آی عشق؛ آی عشق رنگ آشنایی‌ات پیدا نیست/ یادی از فدایی خلق رفیق هوشنگ پورکریمی

از نیک‌ترین فرزند آفتاب وباد؛ گمشده‌ای از تندر خروشان رهایی خلق درستیزبا رژیم ستم شاهی برای شما روایت می‌کنم. فدایی خلق (مفقود الاثر) رفیق هوشنگ پورکریمی.
درکجا وکدامین نقطه از این میهن؛ پیکر به خون خفته‌ات را دژخیمان به خاک سپرده‌اند.؟ با هر نسیم باد بوی پیراهنت به مشام می‌رسد. فاصله تجربه بیهوده‌ای است وکوچه هنوز حضور مانوس دست تو را می‌جوید وجهان از هر سلامی خالی است.

هوشنگ چهارمین فرزند یک خانواده کشاورزخرده مالک بود که کودکی ونوجوانی‌اش را در شهر چالوس سپری کرد. از‌‌ همان دوران کودکی؛ فقر ومحرومیت بسیاری از دوستانش که ساکنین محله آسایشگاه چالوس بودند او را متاثرکرده بود. واقعیتهایی که او از فقر؛ نیاز؛ فاصله‌های طبقاتی و بی‌ثمر بودن زندگی زحمتکشان می‌دید؛ خمیرمایه‌ای بود که در فردای نوجوانی وجوانی او را به اندیشه‌های انقلابی سوق دهد. در همدردی وهمدلی با فقر چشیدگان ومحرومین متفاوت با هم سن وسالهای خود بود وهر دوست محرومش چنانچه آرزو می‌کرد‌ای کاش لباسی مانند او داشته باشد بی‌درنگ تقدیم دوست می‌کرد گرچه با تنبیه پدر مواجه می‌شد. ادامه خواندن Continue reading

سفر به خیر مسافرِ جاده‌ی شمشیر .بدرود اکبر عزیز.مهدی اصلانی

بدرود اکبر عزیز

سفر به خیر مسافرِ جاده‌ی شمشیر

مهدی اصلانی

جمعه ۲۲ دی ۱٣۹۱ - 

پیش پای عید بود. یک هفته‌ ده روزی می‌شد خبرت را نداشتم. نگرانِ جواب اسکن و “ام آر آی” جدید. زنگ زدم و مطابق معمول سر‌ به‌ سرت گذاشتم و مزاح. مجال اندک بود و فضای شوخی تنگ. گفتی: اتفاقی تلفن را برداشتم و تا ساعاتی دیگر باید برای جراحی به اتاق عمل بروم. – جراحی؟ مگر جواب اسکن مشخص شده؟ پاسخ مثبت دادی. پرسیدم: اکبر بالا! نه زمان تیلفون آچیم؟ – مهدی بالا داها ممکن دیرکی زمان فرصت ورمیه. (چه وقت تلفن بزنم؟ – شاید دیگر وقتی باقی نمانده باشد) و دیگر فرصتی نمانده بود. تصویر بالا لحظاتی پیش از جراحی و رفتن به اتاق عمل در سالن انتظار بیمارستانی در برلین ثبت شده است، و من در فکر آن که تو هنوز یک امضا کم داشتی. پنجم شهریورِ دوزخ‌سالِ شصت‌و‌هفت. شروعِ چپ‌کُشی در گوهردشت. به نوبت ایستاده‌گان مرگ در جاده‌ی شمشیر، یک به یک به نزد نیری و هیئت مرگ رفته و چپ و راست نصیب می‌برند. خبر از طریق مورس به بند شش که محکومین بالای ده سال که تو در آن منزل داشتی رسیده بود. حسینِ حاج‌محسنِ راه‌کارگری را پیش‌تر به هم‌راه محمد‌علی پژمان (کاکو) از پیکار و محمدرضا طبابتی از شانزده‌ آذر، تنبیهی از بند برده بودند. هر سه در اولین روز چپ‌کشی خاورانی شدند. در راهروی‌مرگِ گوهردشت، و فرصتی که دست می‌دهد کنار دستِ حاج‌محسن قرار می‌گیری از تصمیم و پاسخ مشترک که پیش‌تر گرفته می‌گویید. این‌که در پرسش و مقابله با هیئتِ مرگ دفاع ایدئولوژیک نکنید، اما اگر پرسیده شد مسلمانی یا مارکسیست؟ از پاسخ صریح گریخته و بگویید به سئوالِ تفتیش عقاید پاسخ نمی‌دهیم. حسین رفت و پاره‌ای از دلِ زندان با خود برد. گلِ عمرِ حاج‌محسن، هم‌سرنوشتِ گل‌های باغچه‌ی حیاط بند شش شد. حاج‌محسن در پاسخ به پرسش: مسلمانی یا مارکسیستِ مرگ‌فروشان، گفته بود: به سئوال تفتیش عقاید پاسخ نمی‌دهم، و نیری با دست به ناصریان اشاره داده بود: ببریدش چپ. و چپ، اسمِ شبِ حسینیه‌ی خون و آمفی‌تئاتر مرگ بود. لحظاتی بعد یکی از آن دارهای شش‌ردیفه‌ بر گردن حاج‌محسن حلقه شد. تو اما در پاسخ به نیری و پرسش مسلمانی یا نه؟ در لحظه‌ی آخر می‌گویی: دین ندارم. و این یعنی پرسش بعدی.: پدرت مسلمان بوده؟ گفته بودی تا آن‌جا که یادت می‌آید نه. و پرسش دیگر آن‌که: هرگز دیده‌ای که پدرت نماز بخواند؟ باز گفته بودی نه!. و بعد: تاکنون مسجد رفته‌ای.؟ یک آن به مغزت خطور می‌کند بگویی: چندباری که تنگم گرفت. برای قضای حاجت. عقل می‌کنی و نمی‌گویی آن نباید را. و این‌که: تنها برای برخی مراسم ختم و سوگواری گذارت به مسجد افتاده. تعجب کرده و به فکر رفته بودی، که هدف از این‌گونه پرسش‌ها چه می‌باشد. نیری می‌خواست با دغل و شامورتی از زبان خودت بگیرد آن سِرِ مگو را. اسلام برتو عرضه شده و تو بعد‌تر نامسلمان شده‌ای. و این یعنی آن که به بهانه‌ی اقرار زبانی، حکمِ ارتداد برایت صادر کند. و آخرین پرسش: نماز می‌خوانی یا نه؟ گفته بودی نه. و فرمان که بزنید تا بخواند. ناصریان دادیار زندان، خندان‌لب و عربده‌جو تو را به پای تخت تعذیر کشاند، تا حکم الله جاری کند، و فریاد که: ای ملعون حیف! فقط یک امضاء کم داشتی. در فریب‌سالِ مرگ، شرط زنده ماندنِ چپ‌ها عدمِ اثباتِ ارتداد بود و شرط آزادی پذیرشِ شرایطِ مدیریت زندان. هم‌راه تنی‌چند شرط آزادی را نپذیرفتی، افزون از دوسال بیش از دیگران به حبس ماندی، در مرخصی کوتاهی که       با تغییر شرایط نصیب‌ات شد از فرصت استفاده و با فرار از مرز به تبعید پرت شدی. چند‌ قدم تامرگ؟ تنها یک امضا تا خاورانی شدن فاصله داشتی. دلت تا همیشه‌ی هنوز، داغ‌دارِ حاج‌محسن ماند. در تمامی شب‌پرسه‌های مستی‌مان در زیرزمینِ رستورانت در برلن، در حکایت ناخن درازی و زخمه‌‌ی من بر سه‌تار، چهار رباعی عاشقانه‌ی منوچهر آتشی در مایه‌ی اصفهان که دوست می‌داشتی و زمزمه‌ی نیمه‌شب‌مان بود را با یاد حاج‌محسن طلب می‌کردی. کلاغ و گل سرخ که روی پیش‌خوان آمد. در رثای حاج‌محسن، سفیدی کاغذ تر کردم و بغض ترکاندم، نوشته‌ای با عنوان: آخرین فرصت گل. گفتی: گُزل یازوب سان، یادوندا قالسون من اوچون دا یازاسان ( قشنگ نوشتی. یادت نره یکی هم برای من بنویسی). لب گزیدم. که زبان نمی‌چرخید به “آلله ایلمسین” گفتن. تا آن‌که عفریتِ سرطان، سرزده و نا‌خوانده از راه رسید. سرِ کار چشمت سیاهی می‌رود و سیتی اسکن، شهادت به تومور مغزی بدخیم می‌دهد. بعد جراحی و شیمی‌درمانی. گفتند: اگر تومور تا دوسال دیگر برنگردد احتمال همیشه نیامدن عفریت هست. کمرش را شکستی، نزدیک دوسال پنجه در پنجه‌ی مرگ با نحسی‌اش مچ انداختی. بعد تلفن زدی که دوباره چشمت به هنگام کار سیاهی رفته. معلوم نبود جراحت عمل پیشین ناسازگاری می‌کند یا تومور دوباره به ضیافت مرگ دعوت کرده است. دومی بود. تومور بدخیم. و بدخیمی بخشی از روزمرگی‌های تلخ غربت‌مان شده است. چند روز مانده به عیدِ نود، خودت را به تیغ بی‌رحم جراح سپردی. درآوردن لوله تنفس و به هنگامِ انتقال به ریکاوری لوله‌ی تنفس از دهان بیرون می‌کشند و ریه بدقلقی می‌کند و برای دقایقی اکسیژن پس می‌زند. پزشکان آسیمه‌سر گلو می‌درند و اکسیژن و دستگاه برقرار می‌کنند. قطعِ چند دقیقه‌ای اکسیژن اما کار خود کرده بود. بعد رفتی به کما و خوابِ طولانی. چشم باز نکردی و تمام. “اکبر بالا دور آیاق اوسته سنین گدماقا بیر امضاء اسکیگ دی.” (اکبر جان برخیز. برای رفتن هنوز یک امضاء کم داری) هر موضوعی را می‌خواستی دو قبضه کنی آخرش می‌‌گفتی: “به جان شهره” و حالا من به “جانِ شهره” مانده‌ام به چه کس باید تسلیت گفت. به نسترن و شهره؟ یا به بچه‌های زندان. و اگر این عزا را صاحبی باشد. منِ جان‌سوخته و دل از دست‌رفته نیز سهمی در آن دارم. آخر “این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می‌آید”

خامنه ای و تابستان ۶۷ / شادی امین

سایت ” بازتاب امروز” منتسب به محسن رضایی در روز ۲۵ آذر ۱۳۹۱  و در آستانه بیست و پنجمین سالگرد کشتار وسیع زندانیان سیاسى در سال ۶٧ مطلبى منتشر کرده و در آن به قول خودش “به ناگفته هایی” در رابطه با “جلوگیری از اعدام زندانیان مارکسیست و چپ” دست پیدا کرده است. در این مطلب گفته می شود: “یک منبع آگاه در این باره به “خبرنگار “بازتاب” گفت: پس از صدور حکم تشکیل محاکم سه نفره در سال ۱۳۶۷ برای اعضای سازمان مجاهدین خلق(منافقین)، افرادی که این حکم را از امام دریافت کرده بودند، توانستند حکم مشابهی را در مورد اعضای سازمانهای چپ و مارکسیستی اعم از چریکهای فدایی خلق، حزب توده و… دریافت کنند.” (۱)

و سپس می گوید: ” با آگاهی وزیر وقت اطلاعات، حجت الاسلام ری شهری از این موضوع، گزارشی به امام خمینی ارائه گردید و ایشان پس از دریافت این گزارش، حکم را متوقف و موضوع را جهت تصمیم گیری نهایی به مجمع تشخیص مصلحت ابلاغ کردند.”

و ادامه می دهد: “در جلسه این مجمع که در دفتر آیت الله خامنه ای تشکیل گردید، ایشان پس از طرح موضوع با صراحت و شدت با این اقدام مخالفت کرده در سخنان صریح و تندی به مخالفت با این رویه می پردازد و بر اساس این نظر آیت الله خامنه ای و حمایت رییس وقت مجلس شورای اسلامی و سایر اعضا از این نظر، موضوع اعدامهای زندانیان چپ که تعدادشان به هزاران نفر بالغ می شد، منتفی گردید.”

 اهمیت این نوشته موجز در چهار نکته کلیدی ست: 

     پذیرش “تابستان ۶۷″ به عنوان یک مفهوم تاریخی و مهم در تاریخ زندان و اعدام در ایران: مطلب سایت بازتاب نشان می دهد که سکوت دیگر ممکن نیست و به همین دلیل، براى اولین بار “تابستان ۶٧” به عنوان یک مفهوم شناخته شده و رسمیت یافته تاریخى بیان می شود. همانگونه که امروزه  “۲۸ مرداد” و یا “۲۲ بهمن” مفاهیمی تاریخی و غیر قابل انکار است.

۲-     اعتراف به صدور احکام اعدام مجاهدین و چپهای زندانی از سوی خمینی: در این گزارش، برخلاف ادعاهای تاکنونی که صدور حکم توسط خمینی را مسکوت گذاشته و یا آن را مورد سوال قرار می دادند،  دستور خمینی برای ایجاد “محاکم سه نفره” یعنی هیئت مرگ (مرتضی اشراقی، حسینعلی نیری و نماینده وزارت اطلاعات) که مسئول اجرای چنین کشتاری بوده و برگزاری دادگاه های چند دقیقه ای بدون معیارهای یک دادگاه عادلانه را بر عهده داشته است، تایید می شود.

۳-     اعتراف به وجود هزاران زندانی سیاسی مارکسیست و چپ در آن سال در زندانهای ایران: این مطلب، برخلاف اخبار تاکنونی رسمی رژیم که زندانیان سیاسی دهه ۶۰ را به عنوان تعداد قلیلی افراد محارب، تروریست و منافق معرفی می کرد،  اعترافی به این نکته است که این زندانیان، “سیاسی- عقیدتی” بوده و به دلیل باورهایشان زندانی شده و بالغ بر هزاران نفر بوده اند.

۴-      تلاش برای تطهیر دست اندر کاران این جنایت که نهان کردن مطلق آن دیگر ممکن نیست: این نوشته سعی دارد ذهن خواننده را صرفا به امر” جلوگیری از اعدام ها” توسط مسئولین بکشاند. در واقع صحبت از شفافیت بخشیدن به ” ناگفته هایی” در مورد “اعدام های انجام شده ” در کارنیست. به نظر می رسد این  ناگفته ها بیش از هر چیز بیان شده تا از على خامنه اى رهبر فعلی جمهورى اسلامى و رییس وقت مجمع تشخیص مصلحت نظام در دست داشتن در این کشتار وسیع زندانیان سیاسی اعلام برائت کند. در این گزارش سعی شده در درجه اول خامنه ای و پس از آن، هاشمی رفسنجانی، رییس وقت مجلس شورای اسلامی و در درجه بعد، اعضای دیگر مجمع تشخیص مصلحت در آن زمان (عبدالکریم موسوی اردبیلی٬ محمدرضا توسلی٬ محمد موسوی خوئینی‌ها٬ میرحسین موسوی٬ سید احمد خمینی و اعضای شورای نگهبان قانون اساسی)  و نیز، وزیر وقت اطلاعات ری شهری که به درستی مورد اتهام قرار دارند و بر نقش شان به عنوان عاملین و آمرین این جنایات تاکید می شود، تطهیر شوند.مخاطب  مطلب بازتاب، خانواده های اعدام شدگان، زندانیان جان به در برده و فعالان سیاسی و حقوق بشری هستند. این مطلب طوری تنظیم شده که انگار پیش از این، همه چیز در مورد این جنایت از سوی مطبوعات و مقامات رسمی گفته شده بود به جز نکاتی که دراین گزارش و از سوی سایت بازتاب منتشر شده است . به این معنى، پیش فرض بر این است که خوانندگان این مطلب از این کشتار وسیع اطلاع دارند. در حالی که بیش از بیست و پنج سال است که جنایتى که در سکوت  و خفا صورت گرفت و به گفته بسیارى از شاهدان و بازماندگان این جنایت بر محور محرمانه بودن و پرده پوشى رخ داد، انکار شده است و تازه امروز، در رسانه های نیمه رسمى خود این رژیم بیان می شود.
بیش از بیست و پنج سال است که بازماندگان و جان به در بردگان این کشتار وسیع و همچنین فعالین سیاسی با برگزاری جلسات بزرگداشت و سمینارها ، تشکیل تریبونال، انجام اکسیون های مختلف و نوشتن مطلب و انجام مصاحبه و مستند کردن این تاریخ، برای نشان دادن ابعاد این جنایت و پاسخگو کردن مسئولان آن تلاش می کنند. اما همه اینها بدون تلاش خانواده ها و به ویژه مادران خاوران که سال هاست بر ضرورت شناسایی عاملین و آمرین این جنایت پافشاری کرده و با وجود فشارهای فراوان اما اجازه نداده اند خاطره این جنایت به فراموشی سپرده شود ممکن نبود.

در عین حال هنوز “ناگفته های” زیادی وجود دارد که به اصطلاح “خبرنگار بازتاب” هنوز به آنها دست پیدا نکرده است

-         چگونگی اعدام هزاران زندانی مجاهد و صدها زندانی “چپ”

-         هنوز “دریافت کنندگان” حکم اعدام زندانیان مجاهد از خمینی، از چشم ما پنهان مانده اند.

-          در این نوشته بر اجرای موفقیت آمیز آن “حکم” اول در مورد هزاران زندانی مجاهد و پس از آن، صدها زندانی چپ نیز اشاره ای نمی شود.

یقین دارم طی روزهای آینده بازماندگان و جان به در بردگان این کشتار وسیع در مورد این “ناگفته ها” سخن خواهند گفت. آنچه مشخص است برای رسیدگی به این جنایت و روشن شدن حقایق و “ناگفته ها” در مورد آن، بایستی دسترسی به همه اسناد این جنایت ممکن گردد. مطلب سایت بازتاب نشان می دهد پس از بیست و پنج سال و در پرتو مبارزات مادران خاوارن، جان به دربردگان، فعالان اپوزیسیون و…،  انکار کشتار ۶۷، دیگر ممکن نیست. اما مبارزات ما برای روشن شدن واقعی ناگفته ها و شناسایی مسئولان کشتارهای آن دهه، همچنان ادامه دارد. 

 

http://baztab.net/fa/news/19554/ چگونه-آیت

در گرامیداشت یاد رفیق فرهاد در هشتمین سالگرد در گذشت او

هشت سال پیش در ۱۸ آبان ماه ۱۳۸۳ رفیق عزیز ما فرهاد دیده از جهان فرو بست. فقدان او برای خانواده و همه یارانش غیر مترقبه و اندوهناک بود. هنوز هم حسرت و اندوه وفقدان او پا برجاست.

همان طور در اطلاعیه کمیته مرکزی آمده است:

«رفیق فرشید از کادر های با سابقه جنبش فدائیان خلق، از زندانیان دوران رژیم پهلوی و از تبعیدیان دروان حکومت اسلامی بود. او یکی از مهم ترین کادر های مرکزی و حلقه رهبری سازمان ما و یکی از محبوب ترین چهره ها در میان اعضای سازمان بود. در تمامی فعالیت های جاری سازمان از تشکیلات تا تحریریه  نشریه، سایت و .. در همه حوزه ها، همواره حضوری محسوس و قابل رویت داشت. طی دوسال گذشته علاوه بر عضویت در هیات اجرائی سازمان، مسئولیت هماهنگی کمیسیون کارگری را نیز برعهده داشت . ادامه خواندن Continue reading

از حلقه‌ هفته ‌نامه‌ «مهد آزادی‌ آدینه‌» تا حلقه ‌چریکی‌ تبریز / علی مرادی مراغه ای

    انتشار هفته‌نامه‌ «مهد آزادی‌ آدینه‌» که‌ به‌ همت‌ صمد و یارانش‌صورت‌ گرفت‌ نقطه‌ی‌ عطفی‌ در زندگی‌ صمد و شکل‌گیری‌ بعدی‌ حلقه‌چریکی‌ تبریز است‌.
اولین‌ شماره‌ی‌ این‌ هفته‌نامه‌ در روز پنج‌ شنبه‌ اول‌ مهر ماه‌ ۱٣۴۴ وآخرین‌ شماره‌ آنکه‌ شماره‌ی‌ هفدهم‌ است‌، تاریخ‌ هیجدهم‌ شهریور۱٣۴۵ را برخود دارد. همچنان‌ که‌ خواهد آمد علت‌ قطع‌ و عدم‌ انتشار آن ‌نه‌ توقیف‌ و یا مانع‌ از سوی‌ رژیم‌ شاه‌ که‌ به‌ اشتباه‌ در بعضی‌ از منابع‌ ذکرشده‌ بلکه‌ به‌ دلایل‌ مشکلات‌ و درگیری‌های‌ داخلی‌ بوده‌ است‌.
روزنامه‌ مهد آزادی‌ جزو نشریات‌ قدیمی‌ و با سابقه‌ تبریز بوده‌ که‌ از سال‌ ۱٣۲۹ به‌ صاحب ‌امتیازی‌ سیداسماعیل‌ پیمان‌ منتشر می‌شده‌ و انتشار آن‌ نسل‌ به‌ نسل‌ در خانواده‌ پیمان‌ ادامه‌ داشته‌ و دارد.[۱]
صمد و دوستانش‌ قبل‌ از اینکه‌ هفته ‌نامه‌ مهد آزادی‌ ویژه‌ آدینه‌ را نشر کنند قبلاً چندین‌ مقاله‌ در روزنامه‌ مهد آزادی‌ نوشته‌ بودند که‌ از نمونه‌ مقالات‌ صمد می‌توان‌ به‌ «سخنی‌ از سر صدق‌ درباره‌ی‌ آرش‌» با اسم‌ مستعار داریوش‌ نواب‌ مراغی[۲]‌ و مقاله‌ زیبا و طنزآمیز «آقای‌ چوخ‌بختیار» با اسم‌ مستعار بابک‌ بهرامی[٣]‌ اشاره‌ کرد.
اما به‌ خاطر دخل‌ و تصرف‌ در نوشته ‌اش‌ از سوی‌ دست‌اندرکاران‌روزنامه‌، صمد دلخوشی‌ از آنها نداشت‌ و در نتیجه‌ اختلاف‌ پیدا می‌کند. صمد در نامه‌ای‌ به‌ برادرش‌ به‌ این‌ مسئله‌ اشاره‌ می‌کند: ادامه خواندن Continue reading

ماهیگیری که چریک شد / ۴۰ سال از مرگ احمد ذیبرم گذشت

نگار همین دیروز بود که سردبیر صدایش زد و خبر کشته شدن چریک را به او داد و راهی محل حادثه‌اش کرد. به سرعت خودش را به نازی‌آباد رساند تا گزارشی از محل تهیه کند. محله نازی‌آباد شلوغ بود و بوی گوگردی که در فضا پیچیده بود خبر از ماجرایی می‌داد که ساعتی پیش اتفاق افتاده است. او باید سر از اصل ماجرا درمی‌آورد و گزارش اختصاصی‌اش را به روزنامه می‌رساند، پس با مردم گرم صحبت شد. ساکنان منطقه گفتند چریک جوان در خانه‌ای پناه گرفت و وقتی ساواک از حضور او در منطقه مطلع شد، گروه کثیری از نیرو‌هایش را به منطقه گسیل کرد و درگیری آغاز شد. ادامه خواندن Continue reading

می دانی بلندی های کوه چه زیباست؟ / هدایت سلطان زاده

شب عید اولین سال آزادی من از زندان بود. ما جزو آخرین دوازده نفر از هشتصد نفری بودیم که بعد از تمام کردن دوره محکومیت خود ، همچنان مارا در زندان نگهداشته بودند. زندان شاه، فرهنگ لغات خاص خود را داشت. برای نامیدن کسانی که دوره محکومیت خود را تمام کرده بودند ، لغت ویژه ای را به کار می بردند. اسم ما ها را گذاشته بودند “ملی کش” و این اسم عامی بود که شامل حال بسیاری از ما ها در زندان اوین می شد. شان نزول این لغت از آن جا بود که اگر غذائی اضافه می ماند و کسی نمی خورد، و یا اگر چند هندوانه را پاره می کردند که لایه نازکی از هندانه بر روی پوست آن ها باقی مانده بود، می گفتند “ملی خور” است. یعنی اگر کسی می خواست، می توانست آن را بخورد. هر چیز اضافی ، اسم “ملی” داشت. اضافه کاری را هم می گفتند “ملی کاری”! یا اگر برای تعمیر و وصله پینه زدن به کفش های کهنه و پاره نیاز به کمک بود، می گفتند چند نفر” ملی کار” لازم است. رژیم اعلیحضرت نیز از فرط علاقه خود به زندانیان سیاسی، لایه ای از سال های اضافی را بر دیوار زندان اضافه کرده بود و این طور نبود که با اتمام دوره محکومیت های پرونده های ساختگی ساواک، زندانی نیز آزاد شود. فوری برای زندانی ای که همچنان در زندان بود، حکم دستگیری مجدد صادر می کردند .اگر اعتراض می کردیم که ما که آزاد نشده ایم که دوباره دستگیر شویم، در پاسخ به ما، شکنجه گران ساواک جواب نبوغ آسائی می دادند که به عقل حقوق دانان رم نیز نرسیده بود، که شما ها اگر بیرون بروید، دوباره دست به همین کار ها خواهید زد و بنابراین ما ناگزیر از دستگیری مجدد شما ها خواهیم شد. پس ما از همین حالا شما را دوباره دستگیر می کنیم! تازه ، این زندان ماندن به نفع شماست! چون خطر درگیری در بیرون و کشته شدن هم دیگر وجود ندارد! به همین جهت نیز شما ها باید خیلی هم ممنون باشید که زنده م یمانید! بنابراین، زندانیان آریامهری، چند سال بعد از تمام شدن دوره محکومیت خود، که در عالم خیال آزاد و دستگیر شده بودند، این بار به صورت “ملی کش” هم چنان در زندان نگهداشته می شدند. ادامه خواندن Continue reading

ترانه سرود مانیفست- ویکتور خارا – با زیر نویس فارسی

شهرام جهان وطن: ترانه سرود مانیفست، آخرین کار « ویکتور خارا» قبل از جان باختنش در استادیوم «سانتیاگو» بود. اگرچه زندگی «ویکتور خارا»، در جاودانه کردنش بسیار موثر بود ولی نباید نقش او را در بنیان گذاشتن یک نوع جدید موسیقی نوین در آمریکای لاتین نادیده گرفت. سالها پیش ترانه سرود مانیفست بهمراه چند ده کار دیگرش، در سه نوار از طرف انتشارات «ابتکار» و به همت زنده یاد «ابراهیم زالزاده» انتشار پیدا کرد که خیلی با استقبال روبرو شد ولی متاسفانه ترانه سرود مانیفست آنطوری که باید و شاید ترجمه نشده بود… از این جهت بود که من مجددا آنرا هشت سال پیش ترجمه کردم و رفقای خوبم برای آن یک ویدئو کلیپ خوب تهیه کردند که امیدوارم خوشتان بیاید

ترانه سرود مانیفست- ویکتور خارا – با زیر نویس فارسی

 

سعید سلطانپور آمیزه شگفت دو دنیا/ یادی از سعید سلطانپور در سی امین سالگرد اعدام او

سعید سلطانپور آمیزه شگفت دو دنیا
یادی از سعید سلطانپور در سی امین سالگرد اعدام او

سی سال از اعدام سعید سلطانپور در روز ۳۱ خرداد ۱۳۶۰ گذشت. سعید هنگام اعدام دبیر کانون نویسندگان ایران بود و ۴۱ سال بیشتر نداشت. او را در ۲۷ فروردین ماه همان سال، در شب عروسی اش بازداشت کرده بودند، اما همراه با اولین دسته از بازداشت شدگان روز ۳۰ خرداد به جوخۀ مرگ سپردند. انگار منتظر فرصتی بودند که او را اعدام کنند و کردند. سعید عضو سازمان چریک های فدایٔی خلق ایران و جزو کاندیداهای این سازمان در اولین انتخابات مجلس در تهران بود. در انشعابات درونی این سازمان جزو جناح اقلیت بود.
روح سرکش و ناآرام سعید همچون روح زمانۀ او و هم گام با دیگر رهپویان چون او بود. جان سعید در رودخانه پویان، رو به دریای آرزوهای خوش، بی باک و بی هراس از دشواری راه در شنا بود. آنان که دلیری را جرم می دانستند، پیکر استوار سعید را بی رحمانه به رگبار بستند تا صدای او را خاموش کنند. صدای خسته اش اما هم چنان در اوین می خواند:
ادامه خواندن Continue reading