بنیادگرایی مذهبی در تقابل با جنبش های مترقی و چپ در فلسطین / گروه تحقیقات بین الملل کانون مدافعان حقوق کارگر

آگاهی از مبارزات کارگران و زحمتکشان و دانستن ترفندهای نظام سرمایه داری برای خنثی کردن این مبارزات از وظایف کارگران پیشرو و فعالان کارگری است. ادامه خواندن Continue reading

بازگشت مک‌کارتیسم / ترجمه: علی سالم

یادداشت سردبیری مجله مانتلی‌ریویو در واکنش به انتشار فهرست «استادان خطرناک»  

اشاره: ماهنامه مانتلی‌ریویو در اوج دوران اختناق مک‌کارتیسم در آمریکا متولد شد؛ ادامه خواندن Continue reading

تأملی بر شرایط مبارزه در اوضاع کنونی جهان و ایران / شیدان وثیق

متن زیر گفتاری است که در میز گرد سیاسی جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران به مناسبت هفتمین گردهمآیی سراسری این  جریان در روزهای  ۲۵ – ۲۶ فوریه ۲۰۱۷ -  ۷ و ۸ اسفند ۱۳۹۵ ایراد شد.

 

بین جهانِ امروز و جهان سده‌ی پبیش اختلاف‌ها بسیارند. پنج دگرگونی بزرگ دنیای کنونی نسبت به دوران قبل را یادآوری کنیم.

یکی، فرایند جهانی‌شدن و سلطه سرمایه جهانی است، که مرز و میهن نمی‌شناسد.

دومی، افول برتری جهانی آمریکا و اروپای غربی است، که با این حال، هم‌چنان تا امروز، نیروهای مداخله‌گر اصلی در صحنه‌ی بین‌المللی را تشکیل می‌دهند.

سومی، فروپاشی جهان موسوم به سوسیالیسم است، که سکانس تاریخیِ‌ آن با انقلاب اکتبر آغاز می‌شود و با گذر از انقلاب چین تا دهه‌ی هشتاد سَده‌ی بیستم به پایان می‌رسد. در این میان، ابرقدرت شوروی سابق، امروزه جای خود را  به روسیه‌ی کنونی چون قدرتی ارتجاعی و سیادت‌طلب داده است.

چهارمی، برآمدن قدرت‌های بزرگ و کوچک جدید در سراسر گیتی است، که همگی خودکامه، ستمگر بر مردمان خود و سلطه‌‌طلب‌اند. از آن جمله است چین سرماه‌داری کنونی که می‌رود تبدیل به بزرگترین قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی جهان گردد.

سرانجام، پنجمین ویژگی دوران ما نسبت به قرن گذشته، بحران سیستم‌ها و آلترناتیو‌هاست. این دو نوع بحران در شرایطی عمل می‌کنند که از یکسو جنبش‌های اجتماعی برای رهایی خود از سلطه‌ها ناگزیر باید منطقه‌ای و جهانی شوند ولی از سوی دیگر راه‌حل‌های تا کنونیِ برون رفت از سیستم، باطل شده‌اند و راه‌حل‌های بدیع، جدید و جانشین فرا‌ نمی‌رویند.

این ها همه، دوران تاریخی نوین و نامعلوم و آشفته‌ای را باز گشوده‌اند.

در این اوضاع عمومی جهانی، خاورمیانه‌ امروز، تبدیل به کانون اصلی تعارض قدرت‌ها برای تأمین منافع‌شان و اِعمال سلطه و ستم بر مردمان این سرزمین شده است. در سال‌های اخیر، جنگ افغانستان، جنگ عراق، جنگ سوریه، رشد جهادگرایی اسلامی و مداخله‌گری قدرت‌های بزرگ و منطقه‌ای، از جمله دخالت‌گری نظامی جمهوری اسلامی، از یمن و خلیج تا جنوب لبنان با گذر از عراق و سوریه، شاخص‌های اصلی بحران خاورمیانه بزرگ را تشکیل داده‌‍‌اند.

در این میان، با ریاست جمهوری کلان سرمایه‌دار شبهه فاشیست و نامتعدلی در ایالات متحده آمریکا، می‌توان، در ماه‌ها و سال‌های آینده، شاهد تحولاتی در مناسبات بین‌المللی باشیم، به سوی تشدید هر چه بیشتر بحران اقتصادی و محیط‌ زیستی جهانی، سلطه‌طلبی و ستمگری در جهان از سوی آمریکا و دیگر قدرت‌ها باشیم. 

امروزه، جنبش‌های مترقی و مردمی در جهان، آن‌ها که در پی ایجاد تغییراتی ساختاری و رادیکال هستند، در شرایط تاریخیِ بحرانی، دشوار و نابسامانی عمل می‌کنند. آن‌ها از یک‌سو در برابر دولت‌های ستم‌گر و سلطه‌طلبِ خودی و خارجی قرار دارند و از سوی دیگر باید با جریان‌های ارتجاعی، فاشیستی، اسلامی، دینی، ناسیونالیستی، پوپولیستی و از این دست مقابله نمایند. زیرا که این روندهای به شدت واپس‌گرا، در همه جا سر بلند کرده‌اند، شمشیر از غلاف برکشیده‌اند و موفق شده‌اند که امروزه بخش‌هایی، گاه گسترده، از جامعه و حتا از میان کارگران، زحمتکشان و مردمان تحت ستم را علیه ارزش‌ها، آرمان‌ها و سیاست‌های رهایی‌خواهانه، برابری طلبانه و بشر – دگر ‌دوستانه بسیج نمایند.

در این اوضاع و احوال تیره و تار جهانی، ایران استثنایی را تشکیل نمی‌دهد. سی و هشت سال است که حاکمیت شیعی- استبدادی در این کشور، کمابیش با قوت، هم‌چنان به حیات خود ادامه می‌دهد. این نظام تئوکراتیک، در چهارچوب قانون اساسی اسلامی خود، تا کنون توانسته است مراحل مختلفی را با قوت بیشتر یا کمتر پشت‌ سر گذارد: حفظ سرکردگی ولایت فقیه، کاست روحانیت و سپاه پاسداران، دیکتاتوری و سرکوب مخالفان، نقض کامل حقوق بشر، پایان دادن به جنگ عراق، مدیریت اختلافات درونی بین جناح‌بندی‌های خود، انجام منظم انتخابات فرمایشی ریاست جمهوری و مجلس، رانت خواری و فروش نفت و گاز در سخت‌ترین شرایط و به هر ترتیب، دوبار نوشیدن جام زهر، امضای قرار داد برجام و مذاکرات با قدرت‌های جهانی، سیادت طلبی و مداخله‌گری نظامی در منطقه به‌ویژه در عراق، سوریه و غیره. امروزه می توان به جرأت گفت که دورنمای سرنگونی این نظام توسط قیام مردم هم‌چنان نامعلوم و چگونگیِ آن ناروشن است.

در نتیجه، مبارزات اجتماعی در ایران، برای تغییر وضع موجود و پایان دادن به سلطه‌ی دین و خودکامگی و برای کسب آزادی، دموکراسی، عدالت اجتماعی و برابری در یک جمهوری لائیک، دموکراتیک و مردمی، با دشواری‌های فراوان رو‌به‌رو می‌باشند. با این همه اما، مقاومت‌ها، با فرازو نشیب‌های همیشگی خود، همواره ادامه دارند. در این میان می‌توان در یکسال گذشته اشاره کرد به: اعتصابات کارگری، جنبش معلمان، مقاومت‌ها از جانب زنان، دانشجویان و جامعه‌ی مدنی، اعتراضات دموکراسی‌خواهانه در کردستان و دیگر نقاط کشور و غیره. در این جا باید تأکید کنیم که این مبارزات، زیر سرکوب شدید پلیسی و امنیتی، در شرایط سخت اجتماعی – اقتصادی، در موقعیت نامناسب جهانی – منطقه‌ای، در پراکندگی و جدایی از هم و سرانجام در وضعیت بحرانِ راه حل‌های اجتماعی و سیاسی، انجام می‌پذیرند.

چنین اوضاعی، جنبش‌های اجتماعی در ایران و جهان را در برابر پرسش‌ها یا مسأله‌انگیز‌هایی قرار می‌دهد که خصلت نظری – سیاسی و عملی دارند. من آن‌ها را در هفت درون‌مایه (تم) اصلی تبیین کرده‌ام. در زیر، به شرح کلی هر یک از آن‌ها، در محدوده‌ی زمانی این گفتار، می‌پردازم.

۱- بحران مفاهیم (کٌنسپت‌ها).امروزه، دو مفهوم سیاسی اصلی در جنبش جمهوری‌خواهی و دموکراتیک، یعنی «جمهوری» و «دموکراسی»، هر دو، در بحران هستی / شناخت شناسیک و عملی به سر می‌برند. جمهوری‌ها‌ و دموکراسی‌های نمایندگی در جهان امروز، همگی آشکارا نشان داده و می‌دهند که به واقع نه جمهوری به معنای اصلی خود یعنی «امر عمومی»‌ می‌باشند و نه دموکراتیک به همان معنای اصلی خود یعنی قدرت و توانمندی مردمان در اداره‌ی مستقیم امور خود.جمهوری‌ها و دموکراسی‌های واقعاً موجود، در حقیقت، ضد جمهوریت مردم و ضد حاکمیت مردم بر خود می‌باشند. حاکمیت و سلطه گروه‌های خاصی از مردم، به نمایندگی از مردم و بر علیه مردم می‌باشند. امروزه مفهوم جمهوری و دموکراسی را باید دوباره بازبینی کرد. معنای آن‌ها را بازتعریف کرد: در پرتو دریافتی رهایی‌خواهانه از مبارزه، دریافتی که جمهوری‌های واقعاً موجود و دموکراسی‌های واقعاً موجود را به نقد می‌کشد، دریافتی که اقدام مستقیم، مشارکتی و بدون واسطه‌ی مردمان را در اساس بینش خود قرار می‌دهد و سرانجام دریافتی که خودگردانی و خود مدیریتی را در مرکز چالش و مبارزه‌‌ی اجتماعی می‌نهد.  

۲- بحران مبارزه‌ی ضد سیستمی. امروزه افکار، نظریه‌ها و مبارزاتی که کلیت سیستم را در اساس زیر سؤال می‌برند، آنان که به پیشواز ناممکن امکان‌پذیر یا اوتوپی ممکن می‌روند، با مشکلاتی بسیار رو به رو می‌باشند. از این رو نیز در اقلیت هستند. مبارزان ضد‌‌سیستمی امروز بر سر یک دو راهی تراژیک قرار دارند:

یا باید، به نام واقع‌گرایی و رئال‌پولیتیک و با خواندن فاتحه‌ی آرمان‌ها و ارزش‌های‌شان، از مبارزه‌ی ضد‌سیستمی خود دست بردارند و راه روش رفرمیستی (اصلاح طلبی)، تحول‌طلبی و همکاری با سیستم را در‌پیش‌گیرند و در این صورت تن به رتق و فتق وضع موجود و امور نظام با تمامی خشونت‌گری، استثمارگری و سلطه‌گری‌اش ‌دهند و در یک کلام تبدیل به حامیان و پاسداران نظام موجود ‌شوند…

و یا باید، راهِ دشوار ساختارشکنی و انقلابی را برگزینند و در این صورت، نمونه و سرمشقی پیش روی خود ندارند، از کمتر آزمونی در گذشته می‌توانند درس‌گیرند و در نتیجه همه چیز را باید به تقریب از نو اختراع و ابداع کنند. به عبارت دیگر در برابر پرسش‌هایی قرار می‌گیرند که تا کنون پاسخی دریافت نکرده‌اند: کدام تغییرات بنیادین؟ کدام راه برون رفت از دولت مقتدر، متمرکز، جدا از مردم و حاکم بر مردم؟ کدام اقتصاد و ملکیت جمعی؟ کدام دموکراسی مشارکتی؟ و غیره و غیره. از سوی دیگر، امر ضد سیستمی تنها و تنها تأکید بر اقدام آگاهانه خود مردم از طریق جنبش های اجتماعی خود آنان دارد و نه بر پیشروان یا ناجیان برینی که آگاهی را باید به دورن توده برده آنان را رهبری نمایند. این بدین معناست که مردم خود باید، با وجود همه ی مشکلات و موانع، اعم از اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و غیره، امر رهایی خود از زیر سلطه های گوناگون را به دست گیرند.  

۳- نیروهای اجتماعی تغییردهنده. سوژه‌های اجتماعی دگرگون‌ساز کدامند؟ اگر فلسفه  فرجام‌شناسانه و تاریخ‌باورانه (historicisme) پاسخی مسیحا / مهدوی‌باورانه براین پرسش داشت، بر اساس دریافتی اقتصادباورانه و جبرباورانه از تاریخ ، تاریخی یکخطی و از پیش تعیین شده، امروزه اما به طور قطعی می توان گفت که پاسخی مسلم بر این پرسش وجود ندارد. البته ما در شرایط ایران، همواره بر جنبش‌های اجتماعی به‌ویژه جنبش‌های جامعه‌ی مدنی، جنبش زنان، مبارزات کارگری و جنبش دموکراتیک ملیت‌ها تاکید داریم. به طور کلی امروزه باید گفت که از پیوند جنبش‌های مختلف اجتماعی در راستای امر رهایی‌خواهانه است که عاملین اجتماعی دگرگون‌ساز جامعه در همه جا شکل خواهند گرفت. عاملین تغییرات بنیادین اجتماعی، تنها در جنبش‌های اجتماعی است که آشکار می‌شوند، تبدیل به نیرو می‌گردند، متحد و انقلابی می‌شوند. ما، ابتدا و از پیش، سوژه‌ی تاریخی نداریم، بلکه بر عکس، در فرایند واقعی رخداد، مبارزه و جنبش، که عموماً نا‌منتظره‌ و اتفاقی‌اند، که غالباً پیش‌آمد و تصادفی‌اند، عاملان دگرگون‌ساز اجتماعی ظهور می‌کنند، شکل می‌گیرند، فعال می‌شوند، متشکل می‌گردند و به نیرویی عینی تبدیل می‌شوند. در خارج از مبارزه، برون از جنبش یعنی در روزمرگیِ حیات در سیستم موجود، انسان‌ها به طور عمده و عمومی به دنبال منافع خصوصی می‌روند، تقسیم و تجزیه می‌شوند، متفرق می‌شوند، اتمیزه می‌گردند، تبدیل به عنصرهایی جدا از هم، رقیبِ هم، فردگرا، محافظه‌کار و حتا واپس‌گرا می‌شوند.در یک کلام، انسان‌ها تنها در جنبش است که تبدیل به سوژه می‌شوند، در غیر این صورت افراد منفرد باقی می‌مانند.   

۴- اشکال مبارزه و قهر. براندازی سیستم به طور کلی و به طور خاص در ایران، سرنگونی نظام جمهوری اسلامی، از چه طریقی انجام می‌پذیرد؟ شکل‌های مبارزه‌ی‌رهایی خواهانه کدامند؟ در این باره نیز، امروزه پاسخی واحد بر این پرسش‌ها وجود ندارد. نفی سیستم می‌تواند با توسل به اشکال مبارزاتی مختلف صورت‌پذیرد: جنبش اجتماعی همگانی، اعتصاب عمومی، اشغال میادین، قیام مردمی، انقلاب و غیره. این ها همه می‌توانند به صورت مسالمت‌آمیز انجام پذیرند و بهتر و مفید‌تر آن است که چنین شود، زیرا که تجربه انقلاب‌های قهرآمیز نشان داده ‌است که سلاح نقد برتر از نقد (توسط) سلاح است. اما در برابر فاشیسم، استبداد، دیکتاتوری و قهر سیستمیک می‌توان برای مردم و جنبش‌های مردمی نیز حق دفاع از خود را جایز شمرد. در مرحله‌ای از فرایند حرکت انقلابی مردم، امکان اِعمال قهر از سوی جنبش مردمی در دفاع از خود و در برابر قوای سرکوبگر رژیم می‌تواند اجتناب‌ناپذیر شود. مبارزان ضد‌سیستمی از همه‌ی اشکال مبارزاتی، به‌ویژه از انقلاب و دگرگونی انقلابی، توسط مردم و به دست خود مردم، پشتیبانی می‌کنند.

۵- سیاست و قدرت.تعریف سنتی، کلاسیک، از «سیاست» این است که امر دستگاه دولتی و تصرف قدرت دولتی جوهر کار سیاسی را تشکیل می‌دهد. همواره در گذشته گفته می‌شد: “مساله‌ی اصلی سیاست، تسخیر قدرت است”. از این نگاه قدرت‌طلبانه، سیاست تبدیل به مبارزه برای تصرف قدرت و دولت و حفظ آن می‌شود. باز از همین نگاه، همه‌ی ترفند‌ها و شیوه‌ها برای رسیدن به قدرت و حفظ آن مجاز شمرده می‌شوند.

امروزه باید در این درک عامیانه و مبتذل از فعالیت سیاسی، که از افلاطون تا امروز بر اندیشه و فلسفه‌ی سیاسی غالب بوده است، تجدید نظر کامل کنیم. تعریف و تبیین دیگری از «سیاست» ارایه دهیم و آن را در عمل سیاسی روزمره به کار بریم. این که «سیاست»، نگاه به بالا، دولت و قدرت نیست، مدیریت امر دولت و قدرت نیست، دولت‌گرایی و دولت‌مداری نیست، تسخیر قدرت و دولت نیست، بازتولید دولت اقتدارگرا و سلطه‌گر نیست، بلکه ضد قدرت است، مبارزه‌ای جنبشی و اپوزیسیونی است، حتا تا حد نفی و امحای دولت چون قدرتی مافوق جامعه و جدا از آن. «سیاست» بدین معنا، مبارزه ضد سیستمی است. مبارزه اجتماعی است. تضاد و تعارض اجتماعی است. هم زیستی در هم ستیزی است. مداخله و مشارکت مستقیم و بی‌واسطه‌ی مردمان در اداره‌ی امور خود است، در بسیارگونگی‌شان، در اختلاف‌ها و اشتراک‌های‌شان، برای ایجاد جامعه‌ی مشارکتی آزاد. سیاستِ دیگر، یعنی سیاست رهایی‌خواهانه، آنی است که باید، بر اساس ارزش‌ها و اصول فوق، در نقد سیاست واقعاً موجود، یعنی در نفی قدرت و تصرف آن، ابداع شود، خلق‌شود.

۶- تشکل و تحزب. تشکل مطلوب امروزه نمی‌تواند تحزب سنتی باشد بلکه تشکیلاتی جنبشی است. حزب‌سازی، در عصر ما، بنا بر مدل «دولت» شکل گرفته است، هم چنان که دولت مدرن غربی نیز، که امروزه در همه جا مُدل حاکمیت سیاسی شده است، بنا بر نمونه‌ی ساختار عمودی و اقتدارگرای دستگاه دین (کلیسا) پدیدار شد. حزب سنتی امروزی، دستگاهی است به منظور تسخیر قدرت سیاسی، در دست گرفتن دولت و حفظ آن با رسالت حاکمیت بر مردم. از این رو، ما این گونه تشکیلات سیاسی را «حزب - دولت» می نامیم: ساختاری عمودی، تمرکز‌گرا، بوروکراتیک و اقتدارگرا، که بنا بر ماهیت و الزامات‌ خود یعنی تامین منافع حزب، دستگاه آن و حفظ حاکمیت خود، ناگزیر باید بر مردم اِعمال قیمومیت کند، سلطه‌گری نماید، رهبریت کند و مردم را پیامبرانه به آن چه که راه نجات می‌نامد هدایت نماید.

 برای ایجاد تشکل جنبشی، به تقریب باید کار را از ابتدا آغاز کرد. زیرا که نمونه‌های تشکیلاتی موجود که به طور عموم از نوع تحزب سنتی می‌باشند، سرمشقی برای ما به حساب نمی‌آیند. از این رو تشکل جنبشی را باید ابداع کرد. این امر تنها از فرایند عمل و آزمون جنبش‌های اجتماعی، از طریق نقد و نفی سیستم تحزب سنتی، می‌تواند تحقق ‌پذیرد.

اما آن چه که از هم اکنون می‌توان بیان کرد این است که تشکل جنبشی، سازمان پیشتاز و پیش‌قراول توده نیست. آوانگارد و آوانگاردیست نیست. قیم، راهبر و رهبر مردم نیست. تشکل جنبشی خصلت افقی، شبکه‌ای و دموکراتیک (دموکراسی مستقیم) دارد. متکی به تصمیم‌گیری دموکراتیک در مجمع عمومی جنبش است. تشکل جنبشی در نهایتِ خود – تشکلی جداگانه از جنبش عمومی مرمانِ تحت سلطه برای رهایی خود نیست. تشکل جنبشی تنها به مرحله‌ای از جنبش مردم توجه نمی‌کند، بلکه همواره به مجموعه‌ی مراحل جنبش نگاه دارد.

۷- جهانی شدن مبارزه. جنبش ضد سیستمی در هر کشور انترناسیونالیست است. یعنی هم‌راه و هم‌بسته با جنبش‌های اجتماعی جهانی است، برای ساختن دنیایی دگر، دموکراتیک، اکولوژیک، برابرانه و مبرا از سلطه‌. در شرایط تاریخی امروزی، تغییر و تحول بنیادی در یک کشور بدون تغییر و تحول بنیادی در دیگر کشورهای منطقه و جهان، بدون تغییر در سیستم حاکم کنونی بر جهان، جهانی که خانه‌ی مشترک بشریت است، اگر غیر ممکن نباشد، حداقل بسیار دشوار و ناپایدار خواهد بود.

امروزه، به رغم جدایی‌های ملی، جغرافیایی، زبانی، فرهنگی و غیره، همبستگی و همکاری میان حنبش‌های مردمی، مترقی، دموکرات و لائیک که بر استقلال و عدم وابستگی خود به قدرت‌ها‌ و دولت‌ها پای‌بند بوده و مخالف هرگونه دخالت قدرت‌های جهانی در تعیین سرنوشت مردمان به دست خود می‌باشند، بیش از پیش برای ادامه‌ی حیات و بفأ این جنبش‌ها و کامیابی‌شان حیاتی می‌شوند. تنها از طریق اتحاد و همکاری‌های منطقه‌ای و جهانی این جنبش‌هاست که می‌توان، با بر هم زدن سیاست‌ها و معادلات قدرت‌ها و دولت‌های سلطه‌گر، راهِ برآمدنِ رهایی انسان‌ها در هر کشور  را هموار ساخت.

 

اسفند ۱۳۹۵ – مارس ۲۰۱۷

cvassigh@wanadoo.fr

www.chidan-vassigh.com

جوشش ضد سیستم در اروپا و ایالات متحده / لوموند دیپلماتیک، ترجمه: شهباز نخعی

Perry Anderson

بیست و پنج سال پیش، عبارت «جنبش ضد سیستم»، به ویژه توسط جامعه شناسانی چون امانوئل والرشتاین و جیووانی اریگی، برای تشریح نیروهای مختلف چپ مخالف سرمایه داری به طور مکرر به کار برده می شد. ادامه خواندن Continue reading

مارکسیسم و بوم‌شناسی / جان بلامی فاستر / ترجمه‌ی فرزانه راجی

سرچشمه های مشترکِ گذاری بزرگ

پیونددادن مارکسیسم با تحول زیست‌محیطی ابتدا شبیه تلاش برای پل زدن بین دو جنبش و گفتمان کاملاً متفاوت به نظر می‌رسد، هرکدام با تاریخ و منطق خود: یکی از آن‌ها عمدتاً با روابط طبقاتی سروکار دارد، دیگری با روابط بین انسان‌ها و محیط. اما سوسیالیسم از لحاظ تاریخی بر رشد و گسترش اندیشه‌ و عمل زیست‌محیطی تأثیر داشته است، درعین حال بوم‌شناسی به عمل و اندیشه‌ی سوسیالیستی آگاهی رسان بوده است. از قرن نوزدهم ارتباط بین این دو پیچیده، متقابلاً وابسته و دیالکتیکی بوده است.

برخوردهای مارکسیستی به بحران جهانی زیست‌محیطی و تحول اجتماعی- زیست‌محیطی ضروری برای حل آن، در دهه‌های اخیر به‌سرعت درحال گسترش بوده، که مبنایی برای یک مبارزه‌ی جمعی و قدرتمند‌تر برای تحولی بزرگ فراهم آوره‌اند، که در آن «مصرف‌گرایی، فردگرایی و سلطه برطبیعت» با «سه‌گانه‌ا‌ی جدید: کیفیت زندگی، همبستگی انسانی و حساسیت زیست‌محیطی» جایگزین می‌شود.[۱] تقاضاها برای ایجاد جامعه‌ای که خود را بیش‌تر وقفِ نیازها، برابری و همبستگی انسانی می‌کند تا سود، مدت مدیدی است که با سوسیالیسم عجین شده است. اخیراً، متفکران سوسیالیست با تکیه بر نقد محیط‌‌ زیستی کارل مارکس از سرمایه‌داری و چشم‌انداز او از توسعه‌ی پایدار انسان، اهمیت برابری برای پایداری بوم‌شناسانه قائل شده‌اند.[۲]

این مقاله با کشف ریشه‌های عمیق بوم‌شناسانه در اندیشه‌ی مارکس نشان می‌دهد که او چه‌گونه یک چشم‌انداز زیست‌محیطی متناسب با مسئله‌ی فراگیر تحول اجتماعی به دست داده است. و از آن‌جا تکامل بوم‌شناسی مارکسی را، با پرتوافکندن بر پیوند عمیق و ساختاری‌اش با اقتصاد زیست‌محیطی و سیستم‌های بوم‌شناسی مدرن، ردیابی می‌کند و به این نتیجه‌گیری می‌رسد که برای توقف و معکوس کردن تخریب اجتماعی و زیست‌محیطی به پروژه‌ا‌ی گسترده‌تر برای ساختن یک جنبش وسیع و عمیق اجتماعی نیاز داریم.

برای اولین بار در تاریخ بشر، گونه‌های بشری با یک انتخاب زیستی وحشتناک روبه‌رو هستند. می‌توانیم مثل همیشه مسیر کسب‌وکارمان را ادامه دهیم و خطر فاجعه‌بار تغییر سیستم زمین را (که انگلس به‌طور استعاری آن را«انتقام طبیعت» نامیده) بپذیریم، یا می‌توانیم مسیر تحول یابنده‌ی تغییر سیستم اجتماعی را انتخاب کنیم، که هدفش تکامل انسان مساوات‌طلب در راستای تکامل پارامترهای حیاتی زمین است.[۳] این‌ چالش‌ مهم و تاریخی زمان ما را تشکیل می‌دهد: پیشبرد اقدامات اصلاحی رادیکال که مخالف منطق سرمایه در موقعیت تاریخی کنونی باشد و هم‌زمان اتحاد برای انقلابی طولانی برای ساختن یک‌صورت‌بندی جدید اجتماعی و زیست‌محیطی که توسعه‌ی پایدار انسانی را هدف خود قرار داده است.

سوسیالیسم و خاستگاه‌های سیستم‌های بوم‌شناسی

بوم‌شناسی به گونه‌ای که امروزه فهمیده می‌شود صرفا با ظهور سیستم‌های بوم‌شناسی و مفهوم اکوسیستم قابل دستیابی شد. اگرچه ارنست هکل، که باعث ترویج و محبوبیت اثر داروین در آلمان شد، کلمه‌ی «اکولوژی» را در سال ١٨۶۶ ابداع کرد، اما این واژه در اصل صرفاً به‌عنوان معادلی برای مفهومِ گل‌وگشاد: «اقتصاد طبیعت»[۴] داروین استفاده می‌شد. دیدگاه بوم‌شناسی به‌عنوان روشی برای پرداختن به جوامع پیچیده‌ی گیاهی در مطالعات گیاه‌شناسی در اوایل قرن بیستم رایج شد.

با این حال بوم‌شناسی ریشه‌های دیگری، نزدیک‌تر به برداشت جاری ما از آن، در کارهای اولیه روی چرخه‌ی عناصر و گسترش مفهوم متابولیسم به فرآیندهای سیستم بوم‌شناسانه، داشت. یک چهره‌ی کلیدی در این زمینه، شیمیدان بزرگ آلمانی یوستوس فون لیبیش،[۵] در اواخر دهه‌ی ١٨۵٠ و اوایل دهه‌ی ١٨۶٠ است که نقد اساسی بوم‌شناسانه از کشاورزی صنعتی بریتانیا آغاز کرد.[۶] لیبیش بریتانیا را به گسترش فرهنگ سرقت متهم کرد، زیرا آن‌ها به‌طور سیستماتیک مواد مغذی خاک را شستشو می‌دادند و در نتیجه برای تغذیه‌ی خاک کشتزارهای انگلیس، خواستار وارد کردن استخوان‌ها از جبهه‌های جنگ ناپلئونی و سرداب‌های اروپا، و کود چلغوزی از پرو بودند. تحلیل لیبیش خود محصولی از انقلاب‌هایی بود که در قرن نوزدهم در فیزیک و شیمی رخ داد. در سال ١٨۴۵ یولیوس روبرت فون مایر،[۷] یکی از کاشفان بقای انرژی، متابولیسم ارگانیسم‌ها را در شرایط ترمودینامیکی توصیف کرده بود. اندیشه‌ی فیزیکی- شیمیایی جدید بر روابط متقابل بین آلی و غیر آلی (جاندار و غیرجاندار) تأثیر گذاشت و بنیان اولیه‌ را برای آن‌چه که سرانجام یک نظریه‌ی سیستم‌های بوم‌شناسانه‌ی گسترده شد، به‌وجود آورد.[۸]

مارکس با بهره‌گیری از اثر لیبیش و اثر فیزیک‌دان سوسیالیست، رونالد دانیلز، مفهوم «متابولیسم اجتماعی» را ارائه کرد، که از اواخر دهه‌ی ١٨۵٠ جایگاهی مرکزی در تمامی کارهای اقتصادیش به خود اختصاص داد.[۹] مارکس خودِ فرایند کار را به‌عنوان روشی که در آن «انسان از طریق اعمالش، متابولیسم بین خود و طبیعت را میانجیگری، تنظیم و کنترل می‌کند»، تعریف کرد. تولید بشر در آنچه که او «متابولیسم جهانی طبیعت» ‌نامید، انجام می‌گیرد. براین اساس، او تئوری کامل خود در باره‌ی بحران زیست‌محیطی را، که اکنون به‌عنوان تئوری گسست شناخته می‌شود، با اشاره به «شکاف ترمیم‌ناپذیر در فرایند به‌هم پیوسته‌ی متابولیسم اجتماعی، متابولیسمی که توسط قوانین طبیعی خود زندگی تعیین شده است»[۱۰] بسط و گسترش داد. همان‌طور که راوی باندریِ اقتصاددان، اخیرا نوشته‌است، مارکسیسم «اولین نظریه سیستم»[۱۱] بود. این نه فقط در زمینه‌ی اقتصاد سیاسی، بلکه همچنین در ترکیب‌کردن ترمودینامیک و روابط سوخت‌وسازی وسیع‌تر بین طبیعت و جامعه و تحلیل از آن، صحت دارد.

این دو رشته از تحلیل بوم‌شناسی ـ مفهوم «اکولوژی» از هکل و لیبیش و مفهوم ارتباط متابولیک بین جامعه و طبیعت از مارکس ـ در طی اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیست تکامل یافت. در آغاز دهه‌ی ١٨٨٠، جانورشناس برجسته‌ی انگلیسی ای ری لانکستر (شاگرد توماس هاکسلی و چارلز داروین و دوست نزدیک مارکس) یک نقد بوم‌شناسانه‌ی قوی از سرمایه‌داری و مفهوم ویکتوریایی پیشرفت ارائه داد.[۱۲] شاگرد لانگستر، آرتورجورجِ گیاه‌شناس (همچون لانکستر سوسیالیستی از نوع فابین) جامعه‌ی زیست‌محیطی بریتانیا را بناگذاشت. تانسلی مفهوم اکوسیستم را درسال ١٩٣۵، در یک بحث وجدل نظری علیه «کل‌گرایی»ِ بوم‌شناسی نژادپرستانه‌ی ژان اسموتز و شاگردانش در آفریقای جنوبی، مطرح کرد. در این روند او یک رویکرد گسترده و ماتریالیستی به بوم‌شناسی بسط و گسترش داد که هردو فرآیند آلی و غیرآلی را دربرمی‌گرفت.[۱۳]

در این زمینه در اتحاد جماهیر شوروی نیز تحولاتی رخ داد. ورنادسکی در اثرش زیست‌کُره[۱۴] به سال ١٩٢۶ استدلال کرد که وجود زندگی بر روی سطح کوچکی از یک کُره‌ی سیاره‌ای خودکفا، به خودی خود یک فشار زمین‌شناسی تأثیرگذار بر زمین به‌عنوان یک کل است، و تأثیر شدیدی بر سیاره‌ای داشته که در طول زمان رشد بسیارزیادی کرده است.[۱۵] این بینش‌ها موجب شد که نیکلای بوخارین، یکی از چهره‌های پیشرو در انقلاب روسیه و نظریه‌ی مارکسیستی، ماتریالیسم تاریخی را به‌عنوان مسئله‌ی «انسان در زیست‌کُره» دوباره‌چارچوب‌بندی بکند.[۱۶] به‌رغم پاکسازی بوخارین و سایر متفکران محیط‌زیست‌گرا، اثر ورنادسکی نقش محوری‌اش را در بوم‌شناسی شوروی حفظ کرد، و بعداً در الهام بخشیدن به بسط و توسعه‌ی سیستم آنالیز مدرن زمین کمک کرد.

بنابراین بوم‌شناسی که ما امروزه می‌شناسیم نمایانگر پیروزی یک نظریه سیستم‌های ماتریالیسستی است. مفهوم اکوسیستم تنسلی[۱۷] بر پیچیدگی‌های طبیعی در حالت تعادل پویا تمرکز دارد. اکوسیستم‌ها به مثابه مجموعه‌‌های نسبتا باثبات و انعطاف‌پذیر دیده می‌شدند که درعین‌حال آسیب‌پذیر و در معرض تغییر بودند. تنسلی برای بسط و توسعه‌ی این تحلیل، به دورنمای سیستم‌های ریاضی‌دان و فیزیکدان مارکسیست انگلیسی، هایمن لوی، جلب شد. در چارچوب تنسلی، بشریت به‌عنوان یک «عامل فوق‌العاده قدرتمند حیاتی» دیده می‌شد که اکوسیستم‌های طبیعی را مختل و دگرگون می‌کند.[۱۸] به همان نسبت، بوم‌شناسی امروزی نیز بر ایجاد اختلال انسان در اکوسیستم‌های محلی و جهانی تمرکز دارد.

ثابت شده است که مفاهیم مارکس در مورد «متابولیسم جهانی طبیعت»، «متابولیسم اجتماعی»، و شکاف متابولیک، برای شکل‌دادن به ارتباط پیچیده‌ی بین سیستم‌های اجتماعی تولید، به‌ویژه سرمایه‌داری، و سیستم‌های بوم‌شناسی بزرگ‌تری که در آن‌ها ایجاد می‌شوند، ارزشمندند. این رویکرد در مورد رابطه‌ی انسانی- اجتماعی با طبیعت، که عمیقاً با نقد مارکس از جامعه‌ی طبقاتی سرمایه‌داری آمیخته شده است، در بحران زیست‌محیطی معاصر و چالش تحول، به ماتریالیسم تاریخی دورنمایی منحصربه‌فرد می‌دهد.

مارکس درباره‌ی شکافی در سوخت‌وساز خاک، ناشی از کشاورزی صنعتی، شرح داد. مواد غذایی اساسی زمین، همچون نیتروژن، فسفر و پتاسیم موجود در غذا صدها و حتی هزاران مایل به شهرهای پرجمعیت حمل و آن‌جا با تشدید آلودگی شهری درنهایت تبدیل به زباله می‌شدند، درحالی که در خاک از بین رفته‌اند. او در ادامه بر ضرورت تنظیم منطقی سوخت‌وساز بین انسان‌ها و طبیعت به‌عنوان امری بنیادین برای ایجاد یک جامعه‌ی پایدار، فراسوی سرمایه‌داری تأکید می‌کند. سوسیالیسمی که برمبنای شرایط بوم‌شناسانه تعریف شده بود، لازمه‌اش «انسان اجتماعی، تولیدکنندگان متحد، کنترل کردن سوخت‌وساز انسان با طبیعت به روشی منطقی… و به انجام رساندن آن با صرف کم‌ترین مقدار انرژی با ارزشمند‌ترین و مناسب‌ترین شرایط برای انسان.» است. زمین یا کره‌ خاکی دربردارنده‌ی «شرایط ذاتی برای هستی و بازتولید زنجیره‌ی نسل‌های انسانی» است. همانطور که در سرمایه اظهار می‌دارد، «حتی کل یک جامعه، یک ملت یا همه‌ی جوامع موجود، صاحب زمین نیستند. آن‌ها صرفاً تصرف‌کنندگان، بهره‌وران از آن هستند و باید به‌عنوان سرپرستان خوب خانواده، آن را در وضعی بهتر به نسل‌های بعدی واگذار کنند.»[۱۹]

انشعاب بزرگ مارکسیسم و مسئله‌ی محیط زیست

بااین‌حال اگر ماتریالیسم تاریخی تجسم یک نقد زیست‌محیطی قوی بود، چرا این امر برای آن مدت طولانی در بدنه‌ی اصلی اندیشه‌ی مارکسیستی فراموش شده بود؟ یک پاسخ مختصر را می‌توان در ملاحظه‌ی سوسیالیست انقلابی اوایل دهه‌ی بیست، رزا لوکزامبورگ یافت، مبنی بر اینکه بسیاری از جوانب چارچوب نظری گسترده‌ی مارکس که به فراسوی نیازهای فوری جنبش طبقه‌ی کارگر بسط می‌یابد، بعدها، به موازات این‌که جنبش سوسیالیستی تکامل یافت و چالش‌های جدید تاریخی به وجود آمد، کشف شد و در مارکسیسم به ثبت رسید.[۲۰] اما توضیحی مستقیم‌تر، این واقعیت است که ایده‌های زیست‌محیطی مارکس قربانی شکافی شد که در دهه‌ی ١٩٣٠ بین مارکسیسم غربی و مارکسیسم شوروی بوجود آمد.

به‌طور عقلانی، شکاف درونی مارکسیسم بر قابلیت کاربردِ دیالکتیک درمورد قلمروی طبیعت، و این مسئله تمرکز داشت که مارکس و انگلس خود در کجا از این موضوع دفاع می‌کردند. مفهوم «دیالکتیک طبیعت» بیش‌تربا نام انگلس شناخته می‌شود تا مارکس. انگلس بحث می‌کند که استدلال دیالکتیکی ـ با تمرکز بر ویژگی مشروط واقعیت، تحولات متناقض (یا ناسازگار) در همان رابطه، تأثیر متقابل اضداد، تغییرات کمّی منجر به تحول کیفی، و فرایند‌های فراروی تاریخی ـ برای درکِ پیچیدگی و پویایی دنیای مادی ضروری است. اما این، مشکلات فلسفی عمیقی (هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی) در گفتمان مارکسیسم به‌وجود آورد.

متفکران شوروی دیدگاه‌های پیچیده، تاریخی و متقابلاً پیوسته‌ی خود را در مورد توسعه و در پیوند با استدلال دیالکتیکی، به‌عنوان ضرورت درک طبیعت و علم، حفظ کردند. بااین حال و با اینکه مارکسیسم در شوروی از علوم طبیعی استقبال می‌کرد، تحلیل شوروی اغلب یک ویژگی جزمی داشت و با یک خوش‌بینی اغراق آمیز در مورد فناوری همراه بود. این جزمیت به‌مدد لیسنکوگرایی[۲۱] تقویت می‌شد، که از انتخاب طبیعی داروین و علم ژنتیک مندلی انتقاد ‌کرد و در طی تصفیه‌ی دانشمندان شوروی در اواخر دهه‌ی ١٩٣٠ نقش سیاسی سرکوبگرانه‌ای اتخاذ کرد.[۲۲]

در قیاس، سنت فلسفی معروف به مارکسیسم غربی، مارکسیسم و دیالکتیک را از موضوعات مربوط به طبیعت و علوم جدا کرد، با این ادعا که استدلال دیالکتیکی، با توجه به سرشت بازتابی آن، فقط در مورد آگاهی (و جامعه‌ی ) انسانی به کار برده می‌شود، و نمی‌تواند در مورد جهان طبیعی بیرونی به‌کار گرفته شود.[۲۳] بنابراین، مارکسیست‌های‌غربی، که شاخص‌ترین نماینده‌ آن در این زمینه مکتب فرانکفورت بود، نقدهای بوم‌شناسانه را عمدتاً به شکل فلسفی و انتزاعی بسط وگسترش دادند که عمدتاً با دغدغه‌های اخلاقی مرتبط بودند و بعدها بر فلسفه‌ی زیست‌محیطی سلطه یافتند، اما از علوم بوم‌شناسی و موضوعات ماتریالیستی به دور بودند. غفلت از تحولات علوم طبیعی و گرایش شدید ضد فناوری، محدودیت‌های شدیدی برای مشارکت بسیاری از مارکسیست‌های غربی در گفتمان بوم‌شناسی ایجاد کرد.

از دهه‌ی ١٩۵٠ تا دهه‌ی ١٩٧٠، زمانی که برای اولین بار جنبش‌ زیست‌محیطی مدرن شکل گرفت، برخی متفکران زیست‌محیطی پیشگام، همچون اقتصاددان زیست‌محیطی رادیکال، ک. ویلیام کاپ[۲۴] و زیست‌شناس سوسیالیست، بری کومونر[۲۵] به ایده‌ی مارکس در مورد گسست متابولیکی در اشاره به تناقض‌های اکولوژیکی بازگشتند.[۲۶] اما، در دهه‌ی ١٩٨٠ یک سُنت متمایزِ سوسیالیسم ‌زیست‌محیطی در آثار چهره‌های اصلی چپ نو، از جمله جامعه‌شناس بریتانیایی تد بنتون[۲۷] و فیلسوف اجتماعی فرانسوی آندره گرز[۲۸] ظهور کرد. این نخستین متفکران مهم اکوسوسیالیست، بوم‌شناسی جدید نظریه‌ی سبز را جهت نقد مارکس، به اتهام عدم توجه او به مسائل مربوط به پایداری به‌کار گرفتند. به نظر بنتون مارکس در نقدش به مالتوس، با بی‌اهمیت جلوه دادن و حتی انکار محدودیت‌های طبیعی، اصل ماجرا را به خاطر جزئیات بی‌اهمیت دور انداخته است.[۲۹] پاسخی که این متفکران ارائه دادند پیوند مفروضات کلی جریان اصلی اندیشه‌ی سبزِ (از جمله مفاهم مالتوسی) با تحلیل طبقاتی مارکسی بود. مجله‌ی Capitalism Nature Socialism که توسط اقتصاددان مارکسی جمیز اوکانر در اواخر ١٩٨٠ تأسیس شد، به‌طور کلی هر گونه ارتباط معنادار کار مارکس با بوم‌شناسی را انکار می‌کرد، و اصرار داشت که مفاهیم غالب بوم‌شناسی صرفاً باید به شکلی قنطورس‌وار،[۳۰] با دیدگاه‌های طبقاتی مارکسی پیوند بخورند، موضعی که امروزه به نام «اکوسوسیالیسم مرحله‌ی اول»[۳۱] معروف است.

این رویکرد پیوندی در اواخر دهه‌ی ١٩٩٠ به چالش کشیده شد، وقتی که دیگران، شاخص‌ترینشان پل بورکت،[۳۲] زمینه‌ی عمیقاً زیست‌محیطی را که نقد اصلی مارکس در آن شکل گرفته بود، نشان داد. تحلیل جدید شامل بازسازی نظام‌مند استدلال مارکس در مورد متابولیسم اجتماعی بود. نتیجه‌ی آن بسط و گسترش مفاهیم مهم زیست‌محیطی مارکسی همراه با انسجامی نو در نظریه‌ی مارکسی بود. از این رو «اکوسوسیالیست‌های مرحله‌ی دوم» یا مارکسیست‌های بوم‌شناسی همچون بورکت، که سهم اصلی انگلس در نظریه‌ی بوم‌شناسی را با اندیشه‌ی بوم‌شناسی بازترکیب کرده بودند، و همراه با اکتشافات وی در مورد دیالکتیک طبیعت را به هسته‌ی اصلی نظریه‌ی مارکسی پیوند داده بودند، یک بار دیگر کار مارکس و انگلس را به‌مثابه مکمل یکدیگر مورد نظر قرار دادند.[۳۳]

اخیراً اهمیت بوم‌شناسی شوروی روشن شده است. به‌رغم تاریخ پر پیچ و خم آن، علم شوروی، به ویژه در دوران پسا استالینی، به ارتقای درک دیالکتیکی از ارتباط متقابل طبیعت و فرآیندهای تاریخی ادامه داد. ابداعس کلیدی در این مورد مفهوم زیستگاه نیمه‌طبیعی[۳۴] (مترداف با اکوسیستم، اما پدید آمده از سنت ورنادسکی، از تأثیر زندگی بر زمین) است که در ابتدای دهه‌ی ١٩۴٠ توسط گیاه‌شناس و ویژه‌گر پرورش جنگل، ولادیمیر سوکاشف[۳۵]، بسط یافت. یکی دیگر از بصیرت‌های مهم، کشف اقلیم‌شناس اهل شوروی، میخائیل بودی‌کو[۳۶] در اوایل دهه‌ی ١٩۶٠ در مورد بازخورد نیروی بازتابش یخ[۳۷] بود، که تغییر اقلیمی را برای اولین بار تبدیل به یک موضوع حیاتی کرد. حوالی دهه‌ی ١٩٧٠ به رسمیت شناختن «بوم‌شناسی جهانی» به‌عنوان مسئله‌ا‌ی مشخص در ارتباط با سیستم زمین، در اتحاد جماهیر شوروی گسترش یافت – در برخی موارد پیشروتر از غرب. اتفاقی نیست که کلمه‌ی «آنتروپوسین»[۳۸] اولین بار به زبان انگلیسی، در اوایل دهه‌ی ١٩٧٠ در دایره‌المعارف بزرگ شوروی ظهور کرد.[۳۹]

مارکسیسم و اقتصاد بوم‌شناسانه

در آغاز قرن بیست‌ویکم، آگاهی از تحلیل بوم‌شناسانه‌ی مارکس باعث الهام بخشیدن به بازسازی رادیکال مارکسیسم همراستا با بنیان‌های ماتریالیسم تاریخی و چارچوب زیست‌محیطی زمینه‌ی آن شد. برای مدتی طولانی متفکران مارکسی، به ویژه در غرب، اظهار تأسف می‌کردند که مارکس آن‌همه وقت و انرژی را روی موضوعات مبهمی در رابطه با علوم طبیعی و نامربوط با مبنای محکم و مسلمِ علمی – اجتماعی اندیشه‌اش هدر داده است. مارکس با علاقه‌ی زیاد در برخی از سخنرانی‌های فیزیکدان انگلیسی، جان تیندال، در مورد انرژی خورشیدی شرکت کرد، که در طی آن تیندال با گزارش در مورد آزمایش‌هایش برای اولین بار نشان داد که انتشار دی‌اکسید کرین در پدیده‌ی گلخانه‌ای سهیم بوده است. مارکس همچنین یادداشت‌های دقیقی در مورد این موضوع برداشت که تغییر همدماهای[۴۰] سطح زمین به واسطه‌ی تغییر آب و هوا، منجر به انقراض گونه‌ها در طول عمر زمین شده‌است. او ملاحظه کرد که تغییرات آب و هوایی منطقه‌ای انسان‌ساخته، به شکل بیابان‌زایی، به سقوط تمدن‌های کهن کمک کرده‌اند و به نحوه‌ی تکوین احتمالی آن در سرمایه‌داری توجه نشان داد.[۴۱] امروزه پیشرفت بوم‌شناسی سوسیالیستی در واکنش به شرایط متغییر- همانگونه که لوکزامبورگ پیش بینی کرد – منجر به درک هرچه بیش‌تر ارزش جنبه‌های گسترده‌ی دانش مارکس و نقش آن‌ها در نظام فکری وی شده است.

رویکرد مارکس (و انگلس) به اقتصاد بوم‌شناسانه از نقدی بر تولید، و به‌ویژه تولید کالایی سرمایه‌داری، شکل گرفت. تمامی کالا‌ها حاملان شکلی دوگانه از ارزش مصرف و ارزش مبادله تلقی می‌شدند، که به ترتیب مربوط به شرایط طبیعی ـ مادی و ارزیابی‌های پولی ـ مبادله‌ای هستند. مارکس تنش آنتی‌گونیستی ارزش مصرف و ارزش مبادله را، هم برای تناقض‌های درونی سرمایه‌داری و هم برای تضاد آن با محیط طبیعی بیرونی کلیدی می‌دانست. او تأکید کرد که طبیعت و نیروی کار به همراه هم منبع دوگانه‌ی ثروت را تشکیل می‌دهند. با شمول صرفاً نیروی کار (یا خدمات انسانی) در محاسبات ارزش اقتصادی، سرمایه‌داری اطمینان می‌داد که هزینه‌های زیست‌محیطی و اجتماعی تولید از نتیجه‌ی نهایی حذف خواهد شد. مارکس استدلال می‌کرد که در واقع اقتصاد سیاسی کلاسیک لیبرال شرایط طبیعی تولید (مواد خام، انرژی، حاصل‌خیزی خاک و غیره) را «هدایای رایگان طبیعت» برای سرمایه تلقی می‌کرد. مارکس نقد خود را بر مبنای یک نظام باز ترمودینامیک بنا کرد، که تولید در آن بواسطه‌ی بودجه‌ی خورشیدی و منابع محدود سوخت فسیلی ـ که انگلس از آن به‌عنوان «گرمای سابق خورشید» نام می‌برد که به‌طور منظم «حیف و میل شده است»- مقید شده است.[۴۲]

در نقد مارکس، متابولیسم اجتماعی، یعنی فرآیند کار ـ و ـ تولید، الزاماً انرژی و منابع خود را از متابولیسم بزرگ‌تر جهانیِ یعنی متابولیسم طبیعت دریافت می‌کند. اما فرم تضادمند تولید سرمایه‌داری ـ که مرزهای طبیعی را، به‌عنوان تنها موانعی که باید بر آن غلبه کرد، تهدید می‌کند ـ به‌طور اجتناب‌ناپذیری منجر به یک گسست متابولیک می‌شود، که به‌طور نظام‌مند بنیان‌های زیست‌محیطی هستی انسان را تضعیف می‌کند. مارکس نوشت: همان فرآیندی که «باعث از بین بردن مقتضیات این متابولیسم» می‌شود، که «شرط جاودانه‌ی طبیعی» حاکم بر تولید انسان است، «بازسازی نظام خود به‌عنوان یک قانون تنظیم کننده‌ی تولید اجتماعی را، به فرمی مناسب برای نوع انسان» تحمیل می‌کند ـ البته در جامعه‌ای در آینده که به فراسوی تولید کالایی سرمایه‌داری رفته باشد.

محور کل این پویش مخرب انگیزه‌ی ذاتی سرمایه در انباشت هرچه بیش‌تر است. سرمایه به‌عنوان یک سیستم، به‌طور ذاتی برای رسیدن به حداکثر انباشت ممکنِ ماده و انرژی تجهیز شده است، صرف‌نظر از نیازهای انسان یا محدودیت‌های طبیعی.[۴۳] در درک مارکس از اقتصاد سرمایه‌داری، پیوند متقابل گردش مادی (مرتبط با ارزش مصرفی) و گردش‌ ارزش کار (مرتبط با ارزش مبادله) به تناقضی تشدیدشونده بین ضرورت‌های واگشت‌پذیری زیست‌محیطی و رشد اقتصادی منجر می‌شود.

بورکت دو منبع مختلف برای این عدم تعادل، که زیربنای نظریه‌ی بحران زیست‌محیطی مارکس است ترسیم می‌کند. یکی از آن‌ها شکل بحران اقتصادی به خود می‌گیرد که مرتبط است با کمبود منابع و افزایش همزمان در هزینه‌های طرف عرضه، که حاشیه‌های سود را تحت فشار قرار می‌دهد. بحران‌های زیست‌محیطی از این نو اثری منفی بر انباشت دارند، و به‌طور طبیعی منجر به واکنش‌هایی در بخش سرمایه، به‌عنوان مثال، حفظ و نگهداری انرژی به‌عنوان اقدامی صرفه‌جویانه می‌شود.

نوع دیگر بحران زیست‌محیطی، یا بحران زیست‌محیطی مقتضی، کاملاً متفاوت است، و به‌طور کامل در مفهوم گسست متابولیکی ِ مارکس بسط یافته است. و به تأثیر متقابل بین فرسایش محیط زیست و توسعه‌ی انسانی، به شیوه‌هایی که معیارهای معمول اقتصادی ـ مثل تولید ناخالص داخلی ـ در نظر نگرفته‌اند، می‌پردازد. برای مثال انقراض گونه‌ها یا تخریب کل اکوسیستم منطقاً با گسترش تولید سرمایه‌داری و رشد اقتصادی دمساز است. چنین اثرات منفی زیست‌محیطی توسط سیستم به‌عنوان «اثرات جانبی» قلمداد می‌شود، چراکه طبیعت به مثابه هدیه‌ا‌ی رایگان برای سرمایه‌ تلقی می‌شود. در نتیجه، هیچ مکانیسم بازخورد مستقیم ذاتی نظام سرمایه‌داری مانع تخریب محیط زیست در مقیاسی سیاره‌ای نمی‌شود.

ویژگی بارز نظریه‌ی بوم‌شناسی مارکس تأکید آن بر مبادله‌ی نابرابر زیست‌محیطی یا امپریالیسم زیست‌محیطی بوده است، و بدین معناست که یک کشور می‌تواند از نظر زیست‌محیطی کشوری دیگر را استثمار کند ـ مثال معروف مارکس در این مورد است که چه‌گونه بیش از یک قرن انگستان «به‌طور غیرمستیم خاک ایرلند را صادر کرد»، و در درازمدت باروری کشاورزی ایرلند را تضعیف کرد. در سال‌های اخیر نظریه‌‌پردازان مارکسی این تحلیل را به امپریالیسم زیست‌محیطی بسط و گسترش داده‌اند، و آن را بخشی جدایی‌ناپذیر از تمام تلاش‌هایی می‌دانند که در مورد مسئله‌ی محیط زیست انجام می‌شود.[۴۴]

 

تحلیل گسست مارکسی و مرزهای سیاره‌ای

همان‌طور که در بالا توضیح داده شد، نظریه‌ی گسست متابولیک مارکس به‌عنوان واکنشی به بحران حاصلخیزی خاک در قرن نوزدهم به‌وجود آمد. مشکلات سرعت شتابان، افزایش مقیاس، و ناهماهنگی فضایی (جدایی شهر و کشور) در تولید سرمایه‌داری به‌طورنظام‌مند توسط مارکس در نیمه‌‌ی قرن نوزدهم مورد تأکید قرار گرفت. در سال‌های اخیر، نظریه‌پردازان مارکسیستی با استدلال بر اساس این دیدگاه به کاوش در مورد گسست جهانی در متابولیسم کربن و نقش میزبانی آن برای دیگر مشکلات مربوط به پایداری پرداخته‌اند.[۴۵] به مدت چندین دهه، بوم‌شناسان سوسیالیست متفق‌القول بوده‌اند که سرمایه‌داری باعث افزایش شتاب انسان در دگرگونی سیستم زمین شده، و این امر در دو مرحله رخ داده است: انقلاب صنعتی که در اواخر قرن هجدهم آغاز شد؛ و ظهور سرمایه‌داری انحصاری، به‌ویژه در مرحله‌ی کمالش که به دنبال جنگ جهانی دوم رخ داد – شامل انقلاب علمی ـ فناوری که با توسعه‌ی انرژی هسته‌ای و گسترش استفاده‌ی تجاری از مواد شیمیایی مصنوعی مشخص شده است.[۴۶]

بنابراین، نظریه‌پردازان بوم‌شناس سوسیالیست قدرت بیانگرِ آنتروپوسین[۴۷] را بسیار سریع پذیرفتند: که ظهور دوران‌ساز جامعه‌ی مدرن ‌انسانی را به مثابه عمده‌ترین عامل زمین‌شناسی سیاره‌ که حاکم بر تغییرات سیستم زمین است، برجسته کرده است. دقیقا در ارتباط با همین بصیرت غنی بود که دانشمندانِ سیستم زمین به طرح چارچوب مرزهای سیاره‌ای در سال ٢٠٠٩ رهنمون شدند، که هدفش ترسیم فضایی امن برای بشریت با ایجاد نُه مرز سیاره‌ای بود، مرزهایی بیش‌ترشان در حال حاضر در فرایند شکسته شدن هستند. در کتاب‌مان، گسست زیست‌محیطی به سال ٢٠١٠، برت کلارک، ریچارد یورک و من تحلیل مارکسی گسست متابولیکی را با چارچوب مرزهای سیاره‌ای تلفیق کرده، و آن را به‌عنوان یک سری از گسست‌ها در سیستم زمین توصیف کردیم. در این دیدگاه، فوریت سیاره‌ای امروز در ارتباط با عبور از این مرزها که می‌تواند «گسست زیست‌محیطی جهانی» نامیده شود، به اختلال و بی‌ثبابی ارتباط انسان با طبیعت به مقیاسی سیاره‌ای اشاره دارد، که ناشی از فرایند انباشت بی‌پایان سرمایه است.[۴۸]

همگرایی بزرگ

مفهوم ترکیبی «گسست جهانی زیست‌محیطی» همگرایی درحال رشدی از تحلیل زیست‌محیطی مارکس با نظریه‌ی سیستم زمین و چشم‌انداز تحول بزرگ ارائه می‌دهد، که تکاملی متقابلاً پیوسته و پیچیده را به اشتراک می‌گذارد. بوم‌شناسان مارکسی امروزی با نقد بر رشد اقتصادی ( بیش‌تر درحالت انتزاعی آن) یا انباشت سرمایه (با مشاهده‌ی انضامی‌تر آن) آغاز می‌کنند. رشد مداوماً تصاعدی اقتصادی نمی‌تواند بدون گسترش گسست‌ها در سیستم زمین رخ دهد. بنابراین، جامعه، به‌ویژه در کشورهای ثروتمند، باید به سمت حالتی از ثابت یا وضعیت پایدار در اقتصاد حرکت کنند، که مستلزم انتقال به اقتصادی بدون تکوین سرمایه‌ی ‌خالص است، اقتصادی که در بودجه‌ی خورشیدی باقی بماند. توسعه، به‌ویژه در اقتصادهای ثروتمند، باید فرم جدیدی به خود بگیرد: کیفی، جمعی و فرهنگی؛ اقتصادی، که برتوسعه‌ی پایدار انسان در هماهنگی با دیدگاه اصلی مارکس در مورد سوسیالیسم تأکید داشته باشد. همان‌گونه که لوئیس مانفرد استدلال کرده است، لازمه‌ی تحقق یک وضعیت ثابت که غایت‌های زیست‌محیطی ارتقا می‌دهد، شرایط مساوات‌طلبانه‌ی «کمونیسم اولیه»، با توزیعی «مبتنی بر نیاز و نه بر اساس توانایی یا سهم تولیدی» است.[۴۹] چنین تغییر مسیری در انباشت سرمایه و جهت‌گیری به سمت نظامی براساس بر برآوردن نیازهای جمعی مبتنی بر اصل به اندازه‌ی کافی، به وضوح و به معنای عام، تحت رژیم انباشت سرمایه غیرممکن است. بنابراین، آن‌چه مورد نیاز است، یک انقلاب زیست‌محیطی و اجتماعی است که ایجاد جامعه‌‌‌ای با پایداری زیست‌محیطی و برابری بنیادی را تسهیل کند.

اگر ضرورت عینی چنان انقلاب زیست‌محیطی‌ای درحال حاضر روشن است، این پرسش مشکل‌تر باقی می‌ماند که تحولات اجتماعی ضروری چه‌گونه باید انجام شود. جنبش اکوسوسیالیستی شعار تغییر سیستم، نه تغییر آب و هوا را اتخاذ کرده است، اما نظام سرمایه‌داری جهانی چنان عمیقاً تثبیت شده است که در واقعیت زندگی جاری‌مان همه‌جا حاضر است. سلطه‌ی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری بدان معناست که تغییر انقلابی در چنان مقیاسی ضروری است که بتواند با وضعیت اضطراری زیست‌محیطی زمین که فراتر از افق‌های اجتماعی بلافاصله ادامه یافته، مقابله کند.

اما، ما باید ارتباط مشروط غیرخطی همه چیز با توسعه‌ی انسان را جدی بگیریم. یاکوب بورکهارت، نظریه‌پرداز محافظه‌کار فرهنگی قرن نوزدهم، برای اشاره به موقعیت‌هایی که در آن «بحرانی در حالت کلی چیزها ایجاد شده، و شامل تمامی عصرها و همه یا بسیاری از مردم یک تمدن‌ می‌شود» از واژه‌ی «بحران تاریخی» استفاده کرد. او در این باره توضیح داد: «روند تاریخی به‌طور ناگهانی به شکلی وحشتناک شتاب می‌گیرد. تحولاتی که انجام‌شان در موقعیت‌های دیگر قرن‌ها طول می‌کشد، به نظر می‌رسد همچون هواپیمای فانتوم به پرواز درآمده و در طی چند ماه یا چند هفته به انجام می‌رسند.»[۵۰] نباید نسبت به خود شتاب‌های انقلابی روند تاریخی که در گذشته در اطراف سازمان جامعه‌ی انسانی رخ داده‌اند، دچار تردید شد. نه تنها می‌توانیم به انقلاب‌های بزرگ سیاسی اشاره کنیم، بلکه فراتر از آن، به تحولاتی بنیادین در تولید، همچون انقلاب اصلی کشاورزی و انقلاب صنعتی نیز می‌توان اشاره کرد. امروز به انقلابی زیست‌محیطی نیاز داریم، چه در عمق و چه در دامنه معادل همان تحولات پیشین.

مشکل آشکار سرعت ـ و از برخی جهات، برگشت‌ناپذیری ـ اقدام به ویرانی زیست‌محیط است. از این رو، شتابی همزمان با روند تاریخ برای مقابله با بحران از هم اکنون باید آغاز شود. دست‌کم گرفتنِ مشکل مهلک خواهد بود. برای این که از رسیدن به حجم انباشته‌ی تریلیونی کربن سوخته ـ معادل با ٢ درجه سانتیگراد افزایش در گرمای کره زمین ـ پرهیز کنیم، انتشار کربن در سطح جهان باید حداقل به میزان ٣ درصد در سال کاهش یابد. برای این منظور، به‌طورِ واقع‌بینانه، کشورهای ثروتمند باید بیش از دو برابر این میزان کاهش دهند و این مشکلِ به‌واقع بزرگی است. [۵۱] مثل همیشه، باید با ابزارهایی که داریم عمل کنیم. علاوه براین، هیج راه‌حل صرفاً فنی قادر نیست مشکلی مبتنی بر بیشینه‌سازی نظام‌مند و بی‌نهایت رشد اقتصادی نمایی حل کند. از این رو، «بازسازی انقلابی جامعه به‌طور کلی»، که نظام بازتولید متابولیسم اجتماعی را تغییر ‌دهد، تنها بدیل ممکن را برای «انهدام قریب‌الوقوع طبقات متخاصم» فراهم می‌کند.[۵۲]

برای متفکران مارکسیست بوم‌شناس، این وضعیت وخیم امور منجر به بسط راهبردی دومرحله‌ای برای انقلاب زیست‌محیطی و اجتماعی می‌شود. مرحله‌ی اول بر «آن‌چه که درحال حاضر‌ می‌شود انجام داد» تمرکز دارد. یعنی برآن‌چه که در کوتاه‌مدت و تحت شرایط کنونی واقع‌گرایانه است، درحالی که الزاماً علیه منطق انباشت سرمایه حرکت می‌کند. این می‌تواند به‌عنوان فاز دمکراتیک ‌زیست‌محیطی در انقلاب زیست‌محیطی جهانی تلقی شود. تحت شرایط حاکم، تعداد زیادِ تغییرات مؤثر نیازمند مبارزه در یک جنبش رادیکال گسترده است.[۵۳] چنین اقداماتی احتمالاً باید شامل موارد زیر باشد: یک سیستم هزینه ـ و ـ سود ـ کربن[۵۴]، که صددرصد درآمد آن براساس سرانه بین مردم بازتوزیع شود؛ ممنوعیت کارخانه‌های زغال‌سوز و سوخت‌های فسیلی غیرمتعارف (مثل نفت شن وماسه)؛ جابه‌جایی گسترده به انرژی‌های خورشیدی، باد و دیگر گزینه‌‌های انرژی‌های پایدار، که از طریق کاهش هزینه‌های نظامی تأمین می‌شود؛ استمهال رشد اقتصادی در کشورهای ثروتمند به منظور کاهش انتشار کربن، همراه با بازتوزیع رادیکال (و اقداماتی حمایتی در مورد کم‌ترثروتمندان)؛ و روند جدید مذاکرات اقلیمی بین‌المللی بر اساس اصول برابری‌طلبانه و سازگار با محیط زیست و اصول زیست‌محیطیِ کنفرانس توافق مردمی مردم جهان در سال ٢٠١٠ در بولیوی در مورد تغییر اقلیمی .[۵۵]

تمامی اقدامات اضطراری یادشده در بالا علیه منطق انباشت سرمایه انجام می‌شوند، اما با این حال تحت شرایط کنونی می‌توانند بسیار به پیش‌‌بروند و برای‌شان مبارزه شود. همراه با یک سری طرح‌های مشابه، این اقدامات نقطه‌ی آغاز واقع‌گرایانه و منطقی یک انقلاب زیست‌محیطی و اجتماعی را تشکیل داده، و وسیله‌ای برای بسیج عمومی هستند. نمی‌توانیم همه‌ی سیستم و عناصرش را یک شبه جایگزین کنیم. نبرد باید اکنون آغاز شده، در آینده گسترش یابد، در میان‌مدت شتاب گیرد و با یک متابولیسم جدید اجتماعی در راستای توسعه‌‌ی پایدار انسان به انجام رسد.

هدف بلند مدت تحول نظام‌مند، موضوع مرحله‌ی دوم انقلاب زیست محیطی، یا مرحله‌ی اکوسوسیالیستی را طرح می‌کند. البته مسئله‌ی اصلی شرایط تاریخی است که تحت آن این تغییر می‌تواند واقع شود. مارکس به فشارهای زیست‌محیطی زمان خود، به‌عنوان یک «گرایش سوسیالیستی ناخودآگاه» اشاره می‌کند، که برای هماهنگ کردن متابولیسم اجتماعی با طبیعت به شیوه‌ای منطقی، نیاز به تولید کننده‌های متحد دارد.[۵۶] اما این گرایش، تنها می‌تواند به‌عنوان نتیجه‌ی انقلابی بزرگ که توسط اکثریت بشریت انجام شده، درک شود، که شرایط مساوات‌طلبانه‌ی بیش‌تر و فرایند‌هایی برای حاکمیت بر جامعه‌ی جهانی ایجاد کرده‌اند، از جمله برنامه‌ریزی زیست‌محیطی، اجتماعی و اقتصادی مناسب وضروری.

در آینده‌ای نه چندان دور، یک «پرولتاریای زیست‌محیطی»- که نشانه‌هایش از هم‌اکنون وجود دارد- تقریباً به ناگزیز از ترکیب تخریب محیط زیست و مشکلات اقتصادی ظهور خواهد کرد، به‌ویژه در پایین جامعه. در این شرایط بحران‌های مادی مؤثر بر زندگی مردم به‌طور روزافزونی از اثرات چندلایه‌ی زیست‌محیطی و اقتصادی (به‌عنوان مثال، بحران غذا) غیرقابل تمییز می‌شوند. چنین شرایطی بسیاری از جمعیت شاغل کره زمین را وادار به شورش علیه سیستم می‌کند. آن‌چه که ما اغلب به غلط «طبقه‌ی متوسط» می‌نامیم – کسانی که بالاتر از زحمتکشان فقیر، اما با منافع کمی در سیستم، قرار دارند – نیز بدون شک به این مبارزه کشیده خواهند شد. مثل تمامی موقعیت‌های انقلابی، برخی از عناصر روشنفکرتر طبقه‌‌ی حاکم نیز قطعاً در حمایت از بشریت طبقه‌ی خود را رها می‌کنند. از آن‌جا که بیش از همه نسل‌های جوان با چالش حفظ زمینی سالم روبه‌رو هستند، می‌توان انتظار داشت که به موازات بدتر شدن شرایط مادی زیست از توهم به‌درآمده، رادیکالیزه شوند. از لحاظ تاریخی، موضوعات مربوط به طبیعت و بازتولید اجتماعی به‌طور خاص دغدغه زنان بوده است، و بدون شک در خط مقدم مبارزه برای یک جامعه‌ی جهانی محیط زیست‌گرا خواهند بود.

در این تحول بزرگ، به اعتقاد من سوسیالیست‌ها نقش رهبری را ایفا خواهند کرد، حتی به موازات اینکه معنای سوسیالیسم تکامل می‌یابد، معنای ضمنی‌اش در مبارزه ‌هم تکامل می‌یابد. همان‌طور که هنرمند، نویسنده و سوسیالیست بزرگ، ویلیام موریس معروف اعلام کرد، «مردان می‌جنگند و مبارزه را می‌بازند، و آن‌چه که آن‌ها برایش می‌جنگیدند، به رغم شکست‌شان، اتفاق می‌افتد، و وقتی آمد به چیزی تبدیل می‌شود که منظور آن‌ها نبوده، و مردان دیگری باید برای آنچه که منظور آن‌ها بود تحت نام دیگری بجنگند.»[۵۷]

امروز، مبارزه‌ی قدیمی برای آزادی انسان و معنای آن به آخرخط رسیده است. در عصر جدید پیش‌رو، وظیفه‌ی ما روشن است: مبارزه برای توسعه‌ی عادلانه و پایدار انسان در هماهنگی پایدار با زمین.

متن بالا برگردان مقاله‌ی زیر است:

John Bellamy Foster,Marxism and Ecology/Common Fonts of a Great Transition

این مقاله (همراه با یادداشت‌هایی بر آن توسط نُه نویسنده‌ی دیگر، از جمله همکاران: دیوید بارکین، هانا هولمن و فرد مگداف) دراصل در اکتبر ٢٠١۵ در وب‌سایت Great Transition Initiative  منتشر شد.

پی‌نوشت‌ها

[۱] Paul D. Raskin, The Great Transition Today: A Report from the Future (Boston: Tellus Institute, 2006), http://greattransition.org.

[2] See Paul Burkett, “Marx’s Vision of Sustainable Human Development,”Monthly Review57, no. 5 (October 2005): 34–۶۲٫

[۳] Karl Marx and Frederick Engels,Collected Works (New York: International Publishers, 1975), vol. 25, 460–۶۱٫

[۴] Frank Benjamin Golley, A History of the Ecosystem Concept in Ecology (New Haven: Yale University Press, 1993), 2, 207.

[5] یولیوس روبرت فون مایر Julius Robert von Mayer

زاده ۲۵ نوامبر ۱۸۱۴ – درگذشته ۲۰ مارس ۱۸۷۸) فیزیکدان آلمانی و از مبدعان ترمودینامیک. مهم‌ترین عامل شهرتش اعلام قانون پایستگی انرژی است که به نام قانون اول ترمودینامیک هم شناخته می‌شود: انرژی نه به وجود می‌آید و نه از بین می‌رود.

[۶] On Liebig’s ecological critique, see John Bellamy Foster,Marx’s Ecology(New York: Monthly Review Press, 2000), 149–۵۴٫

[۷] یوستوس فری‌هر فون لیبیش: Justus Freiherr von Liebig) ( زادهٔ ۱۲ مه ۱۸۰۳ – درگذشتهٔ ۱۸ آوریل ۱۸۷۳، شیمی‌دانی بود که فعالیت‌های گسترده‌ای در زمینهٔ شیمی کشاورزی و زیست‌شناسی انجام داد و مشغول به کار در سازمان شیمی آلی بود. او به‌عنوان یک استاد دانشگاه، روش تدریس آزمایشگاهی مدرن‌گرا را ابداع نمود و برای این خلاقیت و نوآوری‌هایش به‌عنوان یکی از بزرگترین معلمان شیمی تمام زمان‌ها در نظر گرفته می‌شود. از او به‌عنوان «پدر صنعت کود» برای کشف مهم او از نیتروژن به‌عنوان یک ماده مغذی ضروری برای گیاه و فرمول او (قانون لیبیش) که اثر منحصربه‌فرد از مواد مغذی در محصولات را بررسی می‌کند، یاد می‌شود.

[۸]. Julius Robert Mayer, “The Motions of Organisms and Their Relation to Metabolism,” in Julius Robert Mayer: Prophet of Energy, ed. Robert B. Lindsey (New York: Pergamon, 1973), 75–۱۴۵٫

[۹] Roland Daniels,Mikrokosmos(New York: Peter Lang, 1988), 49.

[10] Karl Marx,Capital, vol. 3 (London: Penguin, 1981), 949; Karl Marx and Frederick Engels,Collected Works(New York: International Publishers, 1975), vol. 30, 54–۶۶٫

[۱۱] Ravi Bhandari, “Marxian Economics: The Oldest Systems Theory is New Again (or Always)?” Institute for New Economics, April 9, 2015, http://ineteconomics.org.

[12] E. Ray Lankester,Science from an Easy Chair(New York: Henry Holt, 1913), 365–۷۹; Joseph Lester,E. Ray Lankester and the Making of Modern British Biology(Oxford: British Society for the History of Science, 1995).

[13] Arthur G. Tansley, “The Use and Abuse of Vegetational Concepts and Terms,”Ecology16, no. 3 (July 1935): 284–۳۰۷; Peder Anker,Imperial Ecology(Cambridge, MA: Harvard University Press, 2001).

[14] The Biosphere, V.I. Vernadsky

[15] Lynn Margulis et al., “Foreword,” in Vladimir I. Vernadsky,The Biosphere(New York: Springer, 1998), 15.

[16]Nikolai Bukharin, “Theory and Practice from the Standpoint of Dialectical Materialism,” in Bukharin et al.,Science at the Crossroads(London: Frank Cass, 1971), 17.

[17] Arthur George Tansley (١٨٧١-١٩۵۵) گیاه‌شناسی انگلیسی و یکی از پیشگامان بوم‌شناسی بود

[۱۸] Tansley, “The Use and Abuse of Vegetational Concepts and Terms,” ۳۰۳-۰۴; Hyman Levy,The Universe of Science (London: Watts, 1932), 303–۰۴٫

[۱۹] Marx,Capital, vol. 1, 637, vol. 3, 754, 911, 949, 959

[20] Rosa Luxemburg,Rosa Luxemburg Speaks(New York: Pathfinder, 1970), 111.

[21] Lysenkoism یک کارزار سیاسی علیه علم ژنتیک و علوم مبتنی بر کشاورزی بود که توسط Trofim Lysenko، هوادارانش و مقامات شوروی رهبری می‌شد.

[۲۲] For an informed and balanced discussion of Lysenkoism, see Richard Levins and Richard Lewontin,The Dialectical Biologist(Cambridge, MA: Harvard University Press, 1985), 163–۹۶٫

[۲۳] See Russell Jacoby, “Western Marxism,” inA Dictionary of Marxist Thought, ed. Tom Bottomore (Oxford: Blackwell, 1983), 523–۲۶٫

[۲۴] Karl William Kapp (١٩٧۶-١٩١٠) اقتصاددان آلمانی- امریکایی و استاد اقتصاد در دانشگاه شهر نیویورک و بعدها در دانشگاه بال بود.

[۲۵] Barry Commoner (٢٠١٢-١٩١٧) زیست‌شناس امریکایی و استاد کالج، و سیاست‌مدار بود. وی بوم‌شناس و یکی از رهبران جنبش مدرن محیط زیست بود.

[۲۶] K. William Kapp,The Social Costs of Private Enterprise(Cambridge, MA: Harvard University Press, 1950), 35–۳۶; Barry Commoner,The Closing Circle(New York: Knopf, 1971), 280

[27] Ted Benton

(1942) جامعه‌شناس بریتانیایی است که کار دانشگاهی خود را به‌عنوان استاد علوم زندگی آغاز کرد. همزمان با تدریس به آموزش فلسفه پرداخت و بالاخره استادی بخش جامعه‌شناسی دانشگاه Essex را کسب کرد. وی درحال حاضر به‌عنوان استاد افتخاری، تحقیق زندگی را تدریس و راهنمایی می‌کند.

[۲۸] Andre Gorz   (٢٠٠٧-١٩٢٣)

استاد علوم اجتماعی و روزنامه‌نگار بود. دغدفه‌ی وی بیش‌تر بوم‌شناسی سیاسی بود. در دهه‌های ۶٠ و ٧٠ یکی از نظریه پردازان اصلی چپ نو بود. موضوع اصلی او مسائل مربوط به کار مزدی از جمله رهایی از کار، تقسیم عادلانه‌ی کار، ازخودبیگانکی اجتماعی و … بود.

[۲۹] Ted Benton, “Marxism and Natural Limits,”New Left Review178 (1989): 51–۸۶; André Gorz,Capitalism, Socialism, Ecology(London: Verso, 1994).

[30] Centaur-like

در اسطوره شناسی یونان قنطورس نام حیوانی است که نیم انسان است و نیم حیوان.

[۳۱]See John Bellamy Foster, “Foreword,” in Paul Burkett, Marx and Nature(Chicago: Haymarket, 2014), vii–xiii.

[32] Burkett

یک دهه و نیم قبل جان بلامی فاستر و پل بورکت درکی انقلابی و جدید از بنیان‌های بوم‌شناسانه در اندیشه‌ی مارکس را مطرح کردند که نشان می‌داد مفاهیم مارکس در مورد متابویسم طبیعت، متابولیسم اجتماعی؛ و گسست متابولیک، با اندیشه‌ی اکوسیستم مدرن همخوانی دارد و مشخص شد که روابط اکولوژیکی یکی از محورهای نقد مارکس بوده است.

[۳۳] Burkett,Marx and Nature.

[34] Biogeocoensisبه زیستگاه نیادی، اجتماع بیولوژیکی هم ترجمه شده است.

[۳۵] Vladimir Sukachev

[36] Mikhail Budyko

[37] Albedo-ice feedback

[38] Anthropocene

[39] John Bellamy Foster, “Late Soviet Ecology,”Monthly Review ۶۷, no. 2 (June 2015): 20; M.I. Budyko,Global Ecology (Moscow: Progress Publishers, 1980 [Russian edition 1977]); E.V. Shantser, “The Anthropogenic System (Period),”Great Soviet Encyclopedia, vol. 2 (New York: Macmillan, 1973): 140.

[40] Isotherm

[41] On these aspects of Marx’s thought, see John Bellamy Foster, “Capitalism and the Accumulation of Catastrophe,”Monthly Review63, no. 7 (December 2011): 1–۱۷٫

[۴۲] Marx and Engels,Collected Works, vol. 46, 411; John Bellamy Foster, Brett Clark, and Richard York,The Ecological Rift (New York: Monthly Review Press, 2010), 61–۶۴٫

[۴۳] Marx,Capital, vol. 1, 637–۳۸, ۷۴۲; Karl Marx,Grundrisse(London: Penguin, 1973), 334–۳۵; Foster, Clark, and York,The Ecological Rift, 207–۱۱٫

[۴۴]Marx,Capital, vol. 1, 860; Foster, Clark, and York,The Ecological Rift, 345–۷۲; John Bellamy Foster and Hannah Holleman, “The Theory of Unequal Ecological Exchange: A Marx-Odum Dialectic,”The Journal of Peasant Studies41, no. 1-2 (March 2014): 199–۲۳۳٫

[۴۵] See, for example, Stefano B. Longo, Rebecca Clausen and Brett Clark,The Tragedy of the Commodity: Oceans, Fisheries, and Aquaculture(New Brunswick, NJ: Rutgers University Press, 2015). See also Ryan Wishart, Jamil Jonna, and Jordan Besek, “The Metabolic Rift: A Select Bibliography,” http://monthlyreview.org.

[46] See Ian Angus, “When Did the Anthropocene Begin…and Why Does It Matter?”Monthly Review67, no. 4 (September 2015): 1–۱۱; John Bellamy Foster,The Vulnerable Planet(New York: Monthly Review Press, 1994), 108.

[47] تأثیر انسان برروی آب و هوا عصر آنتروپوسین را ساخته است.

[۴۸] Foster, Clark, and York,The Ecological Rift, 14–۱۵, ۱۸; Johan Rockström et al., “A Safe Operating Space for Humanity,”Nature461, no. 24 (September 2009): 472–۷۵٫

[۴۹] Lewis Mumford,The Condition of Man(New York: Harcourt Brace Jovanovich, 1973), 411. Mumford, interestingly, was drawing here both on Mill’sPrinciples of Political Economy and Marx’s Critique of the Gotha Program.

[50] Jacob Burckhardt,Reflections on History(Indianapolis: Liberty Press, 1979), 214.

[51]Kevin Anderson, “Why Carbon Prices Can’t Deliver 2°C Target,” August 13, 2013, http://kevinanderson.info/blog/why-carbon-prices-cant-deliver-the-2c-target/; trillionthtonne.org, accessed September 21, 2015.

[52] Karl Marx and Frederick Engels,The Communist Manifesto(New York: Monthly Review Press, 1964), 2. On the concept of socio-metabolic reproduction see István Mészáros,Beyond Capital(New York: Monthly Review Press, 1995), 170–۸۷٫

[۵۳] These and other proposals are developed in Fred Magdoff and John Bellamy Foster,What Every Environmentalist Needs to Know About Capitalism(New York: Monthly Review Press, 2011), 124–۳۳٫

[۵۴] A carbon-fee-and-dividend system

[55] These and numerous other measures can be fought for now in the context of the present system, as a way of addressing the present planetary emergency, but are also consistent with a longer ecological and social revolution

[56] Karl Marx and Frederick Engels,Collected Works, vol. 42, 558–۵۹٫

[۵۷] William Morris, Three Works(London: Lawrence and Wishart, 1986), 53

کرانه باختری رود اردن، از مستعمره سازی تا انضمام کامل: دومینیک ویدال / ترجمه بهروز عارفی

Dominique Vidal

خبرنگار و عضو هیئت تحریریه لوموند دیپلماتیک

نخست وزیر اسرائیل اعلام کرد که بیش از سه هزار مسکن جدید در بیت المقدس شرقی و کرانه باختری ساخته خواهد شد (بیش از مجموعه ساختمان سازی های سال ۲۰۱۶). به رغم بازارگرمی بنیامین نتانیاهو، رقیب راست گراتر او نفتالی بِنِت از او سبقت گرفته و خواهان ضمیمه کردن سرزمین های اشغالی فلسطین  شد.

این ظهار نظر نسبتا بجا و مناسب نوآم چامسکی در مورد رئیس جمهوری جدید امریکا که گفت  «تنها مسئله ی قابل پیش بینی نزد [دونالد] ترامپ، غیرقابل پیش بینی  بودن اوست (۱)»، در مورد خاورمیانه زیاد صدق نمی کند. نامزد جمهوری خواه در طول کارزار انتخاباتی ریاست جمهوری ، با سه موضعگیری سمت و سوی سیاستش را در مورد کشمکش اسرائیل-فلسطین نشان داد:  تعهد او برای انتقال سفارت ایالات متحده از تل-آویو به بیت المقدس (۲)؛ نپذیرفتن این که مستعمره سازی در سرزمین های اشغالی از سال ۱۹۶۷ مانعی در برابر روند صلح است؛ تصمیم بر عدم فشار بر حکومت اسرائیل برای مذاکره [با فلسطینیان]. دست کم، دو انتصاب او پرمعنی است: انتصاب جارِد کوشنِر داماد رئیس جمهور که کمک مالی به کولون ها [اهالی مستعمره نشین ها] می دهد به عنوان «مشاور عالی کاخ سفید»؛ و انتصاب دیوید فریِدمن، رئیس «دوستان بِت اِل»، مستعمره نشین قدیمی کرانه باختری به سفیری آمریکا در اسرائیل. دیپلماسی فی البداهه دولت ترامپ «شتاب» خود را برای استقرار در « سفارت جدید آمریکا در پایتخت ابدی اسرائیل» اعلام کرد.

«پست دیده وری» قانونی شده؟

آیا این تصادفی است؟ شروع دوره ی دولت جدید هم زمان است با  مبارزه ی راست افراطی اسرائیل برای چرخشی تاریخی در سیاست فلسطینی تل آویو، یعنی انضمام کرانه باختری [به اسرائیل]. نفتالی بِنِت رهبر حزب مذهبی اولتراناسیونالیست «خانه یهودی» و وزیر آموزش و امور یهودیان خارج از کشور (دیاسپورا) مدت هاست که انضمام ناحیه C را مطالبه می کند.این ناحیه که به موجب قرارداد اسلو زیر کنترل انحصاری اسرائیل قرار دارد، بیش از  ۶۰  درصد خاک کرانه باختری و از جمله دره رود اردن و همچنین کل شهرک های مستعمره و جاده های اختصاصی آن ها  را تشکیل می دهد. روز ۵ دسامبر ۲۰۱۶، بِنِت دست به کار شد و لایحه ای را از مجلس (کِنِسِت) گذراند که چهار هزار مسکن واقع در منطقه های «پُست دیده وری»را قانونی کرد. منظور شهرک هائی بود که حتی بر حسب حقوق اسرائیل نیز غیرقانونی بودند، زیرا در روی زمین های خصوصی مصادره شده ی فلسطینی ساخته شده اند. این کار نقض فاحش کنوانسیون چهارم ژنو و قطع نامه های سازمان ملل متحد است. برای اجرای این لایحه، باید سه بار دیگر به تایید مجلس رسیده و دیوان عالی نیز آن را تایید کند.

اندکی زمانی پس از رای گیری، ولید عساف، وزیر فلسطینی امور مستعمره ها تایید می کرد که «این خطرناک ترین قانونی است که از سال ۱۹۶۷  در اسرائیل به تصویب رسیده است. آویشائی ماندِلبلیت، دادستان کل اسرائیل  با این لایحه که با تصمیمات دیوان عالی تناقض دارد، مخالف است و اسحاق هرزوگ رهبر حزب کار (اپوزیسیون) آن را یک «خودکشی ملی» تلقی می کند. همین طور، دویست مسئول پیشین دولتی که خود را «فرماندهان امنیت برای اسرائیل» معرفی می کنند با افشای طرح انضمام ، آن را پایان خصوصیت «دموکراتیک و یهودی» دولت می دانند. این واکنش ها مانع نشده که بِنِت قانون جدیدی را برای پایان ژانویه تدارک بیند که انضمام معال آدومیم، یکی از سه مجموعه اصلی شهرک های مستعمره اسرائیلی واقع درشرق بیت المقدس را نیز در بر می گیرد.این چرخش برای «تشکیلات خودمختار فلسطینی» به مثابه حکم مرگ است، چرا که با انضمام کرانه باختری، سرزمین کمتری برای اداره و کمتر ازآن برای مذاکره در اختیار او آن باقی خواهد ماند.

پنجاه سال پیش، در روزهای پس از جنگ شش روزه، حکومت لوی اشکول تظاهر می کرد که مایل به تغییر وضع سرزمین های اشغالی نیست، به استثنای بیت المقدس شرقی  که در سال ۱۹۶۷ به بیت المقدس غربی ضمیمه شد و مجموعه را پایتخت «کامل و متحد» کشور اعلام کردند، امری که «جامعه بین المللی» آنرا به رسمیت نمی شناسد. در آن زمان، آبا اِبان وزیر خارجه او مدعی بود که این کار به منرله «ورق برنده»ای است که در مذاکرات آتی از آن استفاده خواهند کرد. تاکنون، همه حکومت های پی در پی اسرائیل حتی راست ترین شان نظیر آریل شارون و بنیامین نتانیاهو رسما به همین تفسیر بسنده کرده بودند. البته این امر مانع نشد که آن ها به طور گسترده به مستعمره سازی در کرانه باختری ادامه دهند: از ۵۰۰۰ مهاجر (کولون) در سال ۱۹۷۷، نخستین باری که راست گرایان به حکومت رسیدند، تعداد ان ها در سال ۲۰۱۷ به بیش از ۴۰۰ هزار نفر  رسیده که باید ۲۰۰ هزار نفر اسرائیلیان ساکن بیت المقدس شرقی را هم به آن افزود.

این ابهام امتیاز سیاسی و دپلماتیکی مهمی دارد، زیرا به تل آویو امکان می دهد در مورد سرنوشت فلسطینی ها اعلام موضع نکند. برعکس، انضمام کرانه باختری اسرائیل را وادار خواهد کرد که به فلسطینی ها همان حقوقی را بدهد که اسرائیلیان برخوردارند، از جمله حق رای. این امر درها را به سوی نبردی طولانی  جهت برخورداری از حقوق برابر واقعی در دولت مشترک آینده باز خواهد کرد. در صورت امتناع، دولت واحد به روشنی مانند گونه ی دیگری از آپارتاید آفریقای جنوبی  خواهد بود که در آن یک خلق همه حقوق را قبضه کرده است.

برای گریز از این دوراهی، سناریوی سیاه تری مطرح است: اخراج موج جدیدی از فلسطینیان از کرانه باختری  و حتی خارج از دولت اسرائیل. دولت اسرائیل بدون النکبه («فاجعه») ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹، نمی توانست دارای اکثریت یهودی باشد. در آن «فاجعه» ۸۵۰ هزار فلسطینی یعنی چهار پنجم جمعیت کشور در آن زمان، اخراج شدند.دولت اسرائیل این پاکسازی قومی را در سایه جنگ ۱۹۶۷ و نقصه («شکست») ادامه داد و دوباره ۳۰۰ هزار پناهنده جدید مجبور به ترک خانه و کاشانه خود شده و از سرزمین هائی که ارتش اسرائیل اشغال کرده بود، فرار کردند. آریل شارون دوست داشت تکرار کند که «جنگ  استقلال اسرائیل به پایان نرسیده است». از آن زمان، طبیعتا وضعیت تغییر کرده است. اجرای اخراج دسته جمعی  و گسترده در برابر دوربین های سراسر جهان دشوار است – دست کم به سردی و بی تفاوتی. اما، گرم گرم چطور؟ جنگ درگیر در سوریه سابقه ی هولناکی پدید آورده: در درگیری های نبردهای پنج ساله، نیمی از جمعیت مجبور به ترک خانه هایشان شده اند و نیمی از این عده راه مهاجرت را در پیش گرفته اند.

جناح راست افراطی اسرائیل به روشنی از چشم انداز انضمام دفاع می کند. رهبر «خانه یهودی» بی پرده و روشن اعلام کرد که «راه مصالحه، راه تقسیم با شکست روبرو شده. ما باید جان مان را برای گسترش حاکمیت اسرائیل بر کرانه باختری بدهیم» (۳) اگر چه رهبر حزب لیکود  با  این ایده موافق است ولی آن را بر زبان نمی آوردد. آخرین عقب گرد او شاهد این مدعاست: روز ۵ دسامبر  لیکود به لایحه انضمام رای  داد و اکنون تمایل دارد آن را مدفون کند!

 نگرانی برای وجهه کشور

این زیگزاگ ها چیز تازه ای نیست. در سال ۲۰۰۹، نتانیاهو در سخنرانی اش در لفافه ایجاد احتمالی «دولت فلسطین خلع سلاح شده» را پذیرفت. شش سال بعد در آستانه انتخابات مجلس، او قسم می خورد که  تا او بر سر قدرت است، دولت فلسطین تشکیل نخواهد شد.هنوز زمان زیادی از بازگشتش بر سر قدرت نگذشته که دوباره منکر حرف خودش میشود و … آن را انکار می کند «من هیچ کدام از حرف هائی را که شش سال پیش زده بودم،  و از ایجاد دولتی فلسطینی خلع سلاح شده ای صحبت کرده بودم که دولت یهود را به رسمیت بشناسد، پس نگرفتم. من فقط گفتم که اکنون، شرایط این کار فراهم نیست (۴).»

دلیل این معلق زدن ها ، انزوای فزاینده تل آویو است که انستیتوی امنیت ملی را نگران کرده است. در گزارش این انستیتو آمده است: «وجهه اسرائیل در کشورهای غربی همچنان خراب تر می شود؛ این گرایش توانائی گروه های مخالف را بالا می برد تا ان ها بتوانند با فعالیت های خود حقانیت اخلاقی وسیاسی اسرائیل را سلب کرده و دست به کارزارهای بایکوت بزنند (۵).» . دلیل این که  راست افراطی در این مورد بی تفاوت است، اتکای آن ها علاوه بر دولت جدید آمریکا، بر افکار عمومی رادیکال تر شده اسرائیل است. حالت جنگی دائمی  (که انتفاضه چاقو ها تقویتش کرده)، شدت ترفندهای رسانه ای،  و همچنین ، و به ویژه  فقدان هر راه حل بدیل سیاسی، از عواملی هستند که پیوستن اکثریت یهودیان اسرائیل را به گرایش های افراطی توجیه می کند.

در واقع، نظرسنجی ها نتیجه انتخابات ۱۷ مارس ۲۰۱۵ را تایید می کند که به تشکیل راست گراترین حکومت تاریخ اسرائیل منجر شد. در همه بررسی ها، اکثریتی از مردم ایجاد دولت فلسطین را رد کرده و خواهان «انتقال» فلسطینی ها حتی از خاک اسرائیل هستند، امری که ناکنون سابقه نداشت (۶). از طرف دیگر، از هر ده یهودی اسرائیلی، شش نفر معتقدند که خدا سرزمین اسرائیل را به یهودیان داده است و حتی به شوخی رایج شده که خداناباوران نیز به آن اعتقاد دارند… از چندی پیش، زرادخانه سرکوبگرانه ی نیرومندی نیز بر اجماع علیه سرکش ها افزوده شده است. (به ضمیمه توجه کنید)

رویدادی این جهش رادیکال به راست را به طور چشمگیری نشان می کند: واکنش هائی که محاکمه الور آزاریا سرباز فرنسوی-اسرائیلی متهم به قتل  یک مهاجم فلسطینی برانگیخته است. در حالی که روز ۲۴ مارس ۲۰۱۶ در مرکز شهر الخلیل (حبرون)  این فلسطینی  زخمی و بیهوش بر زمین نقش بسته بود، سرباز نامبرده با شلیک گلوله ای بر سر او وی را به قتل رساند.ستاد ارتش اسرائیل پس از پخش فیلمی از صحنه ی قتل، برای حفظ وجهه ارتش خواست درس بدهد. و در روز ۴ ژانویه متهم را به جرم «قتل عمد» در دادگاه نظامی محاکمه کرد و احتمال دارد که وی را تا بیست سال  زندان محکوم کند. به شرطی که سه قاضی دادگاه، در برابر بلوائی که حکم دادگاه به راه انداخته تسلیم نشوند. چرا که نخست وزیر و تقریبا تمامی حکومت و کل طبقه سیاسی و اکثریت رسانه ها  و نیز ۶۷ درصد اسرائیلی ها خواهان عفو قاتل هستند. در برابر تهدید های متعدد مرگ قاضی ها، آنان تحت محافظت همیشگی قرار دارند در حالی که رئیس ستاد ارتش نیز هدف حمله های افراطیون قرار گرفت.  [هنگام ترجمه مقاله، این سرباز فقط به ۱۸ ماه زندان محکوم شد. م 

چرخشی که مشاهده می شود، آشکارا نشان می دهد که  قطع نامه ۲۳۳۴ مصوبه ۲۳ دسامبر شورای امنیت سازمان ملل  علیه مستعمره سازی  تدوین شده است.  کنفرانس پاریس در ۱۵ ژانویه ۲۰۱۷ با شرکت جان کری وزیر خارجه آمریکا نیز در همین راستا بود. تصویب این قطع نامه با  غیبت آمریکا (و عدم وِتوی قطع نامه) (که در این زمینه از سال ۱۹۸۰ بی سابقه بود) میسر شد. گستاخی آویگدور لیبرمن وزیر دفاع اسرائیل لازم بود تا آن را «ماجرای درِفوس مدرن» بخواند: «جامعه بین المللی»، از جمله ایالات متحده فقط از چشم انداز دو دولت صحبت کرده و هر عاملی را که آن را به خطر اندازد، محکوم کرد و در وهله اول مستعمره سازی در شهرک ها را.

اقدامات آمریکا می توانست در خور تحسین باشد، در صورتی که با چنین تاخیری اتخاذ نمی شد. به ویژه اگر پس از امضای قرارداد تاریخی دولت پیشین آمریکا با تل آویو برای کمک نظامی ۳۸ میلیارد دلاری در مدت ده سال صورت نمی گرفت. اما مسئله فقط انتخاب زمان نیست. مسئله وخیم تر عدم طرح مجازات بالقوه در این ترفندهای آخرین لحظه درست پیش از رسیدن ترامپ به کاخ سفید بود.  حتی اگر یعیر لاپید، رهبر حزب میانه تفاوت ها را ناچیز می شمرد: «در این قطع نامه، صحبتی از مجازات در میان نیست، اما مقدمات مجازات های آینده را فراهم می کند؛ این نکته خطرناک است. این امر ممکن است موجب طرح شکایت علیه اسرائیل و رهبران آن در دیوان های داوری بین المللی شود».(۷)

در واقع، تحولات درونی اسرائیل نشان می دهد (شاید نیازی هم به آن نبود) که فقط فشارهای بین المللی توام با تصمیمات الزامی، اقتصادی و حقوقی می تواند رهبران  آن کشور را بر سر عقل آورد. نخست وزیر اسرائیل که از داوی که در میان است آگاه می باشد، در سال ۲۰۱۵ کارزار بایکوت و عدم سرمایه گذاری BDS را «تهدید راهبردی» خواند. اندیشکده آمریکائی رند کورپوریشن تخمین می زند که این کارزار در ده سال می تواند ۴۷ میلیارد دلار برای اسرائیل هزینه داشته باشد(۸) زیرا این کارزار در سطح سازمانی و نهادینی به آرامی پخش می شود: در بسیاری از کشورها، بنیادهای سرمایه گذاری بازنشستگان، شرکت های بزرگ (مثلا اورانژ و وئولیا در فرانسه)، و بانک ها سرمایه های خود را از شهرک های مستعمره  و حتی اسرائیل بیرون می کشند. اتحادیه اروپا نیز خواسته است تا محل ساخت کالاهای تولید شده در شهرک ها بر روی برچشسب های آن محصولات قید شود تا از امتیازهای مربوط به پیمان همکاری با اسرائیل بهره مند نشوند؛ اما این خواست بُردی بسیار محدود دارد…

یک بار هم شده، بر خلاف رایج، کمیسیون اروپا که غالبا با اسرائیل با ملاطفت برخورد می کند، برخور متفاوتی داشت. ضمن اعلام مخالفت با بایکوت اسرائیل، خانم فدریکا موگِرینی بالاترین مقام اتحادیه اروپا در امورخارجه و سیاست امنیتی اعلام کرد: « اتحادیه اروپا بر پایه احترام به حقوق اساسی مندرج در منشورش از آزادی بیان و تشکل که  در کشورهای عضو به اجرا در می آید از جمله در مورد فعالیت های کارزار BDS دفاع می کند». او در ادامه توضیح می هد: «آزادی بیان، به صورتی که حکم دیوان اروپا برای حقوق بشر بر آن تاکید کرده، همچنین  اطلاعات و ایده هائی که به یک دولت یا بخشی از جمعیت آن اهانت کرده، آن ها را شوکه یا آشفته کند، را نیز دربر می گیرد. (۹)»

برعکس آن، دولت فرانسه با رهبری فرانسوا هولاند و مانوئل والس توانست دادگاه ها را به تعقیب قضائی و جریمه های سنگین فعالان کارزار بایکوت و عدم سرمایه گذاری BDSوادارد. با کمال خفت، فعالیت های این فعالان را به مثابه «ترغیب به نفرت نژادپرستانه» معرفی کردند در حالی که آن ها برای پایان دادن به مستعمره سازی و برابری حقوق مبارزه می کنند. و در این هدف،  آنان با … سازمان ملل متحد نیز هم نظر اند.

La droite Israélienne enhardie par la nouvelle administration Américaine

Cisjordanie, de la colonisation à l’annexion ; par Dominique Vidal

Le Monde-Diplomatique, Février 2017

پاورقی ها:

۱ – روزنامه اومانیته، سن دُنی، ۳۰ نوامبر ۲۰۱۶

۲ – این مصوبه ی سال ۱۹۹۵ کنگره را هیچ رئیس جمهوری به اجرا نگذاشت.

۳ – Jacques Benillouche, « En Israël, la tentation d’un Etat binational qui annexerait la Cisjordanie », Slate.fr, 29 octobre 2016.

4 – روزنامه لوموند، ۲۳ مارس ۲۰۱۵٫

۵ – Anat Kurz & Shlomo Brom (Direction), « Strategic survey for Israel 2016-2017 », Institut for National Security Studies, Tel-Aviv, 2016.

6 – Haaretz, March 8th, 2016

7 – Le Monde, 23 décembre 2016.

8 – Financial Times, London, june 12, 2015.

9 – The times of Israel, october 31st. 2016. http://fr.timesofisrael.com

لوموند دیپلماتیک، فوریه ۲۰۱۷

ضمیمه مقاله ی کرانه باختری، از مستعمره سازی تا انضمام کامل

زنجیره قوانین ضد آزادی

می توان چند قانون زیر برای سرکوب اعتراض ها را به اجماع در مورد گسترش مستعمره سازی در شهرک ها و امتناع از دادن کوچکترین امتیاز افزود:

«قانون بایکوت» (۲۰۱۱) هر فراخوان به «بایکوت افراد به خاطر پیوند با اسرائیل یا منطقه های زیر نفوذ اسرائیل» را ممنوع می کند؛

-    «قانون نکبه» (۲۰۱۱) برگزاری یادمان اخراج ۸۵۰هزار فلسطینی را در سال های ۱۹۴۹-۱۹۴۷ جریمه مالی می کند؛

-    «قانون تبعیض» (۲۰۱۱) ایجاد «کمیته های پذیرش» را پیش بینی کرده که می توانند در مورد «مناسب بودن» فرد یا افرادی که قصد اقامت در شهر یا مکانی را دارند، تصمیم بگیرد؛

-    قانون در مورد سازمان های غیر دولتی (NGO) (2016) این سازمان ها را مجبور می کند تا کمک های مالی دریافتی از دولت های خارجی را که بیش از نصف بودجه شان باشد ، اعلام کنند (بدین ترتیب این قانون شامل انجمن های راست و راست افراطی که سبیل بنیادهای افراطی آمریکائی را چرب می کنند، نمی شود)؛

-    «قانون طرد» (۲۰۱۶) به ۹۰ نماینده (از ۱۲۰) اجازه می دهد تا نماینده دیگری را از مجلس اخراج کنند؛

-    «قانون BDS» (۲۰۱۶) به اسرائیل اجازه می دهد  تا افراد یا نماسندگان شرکت ها، بنیادها یا انجمن های امضا کننده فراخوان بایکوت اسرائیل را  به کشور راه ندهند؛

-    سرانجام، «قانون  Breaking the silence» (۲۰۱۷) که در وهله اول در ژانویه به تصویب رسیده و انجمنی به این نام [سکوت را بشکنیم] را که خشونت ارتش را در سرزمین های اشغالی افشا کرده و در فعالیت موسسات آموزشی شرکت می کند، ممنوع کرده است.

ایالت متحده آمریکا خالق گروهای تروریستی القاعده و دولت اسلامی ( داعش ) است

در ارتباط با حملات تروریستی و کشتار جمعی که بوسیله دولت اسلامی و القاعد انجام شده، می بایستی این سئوال مطرح می شد که: کدام دولت ها از گروه های تروزیستی  القاعده و دولت اسلامی حمایت مالی میکنند؟ ادامه خواندن Continue reading