ منتشر شد. در آن سالها خواندن آن، بحث‌های فراوان و پر از جدلی بین ما که می‌خواستیم با فلسفه آشنا بشویم، برانگیخت. کتاب همراه با مقدمه مترجم، هفتاد و اندی صفحه بیشتر ندارد. روح طغیان علیه نظم موجود که در وجود همه ما بود، باعث می‌شد که برداشت و نگاه خودمان را از معنا و مفاهیم آن کتاب داشته باشیم. بحث اصلی این کتاب روند ارجگذاری در وجود انسان و فراگرد به خودآگاه شدنش در پذیرفتن نبردی تا پای جان است.

اکنون که به حرفها و نقد ونظرهای آن زمانمان فکر می‌کنم، این فکر به ذهنم راه می یابد که چه بسا پرویز پویان که در خوانش و ترجمه کتابهای فلسفی کوشا بوده، فکر اصلی اش را در رد تئوری بقا بر بنیاد فکرهای طرح شده در این کتاب گذاشته باشد.

خودآگاهی تعریف شده در این کتاب برای انسان، بنا به تعریف هگل در طی نبردی تا پای جان تحقق پیدا می‌کند.”آدمی انسانیت خود را محقق نمی‌کند، مگر آن که جان حیوانی‌اش را به پیروی از آرزوی انسانی خویش به خطر اندازد. در این خطر کردن و با این خطر کردن است که واقعیت انسانی به عنوان واقعیت پدید می‌آید و آشکار می‌شود و در این خطر کردن و با این خطر کردن است که همچون واقعیتی که ذاتاٌ از واقعیت حیوانی متفاوت است خود را محقق می‌کند. یعنی خود را نشان می‌دهد و ثابت و محرز می‌کند و بر حقیقت خویش برهان می‌آورد. بدین جهت سخن گفتن از اصل خودآگاهی ناگزیر سخن گفتن از به خطر انداختن جان است.” ( ص ۳۳ خدایگان و بنده، هگل. ترجمه فارسی)

هگل در ادامه‌ی این بحث و در نبردی که بین خدایگان و بنده یا برده دار و برده برپا می‌کند، آنهم برای آن که هرکدام ارج خویش و یا ارج انسانی خویش را به دیگری بشناساند و از اینرو زمینه را برای به تحقق رساندن خودآگاهی مستقل فراهم کنند، می‌نویسد: ” بنده، حریف شکست خورده‌ای است که در جانبازی، تا فرجام راه نرفته و آئین خدایگان یعنی پیروزی یا مرگ را نپذیرفته است. او جانی را که حریف دیگر بر او ارزانی کرده پذیرفته و از اینرو به او وابسته شده است. او بندگی را بر مرگ رجحان نهاده و بدین جهت با زنده ماندن( به تعبیر پویان بخوان: پذیرفتن بقا) تن به بندگی داده است” ( همان کتاب ص ۵۰)

پویان در جزوه تئوری رد بقا، در ادامه بحث‌اش که چگونه برخی احزاب سیاسی حفظ و بقایشان به هر صورت برایشان مهم است،می‌نویسد:

” دشمن برای رفتار خود معیارهای کاملاٌ مشخصی را دارد. او می‌گوید: با من کنار بیایید تا باقی بمانید. سلطه مرا بپذیرید تا از یورش مرگبار من در امان باشید.(” ضرورت مبارزه مسلحانه و رد … ص ۱۷)مفاهیمی چون “خطر کردن”و “به مخاطره انداختن جان” تا آرزوی پیشاهنگ انقلابی به آرزوی طبقه کارگر تبدیل شود در جزوه تئوری رد بقای پویان، که به شکل‌های گوناگونی آمده، همه برگردان کلمات و مفاهیمی هستند که هگل برای پیشبرد و توضیح فلسفی خود در خدایگان و بنده فراوان بکار برده است. از این منظر، «رد تئوری بقا»ی پویان در واقع برگردانی سیاسی فلسفی می شود از خدایگان و بنده‌ی هگل؛ کتاب مورد علاقه ما در آن سالها.

اگر هگل در جهان اندیشگی خود با طرح نبرد بین خدایگان و بنده به نفس پویای تاریخ و اندیشه اشارت دارد، پویان با استفاده از آن در «رد تئوری بقا»، پویائی و اعتلای طبقه کارگر را می‌بیند. در واقع روشنفکر انقلابی او یک مرحله از حرکت تطور پذیر وجودی طبقه‌ای می‌شود که به تعبیر هگلی برای آن که از در خود بودن محض به برای خود بودنی مستقل درآید باید وجودش را در این مرحله در پیکاری تا پای جان به داو بگذارد.

در آن دوره که پیوند با تاریخ مبارزه‌های سیاسی در ایران به دلیل فقدان منابع و یا در سانسور بودن آنها میسر نبود، روشنفکر نه با پیروی از نمونه‌های بیرون از خود بلکه به بیان هگل با پیروی از هستی محض خود و جهان وجودش، تا آنجا که موفق به شناختن آن شده بود، برای تحقق آرمان‌هایش گام برمی‌داشت. او هرگاه از خودش و از مایه‌های وجودی خودش دور می‌شد، خطا می‌کرد. به همین خاطر برای حفظ استقلال خود در اندیشیدن، گاه به گاه و در سر بزنگاه‌های پر خطر که احتمال لغزش می‌رفت، برمی‌گشت و به همان نمونه‌های وجودیش پناه می‌برد و همان‌ها را که از حس و عاطفه و شعور ذاتی درونش جوشیده بود دلیل راه می ‌ساخت.وقتی اکنون بعد از سالها تصویرهای بجامانده از آن‌ها را در متنهای داستانی و نمایشی و ادبی کنار هم می‌چینم، به این نتیجه از زندگانی مبارزاتی خودمان در آن دوره می‌رسم که، اگرچه عمل روشنفکر چریک در آن زمان، عملی بیشتر سیاسی بود اما در کلیت خود حرکتی بود در جهت شناختن خود و اثبات وجود خود مانند یک انسان شهروند دارای حق در جامعه و جهان. یا به گونه‌ای یکجور شورش یا عصیانی فلسفی بود در کشف وجود خود، تا حرکتی بطور مطلق سیاسی. او هرجا که از خودش و از کوشش برای شناختن خودش چون وجودی که در عمل آنرا یافته است دور می‌شود، خطا می‌کند.

دنباله روی چشم بسته بسیاری از مبارزان این نسل، در بعد از انقلاب، از آموزه‌های سیاسی ِسنگ شده و قبول این آموزه‌ها چون ارزشهایی پایا و بی‌اعتنائی‌شان به اندیشیدن مستقل و به آنچه بودنشان را در آن سالهای گذشته چون وجودی مرگ آگاه هستی بخشیده بود، این نسل را در ادامه حیات خود به دستیابی به راههای درست مبارزاتی و شناختی نو از وجود خود بازداشت و جان جوانش را خیلی زودتر از آن که باید پیر کرد. بازماندگان این نسل که هنوز هم آمادگی زیادی برای آموختن داشتند، در شتابی که انقلاب و تقاضاهایش بر آنها تحمیل کرد به جای آن که برای بارور شدن، بازگشت کنند به همان پرسش‌های پیشین فلسفی‌شان که می توانست نقد گذشته هم باشد و نیز طرح پرسشهای تازه تر از هستی سیاسی و اجتماعی‌شان که هنوز به تعبیر هگلی یک هستی محض بود، با یقینی تجربه نشده به خود به باورهائی روی کردند که خود تجربه نکرده بودند، باورهائی که بی آینده بودند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>