«بهـــــاران خجســــته بــــاد» زندان گوهردشت نوروز۱۳۶۶ _قاسم خاکسار

یخ آب می‌شود در روح من،
در اندیشه‌هایم.
بهار،
حضور توست.
بودنِ توست. [۱]
شکنجه و کشتار سال‌های اول دهه ۶۰ با بازجوئی‌های متکی بر کابل و قپانی، محاکمه‌های چند ثانیه‌ای، تیر باران‌های دسته جمعی، و آن مصاحبه‌های نمایشی بعضی از رهبران گروه‌های سیاسی، با پاهای باند پیچی شده و مچ‌های زخمی و کتف‌های از کار افتاده‌شان، سپری شده بود. حاج داوود رحمانی، رئیس زندان قزل حصار و گروه توابین‌اش برکنار شده بودند. اواخر سال ۶۵ است. حال پس از سپری شدن شش سال در بند، بهار ۶۶ در راه است و من به همراه مبارزین بیشمار همچنان در بندیم و چشم اندازی برای آزادی متصور نیست. همه جا دیوار است و آهن. ولی سال ۶۶ دیگر سال ۶۰ نیست. حال در زندان می‌شود نفس کشید و برای زندگی در اسارتِ رژیم قرون وسطائی به استقبال بهار رفت، تا ادامه زندگی در میان دیوار و آهن را می‌سر گردانید.

از اوین به قزل حصار و از قزل حصار به آخر دنیا، زمستان ۶۵، زندان گوهردشت.

من و حدود ۲۰۰ زندانی سیاسی دیگر، در بند یک زندان گوهر دشت، با از دست دادن یاران فراوان در این مسیر شش ساله، بشدت محتاج بهار، در انتظاریم.

بعد از گپ و گفتگو با سایر رفقا، قرار گذاشتیم برای اولین بار، نوروز ۶۶ را در زندان جشن بگیریم. در سالهای قبل امکان چنین عملی هرگز فراهم نبود، هرچند در گذشته نیز مختصر و پنهان، هرگز از رسیدن بهار و نوروز بی‌توجه نمی‌گذشتیم. به پاس ایستادگی همه‌مان در این مسیرخون و شکنجه، به طور جمعی تصمیم به برپائی جشنی مفصل و شاد گرفتیم. تعدادی از رفقا برای اجرای این مراسم خجسته، داوطلب شدند. اگر بخواهم محدوده کارهای اجرائی جشن نوروزی را خلاصه کنم، می‌شود آن‌ها را به سه قسمت بر شمرد: ۱ ــ تبریک عید و گپ و گفتگوی نوروزی و اداره برنامه. ۲ ــ تهیه شیرینی و سایر مواد غذائی مناسب جشن ۳ ــ گروه موزیک، ترانه و برنامه‌های شاد.

همین جا اشاره کنم، هر سال که در زندان امکانش بود، خودم قبل از فرا رسیدن نوروز به شکل مخفی سبزه سبز می‌کردم و این کار را برای بهار ۶۶ نیز تدارک دیدم. سبزه‌ای بسیار دیدنی، تابلوئی از پارچه به رنگ قرمز به طول ۶۰ و عرض ۴۰ سانتی متر می‌ساختم. در مرکز، قسمت بالای تابلو، ستاره‌ای می‌کشیدم و زیر آن با خط نستعلیق می‌نوشتم «بهــــــاران خجســـــته بــــــــاد». ستاره و نوشته را با خاکشیر پر می‌کردم. حدود ۱۵ روز طول می‌کشید تا سبزی ستاره و نوشته «بهاران خجسته باد»، هر بیننده‌ای را به وجد آورد. من هم زمان با مخفی نگهداشتن این تابلو از چشم پاسداران، می‌بایست ضمن حفظ رطوبت آن، برای خوش رنگ شدن سبزی‌اش، باز هم به شکل مخفیانه و در زمان هواخوری، آن را در معرض انوار جانبخش خورشید قرار می‌دادم.

در بند، هم سلولی‌ای ارمنی داشتم که رابطه‌ای صمیمی و دوستانه بین ما وجود داشت. او علاقمند به موزیک بود و توانمند در نواختن گیتار. این رفیق ارمنی من بود که ایده برگزاری یک نوروز شاد را مثل خوره به جانم انداخت. من و او روزهای بیشمار در بند قدم می‌زدیم و بحث و گفتگوی بسیار با هم داشتیم. ولی دو پروژه مهم را با هم و همراه با سایر رفقای بند به طور جمعی انجام دادیم که آن‌ها را باید شاهکارهای زندان نامید.

قبل از اینکه وارد روایت شیرین ساخت گیتار در زندان جمهوری اسلامی شوم، لازم می‌دانم همینجا یادی کنم از دومین پروژه جمعی که در‌‌ همان زمان‌ها در بند ما انجام شد، و آن کپی کردن کتاب «سنجش خرد ناب» اثر امانوئل کانت مشتمل بر حدود ۶۰۰ صفحه به صورت دستنویس بود. رفیق ارمنی من می‌گفت: اگر می‌خواهی مارکس را بفهمی باید آثار هگل را بخوانی و اگر بخواهی هگل را بفهمی باید آثار کانت را بخوانی. این کتاب فلسفی از بند دیگری بشکل مخفیانه به بندما برای ۲۰ روز قرض داده شده بود. رفقای بند تصمیم گرفتند کتاب را رو نویسی کنند تا آن را در بند داشته باشیم. یک گروه، حدود ۱۵ نفره داوطلب نوشتن این کتاب حجیم شدند و من در عین نوشتن سطوری از آن، مسئولیت صحافی‌اش را قبول کردم. این کتاب نفیس از دست خط‌های گوناگونی آزین شده بود، که فکور‌ترین مبارزین بند ما به نوشتن آن مبادرت کرده بودند. تعدادی از آن‌ها در کشتار تابستان سال ۶۷، توسط رژیم قداره بند اسلامی به دار آوریخته شدند و امروز در میان ما نیستند (حسین حاج محسن، محمد علی پژمان و…). یادشان گرامی باد.

من و رفیق ارمنی در تدارک برگزاری جشن نوروز ۶۶، مسئولیت‌هایی را به عهده گرفتیم؛ ساختن گیتار از من با کمک گرفتن از دانش فنی و موسیقایی او، و نواختن گیتار که تخصص او بود. آن هم گیتاری که بدنه‌اش از تخته جعبه‌های میوه و روزنامه و خمیر نان بود و سیم‌های آن از نخ جوراب. چه مهارتی می‌خواست تا از چنین سازی نوایی آن چنان موزون و دلنشین برآورد که جان‌های ستم دیده سالیان دراز را مشوق برپایی شاد‌ترین نوروز پیش روی شود.

البته تهیه تخته در زندان کار ساده‌ای نبود. هر از چندگاه به بند ما میوه می‌فروختند و ما مجبور به پس دادن جعبه‌ها به زیر هشت بودیم. قرار شد هر بار یک تکه تخته از دیواره بزرگ‌تر یک جعبه برداشته شود و فاصله بقیه تخته‌ها را طوری جابجا کنیم که جای خالی تخته برداشته شده به چشم نیاید تا زندانبان متوجه نشود.

روز‌ها در بند به کندی سپری می‌شدند. سبزه هر روز مخفیانه به هواخوری برده می‌شد تا با نور آفتاب خوش رنگ و شاداب شود. تخته‌ها چند روزی باید در آب خیس می‌خوردند، سپس با سنگ پا سائیده می‌شدند. بعد از آنکه به انداره کافی نازک و صاف گردیدند برای حالت دادن به شکل گیتار آماده می‌شدند. من و سایر رفقای بند با دقت و علاقه وصف ناپذیر این کار را با مشورت رفیق ارمنی به پیش می‌بردیم تا حتی الامکان حاصل کار از نظر فنی چنان شود که از آن صدایی نزدیک به نوای یک گیتار واقعی در آید.

یک ماه تمام روی این پروژه به صورت مخفیانه کار شد. چوب‌ها بعد از سائیدن بسیار با سنگ پا، همچون کاغذ نازک شدند و بعد از حالت دادن، با نخ بسته شدند. پنج روز طول کشید تا کاملا خشک شوند. بعد از آن نخ‌ها را باز کردیم و با خمیر نان که مقداری شکر به آن اضافه شده بود و روزنامه، تمامی سطح آن را پوشاندیم تا منفذی نداشته باشد و طنین صدای آن بلند شود. مرحله بعدی خشک شدن روزنامه و خمیرنان بود و در مرحله آخر، ساختن سیم گیتار بود که بوسیله تاباندن نخ جوراب فراهم می‌شد. نخ پلاستیکی جوراب را با تاباندن بسیار در سه رشته، بار دیگر با هم می‌تاباندیم. این رشته بهم پیوسته بسیار محکم کشیده شده و به دسته و بدنه ساز بسته می‌شد تا از آن صدای نزدیک به سیم گیتار درآید.

به موازات فعالیت ما، گروه دیگر برای تهیه شیرینی و کیک، کارشان را به بهترین شکل پیش می‌بردند. شیرین‌ترین قسمت این فعالیت نوروزی، برای من بر این استوار بود که افراد بند نه بر بستر یک سازماندهی دقیق، بلکه متناسب با توانایی فردی خود، هر کس گوشه‌ای از کار را بعهده می‌گرفت و خود را با سایرین، بهمراه عشق سرشار از دریافت ضرورت موجود، شادی و نشاط همآهنگ می‌کرد.

تصمیم براین بود که گیتار زود‌تر آماده گردد تا رفیق ارمنی ما فرصت تمرین داشته باشد و با نواختن آن در بعضی از پانزده سلول بند، هنرمندان دیگری به او بپیوندند. او چه زیبا می‌نواخت، قطعاتی از موسیقی امریکای لاتین را اجرا کرد. برای اولین بار با شنیدن چنین نوایی در بند، احساس آرامش می‌کردیم. این صدا، روح خسته همه ما را که شش سال زیر وحشیانه‌ترین فشارهای رژیم اسلامی تاب آوردیم جلا می‌داد.

انسان وارسته دیگری به نام رضا ــ ک نیز هم بندی ما بود. او عاشق ترانه سرائی و شعر بود و به همین دلیل هم دستگیر شده بود و متحمل ظلم بیشمار. اما چه باک، که در بند ظالم هم، باز عاشق بود و باز شاعر. او شاعر و ترانه سرای مردمی بود که بسیاری از ترانه‌های شاد کوچه بازاری مشهور را سروده بود. از همین روی، در زندان نیز دفتری از آواز و ترانه جمع آوری کرده بود. او برای تهیه چنین دفتر بی‌نظیری، زحمت بسیار کشید. به بسیاری از افراد بند برای تکمیل این دفتر رجوع کرد و ترانه‌ها را از سینه یک یک زندانیان بند بیرون کشید و در دفترش ثبت کرد. متقاضیان بسیاری در بند، بویژه در روزهای پنجشنبه و جمعه به انتظار در اختیار داشتن دفتر ترانه در صف بودند، تا ساعات خوشی، کنار دیگران در سلول به آواز خوانی و رقص بپردازند. شادی و تفریح در زندان از ضرورتهای بی‌بدیل زندانی بود، تا زندگی را آن گونه که او می‌خواهد نه زندانبان، ادامه دهد. به همین دلیل این کار همیشه در زندان رژیم اسلامی ممنوع بود. ولی همیشه زندانی متناسب با شرایطی که در آن قرار داشت از این امر سود می‌جست. روزی بیان اتفاقات شعبه بازجوئی به زبان طنز، زمانی تمسخر دادگاه سربداران با قاضی شرع گیلانی و… روایت هر چیز دیگری با توانمندی فرد راوی در میان زندانیان در حد هنرپیشه، همه را شاد و شارژ می‌کرد. بخاطر دارم در سال ۶۰، درسلول ۴۰ «آموزشگاه» اوین، زمانی که وحشت از همه جا می‌بارید، در غروبی بارانی که صدای قطرات باران بر نرده‌های آهنین سلول، ما را در غم بیکران یاران کشته شده در سکوتی حزن انگیز فرو برده بود، چونان که فقط به قتلگاه رفتن خود را انتظار می‌کشیدیم، ناگهان هم سلولی خوش ذوقی، بدون مقدمه شروع بخواندن ترانه «بارون بارونه، زمینا ترمیشه» را کرد. در سکوت و ترنم باران، این آواز دلنشین، دل می‌خراشید و همین جا بود که سفر آغاز شد. لحظاتی بعد حدود ۳۰ نفر افراد سلول، فراموش کردند در زندان اوین و در سال خون و کشتار ۶۰ قرار دارند. نفر بعد خواند، نفر بعدی و… تا رسیدیم به ترانه «سر اومد زمستون» و یک «جنگل ستاره داره». درب سلول چهار طاق باز شد و پاسداران همچون «لشگر مغول» با چوب و چماق به جان ۳۰ نفر زندانی افتادند. همه را برای ضرب و شتم در آن نیمه شب به هواخوری بردند. با می‌له‌های آهنی به جان ما افتادند. اکثر افراد زخمی شدند و ظاهرا یکی از ما نتوانست یا شاید نخواست خودش را نگهدارد و دست آخر همانجا در محوطه رید!! در آن تاریکی پاسداران بر آن پا گذاشتند و زمانی که وارد سالن و زیر هشت زندان شدند آثارش بهمراه بوی تعفن همه جا را آلوده کرده بود. و آنگاه متوجه شدند که دیگر همه‌مان را با سر و دست زخمی، خونین و مالین به داخل سلول فرستاده بودند. وقتی صدای آه و فغان پاسداران از پشت در سلول بگوش می‌رسید، ما، هر چند با سر و رویی خونین، اما انگار ضرب و شتم و زخم‌ها را فراموش کرده و همگی فقط به حال و روز پاسداران می‌خندیدیم.

دفتر ترانه‌های رضا، یکی از ارزشمند‌ترین وسایل بندما بود و پر واضح که در جشن نوروزی از آن سود می‌جستیم.

سه روز مانده به عید، زمانی که در هواخوری باز شد، من سبزه «بهاران حجسته باد» را که دیگر عالیترین دوران رشد خود را سپری می‌کرد و به زیبائی جلوه گر شده بود، برای نور گیری به حیات بند بردم. معمولا پاسداری که درب هواخوری را باز می‌کرد بعد از ده دقیقه که همه جای حیاط را با دقت بازرسی می‌کرد تا مطمئن شود که زندانیان بند قبلی در نوبت هواخوری خود چیزی برای بند ما جا سازی نکرده باشند، از بند خارج می‌شد. این بار پاسدار از هواخوری خارج نشد و به تماشای بازی زندانیان ایستاد. در این شرایط تشخیص دادن او در لابلای زندانیان که برای هواخوری در حیاط بند جمع شده بودند مشکل بود.

هر بار که سبزه «بهاران خجسته باد» برای نور گیری به حیاط بند آورده می‌شد، تعداد بیشماری از زندانیان دور آن حلقه می‌زدند و می‌خواستند با رشد آن همراه شوند و لذت ببرند. من و سایرین مدت‌ها به خطر این تجمع پی برده بودیم. ولی از طرف دیگر هدف از تهیه این سبزه چه می‌توانست باشد غیر از لذت دیدار هر روزه زندانیان با آن.

پاسدار توجه‌اش به تجمع زندانیان در گوشه دیگر هواخوری به گرد سبزه نوروزی جلب شد. برخورد او در نگاه اول این بود: چه تابلو زیبائی است. ولی زمانی که متوجه شد با لذت بردن زندانیانی که در گرد سبزه تجمع کرده‌اند، هم رای شده، با دقت بیشتر به ستاره و نوشته «بهاران خجسته باد» نظر انداخت، آنگاه انگار که ناگهان با سئوال بی‌پاسخی مواجه شده باشد، به نظر می‌آمد که از خودش می‌پرسید که آیا برای یک زندانی در زندان جمهوری اسلامی چنین کاری اصلا می‌تواند مجاز باشد؟! دیگر حالت چهره‌اش مانند لحظات قبل نبود. او نمی‌دانست باید چه عکس العملی نشان دهد. بسرعت هواخوری را ترک کرد. بدنبال او من هم رفتم و لباس مناسب و لازم را پوشیدم و آماده بازگشت مجدد او شدم. بعد از ده دقیقه‌‌ همان پاسدار درب بند را باز کرد و گفت: سبزه و سازنده‌اش بیان بیرون.

از درب بند مرا با چشم بند به زیر هشت زندان بردند. ناصریان دادیار زندان از من بازجوئی کرد:

ناصریان ــ تابلوئی که درست کردی چیست؟

قاسم ــ سبزه نوروزی است. مگر شما ایام عید سبزه سبز نمی‌کنید.

هنوز جمله من تمام نشده بود که ناصزیان مشت و لگدی نثارم کرد.

ناصریان ــ ضدانقلاب کمونیست کثیف، فکر کردی ما خریم!! آن ستاره چیست؟! چرا جای ستاره شلغم نگذاشتی؟!

قاسم ــ شلغم که زیبا نیست، ستاره زیباست.
باز هم مشت و لگد، سیلی و کلمات ناسزا.

ناصریان ــ ضد انقلاب سر موضعی، حالا ترا می‌فرستم انفرادی تا در ایام عید، آب خنک بخوری تا حالت جا بیاد، تا بفهمی شلغم زیباست یا ستاره!!

برای اولین بار بعد از شش سال، صدای دلنشنین زنان و دختران زندانی از هواخوری مشرف به انفرادی که در طبقه سوم قرار داشت به گوشم می‌رسید. مرا برای یک ماه تنبیهی به سلول انفرادی فرستادند. این خود مسخره به نظر می‌آید که بعد از شش سال زندانی بودن، تو را از درون زندان دو باره به زندان تهدید کنند. ولی چه سعادتی نصیب من شده بود که شاید بعضی دیگر از هم بندی‌هایم نیز آرزوی آن را داشتند. دیگر کم کم طراوت و دلنشینی نقش زنان، داشت از ذهنم پاک می‌شد. اکنون سلول انفرادی من جائی قرار داشت که در طبقات زیرین آن زنان سیاسی در بند بودند. صدای خنده و بازی دخترکانی که من نمی‌توانستم بدرستی ببینمشان، اما شوق دیدار و‌ای بسا ارتباطی از پشت این پنجره سرتاسر فولادی، زمان یک ماهه پیش رو را خیلی کوتاه‌تر از مدت یک ماه انفرادی کشیدن در سکوت محض متصور می‌ساخت. پس باید کاری می‌کردم. در همین شش و بش بودم که چند روز بعد پاسداری درب سلول را باز کرد و مقداری وسایل اولیه، چون مسواک، لباس زیر و بهمراه آن شیرینی و میوه را بمن داد و گقت این وسایل را دوستان‌ات از بند برایت فرستاده‌اند. در زندانهای جمهوری اسلامی، در این شش سالی که گذشت، دو سال آن به تناوب در انفرادی ۲۰۹ بودم، هرگز چنین لطفی نصیب‌ام نشده بود. اولین جمله‌ای که به ذهنم خطور کرد این بود که دم رفقایم گرم. در میان وسایل دریافتی، شیرینی، آجیل، پرتقال و نارنگی بود.

ستارۀ‌ای که در سبزۀ بهاران خجسته باد، مرا به این گوشه سلول انفرادی از بیشمار سلول‌های زندانهای رژیم اسلامی کشاند، همچنان ذهن من را‌‌ رها نمی‌کرد. از پوست پرتقال‌ها و نارنگی‌ها ستاره‌های بسیاری ساختم تا در زمان هواخوری بند زنان، شوق پرواز را که مثل پتک بر روح و جانم می‌کوبید از شکاف نرده‌های آهنین سلول انفرادی‌ام، نیاز سرکشم را با این ستاره‌ها به پائین پرت کنم. تلاشی سرشار از امید و شوق برای ایجاد ارتباط با زنان هم سرنوشت در بند.

بیست روز از انفرادی گذشته بود که ناصریان برای بازدید سلول انفردای، در سلول‌ام را باز کرد، انتظار داشت به او التماس کنم مرا به بند بفرستد. از من پرسید چه گونه می‌گذرد. من هم جواب دادم هنوز در زندان هستم.

چرا من برای زیستن آزادانه می‌بایست به این قداره بندان مرتجع التماس می‌کردم؟ منی که تمامی روح و جانم با آزادی و طبیعت همزادم بودند پرورش یافته بود. چرا باید در این مسیر هرچند ناهموار، از خواست‌های به حق انسانیم کوتاه بیایم؟

در خانواده‌ای متوسط در شمال کشورم به دنیا آمدم، کنار رودی که کمی آنسو‌تر به دریای خزر می‌پیوست. منی که هر روز، از یک سو جاری بودن رود و سر سبزی و استواری درختان بید امتداد آن را، سر بلند نظاره می‌کردم و در سوی دیگر، قله دماوند، راست قامت، شکوه استقامت را به من نوید می‌داد. منی که در دوران نوجوانی، تمام تابستان‌ها، همراه با شادی و هلهله مردمان بسیار در کنار ساحل دریا، روز‌ها پلاژ‌ها بر می‌افراشتیم، و شب‌ها به جشن و پایکوبی، چندان که شور موسیقی و ترانه و گرمای ماسه‌های داغ بستر ساحل، گذر زمان را از من و چون من می‌ربود و… کلام آخر، منی که هر روز که از خواب بر می‌خواستم، این جمله شاملو:

«می‌خواهم آب شوم،
در گستره افق،
آنجا که دریا به آخر می‌رسد،
و آسمان آغاز می‌شود» [۲]

بر بستر زلال آبی دریا و انحناء افق که آرامش صبحگاهی مرا به تمامی در آغوش می‌گرفت به تماشا می‌نشستم تا یگانگی خود و طبیعت، که برایم پیامی جز آزادگی نداشت را با تمام وجود زندگی کنم، مگر می‌شود با یک سال، شش سال زندان، انفرادی و شکنجه از من و چون من درخواست تسلیم کرد و دعوت به زیستن در مرداب!. این ‌‌نهایت نا‌توانی متحجران و بد سگالان کژاندیش است که اما این بار در پوسته مذهب، انسانی را که با شادی و عشق، نوروز می‌کارد تا بهار درو کند را نمی‌تواند بشناسد.

با سپری شدن زمان انفرادی، به بند برگشتم و رفیقی این گونه برای من تعریف کرد:

«با بردن تو (قاسم) از بند، تغییر قابل توجهی در برگزاری مراسم نوروزی ایجاد نشد. علیرغم اینکه پاسداران، بند و» حسینیه «[۳] را زیر و رو کردند ولی چیزی عایدشان نشد. ضمن اینکه بچه‌های دست اندر کار مراسم نوروزی از امکانات فراهم شده جهت جشن نوروز، مراقبت‌های لازم را کرده بودند. یک مورد جالب دیگر هم این بود که یکی از بچه‌ها؛ (رضا- ک) با استفاده از خرما، شراب درست کرده بود و در» حسینیه «لابه لای وسایل زندانیان نگهداری می‌کرد. از آنجا که تعدادی از بچه‌ها در جریان این کار بودند، بعد از ماجرای تو، یک چند نفری به رضا فشار می‌آوردند که شراب را دور بریزد ولی او زیر بار نرفت و به کمک و مراقبت چند تن از دوستان اون را نگهداری کرد تا اینکه در نوروز، ما چند تا رفقای نزدیک‌تر و همه اونهایی که در جریان کار بودند، در سلول حسین حاج محسن، شراب دست ساز رضا را تو فنجان‌های پلاستیکی، نارنجی رنگ معروف زندان، به سلامتی هم نوشیدیم. بالاخره نوروز فرا رسید و بچه‌ها، سفره هفت سین که در» حسینیه «پهن شده بود را رنگین کردند. با توجه به اینکه از مدتی پیش فروشگاه زندان به بند میوه و سبزی می‌فروخت، سفره هفت سین علاوه بر سکه و سنگ و ساعت و…. به سیب و سیر نیز مزین گردید. همه این‌ها در کنار نوای گیتار دوست ارمنی (البته در سکانسی نه چندان بلند) و ترانه خوانی بچه‌ها، حال و هوای دیگری به نوروز ۶۶ داده بود. با خیلی از بچه‌ها که صحبت می‌کردم احساس می‌کردند نوروز در این سوی دیوار چیزی کمتر از آن سوی دیوار ندارد. برای اولین بار در طول زندان حس می‌کردم نوروز را نه با مرور خاطرات گذشته، بلکه به واقع و با‌‌ همان حال و هوای دوران قبل از اسارت (دوران زندگی مخفی و به ویژه دور‌تر از آن دوران کودکی و نو جوانی) بر گزار کرده‌ایم.

این همه شادی را بدون حضور قاسم و لوح سبزه» بهاران خجسته باد «تجربه کردیم. اما ترنم سرود» بهاران خجسته باد «به یاد ماندنی بر لبان تک تک زندانیان، حضور قاسم و سبزه‌اش را درآن بهار یادآور می‌شد. دریغا که شیرینی خاطره چنین بهاری به کام زندانیان در بهارانی دگر تلخ گردید و برای بسیاری از رفقا هرگز تکرار نگردید.» [۴]

قاسم خاکسار
۲۰۱۳-۰٢-۱۳
gassemsol@hotmail.com

[۱] ــ شعر از: مارگوت بیکل ترجمه احمد شاملو

[۲] ــ شعر از: مارگوت بیکل با خوانش شاملو

۳ ــ حسینیه: در زندان گوهردشت، در انتهای هر یک از بند‌ها (چه بندهای عمومی و چه بندهای انفرادی)، یک سالن بزرگ وجود داشت که احتمالاً در طراحی اولیه زندان که در زمان رژیم شاه اجرا شد به عنوان سالن عمومی در نظر گرفته شده بود. در رژیم اسلامی به آن «حسینیه» می‌گفتند، و به جز موارد نادر، درب آن همیشه بسته بود و زندانیان اجازه استفاده از آن را نداشتند.

[۴] ــ سپاس بیکران از رفقائی که در نوشتن این خاطره کمکم کردند. بویژه قسمت پایانی آنکه مزین به قلم هم بندی سابق‌ام است.

در سوگ رفیق مجید عزیز، رفیق خستگی ناپذیر همه مبارزان راه آزادی

با اندوه بیکران مطلع شدیم که رفیق مجید (دارمشتات) در گذشته است.  رفیقی که همه لحظات زندگی اش و تحت هر شرایطی برای پیشبرد مبارزه آزادخواهانه و برای بنیان جامعه ای عاری از ستم و استثمار حی و حاضر  بود. مجید  برای رفقایش ‍پشت و  پناه روزهای اوارگی در غربت بود و از هیچ تلاشی برای آن ها دریغ نداشت و چه دریغی که زندگی او  این چنین زود پایان یافت و چه خاطره ها که برای همه رفقایش به یادگار گذاشت.
اما مجیدی که ما می شناختیم در دنیای ذهن و خاطره رفقایش برای همیشه زنده خواهد ماند با خنده روپی همیشگی اش و با با گشادوه رویی بی نظیرش و ایثار بی مثالش که هر که یک بار او را دیده بود، هرگز فراموشش نخواهد کرد.
یادش همیشه با رفقای دیرین او جاودانه خواهد ماند
در زیز متن سوگنامه هایده عزیز همسر او را می آوریم و در گذشت مجید عزیز و دوست داشتنی را به هایده عزیز همسر او و فرزندان و خانواده اش از صمیم فلب تسلیت می گوییم و با دلی آکنده از اندوه و ماتم، در اندوه فقدان مجید عزیز خود را با همه آن ها شریک می دانیم
یادش همیشه با ماست ادامه خواندن Continue reading

آی عشق؛ آی عشق رنگ آشنایی‌ات پیدا نیست/ یادی از فدایی خلق رفیق هوشنگ پورکریمی

از نیک‌ترین فرزند آفتاب وباد؛ گمشده‌ای از تندر خروشان رهایی خلق درستیزبا رژیم ستم شاهی برای شما روایت می‌کنم. فدایی خلق (مفقود الاثر) رفیق هوشنگ پورکریمی.
درکجا وکدامین نقطه از این میهن؛ پیکر به خون خفته‌ات را دژخیمان به خاک سپرده‌اند.؟ با هر نسیم باد بوی پیراهنت به مشام می‌رسد. فاصله تجربه بیهوده‌ای است وکوچه هنوز حضور مانوس دست تو را می‌جوید وجهان از هر سلامی خالی است.

هوشنگ چهارمین فرزند یک خانواده کشاورزخرده مالک بود که کودکی ونوجوانی‌اش را در شهر چالوس سپری کرد. از‌‌ همان دوران کودکی؛ فقر ومحرومیت بسیاری از دوستانش که ساکنین محله آسایشگاه چالوس بودند او را متاثرکرده بود. واقعیتهایی که او از فقر؛ نیاز؛ فاصله‌های طبقاتی و بی‌ثمر بودن زندگی زحمتکشان می‌دید؛ خمیرمایه‌ای بود که در فردای نوجوانی وجوانی او را به اندیشه‌های انقلابی سوق دهد. در همدردی وهمدلی با فقر چشیدگان ومحرومین متفاوت با هم سن وسالهای خود بود وهر دوست محرومش چنانچه آرزو می‌کرد‌ای کاش لباسی مانند او داشته باشد بی‌درنگ تقدیم دوست می‌کرد گرچه با تنبیه پدر مواجه می‌شد. ادامه خواندن Continue reading

سفر به خیر مسافرِ جاده‌ی شمشیر .بدرود اکبر عزیز.مهدی اصلانی

بدرود اکبر عزیز

سفر به خیر مسافرِ جاده‌ی شمشیر

مهدی اصلانی

جمعه ۲۲ دی ۱٣۹۱ - 

پیش پای عید بود. یک هفته‌ ده روزی می‌شد خبرت را نداشتم. نگرانِ جواب اسکن و “ام آر آی” جدید. زنگ زدم و مطابق معمول سر‌ به‌ سرت گذاشتم و مزاح. مجال اندک بود و فضای شوخی تنگ. گفتی: اتفاقی تلفن را برداشتم و تا ساعاتی دیگر باید برای جراحی به اتاق عمل بروم. – جراحی؟ مگر جواب اسکن مشخص شده؟ پاسخ مثبت دادی. پرسیدم: اکبر بالا! نه زمان تیلفون آچیم؟ – مهدی بالا داها ممکن دیرکی زمان فرصت ورمیه. (چه وقت تلفن بزنم؟ – شاید دیگر وقتی باقی نمانده باشد) و دیگر فرصتی نمانده بود. تصویر بالا لحظاتی پیش از جراحی و رفتن به اتاق عمل در سالن انتظار بیمارستانی در برلین ثبت شده است، و من در فکر آن که تو هنوز یک امضا کم داشتی. پنجم شهریورِ دوزخ‌سالِ شصت‌و‌هفت. شروعِ چپ‌کُشی در گوهردشت. به نوبت ایستاده‌گان مرگ در جاده‌ی شمشیر، یک به یک به نزد نیری و هیئت مرگ رفته و چپ و راست نصیب می‌برند. خبر از طریق مورس به بند شش که محکومین بالای ده سال که تو در آن منزل داشتی رسیده بود. حسینِ حاج‌محسنِ راه‌کارگری را پیش‌تر به هم‌راه محمد‌علی پژمان (کاکو) از پیکار و محمدرضا طبابتی از شانزده‌ آذر، تنبیهی از بند برده بودند. هر سه در اولین روز چپ‌کشی خاورانی شدند. در راهروی‌مرگِ گوهردشت، و فرصتی که دست می‌دهد کنار دستِ حاج‌محسن قرار می‌گیری از تصمیم و پاسخ مشترک که پیش‌تر گرفته می‌گویید. این‌که در پرسش و مقابله با هیئتِ مرگ دفاع ایدئولوژیک نکنید، اما اگر پرسیده شد مسلمانی یا مارکسیست؟ از پاسخ صریح گریخته و بگویید به سئوالِ تفتیش عقاید پاسخ نمی‌دهیم. حسین رفت و پاره‌ای از دلِ زندان با خود برد. گلِ عمرِ حاج‌محسن، هم‌سرنوشتِ گل‌های باغچه‌ی حیاط بند شش شد. حاج‌محسن در پاسخ به پرسش: مسلمانی یا مارکسیستِ مرگ‌فروشان، گفته بود: به سئوال تفتیش عقاید پاسخ نمی‌دهم، و نیری با دست به ناصریان اشاره داده بود: ببریدش چپ. و چپ، اسمِ شبِ حسینیه‌ی خون و آمفی‌تئاتر مرگ بود. لحظاتی بعد یکی از آن دارهای شش‌ردیفه‌ بر گردن حاج‌محسن حلقه شد. تو اما در پاسخ به نیری و پرسش مسلمانی یا نه؟ در لحظه‌ی آخر می‌گویی: دین ندارم. و این یعنی پرسش بعدی.: پدرت مسلمان بوده؟ گفته بودی تا آن‌جا که یادت می‌آید نه. و پرسش دیگر آن‌که: هرگز دیده‌ای که پدرت نماز بخواند؟ باز گفته بودی نه!. و بعد: تاکنون مسجد رفته‌ای.؟ یک آن به مغزت خطور می‌کند بگویی: چندباری که تنگم گرفت. برای قضای حاجت. عقل می‌کنی و نمی‌گویی آن نباید را. و این‌که: تنها برای برخی مراسم ختم و سوگواری گذارت به مسجد افتاده. تعجب کرده و به فکر رفته بودی، که هدف از این‌گونه پرسش‌ها چه می‌باشد. نیری می‌خواست با دغل و شامورتی از زبان خودت بگیرد آن سِرِ مگو را. اسلام برتو عرضه شده و تو بعد‌تر نامسلمان شده‌ای. و این یعنی آن که به بهانه‌ی اقرار زبانی، حکمِ ارتداد برایت صادر کند. و آخرین پرسش: نماز می‌خوانی یا نه؟ گفته بودی نه. و فرمان که بزنید تا بخواند. ناصریان دادیار زندان، خندان‌لب و عربده‌جو تو را به پای تخت تعذیر کشاند، تا حکم الله جاری کند، و فریاد که: ای ملعون حیف! فقط یک امضاء کم داشتی. در فریب‌سالِ مرگ، شرط زنده ماندنِ چپ‌ها عدمِ اثباتِ ارتداد بود و شرط آزادی پذیرشِ شرایطِ مدیریت زندان. هم‌راه تنی‌چند شرط آزادی را نپذیرفتی، افزون از دوسال بیش از دیگران به حبس ماندی، در مرخصی کوتاهی که       با تغییر شرایط نصیب‌ات شد از فرصت استفاده و با فرار از مرز به تبعید پرت شدی. چند‌ قدم تامرگ؟ تنها یک امضا تا خاورانی شدن فاصله داشتی. دلت تا همیشه‌ی هنوز، داغ‌دارِ حاج‌محسن ماند. در تمامی شب‌پرسه‌های مستی‌مان در زیرزمینِ رستورانت در برلن، در حکایت ناخن درازی و زخمه‌‌ی من بر سه‌تار، چهار رباعی عاشقانه‌ی منوچهر آتشی در مایه‌ی اصفهان که دوست می‌داشتی و زمزمه‌ی نیمه‌شب‌مان بود را با یاد حاج‌محسن طلب می‌کردی. کلاغ و گل سرخ که روی پیش‌خوان آمد. در رثای حاج‌محسن، سفیدی کاغذ تر کردم و بغض ترکاندم، نوشته‌ای با عنوان: آخرین فرصت گل. گفتی: گُزل یازوب سان، یادوندا قالسون من اوچون دا یازاسان ( قشنگ نوشتی. یادت نره یکی هم برای من بنویسی). لب گزیدم. که زبان نمی‌چرخید به “آلله ایلمسین” گفتن. تا آن‌که عفریتِ سرطان، سرزده و نا‌خوانده از راه رسید. سرِ کار چشمت سیاهی می‌رود و سیتی اسکن، شهادت به تومور مغزی بدخیم می‌دهد. بعد جراحی و شیمی‌درمانی. گفتند: اگر تومور تا دوسال دیگر برنگردد احتمال همیشه نیامدن عفریت هست. کمرش را شکستی، نزدیک دوسال پنجه در پنجه‌ی مرگ با نحسی‌اش مچ انداختی. بعد تلفن زدی که دوباره چشمت به هنگام کار سیاهی رفته. معلوم نبود جراحت عمل پیشین ناسازگاری می‌کند یا تومور دوباره به ضیافت مرگ دعوت کرده است. دومی بود. تومور بدخیم. و بدخیمی بخشی از روزمرگی‌های تلخ غربت‌مان شده است. چند روز مانده به عیدِ نود، خودت را به تیغ بی‌رحم جراح سپردی. درآوردن لوله تنفس و به هنگامِ انتقال به ریکاوری لوله‌ی تنفس از دهان بیرون می‌کشند و ریه بدقلقی می‌کند و برای دقایقی اکسیژن پس می‌زند. پزشکان آسیمه‌سر گلو می‌درند و اکسیژن و دستگاه برقرار می‌کنند. قطعِ چند دقیقه‌ای اکسیژن اما کار خود کرده بود. بعد رفتی به کما و خوابِ طولانی. چشم باز نکردی و تمام. “اکبر بالا دور آیاق اوسته سنین گدماقا بیر امضاء اسکیگ دی.” (اکبر جان برخیز. برای رفتن هنوز یک امضاء کم داری) هر موضوعی را می‌خواستی دو قبضه کنی آخرش می‌‌گفتی: “به جان شهره” و حالا من به “جانِ شهره” مانده‌ام به چه کس باید تسلیت گفت. به نسترن و شهره؟ یا به بچه‌های زندان. و اگر این عزا را صاحبی باشد. منِ جان‌سوخته و دل از دست‌رفته نیز سهمی در آن دارم. آخر “این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید”

خامنه ای و تابستان ۶۷ / شادی امین

سایت ” بازتاب امروز” منتسب به محسن رضایی در روز ۲۵ آذر ۱۳۹۱  و در آستانه بیست و پنجمین سالگرد کشتار وسیع زندانیان سیاسى در سال ۶٧ مطلبى منتشر کرده و در آن به قول خودش “به ناگفته هایی” در رابطه با “جلوگیری از اعدام زندانیان مارکسیست و چپ” دست پیدا کرده است. در این مطلب گفته می شود: “یک منبع آگاه در این باره به “خبرنگار “بازتاب” گفت: پس از صدور حکم تشکیل محاکم سه نفره در سال ۱۳۶۷ برای اعضای سازمان مجاهدین خلق(منافقین)، افرادی که این حکم را از امام دریافت کرده بودند، توانستند حکم مشابهی را در مورد اعضای سازمانهای چپ و مارکسیستی اعم از چریکهای فدایی خلق، حزب توده و… دریافت کنند.” (۱)

و سپس می گوید: ” با آگاهی وزیر وقت اطلاعات، حجت الاسلام ری شهری از این موضوع، گزارشی به امام خمینی ارائه گردید و ایشان پس از دریافت این گزارش، حکم را متوقف و موضوع را جهت تصمیم گیری نهایی به مجمع تشخیص مصلحت ابلاغ کردند.”

و ادامه می دهد: “در جلسه این مجمع که در دفتر آیت الله خامنه ای تشکیل گردید، ایشان پس از طرح موضوع با صراحت و شدت با این اقدام مخالفت کرده در سخنان صریح و تندی به مخالفت با این رویه می پردازد و بر اساس این نظر آیت الله خامنه ای و حمایت رییس وقت مجلس شورای اسلامی و سایر اعضا از این نظر، موضوع اعدامهای زندانیان چپ که تعدادشان به هزاران نفر بالغ می شد، منتفی گردید.”

 اهمیت این نوشته موجز در چهار نکته کلیدی ست: 

     پذیرش “تابستان ۶۷″ به عنوان یک مفهوم تاریخی و مهم در تاریخ زندان و اعدام در ایران: مطلب سایت بازتاب نشان می دهد که سکوت دیگر ممکن نیست و به همین دلیل، براى اولین بار “تابستان ۶٧” به عنوان یک مفهوم شناخته شده و رسمیت یافته تاریخى بیان می شود. همانگونه که امروزه  “۲۸ مرداد” و یا “۲۲ بهمن” مفاهیمی تاریخی و غیر قابل انکار است.

۲-     اعتراف به صدور احکام اعدام مجاهدین و چپهای زندانی از سوی خمینی: در این گزارش، برخلاف ادعاهای تاکنونی که صدور حکم توسط خمینی را مسکوت گذاشته و یا آن را مورد سوال قرار می دادند،  دستور خمینی برای ایجاد “محاکم سه نفره” یعنی هیئت مرگ (مرتضی اشراقی، حسینعلی نیری و نماینده وزارت اطلاعات) که مسئول اجرای چنین کشتاری بوده و برگزاری دادگاه های چند دقیقه ای بدون معیارهای یک دادگاه عادلانه را بر عهده داشته است، تایید می شود.

۳-     اعتراف به وجود هزاران زندانی سیاسی مارکسیست و چپ در آن سال در زندانهای ایران: این مطلب، برخلاف اخبار تاکنونی رسمی رژیم که زندانیان سیاسی دهه ۶۰ را به عنوان تعداد قلیلی افراد محارب، تروریست و منافق معرفی می کرد،  اعترافی به این نکته است که این زندانیان، “سیاسی- عقیدتی” بوده و به دلیل باورهایشان زندانی شده و بالغ بر هزاران نفر بوده اند.

۴-      تلاش برای تطهیر دست اندر کاران این جنایت که نهان کردن مطلق آن دیگر ممکن نیست: این نوشته سعی دارد ذهن خواننده را صرفا به امر” جلوگیری از اعدام ها” توسط مسئولین بکشاند. در واقع صحبت از شفافیت بخشیدن به ” ناگفته هایی” در مورد “اعدام های انجام شده ” در کارنیست. به نظر می رسد این  ناگفته ها بیش از هر چیز بیان شده تا از على خامنه اى رهبر فعلی جمهورى اسلامى و رییس وقت مجمع تشخیص مصلحت نظام در دست داشتن در این کشتار وسیع زندانیان سیاسی اعلام برائت کند. در این گزارش سعی شده در درجه اول خامنه ای و پس از آن، هاشمی رفسنجانی، رییس وقت مجلس شورای اسلامی و در درجه بعد، اعضای دیگر مجمع تشخیص مصلحت در آن زمان (عبدالکریم موسوی اردبیلی٬ محمدرضا توسلی٬ محمد موسوی خوئینی‌ها٬ میرحسین موسوی٬ سید احمد خمینی و اعضای شورای نگهبان قانون اساسی)  و نیز، وزیر وقت اطلاعات ری شهری که به درستی مورد اتهام قرار دارند و بر نقش شان به عنوان عاملین و آمرین این جنایات تاکید می شود، تطهیر شوند.مخاطب  مطلب بازتاب، خانواده های اعدام شدگان، زندانیان جان به در برده و فعالان سیاسی و حقوق بشری هستند. این مطلب طوری تنظیم شده که انگار پیش از این، همه چیز در مورد این جنایت از سوی مطبوعات و مقامات رسمی گفته شده بود به جز نکاتی که دراین گزارش و از سوی سایت بازتاب منتشر شده است . به این معنى، پیش فرض بر این است که خوانندگان این مطلب از این کشتار وسیع اطلاع دارند. در حالی که بیش از بیست و پنج سال است که جنایتى که در سکوت  و خفا صورت گرفت و به گفته بسیارى از شاهدان و بازماندگان این جنایت بر محور محرمانه بودن و پرده پوشى رخ داد، انکار شده است و تازه امروز، در رسانه های نیمه رسمى خود این رژیم بیان می شود.
بیش از بیست و پنج سال است که بازماندگان و جان به در بردگان این کشتار وسیع و همچنین فعالین سیاسی با برگزاری جلسات بزرگداشت و سمینارها ، تشکیل تریبونال، انجام اکسیون های مختلف و نوشتن مطلب و انجام مصاحبه و مستند کردن این تاریخ، برای نشان دادن ابعاد این جنایت و پاسخگو کردن مسئولان آن تلاش می کنند. اما همه اینها بدون تلاش خانواده ها و به ویژه مادران خاوران که سال هاست بر ضرورت شناسایی عاملین و آمرین این جنایت پافشاری کرده و با وجود فشارهای فراوان اما اجازه نداده اند خاطره این جنایت به فراموشی سپرده شود ممکن نبود.

در عین حال هنوز “ناگفته های” زیادی وجود دارد که به اصطلاح “خبرنگار بازتاب” هنوز به آنها دست پیدا نکرده است

-         چگونگی اعدام هزاران زندانی مجاهد و صدها زندانی “چپ”

-         هنوز “دریافت کنندگان” حکم اعدام زندانیان مجاهد از خمینی، از چشم ما پنهان مانده اند.

-          در این نوشته بر اجرای موفقیت آمیز آن “حکم” اول در مورد هزاران زندانی مجاهد و پس از آن، صدها زندانی چپ نیز اشاره ای نمی شود.

یقین دارم طی روزهای آینده بازماندگان و جان به در بردگان این کشتار وسیع در مورد این “ناگفته ها” سخن خواهند گفت. آنچه مشخص است برای رسیدگی به این جنایت و روشن شدن حقایق و “ناگفته ها” در مورد آن، بایستی دسترسی به همه اسناد این جنایت ممکن گردد. مطلب سایت بازتاب نشان می دهد پس از بیست و پنج سال و در پرتو مبارزات مادران خاوارن، جان به دربردگان، فعالان اپوزیسیون و…،  انکار کشتار ۶۷، دیگر ممکن نیست. اما مبارزات ما برای روشن شدن واقعی ناگفته ها و شناسایی مسئولان کشتارهای آن دهه، همچنان ادامه دارد. 

 

http://baztab.net/fa/news/19554/ چگونه-آیت

در گرامیداشت یاد رفیق فرهاد در هشتمین سالگرد در گذشت او

هشت سال پیش در ۱۸ آبان ماه ۱۳۸۳ رفیق عزیز ما فرهاد دیده از جهان فرو بست. فقدان او برای خانواده و همه یارانش غیر مترقبه و اندوهناک بود. هنوز هم حسرت و اندوه وفقدان او پا برجاست.

همان طور در اطلاعیه کمیته مرکزی آمده است:

«رفیق فرشید از کادر های با سابقه جنبش فدائیان خلق، از زندانیان دوران رژیم پهلوی و از تبعیدیان دروان حکومت اسلامی بود. او یکی از مهم ترین کادر های مرکزی و حلقه رهبری سازمان ما و یکی از محبوب ترین چهره ها در میان اعضای سازمان بود. در تمامی فعالیت های جاری سازمان از تشکیلات تا تحریریه  نشریه، سایت و .. در همه حوزه ها، همواره حضوری محسوس و قابل رویت داشت. طی دوسال گذشته علاوه بر عضویت در هیات اجرائی سازمان، مسئولیت هماهنگی کمیسیون کارگری را نیز برعهده داشت . ادامه خواندن Continue reading

از حلقه‌ هفته ‌نامه‌ «مهد آزادی‌ آدینه‌» تا حلقه ‌چریکی‌ تبریز / علی مرادی مراغه ای

    انتشار هفته‌نامه‌ «مهد آزادی‌ آدینه‌» که‌ به‌ همت‌ صمد و یارانش‌صورت‌ گرفت‌ نقطه‌ی‌ عطفی‌ در زندگی‌ صمد و شکل‌گیری‌ بعدی‌ حلقه‌چریکی‌ تبریز است‌.
اولین‌ شماره‌ی‌ این‌ هفته‌نامه‌ در روز پنج‌ شنبه‌ اول‌ مهر ماه‌ ۱٣۴۴ وآخرین‌ شماره‌ آنکه‌ شماره‌ی‌ هفدهم‌ است‌، تاریخ‌ هیجدهم‌ شهریور۱٣۴۵ را برخود دارد. همچنان‌ که‌ خواهد آمد علت‌ قطع‌ و عدم‌ انتشار آن ‌نه‌ توقیف‌ و یا مانع‌ از سوی‌ رژیم‌ شاه‌ که‌ به‌ اشتباه‌ در بعضی‌ از منابع‌ ذکرشده‌ بلکه‌ به‌ دلایل‌ مشکلات‌ و درگیری‌های‌ داخلی‌ بوده‌ است‌.
روزنامه‌ مهد آزادی‌ جزو نشریات‌ قدیمی‌ و با سابقه‌ تبریز بوده‌ که‌ از سال‌ ۱٣۲۹ به‌ صاحب ‌امتیازی‌ سیداسماعیل‌ پیمان‌ منتشر می‌شده‌ و انتشار آن‌ نسل‌ به‌ نسل‌ در خانواده‌ پیمان‌ ادامه‌ داشته‌ و دارد.[۱]
صمد و دوستانش‌ قبل‌ از اینکه‌ هفته ‌نامه‌ مهد آزادی‌ ویژه‌ آدینه‌ را نشر کنند قبلاً چندین‌ مقاله‌ در روزنامه‌ مهد آزادی‌ نوشته‌ بودند که‌ از نمونه‌ مقالات‌ صمد می‌توان‌ به‌ «سخنی‌ از سر صدق‌ درباره‌ی‌ آرش‌» با اسم‌ مستعار داریوش‌ نواب‌ مراغی[۲]‌ و مقاله‌ زیبا و طنزآمیز «آقای‌ چوخ‌بختیار» با اسم‌ مستعار بابک‌ بهرامی[٣]‌ اشاره‌ کرد.
اما به‌ خاطر دخل‌ و تصرف‌ در نوشته ‌اش‌ از سوی‌ دست‌اندرکاران‌روزنامه‌، صمد دلخوشی‌ از آنها نداشت‌ و در نتیجه‌ اختلاف‌ پیدا می‌کند. صمد در نامه‌ای‌ به‌ برادرش‌ به‌ این‌ مسئله‌ اشاره‌ می‌کند: ادامه خواندن Continue reading

ماهیگیری که چریک شد / ۴۰ سال از مرگ احمد ذیبرم گذشت

نگار همین دیروز بود که سردبیر صدایش زد و خبر کشته شدن چریک را به او داد و راهی محل حادثه‌اش کرد. به سرعت خودش را به نازی‌آباد رساند تا گزارشی از محل تهیه کند. محله نازی‌آباد شلوغ بود و بوی گوگردی که در فضا پیچیده بود خبر از ماجرایی می‌داد که ساعتی پیش اتفاق افتاده است. او باید سر از اصل ماجرا درمی‌آورد و گزارش اختصاصی‌اش را به روزنامه می‌رساند، پس با مردم گرم صحبت شد. ساکنان منطقه گفتند چریک جوان در خانه‌ای پناه گرفت و وقتی ساواک از حضور او در منطقه مطلع شد، گروه کثیری از نیرو‌هایش را به منطقه گسیل کرد و درگیری آغاز شد. ادامه خواندن Continue reading

می دانی بلندی های کوه چه زیباست؟ / هدایت سلطان زاده

شب عید اولین سال آزادی من از زندان بود. ما جزو آخرین دوازده نفر از هشتصد نفری بودیم که بعد از تمام کردن دوره محکومیت خود ، همچنان مارا در زندان نگهداشته بودند. زندان شاه، فرهنگ لغات خاص خود را داشت. برای نامیدن کسانی که دوره محکومیت خود را تمام کرده بودند ، لغت ویژه ای را به کار می بردند. اسم ما ها را گذاشته بودند “ملی کش” و این اسم عامی بود که شامل حال بسیاری از ما ها در زندان اوین می شد. شان نزول این لغت از آن جا بود که اگر غذائی اضافه می ماند و کسی نمی خورد، و یا اگر چند هندوانه را پاره می کردند که لایه نازکی از هندانه بر روی پوست آن ها باقی مانده بود، می گفتند “ملی خور” است. یعنی اگر کسی می خواست، می توانست آن را بخورد. هر چیز اضافی ، اسم “ملی” داشت. اضافه کاری را هم می گفتند “ملی کاری”! یا اگر برای تعمیر و وصله پینه زدن به کفش های کهنه و پاره نیاز به کمک بود، می گفتند چند نفر” ملی کار” لازم است. رژیم اعلیحضرت نیز از فرط علاقه خود به زندانیان سیاسی، لایه ای از سال های اضافی را بر دیوار زندان اضافه کرده بود و این طور نبود که با اتمام دوره محکومیت های پرونده های ساختگی ساواک، زندانی نیز آزاد شود. فوری برای زندانی ای که همچنان در زندان بود، حکم دستگیری مجدد صادر می کردند .اگر اعتراض می کردیم که ما که آزاد نشده ایم که دوباره دستگیر شویم، در پاسخ به ما، شکنجه گران ساواک جواب نبوغ آسائی می دادند که به عقل حقوق دانان رم نیز نرسیده بود، که شما ها اگر بیرون بروید، دوباره دست به همین کار ها خواهید زد و بنابراین ما ناگزیر از دستگیری مجدد شما ها خواهیم شد. پس ما از همین حالا شما را دوباره دستگیر می کنیم! تازه ، این زندان ماندن به نفع شماست! چون خطر درگیری در بیرون و کشته شدن هم دیگر وجود ندارد! به همین جهت نیز شما ها باید خیلی هم ممنون باشید که زنده م یمانید! بنابراین، زندانیان آریامهری، چند سال بعد از تمام شدن دوره محکومیت خود، که در عالم خیال آزاد و دستگیر شده بودند، این بار به صورت “ملی کش” هم چنان در زندان نگهداشته می شدند. ادامه خواندن Continue reading