گذار به دموکراسی در ایران و ویژگی‌های آن / شیدان وثیق

امروزه بسیاری در اپوزیسیون ایران صحبت از گذار به دموکراسی می کنند. بخشی خود را جمهوری خواه  می نامند. پاره ای نیز از جدایی دولت و دین سخن می گوبند. اما می دانیم که یک جمهوری یا یک دموکراسی نداریم، بلکه جمهوری ها و دموکراسی ها داریم. از جدایی دولت و دین نیز درک هایی متفاوت وجود دارند. ادامه خواندن Continue reading

آخرین وضعیت اپوزیسیون ایران از دید کنگره آمریکا- نویسنده فرامرز دادرس، کارشناس اطلاعاتی-فرانسه

برگرفته از سایت ایران لیبرال
هدف از این نوشتار بررسی آخرین پژوهش دکتر کنت کاتزمن، پژوهشگر کنگره آمریکا درباره وضعیت اپوزیسیون ایران در سال ۲۰۱۴ میلادی می باشد. مردم ایران، بویژه اپوزیسیون مستقل! و میهن دوست، بشرطی که در صحنه سیاسی ایران وجود داشته باشد! وظیفه دارند از پشت پرده های زد و بند ها و معاملات سیاسی در باره ایران آگاه شوند و توجه داشته باشند که چگونه بیگانگان برای استقرار و استمرار منافع سیاسی و اقتصادی خود به گروه سازی و شخصیت سازی در میان ملت های ناآگاه دست می زنند. ادامه خواندن Continue reading

خط فقر در تهران، ۲ میلیون و ۳۰۰هزار تومان گفتگو با دکتر حسین راغفر اقتصاددان

به گزارش روزنامه شرق، در چند سال اخیر صحبت‌هایی درباره فقیرترشدن مردم ایران و ریزش طبقه متوسط رو به پایین به زیر خط فقر به گوش می‌رسد؛ سخنان نگران‏کننده‏ای که ما را بر آن داشت برای بررسی این مساله به سراغ دکتر حسین راغفر که درباره مساله فقر مطالعات گسترده‏ای را انجام داده است، برویم. ادامه خواندن Continue reading

اصقلابی بنام انقلاب و مروری بنام عبور /برزویه طبیب

برگرفته اخبار روز 

آدینه  ۲۷ تیر ۱٣۹٣ -  ۱٨ ژوئیه ۲۰۱۴

گویند ایرانیان قدیم به زرافه میگفتند شترگاوپلنگ، چرا که پوستی چون پلنگ، شاخی چون گاو، و گردنی چون شتر دارد. حکایت اصقلاب، چون ترکیب اصلاح و انقلاب، و تحول طلبی به مثابه ترکیبی از انقلابیگری و اصلاح طلبی، نیز، از این استعداد ترکیب مفاهیم ماهیتا متفاوت بر اساس شباهت ها و تفاوت های ظاهری، ناشی شده است. ادامه خواندن Continue reading

اسرائیل بشریت را تحقیر می کند /علی جلال

اسرائیل بشریت را تحقیر می کند
علی جلال
آهای انسانها !
آهای روشنفکران, دانش اندوختگان, وجدانهای بیدار جهان !
تا کی باید نظاره گر بود که یک حکومت در جهان و تنها یک حکومت, حکومت یک کشور ۶- ٧ ملیونی , اسرائیل!, هر وقت, هرجا, هر کس, هر شهر, هر کشوری را, خواست, بگیرد, بزند,بکشد , بمباران کند به “جرم” و “اتهامی” که تنها خود (و نه هیچ ارگان و نهاد دیگری در جهان), به آنها نسبت می دهد!
در ماه مقدس مردم, در ماه صلح, المپیک! المپیک فوتبال, در ماهی که همه ملتها اختلافات و تفاوتها را به کنار نهاده و بطور برابر و دوستانه در میدان ورزش باهم رقابت می کنند و جهانیان با شادی و سرور به تماشای آن مشغولند, آنگاه در نیمه های شب, زن و کودک آرمیده در بستر خویش را با بمب و توپ به خاک و خون بکشد. در سرزمینی با فشردگی جمعیتی کم نظیر درجهان, غزه (١/۶۵٧ ملیون نفر در ٣۶٠ کیلومتر مربع), ۱۵۰۰۰ خانه راویران کرده بیش از ٢٠٠ نفر را که بیشترشان, زن و کودک هستند, بکشد, و رسما اعلام کند که به هیچ دعوتی به “خویشتن داری” گوش نمیدهد! فراخوان آتش بس سازمان ملل(الف) را نمی پذیرد! فقط بمباران و بمباران و بمباران! می کند! تا کی باید انگلستان و فرانسه و حکومت آمریکا, از این “حکومت” حمایت بی چون و چرا بکنند؟ و بگویند که “هیچکس, هیچ نهاد و ارگان ملی و بین المللی و … حق ندارد به اسرائیل بگوید بالای چشم تو ابرو”؟!
ای انسانها! اسرائیل بشریت را تحقیر می کند !
تا کی باید نظاره گر بود ؟! تا کی این وضع می تواند ادامه یابد؟
پنج کشور, پنج ابرقدرت, پنج پیروز جنگ جهانی دوم, عضو همیشگی شورای امنیت سازمان ملل هستند و “چون باید” مسایل جهان را به تفاهم بین خود حل کنند,پس “برابر حقوقند, علیه هم نمی توانند قطعنامه بدهند پس حق وتو دارند”. اما سازمان ملل علیه ۶ کشور هرگز و هرگز نمی تواند قطعنامه صادر کند: پنج عضو دائمی شورای امنیت + اسرائیل! تنها یک حکومت در جهان است که خود پلیس , بازجو, قاضی و مجری حکم, علیه دیگران است. تنها یک حکومت! و آنهم اسرائیل است. انگلستان و فرانسه و حکومت آمریکا, با قدرت خود این “حق” اسرائیل را تضمین می کنند, حتی اگر اسرائیل به دولت آنها هم پرخاش و تندی و حتی توهین نماید(رفتار دولت ناتان یهو علیه دولت اوباما, و دخالت مستقیم در انتخابت ریاست جمهوری آمریکا علیه اوباما !
آی آدمها! اسرائیل بشریت را تحقیر می کند!
برخی می گویند: “چرا حماس را محکوم نمی کنید”؟ آری حماس را “محکوم” می کنیم ولی این حکومت! (اسرائیل), به لبنان هم حمله می کند!, حزب الله و لبنانی ها را هم “محکوم” می کنیم! به سوریه(۶), به عراق هم, حمله می کند! رفته در دل آفریقا! به سودان حمله می کند. به یک کشتی کوچک حاوی صرفا کمک های انسانی, برای ١/۶۵٧ ملیون مردم غزه که در محاصره این حکومت و محروم از نیازهای اولیه زندگی هستند, کشتی یی که کمک رسانان همه جای جهان و بویزه از همین اروپا و آمریکا آنرا راه انداخته اند, در آبهای بین المللی! حمله می کند, هفتاد امدادگر را لت وپار می کند، از آن میان دستکم یازده امدادگر بین المللی را می کشد! بعد می گوید آنها مسلح بوده اند و رسانه های “جامعه بین المللی هم طبق معمول به او “حق” می دهند!! آخرکه آنها مسلح بوده اند که چه بکنند؟؟! بیایند “اسرائیل از بین ببرند”!!؟. در مجمع عمومی مهمترین و معتبرترین سازمان جهانی, سازمان ملل, مجمعی که اصلا و اساسا برای صلح جهانی برپا شده, نخست وزیر این حکومت, مسولان حکومتی دیگر (جمهوری اسلامی) را مورد توهین قرار می دهد, این بجای خود, اما او درحضور سران کشورهای جهان که فقط به فقط برای تحکیم صلح جهانی گرد آمده اند, رسما و علنا اعلام می کند که جدا از مذاکرات ۵+١, اگر خود تشخیص دهد و هروقت خود شخص دهد به ایران حمله نظامی می کند. چه کسی نمی داند که ما (اپوزیسیون), جمهوری اسلامی را محکوم می کنیم؟ چه کسی نمی داند که اکثریت مردم ایران از رژیم اسلامی متنفرند؟! اما سخن بر سر مقصر بودن یا نبودن این و آن نیست, سخن بر سر ” محکوم کردن” این و آن نیست, سخن بر سر این است که چرا و تا کی باید انگلستان و فرانسه, آلمان و حکومت آمریکا, بزور و پشتیبانی مالی ,نظامی , دیپلماتیک و …., یک حکومت یک کشور ۶-٧ ملیونی را, یکه تاز جهان, زیرپا نهنده همه میثاقها و قوانین بین المللی(قطعنامه های سازمان ملل, کنوانسیون ژنو در مورد قواعد جنگ ودر خطر قرار ندادن غیر نظامیان, مصوبات کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل و …) و معاف دائمی, نه تنها از هر مجازاتی, بلکه معاف دایمی از هر توبیخ و کمترین محکومیتی, آری همان که گفته شد: “…بالای چشم تو ابرو”!!, بگردانند؟؟! بس است دیگر! قرن بیست ویکم هستیم, آهای انگلستان! آهای فرانسه, آلمان و حکومت آمریکا شرم کنید از این رفتار و کردار قرن ١٨ همی خود(نگاه کنید به سخنان آقای جان کری در محکوم کردن رفتار “قرن ١٨ همی” آقای پوتین, در رابطه با بحران اکراین). بس است! بشریت را تحقیر نکنید.
علیه آنچه می کنند بپا خیزیم , صدای اعتراض خود را بلند کنیم. مهم است که ادعا نامه خود را هر چه پربار تر کنیم:
اسرائیل و فلسطین:
سالها اسرائیل می گفت که سازمان آزادیبخش تروریست است, با آن مذاکره نمی کنیم. این سازمان تروریسم رامحکوم کرد و روند سیاسی را پیش برد. بعد اسرائیل گفت سازمان آزادیبخش در برنامه اش موجودیت اسرائیل را قبول ندارد, ما با آنها مذاکره نمی کنیم. این درست بود فلسطینیها و اعراب, اسرائیلی ها را, بیشتر، اروپائیان وامریکائیانی می دانستند که بعد از جنگ دوم بطور انبوه با کشتی …به سرزمین فلسطین آمدند(یا کوچانده شدند) … کوچندگان می گویند چون خدای آنان در کتاب آنان گفته که در فلانجا, فلان سرزمین مال آنان است پس این سرزمین فلسطین در اصل اسرائیل بوده و اصلا به اجداد آنان در تاریخ تعلق داشته و ….؛اما سازمان آزادیبخش و همه کشورهای عربی از این نظر در گذشتند و اسرائیل را قبول کردند. ولی باز اسرائیل حاضر به مذاکره نشد تا اینکه پس انقلاب ایران, فلسطینیان برای اولین بار دست به مقاومت و اعتراض توده ای زدند(انتفاضه) اسرائیل با خشونت تمام با آنان برخورد کرد اما از عقب راندشان آن ناتوان ماند پس حزب کارگر اسرئیل با کمک آمریکا به قدرت رسید …قرارداد صلح اسلو, امضاء شد. راستگرایان اسرائیل نخست وزیر خود را که این قرارداد را امضاء کرده بود ترور کردند. بحران بالاگرفت. حزب لیکود به قدرت باز گشت. آریل شارون کسی که رسما با قرارداد اسلو مخالف بود روی کار آمد. در یک عمل آشکارا تحریک آمیز به درون مسجدالاقصی رفت. درگیری شروع شد. انتفاضه دوم… باز گشت نیروهای نظامی اسرائیل به سرزمین هایی که پس از” اسلو” از آن بیرون آمده بودند. محاصره محل زندگی عرفات. اسرائیل گفت عرفات مانع اصلی است تا عرفات هست مذاکره نمی کند. اسرئیل و غرب تلویحا می گفتند: “محمود عباس بهترین است”. عرفات به “آن شکل” مرد. محمود عباس جای او آمد. اسرائیل گام جدی پیش ننهاد. در یک انتخابات دمکراتیک در فلسطین, حماس برنده شد. اسرائیل گفت چون حماس پیروز شده, پس با فلسطینیان مذاکره نمی کند. اختلاف بین فلسطینیان بروز کرد. در ٢٠٠٧, حماس در غزه مستقر شد, سازمان آزادیبخش در رام الله. حالا اسرائیل می گفت چون فلسطینیان یکپا رچه نیستند و بین خود اختلاف دارند, پس نمی شود مذاکره کرد, زیرا اگر با محمود عباس توافق کنیم, حماس که ازان جداست, نمی پذیرد. در ٢٠٠٨ اسرئیل به غزه حمله کرد بیلان کشته ها: ۴ اسراییلی, صد برابر آن، ۴١۴ فلسطینی. ٢٠٠٩اسرائیل به غزه حمله کرد, بیلان: ٩ کشته اسراییلی, صد برابر آن, تقریبا ٨٩٠ کشه فلسطینی. ٢٠١٠ حمله به کشتی امدادرسانی به غزه . ٢٠١٢, حمله اسرائیل به غزه و کشتن نزدیک به هزار نفر از فلسطینیان , که بیشتر آن زنان و کودکان بودند. سال ٢٠٠٨ آقای اوباما, رییس جمهور آمریکا می شود او نشان می دهد که بین ریاست جمهوری های آمریکا یکی از بهترین هاست,و ا صولا صلح طلب است. او تلاش های زیادی برای کشاندن اسرائیل به پا ی میز مذاکره بعمل آورد. اما همه دنیا تقریبا می دانند که حزب لیکود, ناتان یاهو,حقوق فلسطینی ها را به رسمیت نمی شناسد. محور اصلی مذاکرات صلح, قرداد صلح اسلو, بیرون رفتن اسرائیل از سرزمین های اشغالی اعراب, تضمین امنیت اسرائیل و … می باشد, اما حکومت اسرائیل, این سرزمین ها به آباء اجداد یهودیان, طبق نوشته کتاب دینی یهودیان, می داند و آنها را به خاک خود ضمیمه کرده, مجلس اسرئیل در اینباره قانون تصویب نموده است. دولت اسرائیل اعلام کرده که همواره به خانه سازی در این سرزمین ها ادامه می دهد. دولت اوباما خواهان صلح است.
اکنون نزدیک به ده سال است که تمام کشورهای “عربی” به رهبری عربستان تصویب کرده اند که در صورت بیرون رفتن اسرئیل از سرزمین های اشغالی همه کشورهای “عربی” با اسرائیل روابط عادی بر قرار کرده و امنیت آن کشور را تضمین می کنند. سازمان ملل و دولت آمریکا اعلام کرده اند که خانه سازی های اسرائیل در سرزمینهای اشغالی غیرقانونی است. چگونه می شود حین مذاکره با فلسطینی ها با خانه سازی در زمین های آنان پروسه اشغال را ادامه داد, دراین صورت مذاکره می کنید بر روی “چه”؟!. هر انسان عاقلی اینرا می فهمد. اسرائیل می گوید ما مذاکره می کنیم که فلسطینیان و اعراب و جهان , “اسرائیل” را به عنوان “دولت یهود”, به رسمیت بشناسد. امنیت آن را در مرزهای کنونی(یعنی به اضافه سرزمین های اشغالی), منهای قطعات کوچک و پراکنده از هم, که فلسطینی نشین خواهند بود. معنی این سخنان چیست؟,
نخست اینکه “معلوم” نیست که حکومتهای اسرئیل واقعا چه می خواهند, همان طور که در بالا گفته شد آنها اول می گفتند علت عدم مذاکره, تروریست بودن سازمان آزادیبخش است, بعد که خواستشان پذیرفته شد چیز دیگری گفتند و …؛ همه خواستهایشان پذیرفته شد. آنان خود تقریبا هیچ نپذیرفتند, سرانجام گفتند تا عرفات هست نمیشود! او برود، محمود عباس بیاید. این “ننر”, “عزیز دردانه! غرب” اکنون نه تنها از فلسطینیها می خواهد که وجود خود به عنوان یک ملت رانفی کنند, سرزمینهای خودرا به اسرائیل واگذارند. بلکه اعرا ب و غیر یهودیانی که از زمان برپایی اسرئیل (١٩۴٨) خاکشان, اسرائیل نامیده شده , بپذیرند که اگرهم آنها در انتخابات ها شرکت داده شوند اما “حکومت” همواره از آن یهودیان است و…
آقای جیمی کارتر, که در دهه هفتاد میلادی رییس جمهوری آمریکا بود, هفت سال پیش کتابی نوشت, بنام ” فلسطین صلح و نه آپارتاید”. جان کری وزیر خارجه آمریکا, درماه آوریل امسال گفته است: ” اگر صلح پذیرفته نشود, اسرائیل به کشوری با نظام آپارتاید تبدیل می شود”. آری پاسخ خواستهای حکومت اسرائیل مشخص است .
هر وقت شخص باراک اوباما ,شخصیتهای مهم حکومت آمریکا را به عنوان نماینده ویژ ه خود, برای راه اندازی مذاکرات صلح , به اسرائیل,به ملاقات مقامات اسرائیل می فرستد. در حین حضوراین نماینده در پایتخت اسرائیل, دولت آن کشور,مجوز ساختن انبوهی دیگر واحد مسکونی در خاک فلسطینی ها را صا در می کند(۲الف) . دلایل و شواهد آشکاری وجود دارد که حکومت اسرائیل نیازی به گفتگو برای صلح نمی بیند. برای آنان “زور آنان” برای دستیابی به اهدافشان کافی است. زوری که انگلیس و فراسه و حکومت آمریکا در اختیار اسرائیل گذاشته و می گذارند.
اما بدیهی است که اسرائیل به لحاظ دیپلماتیک, ترجیح می دهد؛ “گناه” را به گردن این و آن بیاندازد. از نظر من گروههایی مانند حماس و جهاد اسلامی ارتجاعی هستند و ممکن است که بین آنان کسانی نیز تحریکاتی علیه صلح و علیه “مذاکره”, بکنند اما حقیقت بالاتر, این است که, این سرزمین انهاست, که نزدیک به پنجاه سال, است که اشغال شده, حقیقت این است که غزه در محاصره قرار دارد. ارتجاعی بودن فلان گروه, حق( و وظیفه ) دفاع از میهن را ازاو سلب نمی کند. اسرئیل از حضور هر نا ظر بین ا لمللی و بطور مشخص ناظران سازمان ملل, و حتی روزنامه نگران مستقل در منطقه جلوگیری می کند. در این چنین وضعیتی این تنها اسرئیل است که “سخن” می گوید رسانه های کشورهای پشتیبان اصلی اسرائیل(رسانه های “جامعه جهانی”!) از جهانیان می خواهند که : “گفته ها و ادعاهای اسرائیل” را “حقیقت” بدانند. پس کشف حقیقت دشوار می شود باید “آن” را از خلال گفته های این “رسانه ها” بیرون کشید. من اخبار و منابع پایه سخنانم را در زیر آورده ام , دراینجا خلاصه آنچه رادر این روزها گذشته ، شرح می دهم:
در ماه آوریل امسال سازمان آزادیبخش فلسطین و حماس مذاکرات تشکیل دولت وحدت ملی را آغاز می کنند, اسرائیل که تاکنون دوپارچگی فلسطینیان را “بهانه” عدم مذاکره می کرد, بهانه جدیدی سازکرد, اسرائیل اعلام کرد ” حماس تروریست است, موجودیت اسرائیل را قبول ندارد, با دولتی که حماس عضو آن است مذاکره نمی کنیم “(۲ و۳) سازمان آزادیبخش اعلام نمود که توافق با حماس برپایه پذیرش موجودیت اسرائیل و نفی خشونت است و در دولت جدد هم هیچ عضو حماس, شرکت ندارد(۱ و ۴). اسرائیل قبول نکرد. دولت اسرائیل اعلام کرد که تا این ائتلاف است , او مذاکره را تحریم می کند(۲و۳) (گرچه اسرائیل عملا مذاکره را قطع کرده بود). دولت ائتلافی در روزهای اول ژوئن تشکیل شد سازمان ملل, آمریکا, فرانسه, دولت ائتلاف فلسطین را تایید کردند. اسرائیل آمریکا را “خائن” نامید و گفت به “تلافی جویی صهیونستی علیه جامعه جهانی دست میزند و آن اینکه ٣٣٠٠ واحد مسکونی در سرزمین های اشغالی می سازد “(۴) نزدیک به پس از یکهفته, در میانه ژوئن, اسرائیل اعلام کرد سه نوجوان اسراییلی ربوده شده اند. در جستجوی این سه اسراییلی طی پانزده روز اسرائیل ۴١٨ فلسطینی را به اتهام “تروریسم” دستگیر کرد(۷). در اول ژوئیه اسرائیل اعلام کرد که جسد سه جوان راپیدا کرده و میداند که این حماس است که آنها را ربوده و کشته است. حماس بلافاصله این اتهام را تکذیب کرد. تا کنون هم اسرائیل گزارش کالبد شکافی این سه جوان کشته شده را منتشر نکرده. با پیدا شدن این اجساد, کابینه اسرائیل هر روز یک یا دوجلسه گذاشت و قول داد که انتقام “کشته” شدن آنها را از حماس بگیرد. ارتش اسرائیل بلافاصه به ٣٠ (سی) نقطه از غزه حمله کرد, گفت که همه آن نقاط مراکز نظامی حماس بوده اند(۸ و۹).در فردای این روز, دوم ژوئیه جسد یک نوجوان فلسطینی, بنام محمد ابو خضیر در بیت المقدس غربی پیدا شد. پلیس اسرائیل گفت انگیزه قتل را نمی داند, نزدیکان محمد آبوخضیر گفته اند که در نیمروز, به چشم خود دیده اند که سرنشینان یک اتومبیل اورا به زور به درون اتوموبیل خود بردند. حکومت اسرائیل جسد را به خانواده نمی دهد. ناتان یاهو به اسرائیلی ها پیام داد که انتقام گیری را به دولت واگذار کنند(۱۰).دراین روز و روز بعد بمباران غزه ادامه داده شد و ده ها نقطه آن بمباران گردید. دستکم ده فلسطینی کشته شدند. روزهای بعد, تا امروز, بمبارانهای غزه شدیدتر و شدیدتر میشود ٣-۴ روز پس از آغاز بمبارانهای شدید غزه, اسرائیل اعلام می کند که علت این عملیات! “موشک پرانی حماس” است ومی خواهد به بمباران و لشکرکشی ادامه دهد تا حماس را داغان کند. در حدود هشتم ژوئیه “لیبر من ” وزیر خارجه نتانیاهو و رهبر حزب “اسرائیل خانه ما”, اعلام می کند به دلیل عدم قاطعیت ناتان یاهو در حمله به غزه (یا للعجب!), اتحاد خود با حزب او(لیکود) را می گسلد.
ملاحضات: نخست اینکه اسرائیل از وحدت فلسطینی ها ناراحت است, آنرا سبب نیرومند شدنشان می داند , دوم اینکه بمبارانها به بهانه کشته شدن سه اسراییلی شروع شد, و تا چند روز حرفی از موشکهای حماس نبود. سوم اینکه اینجانب نیز مانند بسیآری دیگر, کشته شدن سه “نوجوان” اسراییلی را محکوم می کنم . اما یاد آوری می کنیم اقلا یکی از آنها ١٩سال داشت, این سه اسرائیلی هرسه “طلبه” بودند, در کرانه غربی کشته شدند اینجا سرزمین اشغال شده است, در هیچ خبری هم ندیدم که گفته شده باشد که آنها “شهر خود” دچاراین حادثه شده اند . کرانه باختری نزدیک به پنجاه سال است که دراشغال حکومت اسرائیل قرار دارد و امنیت آن مانند تل آویو, کاملا بدست اسرائیل است, اینکه حماس در آنجا کسانی را برباید بعد در همانجا بکشد, پذیرشش دشوار است, بویزه وقتی اسرائیل بلا فاصله ۴١٨ فلسطینی را به اتهام تروریسم دستگیر می کند, یعنی اینکه اسرائیل “تروریستهای”! فلسطینی را خوب می شناسد, پس برای “تروریست” های حماس بسیار سخت خواهد بود که از غزه به کرانه باختری بیایند و سه اسراییلی راربوده و بکشند و برگردند(این چه هدفی است که باید برای آن چنین نقشه سخت و پر خطری کشید!) وانگهی تابحال از بین این همه دستگیر شدگان هیچکدام به اینکار اقرار نکرده اند. نه من ونه هیچکس, از مردم دیگر نقاط جهان, این سه “طلبه” را نمی شناسیم, آنها بنا به اصل برائت, انسانهای بی آزاری بوده اند. اما وقتی همه ساکنین غزه (١/۶۵٧ ملیون آدم) مظنون به تروریسم می شوند نمی توان یاد آوری نکرد که ازقضا طلبه های اسرئیل, “راست” ترین گرایش های “پان یهودیسم” را نمایندگی میکنند, روزنامه راستگرا و کاملا طرفدار اسرئیل, فیگارو, در فرانسه, به تاریخ ٠٨/٠٧/٢٠١۴, چنین نوشت ” گروه های نژادپرست وضد عرب, و راستگرای افراطی اسرائیل, از چند ماه پیش, در کرانه غربی و شهرک نشین ها مشغول فعالیتهای شدید ضد عربی هستند”.
محمد حسین ابو خضیر را، ۱۶ ساله را ربودند، شکنجه کردند و زنده زنده آتش زدند
در مورد جوان فلسطینی, محمد حسین ابو خضیر, باید گفت که اولا او واقعا “نوجوان” بوده است, یعنی تنها ١۶سال داشت, او در سرزمین مادری خود, در سرزمین آباء اجدادی خود, در میهنی که هیچکس در مورد تعلق آن به او تردید ندارد(جز شاید نژاد پرستان اسرائیل) زندگی میکرد او در کنار خانه خودربوده شد(درقسمت شرقی بیت المقدس) . شاهدان عینی می گویند به چشم خود دیده اند که اورا ربوده و بزور سوار اتومبیل سفید رنگی کردند(۱۱). در این مورد, هیچکس نمیتواند هیچ ظنی, در پاکی و بی گناهی این واقعا “نوجوان”, داشته باشد واما آنچه قتل اورا قطعا “جنایت علیه بشریت”, می کند, ورسانه های “جامعه جهانی”! بسیار می کوشند که آنرا سا نسور کنند, این است که که این نوجوان را، (در منطفه غربی بیت المقدس، منطقه اسرائیلی)، اول شکنجه کرده سپس زنده زنده آتش زده اند, فاشیست ها خون اورا نریختند! اورا زنده زنده آتش زدند! ایستادند و خندان سوختن اورا نگریستند. این مساله را دادستان کل دولت خود مختار فلسطین(دولت محمود عباس) اعلام کرده است. اما روزنامه فیگارو(٠٨/٠٧/٢٠١۴) نیز دقیقا نوشته است که “محمد حسین ابو خضیر…رازنده زنده آتش زده اند”. حکومت اسرائیل میگوید شش اسرائیلی رادستگیر کرده که سه نفرشان به کشتن محمد ابوخضیر اعترف کرده اند.
آری این فقط جیمی کارتر و یا جان کری نیستند که در باره “آپارتاید” در اسرائیل هشدار می دهند. سالهاست که نیروهای پیشرو در جهان “نژاد پرستی اسرائیل” را محکوم می کنند. فاشیسم در اسرائیل حقیقت دارد. برای اینجانب بین عمل فاشیست هایی که با نقشه قبلی, محمد خضیر ١۶ساله را صرفا به دلیل فلسطینی بودنش شکنجه کرده وسپس زنده زنده آتش می زنند و عمل حکومت اسرئیل, که رسما اعلام می کند که برای انتقام گیری از کشته شدن سه طلبه اسراییلی, به فلسطینیان حمله میکند(۹ و ۱۰). صدها زن و کودک فلسطینی را با بیرحمی و سفاکی تمام به خاک و خون می کشد, و تازه وزیر خارجه اش رسما اعلام می کند که در اعتراض به عدم کفایت شدت بمباران فلسطینیها , انشعاب می کند, تفاوت چندانی نیست، یاد آوری می کنم که ناتان یاهوئ خودشخصا ازمحکوم کردن جنایت صورت گرفته علیه محمد خضیر،خودداری کرده است. باید فریاد زد که حکومت اسرائیل فاشیستی است. روشنفکران و تحصیلکردگان اسراییلی در برخاستن علیه این فاشیسم مسئولیت درجه اول دارند, جهان اغماض احتمالی آنان رانخواهد بخشید.
آیا آنچه علیه فلسطینیان می گذرد متهم دیگری هم دارد ؟
آری ! دوتای دیگر: جمهوری اسلامی و اتحادیه عرب
جمهوری اسلامی
خلاصه : (می کوشم در نوشته ای دیگر به این موضوع بیشتر بپردازم)همه بیا دا رند, طی این سالها “فلسطین خواهی” رژیم جمهوری اسلامی وتحریکات آن علیه اسرائیل را. اما امروز دراین حمله اسرا ئیل, به هنگام افطارو سحور, به مردم غزه, همه شان!: ازامام (سیدعلی)! تا امامان جمعه، از سردار تا شریعتمدار(کیهان) و اصلاح طلبها, همه در کش و قوس ” کرشمه های قهرمانانه! ” آقا! دم فروبسته اند. سکوت درمورد کشتار زنان و کودکان فلسطینی ها در ماه رمضان شاید تنها نکته ای باشد که همه جناح ها از “اصولگرا” تا “اصلاح طلب” روی آن و”حدت” دارند(بدیهی است که سکوت اینها بهتر از حرف زدنشان است). خلاصه اینکه جمهوری اسلامی اولا تفرقه را بین فلسطینیان دامن زد( و می زند) دوم اینکه همه سرکردگان آن رسما و بارها اعلام کرده بودند که رژیم اسلامی رسما در جنگهای غزه شرکت داشته وبه گروههای فلسطینی موشکهایی می دهد, که از سپر دفاعی اسرائیل, می گذرد و شهرهای یهودی نشین را درهم می کوبد. وزیر دفاع این رزیم همین ۴ماه پیش رسما اعلام کرد که جنگ افزارهای حماس ١٠٠٠(هزار) برابر آنچه که تا بحال دیده شده می باشد!(۱۴ و۱۵ و۱۶). یا جمهوری اسلامی ادعا هایش درست است دراین صورت تا بحال چه کسی, در حال جنگ, میزان و توان سلاح های خود را فاش کرده است؟. ویانه این ادعاهای جمهوری اسلامی دروغ است. که در هرصورت یک هدف دارد: توجیه بمبارانهای اسرائیل و تجویز بمبارانهای بیشتر علیه فلسطینیان بی دفاع. رسانه های “جامعه جهانی”! می گویند تا بحال حماس ۶٠٠موشک فرستاده. وزیر دفاع جمهوری اسلامی می گوید ١٠٠٠ برابر این درنزد حماس است. اسرائیل به استناد سخنان “دشمن” خود(رژیم اسلامی), در مجامع جهانی اعلام می کند که حماس اقلا ١٠٠٠ ضربدر ۶٠٠= ششصد هزار موشک در غزه پنهان کرده ! این یعنی مجوز بمباران همه خانه های غزه.
برای دفاع از جان مردم غزه ما می کوشیم به جهانیان بگوییم: “جمهوری اسلامی از روی حماقت و نفهمی این مزخرفات را گفته” اماچه کسی قبول می کند ؟ حقیقت این است که با روی کار آمدن جمهوری اسلامی, یک ملیون مسلمان در جنگ با عراق کشته شدند، شیعیان درپاکستان و عراق مورد کشتار بسیار قرار گرفتند. مسلمانان دچار جنگهای دا خلی شدند. و فلسطینیان در درون دچار تفرقه و از سوی اسرائیل مورد کشتارقرار گرفند.
اتحادیه عرب در بیشتر دوران حیات خود , مجمعی از شیوخ وسران ارتجاعی بود که اصولا بر ضد منافع ملت عرب اقدام کرده و می کنند.ضمن اینکه همواره در آن حکومت های مستقل و ملی نیز بوده اند که اقلیت می باشند. در راس این اتحادیه اکنون عربستان و قطر و … قرار گرفته اند. این اتحادیه در رویدادهای سوریه, آشکارا با هر امکان صلح و مذاکره در آن کشور به طرز فتنه انگیزانه ای مخالفت کرد. این اتحادیه, دراین سه سال, بد تر از هر”دشمن مردم سوریه”, آگاهانه و تعمدانه علیه هستی و بودو نبودمردم سوریه اقدام کرد. این اتحادیه بطرز هیستریکی جنگ را در سوریه بر افروخت و بر آن دامن زد و می زند. این اتحادیه فاسد در این کشتارمردم فلسطین به دست اسرائیل تا کنون سکوت کرده . حقیقت آن است که سران این اتحادیه برجا ماندن پایه های حکومت خود را در اتحاد با اسرائیل میسر می دانند.
علی جلال ١۵/٠٧/٢٠١۴
زیرنوشت :
http://www.un.org/apps/newsFr/storyF.asp?NewsID=32965#.U8e0I0AdQis الف
١)- آوریل ٢٠١۴ سازمان آزادیبخش فلسطین و حماس, بر پایه به رسمیت شناختن اسرائیل و تعهد به عدم خشونت, ائتلاف می کنند (١- رسانه دولتی صدای بین المللی فرانسه ). >
٢ -الف ٠٩/٠۴/٢٠١۴, اسرائیل دستور ساختن ٧٠٠ واحد مسکونی در بیت المقدس شرقی را صدر کرد درحالیکه جان کری, برای پیشبرد مذاکرات صلح به بیت المقدس رفته بود.(٢- – بنگاه خبر پراکنی انگلیس, دولتی)

٢-) – ٢۵/٠۴/٠٢٠١۴ : ناتانیاهو می گوید: “هم پیمانی سازمان آزادیبخش با حماس, صلح با اسرائیل را ناممکن می کند… اسرائیل اعلام کرد که گفتگوهای صلح را متوقف می کند”(٢- – بنگاه …).)
٣)- ٠۶/٠۶/٢٠١۴ : “مدیر کل وزارت خارجه اسرائیل گفت “تا زمانی که دولت وحدت ملی فلسطین برقرار است , بهیچوجه با فلسطینی ها مذاکره نخواهیم کرد, این امری واضح است (٣- رادیوی اروپای آزاد, وابسته به کنگره آمریکا)…)
۴)- ٠۵/٠۶/٢٠١۴ :روزنامه لیبراسیون چاپ فرانسه(هوادار اسرائیل): پنجشنبه, ٧٢ ساعت پس از سوگند دولت وحدت ملی فلسطین, وزیر مسکن دولت اسرائیل که از حزب “خانه یهود ” است, یکبار اعلام کرد که ١۵٠٠ واحد مسکونی, در کرانه غربی و بیت المقدس شرقی میسازیم و ساعتی بعد اعلام کرد که افزون براین ١٨٠٠ واحد مسکونی دیگر نیز می سازیم, وزیر مزبور گفت “این عمل نوعی تلافی جویی صهیونیستی علیه جامعه بین المللی است” این درحالی است که دولت وحدت ملی فلسطین هیچ عضو حماس ندارد. امریکا , سازمان ملل و فرانسه اعلام کرده اند که با نخست وزیر جدید فلسطین همکاری می کنند.
اسرائیل گفت : “آمریکا خیانت می کند
۵)-٠۶/٠۶/٢٠١۴ : سازمان ملل, از این خانه سازی های اسرائیل در سرزمین اشغالی ابراز نگرانی عمیق کرد. دولت باراک اوباما این شهرک سازی ها را نامشروع نامید (٣- رادیوی اروپای…))
۶)- ٢٣/٠۶/٢٠١۴: وزارت خارجه سوریه طی نامه رسم به شورای امنیت به تجاوز نظامی اسرئیل به خاک آن کشور, با پیج هواپیمای بمب افکن و توپخانه, کشتن ۴ سرباز سوری و زخمی کردن ٩ نفر دیگر, اعتراض کرد(٢- – بنگاه ..).)
٧)- ٢٩/٠۶/٢٠١۴:در پی جستجوی سه نوجوان اسراییلی گم شده , اسرئیل تا کنون ۴١٨ فلسطینی را (چهار صد و هجده !) به اتهام “تروریسم”! دستگیر کرده است(٢- – بنگاه …) )
٨)- ٠١/٠٧/٢٠١۴جسد سه “نوجوان” اسراییلی گم شده در کرانه غربی پیداشد. گزارش پزشکی قانونی در باره مرگ این سه “نوجوان” منتشر نشد. اسرائیل حماس را مسئول کشته شدن آنان اعلام کرد. حماس این اتهام را رد کرد. ارتش اسرائیل به ٣٠ (سی) نقطه درغزه حمله کرده , این سی نقطه مراکز نظامی حماس بوده اند(٢- – بنگاه … ))
٩)- ٠٢/٠٧/٢٠١۴ از هنگام پیداشدن جنازه سه اسراییلی, کابینه اسرائیل دو بار تشکیل جلسه داد, ناتان یاهو قول داده که به حماس حمله کند. ارتش اسرائیل دیشب ده ها نقطه از غزه را بمباران کرد.(٢…))
١٠)- ٠٢/٠٧/٢٠١۴ جسد سوخته شده یک جوان فلسطینی, بنام محمد حسین ابو خضیردر بیت المقدس پیدا شده, پلیس اسرائیل می گوید انگیزه قتل را نمی دانیم. ناتان یاهودر پیام خود به اسراییلی ها گفته : “انتقام جویی را به دولت واگذار کنید.(٢..))
١١)- شاهدان ربوده شدن محمد ابو خضیر گفته اند که سه نفر او را در بیت المقدس شرقی به زور به داخل یک خودرو سفید رنگ کردند. > چند ساعت بعد، پلیس بدن نیم سوخته او را در یک منطقه جنگلی در حاشیه بیت المقدس غربی، که منطقه یهودی نشین شهر است، پیدا کرد. آثار خشونت و بدرفتاری فیزیکی بر بخش‌هایی از بدن او که نسوخته بود، کاملا مشخص بود.(بنگاه سخن پراکنی انگلیس. (
١٢)– ٠٣/٠٧/٢١٠۴در حملات هوایی اسرائیل به غزه دستکم ١٠(ده) فلسطینی کشته شدند.(بنگاه سخن پراکنی انگلیس. (

١٣)- ٣/٠٧/٢٠١۴نزدیکان محمد ابو خضیر, نوجوان مقتول فلسطینی می گویند که خو د دیده اند که اورا بزورربوده به درون یک خودرو کشیدند. تشییع جنازه این نوجوان به تعویق افتاده است. پدر او می گوید که به مدت ٨ ساعت توسط پلیس بازداشت بوده تا تحت فشار ‘اقرار کند’ که به عقیده او فرزندش توسط یهودیانی که به دنبال انتقام‌گیری بودند، کشته نشده است. .(بنگاه سخن پراکنی انگلیس. (

١۴)– سه شنبه ۷ آذر ۱۳۹۱ :بازی در تیم گرگ ها ! (یادداشت روز) حسین شریعتمداری : چندماه قبل رهبر معظم انقلاب طی سخنانی به صراحت و برای اولین بار اعلام کردند که جمهوری اسلامی ایران در جنگ ۳۳ روزه و ۲۲روزه حزب الله و حماس با اسرائیل دخالت داشته است…رهبران جهاد اسلامی فلسطین، حماس و حزب الله لبنان با صراحت اعلام کرده اند که تسلیحات مورد نیاز خود در رویارویی با رژیم صهیونیستی را جمهوری اسلامی ایران در اختیار نیروهای مقاومت قرار داده است …از جمله اخبار رسما اعلام شده در این ماجرا، آن که؛ کمک ها و حمایت های تسلیحاتی و آموزشی جمهوری اسلامی ایران به نیروهای مقاومت از چند سال قبل آغاز شده بود…اما نکته مورد نظر در این یادداشت شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران»! است که فتنه گران در روز قدس سال ۸۸ سر داده بودند …نه غزه، نه لبنان»! یعنی دقیقا همان نقطه ایده آل اسرائیل….حمایت از جنبش های مقاومت در لبنان و فلسطین، دفاع از جمهوری اسلامی ایران نیز هست…و بالاخره، اکنون که ماجرای حمایت تسلیحاتی و آموزشی و سیاسی جمهوری اسلامی ایران از جنبش های مقاومت لبنان و فلسطین آشکار شده است به آسانی می توان فهمید که شعار «نه غزه نه لبنان» و سکوت سران و عوامل فتنه در مقابل اظهارات نتانیاهو و شیمون پرز و … از کجا آب می خورده است!
١۵)- ۹۲/۱۲/۲۴ – سردار دهقان در پاسخ به سؤال دیگر خبرنگار فارس درباره توان موشکی مقاومت فلسطین در برابر تجاوزات اخیر رژیم صهیونیستی گفت: توان عملیاتی مقاومت در برابر رژیم صهیونیستی هزار برابر چیزی است که تاکنون انجام شده و با این محاسبه می‌توان قدرت پاسخگویی موشکی مقاومت را فهمید.
١۶)- کیهان ٠٧/٠٩/١٣٩١ سردارسید ,جزایری معاون ستادکل نیروهای مسلح رژیم ” گنبد آهنین که پس از نفوذ پهپاد حزب الله به عمق سرزمین های اشغالی ترک برداشته بود، با ناکارآمدی برابر موشک های مقاومت اسلامی فرو ریخت او جنگ ۸ روزه غزه و شکست ذلت بار رژیم صهیونیستی و حامیان غربی و عربی آن در این جنگ را مورد تحلیل قرار داد و گفت موازنه قدرت به نفع مقاومت تغییر کرد…(شرایط) اجازه تغییر موازنه قدرت در منطقه را به نفع غرب و صهیونیست ها نخواهد داد…وی اظهارداشت: زنگ مرگ رژیم صهیونیستی به صدا در آمده است”.

اوکراین: خیزشی مردمی در سایه‌ی روسیه‌ی پوتین / کوین اندرسن / ترجمه فرزانه راجی


چکیده: اوکراین خیزشی مردمی را با تضادهایی جدی، از جمله حضور ناسیونالیسم دست راستی و گرایش به نولیبرالیسم، تجربه کرده‌است. از آن زمان اوکراین مورد تهدید روسیه‌ی پوتین بوده است، که بیش از هر چیز از خیزشی مشابه در مسکو می‌ترسد.

قیام اوکراین و پیامدهای آن، هم از نظر ذهنی و هم از نظر عینی، یکی از مهم‌ترین رویدادهای سال گذشته را رقم ‌زد. از نظر ذهنی، قیام خلاقیتِ توده‌های در جنبش و شکنندگی نهایی قدرت دولتی را نشان داد، حتی زمانی که یک دستگاه پلیس سرکوبگر آن را دربرگرفته و از حمایت یک متحد خارجی امپریالیست برخوردار است. از نظر عینی به مرحله‌ای از رقابت درون امپریالیستی رسیده ‌است که دست‌ِکم پیام‌دهنده‌ی پایان شعار نخ‌نمای«نظم نوین جهانی»ِ ساخته و پرداخته‌ی ایالات متحده درپی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ است.

قیام میدان استقلال و تناقض‌های آن
در زمستان ۱۴-۲۰۱۳ صدها هزار تن از اوکراینی‌ها در سرنگونی حکومت خودکامه‌ی طرفدار روسیه‌ی حاکم بر خود، بر ناملایمات بسیاری چیره شدند. در مجموع همان‌گونه که نویسنده‌ی انسان‌باور ِ مارکسیست، ریچارد ابرنتی عنوان می‌کند، اوکراین «خیزشی مردمی با تضاد‌های جدی» را تجربه کرده است. (در تفسیری بر «اوکراین، کودتا یا انقلاب؟» نوشته‌ی ریچارد گریمن، بین‌الملل مارکسیست ـ اومانیست، ۲۳/۳/۲۰۱۴)
سرنگونی حکومت طرفدار روسیه‌ی ویکتور یانوکویچ مستلزم اعتراضات خیابانی گسترده‌ی بیش از ۸۰۰۰۰۰ نفر و تسخیر میدان مرکزی کیف طی هفته‌های پایانی زمستان بود. به رغم تلاش‌های روسیه‌ی ولادیمیر پوتین در حمایت از یانوکویچ، از طریق پرداخت میلیاردها دلار وام و سرکوب پلیس که بیش از ۱۰۰ کشته به‌بار آورد، در نهایت رژیم سقوط کرد. پلیس ناپدید شد، ارتش جانب مردم را گرفت و یانوکویچ از ترس جانش گریخت.
با این‌که انقلاب نارنجی ۵-۲۰۰۴ را که ازاهداف مشابهی حمایت می‌کرد، دو سیاست‌مدار نولیبرال رهبری کردند، خیزش ۱۴-۲۰۱۳ تقریباً بدون رهبر بود. این به گونه‌ای نشان دهنده‌ی بلوغ جنبش دموکراتیک ۱۴-۲۰۱۳ بود. این خیزش نتیجه‌ی سرخوردگی‌عمومی از نتایج انقلاب نارنجی بود که نه الیگارشی فاسد حاکم بر اقتصاد را مهار کرد و نه استانداردهای زندگی را ارتقا داد.
اما خیزش میدان تضاد‌های متعددی را به نمایش گذاشت. یکی از آن‌ها ظهور گروه‌های دست‌راستی افراطی در میان اعتراض‌کنندگان بود. با این‌که این گروه‌ها اقلیت کوچکی را درون جنبش تشکیل می‌دادند، اما کاملاً سازماندهی شده و برای جنگ خیابانی آماده بودند. با وجود این‌که تصور خیزش به عنوان پدیده‌ای فاشیستی یا ارتجاعی زاده‌ی خیال‌پردازی‌های تبلیغاتی دولت روسیه بود، معنایش این نیست که ظهور راست افراطی به عنوان یک گرایش و با تعدادی هوادار خطری جدی برای اوکراین محسوب نمی‌شود.
تضاد دوم در درون جنبش، که بخش عمده‌ای از دستور کار آن را به خود اختصاص داد، پیوستن به اتحادیه‌ی اروپا و به دنبال آن دریافت یک بسته‌ی وام چند میلیارد دلاری بود. امیدهایی واهی در این مورد ابراز شد که گویا اوکراینی‌ها به‌زودی می‌توانند بدون ویزا به اتحادیه‌ی اروپا سفر کنند. کیفیت اقدامات ریاضتی که اتحادیه‌ی اروپا و سایر بنگاه‌های بین‌المللی وام‌دهنده در قبال وام‌ها خواستار شدند، مهم‌تر از همه کاهش دستمزدها و مستمری‌ها و افزایش قیمت کالاهای اساسی، دست‌ِ کم گرفته شده‌اند. این در کشوری اتفاق می‌افتد که پس از دهه‌ها دوستی با سرمایه‌داری، هم اکنون در یک قدمی فروپاشی اقتصادی قرار دارد، جایی که براساس یک برآورد، یاکونوویچ فقط بین سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۴، هفتاد میلیارد دلار اختلاس کرده است. این واقعیت که طبقه‌‌ی کارگر با شعارهای خود ظاهر نشد، به اضافه‌ی ضعف چپ، به این معنا بود که خیزش فاقد ابعاد ِ اجتماعی ـ اقتصادی، چه رسد به ابعاد ضد سرمایه‌داری، بود.
ولادیمیر آیزشنکو، روشنفکر چپ‌گرای اوکراینی، به برخی از این نوع محدودیت‌ها و مخاطرات اشاره کرده‌ است: «این به معنای آغاز تغییر نظام‌مند دموکراتیک، یا این که حکومت جدید به گونه‌ای قصد دارد ریشه‌ی فساد فراگیر در اوکراین، یعنی فقر و نابرابری، را به چالش بگیرد، نیست. علاوه براین احتمال دارد با گذاشتن سنگینی بار بحران اقتصادی، نه بر دوش الیگارشی ثروتمند اوکراین بلکه بر دوش فقرای اوکراین، تنها به مشکلات دامن بزند.» (اوکراین یک انقلاب واقعی انجام نداده است، صرفا تغییری در نخبگان صورت گرفته است.»
سومین تضاد مربوط به شکل ِ تنگ‌نظرانه‌ی ناسیونالیسم اوکراینی است که بر بخش عمده‌ی خیزش غالب شده است. بنابراین به مجرد سقوط یانوکویچ از قدرت ، پارلمان که به اپوزیسیون پیوسته بود، به لغو قانون زبان که زبان روسی را به عنوان یک زبان ملی هم‌تراز با زبان اوکراینی قرارداده بود، رأی داد. اگرچه این اقدام به خاطر حق وتوی رئیس جمهور وقت هرگز اجرا نشد، خسارات سیاسی عظیمی درپی داشت و ابزار تبلیغاتی قدرتمندی در اختیار پوتین قرار داد. علاوه براین، بسیاری از اوکراینی‌های شرق به‌حق می‌ترسیدند که سیاست‌های نولیبرالیِ آن‌هایی که در کیف به قدرت می‌رسند، ناحیه‌ی صنعتی دونباس را در رقابت با واردات کالاهای صنعتی ارزان‌تر خارجی قرار دهد که نتیجه‌اش اخراج‌های دسته‌جمعی است. برای اطمینان خاطر دادن به آن‌ها در این مورد مطلقا کاری انجام نشد.
به رغم این تضاد‌ها قیام اوکراین به طور کلی رویدادی مثبت بود، رویدادی که هم‌زمان قدرت و خلاقیت یک جنبش توده‌ای علیه حکومت استبدادی را نشان داد. این رویداد نه تنها اوکراین، بلکه روسیه را به‌سختی تکان داد و همچنین رژیم‌هایی بسیار دور در خاورمیانه را نگران کرد. [...]
روسیه‌ی پوتین: ترس بزرگ و امپریالیسم پیر
در روسیه‌ی پوتین نخستین واکنش ترس از یک میدان استقلال در مسکو بود. همان‌طور که روزنامه‌نگار بریتانیایی جمیز مک نوشت: «ترس بزرگ پوتین این است که مردم ِ اوکراین در آینده‌ای بهتر، الهام بخش ِ اتحادی کاملاً متفاوت با برادران شرقی اسلاو خود در کنار مرزش باشند ـ دلیلی رایج برای قیامی مردمی علیه او و سایررهبرانی از این دست. انقلاب در میدان ِ نیزالژنوستی ـ میدان استقلال در زبان اوکراینی ـ درعین حال محتمل‌ترین سناریو برای سقوط خود اوست»
خیزش اوکراین از نظر عینی، با درگیر کردن روسیه، اتحادیه‌ی اروپا و امریکا، باعث برانگیختن یک بحران سیاسی/نظامی اروپایی و احتمالاً جهانی شده است. بعد از این‌که پوتین با خشونت علیه اوکراین جدید موضع گرفت، ترس از یک جنگ سرد ِ تازه، حتی در برخی از محافل ابراز شد.امری که اگر اتفاق بیفتد می‌تواند ضربه‌ی بزرگی به چپ جهانی باشد، زیرا حضور ِ دستگاه نظامی امنیتی را همه‌جا تقویت خواهد کرده واز امریکا تا اتحادیه‌ی اروپا تا خودِ روسیه‌ی پوتین، به رشد این تصور مجال بیشتری می‌دهد که: «منتقدان داخلی و مخالفان ابزارهایِ دشمن خارجی‌اند»
پوتین بلافاصله برای الحاق کریمه اقدام کرد، منطقه‌ای که روسیه سال‌ها مدعی‌اش بود و دارای یکی از مهم‌ترین پایگاه‌های دریایی‌روسیه ‌است؛ دیگر بخش‌های شرقی و جنوبی اوکراین، که دارای تعداد زیادی روسی زبان هستند، در صورت عدم الحاق فوری به روسیه، در معرض خطر بی‌ثباتی قرار دارند. کریمه اکثریتی از روسی‌زبان‌ها دارد که بسیاری‌شان به عکس آن‌هایی که در سایر بخش‌های اوکراین هستند، بیش‌تر به دولت روسیه وفاداری نشان داده‌اند تا به دولت اوکراین. پوتین تسلط ِ خود را با دستور به نیروهای روسی برای در دست گرفتن قدرت در کریمه تدارک دید، و بخش‌های بزرگی از جمعیت استان، هم اوکراینی زبان‌ها (۲۴ درصد) و هم تاتار‌ها(۱۲ درصد) را که به شدت با طرح او مخالف بودند، مورد تهدید قرار داد. نیروهای مسلح پوتین با سرعت برق و به شکل مخفیانه، با همراهی سرویس‌های امنیتی متحدان محلی‌شان رفراندومی برپا کردند. سپس با عملیاتی مخفیانه مردم محلی را مرعوب کردند و آن را به سبک اتحاد جماهیر شوروی با اکثریت ۹۷ درصدی در طی چند روز به تصویب رساندند و طی چند روز روسیه رسما کریمه را به خود محلق کرد. پوتین ممکن است سناریویی مشابه را در اوکراین شرقی دنبال کند.
در داخل روسیه، اپوزیسیون با برپایی یک تظاهرات قدرتمند ِ۵۰ هزار نفری در آستانه‌ی رفراندوم کریمه، در۱۵ مارس، اعتبار خود را نجات داد. شعارها شامل «دست‌ها از اوکراین کوتاه» و «نه به جنگ» بود. یک تظاهرات مخالف بسیار کوچک‌تری با شعارهای «هیچ میدانِ استقلالی در مسکو نخواهد بود» رخ داد. (لوموند ۱۶/۳/۲۰۱۴). این شعار ممکن است در حال حاضر صحت داشته باشد، اما شبح میدان مطمئنا در تعقیب پوتین خواهد بود. حتی اگر وطن‌پرستی وی موقتا میزان محبوبیت‌اش را بالا ببرد.
روسیه به طور تلویحی نشان داده که ممکن است سعی کند سایر بخش‌های اوکراین شرقی، نظیر شهر صنعتی دونتسک را تجزیه کند. این مناطق دارای تعداد زیادی روسی‌زبان است، اما جماعت اوکراینی زبان آن بسیار بیشتر از کریمه است. مانند مورد کریمه، امریکا و اتحادیه‌ی اروپا،درصورت اقدام روسیه به چنین عملی، کریمه را تهدید به تحریم کردند، با این‌که هیچ کمکی به جز پیشنهاد وام‌های اقتصادی به اوکراین انجام نداده‌اند.
با این‌که احتمال دارد که پوتین به اوکراین شرقی حمله خواهد کرد، همان‌قدر هم احتمال دارد که پوتین به‌سادگی اجازه دهد تا دراوکراین، از طریق ایجاد انسداد اقتصادی و عدم تعادل آن از طریق نگهداری یک نیروی نظامی بزرگ در مرز، مجازات شود. دو تاریخی که باید به آن توجه کرد اول ماه مه، روز جهانی کارگر، و ۹ مه، روز پیروزی در جنگ جهانی دوم است. حتی قبل از تنش‌های اخیر، این دو تعطیلی با درگیری‌های‌ بین روس‌زبان‌ها و اوکراینی‌زبان‌ها، که اغلب تاریخ را به شکل‌های متفاوتی می‌بینند، مشخص شده بود. مهم‌تر از همه روسیه نمی‌خواهد که انتخابات برنامه‌ریزی‌شده‌ی سراسری اوکراین در ۲۵ مه با آرامش پیش‌ برود، زیرا تمامی پیش‌بینی‌ها حاکی از شکست کامل احزاب طرفدار روسیه است.
از نظر سیاست‌های امپریالیستی جهانی، پوتین به‌خوبی آگاه است که امپریالیسم امریکا با بیش از یک دهه جنگ‌های مصیبت‌بار فرسوده شده است و در موقعیتی نیست که هیچ نوع واکنش نظامی در جایی مثل اوکراین نشان دهد،کشوری که به آن هرگز و در هیچ موردی تضمین‌های امنیتی نداده است. بدین معنا اوکراین در قبال روسیه در موقعیتی مشابه امریکای لاتین در مقابل امپریالیسم امریکاست، با این تفاوت مهم که امروزه روسیه هرچند قدرتمندتر از دهه‌ی است اما امروز در بهترین حالت فقط یک قدرت منطقه‌ای است.
در زمینه‌ی خطر یک جنگ سرد جدید، برخی استدلال می‌کنند که روابط اقتصادی نزدیک ِ کنونی بین روسیه و غرب از یک جنگ سردِ واقعی پیش‌گیری می‌کند. درست است که برای مثال، روسیه یک‌سوم گاز طبیعی اتحادیه‌ی اروپا را تأمین می‌کند، و در عین حال همچون یک آهن‌ربا صادرات اتحادیه‌ی اروپا را جذب می‌کند. اما قبل از جنگ جهانی اول نیز دراروپا پیوندهای عمیق اقتصادی بین قدرت‌های رقیب برقرار بود که بسیاری، از جمله سوسیال رفرمیست‌ها را به این اشتباه انداخت که مانع یک جنگ اروپایی خواهد شد.
امیدواریم این‌گونه باشد، اما آن‌چه روشن است این است که عصر «نظم نوین جهانی» که نتیجه‌ی فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی بود به سرآمده است.
حتی بدون یک جنگ سردِ جدید هم، در بحبوحه‌ی عمیق‌ترین و طولانی‌ترین بحران اقتصادی از زمان رکود بزرگ، به‌یقین درد و رنج اقتصادی در سراسر اروپا و فراسوی آن عمیق‌تر خواهد شد. اتحادیه‌ی اروپا هم اکنون نیز پیه‌ی مشکلاتِ انتقال گاز طبیعی از روسیه را به تن خود مالیده است؛ درحالی که روسیه از اثرات تحریم‌های اقتصادی از جانب امریکا و اتحادیه‌ی اروپا می‌ترسد. علاوه براین تهدید محضِ قطعِ تولیداتِ کشاورزی اوکراین، حلقه‌ای مهم در زنجیره‌ی ذخیره‌ی جهانی، باعث شده تا قیمت جهانی گندم از پاییز گذشته تا ۲۵ درصد بالا برود. ( لارنس گیرارد، «La crise ukrainienne alimente la hassue de cours de ble er du mais,» لوموند ۱۵/۳/۲۰۱۴(.

نمودهای رقابت بیناامپریالیستی
پوتین و مدافعانش، و همین‌طور نخبگان مکتب ِ «واقع‌گرای» ِ روابط بین‌الملل اغلب اشاره می‌کنند که ناتو، در نقض آشکار تضمین‌های داده شده به رهبران روسیه به هنگام فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، از سال ۱۹۹۱ به درون بیشتر مناطق اروپای شرقی و بالتیک رخنه کرده است. تردیدی نیست که رفتار ناتو در این مورد حقیقتاً روشی امپریالیستی بوده است، و با سوء استفاده از ضعف رقیب سابقش، به شکل تجاوزی پنهانی تخم بدگمانی نسبت به دولت روسیه را می‌پراکند.
اما این انتقادها از امریکا و امپریالیسم غرب به‌ندرت اشاره می‌کنند که پوتین نیز تضمین‌هایش را در سال ۱۹۹۴، هنگامی که همراه با امریکا و بریتانیا یادداشت بوداپست را امضا کرد، نقض کرده است. در آن توافق‌ سه قدرت متعهد شدند به تمامیت ارضی اوکراین، به ازای موافقت اوکراین با کنارگذاشتن زرادخانه‌ی هسته‌ای خود که در آن زمان در جهان رتبه سوم را داشت، احترام بگذارند. اوکراین سال ۱۹۹۶ این کار را انجام داد و این کشور به یکی از معدود کشورهای جهان که سلاح‌ هسته‌ای را رها کرده‌اند، بدل شد.
بنابراین الحاق اجباری کریمه به روسیه در ماه مارس و تهدید علیه اوکراین شرقی، به همان اندازه‌ی‌ توسعه‌طلبی ناتو در دهه‌ی ۱۹۹۰ نوعی توسعه‌طلبی امپریالیستی محسوب می‌شود. برای همین است که الحاق کریمه از طرف سازمان ملل متحد به‌شدت محکوم شد؛ جایی که روسیه خود را تقریباً به همان اندازه که معمولا اسرائیل خود را منزوی حس می‌کند، منزوی یافت.
ملغمه‌ی پوتین از نواستالینیسم و پان اسلاویسم
ما مارکسیست‌های انسان‌‌باور قویا در کنار مردم اوکراین و نیروهای دموکراتیک داخل روسیه ایستاده‌ایم. رژیم پوتین حامی یک ایدئولوژی نواستالینیستی است که به سقوط اتحاد جماهیر شوروی به عنوان یک تراژدی نگاه می‌کند. تعفن برخاسته از شوونیسم روسی و پروژه‌های جهان‌بینی‌ای که پوتین به نمایش می‌گذارد، شامل عناصری از روایت‌های قدیمی‌تر پان اسلاویستی تزاری نیز هست، به‌ویژه اندیشه‌ی «حفاظت کردن» از اقلیت‌های روسی خارج از کشور. نمونه‌ی متأخر در صربستان است که چنین سیاست الحاقی‌ای توانست در رژیم میلوسویچ به «پاکسازی قومی»، تجاوز گروهی و قتل، و سایر سیاست‌های کشتارجمعی، همه به نام «حفاظت از» اقلیت‌های صرب در بوسنی و کرواسی انجامید.
ترکیب غریب پوتین از نئاستالینیسم و پان اسلاویسم در میزان ارادتش به الکساندر سولژنیتسین مرتجع ِ اسلاووفیل نمایان است، ولو آن‌که برای رژیم استالین که او را زندانی کرد ابراز دلتنگی می‌کند. (البته پوتین طرفدار تمام عیار ِ نظام اتحاد جماهیر شوروی نیست، چرا که اواجازه‌ی مالکیت بخشی از وسایل تولید را به الیگارشی خصوصی سرمایه‌داری داده است، ولو تحت کنترل شدید باند سابق‌‌ِ ک.گ. ب‌ که احاطه‌اش کرده و سهم پرمنفعتی برای خود برمی‌دارند.)
همانطور که روزنامه‌نگار امریکایی دیوید رمنیک اشاره کرده است، سولژنیتسین در مقاله‌ای که در ۱۹۹۰ هنگام فروپاشی اتحاد شوروی منتشر کرد، به‌شدت با استقلال یا حتی خودمختاری اوکراین مخالفت می‌کرد: «ما توان اداره‌ی یک امپراتوری را نداریم!» {سولژنیتسین} نوشت: «بگذارید به آن بی‌اعتنا باشیم. دارد ما را خرد می‌کند، فرسوده‌مان می‌کند و به نابودی‌مان شتاب می‌بخشد.» لیتوانی، لتونی و استونی همراه با جمهوری‌های قفقاز می‌توانستند راه خود را بروند. اما او درباره‌ی مسئله‌ی اوکراین نظر دیگری داشت. وی توضیح داد که روسیه باید در مرکز یک «اتحادیه‌ی روسی» باشد که‌اوکراین جزء لاینفک آن است.» آن «اتحادیه» قرار بود شامل روسیه، بلاروس و اوکراین باشد («Putin’s Pique نیویورکر ۱۷/۳/۲۰۱۴)
آن‌طور که رمنیک نیز گزارش کرده است پوتین نیز به نوبه‌ی خود یک دهه قبل به رییس جمهور امریکا، جرج دبلیو بوش گفت: «جرج تو باید بفهمی. اوکراین حتی یک کشور هم نیست« («Putin’s Pique»). پوتین این نظر را در ۱۲ مارس ِ امسال وقتی به مصطفی زملِف (Dzhemelev)، یکی از رهبران اقلیت کریمه‌ای تاتار در کریمه تلفن زد، مورد تأیید قرار داد. پوتین ظاهرا سعی می‌کرد تاتارها را مطمئن کند که قرار نیست تحت حاکمیت روسیه، به شکلی که در اتحاد شوروی آزار می‌شدند، آزار ببینند. اما زملِف حیرت زده گزارش داد پوتین همچنین اشاره کرده است که استقلال ۱۹۹۱ اوکراین از روسیه فاقد اعتبار است:
« من به پوتین گفتم که مهم‌ترین موضوع تمامیت ارضی کشور ماست، زیرا نقض آن نقض توافقنامه‌ای است که توسط کشورهای متعهد ـ امریکا، بریتانیا و روسیه در ۱۹۹۴ در ازای چشم‌پوشی ما از سلاح‌های هسته‌ای ـ امضا شده است. من پیامدهای احتمالی را درصورت نقض آن بیان کردم، از جمله این واقعیت که دیگر کسی به چنین روش‌هایی برای حل‌وفصل مسایل اطمینان نخواهد کرد، و هرکشوری که توانایی مالی داشته باشد قصد به دست آوردن سلاح‌های هسته‌ای خود را خواهد کرد و اوکراین هم استثنا نخواهد بود. بعد از صحبت درباره‌ی این موضوع ـ تمامیت ارضی اوکراین ـ پوتین به این موضوع اشاره کرد که اعلام استقلال اوکراین با ضوابطی که برای تشریفات خروج از ساختار اتحاد جماهیر شوروی تعیین شده بود کاملا همخوانی نداشت.» (« خروج نه کاملا مشروع اوکراین از اتحاد جماهیر شوروی،» ( QHA-Crimean News Agency, 13/3/2014)؛ همچنین نگاه کنید به سیلوی کافمن: «Apres la Crimee un autre monde» (لوموند ۱۷/۳/۲۰۱۴)
اوکراین در آیینه‌ی تاریخ
در انقلاب ۱۹۱۷ لنین در حمایت از حق استقلال اوکراین، تمام عقاید این چنینی را به باد انتقاد گرفت: «اگر فنلاند، لهستان یا اوکراین از روسیه جدا شوند اصلا اتفاق بدی نیست. چه اشکالی دارد؟ هرکس که چنین بگوید شووینیست است. باید دیوانه بود که سیاست ِ تزار نیکلا را ادامه داد. مگر نروژ از سوئد جدا نشد؟ الکساندر اول و ناپلئون یک بار کشورهایی را معاوضه کردند، تزار یک بار لهستان را معامله کرد. آیا می‌خواهیم این سیاست تزار را ادامه دهیم؟ این انکار تاکتیک‌های انترناسیونالیسم است؛ این بدترین شکل شووینیسم است. جدایی فنلاند چه اشکالی دارد؟… پرولتاریا نمی‌تواند زور به کار ببرد؛ زیرا نباید مانع کسب آزادی به دست مردم شود. فقط زمانی که انقلاب سوسیالیستی به یک واقعیت، و نه صرفا یک روش، بدل شد شعار «مرگ بر تمامی مرزها» شعار درستی است. آن‌گاه ما خواهیم گفت: رفقا، به ما بپیوندید…» (سخنرانی درباره‌ی مسئله‌ی ملی، کنفرانس سراسری حزب سوسیال دموکرات روسیه ـ بلشویک سراسری روسیه ۲۹ آوریل (۱۲ مه) ۱۹۱۷٫
دراینجا بی‌تردید منظور لنین، درهمراهی با تفکر تقریبا تمامی مارکسیست‌های انقلابی آن زمان، انقلاب جهانی سوسیالیستی بود. «سوسیالیسم در یک کشور» دروغی با پیامدهای وحشتناک بود که استالین اختراع کرد.
لنین در ۱۹۲۲ در بستر مرگ، در تلاشی نافرجام برای تغییر مسیر اتحادجماهیر شوروی جدید، تلاش کرد شووینیست روسی، استالین را برکنار کند. تراژدی انقلاب ۱۹۱۷، انقلابی که به عکس خود یعنی دولت سرمایه‌داری تمامیت‌خواه بدل شد، امروزه هم روسیه و هم اوکراین را آزار می‌دهد. اوکراین تحت حاکمیت استالین از سرنوشتی حتی بدتر از سایر سرزمین‌های اتحاد شوروی رنج می‌برد. همانطور که رایا دونایفسکایا اشاره می‌کند درطی موج اشتراکی کردن اجباری ۳۲-۱۹۲۹، «دهقانان در مقاومت خود در برابر اشتراکی کردن، چنان کشتار وسیعی از حیوانات انجام دادند که روسیه تا امروز هم از آن خلاصی نیافته… حجم ویرانی در روستاها به قدری بود که برداشت غلات از ۵/۸۳ میلیون تن در ۱۹۳۰ به ۷۰ میلیون در سال ۱۹۳۱ رسید. برنامه‌ریزان هرگز قحطی سال‌های ۳۳-۱۹۲۳ را تصدیق نکردند.» او با مقایسه‌ی سرعت سرسام‌آور انباشت سرمایه توسط استالین در این دوره تحت حاکمیت سرمایه‌داری دولتی، با شرح مارکس درباره‌ی سلب مالکیت از دهقانان در آغاز سرمایه‌داری انگلستان، تذکر می‌دهد که «استالین بسیار ظالم‌تر بود زیرا ما در دوره‌ی سرمایه‌داری دولتی زندگی می‌کنیم» (مارکسیسم و آزادی صفحات ۲۱۶ و ۲۱۷). اوکراین که کانون اصلی قحطی استالینی بود، در این دوره متحمل تقریبا چهار میلیون کشته شد؛ دوره‌ای که امروز اوکراینی‌ها آن را هولودومور (نابودی براثر گرسنگی) می‌نامند و اکنون همه جا به عنوان مصداقی از کشتار دسته‌جمعی تلقی می‌شود.
یک دهه بعد، اوکراین تحت اشغال به‌شدت بی‌رحمانه‌ی نازی‌ها قرارداشت، که طی آن هولوکاست درصد عظیمی از یهودی‌ها را با کشتن نزدیک به یک میلیون نفر قتل عام کرد. میلیون‌ها اوکراینی غیریهودی نیز زندگی‌شان را از دست دادند. با این‌که برخی از اوکراینی‌های غیریهودی به جنبش مقاومت ضد نازی پیوستند، دیگران آشکارا با نازی‌ها همکاری می‌کردند، و افراد دیگری هم به گروه‌های ناسیونالیستی پیوستند که گه گاه با نازی‌ها همکاری می‌کردند. تا امروز هم میهن‌پرستان متعصب روسی ادعا دارند که مردم روسیه سهمی در همکاری با دشمن نداشته‌اند که دروغی آشکاراست.
بعد از جنگ و در توافق با این باور‌ استالینی که همه‌ی مردم یا انقلابی‌اند یا مرتجع، اتحاد شوروی برای همه‌ی گروه‌های قومی که تصور می‌شد همکاری‌های تجهیزاتی با نازی‌ها داشتند، تنبیهات گروهی وضع کرد. سرنوشت تاتارهای کریمه‌ای اینگونه بود؛ مردمی ترک‌زبان و مسلمان که از قرن پانزدهم در آن منطقه زندگی می‌کردند؛ و اکثریت جمعیت آن منطقه را تشکیل می‌دادند. در مه ۱۹۴۴ همه‌ی ۲۰۰ هزار تاتار کریمه را جمع‌آوری و هزاران مایل دورتر به آسیای مرکزی تبعید کردند. درطی جریان ِ تبعید نیمی از آن‌ها براثر سرما هلاک شدند. تاتارها تنها پس از آغاز روند فروپاشی اتحاد شوروی و استقرار اوکراین مستقل اجازه‌ یافتند به کریمه بازگردند. برای همین است که امروزه جامعه‌ی تاتار از یک اوکراین مستقل به‌شدت طرفداری می‌کند و از طرفداران الحاق به روسیه عمیقا هراسان است.

اکنون به کجا رهسپاریم؟
امروزه میراث هولناک قحطی و تبعید و اشغال و هولوکاست نازی بردوش اوکراین و منطقه سنگینی می‌کند، هم به عنوان یک خاطره و هم همچون نگرانی‌ نسبت به آینده. مواجهه با این میراث و اتخاذ موضعی حقیقتاً انقلابی، موضعی مستقل از روسیه‌ی پوتین و هم‌چنین مستقل از امریکا/اتحادیه‌ی اروپا، باید شامل نقدی با زمینه‌ی مارکسیستی و اومانیستی، و نه فقط بر سرمایه‌داری، بلکه همچنین برتمامی اشکال دولت‌سالار کمونیسم،از جمله کمونیسم لنین باشد.
با این حال میراث متأخر مردم اوکراین در بیش از دو دهه‌ی گذشته، به‌رغم تضادهای یادشده در بالا، نویدبخش آینده است. مردم اوکراین با دو خیزش دموکراتیک ِ مردمی در دهه‌ی گذشته، اشتیاق برای خودمختاری و دموکراسی مردمی را در وسیع‌ترین معنایش نشان داده‌اند. در سراسر دو دهه‌ی گذشته نیز مردم اوکراین کاملا در صلح زندگی کرده‌اند؛ در فضایی از مدارای نسبی برای اقلیت‌های قومی و مذهبی. علاوه براین چشم‌پوشی اوکراین از سلاح‌های هسته‌ای در دهه‌ی ۱۹۹۰ جنبه‌ی مثبت دیگری از تاریخ اخیر اوکراین را نشان می‌دهد.
در عین حال امروزه اوکراین با بحران عمیق ِ اقتصادی، سیاسی و فرهنگی روبرواست. برخی آغازگاه‌های دموکراتیک و انسان‌باورانه‌یِ شکننده و ضعیف در بحبوبه‌ی یک اقتصاد در حال فروپاشی و تهدید مداخله‌ی بیشتر روسیه درحال ظهوراست. به عنوان مارکسیست‌های انسان‌باور، باید از مردم اوکراین بیاموزیم و از مبارزه‌ی آنان برای دموکراسی و رهایی ملی حمایت کنیم، در عین این که هم‌زمان صادقانه به تضادها و موانعی که در مقابل آن‌ها وجود دارد، که برخی‌ از آن‌ها درون‌زا هستند، اشاره کنیم.
۲۰۱۴شانزدهم آوریل
مقاله‌ی بالا ترجمه‌ای است از:
Ukraine: Popular Uprising in the Shadow of Putin’s Russia – by Kevin Anderson

کوین اندرسن نویسنده‌ی لنین، هگل و مارکسیسم غربی: یک بررسی انتقادی (۱۹۹۵) و مارکس در حاشیه‌: قومیت، ملی‌گرایی و جوامع غیرغربی است

امنیت در اروپابدون روسیه و یا علیه روسیه امکان ناپذیر است سخنرانی رهبر چپ ها در مجلس فدرال آلمان درباره حوادث اکراین&ترجمه:اردشیر قلندری

امنیت در اروپا
بدون روسیه و یا علیه روسیه امکان ناپذیر است
سخنرانی رهبر چپ ها در مجلس فدرال آلمان درباره حوادث اکراین
ترجمه:اردشیر قلندری
منبع اخبار روز
آقای رئیس جمهور! خانمها و آقایان!
پوتین میخواهد بحران اکرائین را از طریق نظامی حل کند. او درک نمی کند که مشکلات انسانها را نمی توان با کمک سرباز و اسلحه حل کرد. همچنین مشکلات خود روسیه را نیز نمی توان بدین طریق حل کرد. نظر و رفتار او در این مورد نادرست است. ما آن را شدیدا محکوم می کنیم.
اما این همان روش وتفکری هست که غرب در رابطه با یوگسلاوی ، افغانستان،عراق و لیبی بکارگرفت. در شرایط فعلی تقابل منافع میان آمریکاوروسیه کلید خورده است. امااین تضاد منافع می تواند به عواقب مشابه ختم گردد. آمریکا در پی افزایش و حفظ حوزه نفوذ خود در جایی هست که هم اکنون از آن برخوردار است. و روسیه نیز در پی افزایش و حفظ حوزه نفوذ خود در جایی هست که هم اکنون از آن برخوردار است، به عنوان مثال در گرجستان، سوریه، اکراین . اگر بخواهیم سیاست پوتین را محکوم کنیم، باید نخست درک کنیم که چه چیزی باعث تشدید این مساله و رویارویی شده است.
در تمام مسائلی که ناتو و اتحادیه اورپا می توانستند دچار اشتباه شوند، اشتباه کرده اند. ما از گورباچف آغاز می کنیم. در سال ۱۹۹۰ گورباچف ساختمان “خانه مشترک اروپا”، انحلال ناتو، لغو پیمان ورشو و “سیستم مشترک امنیت” با روسیه را پیشنهاد کرد. ناتو این پیشنهاد را رد کرد. لغو پیمان ورشو آری، اما ناتو حفظ می شود. بدین سان از سازمان تامین امنیت ،همبستگی وهمکاری اروپا ، سازمان مداخله درست شد.
اشتباه دوم: هنگام وحدت آلمان وزارت امور خارجه آمریکا و گنشر وزیر امور خارجه وقت آلمان اعلان کردند که ناتو به سوی شرق گسترش نخواهد یافت، اما به این وعده عمل نشد و گسترش سریع ناتو به سمت روسیه آغاز گردید. وزیر دفاع وقت آمریکا رابرت هیس اعلان کرد، پذیرش عجولانه دول شرق اروپا در ترکیب ناتو اشتباهی بزرگ بوده، تلاش جهت عضویت اکراین به ناتو تحریکی جدی است. این گفته من نیست، گفته وزیر دفاع وقت آمریکاست.
اشتباه سوم: تصمیم به قرار دادن موشک ها در لهستان و چک. دولت روسیه اعلان کرد، این امر منافع ما را تحت تاثیر قرار می دهد. ما موافق نیستیم؛غرب توجهی به این مساله نکرد. موشکها به این کشورها فرستاده شدند. در مورد جنگ با یوگسلاوی؛ ناتو به کرات و بطور جدی قوانین بین المللی را زیرپا گذاشت. با این شرایط “شرودر” صدراعظم وقت آلمان موافقت نمود. صربستان به هیچ دولتی حمله نکرد، همچنین شورای امنیت سازمان ملل تصمیمی اتخاذ نکرده، اما ناتو به بمباران یوگسلاوی ادامه داد، که آلمان نیز برای نخستین بار پس از ۱۹۴۵ در آن شرکت کرد. شهروندان کووزووا به کمک رفراندوم امکان جدایی از صربستان را یافتند. من در آن زمان به شدت از نقض قوانین بین المللی انتقاد کردم و به شما گفتم که “با به رسمیت شناختن کووزووا شما جعبه پاندور را باز کردید”. اگر کووزووا حق استقلال بیابد، یعنی دیگران نیز می توانند از این حق برخوردار گردند. در آن زمان شما مرا سرزنش نمودید. این موضوع را جدی نگرفتید، برای اینکه خودرا فاتح جنگ سرد می دانستید و همه قوانین پیشین دیگر بی اثر گشته بود. باسکها می پرسند، چرا آنها نمی توانند در یک رفراندوم از اسپانیا جدا گردند. کاتالونها می پرسند، چرا آنها نمی توانند در یک رفراندوم از اسپانیا جدا گردند. پرواضع است که شهروندان کریمه نیز همین را می خواهند. اگر شما درشرایط فعلی قوانین بین الملل را زیر پا گذاشته اید، آیا لازم نیست قوانین بین المللی تازه ای ایجاد نمایید؟.
من بر این نظرم که جدایی کریمه درتضاد با قوانین بین المللی می باشد، همانطور که جدایی کووزووا در تضاد با قوانین بین الملل بود. من می دانستم که پوتین بر کووزووا تکیه خواهد کرد، و همین کار را نیز کرد. حالا شما خانم صدراعظم بگویید: “ولی این، موقعیت ویژه ای بود”.
کلودیا روت (از حزب سبزها) “ولی این واقعیت است!”
ممکن است. ولی شما فراموش می کنید. نقض حقوق بین الملل- نقض حقوق بین الملل است. خانم روت گرامی، از قاضی بپرسید، سرقت برای کارنیک، در مقابل سرقت برای یک امر غیر نیکو جنایت به حساب می آید. خواهند گفت، سرقت، سرقت است. این است مشکل ما. آقای استروک-وزیر دفاع وقت آلمان- در زمان خودش اعلان کرد: “ما باید از امنیت خود در کوه های هندوکش دفاع کنیم”. و اینک پوتین اعلان می کند: “ما باید از امنیت خود در کریمه دفاع کنیم”. آلمان در کوههای هندوکش دارای ناوگان نیست، و آلمان از لحاظ جغرافیایی فاصله زیادی با این کوهها دارد. علیرغم این، من می خواهم بگویم، هردو این اظهارات مطابق واقعیات نمی باشند. می خواهم این را نیز خاطرنشان سازم، اگر کسی که خودش قوانین بین الملل را نقض می کند، و روسیه را بابت نقض قوانین بین الملل سرزنس می نماید، چنین سرزنشهایی قانع کننده نیستند و ناکارآمد می باشند. اما این حقیقتی ایست که ما با آن سروکار داریم.
اوباما نیز همچون شما خانم صدراعظم، از استقلال و از تمامیت ارضی کشورها سخن می گوید. اما هردوی این اصول در صربستان، عراق، لیبی نقض شدند. غرب گمان می کند که می توان قوانین بین الملل را بخاطر اینکه جنگ سرد خاتمه یافته، نقض کرد و منافع روسیه و چین را در نظر نگرفت. روسیه، دوران یلتسین که بیشتر اوقات مست بود، کلا جدی گرفته نمی شد. اما وضعیت دگرگون گشته است. اینک شما بر قوانین بین الملل که در دروان جنگ سر تدوین شده، تکیه می کنید که خیلی دیر شده است. من طرفدار رعایت این اصول برای همه هستم. راه دیگری موجود نیست.
سپس طمع بر اکراین از سوی اتحادیه اروپا و روسیه افتاد. هر دو به یک صورت فکر و عمل کردند. “باروزو” رئیس کمیسیون اتحادیه اروپا گفت: “یا اتحاد گمرکی با روسیه، یا الحاق به ما!” ولی نگفت: هم این هم آن. و فقط یا این یا آن. پوتین گفت: ” یا الحاق با اتحادیه اروپا، یا با ما!” هردوطرف پیشنهاد انتخاب دادند. این اشتباه بزرگ دوطرف بود. هیچ یک از وزرای خارجه در جهت توافق با دولت روسیه تلاش نکردند، هیچ کس توجهی به نگرانیهای روسیه در مورد امنیت او نکرد.
روسیه نگران است که همکاری نزدیک اکراین با اتحادیه اروپا منجر به عضویت اکراین در ناتو خواهد شد. روسیه هرچه بیشتر خود را منزوی می بیند. علیرغم این، گمراه کردن اکراین همچنان ادامه یافت. اتحادیه اروپا و ناتو تاریخ روسیه و اکراین را درنظر نگرفتند. به اهمیت کریمه برای روسیه توجه نشد. جمعیت اکراین اینک تقسیم شده است. دراین مورد کسی فکر نکرد. این تقسیم بزرگ در زمان جنگ دوم جهانی پدید آمد. امروز این پدیده خود را بنمایش گذاشته است. شرق اکراین به روسیه متمایل است. غرب اکراین به اروپایی غربی. در شرایط فعلی حتی یک فعال سیاسی که بتواند بیانگرمنافع هر دو قسمت جمعیت اکراین باشد، وجود ندارد. این حقیقتی دردناک است.
ما سازمان امنیت و همکاری اروپا را داریم . در سالهای اخیر شما، آقای وزیرامور خارجه، عملا هیچ توجهی به آن نداشتید. تامین مالی این سازمانها هر سال کمتر می گردد، چراکه، طبق نظر شما نیازی به این سازمانها نیست. این یگانه سازمان اروپایی است که هم اکراین و هم روسیه عضو آن می باشند. بدین خاطر، ما باید از نو به این سازمان توجه کنیم، تامین مالی آن را افزایش دهیم، نه اینکه در باره منزوی کردن روسیه پرحرفی کنیم. حوداثی که در “میدان” روی داد، در میدان تک تیرانداز پیدا شد و بسیاری به هلاکت رسیدند. که اینک، باعث شایعات مختلفی گردیده است. در چنین اوضاعی بسیاری دروغ می گویند. ما پیشنهاد می کنیم یک کمیسیون بین المللی جهت بررسی موضوع تشکیل گردد. ما، و قبل از هرچیز ساکنان اکراین، حق دارند بدانند، در میدان چه اتفاقی افتاد و چه کسی مسئول است. من خوشحالم که شما، خانم صداعظم، از این پیشنهاد حمایت می کنید.
در میدان مبارزان زیادی پی دموکراسی بودند، در آنجا فاشیستها هم حضور داشتند. غرب چه مستقیم و غیر مستقیم در آنجا شرکت داشت. سپس وزیر امور خارجه شتاین مایر، وزارت امورخارجه فرانسه و لهستان با یانوکوویچ قرارداد امضاء نمودند. حالا شما، آقای وزیر امور خارجه، می گوید، این قرار داد در رابطه با فرار یانوکوویچ فاقد اعتبار شد. این طور نیست، مردم در میدان علیه این قرار داد رای داند. و شما، آقای وزیر امور خارجه که در میدان بودید، چرا از این قرار داد حمایت نکردید. و پس ازلغو آن توسط مجلس، یانوکوویچ کی یف را ترک نمود.
سپس در نشست پارلمان، جهت برکناری یانوکوویچ از سمت ریاست جمهوری ۷۲.٨٨% رای دادند. اما، در قانون اساسی آمده است، که مقدار رای باید ۷۵% باشد. در حال حاضر آقای Roetgen و دیگران می گویند: “اما، در زمان انقلاب مشکل بتوان پایبند قانون اساسی بود، چند درصد بیشتر یا کمتر “. پوتین نیز به همان قانون اساسی تکیه می کند و می گوید، که برای برکناری از سمت ریاست جمهوری آرا به اندازه کافی نبود. ونیز روی نامه یانوکوویچ تکیه می کند. گذشته از این، در جریان رای گیری در پارلمان همه جا نیروهای مسلح قرار داشتند. این دموکراسی نیست. در رفراندوم کریمه نیز در یکشنبه نیروهای مسلح همه جا هستند. و این هم دموکراسی نیست.
جالب اینکه، شما، خانم صدراعظم، می گویید، برگزاری رفراندوم مطابق قانون اساسی ممنوع می باشد. چه زمانی قانون اساسی دارای اعتبار وقدرت است؟. در رای گیری جهت برکناری رئیس جمهور دارای قدرت است ، اما در رفراندوم کریمه دارای اعتبار وقدرت نیست. شما باید مشخص نمائید، یا بطور کامل قانون اساسی اکراین را می پذیرید، یا بخشهایی از آن را که به نفع شماست؟ از چنین کاری من خشنود نیستم.
سپس دولت جدید [در اکراین] تاسیس شد، که توسط اوباما و اتحادیه اروپا و از جمله آلمان بلافاصله به رسمیت شناخته شد. خانم مرکل! همه وزرای دولت اکراین از معاون اول وزیر، وزیر دفاع، وزیرکشاورزی، وزیر مساله زیست محیطی، دادستان کل فاشیست هستند. رئیس شورای امنیت ملی، عضو- بنیانگزار حزب فاشیستی “سوابودا” (آزادی م.) است. فاشیست ها پست های مهم دریافت کرده و بر بخش امنیت کشور تسلط یافته اند. فاشیستها هرگز، پستهایی را که بدست آورده اند، داوطلبانه واگذار نکرده اند.
جا داشت دولت آلمان با درس آموزی از تاریخ ما این طرف را هم می دید. هنگامی که “هایدر” ازحزب آزادی اتریش پستی در دولت بدست آورد، ما تحریم را پیش گرفتیم. در رابطه با فاشیستهای اکراین ما هیچ کاری انجام نمی دهیم؟ حزب آزادی روابط تنگی با احزاب ملی آلمان و دیگر احزاب نازیست اروپا دارد. از صدر این حزب من یک نقل قولی را میخوانم، گوش بدهید که او چه می گوید، الگ تیانیبوک اعلان کرد: “اگراسلحه میخواهید!، باید با خوکهای روسی، با آلمانی ها، خوکهای اروپایی و با دیگر انسانهای پست ( Untermensch) بجنگید”. پایان نقل قول. من تکرار می کنم. این فرد گفت. اگر اسلحه می خواهید! ” باید با خوکهای روسی ، با آلمانی ها، با خوکهای اروپایی، و با دیگر انسانهای پست بجنگید”. پایان نقل قول. هم اکنون رفتار سوء دولت نسبت به یهودیان و چپ ها دیده می شود. و شما نمی خواهید علیه این سخنی بگویید؟ شما بازهم با افراد حزب آزادی مذاکره می کنید؟ به نظر من این یک رسوایی است.
حالا می خواهید اگر خواسته های شما انجام نشود، تحریمها را اعمال کنید. اما، این تحریم ها برای پوتین خوشایند نخواهد بود. این امر وضعیت را بدتر خواهد کرد. کسینجر، وزیر امور خارجه سابق آمریکا، زمانی که می گوید، اعمال تحریم ها نشانه وجود استراتژی نیست، بلکه نشانه عدم وجود آن است، حق دارد. این به موضوع پروازهواپیماها بر لهستان و کشورهای بالتیک نیز مربوط می گردد. همه اینها چه معنی میدهد؟.
حسابهای بانکی یانوکوویچ و هواداران او که پولهای سرقت رفته دولتی هستند، بسته شده اند. پرسش من این است ! آیا شما قبلا از این موضوع بی اطلاع بودید؟! پرسش دوم! با حسابهای میلیاردی دیگر الیگارشی، که مورد حمایت نیروهای دیگر در اکراین هستند چطور؟. چرا با حسابهای آنها شما کاری ندارید؟ چرا همه اینها یکطرفه است.
دیپلماسی، تنها راه در حال حاضر است. اولا؛ غرب باید منافع مشروع روسیه بر امنیت کریمه را چیزی که وزارت امور خارجه آمریکا کری موافق است برسمیت بشناسد. برای کریمه وضعیتی باید یافت که هم اکراین و هم روسیه و ما راضی باشیم. باید به روسیه تضمین داد که اکراین، عضو ناتو نخواهد شد. دوما؛ اکراین باید به حلقه ارتباط بین روسیه و اتحادیه اروپا تبدیل گردد. سوما؛ در اکراین پروسه آشتی میان غرب و شرق، از طریق واگذاری وضعیت فدراسیون یا کنفدراسیون و یا حتی وجود دو رئیس جمهور، ایجاد گردد. می خواهم عدم رضایت خود را به اتحادیه اروپا و ناتو بیان دارم ! که تا امروز هیچ رویکردی به روسیه ارائه نکرده اند. این را باید تغییر داد. امنیت در اروپا بدون روسیه و یا علیه روسیه امکان ناپذیر است. امنیت در اروپا تنها درهمکاری با روسیه ممکن می باشد. اگر روزگاری بر این بحران غلبه شود، در آنصورت حقوق بین الملل عاقبت دوباره توسط همه طرفین رعایت خواهد شد.

برگردان از متن روسی: اردشیر قلندری

امپریالیسم را از یاد نبریم – فریبرز رئیس دانا

امپریالیسم را از یاد نبریم – فریبرز رئیس دانا
به مناسبت اول ماه مه ۲۰۱۴، این کوته نوشت را، که به لحاظ محتوایی آن را بسیار ضروری دانستم، به کارگران فعال، هوشیار و مبارز ایران تقدیم می کنم. آنها با جنجال آفرینی خودبسندی، فرقه گرایی و ناپاسخگویی های بی ثمر و یأس برانگیز فاصله دارند. آنها برای تبدیل نیروی بالقوه به جنبش واقعی کارگری، امید و پشتوانه ی اصلی اند.امپریالیسم نو پیچیده تر و گسترده تر از امپریالیسم پیشین عمل می کند ومنافع سرمایه داری بومی خود را زیرکانه تر و خشن تر در متن سرمایه داری جهانی می جوید.

امپریالیسم را از یاد نبریم – فریبرز رئیس دانا

سمیر امین مدتها پیش به خوبی نشان داده بود که نظام نوین امپریالیستی با سلطه ی انحصاری جهانی در چهار عرصه عجین است: تکنولوژی، سلاح، حوزه ی مالی و نفت.

سلطه ی تکنولژیکی کلید سلطه ی جهانی است، اما امپریالیسم با بازار گسترده ی سلاح نیز سر و کار دارد. امپریالیسم نو ولع پایان ناپذیری به انرژی فسیلی دارد و بیش از گذشته در حوزه ی نفت و انرژی فعالیت و اقتصاد گشایی می کند و تا آن سوی مرز تهاجم و توحش جلو می رود. حوزه ی مالی فراتر از حوزه ی تولید، اما نه کاملاً مستقل از آن، به ابعاد شگفت و غول آسایی دست یافته است، چنان که در مدت زمانی که این مقاله را می خوانید الیگارشی مالی صدها میلیارد دلار در سطح جهان به صورت ارز، وام، اوراق قرضه و عملیات مالی جا به جا کرده است. امپریالیسم نو دیگر نمی تواند از تهاجم دست بشوید، مگر آن که با مقابله ی گسترده و مداوم توده های رنج دیده از این نظام رو به رو شود. مسئله فقط در حد آن چهار حوزه خلاصه نمی شود، بلکه کماکان صنایع بزرگ و کوچک نیز در ذیل اقتدار سرمایه داری بزرگ و مسلط جهانی قرار دارند، اما آن چهار حوزه، در واقع حوزه های اصلی اقتدارند. اطلاعات و تکنولوژی اطلاعاتی نیز مهم ترین ابزار سلطه گری برای تأمین منافع اقتصادی و انباشت است. دیدیم که چگونه آمریکا توانسته بود، و توانسته است، اطلاعات شخصی و محرمانه میلیاردها انسان را به دست آورد و از سرنوشت سیاسی و تصمیم های دولت های جهان، حتی متحدان خود و رهبران سیاسی آنها اطلاعات دقیق به دست آورد. اینها جنبه هایی از کارکرد امپریالیسم نو هستند که البته تحت تأثیر شرایط سیاسی و اقتصادی درونی ممکن است به وحشیانه ترین شکل جنگ و تجاوز دست بزند یا صرفاً به انواع مداخله های سیاسی بسنده کند.

جیمز پتراس نیز بخوبی سلسله مراتب قدرت امپریالیسم را نشان داده است. سلسله مراتب امپراطوری گونِ امپریالیسم به ترتیب از بالا به پایین عبارتند از:

دولت های مرکزی (آمریکا و متحدان اروپایی و ژاپن، یعنی از صدر تا ذیل)

قدرت های امپراطوری نو پدید (مثلاً روسیه ، چین و هند و استرالیا)

رژیم های وابسته نیمه خود گردان (مثلاً کره)

رژیم های هم دست وابسته (مثلاً عربستان سعودی)

اما در مقابل آنها طیفی از دولت های مستقل، از انقلابی و سوسیالیستی تا ملی و سنتی و مذهبی و دارای گرایش های ایدئولژیکی مخالف غرب، قرار دارند. به نظر جیمز پتراس در نظام امپریالیستی دولت های قدرتمند امپراطوری جهانی، طبقات حاکم مسلط بر سرمایه ها و منابع مالی و شرکت های بزرگ چند ملیتی متنفذ قرار دارند. هم چنین به نظر او درست است که قدرت نو امپراطوری به لحاظ اقتصادی به آن سوی مرزهای کشورهای کم توسعه و کشورهای دارای منابع راه می یابند اما خودشان در معرض نفوذ کشورهای اصلی امپریالیستی اند و از لحاظ معاملات مالی و انرژی و تجارت صنعتی به دولت های مرکزی اصلی متصل اند و با آنها نیز بر سر کنترل منابع استخراجی رقابت می کنند.

پتراس کشورهایی مثل برزیل، کره جنوبی، آفریقای جنوبی، عربستان و آرژانتین و بولیوی را که نیمه مستقل و متحد امپریالیسم هستند مثال می آورد. او درست می گوید که این کشورها برای امپریالیسم امکانات و پایگاه تدارک می بینند (مثل تایوان، کره جنوبی، عربستان سعودی) و خودشان صادر کنندگانی وابسته به منابع اند که منافعی را برای طبقات حاکم و متحدان داخلی شان با شرکت های چند ملیتی تقسیم می کنند، و البته سهم کمتری می برند. مثلاً کشورهای ثروتمند نفتی روابط نزدیکی با طبقات حاکم مالی امپریالیستی دارند. اما گمان نمی کنم پتراس چیز زیادی درباره ی تغییرات پر فشار گر چه تدریجی در کشورهایی مثل برزیل به سوی دموکراتیسم که در نتیجه دولتهای آنها را از اتحاد با امپریالیسم دور می کند گفته باشد. پتراس، هم چنین باید به این موضوع توجه کند که چگونه کشورهایی باسابقه ی مبارزه طولانی و عمیق ضد امپریالیستی، مانند ویتنام، به سمت راست گردش می کنند و این گردش در دولت های مستقل مورد نظر او، مانند ایران، نیز بروز کرده و می کند.

به هر روی، پتراس در پایین ترین نقطهی سلسله مراتب امپراطوری جهانی از کشورهای وابسته و هم دست یاد می کند؛ کشورهایی مانند کشورهای جنوب خلیج فارس، اردن، مصر و کشورهای آمریکای مرکزی یا کشورهایی در آفریقا. او در مرز بندی خود بیش از حد قاطعانه صحبت می کند و متوجه دگرگونی های سیاسی که کشورها را به سمت هم دست شدن با امپریالیسم می کشاند نمی شود. از همه گذشته به جز سمت گیری دولتها، نیروهای مردمی ، کارگری، ملی و دموکرات نیز در کشورها حضور دارند که می توانند در برابر گردش به سمت امپریالیسم جبهه بندی کنند و حتی در شرایط واقعی نیز بر گرایش دولتها تأثیر بگذارند. این جنبه در برزیل به شکل مثبت و در ایران به شکل منفی جریان دارد. او البته رژیم خودکامه و متقلب و آدم کش اتیوپی را که گوی سبقت در وابستگی ربوده است مورد تحلیل قرار می دهد و نشان می دهد چگونه این رژیم چرخش به سمت خدمتگذاری نظامی و سیاسی به امپریالیسم را آغاز کرد و ادامه می دهد. به این ترتیب به رغم طبقه بندی قاطع و به ظاهر خشک پتراس، می توان با ارجاع به سایر آثار او دانست که البته او پویایی سیاسی و اقتصادی، تحول و دیالتیک تضادهای درونی کشورها را نیز در نظر داشته و برای آن جا باز می گذارد.

پتراس بر آن است که مبنای رژیم های وابسته، که محصول پیروزی امپریالیسم اند، ناپایداری آنها و وابستگی شان به خارج برای حفظ خودشان است. اشغال ها و وابستگی ها فرصت های توسعه و ثبات و امنیت و رفاه همگانی را می سوزانند و این به مخالفت طبقه ی کارگر و مردم آگاه دامن می زند و دور تازه ای از مداخله امپریالیستی را موجب می شود. اما او هم چنین نشان می دهد که چگونه در چین و ویتنام، که باروهای پیشین دولت های مستقل و ضد امپریالستی بودند، خیزش نخبگان لیبرال – سرمایه داری آن دو را به ترتیب به رژیمهای نو امپراطوری و نیمه مستقل (که به هر حال وابسته به سیستم امپریالیستی است) تبدیل کرد. به نظر او بزرگترین گذار در دهه های ۸۰ و ۹۰ قرن پیش در نیکاراگوا، بولیوی، موزامبیک، شیلی، و جاهای دیگر اتفاق افتاد که در آن تدبیر اصلی به ویژه پس از فروپاشی، رشد دادن اندیشه ی نولیبرالی سرمایه داری، به عنوان جریان مترقی گریز ناپذیر بود. اما من اضافه می کنم که امپریالیسم نو از دهه ی نود به این سو شکست هایی را نیز، به رغم نفوذهایش، پذیرا شد: در نیکاراگوا (مجدداً)، ونزوئلا، زیمبابوه، و امروز در اوکراین به اضافه ناکامی ها در عراق و افغانستان و سوریه.

بحث من، اینجا، پایان نمی گیرد. امپریالیسم نو یک واقعیت جدی، هولناک و پر دست و پا است. سرمایه داری جهانی و تبلور جلوه های امپریالیستی نوین آن، با شکستهای پی در

پی اش می تواند ضعیف شود، به شرط آن که خود را اینجا و آنجا بازسازی نکند. امپریالیسم نو با استفاده از دولتهای نوکر صفت و ابسته و هم دست به جنبش های مردمی و دموکراتیک مستقل، به جنبش های کارگری و سمت گیری های سوسیالیستی حمله می کند. این نظام از دیکتاتوری ها، خفقانها و فسادهای داخلی (که خودش معمولاً در آن مشارکت دارد) سوء استفاده و بهره برداری می کند. این نظام با مداخله های غیر مستقیم، نارضایتی ها و مبارزات صنفی و سیاسی و دموکراتیک را به لطائف الحیل و با استفاده از پول و امکانات و تبلیغات رسانه ای مداوم و گسترده به سمت آلترناتیو آمریکایی – اروپایی، به عنوان تنها بدیل آزادی، هدایت می کند و نمی گذارد آزادی واقعی در رهایی مردم شکل بگیرد.

در سودان مداخله های امپریالیسم نو برای تصرف و کنترل منابع نفتی سودان جنوبی از فرصت دیکتاتوری دولت عمرالبشیر سود برد، او را جنایت کار جنگی خواند (هم او را که گناهانش صد مرتبه کمتر از جورج بوش بود) و کار را به تجزیه کشاند و چیزی نگذشت که جنگ داخلی و خونریزی دامن سودان جنوبی را گرفت. آنها نگذاشتند رژیم صدام حسین در عراق با رژیمی غیر مذهبی و دموکراتیک جایگزین شود و با کشتن ۷/۱ میلیون نفر از مردم عراق در آنجا تخم کینه و نفرت و ترور را کاشتند. آنها با انواع و اقسام برنامه ها و

حیله گری ها در مقابل رژیم ونزوئلا که از راه دموکراسی انتخاباتی به قدرت سیده است، اما سو گیری سوسیالیستی دارد، مسئله ایجاد می کنند و از کشتن پلیس مردمی و حافظ امنیت در آن کشور ابایی ندارند. راز پول های زیادی که در آنجا (و در اکراین نیز) از سوی وابستگان آمریکا خرج شده است بر ملا شده است. عربستان سعودی و قطر در کنار اسرائیل، که هر سه پایگاه امپریالیستی هستند، بسیار خطرناک و آشوب سازند. آنها در سوریه بیداد به راه انداختند به بهانه دیکتاتوری بشار اسد کثیف ترین عناصر آدم کش مزدور و به شدت متحجر را تغذیه کردند و در واقع از محرومان سود بردند تا خانه وکاشانه ی دیگر محرومان را تخریب کنند، آنها را بکشند و دولت سوریه را نیز به کشتار متقابل یا ناگریز وا دارند. مداخله های این کشورها در پاکستان، افغانستان و جنوب شرق ایران نیز بارز است. اینها چندتایی از دست و پاهای هزارپای غول پیکر امپریالیسم نو هستند.

طبقه ی کارگر ایران با مشکلات اقتصادی و محدودیت های بسیار سخت سیاسی رو به رو است. خواست های عادی و دموکراتیک و حقوق انسانی و صنفی آنان دست خوش انواع مداخله ها، بازدارندگی ها و سرکوبها است. تشکل های گسترده و آگاهی کافی کارگری، به نحوی که امروز بتوان از جنبش واقعی طبقه کارگر صحبت کرد، وجود ندارد. با این وصف سابقه ی درخشان و طولانی مبارزات کارگری و وجود یک لایه ی آگاه سیاسی در میان کارگران از یک سو، و اعتراض ها و اعتصاب های فزاینده از دیگر سو راه های امید بخش و روشنی را نشان می دهند. تمام نگرانی این است که مبادا در این راهها به بهانه ی

دلسردی های موجود قرص و سنجیده قدم نزنیم. اما به جز آن نگرانی دیگری نیز در راه است: مداخله های نا مستقیم تبلیغی، تجسسی، وابسته سازانه، مزدورگیرانه و تقسیم پول و سلاح و امکانات آز انگیز از سوی کشورهای همدست امپریالیسم که بر آگاهی های کاذب بورژوایی، که در میان کارگران نفوذ می کند، سوار می شوند و آنها را بازسازی می کنند. تشکل های کارگری را باید با معیارهای ارتباط شان با طبقه ی کارگر یا با سوسیالیستها (حسب وظایف این تشکل ها)، دوری آنها از سکتاریسم و بالاخره استقلال منشی و مالی در برابر سازمانها و جریانهای فرصت طلب یا وابسته به دست و بال های امپریالیسم ارزیابی کرد. این مهم است .

در باره اعتصاب معلمان در مکزیک/گفت و گو با دوتن از رهبران جنبش معلمان مکزیک /بهرام قدیمی

در باره اعتصاب معلمان در مکزیک
و
گفت و گو با دوتن از رهبران جنبش معلمان مکزیک ،

بهرام قدیمی

در سال ۲۰۱۳ جنبش معلمان مکزیک دوران سختی را پشت سر گذاشت. در این مبارزه با آن که نیروی بسیج معلمان از حدودی که می‌شد انتظار داشت فراتر رفت، با این حال شکست حتمی آن در این فاز، از قبل نیز قابل پیش‌بینی بود. چرا؟ زیرا هیات حاکمه مکزیک پروژه خصوصی‌سازی آموزش و پرورش را فقط یک مرحله در چارچوب خصوصی‌سازی کل ساختار اقتصادی این کشور می‌بیند و در واقع خصوصی‌سازی آموزش و پرورش، ادامه خصوصی‌سازی منابع زیر زمینی مکزیک، از جمله منابع نفت و گاز، انرژی، بیمه و خدمات اجتماعی‌ست. بنا بر این تنها ممکن است برای مدتی تسلسل این خصوصی‌سازی‌‌ها را بر هم زد، ولی به هر حال باید آگاه بود که با توجه با توافق‌نامه بازار آزاد آمریکای شمالی – نفتا و ائتلاف برای امنیت و پیشرفت – آسپن( (ASPAN) (1) روند خصوصی‌سازی در مکزیک به برنامه اصلی دولت‌‌های کانادا، ایالات متحده آمریکا و مکزیک بدل شده است. حتی اگر دولت مکزیک بخواهد عقب‌نشینی کند، فشار قدرت‌‌های شمالی به او چنین اجازه‌ای نخواهد داد. بنا بر این هر نوع رفرمی که سویه‌‌ی مثبت داشته باشد، اجباراً از چارچوب ساختار دولتی خارج خواهد بود.
چرا خصوصی‌سازی این قدر اهمیت یافته است؟
یکی از اهداف مهم این خصوصی‌سازی‌‌ها باز پس گرفتن تمام دستاوردهای کارگران در رشته‌‌های مختلف است. یعنی بحث اصولا بر سر این نیست که دولتی بودن این صنایع و خدمات برابر باشد با پیشرفت یا سوسیالیسم، یا هر اسم دیگری که بر آن بگذاریم؛ بلکه مهم ترین تأثیر این خصوصی‌سازی‌‌ها، بی ثبات شدن شغل‌‌ها (Precarización) و از این طریق از میان بردن دستاوردها و مطالبات کارگران و در انتها، پایین آوردن هزینه تولید است.

در مقابل این روند در کشورهای مختلف، از کانادا و ایالات متحده گرفته تا پورتوریکو، شیلی، آرژانتین و کلمبیا و… جنبش‌‌های مقاومت شکل گرفته است. بسته به میزان فشار به مردم و پیشرفت نئولیبرالی سرمایه، اشکال این مقاومت‌‌ها متفاوت است. اما سطح خصوصی‌سازی نیز یکسان نیست. اگر در برخی کشورها مانند شیلی دانشجویان باید مخارج آموزش خود را مستقیما بپردازند، در مکزیک این امر از جمله با وادار کردن والدین برای مشارکت در ساختمان مدارس و مراکز آموزشی خود نمایی می‌کند. ولی هیچ موردی نیست که والدین در محتوای آموزش مردم شریک شده باشند.
در مکزیک مبارزه با روند خصوصی‌سازی‌‌ها و از میان بردن دستاوردهای کارگران در میان برق‌کاران و معلمان جلوه خاصی دارد.

بی‌شک از دهه‌‌های گذشته معلمان مکزیک یکی از ستون‌‌های مهم مبارزه برای جامعه‌ای بهتر بوده‌اند. از سازمان‌‌های توده‌ای تا گروه‌‌ها و احزاب چریکی در مکزیک، مهر معلمان را بر پیشانی خود دارند. به خصوص جنبش دانشجویان مدارس تربیت معلم روستایی یکی از مراکزی بوده‌اند که جنبش چپ و کمونیستی مکزیک از آن نیرو گرفته است. برای نمونه، می‌توان از دو تن از رهبران برجسته جنبش چریکی دهه‌‌های ۶۰ و ۷۰ یعنی از خنارو باسکس (Jenaro Vasquez) و لوسیو کابانیاس (Lucio Cabanias) یاد کرد که هر کدام یک جریان چریکی را رهبری می‌کرد (۲) سندیکای رسمی معلمان مکزیک نیز همواره یکی از جریان‌‌هایی بوده است که در زندگی سیاسی این کشور نقش قابل توجهی داشته است.
مبارزه معلمان مکزیک، به غیر از مورد زاپاتیست‌‌ها، معمولا در چارچوب سندیکاها خود را بیان کرده است. اگرچه عمدتا کار سندیکا مذاکره کردن و چانه زنی بر سر حقوق و مزایای کارگران است، ولی در مورد مکزیک از یک سو با یک سندیکای رسمی و زرد رو به رو هستیم (سندیکای کارگران آموزش و پرورش) (۳) که حتی در چانه زنی‌‌های خود تا آن جا که ممکن باشد توده‌‌ها را دور نگه می‌دارد؛ و از سوی دیگر با یک سندیکای دیگر نیز مواجه‌ایم که تفاوت‌‌های بسیار بزرگی با آن دارد. این جریان، یعنی “هماهنگی ملی کارگران آموزش و پرورش” (۴) معتقد است که اگر چه مذاکرات تمام مطالبات کارگران را تأمین نمی کند، با این حال باید حداقل بازتاب توازن قوا باشد، و نه معاملات رهبران.

“هماهنگی ملی کارگران آموزش و پرورش” از آغاز فعالیت خود همیشه، در کنار گرایشات سیاسی گوناگون، در درون صفوف خود دارای جریانات مختلف مارکسیستی بوده است. امروزه این امر در ایالت‌‌ها و در بخش‌‌های مختلف “هماهنگی”، در مبارزه ایدئولوژیکی و حتی گاهی در مبارزه‌ی سیاسی بین گروه‌‌ها انعکاس می‌یابد. اگرچه در ایالت اوآخاکا، در بخشی‌‌هایی از ایالت‌‌های گرررو و چیاپاس، و حتی می‌چوآکان، این درگیری‌‌ها توانسته یک حرکت رزمنده (میلیتانت) محلی را به وجود بیاورد؛ با این حال، بی‌شک تاثیر دیدگاه‌‌هایی که بین “نماینده سندیکا” و “توده” تشکیلاتی تمایز قائل می‌شود، هنوز در این جریان قابل رؤیت است. اگر چه در مجامع عمومی، توده‌‌های تشکیلاتی می‌توانند روی سیاست “هماهنگی” تأثیر گذار باشند و یا تصمیماتی را تغییر دهند، ولی در اکثر موارد هنوز سیاست‌‌ها در سطوح بالای سندیکا تعیین می‌شوند. این رهبران همان‌‌هایی هستند که می‌کوشند در مذاکرات در صف اول قرار داشته باشند و جلوی رادیکالیسم بدنه‌ی سندیکا را بگیرند. در پاییز سال ۲۰۱۳ توده‌‌های سازمانی انتقادات شدیدی را علیه رهبران بخش ۲۲ سندیکا نسبت به عدم حضور آنان در خیابان و در حرکت‌‌های اعتراضی، در کنار بقیه‌ی فعالان مطرح کردند. چون معمولا در حرکت‌‌های اعتراضی، زمانی که فعالان سندیکا در مراکز شهرها اردوگاه برپا می‌کنند، رهبران محلی نیز حضور فعال دارند.

مبارزات معلمان در مکزیک از حدود مبارزات جاری بر سر حقوق و مزایای شغلی فراتر می‌رود. و وقتی در پاییز گذشته قرار گذاشته شد سندیکا در ایالات مختلف به طور جداگانه با دولت مذاکره کند، اعضای “هماهنگی” رهبرانشان را با این عنوان که قصد دارند شعله‌ی اعتراضات را پایین بکشند، به باد انتقاد شدیدی گرفتند.
خطوط سیاسی مختلف در لحظات مختلفی خود را بیان می‌کنند. اگر می‌بینیم که برای مثال در یک دوره در ایالت میچوآکان طرفداران ائتلاف با “حزب انقلاب دمکراتیک” (PRD) اکثریت را به دست آورد، در همان حال شاهدیم که برخی از گرایشات در درون”هماهنگی” با مطرح کردن “خود مختاری”، “قدرت خلق”، “بنای جامعه “همراه با خانواده‌‌ها، دانش آموزان مدارس و محلات، روش‌‌های مبارزاتی‌ای را پیشنهاد می‌کنند که دیگر چشم به بالا ندارد و نگاهش را به ساختمان جهانی دیگر در اعماق جامعه کنونی دوخته است.

برای مثال در اوآخاکا و در چیاپاس، در مناطق کوهستانی و ساحل کوچک ایالت گرررو گرایشات توده‌ای پیشرفت بیشتری کسب کرده‌ اند. فعالیت ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی در چیاپاس، “مجلس خلقی مردم اوآخاکا”(۵) در اوآخاکا، و جنبش جدیدی که در سال گذشته در ایالت گرررو شکل گرفت و برخی آن را با اشاره به قیام اوآخاکا و تشکیل شوراهای محلی، “آپپوی گرررو” نامیدند، تأثیرات خود را بر این جنبش نهاده اند. جنبش خلق‌‌های گرررو که در سالروز قتل امیلیانو زاپاتا، در ده آوریل ۲۰۱۳ با راه پیمایی بیش از یک صد هزار نفر در شهر چیلپانسینگو و راهپیمایی همبستگی در چند شهر دیگر این ایالت در دفاع از آموزش عمومی و با شرکت معلمان و والدین آغاز شده بود، به زودی موفق شد در بسیاری از نقاط این ایالت به یک نیروی مادی بدل شود. این گروه عمدتا از معلمان، “پلیس خلقی”، مخالفان شرکت‌‌های چند ملیتی معدن، و مخالفان ایجاد سد پاروتا تشکیل شد و طرح اولیه ای از اشکال فعالیت را بنا نهاد که بسیار با آن چه در قبل از آن وجود داشت تفاوت دارد. (۶).
کار مبارزات توده‌ای به جایی کشید که در بعضی شهرها دفاتر هر سه حزب مهم انتخاباتچی(“انقلاب نهادینه شده”، “انقلاب دمکراتیک”، و‌عمل ملی‌) را به آتش کشیدند. تنها با سرکوب شدید ارتش و بقیه نیروهای دولتی که از ماه مه تا اوت ۲۰۱۳ ادامه یافت توانستند آن را مهار کنند.
آن چه در آخرین فعالیت‌های معلمان جلب نظر می‌کند این است که معلمان امر آموزش و پرورش را به امر همه‌‌ی مردم بدل کرده‌اند. به عبارتی می‌توان گفت که “هماهنگی” یک جنبش سندیکایی موازی و رقیب نیست، بلکه جنبشی ا ست صنفی-سیاسی در معنای وسیع کلمه.

باید به خاطر داشت که معلمان مکزیک در سال‌های گذشته مبارزات بسیاری را برای احقاق حقوق خویش سازماندهی کرده‌اند؛ اما در مبارزات سال ۲۰۱۳، معلمان تنها برای بهتر شدن شرایط کار و اوضاع زندگی‌شان و حتی در مقابله با تهاجم علیه حقوق شغلی خود مبارزه نکردند. آنان در گفتمان خود از حقوق بومیان تا مشکلات زیست محیطی، از نیازهای زحمتکشان روستایی تا کارگران شهری را نیز در نظر داشتند.

رفرم اخیر دولت مکزیک در عین حال که یک ضد رفرم شغلی‌ست، در همان حال ضد رفرمی ست علیه آموزش مجانی و عمومی و به طور کلی علیه محتوای آموزش، بدون در نظر گرفتن تفاوت مختصات فرهنگی و قومی در این کشور. این “رفرم” در واقع خصوصی‌سازی آموزش و پرورش در سطح گسترده است. در سال‌های اخیر “هماهنگی” با برپایی سمینارها و فوروم‌های بسیار (با همکاری روشنفکران و دانشگاهیان) کوشیده است طرحی از یک رفرم آموزشی ارائه کند که حقوق فرهنگ‌های مختلف و طبقات محروم جامعه را در بر بگیرد. با این حال میزان نزدیکی رهبران “هماهنگی”با مردم، در همه ایالت‌ها یکی نیست.

دولت با کم کردن دروس در رشته‌های علوم اجتماعی، هنری، تاریخ، ادبی و افزایش رشته‌هایی که صنعت بدان نیازمند است، آموزش و پرورش را وسیله‌ای می‌سازد که پاسخ‌گوی نیازهای سرمایه داری کنونی در مکزیک باشد. و از سوی دیگر، درکی کالایی از مقوله‌ی آموزش و پرورش را گسترش می‌دهد. یعنی آموزش و پرورش باید قابل خرید و فروش باشد. از منظر دولت، با خصوصی کردن، آموزش و پرورش در اختیار صاحبان سرمایه قرار می‌گیرد تا کارایی و کاربردهای آن تضمین گردد. واضح است که در چنین ساختاری، وظیفه‌ی معلم این است که سیستم را بازتولید کند و به ناچار باید تحت کنترل ایدئولوژیکی و سیاسی آن قرار گیرد.

باری، تا آن جا که اطلاعات نگارنده اجازه می‌دهد، پایان اعتصاب معلمان در مکزیک پس از مدت طولانی مبارزه علل مختلفی داشت. در حالی که در برخی مناطق معلمان به علت عدم یک بدیل قابل تصور عقب‌نشینی کردند، در مناطق دیگری “سندیکای کارگران آموزش و پرورش” مبارزه را به سازش کشاند و باز در مناطق دیگری، از جمله در اوآخاکا به علت فشار نیروهای طرفدار دولت، از جمله اشغال مدارس و راه ندادن معلمان عضو “هماهنگی ملی کارگران آموزش و پرورش” به مدارس، آنها مجبور شدند به کلاس‌ها بازگردند تا از اجرای چنین تاکتیکی پیشگیری شود. والدین دانش آموزان نیز در سراسر کشور عکس‌العمل یک دستی نداشتند. اگرچه در اکثر موارد والدین نظر مثبتی نسبت به معلمان اعتصابی نشان می‌دادند، با این حال بودند مناطقی که در آن تحت تأثیر تبلیغات جانب دولت را گرفتند.

به منظور آشنایی بیشتر مخاطبان فارسی زبان با مطالبات و مبارزات معلمان متشکل شده در “هماهنگی ملی کارگران آموزش و پرورش” که جریان اصلی سازمان دهنده مبارزات معلمان مکزیک است، دو مصاحبه با معلمانی که در بطن این مبارزات فعال بوده‌اند انجام داده‌ایم (در اردوگاه معلمان، واقع در میدان انقلاب مکزیکو‌سیتی که در ادامه می‌آید.
فروردین ۱۳۹۳ )مارس ۲۰۱۴(

۱- Alianza para la Seguridad y Prosperidad de América del Nort

2- گرایش این دو معلم به محروم‌ترین توده‌های جامعه و شباهت‌های مشی سیاسی آنان با صمد بهرنگی، گویای مسؤلیت پذیری و قابلیت‌های این قشر در جوامعی مانند مکزیک و ایران است.
۳- El Sindicato Nacional de Trabajadores de la Educación-SNTE

4- La Coordinadora Nacional de Trabajadores de la Educación -CNTE
5- APPO-Asamblea Popular de los Pueblos de Oaxaca
6- ن. ک. به:

http://desinformemonos.org/2013/04/nace-el-movimiento-popular-de-guerrero-apuesta-popular-ante-el-caciquismo-politico/

مصاحبه با فرناندو سوبرانس و ریگوبرتو بائوتیستا
از رهبران “ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا” (۱)

کمپ معلم‌های معترض به اصلاحات آموزشی ، بنای یادبود انقلاب، میدان انقلاب، مکزیکوسیتی
بهرام قدیمی / ترجمه مینا سرگردان
(۹ اکتبر ۲۰۱۳- ۱۷مهر ۹۲)

سوال : لطفا قبل از هر چیز خودتان را معرفی کنید و بگویید ما در کجا هستیم؟

ریگوبرتو بائوتیستا: خوب ما الان در کنار بنای یادبود انقلاب در مکزیکوسیتی هستیم که یک بنای خیلی مهم و سمبلیک برای مکزیکی‌ها است و کسانی که در اینجا حضور دارند آقای فرناندو سوبرانس، آقای داماسو لوپز، آقای ریگوبرتو بائوتیستا و خانم سوفیا یولاندا، آقای خاویر مندوسا، آقای خولیان خیمنز و خانم بئاتریس گوتیرز که همگی معلم هستند. ما از گروه‌های نژادی مختلف هستیم اما به خاطر یک هدف مشترکی اینجا جمع شدیم که مخالفت با یکسری تغییراتی ست که در قانون اساسی کشور ما قراره داده بشود.

سوال : گفتید که از نژادها و قوم‌های مختلف هستید، ممکن است بگویید از چه قوم‌هایی ؟

ریگوبرتو بائؤتیستا: میستکو ، ساپوتکو ، تریکی و کوتس

سوال : چه چیزی شما را به هم پیوند می‌دهد؟

ریگوبرتو بائؤتیستا: آن چیزی که ما را به هم پیوند می‌دهد اعتقاد به کار کردن شانه به شانه با مردم است. ما می‌خواهیم که بچه‌های بومی از آموزشی برخوردار باشند که با ساختارها و رسوم بومیان خوانایی داشته باشد. همچنین برای همه‌ی ما دانسته‌هایی که در جوامع بومی مکزیک وجود دارند غیرقابل چشم‌پوشی‌اند و ما می‌خواهیم که این دانسته‌ها سیستماتیک شوند و ما باید در سیتماتیزه کردن این دانسته‌ها همکاری کنیم. این چیزی است که ما را به هم پیوند می‌دهد.

سوال : شما اعضای یک سندیکای فدرال مدرسان هستید، سندیکایی زرد است و هم راستا با سیاست‌‌های دولتی، بنا بر این شما اینجا چه می‌کنید؟
فرناندو سوبرانس: بله همینطور است ما اعضای سندیکای ملی کارگران آموزش هستیم که از سال ۱۹۴۳ که بوجود آمد و از بدو تأسیسش به دولت خودش را به ما چسباند؛ پیش از این سندیکاهای مختلفی در کل کشور وجود داشت که برای دولت کنترل کردن آنها را مشکل می‌کرد. کنترل کردن یک سندیکا خیلی راحتر از کنترل کردن چند سندیکا است و این هم درست است که در این سندیکا همواره “خان” بازی بود و آخرین “خان” آن خانم ال وستر گوردیو، در حال حاضر در زندان است. این خانم را به جرم فساد به زندان انداختند، ولی بقیه‌ی اعضای تیمش که آنها هم فاسداند همچنان سر کار خود هستند. برای مثال در اوآخاکا یک گروهی از آنان هست که تنها کارشان خبرچینی است.

سوال: منظورتان بخش ۲۲ است؟
فرناندو سوبرانس: نه، ما خودمان بخش ۲۲ هستیم و سندیکای کارگران آموزش در حدود ۶۰ تا بخش مختلف دارد.

سوال : نه آن بخشی که خبرچینی میکنند همان بخش ۵۹ است؟
فرناندو سوبرانس: نه، ما به آنها خبرچین می‌گوییم ولی خودشان می‌خواهند تحت عنوان بخش ۵۹ شناخته بشوند. برای ما آنها یک گروه آدم‌های خائن هستند که از طرف دولت از آنها حمایت می‌شود و آنها هر کاری که دولت بخواهد انجام می‌دهند. برای مثال الان که همه در اعتصاب هستند، آنها دارند کار می‌کنند و سر کارشان هستند و با ارزیابی مجدد مدرسان موافق هستند و البته این ارزیابی ایست که قرار است همه‌ی ما در آن رد شویم و همچنین موافق هستند با خصوصی‌سازی آموزش که من فکر می‌کنم هدف نهایی این اصلاحات است.

سوال : پس شما اینجا چه کاری می‌کنید؟
فرناندو سوبرانس: درست است که ما اعضای سندیکای ملی کارگران آموزش هستیم ولی داخل این سندیکا جریان‌های مختلفی وجود دارد که همیشه یکی از جریان‌ها، جریان دولتی است که وابسته است به “حزب انقلاب نهادینه” شده و “حزب عمل ملی” و هر حزبی که سر کار باشد. این افراد عموما اکثریت این سندیکا را تشکیل می‌دهند اما خوب جریان دیگری هم در این سندیکا وجود دارد که همان CNTE که همان دفتر “هماهنگی ملی کارگران آموزش” است ، این هماهنگی از دسامبر سال ۱۹۷۹ در ایالت چیاپاس تشکیل شده و دقیقا هدف آن دموکراتیزه کردن این سندیکا است و تلاش برای بهبود بخشیدن به حقوق مدرسان است و بهتر کردن شرایط کاری آنها.
ولی تا حالا موفق نشدیم این سندیکا را دموکراتیزه کنیم و تنها در بعضی از ایالت‌ها مثل اوآخاکا، چیاپاس و گررو موفق شدیم که این کار را انجام بدهیم. ولی چه تضمینی برای دمکراتیزه کردن آنها وجود دارد؟
حالا همه به پا خواستند و شورش کردند زیرا آب از سرشان گذشته، ولی ضمانتی در کار نیست که سندیکا دموکراتیزه بشود، حتی بخش‌های دموکراتیزه شده هم زیر ضرب انحرافات ایدئولوژیک سرمایه‌داری و دولت قرار دارند، خیلی از مواقع رکود ایجاد کرده و در برخی موارد باعث تکرار “خان بازی” شده، یعنی علیه مردم. رهبرانی بودند که خودشان را فروختند، ولی نمی‌توانند جلوی این جنبش را بگیرند. “هماهنگی” یک جنبش توده‌ای ست برای دموکراتیزه کردن سندیکا کارگران آموزش مبارزه می‌کند. همچنین برای بهتر شدن شرایط کاری بهتر کردن درآمدهای معلمان و غیره. ولی حالا مساله بر سر بهتر شدن حقوق معمان نیست، حالا موضوع بر سر حفظ مشاغل است؛ قضیه مبارزه با خصوصی‌سازی آموزش و پرورش است. برای این است که بار بر دوش والدین دانش آموزان گذاشته نشود. یعنی رایگان بودن آموزش برای مردم.
اما خب داشتن آموزش دولتی رایگان هم به خودی خود فایده‌‌ای ندارد اگه آن ارزش‌هایی که در این مدرسه‌ها تدریس می‌شود بچه‌ها را به سمت مصرف‌گرایی یا در راستای منافع شرکت‌های بزرگ چند ملیتی هدایت کند. این همنوایی در گفتمان در سطح بین‌المللی اتفاقی نیست که اهداف سرمایه‌های چند ملیتی را پیش می‌برند. به همین علت گفتمان آقای فوکس )رئیس جمهور اسبق) و رئیس جمهوری ایران بهم دیگه انقدر شبیه اند، برای اینکه این آدم‌ها در یک راستا دارند حرکت می‌کنند و به نوعی سر و ته یه کرباس اند و مبارزه‌ی ما دقیقا علیه همین گفتمان است .شاید ظاهر کار این طور به نظر نرسد، اما حقیقت این است که ما داریم علیه چنین سیاستی مبارزه می‌کنیم و چنین مبارزه‌‌ای باید یک مبارزه‌ی بین‌المللی باشد. اما همواره باید با شرایط محلی تطبیق داده شود، با شرایط هر کشور و جامعه‌ای. مثلا ما الان بیش از ۴۰ روز ، تقریبا دو ماه است که اینجا هستیم و حالا باید به مناطق خودمان برگردیم و در آنجا دوباره نیرو بگیریم. زیرا که خب چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است. ما باید به ایالت خودمان بگردیم و جنبش معلمان را به یک جنبش اجتماعی تبدیل کنیم. نه تنها در مقابله با اصلاحات آموزشی، بلکه همچنین در مخالفت با دیگر اصلاحات مثل اصلاحات مالیاتی یا اصلاحات در زمینه‌‌ی انرژی. اما این کار تنها کار مدرسین نیست و نمی‌توان تمام مسئولیت را به دوش معلمان انداخت. یعنی باید قضیه‌ی جنبش اجتماعی کلی‌تری باشد و ما فقط می‌توانیم به منزله‌ی جرقه‌‌ای باشیم که آتشی را روشن کند و این مبارزه باید یک مبارزه‌ی مردمی شدید و بلندمدت باشد. به همین خاطر الان برنامه ریختیم برای نافرمانی مدنی و برای استقامت در این مبارزه. ولی خب وقتی که شما می‌خواهید این نافرمانی مدنی را به جامعه، به روستاها و شهرهای کوچک ببرید، نمی‌توانید بروید و به آنها بگویید ما قرار است نافرمانی مدنی بکنیم. باید طور دیگری با ترمیناسیون‌های دیگری با آنها حرف زد. باید در نظر گرفته شود که شرایط آنها چه گونه است و آنها نافرمانی را چگونه می‌فهمند و چطور می‌شود این برنامه را با جامعه تطابق داد.
برای مثال یکی از اقداماتی که دولت فدرال می‌خواهد در چارچوب این اصلاحات آموزشی انجام بدهد این است که از کلیه مدارسی که در این کشور وجود دارند آمارگیری بکند. مساله‌‌ای که ما در حال حاضر بر سرش توافق کردیم این است که در این آمارگیری شرکت نکنیم و به آنان اطلاعاتی را که می‌خواهند ندهیم. یکی دیگه از مفاد این اصلاحات آموزشی، ارزیابی از کار است. یعنی می‌گویند می‌خواهند مدرسین را امتحان کنند. هرکس در امتحان شرکت نکند، از همان اول به عنوان رد شده محسوب می‌شود. حالا اگر هیچکدام در این امتحان شرکت نکنیم می‌خواهند چه کار کنند؟ و یا اگر شرکت کنیم و عمداً رد بشویم باز می‌خواهند چه کار کنند؟ مساله پیدا کردن شیوه‌های مختلف برای مبارزه است. این شیوه‌ها می‌تواند راه پیمایی، تجمع و یا محاصره کردن باشد، اشغال سفارت خانه‌های صاحب جهان! همین بغل در خیابان رفرما.] منظور سفارت آمریکاست. م. [

سؤال: شما تجربه جنبش"مجلس خلقی مردم اوآخاکا "را دارید که امروزه در سطح جهانی شناخته شده است. این تجربه در مبارزه‌ی کنونی شما چه تأثیری دارد؟

فرناندو سوبرانس: این تجربه هم در درون ما تأثیر گذاشته و هم در دولت. حتی من فکر می‌کنم که این امریکاییها که همیشه در همه چیز فضولی میکنند هم از آن به بعد، یعنی از سال ۲۰۰۶ به این طرف دارند با دقت بیشتری عکسالعمل خلق‌ها یا پدیده‌های اجتماعی را مورد مطالعه قرار می‌دهند. یعنی این که خلقها در رابطه با مسأله فرهنگی یا اجتماعی چگونه هستند و چطور عکسالعمل نشان میدهند. خود این امر که جنبش معلمان ایالت اواخاکا قوی‌ست و همه در آن متحد هستند، از نتایج تجربه‌های گذشته است و جدیدترین این تجربیات "مجلس خلقی مردم اوآخاکا" است. این تصویر در موضع‌گیری دولت هم مشخص است. دولت میتوانست بگوید که حالا همه شماها اخراجید یا پولتان را نمی‌دهیم. من فکر میکنم علتش این باشد که دولت دائم به تجربه‌ی " مجلس خلقی مردم اوآخاکا" می‌اندیشد. این جنبش مهمی بود و چیز کوچکی نبود، اما با وجود اینکه جنبش مهمی بود، بازهم آن چیزی که ما دقیقاً می‌خواستیم نبود. آن چیزی که ما میخواستیم نشد، چون "مجلس خلقی مردم اوآخاکا" جنبش بسیار گوناگونی بود و درونش همه جوری آدم پیدا میشد از جمله افرادی که خواب سیاستمدار شدن می‌دیدند. این افراد کسانی هستند که سمت و قدرت می‌خواهند. نه مثل فلانی که با اسب سر و کار داشت] اشاره دارد به یکی از رهبران انقلاب مکزیک، امیلیانو زاپاتا که شغلش تربیت اسب بود.م. [ و قدرت نمی‌خواست و نه مثل زاپاتیست‌های امروز که دنبال مقام و پست رئیس جمهوری نیستند. این نگاه دیگری‌ست. با این نگاه بود که "مجلس خلقی مردم اوآخاکا" شکل گرفت. ولی بودند افرادی که بلندپروازی‌های سیاسی داشتند.

اما منظور من این بود که در خود اوآخاکا اقوام مختلفی وجود دارند و هرکدام از این اقوام، تجربیات مختص به خودش را دارد. این گوناگونی اقوام و تجربیات آنها چه تأثیری روی مبارزه شما گذاشته و کجا اثراتش دیده می‌شود؟

فرناندو سوبرانس: ببینید، اوآخاکا دارای ۵۷۰ بخشداری است. در حالی که کل کشور حدود ۲۵۰۰ بخشداری دارد. در خود اوآخاکا از این تعداد ۵۷۰ بخشداری که ، نزدیک ۴۲۸ یا الان فکر میکنم ۴۱۰ بخشداری، اتوریته‌هایشان را با انتخابات احزاب مشخص نمی‌کنند و خود این مسأله خیلی مهم و با مفهوم است. یک جنبه دیگری هم هست که در بخشی از فرهنگ اقوام بومی را تشکیل می‌دهد. در ایالت اوآخاکا با ۱۶ زبان مختلف گویش می‌کنند، با لهجه‌های مختلف با خصوصیات خودش و یک مسأله دیگری هم هست که مسأله کار یا جنبه‌ی کار در بین خلق‌هاست. منظورم کاری هست که در قبال آن حقوقی گرفته نمی‌شود یعنی کار درآمدزا نیست. به عنوان مثال ساختمان‌هایی که در روستاهایش ساخته شده، از طریق همین نوع کار ساخته شده است. در ایالت‌های شمالی مکزیک که از خیلی لحاظ غنی هستند مثلاً از نظر کشاورزی، خیلی از افراد از ایالت اوآخاکا برای کار به آنجاها مهاجرت می‌کنند. حتی وقتی شما وارد شهر‌های بزرگ می‌شوید و ساختمان شهرداری را میبینید، متوجه می‌شوید که چندان هم ساختمان‌های زیبا و تر و تمیزی نیستند و آدم دلش می‌گیرد، اما وقتی به اواخاکا می‌روید، در شهر‌های خیلی کوچک و فقیر هم یک کاخ شهرداری باشکوه میبینید که از خودتان میپرسید که اصلاً این را چطور اینجا ساخته‌اند؟ البته از چند سال پیش به این طرف، دولت هم حمایت‌هایی کرده است. مثلاً جریان‌های بخش ۲۸ و ۳۳ ولی خب اکثر این ساختمانها از طریق کار اختیاری و داوطلبانه ساخته شده‌اند که خودش مستلزم متشکل کردن مردم و همچنین مستلزم دولتی است که از طرف احزاب سیاسی انتخاب نشده باشد.
یکی از زبان‌شناسان و مردم شناسانی که در طول سالیان با ما کار میکرد و حالا مرده است، مطالعاتی انجام داده در مورد کمونالیته در ایالت آواخاکا، نمی‌دانم در مورد این چیزی شنیده‌اید یا نه؟ این شخص در این مطالعات خودش می‌گوید که نظام کمونال بر ستونهای مختلفی استوار است. یکی از این ستونها قلمرو کمونال است. ستون دیگر دولت و سیستم سلسله مراتب است. ستون دیگر کار جمعی و داوطلبانه است. جالب این است که ستون دیگر جشن است که محیطی همزیستی مردم است و در آن با یکدیگر گفتگو و تبادل نظر دارند. چون در مورد خیلی از روستاها اتفاق می‌افتد که حداقل نیمی از مردمش در نقاط دیگری کار و زندگی می‌کنند. اما روز جشن یا روز مردگان یا اعیاد مذهبی به روستایشان برمی‌گردند. این جشن‌ها در واقع موقعیتی هستند که مردم مقاماتشان را تعیین می‌کنند. این‌ها روزهای انتخابات هستند و نه روزهایی که “مؤسسه فدرال انتخابات” یا احزاب سیاسی تعیین می‌کنند.
به نوعی ما همین سنت را حفظ کرده‌ایم و در جلسههای مجمع معلمان هم کاملاً حضورشان دیده می‌شود و تأثیر خیلی زیادی دارد.
وقتی" مجلس خلقی مردم اوآخاکا" رسمیت یافت چند اصل را پایه قرار داد. یکی از این اصول که جزء مهمترین آنها بود، بازگشت به آداب و رسوم اقوام بومی بود. البته عملی نشد. اگر می‌شد" مجلس خلقی مردم اوآخاکا" چیز دیگری می‌شد و این برهه زمانی از ماه می‌تا نوامبر که نهایتاً با سرکوب به پایان رسید، طور دیگری پایان می‌یافت یا اینکه حتی اگر سرکوب هم وجود داشت، " مجلس خلقی مردم اوآخاکا" و حضور آن در شهر‌ها و روستاهای مختلف اساساً طور دیگری می‌بود. البته تأثیر این جوامع بومی و فرهنگ آنها علاوه " مجلس خلقی مردم اوآخاکا" و مجمع مدرسین، در"ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا - سمپیو " هم دیده می‌شود.

اگر ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا - سمپیو، "بخشی از هماهنگی بخش ۲۲"است، چرا خودش را به این اسم صدا نمی‌زند؟ چرا نمی‌گوید ما بخش ۲۲ هستیم، می‌گوید ما یه چیزی در داخل بخش ۲۲ هستیم، مگه با هم دیگه فرقی دارند؟

فرناندو سوبرانس: می‌شود گفت ما چهرههای متفاوتی داریم، مثلاً به عنوان بخش ۲۲، ما یک هیات سندیکایی هستیم. یعنی ساختار ما به این ترتیب است که سندیکای ملی که بخشهای مختلفی در ایالت‌های مختلف دارد و هر بخش ایالتی هم هیات‌های سندیکایی خودش را دارد. مثلاً ما هیات شماره ۲۱۱ از بخش ۲۲ هستیم. اما از دیدگاه کاری هم، ما سلسله مراتب خودمان را داریم، از آن چیزی که مربوط می‌شود به رؤسا و ناظران. ما ۱۰۹۰ همکار هستیم. تمامی این افراد در این سلسله مراتب جایگاهی برای خود دارند. اما تعداد ما آنقدر هست که می‌توانستیم ۲۰ تا هیات مختلف را تشکیل بدهیم، با این حال همه ما عضو یک هیات هستیم.
یعنی اگر به دنبال رأی آوردن توی مجلس و ... بودیم، حتماً چنین کاری را می‌کردیم، اما چیزی که برای ما اهمیت دارد این است که با هم متحد باشیم و از طرف دیگر هم یک جامعه مدنی را تشکیل می‌دهیم که‌‌‌هاون سمپیو است.

سؤال: رابطه بین اعضای مختلف داخل این سندیکا، مثلاً کسی که تازه به این سندیکا ملحق شده یا کسانی که رهبران سندیکایی هستند، چه گونه است و چطور تعیین می‌شود و تصمیم‌گیری‌ها در کجا و توسط چه کسانی انجام می‌گیرد و خط‌مشی‌های مبارزه را چه کسی تعیین می‌کند؟

فرناندو سوبرانس: البته ساختار وجود دارد، اما نهایتاً مقصد تمامی ساختارها همان مجمع عمومی است. فکر میکنم هرکدام از رفقا بتواند برایتان توضیح دهد.

ریگوبرتو بائؤتیستا: این تصمیم‌گیری‌های توسط چند نفر خاص انجام نمی‌شود. ما ۲۴ دفتر نظارت داریم که هرکدام از اینها برای خودش یک ناظر دارد و علاوه بر این تعداد زیادی هم معاونین فنی داریم که اینها به رفقای ما در مسائل آموزشی کمک می‌کنند. وقتی یک تصمیم گیری باید انجام بشود، خصوصا اگر این تصمیم‌گیری اضطراری باشد، ما مجبور هستیم جلسه بزرگی تشکیل بدهیم. علاوه بر اینها ۲۴ نماینده سندیکایی هم وجود دارند که البته تعدادشان بیشتراست اما ۲۴ نفر تعیین شده‌ اند. به همین خاطر وقتی که زمان تصمیم‌گیری فرا می‌رسد، ما مجبوریم همه‌ی این افراد را جمع کنیم و همایش داشته باشیم. اگر این تصمیم‌گیری خیلی بزرگ باشد، تمام ۱۰۹۰ نفری که رفقایمان هستند، باید برای این تصمیم‌گیری جمع بشوند. ضمناً هر سه سال یک بار ساختار سندیکا تغییر پیدا می‌کند. یعنی مسئولیت‌ها به طور گردشی بین اعضای مختلف تقسیم می‌شوند و هر سه سال افراد متفاوتی این پست‌ها را در اختیار می‌گیرند. یعنی هیچکس بیش از ۳ سال در یک پست باقی نمی‌ماند، و خود بدنه‌ی تشکیلات تصمیم می‌گیرد که چه کسانی، چه پست و مسوولیتی در اختیار داشته باشند. در حال حاضر هم کسانی که رهبری این سندیکا را بر عهده داریم، افرادی از اقوام مختلف هستیم و در مدت زمان کوتاهی، افراد جدیدی از اقوام مختلف جای ما را خواهند گرفت و این مسوولیت رهبری، سازماندهی و متشکل‌سازی را بر عهده خواهند داشت.

شما می‌گویید که تصمیماتتان در یک مجمع عمومی گرفته می‌شود. اما جمع کردن این آدم‌ها دور یکدیگر وقت می‌برد و وقتی مبارزه جریان داشته باشد، نمی‌تواند این زمانبندی‌ها را به این دقت انجام بدهد، یعنی وقت مبارزه از قبل تعیین نمی‌شود و به صورت خودجوش اتفاق می‌افتد. شما چطور می‌توانید این قضیه را کنترل کنید، چطور می‌توانید این تصمیم‌گیری‌ها و زمانی را که برایشان لازم است و عکسالعمل اعضای سندیکا نسبت به یک موضوع را، با شرایط مبارزه وقف بدهید؟

ریگوبرتو بائؤتیستا: از طریق شورای فنی که شامل ۲۴ ناظر است، ۲۴ نماینده سندیکایی و مشاورین فنی. اما زمانی که باید در سطح ایالتی یا بخشهای هر ایالت تصمیم‌گیری بشود، کافی‌ست اتخاذ تصمیمات در مجمع ایالتی انجام شود. یعنی جایی که همکاران ما به نمایندگی از ما در سطح ایالتی تصمیم‌گیری می‌کنند. خب فکر میکنم این قضیه شباهتهایی دارد به مجامع و یا "شورای دولت خوب" ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی در چیاپاس. با وجود آن که یک سری شباهتهایی دارد، اما من فکر میکنم "شورای دولت خوب" خیلی بهتر متشکل هستند.

آیا شما از آنها یاد گرفتید یا آنها از شما؟ یا اینکه هر کس به شیوه خودش به این نتایج رسیده است؟
ریگوبرتو بائؤتیستا: این مسأله بخشی از ماهیت اقوام بومی‌ست. ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی در سال ۱۹۹۴ شناخته شد اما من مطمئنم که قبل از آن هم روی سیستم خودشان کار می‌کردند. ارتش زاپاتیستی آزادیبخش ملی در سال ۱۹۷۴ شکل گرفت و از دانش و تجربیات اقوام بومی برای شکلگیری خودش استفاده کرد.

سؤال: می‌گویید که این سازمان شما، سازمانی نبود که ۴ تا آدم روشنفکر بنشینند و آن را بنا کنند و سازماندهی کنند و قوانینش را بنویسند، بلکه تجربیات و سنن مبارزاتی مردمشان را جمع کرده، آنها را به ابزاری برای مبارزه‌ی امروزین تبدیل کردند؟

ریگوبرتو بائؤتیستا: بله دقیقاً همینطور است. این چیزی است که ما به عبارت دیگر بهش کمونالیداد می‌گوییم.

فرناندو سوبرانس: در حقیقت سازمان ما در ابتدا مثل یک سازمان اجتماعی متولد می‌شود و بر اساس یک سری نیاز. پاسخ به این نیاز‌ها تبدیل شد به اهداف مشترکی که تمام این اقوام را به یکدیگر پیوند داد و متحد کرد. در ابتدا فقط فعالیت عملی بود که خودش را نشان می‌داد و بعدها شکل یک سازمان متشکل به خود گرفت و به تدریج تبدیل شد به "ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا." یعنی می‌توانیم بگوییم که این"ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا"، چهره اجتماعی این سندیکاست.
هر رفیقی که شغل معلمی را شروع می‌کند، عضو این سندیکا، یعنی "بخش ۲۲ اوآخاکا" می‌شود. تمامی این افرادی که به این سندیکا می‌پیوندند، از اقوام مختلف بومی اوآخاکا هستند و با خودشان تجربیات، شیوههای کاری محل‌های خودشان را به "بخش ۲۲ اوآخاکا" می‌آورند. به این ترتیب داخل این سندیکا آن چهره‌ی اجتماعی، چهره‌ی جامعه مدنی شکل می‌گیرد و کسانی که پیش از پیوستن به سندیکا، همچنان بخشی از جامعه مدنی هستند، به شکلگیری و ساختن چهره این جامعه مدنی کمک می‌کنند. برای ادامه دادن این مبارزه، وقتی وزارت آموزش و پرورش، زحمات و فعالیت‌های این معلمان را به رسمیت می‌شناسد، به این ترتیب کم کم ساختار رسمیت می‌یابد و تبدیل می‌شود به آن چیزی که هست، با سه چهره مختلف: اجتماعی، سندیکایی و بومی. این سه چهره همواره با یکدیگر کار می‌کنند، با یکدیگر گام بر می‌دارند و خودشان را به نیازهایی که وجود دارد وقف می‌دهند و در آن راستا حرکت می‌کنند.

موضوعی آرامم نمی‌گذارد! میدانیم که جنبشها از یک شبه بوجود نمی‌آیند، همیشه یک قبل و بعدی دارند. به این معنی که برای من سخت است فکر کنم که جنبش معلمان، از هیچ تجربه دیگری الهام نگرفته یا هیچ جریان دیگری نیست که روی آن تأثیر گذاشته باشد. نظر شما چیست؟
فرناندو سوبرانس: خب پاسخ شما در حقیقت همین هست که الان رفیقمان داشت می‌گفت. این تجربیات و دانستههای اقوام بومی‌ست که تمام اعضای این سازمان داریم و با خود وارد این سازمان کرده‌ایم. منظورم همه تجربیات کمونالیته است که وقتی ما به این سندیکا پیوستیم، به عنوان شخصیت هر کدام وارد سندیکا شد. وقتی با یکدیگر جمع می‌شویم و گفتگو می‌کنیم، این تجربیات را با هم تقسیم می‌کنیم. این است که به این جنبش جان می‌بخشد. آن چهره سندیکایی هم، به لطف همین قضیه است که زنده و فعال می‌ماند. یعنی تجربیاتی که هر کدام از ما در شهر و روستای خودش، با خود آورده و شیوه و نوع فعالیت ما، در چهره سازمانمان منعکس می‌شود.

ریگوبرتو بائؤتیستا: به نظر می‌رسد از زمان تولد "ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا – سنپیو"، استراتژیهای مبارزه ترویج می‌شوند. در دهه هفتاد تجمعی در مقابل ساختمان وزارت آموزش و پرورش اتفاق افتاد که تا آن وقت بی‌سابقه بود. برخی از این ویژگیها، مختصات و حتی برخی از مقررات سنپیو را بخش ۲۲ از آن خود کرده است و فکر می‌کنم این همان چیزیست که باعث افتخار ما وکسانی ست که به سنپیو تعلق داریم. حتی پایه‌گذاران این سازمان هم می‌باید به نوعی از همین شیوههای مبارزه استفاده کنند؛ مثل اشغال کردن، اردوگاه زدن و تجمعات گسترده، چون نتیجه بخش بود. برخی سازمان‌های دیگر هم به همین شیوهها روی آوردند.

همه اقوام بومی مکزیک که درا وآخاکا زندگی نمی‌کنند. از شمال تا جنوب کشور، در ایالتهای مختلف، اقوام بومی مختلفی دارند. هر کدام از آنها، داستان، زبان، فرهنگ، تجربیات و شیوههای خودشان را دارد. آیا زمانی بود که شما به این فکر کنید که باید از تجربیات بقیه اقوام مکزیک استفاده کنید؟
ریگوبرتو بائؤتیستا: آری. بخش‌هایی برای‌مان جالب هست، خصوصا ایالت چیاپاس. به خاطر یه سری اصول و ارزشهایی که آنها دارند.
منظورم اقوام بومی ایالت چیاپاس هست. برای مثال همین قضیه "فرمانبر فرمان دادن." چرا که این شیوه‌‌ای است که در اقوام مختلف وجود دارد اما ما هرگز آن را به عنوان شعار نگاه نکردیم و روی آن تأکید نکرده بودیم. در حالی که این در روستاها اتفاق می‌افتد.

سؤال : دارید می‌گویید از آن‌ها یاد گرفتید که شیوههای تشکل و سازماندهی مردم خودتان را به کار ببندید؟
ریگوبرتو بائؤتیستا: بله درست است. ما کارهایی را که قبلاً انجام می‌دادیم ،بازنگری و ارزیابی کردیم و دوباره به ارزش آن‌ها پی بردیم.

آیا هیچ رابطه سازمانی میان شما و سازمانهای دیگری مثل کنگره ملی بومیان و سازمان‌هایی از این دست، وجود دارد؟
فرناندو سوبرانس: همان طور که گفتید، انگار چیزی آرامتان نمی‌گذارد و اجازه نمی‌دهد امشب بخوابید، همان‌طور که گفتید، البته هیچ جنبشی در یک شب بوجود نمی‌آید و در یک شب تشکیل نمی‌شود. اما گاهی شرایط و مسائل خاصی باعث میشوند که جنبشی نیرو بگیرد و ظهور کند. خیلی وقت‌ها هم در جنبش‌ها، چیزهایی از سر گرفته می‌شوند که ممکن است خود آدم با آگاهی آنها را انجام ندهد. مثلاً جنبش سال ۶۸ در مکزیک بر همه جنبش‌های دیگر اثر گذاشت. برای مثال مسأله‌‌ای که هم در بخش ۲۲، هم در "ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا" به آن توجه نشان داد، تشکیل بریگاردها (تیپها) بود. که در حقیقت بوجود آوردن این بریگاردها، بعد از جنبش ۶۸ بود که باب شد.
مسأله دیگر تشکیل ساختارهایی است که از کنترل دولتی و نهادهاست. منظورم همین کمیته‌های مبارزه است که در سال ۶۸ ریشه دارند. شاید ما به طور ناخودآگاه این کمیتهها را ایجاد کردیم و به آن جنبش فکر نمی‌کردیم. ولی این تأثیری است که جنبش ۶۸ روی همه گذاشته است. در دهه ۷۰ هم که ما بوجود آمدیم، هم در اوآخاکا و در نقاط دیگر کشور، جنبش‌های دیگری وجود داشتند. یکی از این جنبش‌ها، جنبش مستقل سندیکایی بود. بعد از سال ۶۸ هنوز یک جنبش دانشجویی خیلی قوی در ایالت اوآخاکا وجود داشت. جنبش دیگری در سطح ملی بود که بدون آگاهی از آن که سیاستگذاری‌هایش توسط ایالت متحده انجام می‌شد، به آن پیوستیم. ]می خندد [ منافع و اهداف این جنبش با منافع بومیان همسو بود. منظورم اشغال زمین‌هاست. یعنی زمینهایی که بومیان از زمان استعمار مکزیک تا به آن زمان از دست داده بودند. در دهه ۷۰ در سراسر کشور اراضی اشغال می‌شد. ما در آن زمان به عنوان معلمان از اشغال اراضی حمایت کردیم. اما بعداً فهمیدیم که این جنبش با وجود اینکه به نوعی در خود شهرها و روستاها در جهت بازپس‌گیری زمین‌ها توسط خود روستاییان شکل گرفته بود، از جانب ایالات متحده حمایت می‌شد. آن هم از طریق "طرح اتحاد برای پیشرفت". زمانی که در کوبا انقلاب شد، امریکایی‌ها به این فکر افتادند که چطور می‌توان انقلاب کوبا را ایزوله کرد. یکی از راهکارهایشان، انجام اصلاحات ارضی در تمامی امریکای لاتین بود که مورد مخالفت دولت‌ها و خان‌های محلی واقع شد. این جنبش بازپس‌گیری زمین‌ها در مکزیک بسیار گستره بود و ما هم از آن حمایت می‌کردیم تا وقتی متوجه شدیم که از جوانب دیگری هم از این جنبش حمایت می‌شود، حتی در چارچوب اصلاحات کشاورزی. چنین جنبشی و حمایت ما از آن، یک تجربه است در زمینه مبارزات روستایی. از آن هم خیلی چیزها یاد گرفتیم.
در مورد دانشجوها هم همینطور بود، در عین حال که از آن‌ها حمایت می‌کردیم، خیلی چیزها از آنان یاد گرفتیم. همین اتفاق هم در مورد سندیکاهای مستقل هم افتاد. در مورد دانشجوها یک مسأله خیلی مهم وجود داشت، آن هم مسأله تشکیل "ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا "بود و ما خودمان نمی‌دانستیم "ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا " چی هست و این را از دانشجویان یاد گرفتیم. منظورم به طور خاص "رستوران خلقی دانشجویی" است که توسط دانشجویان و استادان ایالت اوآخاکا تشکیل شده بود. آنجا فهمیدیم که در قانون چنین حقی مبنی بر تشکیل" ائتلاف" وجود دارد و ما می‌توانیم از آن طریق کارمان را بهتر پیش ببریم. در نهایت در سال ۱۹۷۴" ائتلاف" خودمان را تشکیل دادیم. همینطور که می‌بینید، ما تأثیرات زیادی از جنبش‌های مختلف پذیرفتیم.
البته می‌شود گفت که در سطح بینالمللی هم جنبش‌ها و اتفاقات مختلف روی ما تأثیر گذاشتند. برای مثال در دهه ۷۰ در اکثر دانشگاههای جهان، خصوصا در رشتههای علوم انسانی، آموزش و پرورش در راستای افکار و اندیشههای مارکسیستی صورت می‌گرفت، همانطور که شما اشاره کرده بودید. الان قضیه کاملاً فرق کرده و کسی علاقهای ندارد درباره مارکسیسم صحبت بکند! یا بعضی‌ها هم از مارکسیسم حرف می‌زنند و با دولت‌ها مذاکره می‌کنند. بعد از سال ۶۸ هم خیلیها از شهر‌ها به روستاها رفتند. بعضی‌هایشان با شکل و شمایل هیپی‌ها و یک سری دیگررفتند که حلقه‌های کتابخوانی و مطالعه را تشکیل دادند و برخی دیگر مستقیم به چریک‌ها پیوستند. تمام اینها بر روی مبارزه ما تأثیر می‌گذارند، گاهی اوقات آگاهانه و و سایر وقت‌ها به صورت ناخودآگاه. ولی تجربیات زیادی انباشته می‌شود. برای مثال خود این جنبش معلمان هم روند خاص خودش را داشت. وقتی این جنبش در سال ۸۰ شکل می‌گیرد، ما از ۶ سال قبلش متشکل شده بودیم . ما نقش موثری داشتیم. چرا که ۶ سال تجربه داشتیم. اما خب اگر به راهپیمایی‌ها نگاه کنیم، به شعارها، پلاکاردها… می‌ببینیم چه می‌گفتند، چه می‌نوشتند، اولین پلاکاردها و پارچه‌نوشته‌ها نام بنیتو خوارز را بر خود داشتند. ] تنها رئیس جمهور بومی مکزیک[. یک اوآخاکایی که علیه اشغال فرانسوی‌ها " مقاومت" کرد. عین رئیس جمهور فعلی پنیا نیتو! حتی یه شعاری بود که میگفت: "اگر خوارز هنوز زنده بود ما را در این مبارزه همراهی می‌کرد". اما خب با گذشت زمان و رشد جنبش و بزرگتر شدن آن، بسیاری از این شعارها هم تغییر پیدا کرد. چهره‌هایی مانند فلورس ماگون، چه گوارا و زاپاتا نقش برجسته تری یافتند. همچنین لوسیو کابانیاس و خنارو باسکس. و شعار "اگر خوارز زنده بود همراه ما می‌آمد"، تبدیل شد به "اگر خوارز زنده بود، چه پدری که از ما درنمی‌آورد." خلاصه با مطالعه بیشتر و یادگیری، تغییرات یبوجود می‌آیند ولی این تجربیات هم ارزشمند هستند. در نهایت من فکر میکنم که ریشه‌ی کار ما خلق‌ها هستند.
الان هم که ما به جوامع و دهات خودمان برگردیم، باید دوباره کارکردن با اقوام، بومیان، پدر مادر‌ها را شروع کنیم. به علاوه این امر به معنی این است که ما در چارچوب فرهنگ و تجربیات خلق‌های آن با آنها کار کنیم، از تجربیات آنها استفاده کنیم، از تجربیات اقوام دیگر و حتی از تجربیات بینالمللی هم نهایت استفاده را ببریم که به شکل مکانیکی نمی‌توان آن را در یک جغرافیا و یا کشور دیگری پیاده کرد. اما می‌شود از تجربیات آنها درس گرفت و حتماً این تجربیات چیزی به آدم یاد می‌دهند .

از این به بعد برنامه شما چیست؟ گویا قرار است عده‌‌ای برگردند به شهرها و ایالت‌ها، عده‌‌ای هم اینجا در مکزیکوسیتی بمانند؟
فرناندو سوبرانس:‌ توافق شده که به مناطق خودمان برگردیم و فقط بخشی از ما، یک کمیسیون در پایتخت باقی بماند.

منظورتان از کمیسیون چیست؟
فرناندو سوبرانس: منظورم بخشی از معلمان است. ولی در عین حال ضروری ست که به شهرهای مان برگردیم.

در روستاهایتان چه خواهید کرد؟
فرناندو سوبرانس: آنچه با هم قرار گذاشته‌ایم اقدام مقاومت صلح آمیز مدنی‌ست. ما خواستار آنیم که از واژه‌هایی استفاده کنیم که در میان اقوام بومی هم به کار می‌روند و فهمیده می‌شوند . یکی از دیگر جبران زمان از دست رفته است. یعنی برای دانش آموزان کلاس‌هایی را جبران کنیم که از دست داده‌اند. یک برنامه آموزشی بدیل وجود دارد، جبران کردن بیمعنی خواهد بود وقتی آموزش پرورش گوناگونی اقوام بومی را در نظر نداشته باشه. بنابراین یکی از برنامهریزی‌های ما، بنای یک آموزش و پرورش بدیل هست، با درنظر گرفتن کمونالیته‌ی اقوام بومی و پاسخ به نیازهای آنان و یافتن پاسخ به سیاست‌های نئولیبرالی در حوزه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی.

شما از یک سیستم آموزش بدیل حرف می‌زنید، آیا ایده خاصی دارید؟ آیا متدهایی مانند ماکارنکو یا پائولو فریره را در نظر دارید؟
من فکر میکنم بشود فقط به یک نویسنده و یا گرایش فکر کرد. "بخش ۲۲" برنامهای دارد که به نام "پتئو" یعنی "برنامه تحول سازی آموزش در اوآخاکا". این برنامه بر اساس شیوههای آموزش و عمل انتقادی پایه‌گذاری شده. اولین کسی که این را مطرح کرد فریره بود ولی خیلیها بعد از او روی این مسأله کار کرده اند. از جمله خود ما به عنوان "ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا" در دهه ۷۰ روی خیلی از مسائل فکر کردیم. وقتی از آموزش و پرورش ستمدیدگان یا آموزش رهائی‌بخش صحبت می‌کنیم، همان زمانی که آموزش و پرورش به عنوان یکی از ابزارهای ایدئولوژیک دولت‌ها هست، از خودمان پرسیدیم که چطور ما داریم به نوعی با دولت همکاری می‌کنیم؟ وقتی ما با نظرات فریره آشنا شدیم، به این نتیجه رسیدیم که از جایگاه مدرس هم وظایفی هست که باید انجام داد. باز هم فکر میکنم که نمی‌توانیم به یک تئورسین و نویسنده خاص محدوده بمانیم. ما از فریره خیلی الهام گرفتیم، آثار ماکارنکو را خواندیم و فرینه که یک تئورسین آموزش فرانسوی‌ست. عقاید فرینه را جمهوری‌خواهانی با خود آورند که در زمان فرانکو از اسپانیا به مکزیک و کوبا پناهنده شدند. این امر برای ما بسیار آموزنده بود. ولی هیچ مکتب و جریان فکری آموزشی نیست که بتواند تمام گوناگونی‌ها و فرهنگ و آداب رسوم اقوام را در نظر بگیرد. اما البته این واضحه که ما از همه‌ی اونها می‌توانیم بیاموزیم. ما از فریره و فرینه خیلی چیزا یاد گرفتیم اما هیچکدام از آنها در مورد مسأله کمونالیته صحبت نمی‌کنند. چون این مفهوم در ایالت اوآخاکا ایجاد شده و حتی در خود مکزیک هم از مفهوم کمونالیته استفاده نمی‌شود اما در ایالت اوآخاکا حتی در قانون ایالتی آموزش و پرورش هم این مفهوم لحاظ شده. آنچه واضح است این است که مفهوم کمونالیته در اصول و ارزشهای" بخش ۲۲"، در" ائتلاف معلمان و مروجان بومی اوآخاکا" و در اپو- "مجلس خلقی مردم اوآخاکا "لحاظ شده است.

شما از کمونالیته چه برداشتی دارید؟
فرناندو سوبرانس: این مفهومی در حال ساخته شدن است و هنوز جای کار دارد. اما اگر بخواهیم به طور کلی بگوییم، به معنی شیوه زندگی و چگونگی بودن و وجود اقوام بومی است و در جوهر خود همان چیزی است که به آنها اجازه داد صد‌ها سال مقاومت کنند.

آیا می‌توان چنین برداشت کرد که این مفهوم کمونالیته شما را مجبور می‌کند با کمونالیته‌های اقوام بومی دیگر در ایالت‌های دیگر مبادله‌ی آرا داشته باشید؟
فرناندو سوبرانس: کاملاً حرف شما درست است. دقیقاً همینطور است. مفهوم کمونالیته با ستون‌هایی که برایتان توضیح دادم در ارتباط است با قلمرو، با دولت کمونال، با جشن‌های سنتی، در زبان و یک سری ارزش‌ها... در همین چارچوب همبستگی در درون جامعه و با خلق‌های دیگر غیرقابل چشم پوشی است. اما روی یک نکته باید تأکید کنم که تمام این موضوعات، بیش از آن که گفتمان باشد، عمل است. برای مثال در حیطه‌ی کمونالیته، ارزش کار را آنچه گفته می‌شود تعیین نمی‌کنند، بلکه عمل معین می‌کند. زیرا گاهی گتمان‌ها با اعمال همخوانی ندارند.

بنا بر این شما خودتان را به عنوان یک سازمان کمونالیست می‌شناسید؟
فرناندو سوبرانس: سعی میکنیم چنین باشیم. حتی در آغاز کار هم که هنوز چنین مفهومی را نمی‌شناختیم، کوشیدیم این طور عمل کنیم. گرچه همان طور که رفیقم گفت در عمل این مفهوم در میان بومیان وجود داشته و آن را زندگی می‌کردند. هنوز به صورت مفهوم تعریف شده‌‌ای در نیامده بود. روی خود این مفهوم هنوز بحث است. حتی هنوز روشنفکرانی در اوآخاکا هستند که با این مفهوم موافق نیستند. ولی این مفهومی است که برای ما کارآمد بوده و برای خلق‌ها هم کارکرد داشته است. حتی در بخش ۲۲ هم قبلاً در مورد این مفهوم صحبت نمیشد اما الان حتماً در مورد مفهوم کمونالیداد هم صحبت می‌کنند. حتی بخشی هم که مسئولیت در حقیقت تبیین و برنامهریزی این آموزش و پرورش بدیل را دارد، کمونالیداد را موضوع مرکزی خودش قرار داده است. می‌توانم بگویم که ما سازمانی هستیم که دارد سعی می‌کند سازمانی با چنین ویژگیهایی باشد. ما موانع زیادی هم بر سر راه داریم و برای شروع، ما فقط از یک تیره بومی نیستیم، ما از اقوام مختلف هستیم؛ البته شرکت خلق‌های مختلف باعث غنی‌تر شدن سازمان می‌شود.

شما معلم هستید، نه کارگرید نه سرمایه دار، معلمید. معلم می‌تواند در یک مدرسه خصوصی درس بدهد و وضعش کمی بهتر باشد یا معلم یکی از مدارس دولتی باشد مثل بسیاری از رفقای شما. ولی اگر بخواهیم با واژههای طبقاتی تعریف کنیم، شما خودتان را در چه طبقه‌ی اجتماعی قرار می‌دهید؟

فرمانده سوبرانس: ما کارگریم، مانند کارگران استثمار می‌شویم.

یعنی شما آموزش و پرورش را به عنوان بخشی از مبارزه طبقاتی می‌بینید که قصد دارد در مقابل سرمایه داران، با دولت سرمایه‌داری مقاومت کند؟
فرمانده سوبرانس: اگرچه دیگر کمتر از واژه یا مفهوم مبارزه طبقاتی استفاده می‌شود و در دانشگاهها هم کسی از آن حرف نمی‌زند، اما در نهایت، بله ما بخشی از مبارزه طبقاتی هستیم. شاید نه با آن مفهوم سنتی مبارزه بورژوازی و پرولتاریا که شاید در مکزیک در مورد آنها به اندازه کافی مطالعه نشده، ولی درست است. ما در چارچوب دهقانان و بومیان بیشتر می‌گنجیم، اما ما هم مانند آنان استثمار شده ایم و به عنوان سازمان همراه با آنان مبارزه می‌کنیم.

به من گفتید که شما به افکار و اندیشههای فلورس ماگون گرایش دارید. فلورس ماگون کسی‌ست که در مورد اقوام بومی و حقوق آنها صحبت می‌کند. آیا این همان چیزی‌ست که از او آموختید و به آن توجه می‌کنید؟
فرمانده سوبرانس: نه. نمی‌توان این طور گفت. من برای شما موقعی از ماگون صحبت کردم که داشتم از بنیتو خوآرز]رئیس جمهور مکزیک از سال ۱۸۶۱ تا ۱۸۷۲ [صحبت می‌کردم. البته هر دو اینها از اوآخاکا هستند، اما خوارز بسیار شناخته شده است و حکم یک قدیس را دارد. ما داریم سعی میکنیم ماگون هم به خاطر افکار و عقایدی که داشت به رسمیت شناخته شود. همان طور که می‌دانید، ماگون خودش را آنارشیست می‌دانست و نظراتش در چارچوب انقلاب مکزیک روشنتر از همه بود. خیلی از ایدههای ماگون و زاپاتا هنوز هم که هنوز به کارمان می‌خورند، درست هستند و مصداق دارند. البته نمی‌توان گفت که جنبش ما یک جنبش ماگونیست است، خیر. اما من فکر میکنم که اگر اینان امروزه زنده بودند، برنامه‌های دیگری را طرح می‌کردند.

از شما بسیار سپاسگزارم

مصاحبه با میگل ایدالگو کاسترو
از رهبران" بخش ۲۲- هماهنگی کارگران آموزش و پرورش"
۹ اکتبر ۲۰۱۳، میدان انقلاب، کمپ معترضان به اصلاحات آموزشی
ترجمه مینا سرگردان

میگل ایدالگو کاسترو، از رهبران" بخش ۲۲ سندیکای ایالت اوآخاکا، هماهنگی کارگران آموزش و پرورش" است که فراکسیون معترض درونی سندیکای کارگران آموزش و پرورش به حساب می‌آید.

شما در مخالفت با آنچه که اصلاحات آموزشی دولت نامیده می‌شود در اینجا هستید، ممکن است برای من توضیح بدهید چرا ؟
میگل ایدالگو کاسترو: آنچه که دولت به عنوان اصلاحات آموزشی پیش می‌برد در حقیقت اصلاحات آموزشی نیست بلکه هدف آن اعمال کنترل کاری است، به این علت که این اصلاحات همانطور که یک اصلاحات آموزشی باید باشد، هیچ گونه تغییرات علمی و آموزشی را در بر ندارد، بلکه در حقیقت قصد آن کنترل کاری و اعمال این کنترل از طرف دولت فدرال بر کارکنان آموزش و پرورش است. پس در حقیقت هدف اصلی اعمال این کنترل است همانطور که بیست سال پیش هم اتفاق افتاد و در این راستا دولت قصد دارد مفاد مواد ۳ و ۷۳ قانون اساسی مکزیک را تغییر دهد. ایجاد تغییرات در این دو ماده قانون اساسی، علاوه بر اینکه حقوق کاری ما را مورد تهدید قرار می‌دهد، حق خلق مکزیک به آموزش و پرورش دولتی و رایگان را هم به خطر می‌اندازد. در قانون اساسی مکزیک حق آموزش و پرورش رایگان، برای تمام مکزیکی‌ها به عنوان یک حق انسانی لحاظ شده است، اما آنها می‌خواهند با تغییر در مواد ۳ و ۷۳ ، این حق را از ملت مکزیک بگیرند و آموزش و پرورش را به بخش خصوصی بسپارند. به خصوص طبقه فقیر که امکان رفتن به مدارس خصوصی را ندارد. بنابراین بودن ما در اینجا در واقع ابراز مخالفت با این طرح دولت فدرال در راستای یا در رابطه‌ی با خصوصی‌سازی آموزش و پرورش است.
اما مساله‌‌ای که خیلی باید رویش دقت کرد و برای ما واضح و روشن است این است که اصلاحاتی که در زمینه آموزشی تصویب شدند، فقط ایده دولت فدرال نبوده بلکه دستور سازمان‌های بزرگ بین المللی به دولت فدرال است. سازمان‌هایی مثل سازمان همکاری برای توسعه اقتصادی، صندوق بین المللی پول و بانک جهانی؛ این سازمان‌ها به کشورهایی که می‌توانند تحت سلطه آنها باشند یا اینکه به نوعی این امکان وجود دارد که این سازمان‌ها در آنها بتوانند دست ببرند و تغییراتی ایجاد بکنند، دستوراتی می‌دهند. پس قضیه به این شکل است که این سازمان‌های بزرگ بین‌المللی یک چنین فرمانی را صادر می‌کنند و رئیس جمهور ما که از طریق خریدن آرا به ریاست جمهوری رسیده، می‌خواهد این فرمان را در لوای یک قانون تحمیل کند. بنابراین اعتراض ما نسبت به قوانینی‌ست که حقوق بشری کارگران و کودکان مکزیک زیر پا می‌گذارند.

گفتید دولت مکزیک دستورهای نهادهای بین المللی را به قوانین تبدیل می‌کند، به نظر شما چرا این نهادهای بین‌المللی می‌خواهند آموزش و پرورش در مکزیک خصوصی شود و چه نفعی برای آنها دارد؟
میگل ایدالگو کاسترو: از نظر ما نفع این اصلاحات برای این نهادها، سلطه‌ی اقتصادی و سیاسی است. نظام جدید جهانی که تحت عنوان نظام نئولیبرال هم شناخته می‌شود پدیده‌‌ای است که در حقیقت هدفش جهانی کردن و به نوعی یکپارچه کردن تمامی خدمات در تمامی کشورها است و نهایتاً خصوصی کردن تدریجی این خدمات. در مورد مکزیک بسیار جای تاسف دارد که این نظام جدید، این نظام نئولیبرال، تحت عنوان جهانی کردن قصد دارد کشور را تکه تکه بفروشند. اصلاحات آموزش و پروش فقط یکی از این اصلاحات و قوانینی‌ست که دولت در سر دارد. ما در آستانه ‌یتصویب اصلاحات انرژی هم هستیم که هدف اصلی آن فروش صنعت نفت مکزیک است. از طرف دیگر طرح اصلاحات مالیاتی در دست بررسی است که هدف آن جایگزینی درآمد نفتی با مالیات کارگران است. به عبارت دیگر اصلاحات راهی برای تحویل دادن کشور به این نهادهای بین‌المللی است در چارچوب نظام جدید جهانی یا آنچه از نظر سیاسی نئولیبرالیسم خوانده می‌شود. هدف آنها غلبه بر کل جهان است، برای مثال غلبه بر قلمرو دهقانان در مکزیک. همچنین در زیر سلطه کشیدن آموزش و پرورش و زیر نظر داشتن دیگر روندهای سیاسی و حتی غلبه بر جنبه‌های فرهنگی که در کشور ما مکزیک وجود دارد.

دولت فدرال از طریق رسانه‌های جمعی کارزاری تبلیغاتی به راه انداخته و به افکار عمومی می‌گوید این اصلاحات به آموزش و پرورش کمک خواهند کرد و یک عده شورشی تنبل که دوست ندارند کار کنند، برای خودشان سر و صدا راه انداختند. دولت لیستی انتشار داده که مدعی‌ست نام کسانی در آن آمده که به عنوان معلم حقوق می‌گیرند ولی کار نمی‌کنند. در مقابل این اقدام دولت و تبلیغات آن موضع‌گیری شما چیست؟

میگل ایدالگو کاسترو: دولت فدرال که از طریق پیشنهاد دادن چنین اصلاحاتی منافع ملت مکزیک را به خطر می‌اندازد، نشان داده است که دشمن این ملت است. دولت متحدان خودش را دارد. از جمله این متحدان رسانه‌های ارتباط جمعی هستند، رادیو و تلویزیون و روزنامه‌ها. با همین وسائل دولت سعی دارد مبارزه ما را منفی جلوه داده و بگوید که ما معلمان، آدم‌های تنبلی هستیم. ولی برای ما آشکار است که در اینجا مشکل معلم نیست، بلکه مشکل آن سیاست آموزشی است که دولت سعی می‌کند به کرسی بنشاند. وقتی ساختار سیاسی آموزش و پرورش عمل نکند و این اصلاحاتی که مطرح کردند خود دچار معایب زیادی است، به جای برطرف کردن مشکلات ساختاری ، دولت سعی می‌کند معلم را مورد اتهام قرار می‌دهد و می‌گوید او مقصر است. با این کار سعی در پنهان کردن کسانی دارد که حقوق شغلی و حقوق بشری مدرسان و حقوق انسانی بچه‌های مکزیک را مورد حمله قرار می‌دهند.
این نکته مهمی‌ست، زیرا برای ما مدرسان آشکار است که با دولتی طرف هستیم پر از فساد. دولتی که اعمال خودش را بر اساس و طبق دروغگویی پیش می‌برد و مهمتر اینکه متحدانش رسانه‌های عمومی و ارتباط جمعی هستند و همین رسانه‌های ارتباط جمعی هستند که با دروغگویی و کذب می‌خواهند ملت مکزیک را علیه ما بشورانند، یعنی علیه جنبش ما…. امروزه این جنبش معلمان است... اما هر گاه یک جنبش اجتماعی به راه بیفتد، فورا رسانه‌های عمومی تبلیغات منفی خود را علیه آن جنبش شروع می‌کنند.

و این اتهامی که شما حقوق می‌گیرید اما کار نمی‌کنید چه؟
میگل ایدالگو کاسترو: این مبارزه مدرسان داستان درازی دارد و یک گذشته طولانی هم دارد برای مثال "بخش ۲۲ ایالت اوآخاکا" حدود ۳۳ سال است که مبارزه می‌کند. برای اینکه ما بتوانیم این ساختار مبارزه‌ی اجتماعی را از طرف معلمان شانه به شانه با خلق پیش ببریم احتیاج داریم که این ساختار آزاد باشد. رفقا برای انجام وظایف سندیکایی‌شان باید وقت آزاد داشته باشند. آنها در مورد همین موضوع حرف می‌زنند.

منظور شما این است که آن عده‌‌ای که سر کلاس‌های درس نمی‌روند به کار تشکیلاتی می‌پردازند؟
میگل ایدالگو کاسترو: همین طور است. ولی این امر تمام عمر نیست. ۳ سال یک بار ساختار سندیکای ما تغییر می‌کند و وقتی رفقای ما مسوولیت سندیکای‌شان به پایان می‌رسد، دوباره به کلاس‌های درس باز می‌گردند. همین جاست که ما باید دفتر هماهنگی ملی کارگران آموزش CNTE از سندیکای کارگران آموزش جدا کنیم به خاطر اینکه توی خود سندیکای آموزش و پرورش افرادی هستند، از جمله چماقداران سندیکا که حقوق می‌گیرند و هیچ مسئولیت سندیکایی هم ندارند.

دولت مدعی‌ست که بین بخش ۲۲ و سندیکای رسمی هیچ فرقی نمی‌گذارد. شما فکر می‌کنید که در صورت اجرای این اصلاحات دولت چه کار خواهد کرد؟
میگل ایدالگو کاسترو: ما فکر می‌کنیم که دولت کار را با مخالفان درون سندیکا شروع می‌کند. ممکن است در ایالت چیاپاس شروع کنند یا اوآخاکا، گرررو یا مورلوس که در آن معلمان مخالفتشان را با این اصلاحات نشان داده اند.

در چنین صورتی دولت حملاتش را علیه سندیکاهای مستقل آغاز می‌کند. چه چیزی از این سندیکاها برای دولت دردآور است؟
میگل ایدالگو کاسترو: موضوع بر سر این است که سندیکاهای مستقل سدی هستند در مقابل رشد اقتصادی نئولیبرال. سندیکا به مفهوم سازمان کارگران. سازمانی که در آن برای حقوق‌شان مبارزه می‌کنند. نئولیبرالیسم می‌کوشد جلوی هر عمل متشکل یرا بگیرد. بنا بر این برای برنامه‌های این سرمایه داری وحشی، سندیکا به عنوان ظرفی از انسان‌های متشکل، مزاحم به حساب می‌آید.

برای آن که به همین کمپ اعتراضی باز گردیم، ممکن است بگویید از چه زمانی و چگونه آغاز کردید؟ چه ایالاتی آغاز کردند و از چه زمانی در میدان انقلاب تجمع کرده اید؟
میگل ایدالگو کاسترو: ما از ۱۹ اوت در این اردوگاه هستیم. ولی اولین اردوگاه ما در زوکلوی پایتخت بود.] میدان اصلی شهر مکزیکوزوکلو[ قلب شهر مکزیکو است و فرض بر این است که این از مکان‌های عمومی‌ست. آنجا حدود بیست و پنج هزار تا سی هزار معلم از ایالت اوآخاکا بودیم و تا روز ۱۳سپتامبر بودیم. برنامه این بود که با گذشت زمان ایالات دیگر به این تجمع بپیوندند.
در روز ۱۳ سپتامبر دولت فدرال به ما اولتیماتوم داد که زوکلو

توضیح وتصحیح، در رابطه با یک ادعای نادرست&میهن‌ جزنی(قریشی)

توضیح وتصحیح، در رابطه با یک ادعای نادرست
میهن‌ جزنی(قریشی)

سئوال اول – « شما چه جایگاهی برای بیژن جزنی در جنبش فدائی قائل هستید؟ به عنوان نظریه پرداز یا پراتیسین و یا هر دو؟ تاثیر او در جنبش فدائی را چگونه ارزیابی می کنید؟ »

پاسخ : ایشان بعداز شرح مبسوطی در مورد جایگاه رهبری، به شرح شخصیتی جامع می پردازد و می گوید :

« او در آبان ماه ۱۳۴۹ دست نوشته اشتهار یافته به اثری از صفایی فراهانی تحت عنوان “آنچه که یک انقلابی باید بداند” را، از زندان به بیرون فرستاد تا که در اختیار گروه قرار بگیرد. بر اساس دانسته‌های من، این جزوه مسیر دست به دست گردیدن بیژن- میهن- فرخ نگهدار- حمید اشرف را طی کرده بود. اقدامی از این دست، استعداد، توانایی، احساس مسئولیت، جسارت و فداکاری، خلاقیت و جوشان بودن را می خواست که او همه این ها را یکجا در خود داشت. » پایان نقل قول

در این جاست که وظیفه خود میدانم، این اطلاع نادرست با مصاحبه کننده کار آنلاین را تصحیح نمایم ولذا به اصل مطلب می پردازم :

بیژن هنگامی که در زندان قم بود (۴۸-۴۹) قبل از عملیات سیاهکل وانتقالش از زندان قم به زندان اوین وعشرت آباد در تهران، در یکی از روزهای ملاقات، که پست استوار کرمی بود ( انسان مهربان و شرافتمندی که نسبت به بیژن احترام و سمپاتی داشت و ما را در ملاقات هایمان تنها می گذاشت )، جزوه ای را به من داد و گفت : این جزوه را که نامش «آنچه باید یک انقلابی بداند » است، بنام علی اکبر صفائی فراهانی با امضاء ع – ص نوشته‌ام، که تو باید آن را به منوچهر کلانتری ( که در اروپا بود ) برسانی و وقتی پرسیدم چرا بنام خودت نباشد، گفت : صفائی بعدازرفتن به فلسطین تعلیمات نظامی را به عالیترین شکل کسب کرده و حتی به درجه فرماندهی رسیده والان از اتوریته واحترام خوبی برخوردار است و حالا لازم است که از نظر تئوری هم صاحب اتوریته شود، خصوصأ که این مباحث قبلأ در جمع ما مطرح شده و در حقیقت منویات خود او نیز می باشد و من فقط ان را فرموله کرده ام.

این جزوه را من در اسرع وقت جاسازی کرده و توسط مسافری مطمئن برای منوچهر کلانتری به لندن فرستادم. به طوری که در ۱۵ اسفند ۱۳۵۰ برای اولین بار در نشریه ۱۹ بهمن به چاپ رسید و بعدها تجدید چاپ هم شد.

نشریه نوزده بهمن، در مقدمه ای برچاپ دوم می نویسد : « رساله آنچه باید یک انقلابی بداند » اثر رفیق شهید علی اکبر صفائی فراهانی، برای سومین باراست که به چاپ می رسد . اولین بار در اسفند ۱۳۵۰ توسط ما‌به چاپ رسید، چندی بعد یکی از اتحادیه های دانشجوئی در آلمان آن را تجدید چاپ کرد‌. اینک به علت نایاب بودن این رسا‌له وتقاضای بسیار آن را تجدید چاپ می نمائیم. »
ضمنأ توجه خوانندگان را در این زمینه به « بیوگرافی بیژن جزنی توسط همسرش »، که در کتاب « جنگی در باره زندگی وآثار بیژن جزنی » که در سال ۱۹۹۸ توسط انتشارات خاوران در پاریس به چاپ رسید، جلب می کنم : در بخش مربوط به چگونگی خارج کردن آثار بیژن از زندان قم که از صفحه ۶۵ شروع می شود، نحوه بیرون آوردن آثار او اعم از نقاشی، مقاله یا جزوه و کتاب را به طور کامل شرح داده‌ام و در صفحه ۶۷ نیز چگونگی بیرون آوردن «آن چه باید یک انقلابی بداند» از زندان قم را شرح داده ام.

و اما دلیل دیگرم مبنی بر این که به هیچوجه این جزوه را توسط مادر آقای فرخ نگهدار برای او نفرستاده‌ام (آقای نگهدار، در شرح چگونگی بدست آوردن این جزوه گفته است، هنگامی که در آبان ۱۳۴۹ از زندان آزاد شده و مادران برای دیدار او به منزلشان می رفته‌اند، میهن جزنی هم رفته و چون فرخ در آن لحظه آن جا نبوده جزوه را به دست خانم نگهدار یعنی مادر ایشان داده تا به او بدهد) این است که هنگامی که آقای نگهدار از زندان قزوین در آبانماه ۱۳۴۹ آزاد شد، بلافاصله مادرش برای من توسط خانم رشیدی ( مادر قاسم رشیدی از هم پرونده ای های بیژن که به سه سال محکوم شده بود) پیغام می دهد که به میهن بگوئید، برای دیدن فرخ به منزل ما نیاید، زیرا که ساواک روی آقای جزنی و میهن خیلی حساس است و ما نمی خواهیم حساسیت ساواک برانگیخته شده و برای فرخ درد سر ایجاد شود. من نیز که طی سال هائی که به اتفاق سایر خانواده‌های هم پرونده به مراجع مختلف مثل ساواک، دادرسی‌ا‌رتش، شهربانی و… رجوع می کردیم، با روحیات خانم نگهدار آشنائی کامل داشتم، پس از شنیدن این پیغام از رفتن به منزل آن ها خودداری کرده و با تمام علاقه‌ای که به دیدار فرخ داشتم، پا به منزل آن ها نگذاشتم. حال چگونه ممکن است که به آن جا رفته ودر غیاب فرخ، جزوه را به دست مادرش داده باشم، یعنی که حتی در حال حاضر که چندی نیست از زندان آزاد شده ارتباطش را با بیژن حفظ کرده آن هم با واسطه میهن، همسرش.!!

در خاتمه امیدوارم ما بازماندگان آن دهه‌های سخت در بیان خاطرات و نقل وقایع گذشته، حساسیت لازم را به خرج داده، دچار احساسات یا توهم یا تخیل نشده و با وسواس کامل حتی المقدور رویدادها را با دیگرانی که در آن موقع، به نحوی دست اندر کار بوده اند چک کرده و نگذاریم غبار زمان، خاطرات ما را پوشانده ویا مخدوش نماید.

با احترام
میهن جزنی
۷ ماه مه ۲۰۱۴ پاریس