گفتگو با آقای باقر مومني

 

جناب مومني، سلام عرض کردم خدمت شما. روز بخير، تشکر از شما که پذيرفتيد در برنامه ما شرکت کنيد.

- سلام به شما و شنوندگانتان، و روزتان بخير. باعث افتخار بنده است که بتوانم با شنوندگان شما صحبت کوتاهي کرده باشم.

 

- لطف داريد و درود بر شما. امروز روز 28 مرداد است و در واقع روزيست که کودتاي آمريکايي شاه و دربار در ايران صورت گرفته. نظر شما، و گفته‌ها و شنيده‌هاي شما با توجه به اينکه شما شاهد آن روزها بوده‌ايد، مي‌تواند به روش شدن اين واقعه کمک کند.

- من خيلي محدود به عوامل پيروزي 28 مرداد اشاره مي‌کنم: چون بحث روي کودتاي 28 مرداد بسيار مفصل و چند جانبه است. به هرحال در مورد کودتاي 28 مرداد 1332 با اينکه هنوز پس از 54 سال وزارتخانه‌هاي خارجه انگليس و آمريکا و سازمانهاي جاسوسي و امنيتي‌شان برخلاف سنت معمول خودشان حاضر نيستند همه اسناد و مدارک مداخله خودشان در اين کودتا را منتشر بکنند، ديگر در واقع کسي در دنيا پيدا نمي‌شود که اين کودتا را محصولِ ساخته و بافت و دستپخت اين دو دولت امپرياليستي نداند. حتي تئوريسينهاي به اصطلاح تئوري توهم توطئه هم که مخالف اين توطئه هستند، ديگر پس از اعتراف مولن اولبرايت وزير خارجه سابق آمريکا به دخالت اين کشور در کودتا و معذرتخواهي او از مردم ايران تصور نمي‌رود لااقل در اين يک مورد توطئه امپرياليستي در مورد ايران را قبول نکنند و آن را توهم تلقي بکنند.

البته در اين باره از همان فرداي کودتا، اطلاعات و اسناد و مدارک قانع‌کننده‌اي وجود داشت که نشاندهنده توطئه از جانب اين دو دولت باشد. تا حالا هم کتابهاي بسيار زيادي در اين باره نوشته شده و احياناً تحليلهايي هم هرچند نه خيلي علمي و عميق از اين حادثه به عمل آمده ولي اغلب اين تحليلها يک جانبه و تحت تأثير حب و بغضها و يا نحوه تفکر نويسنده‌ها صورت گرفته و تا آنجايي که من مي‌دانم يک تحليل تاريخي، اجتماعي همه جانبه در واقع از اين حادثه نشده. حال آنکه يک تحليل تاريخي، اجتماعي همه جانبه از يک حادثه بايد تمام عوامل اجتماعي سياسي دخيل در آن حادثه و سير تحول اين عوامل و روابط و مناسباتشان را در جريان شکل‌گيري آن حادثه بررسي کند و آن هم بدون هيچ‌گونه پيشداوري و يا موضعگيري فکري و سياسي قبلي. اگر بخواهيم اين شيوه را در مورد جنبش ملي شدن نفت و کودتاي 28 مرداد 32 به کار ببريم از نظر داخلي آنچه مربوط مي‌شود به طبقات و قشرهاي اجتماعي ايران و گروه‌ههاي سياسي ملي استقلال طلب و ضد استعمار و طرفدار ملي شدن صنعت نفت، آنها عبارتند از: طبقات متوسط و سرمايه‌داري ملي ضد استعماري و طبقات پايين جامعه و زحمتکشان و کارگران.

در مورد جريان سياسي نيروهاي ملي ليبرال و توده‌اي و چپ و هوادار کمونيسم و ساير سازمانهاي سياسي و اجتماعي و صنفي وابسته به اين قشرها و طبقات اجتماعي، طرفدار جنبش ملي شدن صنعت نفت بوده‌اند. از نظر خارجي، دولتهاي سوسياليستي و دولتهاي جهان سوم البته طرفدار اين جنبش بوده‌اند، براي اينکه نفع خودشان را در تضعيف دولتهاي امپرياليستي و رفع تسلط آنها از منابع و بازارهاي جهاني مي‌دانستند.

اما مخالفين و کساني که طرفدار براندازي دولت ملي ليبرال مصدق بوده‌اند از نظر داخلي: طبقات و قشرهاي اجتماعي عقب‌مانده و مرتجع مثلاً قسمت عمده بازمانده از قدرتهاي محلي عشيره‌اي و اشرافي و ملاکان بزرگ ارضي و روحانيان وابسته به آنها و همين‌طور دربار وابسته به استعمار و همين‌طور سياستمداران وابسته به اين دربار و وابستگان اقتصادي و تجاري امپرياليسم، عناصر سياسي و نظامي و اداري وابسته به امپرياليستها و به خصوص حقوق بگيران استعمار انگليس، و همين‌طور محافظه کاراني که به قدرقدرتي و شکست ناپذيري اين استعمار اعتقاد دربست پيدا کرده بودند، اينها بودند مخالفين جنبش ملي شدن نفت و دولت ملي مصدق.

از نظر خارجي هم طبعاً دولتهاي امپرياليستي و در رأس آنها دولت امپرياليستي انگليس و همين‌طور شرکتهاي نفتي بزرگ جهاني مخالف تسلط کامل مردم ايران بر منابع و اقتصاد خودشان و همين‌طور مخالف دولت مصدق و طبيعتاً مخالف تمام نيروهاي ملي و استقلال طلب و ترقيخواه بودند.

در توضيح جريانهاي سياسي شناخته شده‌اي که طبقات و قشرهاي مختلف  اجتماعي و ملي و مترقي و توده‌اي را نمايندگي مي‌کردند و خواهان ملي شدن صنعت نفت ايران بودند در وحله اول جبهه وسيعي بود، همان طور که همه مي‌دانند به اسم «جبهه ملي»، که رهبري دربست مصدق را پذيرفته بودند. نيروي عمده ديگر، حزب توده ايران با گرايشهاي سوسياليستي بود که در مرحله اول مبارزه براي ملي شدن صنعت نفت يعني از اسفند 1329 تا 30 تير 1331 نسبت به مصدق و تاکتيکهاي سياسي و مبارزاتي‌اش، بدبين و مردد بود. ولي پس از اين تاريخ صد درصد او را حمايت مي‌کرد. در آنچه که معروف بود به جبهه ملي البته به معناي عام اون، اين جبهه عبارت بود از مجموعه‌اي از شخصيتهاي سياسي به اضافه يکي از شخصيتهاي روحاني شناخته شده که در بعضي از سازمانهاي کوچک مذهبي راديکال فداييان اسلام و بازاريان مذهبي تسلط کلاني داشت. همچنين از ميان اين جبهه سازمانهاي مستقلي هم مثل حزب ايران، نهضت مقاومت، حزب زحمتکشان ملت ايران، حزب ملت ايران بر بنياد پان ايرانيسم و بعدها نيروي سوم وجود داشتند، که هرکدام يک يا چند شخصيت سياسي شناخته شده را در رأس خودشان گرفتند. اين جبهه و مجموعه سازمانها و شخصيتهاي سياسي عضوش در واقع دولتي ناپايدار بود که در جريان تشديد و اوج گرفتن مبارزه براي ملي شدن صنعت نفت بر حسب ظرفيتهاي طبقاتي و سياسي و شخصيت‌شان، در موضع‌گيري‌هايشان دستخوش تغيير و تحولاتي شدند به اين ترتيب که عناصري از آن در وسط کار دچار تزلزل و ترديد شدند و عناصري هم تا حد مخالفت جدي با دولت مصدق و همدستي با کودتاچيان و حتي شرکت در کودتاي 28 مرداد پيش رفتند. طبعاً شرح اين تحولات به تفسير بسيار زيادي احتياج دارد ولي اولاً نقطه اصلي اين تحول در اساس پيام مردمي 30 تير 1331 بود که با شرکت فعال و جانبازانه توده‌ها و طبقات پايين جامعه در آن جنبش ملي شدن نفت وارد مرحله تازه‌اي شد و عمق و اصالت تازه‌اي پيدا کرد. و ثانياً سياست دولت آمريکا بود که از نقش ميانجي ميان ايران و انگليس تغيير موضع داد و براي سرکوبي جنبش و دولت مصدق به انگلستان پيوست. در اثر اين جريانها نيروهاي متزلزلي شروع کردند به اينکه يا از جنبش با شکل جديد آن به کلي کنار بگيرند يا سعي کنند آن را به موضع معتدل سياسي‌اش برگردانند و يا به کلي در برابرش قرار بگيرند و به مخالفان ملحق شوند. در اين مورد آخر، نمونه برجسته آيت‌الله سيد ابوالقاسم کاشاني و سازمانهاي مذهبي و گروههاي بازاري زير نفوذ اوست و همين‌طور حزب زحمتکشان دکتر بقايي و دار و دسته او بودند که در کودتا هم نقش فعالي بازي کردند.

اما از طرف ديگر حزب توده ايران، همان‌طور که گفتم شد ابتدا در عين علاقه به ريشه‌کن کردن نفوذ استعمار انگليس و شرکت نفت او در ايران، نسبت به رهبري جنبش ملي شدن نفت و رفتارهاي سياسي‌اش بدبين بود و بيشتر از موضع انتقادي و بي‌باوري رفتار مي‌کرد اما پس از 30 تير و راديکاليزه شدن جنبش، يکسره به جنبش ملي شدن نفت و رهبري آن پيوست. و خود را دربست در اختيار آن قرار داد. در برابر جبهه وسيع ضد استعماري جنبش ملي کردن صنعت نفت، جبهه مخالفان جنبش و دولت مصدق قرار داشت که پس از حادثه 30 تير 1331 به طور علني‌تر و جدي‌تر از گذشته فعال شد و توانست نيروهاي تازه زيادي را جلب کند و آنها حول محور دربار و زير نظر مستقيم جاسوسان انگليس و در ارتباط مستقيم با آنها و با عوامل ايراني آنها و با همکاري تنگاتنگ با بعضي از اعضاي دستگاه‌هاي جاسوسي و نظامي آمريکايي سازماندهي کند. اينها علاوه بر جلب جريانهايي از همان جبهه ملي به صفوف نيروهاي کودتا به سازماندهي نيروهاي مورد اعتماد خودشان هم دست زدند.  به خصوص از يک طرف نظامي‌ها زير نظر مستشارهاي آمريکايي و جاسوسهاي انگليسي سازماندهي شدند و از طرف ديگر اوباش و لمپنها و گروه‌هاي فاشيستي زير نظر گروه‌ها و شخصيتهاي مذهبي درباري مثل آيت‌الله سيد محمد بهبهاني جمع شدند. البته در جريان هر مبارزه سياسي و اجتماعي در ميان نيروهاي مخالف و موافق هميشه جابجايي و تحولاتي صورت مي‌گيرد که مي‌تواند منجر به شکستها و يا موفقيتهاي غير منتظره‌اي براي يکي از طرفين بشود. اما آنچه در کودتاي 28 مرداد به چشم مي‌خورد موفقيت بسيار ارزان و آسان کودتا و حتي شايد غيرمنتظره براي خود کودتاچيان بود. اين موفقيت آسان با توجه به اينکه همگان کم و بيش از تدارک کودتا اطلاع داشتند، بيشتر از آنکه ناشي از قدرت نظامي‌ها و اوباش و رهبران سياسي و مذهبي و مرتجع و سلطنت طلب و همين‌طور ميزان نفوذ استعمارگران در درون جامعه سياسي و توانايي سياسي و سازماندهي آنها عليه جنبش باشد، از بي‌برنامگي و سردرگمي و ناکارآمدي و عدم آمادگي رهبري جنبش براي برخورد جدي و قاطع با مخالفان و همين‌طور تزلزل اين رهبري آب مي‌خورد. به اين ترتيب شکست جنبش در وحله اول به عهده مصدق بود که جنبش در او خلاصه شده بود و در مراحل بعدي به نيروهاي وفادار به او و به جنبش و بالاخره در وحله سوم به حزب توده ايران مربوط مي‌شد.

اگر به همان روز کودتا برگرديم، مي‌بينيم در عين حال که نيروهاي کودتاگر در اوج جنب و جوشش خودشان هستند، نيروهاي ضد استعماري که بايد به مقابله با آنها بپردازند، بلاتکليف، پراکنده، و مات و مبهوت، نظاره‌گر اين جنب و جوشش کودتاچيها هستند و حتي رئيس ستاد ارتش مصدق، پيش از ساعت سه بعدازظهر روز 28 مرداد وقتي مطمئن مي‌شود که توده‌ايهاي اخلالگر (به قول خودشان) در خيابانها و در ميان تظاهرکنندگان طرفدار کودتا نيستند، دستور مي‌دهد تا واحدهاي نظامي از خيابانها به  سربازخانه‌ها برگردند (اينها البته تماماً مستند هستند) و تنها چند نظامي محافظ خانه مصدق هستند، که تا آخرين لحظه در مقابل نيروهاي مهاجم به  ابتکار خودشان و به قول معروف مذبوحانه مقاومت و دفاع مي‌کنند. حالا چرا اينطور شد: در قدم اول، خلل در جبهه ملي طبيعتاً سبب شد که قسمتي از نيروهاي مردمي که به تبع نيروهاي متزلزل رهبري اين جبهه از آن کنار گرفتند و يا آنهايي که به کلي به دشمن پيوستند و به ميدان آمده بودند از صحنه کنار گرفتند و عده‌اي از آنها هم به نفع کودتاچيان وارد عمل شدند. در وحله دوم و به نحو مؤثر سياستهاي خود دکتر مصدق بود. در مورد مصدق بايد گفت که او يک سياستمدار ملي کارکشته بود که در مبارزات سياسي خود، اولاً در اساس به بازيهاي سياسي اعتقاد داشت و نه به بسيج نيروهاي توده‌اي، برخلاف آنچه تظاهر مي‌شد و گفته مي‌شود. و ثانياً ظاهراً به تعادل و توازن قواي ميان قدرتهاي بزرگ جهاني و استفاده از تضادهاي آنها دلبسته بود که در آستانه کودتا اين تعادل و تضاد کاملاً  به زيان او و سياستهاي او تحول پيدا کرد. مرگ استالين در 14 اسفند 1331 و تزلزل در ارکان حکومت شوروي و مشغول شدن رهبران آن حکومت به تصفيه حسابها و تغيير و تحولات دروني، که آمريکا را بيشتر شير کرد، يکي از وجوه اين تحول بود و سبب شد که امپرياليستها خيالشان از اين جهت کاملاً راحت بشود و فشار خودشان را به جنبشهاي ملي و از آن جمله جنبش ملي شدن نفت در ايران افزايش بدهند و اين امري بود که بعدها خود مصدق هم يکبار به آن اشاره کرد: يعني به مرگ استالين و اوضاع شوروي.

اما مهم‌تر از اين تغيير سياست آمريکا به سوي امپرياليسم انگليس بود که پس از پايان دوره رياست جمهوري ترومن که دمکرات بود و روي کار آمدن ژنرال آيزنهاور جمهوريخواه، موضع ميانجي‌گرانه و حالت دوگانه در اين دولت به کلي با مخالفت ملي کردن نفت و همدستي با بريتانيا براي سرنگوني قطعي دولت مصدق بدل شد براي اينکه علاوه بر خطر تأثير اين جنبش بر منافع نفتي آمريکا در ساير نقاط جهان ترس از تقويت کمونيسم در ايران هم اين چرخش را تشديد کرد. در نتيجه مصدق و جنبشي که او در رأس آن قرار گرفته بود از لحاظ خارجي نه تنها که ديگر فاقد يک اتحاد نيرومند شده بود بلکه خودرا در مواجهه با دو امپرياليسم نيرومند متجاوز مي‌ديد و حمايت معنوي دولتهاي ملي و بي‌طرف جهان سوم هم گره‌اي از کار او نمي‌توانست باز کند. ثانياً مصدق هدف اصلي و منحصر به فرد خود را «ملي کردن صنفت نفت» قرار داده بود و تمام نيروي خود را در اين راه گذاشته بود. او که يک اشرافي ليبرال بود از نظر اجتماعي فاقد يک برنامه اصلاحات اجتماعي و مبارزه با استبداد بود. او به خصوص در جهت تجزيه نيروهاي مرتجع محلي که اکثراً عوامل و پايگاههاي دربار و استعمار انگلستان بودند قدمي برنداشت يا لااقل قدم جدي برنداشت. قطع درآمد نفت هم اقتصاد کشور را دچار اختلالِ بيشتري کرده بود و به قشرهاي آسيب‌پذير جامعه بيش از همه لطمه وارد کرده بود و همه اينها سبب شده بود همه اين قشرهاي اجتماعي دچار يأس و نارضايتي و انفعال شوند. به طوري که برخلاف 30 تير 1331 که مردم به دستاويز يک اطلاعيه يک فراکسيون نيم‌بند جبهه ملي در مجلس شوراي ملي مبني بر تحريم عمومي و نشستن در خانه‌ها به خيابان ريختند و در برابر تانکها و تفنگها سينه سپر کردند و موفق شدند دوباره مصدق را به تخت نخست وزيري بنشانند، در 28 مرداد برعکس حتي يک نفر هم به روي يکي از اوباش کودتاچي دست بلند نکرد. و فريادي عليه دربار استبداري و امپرياليسم از گلوي کسي بيرون نيامد.  ثالثاً به نظر مي‌رسد که مصدق مثل قوام سياستمداري بود که در کار اداره دولت فقط به شخص خود متکي بود و به کار جمعي مطلقاً اعتقادي نداشت. او در عين حال که رسماً و عملاً وزير دفاع و فرمانده مستقيم مأموران انتظامي بود، به طوري که خود در دادگاه نظامي توضيح مي‌دهد، کميسيون امنيتي ملي، به جاي وزارت کشور، آن هم حضور و اطلاع وزير آن وزارتخانه، در خانه مصدق و زير نظر او تشکيل جلسه مي‌دهد و در امور مملکتي تصميم‌ مي‌گيرد. ملاقاتها و مذاکرات مهم با سفيران خارجي و قرار و مدارهاي آنها در امور سياسي با شخص او انجام مي‌شد. در اقتصاد کشور هم که مسئله نفت، مسئله اساسي آن بود، تصميم‌گيرنده اصلي تنها او بود. او در انتخاب ياران و دستياران خود در دولت و هيئتهاي دولتي و مشورتي و اجرايي بيشتر در اعتقاد دربست و اخلاص آنها نسبت به خودش تکيه داشت تا آنجايي که در آستانه کودتا هيچ شخصيت سياسي برجسته و کارآمد و کاردان و با تجربه در کنار او نبود و اکثر آنها بيش از آنکه سياستمداران کارکشته و جسور و صاحبنظر باشند بيشتر عناصري صديق  و احساساتي نسبت به او بودند که براي مقابله با لحظه‌هاي حساس و حوادث پيچيده‌اي مثل کودتا و توطئه عميق دو قدرت امپرياليست و نيرومند مطلقا ورزيدگي و آمادگي نداشتند. مصدق که خود مسئول مستقيم انتخاب همکارانش بود در همان دادگاه درباره آنها اعتراض و شکايت مي‌کند که «من يک فرد واحدي بودم که با دسته‌اي افراد که با من مخالف بودند کار مي‌کردم، من مسئول کار يک اشخاصي بودم که وظيفه خود را در سياست بجا نياوردند هستم».

از طرفي ديگر در مواردي هم، تکيه او بر رجال شناخته شده‌اي بود که از نظر ملي بودن پرونده‌ روشن و مطمئني نداشتند. نمونه‌اي که در لحظه حساس کودتا يکي از خويشان خود را که با کودتاچيها همدست بود در رأس شهرباني گذاشته بود، چهارم اينکه مصدق به مناسبت موضع طبقاتي، عقيدتي خود، يک ليبرال ضد کمونيست بود که طبعاً نمي‌توانست به نيروهايي مثل حزب توده ايران اعتماد کند، و يا بالاتر از آن با آنها همکاري کند. او علاوه بر پيروي از تمايلات و عقايد شخصي، براي دلجويي از نيروهاي ضد کمونيستي داخلي و خارجي، هيچوقت به ياريها و همکاريهاي اين حزب وقعي نگذاشت و حتي در روزهاي فشار پيش از کودتا به ايراد فشار به اين سازمانها و اعضاي آن و سرکوب آنها فرمان داد. و از همه اينها بدتر، آنطور که گفته‌اند حتي اخطارهاي اين حزب را در مورد کودتا چندان جدي نگرفت. اين احتمال هم کاملاً وجود دارد که مصدق در آخرين لحظه که متوجه ضعف جبهه خود در مقابله با کودتا شده بود در اثر اين تصور غلط که اين ممکن است مقاومت کار را از دست او خارج کند و مملکت را در تور کمونيسم بياندازد صحنه را آگاهانه و به عمد ترک مي‌کند، براي اينکه در واقع هم تنها نيروي عمده متشکل که در آن موقع در صحنه مانده بود و در مقابل کودتا مي‌توانست بيشتر از نيروهاي ديگر نقش بازي کند حزب توده ايران بود و بيم آن مي‌رفت که اگر کودتا شکست بخورد اين حزب در صحنه سياست ايران يکه تاز بشه و ابتکار را از دست او و مليون بگيرد. البته به نظر من اين فقط يک تصور و توهم است. او حتي پس از پيروزي کودتا براي جلوگيري از گسترش تفاهم ميان توده‌ايها و طرفداران خودش بدترين اتهامي که تا آن دوران هيچ کسي به حزب توده نزده بود را متوجه آنها کرد، به اين معني که پس از تکرار اتهام اخلالگر درباره آنها گفت : « اين توده دو قسم است. توده‌اي انگليسي و توده‌اي روسي.» او حتي شرکت توده‌اي ها در جنبش تير 1331 را عملي اخلالگرانه و نمونه‌اي از روش سوءاستفاده جويانه آنها از حوادث ناميد. مصدق البته سه يا چهار بار در دادگاه، تکرار کرد: «هرگز نگران حزب توده ايران و ديگر احزاب چپ ايران نبوده». و به بيان ديگر نگراني قطعي از آنها نداشته. براي اينکه آنها نمي‌توانستند با قوه دولت مخالفت کنند. يا دولت را از بين ببرند. بلکه نگراني او کودتاي سوم يا همين پيش‌آمدي بود که روز 28 مرداد اتفاق افتاد. با وجود اين سرتيپ رياحي رئيس ستاد ارتش او که در صبح روز 27 مرداد همراه با فرماندار نظامي با نخست وزير ملاقات کرده مي‌گويد: «چه از روي اطلاعات به دست آمده و چه در تماس با دکتر مصدق يگانه دليل نگراني را احزاب چپ تشخيص مي‌دهم». و چون در اون روزها توده‌ايها تجلي کامل پيدا کرده بودند در آن ملاقات تصميم کلي نشان دادن شدت عمل در مقابل توده‌ايها با اجازه ايشان صورت پذيرفت. اين عين گفته رئيس ستاد نظامي دکتر مصدق است که رو در روي مصدق گفته شد. «بعد از اين تصميم اين است که در همان عصر 27 مرداد تعدادي زيادي اخلالگران توده‌اي به وسيله فرمانداري نظامي و کلانتريها جلب و بازداشت شوند». سرتيپ رياحي بعد از اين توضيحات نتيجه مي‌گيرد که «بنده به هيچوجه از اين طرز فکري که الان آقاي دکتر مصدق بيان کرده‌اند اطلاع نداشته‌ام». يعني اينکه ما ترسي از حزب توده و اينها نداريم.

البته به دلايل گوناگون بيشتر مي‌توان بر صحت گفتار مصدق تکيه کرد تا بر استنباط و سخنان سرتيپ رياحي اما با همه اينها تمام دستورات او به دستگاه انتظامي در آن روزها محدود به مواظبت و جلوگيري از اخلالِ اخلالگران يعني سخنراني و شعار دادن از طرف توده‌ايها و سرکوب آنها. خود مصدق مي‌گويد «براي تنبيه توده‌ايها که در ميدان امجديه اون کارها را کرده‌اند صد نفر با قانون اجتماعي خود بنده به جنوب تبعيد شدند» و جالب اينجاست که او در قبال اين سختگيريها در قبال توده‌ايها  در برابر عوامل کودتا و فعاليتهايشان که به قول خود مايه اصلي نگراني او بودند، در عمل هيچ اقدام جدي عليه آنها نمي‌کند اما آنچه به حزب توده ايران مربوط مي‌شود، که نيروي دوم توده‌اي آن زمان بود، همان طور که پيشتر اشاره کردم، اين حزب با آن عده از اعضاي رهبري خود که در ايران توانسته بود باقي بماند، چون عده زيادي از رهبري از ايران رفته بودند و رهبري آن بسيار ضعيف بود، اين رهبري تا 27 تير 1331 و روي کار آمدن قوام، نه تنها به علت تکيه مصدق بر سياست حمايت از آمريکا و اميدي که به آن بسته بود و همين‌طور بعضي سياستهاي داخلي او به شدت از او انتقاد مي‌کرد بلکه گاه در مطبوعات خودش از حملات تند و خصمانه به او خودداري نمي‌کرد. اما پس از اين تاريخ تنها به تأييد دربست مصدق و سياستهاي او پرداخت بلکه دقيقاً سياست دنباله‌روي از او را در پيش گرفت. اين دنباله روي تا آنجا پيش رفت که در آستانه کودتا به کلي اين حزب استقلال عمل و تصميم‌گيري سياسي را به عنوان يک حزب مستقل کنار گذاشت و همه جا منتظر ماند تا ببيند مصدق چه مي‌کند تا او به دنبالش راه بيافتد. چون در بعدازظهر 28 مرداد کار از کار گذشت بعد از مقداري معطلي به اعضاي خود دستور داد تا خانه‌هاي خود را از اسناد حزبي پاک کنند. بعداً کميته مرکزي باقيمانده حزب توده براي جبران اين بي‌عملي پس از کودتاچيها تحت تأثير اعضاي ماجراجوي خود به اقدامات ماجراجويانه‌اي تن داد که اين حزب را واقعاً با مصيبت بيشتري روبرو کرد، و بالاخره سرکوبهاي وحشيانه دولت کودتا و کشتار و زنداني کردن افراد فعال اين حزب به حيات اين حزب پايان داد و آن را به عنوان يک سازمان توده‌اي چپ ترقيخواه با هويت مستقل ملي براي هميشه از صحنه سياسي ايران بيرون راند. بدين ترتيب دوران تازه‌اي از استبداد در مملکت شروع شد که حکومت سلطنتي مستبد آن تسلط مطلق آمريکا را پذيرفت و با برنامه ريزيهاي معين اجتماعي به اقدامات سياسي حساب شده و با ايجاد يک تکيه گاه اجتماعي داخلي با عنوان سرمايه‌داري وابسته توانست25 سال بدون دغدغه بر مملکت فرمانروايي کند.

پيش از اين مزاحم نمي‌شوم و اميدوارم موفق و مؤيد باشيد.

 

- تشکر جناب مؤمني، سپاس از شما،