مصاحبه با آقاي پرويز بابايي

 

- آقاي پرويز بابايي نويسنده و عضو کانون نويسندگان و از فعالين سياسي کشورمان هستند. جناب بابايي سلام عرض مي‌کنم. روز بخير. صميمانه از شما تشکر مي‌کنم که پذيرفتيد در برنامه ما شرکت کنيد. همان جور که خدمت شما عرض کردم امروز روز 28 مرداد هست و کودتاي آمريکايي شاه و دربار عليه دکتر مصدق رخ داده. خواهش مي‌کنم چرايي رخداد اين کودتا را شرح دهيد.

 

- سلام عرض مي‌کنم. قبلاً  مقدمه‌اي من عرض مي‌کنم. بعد اگر سؤالاتي هست يا من خودم علل و دلايل اين کودتا را بيان مي‌کنم.

اخيراً سلطنت طلبان اينجا يا آنجا توي مباحثي شرکت مي‌کنند روي 28 مرداد، يکي اينکه مي‌گويند، اولاً اين کودتا نبود. اين يک عزل و نصب ساده‌اي بود که شاه مصدق را عزل کرد و زاهدي را روي کار آورد. در موقعي که مجلسي هم نبود. و عرض کنم خدمت شما که اصلاً بيگانگان در اينجا نقشي نداشتند و آمريکا و انگليسي توي کار نبود. خود ايرانيها بودند. مردم بودند. در جواب ايشان بايد گفت که فرمان عزل مصدق را چطور سرهنگ نصيري فرمانده گارد شاهنشاهي در نيمه شب 24 مرداد، به مصدق ابلاغ مي‌کند؟ چرا قبلاً تلفنهاي شهر را قطع مي‌کنند و سيمهاي تلفن را قطع مي‌کنند، و مي‌روند خانه چند نفر از رهبران جبهه ملي مثل زيرک زاده و حق‌شناس و سرتيب رياحي هم در همان خانه بوده ولي آن شب خانه نبوده، اينها را دستگير مي‌کنند. بعد مي‌آيند خانه دکتر فاطمي، و به همسر او اهانت مي‌کنند. اين چه فرمان عزلي است که اينها مي‌گويند کودتا نبوده، نيروي گارد شاهنشاهي، زير نظر سرهنگ نصيري که کاملاً زير نظر شاه بود و با تانک و مسلسل نصيري اين فرمان را مي‌آورد و بعد آن اقدامات را مي‌کند. و اما عنوان مي‌کنند که ارتش زير نظر خود مصدق بود و حال آنکه مصدق فقط سمت وزارت دفاع را داشت و فقط در مورد بودجه ارتش اظهار نظر مي‌کرد. تمام تعويض و تغيير فرماندهان کاملاً با نظر افسراني بود که در مقابل اين ظاهراً مسئولين ارتش بودند ولي باطناً از خود شاه دستور مي‌گرفتند. شبکه بزرگي از افسران و در واقع امراي بازنشسته در کشور فعال بودند و در ارتباط با سران ارتش بودند و توطئه قتل افشارپور را پايه‌ريزي کردند. که بعداً تبرئه شدند و مقاماتي را نيز پس از کودتا گرفتند و زاهدي هم توي اين جريان شرکت داشته. تازه کسان و فرماندهاني که در کنار مصدق بودند يعني مثلاً سردار رياحي بود که آدم مردد و ترسويي بود و حتي زير سؤال است که آيا بعد از 25 مرداد نقشي داشت يا نه. و سرهنگ اشرفي فرماندار نظامي و سرتيپ دفتري که برادرزاده خود مصدق بود به جاي سرتيپ مدبر که شنيده بودند او هم جزء کودتاچيان است. تمام نيروهاي اطراف مصدق از اين افسران انباشته بود. علل کودتا که مشخص است. مصدق نفت را ملي اعلام کرده بود و پيگير آن بود و تا آخر سازش‌ناپذير مانده بود و مي‌خواست آن را به سرانجام برساند. پيشنهاد آخري که چرچيل و آيزنهاور داده بودند و بانک بين‌المللي داده بود، تمام را به نظر کارشناسي مي‌رساند و مي‌ديد توي اين از در ديگري شرکت نفت سابق دارد وارد مي‌شود (توسط اين پيشنهادات و قراردادهاي جديد) در نتيجه پيگير مانده بود در راه ملي شدن نفت. آمريکا نظر مي‌داشت که چرچيل هم بعدها گفت: که آمريکا بزرگترين سهم را بعد از کودتا دارد از ايران مي‌برد، نظر داشت و عناصري را تحريک مي‌کند در رابطه با مبارزه با شرکت سابق نفت. بنابراين آمريکائيها هم ديگر نظرشان سلب شده بود که از اين خوان چيزي به دست بياورند و در نتيجه بعد از 30 تير مصدق را ديگر سازش ناپذير مي‌ديدند و مي‌ديدند که روز به روز عناصر انقلابي مصدق بيشتر مي‌شوند. روي اين اصل اينها از اول توطئه مي‌کردند ولي از بعد از 30 تير به اين نتيجه رسيدند که بايد يک فکر اساسي بکنند. خب اينجا کودتا در 2 مرحله صورت گرفت. يک مرحله از 25 مرداد بود که شاه فرار کرد و آن فرمان عزل و نصب را به صورت سفيد امضاء به تاريخ 28 مرداد. يعني حتي قبل از اعلام انحلال مجلس اين عمل انجام شده بود و به اصطلاح شاه گريخت. 

اين افسران که در گارد شاهنشاهي بودند، خبر کودتاي گارد شاهنشاهي را سر شب به مصدق داده بودند. مصدق منتظر رسيدن نصيري بود و بعد دستور توقيف او را به سرتيپ رياحي داد. از روز 25 مرداد که خبر فرار شاه داده شده بود و اينکه اينها قصد کودتا داشتند، سراسر کشور دست به پايکوبي و شادماني پرداختند، بدون اينکه دولتيان، به عواقب اين کار و اينکه اين مي‌تواند در آينده تدارکي براي جلوگيري از اقدامات قبلي اينها بکنند، کاملاً غافل بودند. احزاب جبهه ملي هم در واقع بدان معني حزب نبودند، يک دار و دسته‌هايي بودند که مي‌توانستند گاهي تظاهراتي راه بياندازند. هرکدام از اينها حداکثر هزارنفر مي‌توانستند جمع کنند. آمادگي براي تغيير شکل مبارزه نداشتند. بيشتر نظرشان اين بود که مثلاً با ارتش باز 30 تير مي‌شود و مردم قيام مي‌کنند.

همه احزاب در غفلت بودند و حزب توده هم که اطلاعات کودتا را در 25 مرداد داده بود بنا به اظهار رهبرانش، اطلاع نداشتند، از فعاليتهاي زيرزميني که جاسوسان آمريکايي فرانکلين روزولت و جاسوسهاي انتليجنت سرويس و رشيديانها و مسعوديها به صورت زير پرده داشتند مي‌کردند، بي‌خبر بودند. ضمناً در اين زمينه اشتباهات خود مصدق هم قابل تذکر است. به جاي اينکه در آن شرايط برادر زاده خود را رئيس شهرباني کند، که خبر نداشت که او جزو کودتاچيان بوده يا خبر داشت و پيگيري نکرد، او را رئيس شهرباني کرد. فرمانداري نظامي را هم دست او داد، روز چهارشنبه 28 مرداد که در واقع چاقوکشها و اينها توي خيابانها راه افتادند، پشت سر آنها، کاميونهاي پاسبانها حرکت مي‌کردند. اين را هم بدنيست که تذکر بدهم که روز قبل، فرماندار نظامي به تمام احزاب دستور داده بود که روز چهارشنبه توي خيابانها نباشند؛ طرفداران نهضت، چون ما مي‌خواهيم اين کس‌هايي که مي‌آيند وارد ميدان مي‌شوند را روشن بکنيم. اين مطلبي بود که در تأييد آن بايد بگويم، روزنامه «نيروي سوم»، روز چهارشنبه، 28 مرداد، و «به سوي آينده»، روزنامه‌اي که مربوط به حزب توده بود، همان روز صبح يک اعلاميه نوشته بودند، که آن روز از حضور در خيابانها خودداري کنند، طرفداران نهضت. اين در خاطرات دکتر مسعود حجازي هست که نوشته «من عصر که از چاپخانه نيروي سوم آمدم بيرون، صبح ديدم که اين اعلام در روزنامه «نيروي سوم» است. و بعد فهميدم که خليل ملکي بوده که اين اعلام را آورده». او البته اين ور و آن ور اعلام کرده بود که خليل ملکي هم در جريان کودتا شرکت داشته، ولي بعد معلوم شد که اين دستوري بود که به همه احزاب داده بودند، و مي‌گويند منشاء آن سرتيپ رياحي و سرهنگ اشرفي بوده‌اند، که به مصدق توصيه کرده بودند که به احزاب اينطور گفته بشود.

 

- جناب بابايي، شما هم در واقع يکي از آنهايي هستيد که در آن سالها شايد شاهد، در واقع، قضايا بوده‌ايد.

- بله، من فعال سازمان جوانان حزب توده بوده‌ام.

 

- من مي‌خواهم بگويم که حتماً شما با من موافق هستيد که دکتر مصدق يکي از چهره‌هاي ماندگار در تاريخ ايران است. ولي اگر ما عادت نکنيم که ديگران را فقط سياه يا سفيد ببينيم و آدمها را خاکستري ببينيم، يعني هم نقاط قوت و هم نقاط ضعف آنها را، مي‌خواهم از شما خواهش کنم علل شکست دکتر مصدق را از اين جنبه ببينيم که راهبردي که ايشان دنبال مي‌کردند، آيا به موفقيت مي‌رسيد؟ شما پيشتر اشاره کرديد که احزاب جبهه ملي و ديگر احزاب سياسي نيروي آنچناني نداشتند. من مي‌گويم اگر يک استراتژي درست باشد، خود مي‌تواند تبديل به نيرو بشود. از اين جنبه مي‌خواهم از شما خواهش بکنم که نگاه کنيد، که چرا شکست خورد؟

- دکتر مصدق همانطور که در 30 تير ديده‌بود، توي آن سالها ديده بود، بيشتر به تظاهرات توده‌اي معتقد بود، و از اين طريق مي‌خواست توطئه‌ها را در هم بشکند. در 25 مرداد شاه فرار کرده بود. همه احزاب هم شعار جمهوري مي‌دادند. خود مصدق چون سياستمدار بود، اعلام کرده بود شوراي سلطنت تشکيل مي‌دهيم، و از طريق شوراي سلطنت به شاه مي‌نويسيم که آيا مي‌آيد يا نه. استراتژي او مبارزه مسلحانه و جنگ داخلي و اينها نبود. کلاً يک فردي بود مثل نهرو و گاندي و اينها. از نظر اخلاقي هم انساني بود واقعاً مثل تولستوي، يعني درويش و صناري هم از حقوق دولتيش استفاده نکرد. يعني مخارج رفتن به آمريکا را براي ديوان عالي لاهه خودش پرداخت کرده بود.  حتي داده بود چند تا قالي و فرش و قاليچه برايش ببافند که به پروفسور رولن هديه بدهد، آنها را هم از جيب خودش داده بود. و کلاً وقتي اينجور عنوان مي‌شود که او رهبر بورژوازي ملي بود.  به اين معني نبود که او خود بورژوا بود.

او يک زندگي خيلي درويشانه‌اي داشت و اموالش را اين ور و آن ور انفاق مي‌کرد و معتقد به رسيدگي به کار محرومين بود. اين طور که مسلم است به جنگ داخلي، اين مرد راغب نبود. اما اين به آن معني نيست که مصدق واگذار کرده بود. بعضيها عنوان مي‌کنند که مصدق مي‌دانست که شکست خواهد خورد و در نتيجه واگذار کرد. اتفاقاً يواش، يواش امکانات اقتصادي و اجتماعي داشت برايش پيدا مي‌شد. اون مسئله تحريم نفت از طرف دولتها و اينکه کشتيها نمي‌توانستند بيايند. يواش يواش از اين ور و آن ور کشتيهايي داشت پيدا مي‌شد که مي‌خواستند نفت بخرند. امکانات او داشت زياد مي‌شد. البته روي کار آمدن آيزنهاور و چرچيل، به اندازه‌اي کمک کرد که وضع او نامساعد بشود. ولي به هرحال طرفدار جنگ داخلي نبود، در اين حال حکومت را هم واگذار کند. تا روز 27 مرداد که کاملاً در ارکه قدرت بود. تمام شهر در دست او بود. تظاهرات خياباني در همه جا بر عليه شاه بود. اما از زير پرده کاملاً خبر نداشتند. ضمن اينکه او اشتباه روز 28 مرداد که گفت طرفداران نهضت نيايند توي خيابانها، و اون انتصابات نادرستي که کرد و ضعف و ترديد اون سرتيپ رياحي و اطرافيان ارتشي ديگرش، همه اينها کمک کرد که آنها اطلاعات کافي پيدا نکنند. سفارت آمريکا هم فعال بود، دفاتر اطلاعاتي زيادي داشت. زاهدي را از اينجا به آنجا مي‌کشاندند، پنهان مي‌کردند، نقش حزب توده هم واقعاً زير سؤال است، که واقعاً در آن شرايط، با آن امکاناتي که داشت، چرا آنقدر در آنجا منفعل شد در آن جريان. خب البته صحبتهاي کيانوري هم هست که مي‌گويد «من رفتم و از مصدق پرسيدم که آيا ما اقدام بکنيم؟» و مصدق گفت اوايل ما خودمان مسلط هستيم، بعداً هرکاري مي‌خواهيد بکنيد». اينها همه واقعاً زير سؤال است. هنوز مدرکي در اين زمينه ارائه نشده. مدرکي که وجود دارد به شب 24 مرداد که روزش 25 مرداد باشد افسران حزب توده اطلاع مي‌دهند به مصدق که يک همچين قضيه‌اي هست. که سروان نصيري مي‌خواهد با تانک و نفربر بيايد خانه شما. پس اين را اطلاع داشتند. ولي بعد از آن ديگر مدرکي نداريم که کيانوري و يا ديگران به مصدق چيزهايي گفته باشند يا به او اطلاعاتي داده باشند يا از او سؤالي کرده باشند. امکان دارد کيانوري با برادران بزرگي که خودش هميشه مي‌گويد که ما تمام مسائل مهم را بايد با برادر بزرگمان در ميان مي‌گذاشتيم، امکان دارد با آنها در ميان گذاشته باشد يا با رهبري خارج تماس گرفته باشد و آنها رأي او را زده باشند. به هرحال يکجوري هم بود که زمان به سرعت مي‌گذشت. يعني صبح ساعت 9 و 10 که شروع شد، حمله چاقوکشها در خيابانها و پشتيباني پليس، و اينکه افسران حزبي هم هيچ دستور عملي نداشتند. بعضي از اينها افسر تانک بودند. مثلاً محافظ زاهدي سرگرد ايرواني نامي بوده، که من با خود او تماس گرفته‌ام و با او صحبت کرده‌ام، حزب امکانات زيادي داشت که مي‌توانست از آنها استفاده کند. اما که آيا اين پيروز مي‌شد يا نه؟ مورد ترديد است. به هرحال حزب اگر اقدام مي‌کرد، نتايج آن خيلي بهتر بود تا نتيجه‌اي که ما ازش گرفتيم و به اصطلاح الان توي آن هستيم.

 

- از آنجايي که دکتر مصدق خود يک حقوقدان کاملاً آگاه بر قانون اساسي بود و اعتقاد داشت که براي اصلاحات او حتي لازم نيست بيسوادان هم رأي بدهند. در واقع روي آن تکيه نمي‌کرد. اما در آخرين رفراندومي که صورت گرفت از مجموع 2 ميليون و چهل و چهار هزار و چهارصد رأي مصدق 2 ميليون و چهل و سه هزار و سيصد رأي را در سراسر کشور به دست آورد. پرسش من اين است که اگر بعد از رفراندوم اوضاع اين طور بود که مصدق کاملاً مسلط بود و در واقع اوضاع حکومت و مملکت در دست او بود، چطور ممکن بود که اگر ساماندهي احقاق حقوق کارگران و زنان و يا مخالفت قطعي با سلطنت اينها اگر صورت مي‌گرفت، نمي‌توانست نيرو و سازماندهي لازم را تهيه ببيند که مقابل کودتا باشد. و به اين واکنش غيرقابل پيش‌بيني مردم برسيم. من فکر مي‌کنم اين راهبردي که دنبال شده را بايد مورد بررسي قرار داد. نظر شما را در اين مورد مي‌خواستم بدانم.

- البته، اين را بايد اضافه کرد که بعد از 30 تير بخش مهمي از جبهه ملي و نيروهاي آن از مصدق جدا شدند. به رهبري همان کاشاني و بقايي و مسعود و اينها. و آنها به هرگونه وسيله‌اي متوسل مي‌شدند براي درهم‌کوبي مصدق. يعني فعال اصلي سرنگوني دکتر مصدق شدند. اما راجع به اون لايحه‌اي که شما مي‌گوييد، که لايحه‌اي براي انتخابات آورده بود که بي‌سوادها در آن شرکت نکنند، اون بيشتر لايحه‌اي بود بر عليه فئودالها. اونجا مي‌خواست زنان را هم در انتخابات شرکت بدهد. البته اسنادش الان هست که حوزه علميه قم به مکه پيغام مي‌دهد که نمي‌گذاريم که زنان در انتخابات شرکت کنند و اين مسئله‌اي که بي‌سوادان نباشند، اينها محملي است که دکتر مصدق عنوان کرده، و قصد او اين است که لايحه‌اي بياورد که زنان را در انتخابات شرکت دهد، ولي خوب دکتر مصدق عقب نشست و اين لايحه را با تهديد حوزه علميه قم کنار گذاشت. ديد که ممکن است فتنه‌هايي به وجود بيايد. اما آنچه مسلم است، اين مبارزه براي ملي شدن صنعت نفت، به صورت مسالمت‌آميز داشت پيش مي‌رفت، يواش، يواش بر مي‌خورد به اقدامات غير مسالمت‌آميز، و طبعاً بايد در مقابل آن، احزاب و خود دکتر مصدق فکر مي‌کردند، دکتر مصدق براي تشکيل يک سازمان دفاعي هم اقدام نکرد. حتي به او پيشنهاد شده بود يک گارد غيرنظامي درست کند، که مصدق زير بار نرفت. به هرحال اين فرايند به اين شکل شروع شده بود. و به اين شکل هم خاتمه پيدا مي‌کرد. چون احزابي که طرفدار مصدق بودند، و براي نگهداشت به اصطلاح پيروزيهاي نهضت کوشش مي‌کردند، براي تغيير شکل مبارزه آمادگي نداشتند. اراده مقاومت در رهبريها نبود. حتي در رهبري حزب توده. اون موقع رهبري شوروي هم تغيير کرده بود. بعد از مرگ استالين و به نظر نمي‌آيد اراده کاملي براي پشتيباني از مبارزه مسلحانه در ايران داشتند. براي همين همان طور که خود شما هم توي صحبتتان گفتيد ديگر جز اين راه ديگري نبود که پيش آمد. تنها فقط استيفاي حقوق ملت ايران از شرکت نفت نبود. بلکه دکتر مصدق داشت ريشه فساد و استبداد را در جامعه مي‌زد. داشت عناصر فاسد و عناصري که مي‌خواستند از امکانات استفاده بکنند براي پيشبرد مقاصد خودشون، مصدق داشت جلوي اينها مي‌ايستاد. يعني يک راه دمکراسي باز شده بود. و يواش يواش داشت مي‌رفت به سمت پيگيري و عميق شدن. و روي اين اصل دشمنان داخلي زيادي براي خود پيدا کرده بود. خب يک همچين حرکت و فرايندي، بايد رويش فکر مي‌شد. عواقب آن در نظر گرفته مي‌شد، براي تغيير شکل مبارزه بايد فکر مي‌شد. فقط اکتفا نمي‌کردند روي تظاهرات توده‌ايها. حتي قيام 30 تير. بلکه بايد بيشتر از اينها به فکر مي‌افتادند.

 

- اين کاملاً محرز است که نيروهاي خارجي و به خصوص شخص روزولت که شاه به صراحت مي‌گويد که آقاي فرانکلين روزولت «من پادشاهي و تخت حکومت را اول به  خدا و دوم به شخص شما بدهکارم».

- بله کاملاً درست است او نمونه اين تشکر را از آيزنهاور هم کرد.

 

- مي‌خواهم بگويم اگر اين نيروهاي خارجي، در تمام اين لحظات گذشته هيچگاه به منافع مردم ايران نپرداختند و در واقع به منافع خودشان فکر مي‌کردند، امروز مي‌توانند به هر دليلي مورد توجيح قرار بگيرد. که امروز بتوان با کمک نيروهاي خارجي يا با دمکراسي صادراتي سرنوشت مردم را تغيير داد.

- به هيچوجه. هيچوقت ما نبايد به امپرياليستها اتکا داشته باشيم. باز گذشت سلطنت مفتضحانه‌ترين شکليست که يک ملتي بخواهد انتخاب کند.

 

- جناب بابايي با تشکر از محبتهاي شما، اگر نکته ديگري را مي‌خواهيد طرح بفرماييد، ميکروفن در اختيار شماست.

- با تشکر از اينکه من را براي اين گفتگو انتخاب کرديد. مطلب ديگري ندارم فقط روي نکته آخرين تأکيد مي‌کنم، آلترناتيوي که به اصطلاح از اين هجوم خارجي براي ما نصيب  خواهد شد، يک آلترناتيو مفتضحي خواهد بود.

 

- به نوعي سرنوشت مردم عراق مي‌تواند مورد اشاره ما باشد. باز تأکيد مي‌کنم که جناب بابايي شما نويسنده، مترجم و عضو کانون نويسندگان هستيد. خيلي از شما تشکر مي‌کنم.