در گرامیداشت یاد رفیق فرهاد در هشتمین سالگرد در گذشت او

هشت سال پیش در ۱۸ آبان ماه ۱۳۸۳ رفیق عزیز ما فرهاد دیده از جهان فرو بست. فقدان او برای خانواده و همه یارانش غیر مترقبه و اندوهناک بود. هنوز هم حسرت و اندوه وفقدان او پا برجاست.

همان طور در اطلاعیه کمیته مرکزی آمده است:

«رفیق فرشید از کادر های با سابقه جنبش فدائیان خلق، از زندانیان دوران رژیم پهلوی و از تبعیدیان دروان حکومت اسلامی بود. او یکی از مهم ترین کادر های مرکزی و حلقه رهبری سازمان ما و یکی از محبوب ترین چهره ها در میان اعضای سازمان بود. در تمامی فعالیت های جاری سازمان از تشکیلات تا تحریریه  نشریه، سایت و .. در همه حوزه ها، همواره حضوری محسوس و قابل رویت داشت. طی دوسال گذشته علاوه بر عضویت در هیات اجرائی سازمان، مسئولیت هماهنگی کمیسیون کارگری را نیز برعهده داشت . ادامه خواندن Continue reading

از حلقه‌ هفته ‌نامه‌ «مهد آزادی‌ آدینه‌» تا حلقه ‌چریکی‌ تبریز / علی مرادی مراغه ای

    انتشار هفته‌نامه‌ «مهد آزادی‌ آدینه‌» که‌ به‌ همت‌ صمد و یارانش‌صورت‌ گرفت‌ نقطه‌ی‌ عطفی‌ در زندگی‌ صمد و شکل‌گیری‌ بعدی‌ حلقه‌چریکی‌ تبریز است‌.
اولین‌ شماره‌ی‌ این‌ هفته‌نامه‌ در روز پنج‌ شنبه‌ اول‌ مهر ماه‌ ۱٣۴۴ وآخرین‌ شماره‌ آنکه‌ شماره‌ی‌ هفدهم‌ است‌، تاریخ‌ هیجدهم‌ شهریور۱٣۴۵ را برخود دارد. همچنان‌ که‌ خواهد آمد علت‌ قطع‌ و عدم‌ انتشار آن ‌نه‌ توقیف‌ و یا مانع‌ از سوی‌ رژیم‌ شاه‌ که‌ به‌ اشتباه‌ در بعضی‌ از منابع‌ ذکرشده‌ بلکه‌ به‌ دلایل‌ مشکلات‌ و درگیری‌های‌ داخلی‌ بوده‌ است‌.
روزنامه‌ مهد آزادی‌ جزو نشریات‌ قدیمی‌ و با سابقه‌ تبریز بوده‌ که‌ از سال‌ ۱٣۲۹ به‌ صاحب ‌امتیازی‌ سیداسماعیل‌ پیمان‌ منتشر می‌شده‌ و انتشار آن‌ نسل‌ به‌ نسل‌ در خانواده‌ پیمان‌ ادامه‌ داشته‌ و دارد.[۱]
صمد و دوستانش‌ قبل‌ از اینکه‌ هفته ‌نامه‌ مهد آزادی‌ ویژه‌ آدینه‌ را نشر کنند قبلاً چندین‌ مقاله‌ در روزنامه‌ مهد آزادی‌ نوشته‌ بودند که‌ از نمونه‌ مقالات‌ صمد می‌توان‌ به‌ «سخنی‌ از سر صدق‌ درباره‌ی‌ آرش‌» با اسم‌ مستعار داریوش‌ نواب‌ مراغی[۲]‌ و مقاله‌ زیبا و طنزآمیز «آقای‌ چوخ‌بختیار» با اسم‌ مستعار بابک‌ بهرامی[٣]‌ اشاره‌ کرد.
اما به‌ خاطر دخل‌ و تصرف‌ در نوشته ‌اش‌ از سوی‌ دست‌اندرکاران‌روزنامه‌، صمد دلخوشی‌ از آنها نداشت‌ و در نتیجه‌ اختلاف‌ پیدا می‌کند. صمد در نامه‌ای‌ به‌ برادرش‌ به‌ این‌ مسئله‌ اشاره‌ می‌کند: ادامه خواندن Continue reading

ماهیگیری که چریک شد / ۴۰ سال از مرگ احمد ذیبرم گذشت

نگار همین دیروز بود که سردبیر صدایش زد و خبر کشته شدن چریک را به او داد و راهی محل حادثه‌اش کرد. به سرعت خودش را به نازی‌آباد رساند تا گزارشی از محل تهیه کند. محله نازی‌آباد شلوغ بود و بوی گوگردی که در فضا پیچیده بود خبر از ماجرایی می‌داد که ساعتی پیش اتفاق افتاده است. او باید سر از اصل ماجرا درمی‌آورد و گزارش اختصاصی‌اش را به روزنامه می‌رساند، پس با مردم گرم صحبت شد. ساکنان منطقه گفتند چریک جوان در خانه‌ای پناه گرفت و وقتی ساواک از حضور او در منطقه مطلع شد، گروه کثیری از نیرو‌هایش را به منطقه گسیل کرد و درگیری آغاز شد. ادامه خواندن Continue reading

می دانی بلندی های کوه چه زیباست؟ / هدایت سلطان زاده

شب عید اولین سال آزادی من از زندان بود. ما جزو آخرین دوازده نفر از هشتصد نفری بودیم که بعد از تمام کردن دوره محکومیت خود ، همچنان مارا در زندان نگهداشته بودند. زندان شاه، فرهنگ لغات خاص خود را داشت. برای نامیدن کسانی که دوره محکومیت خود را تمام کرده بودند ، لغت ویژه ای را به کار می بردند. اسم ما ها را گذاشته بودند “ملی کش” و این اسم عامی بود که شامل حال بسیاری از ما ها در زندان اوین می شد. شان نزول این لغت از آن جا بود که اگر غذائی اضافه می ماند و کسی نمی خورد، و یا اگر چند هندوانه را پاره می کردند که لایه نازکی از هندانه بر روی پوست آن ها باقی مانده بود، می گفتند “ملی خور” است. یعنی اگر کسی می خواست، می توانست آن را بخورد. هر چیز اضافی ، اسم “ملی” داشت. اضافه کاری را هم می گفتند “ملی کاری”! یا اگر برای تعمیر و وصله پینه زدن به کفش های کهنه و پاره نیاز به کمک بود، می گفتند چند نفر” ملی کار” لازم است. رژیم اعلیحضرت نیز از فرط علاقه خود به زندانیان سیاسی، لایه ای از سال های اضافی را بر دیوار زندان اضافه کرده بود و این طور نبود که با اتمام دوره محکومیت های پرونده های ساختگی ساواک، زندانی نیز آزاد شود. فوری برای زندانی ای که همچنان در زندان بود، حکم دستگیری مجدد صادر می کردند .اگر اعتراض می کردیم که ما که آزاد نشده ایم که دوباره دستگیر شویم، در پاسخ به ما، شکنجه گران ساواک جواب نبوغ آسائی می دادند که به عقل حقوق دانان رم نیز نرسیده بود، که شما ها اگر بیرون بروید، دوباره دست به همین کار ها خواهید زد و بنابراین ما ناگزیر از دستگیری مجدد شما ها خواهیم شد. پس ما از همین حالا شما را دوباره دستگیر می کنیم! تازه ، این زندان ماندن به نفع شماست! چون خطر درگیری در بیرون و کشته شدن هم دیگر وجود ندارد! به همین جهت نیز شما ها باید خیلی هم ممنون باشید که زنده م یمانید! بنابراین، زندانیان آریامهری، چند سال بعد از تمام شدن دوره محکومیت خود، که در عالم خیال آزاد و دستگیر شده بودند، این بار به صورت “ملی کش” هم چنان در زندان نگهداشته می شدند. ادامه خواندن Continue reading

ترانه سرود مانیفست- ویکتور خارا – با زیر نویس فارسی

شهرام جهان وطن: ترانه سرود مانیفست، آخرین کار « ویکتور خارا» قبل از جان باختنش در استادیوم «سانتیاگو» بود. اگرچه زندگی «ویکتور خارا»، در جاودانه کردنش بسیار موثر بود ولی نباید نقش او را در بنیان گذاشتن یک نوع جدید موسیقی نوین در آمریکای لاتین نادیده گرفت. سالها پیش ترانه سرود مانیفست بهمراه چند ده کار دیگرش، در سه نوار از طرف انتشارات «ابتکار» و به همت زنده یاد «ابراهیم زالزاده» انتشار پیدا کرد که خیلی با استقبال روبرو شد ولی متاسفانه ترانه سرود مانیفست آنطوری که باید و شاید ترجمه نشده بود… از این جهت بود که من مجددا آنرا هشت سال پیش ترجمه کردم و رفقای خوبم برای آن یک ویدئو کلیپ خوب تهیه کردند که امیدوارم خوشتان بیاید

ترانه سرود مانیفست- ویکتور خارا – با زیر نویس فارسی

 

سعید سلطانپور آمیزه شگفت دو دنیا/ یادی از سعید سلطانپور در سی امین سالگرد اعدام او

سعید سلطانپور آمیزه شگفت دو دنیا
یادی از سعید سلطانپور در سی امین سالگرد اعدام او

سی سال از اعدام سعید سلطانپور در روز ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ گذشت. سعید هنگام اعدام دبیر کانون نویسندگان ایران بود و ۴۱ سال بیشتر نداشت. او را در ۲۷ فروردین ماه همان سال، در شب عروسی اش بازداشت کرده بودند، اما همراه با اولین دسته از بازداشت شدگان روز ۳۰ خرداد به جوخۀ مرگ سپردند. انگار منتظر فرصتی بودند که او را اعدام کنند و کردند. سعید عضو سازمان چریک های فدایٔی خلق ایران و جزو کاندیداهای این سازمان در اولین انتخابات مجلس در تهران بود. در انشعابات درونی این سازمان جزو جناح اقلیت بود.
روح سرکش و ناآرام سعید همچون روح زمانۀ او و هم گام با دیگر رهپویان چون او بود. جان سعید در رودخانه پویان، رو به دریای آرزوهای خوش، بی باک و بی هراس از دشواری راه در شنا بود. آنان که دلیری را جرم می دانستند، پیکر استوار سعید را بی رحمانه به رگبار بستند تا صدای او را خاموش کنند. صدای خسته اش اما هم چنان در اوین می خواند:
ادامه خواندن Continue reading

برای غزال به یاد پدرش، رضا ستوده

 

اخیرا غزال ستوده برای شرکت در نمایشگاه عکسی، در ارتباط با افغانستان، به آمریکا سفر کرده است. خبرنگار روزنامه لوموند خانم “کورین له ن” در ارتباط با افغانستان به این نمایشگاه رفته و یکی از مطالب خود را به توضیح عکس های غزال از افغان ها، اختصاص داده است. افزون بر این، در مقاله به کوتاهی اشاره ای شده است به زندگی مبارزاتی پدر و مادر او. غزال در خانواده مبارزی زاده شده است که در همان سال های اولیه پس از تولد، پدرش رضا ستوده، توسط جمهوری اسلامی در زندان اوین، به جوخه مرگ سپرده می شود. مادر او نسرین سلمان مظفر، از زندانیان سیاسی زیر ۱۸ سال(صغری) حکومت شاه بود، که در آستانه انقلاب با گشوده شدن درب زندان ها، آزاد شد و پس از چند ماه به سازمان چریک های فدائی خلق ایران پیوست و مدتی بعد با پدر غزال، ازدواج کرد و غزال حاصل این ازدواج است. در تاریخ ۲۸ تیر ۱۳۶۲ در ورودی اتوبان کرج به همراه رضا و غزال، که دو سال و نیم بیشتر نداشت، شناسائی می شوند. رضا بلافاصله اقدام به فرار کرده، اما در اثر تیراندازی پاسداران مجروح و دستگیر می شود. اما نسرین موفق می شود خود و غزال را از تور پلیس درآورد. او پس از چند ماهی زندگی زیرزمینی در تهران، توانست به همراه دخترش از راه کوه های بلند آذربایجان و کردستان، که زیر کنترل شدید سپاه پاسداران قرار داشتند، راهی خارج کشور شود. نسرین دختر خود غزال را با سخت کوشی و تلاش فراوان، پرورش داد. پدر غزال، از انسان های پر شوری بود که فعالیت سیاسی خود را در اواخر دهه چهل با کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در آلمان آغاز نمود. در سال ۱۳۵۰ در جریان سفری به ایران، دستگیر شده و پس از پشت سر گذاشتن شکنجه و بازجوئی، در یکی از دادگاه های نظامی شاه به سه سال زندان محکوم می شود. او با گذراندن محکومیت خود، از زندان آزاد شد. اما پس از مدت کوتاهی فعالیت سیاسی خود را از سر گرفت و در سال ۱۳۵۴ به سازمان چریک های فدائی خلق ایران پیوست و برای بار دوم در اردیبهشت سال ۱۳۵۵ به دنبال ضربات زنجیره ای کرج، قزوین و رشت، که به جان باختن چند تن از فدائیان از جمله بهروز ارمغانی انجامید، مجددا دستگیر می شود. او پس از شکنجه های قرون وسطائی در دادگاه نظامی به اعدام محکوم می شود. حکم اعدام او در دادگاه تجدید نظر به حبس ابد تبدیل گشت. تاریخ دقیق اولین دیدارمان به خاطرم نمانده است. فکر می کنم برای نخستین بار رضا را در اواخر سال ۱۳۵۶ در بند چهار زندان شماره یک قصر دیدم. او متولد شهر بروجرد بود. دورادور می شناختم اش و او هم با نام ما آشنائی داشت. در همان برخوردهای اولیه خیلی زود با هم دوست شده و روابطمان نزدیک شد. نمی دانم دلیل اصلی نزدیکیمان چه بود. همشهری گری مان بود و یا خصوصیاتی چون رشادت، صمیمیت و شور و سرزندگی اش؟ و شاید هم مجموعه آن ها باعث شد که مهر او در دلم بنشیند. من از شوریدگی و جسارتش خوشم می آمد. در آن دوره، جسارت در زیر تیغ سرکوب برای من و هم نسلانم ارزش والائی داشت.

ادامه خواندن Continue reading