به یاد اصغر تفنگ‌سازی، دوستی که دیگر در میان ما نیست

به یاد اصغر تفنگ‌سازی، دوستی که دیگر در میان ما نیست

با دریغ و درد باخبر شدیم که هم‌رزم و همراه سال‌های سراسر شور ما در جنبش دانشجویان ایرانی در خارج از کشور، رفیق عزیزمان اصغر تفنگ‌سازی در ایران درگذشت.

کسانی که این انسان وارسته را از نزدیک می‌شناختند، دورانی را به یاد می‌آورند که او خستگی‌ناپذیر در صف مقدم مبارزه علیه نظام شاهنشاهی از مشعلداران جنبش در خارج از کشور بود.

اصغر در صفوف “سازمان انقلابی” از جمله فعالان “کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی” بود که در تحکیم آن نقشی فعال داشت. در این راه افشاگری‌های او از رژیم شاه به یادماندنی‌ست. در همین راستا می‌توان به ارایه مقاله‌اش با عنوان “پنجاه سال خیانت و جنایت رژیم پهلوی” به سمینار گوتینگن در آلمان اشاره کرد.

او طرفدار اتحاد تمام نیروهای ملی و چپ در کنفدراسیون بود. گرچه خود با مطالعه و بررسی، از خط مشی ملی و مصدقی عبور کرده و به جبهه چپ و “سازمان انقلابی” پیوسته بود، پیوسته‌ایام از وحدت همه نیروهای مترقی در کنفدرسیون دفاع می‌نمود.

. امید است بتواند … تأثیر عظیمی را که جنبش این خلق پایدار بر روی ما گذارده، به رفقای دیگر انتقال دهند.”

ما یاران دیروز آن عزیز با غمی جانکاه این درد را به دوستان و رفقای آن دوران، به خانواده و بازماندگان اصغر تسلیت عرض نموده، خود را در این غم شریک می‌دانیم. به خوبی می‌دانیم؛ “پرنده مردنی‌ست”، پرواز را باید به خاطر سپرد.

اصغر اگرچه درگذشت ولی نام و یاد او با ماست. هرجا که مبارزه برای آزادی و برابری باشد، آرمان‌های او جان می‌گیرند و این همانا ادامه راه اوست.

تورج پاشائی، اصغر مطلق، گردیز نراقی، مهدی ذولفقاری، بهرام مهین، علی امامی، رؤیا بخشی، مریم افصحی، حسین بهادری، سیامک مؤیدزاده، مریم کمالی زاد، علی حجت، کاوه امیرعراقی، ماندانا ایمانی‌پور، مسعود حاتمی، الیاس منش، فرید رفیعی، فریبرز کشاورز، احمد شافعی، مهدی خانبابا تهرانی، رابعه مهین، محسن رضوانی، عطا کَرم‌زاده، مهین شافعی، حسین شافعی، مینا رسولی، علی رسولی، شیدا برومند، گودرز برومند، بیژن زرمندیلی، مسعود بصیری، مهدی شرفی، عباس دهقان، مجید زربخش، نصرت تیمورزاده، رضا مهاجر، پرویز مهرافشان، مجید مسرور، جواد رضوی،محمود رفیع، باقر مرتضوی

دارایی معنوی اندیشمندان متعلق به جامعه است / متن سخنرانی ناصر زرافشان در مراسم بزرگداشت مختاری و پوینده

دارایی معنوی اندیشمندان متعلق به جامعه است
متن سخنرانی ناصر زرافشان در مراسم بزرگداشت مختاری و پوینده
منبع :اخبار روز
حتی مرگ طبیعی در هر حال تلخ و پذیرش آن دشوار است و این دشواری وقتی که در گذشته صاحب اندیشه و حیات و حضور او منشاء اثر اجتماعی باشد، بسی تلخ تر و دشوارتر است.
و اکنون به این درد، تلخی این واقعیت را هم بیفزایید، که اینجا نه مرگ طبیعی یک انسان، که قتل انسانی اندیشمند بدست انسانهایی دیگر مطرح است. دارائی مادی فردی که از میان ما می رود به وراث او منتقل می شود همانگونه که این وراث ولی دم او هستند. اما دارائی ذهنی و معنوی اندیشمندان متعلق به جامعه است و اولیای دم اندیشمندان جان باخته جامعه و همه مردم هستند و اکنون این ولی دم تاریخی، جامعه که پاسدار خون این جان باختگان است این پرسش را در ذهن جمعی خود دارد که چرا آنها را کشتید؟
آیا گناه مختاری و پوینده تنها این بود که سر در لاک درماندگی فردی خود فرو نکرده بودند، که پیام شما را نشنیده بودند که «عافیت و سلامت در تنهایی و تسلیم است»؟ که با عسرت اما عزت زندگی می کردند و به دنبال غارت میلیاردی ثروت های جامعه نبودند، که تابعیت دوگانه و سه گانه نداشتند. آیا مختاری ها و پوینده ها «مقدمین علیه امنیت داخلی کشور» هستند و آنان که به اتکای تابعیت های دوگانه و کارت های اقامت رنگ و وارنگی که در جیب دارند، ارقام هزار میلیاردی ثروت ملی را به پشتوانه پست های بالای مملکتی به یغما می برند، «خادمین امنیت داخلی کشور» اند؟
تن مادی همه رفتگان سرشناس تاریخ نیز تجزیه شده و از میان رفته و کسی «دخمه شان نیز نارد به یاد» اما اندیشه های افلاطون، ارسطو، دموکریت، اسپینوزا، روسو و مارکس امروز هم شاید قدرتمندتر از زمان حیات خود آنان، در فعال ترین بخش حیات ذهنی و معنوی جامعه جریان دارد و آنان گوئی از خلال این اندیشه ها به حیات خود ادامه می دهند.
جستن، یافتن، به اختیار برگزیدن و آنگاه درون آنچه یافت شده است رنج بردن، پافشردن تا غایت و درون آرمان خویش جان سپردن، اگر از این مرگی والاتر هست نشان دهید. اما یادتان باشد قاتلان تاریکی، و سازندگان گورهای دسته جمعی هرگز در تاریخ نتوانسته اند کرد و کار خویش را برای همیشه پنهان نگه دارند.

حکایت این پاره آتش وجود در بیدار خوابی من


دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۲ – ۱۷ فوریه ۲۰۱۴

نسیم خاکسار

nasim-khaksar.jpg

هنگام که جمشید برزگر به من تلفن کرد و گفت با هماهنگی عباس شکری دست اندر کار انتشار شماره آینده “جنگ زمان” هستند ادامه خواندن Continue reading

به یاد فریده طبیب غفاری / ناصر رحیم خانی

فریده طبیب غفاری، روز اول فروردین ماه سال یکهزار و سیصد و سی و یک خورشیدی در دزفول به دنیا آمد در خانواده‌ی پر فرزندِ سید محمد جواد طبیب غفاری و بی بی خدیجه مرتاض. پدر از ساداتِ دوده‌ی بزرگ و شناخته شده‌ی غفاری و مادر از خانواده‌ی مرتاض.
افزودن واژه ی «طبیب» در نام خانوادگی سید محمد جواد و در تمایز با دیگر خویشاوندان این دوده، از این رو بود که پدران این خانواده از دیر باز، با برخورداری از اندوخته‌ی دانش و تجربه‌ی سالیان، دست اندر کار حرفه‌ی طب سنتی بودند.
پدر بزرگ خانواده، سید عبدا لسلام، در دوره‌ی خود طبیب شناخته شده‌ی دزفول بود و این در زمانی بود که هنوز طبیب یا پزشک را «حکیم» می‌نامیدند و محل کار او را «محکمه».
«محکمه» را در سده‌های پیشتر، «دکان طبیب» نیز گفته‌اند :
یکی جزوِ جهان خود بی مرض نیست                طبیبِ عشق را دکان کدام است ؟ (مولانا) ادامه خواندن Continue reading

بمناسبت ۸ تیر ۱۳۵۵ :روز شهادت رفقا حمید اشرف و نه تن از یاران / مرضیه شفیع (شمسی)

کسی را یارای به تصویر کشیدن آن تابستان گرم و هولناک نیست. مرا هم توان آن نیست تا از روزهای سخت مرگ و زندگی براحتی سخن گویم و تصویری عینی از آن لحظاتی که هر یک چون سالی بر ما گذشت بنویسم. زبانم با یادآوری آن روزها به لکنت میافتد و قلبم تند تند میزند، دست پاچه میشوم و بوی خون و باروت در ذهنم بازسازی میشود و اشک چشمانم را تر میکند و بی اختیار میخوانم “باز این منو این شب تیره بی پگاه…” مردد میشوم اما درونم  مرا راحت نمیگذارد به خودم میگویم بنویس این خاطره را با یارانت تقسیم کن، بگذار سبک شوی و آرامش و قرار گیری، برایم سخت است اما… مینویسم، و شمه ای از خاطرات ۶ سال زندگی چریکی در کنار عزیزترین رفقایم را که همواره چون خورشیدی تابان به قلبم گرما میبخشد و بخصوص روزهای سخت خرداد و تیر ۱٣۵۵ را بازگو میکنم… در اینجا قصد تحلیل و تفسیر سیر وسلوک مبارزاتمان را ندارم، آن را به زمانی دیگر وا میگذارم و لحظات پر هیجان و سخت تابستان سال ۱٣۵۵ را که چون تابلوئی در جلوی چشمانم نقش بسته است، بتصویر می کشم.
باور نمی کند دل من مرگ خوبش را من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم”
تابستان سال ۱٣۵۵ است، خانه تیمی ما خانه کوچکی با حداقل امکانات در شهر ری (شاه عبدالعظیم) نزدیکی تهران، و تیم ما چهار نفره  بود، با مسئولیت من و عضویت سه نفر دیگر، بهنام امیری دوان و دو تن از برادران یوسف زرکاری بنامهای غلامعباس و جعفر زرکاری، به مدت ۹ ماه در آنجا زندگی میکردیم با امکاناتی حداقلی. رفیق نسترن آل آقا مسئول شاخه ما بود و هفته ای یکبار به ما سر میزد. همه از یکنواختی و بی تحرکی گله مند بودند با شور وشوق برای فعالیتهای انقلابی بی تابی میکردیم و رفیق نسترن قول داد که بزودی هر کدام از ما به تیم دیگری منتقل خواهد شد و فعالیتهای مبارزاتی شدت خواهد گرفت.
روز موعود فرا رسید. نسترن آمد و گفت شما را به تیم های متفاوتی منتقل میکنیم، مرا چشم بسته با ماشین به خانه بزرگی برد، این خانه دو طبقه داشت با حیاط ماشین رو، بالکنی بزرگ و اطاق های متعدد و تقریبا خالی از وسایل زندگی. نسترن گفت که این یکی از خانه های انتشاراتی سازمان بوده که هم اکنون افرادش به نقاط مختلف منتقل شده اند و ما موقتا اینجا خواهیم بود. همه رفقایی هم که به اینجا می آیند بطور موقت می مانند و بعد به جای دیگری منتقل میشوند. خانه جدید تلفن هم داشت و در اتاقهای آن رفقای مختلفی زندگی میکردند، میآمدند و میرفتند، من یکی دو رفیق را می دیدم از جمله کیومرث سنجری و کمی بعدتر فاطمه حسینی را که  آمد و یک ماهی ماند و به جای دیگری انتقال یافت. رفیق لادن آل آقا هم در یکی از اطاق ها بود که نسترن به او سر می زد، لادن خواهر نسترن آل آقا بود، البته ما  هیج اطلاعی نداشتیم و  اجازه هم نداشتیم در مورد کسی سوال کنیم. در مدت دو ماهی که من آنجا بودم رفقای زیادی را نسترن جابجا می کرد. ما در آنجا ورزش جمعی، مطالعه  جمعی، کارهای دستی و تایپ، که عمدتا کار من بود، انجام می دادیم. بعد از چند روزی نسترن رفیق بهزاد امیری دوان را به خانه ما آورد. من او را میشناختم، قبلا با او مدت کوتاهی هم تیم بودم، اوموقتی بود و قرار بود بزودی از انجا برود. در عصر یکی از این روزها رفیقی بخانه ما آمد که قبلا در آن خانه زندگی می کرد، او گفت آمده ام فردا با بهزاد امیری دوان مقدار زیادی کاغذ ضاله را با وانت ببریم و بسوزانیم.   منظور از کاغذ ضاله کاغذ های پلی کپی شده خرابی بود که ما آنها را در گونی جمع میکردیم و در فرصت مناسب در بیابانها می سوزاندیم. این رفیق مجتبا نام داشت و شب در خانه ما ماند. ما معمولا صبح ها ورزش میکردیم.  تعداد ما در این زمان ۴ نفر بود، رفیق جوان جعفر که یکی از برادران زرکاری بود هم به آنجا آورده شده بود. ما چهار نفر، صبح زود در آن هوای مطبوع بهاری مشغول ورزش شدیم و من میدان دار بودم، در این هنگام ناگهان صدای انفجار مهیبیی شنیده شد، همه با تعجب به همدیگر نگاه کردیم. کمی بعدتر صدای رگبار مسلسل و انفجارهای پی در پی دیگری از دور بگوش رسید، من گفتم حتما درگیری شده و شاید مجاهدین هستند که با رژیم درگیر شده اند. ما ورزش خود را سریع تمام کردیم، صبحانه خوردیم و من به دو رفیقی که میخواستند بروند و کاغذها را بسوزانند توصیه کردم امروز حرکت نکنند ولی آنها گفتند نه ما با احتیاط  می رویم. آنها رفتند. من به اطاق کارم بازگشتم و مشغول تایپ و ادیت مطالب نبرد خلق شماره (۷) که نسترن برایم آورده بود شدم. جعفر هم مشغول کارهای خودش بود. حدود ساعت ۹ صبح بود که تلفن زنگ زد و من گوشی را برداشتم، صدای هیجان زده نسترن را شنیدم که می گفت شمسی هر چه که دارید بسوزانید و بزنید بیرون، من فرصت نکردم سوال کنم. جعفر را سریعا صدا کردم و دویدم به آشپزخانه، ما همیشه یک سطلی داشتیم که اسناد و مدارک مهم را در آن مگذاشتیم، اسنادی که نمیبایست بدست ساواک بیفتد و در هنگام حمله به خانه تیمی و یا محاصره حتما باید از بین میرفت، به این سطل اسناد مهم اصطلاحا “پیت دو صفر” می گفتیم، با جعفر دو نفری مشغول سوزاندن اسناد بودیم که نسترن دو باره زنگ زد و گفت شمسی دست نگهدارید وسایل را بردارید و آماده باشید من می آیم شما را می برم، نسترن بسرعت خودش را به خانه رساند وقتی آمد روی پله های راهرو نشست، رنگ پریده بود و صدایش می لرزید، من پرسیدم رفیق چه اتفاقی افتاده، او گفت همه رفتند، حمید هم رفت. من هیجان زده و لرزان از این مصیبت  پرسیدم، چه میگوئی تعریف کن چه شده، و او گفت که صبح زود میخواستم به خانه تهران  نو بروم  منطقه بشدت محاصره شده بود و درگیری شدیدی جریان داشت احتمالا همه رفقایی که در آن خانه بودند کشته شده اند، و او ادامه داد از آنجا بسرعت به خانه کوی کن رفتم آنجا هم محاصره بود و درگیری شدیدی جریان داشت در راه به رفقای کوی کن تلفن زدم رفیق غلامعباس زرکاری گفت رفیق نسترن به اینجا نیا ما محاصره شده ایم و  درگیری شدیدا ادامه دارد، اگر بیایی کشته می شوی. جالب این بود که نسترن همانطور که نشسته بود و داشت تعریف می کرد هوشیارانه گفت حتما این حمله به خانه هایی که تلفن داشتند صورت گرفته و شناسائی از طریق کنترل تلفن ها بوده، حتما به اینجا هم همین الان حمله می شود باید هر چه سریعتر خانه  را ترک کنیم. من سریعا وسایل ضروری را  برداشتم و زیر چادرم مخفی کردم و به همراه نسترن و رفیق جعفر از خانه خارج شدیم. هنگام خروج تازه متوجه شدم که خانه ما در کوچه بن بستی قرار دارد، هنوز منطقه را نمی شناختم، حتا موقعیت خانه را نمیدانستم، چون چشم بسته به آنجا آورده شده بودم، وقتی به اطراف خانه رسیدیم اوضاع غیرعادی بود و افراد لباس شخصی و مشکوک تمام منطقه را پر کرده بودند، ساواکی ها داشتند حلقه محاصره ما را تنگ تر میکردند اما ما آرام و خونسرد و با هوشیاری ازمنطقه خارج شدیم. بعدتر شنیدیم که کمی بعداز رفتن ما خانه مورد یورش قرار گرفته اما ساواک و شهربانی آنرا خالی از سکنه یافتند. بعدها نسترن  گفت که در آن محاصره یکی از اهالی محل که جوانی ۱۹ ساله بود و به رفتار ساواکی ها معترض، در همانجا بدست آنها کشته شده است. بدون تردید اگر ما تعلل کرده بودیم همگی کشته میشدیم، اما آنروز شانس با ما یاری کرد. ما بعد از اینکه از منطقه خارج شدیم  سر چهار راهی در آن حوالی رفقا مجتبی و بهزاد را دیدیم که در وانتی نشسته و منتظر ما بودند. همان یارانی که صبح برای سوزاندن کاغذها رفته بودند. آنها ما را سوار کردند و همراه نسترن همگی از منطقه خارج شدیم. نسترن گفت ما الان به خانه ای می رویم که شما نباید آنرا بشناسید. ما جشم بسته به آنجا برده شدیم و بعدها فهمیدیم که آن همان خانه تهران پارس بود، خانه ای تقریبا تازه ساز در یک منطقه کارمند نشین. مرا به زیر زمین خانه منتقل کرد، من در آنجا رفیق کیومرث سنجری را دیدم. تمام روز از همه جا بی خبر بودیم. غروب نسترن بخانه آمد، روزنامه ای در دست داشت، تیتر بزرگ روزنامه تمام درگیری های آن روز را تمام و کمال و اسامی رفقایی که در آن حمله وحشیانه کشته شده بودند را نوشته بود. در این میان نسترن در حالیکه با از دست دادن این همه رفیق ناراحت بود ولی گفت خبر خوبی بدهم که حمید زنده است. او با افراد ساواک درگیر شده و طی جنگ و گریزی طولانی تیر خورده، ولی خوشبختانه جان سالم بدر برده است و اکنون در جای امنی بسر می برد. ما هم از این خبر که حمید زنده است خوشحال شدیم. حمید برای ما همه چیز بود. شاید بعضی ها ایراد بگیرند که این چه برخوردیست، مگر رفقا با هم فرق داشتند؟ ولی ما رشادت ها و فداکاری ها و شهامت زیادی از حمید شنیده بودیم. حس احترام عمیقی نسبت به حمید داشتیم. او را عمیقا دوست داشتیم و فداکاری هایش را سرمشق قرار می دادیم. وقتی حمید زنده بود سازمان زنده بود، وقتی حمید بود ما احساس می کردیم که غم از دست دادن رفقایمان را راحت تر تحمل می کنیم. حمید برا ی ما تکیه گاهی بود که از آن نیرو می گرفتیم و می توانستیم دوباره قوی و استوار بپا خیزیم و همه چیز را از نو بسازیم، او به سنبل ادامه مبارزه برایمان تبدیل شده بود، رفیقی مهم برای حفظ سازمان، سازمانی که آنرا عمیقا دوست داشتیم آخر این سازمان بود که با آن آرمانها و آرزوهای شرافتمندانه و انسانی ما میتوانست ادامه یابد. او امکان ساز بود. راجع به شخصیت حمید در فرصتی دیگر صحبت خواهم کرد ولی اکنون هدفم تشریح وقایع روزهای خوفناک و تاثر برانگیز، و درگیری های اردیبهشت تا تیر ماه ۱٣۵۵ است.
“در گذرگاه نسیم سرودی دیگر گونه آغاز کردم  در گذرگاه باران سرودی دیگر گونه آغاز کردم … … من عشق را سرودی کردم من موج را سرودی کردم    پر طبل تر از حیات من مرگ را سرودی کردم” شاملو
دقیق بیاد ندارم چند روز بعدتر، شاید یک هفته بعد رفیق نسترن حمید را به آن خانه اورد و ما همگی ۹ نفر  بودیم که از درگیریهای مختلف گریخته بودیم واز پس دربدری های فراوان به آنجا آمده بودیم. این خانه چون تلفن نداشت ظاهرا از جاهای دیگر امن تر بنظر می رسید. حمید را در طبقه بالا جا دادند. فقط رفیق نسترن بود که با او تماس داشت، او را می دید. به محض اینکه کمی حال حمید بهتر شد، شروع کرد تا بخشی از مطالب نبرد خلق شماره ۷ را که من سوزانده بودم، دو باره بازنویسی کند. او مطالب را توسط نسترن برای من می فرستاد و من و کیومرث سنجری سخت مشغول تایپ و ادیت و جاپ آنها بودیم. حمید معتقد بود در این شرایطی که رژیم ادعا می کند همه چریک ها را گرفته و کشته و تارومار کرده، ما باید نشان بدهیم که هستیم و راه رفقایمان را ادامه می دهیم. او می گفت باید هر چه سریعتر آنرا در میان مردم مخصوصا دانشجویان پخش کنیم تا آنها روحیه بگیرند. من و کیومرت خستگی ناپذیر در آن زیرزمین گرم و نفسگیر فعال و پرانرژی کار می کردیم تا بالاخره نشریه به پایان رسید و رفیق کیومرث با چاپ “سیلک اسکرین” با رنگ سرخ و شفاف علامت داس و چکش را روی تک تک نشریه ها حک می کرد و بعد میپرسید، “ببین شمسی خوب شده؟” من  دقیق نگاه می کردم و می گفتم نه این کم رنگ است پر رنگ ترش کن. هر دو می خندیدیم و از دور نگاه می کردیم و وقتی زیبایی و شفاف بودن رنگ را تایید می کردیم راضی می شدیم و نسخه بعدی را شروع می کردیم. خلاصه  نشریه ها با عشق و تارهائی از وجودمان آماده شدند، نسترن برای بردن آنها آمد، همه خوشحال بودیم که میتوانیم از این طریق فریاد برآوریم که ما هستیم دوباره میروئیم و راه ادامه دارد.  روز بعد نسترن آمد و با آب و تاب عکس العمل دانشجویان را برای ما تعریف کرد و ما همه خوشحال شدیم. در آن تابستان گرم و هولناک، درگیری و دستگیری و کشتار رفقایمان ادامه داشت. روزی نبود که سازمان تعدادی از اعضا و کادرهایش را از دست ندهذ. روزهای عجیبی بود، رژیم بی رحمانه به جان مبارزین افتاده بود و قربانی می گرفت. ساواکیان، این مزدوران سیاه دل، برای خوش رقصی نزد ارباب خود از هیچ جنابتی رویگردان نبودند. آنها با تعقیب و مراقبت و شکنجه وحشیانه دستگیر شدگان تلاش میکردند تا به سر نخ های جدید برسند. رژیم به بنگاه ها اعلام کرده بود که همه باید مستاجرهایشان را معرفی کنند، هیچکس احساس امنیت نمی کرد. ما هر لحظه احساس می کردیم مورد حمله قرار خواهیم گرفت. شبها دو نفری نگهبانی می دادیم. فشار زیادی بروی یکسری از رفقا از جمله نسترن بود. او هر روز از صبح زود از خانه خارج می شد و شب ها خسته و هلاک بخانه می آمد. یکبار به من گفت امروز شمسی ۱۱ قرار اجرا کردم. من می فهمیدم در آن شرایط پلیسی که خیابان ها پر از گشتی های ساواک بود، کنترل و اجرای این همه قرار چه کار خطرناک و عمل فداکارانه ای است. او برای حفظ یارانش و وصل کردن قرارها و راه انداختن سازمان جان بر کف و هوشیارانه می جنگید. بعد از زخمی شدن حمید، رفقا اجازه حرکت (اجرای وظایف سازمانی) به حمید نمی دادند. روزها از پی هم می گذشتند تا اینکه رفیق نسترن این گرد آفرید زمان و مبارز خستگی ناپذیر هم در یک درگیری در جنوب تهران کشته شد. زنی که یکی از معلمین سخت کوش صادق و فدار کار من بود و از صمیم قلب دوستش داشتم و برایش احترام قائل بودم، رفیقی که با دستان نحیف و مهربانش دستان مرا در دست می گرفت و با چشمان روشن و شفافش که همیشه در اثر کار و تلاش زیاده خسته ولی شاد و راضی بنظر میرسید به من نگاه می کرد و می گفت شمسی ما پیروز می شویم. همیشه از اعتماد به نفس او نیرو می گرفتم و سخت کوشی و تلاش او برایم نمونه بود. این روزی غم انگیز در زندگی مبارزاتی من بود. من که دختری جوان بودم و از همه ی خانواده و نزدیکانم جدا شده و به صفوف سازمان پیوسته بودم، در او عواطف و احساساتم را میافتم، او رفیقم بود، همرزم بود، معلم بود و خانواده ام بود. او رفته بود ولی من حتا فرصت سوگواری هم نداشتم اکنون که این خطوط را مینویسم بغض گلویم را میفشارد و اشک امانم نمیدهد. آنروز غرورم نگذاشت تا گریه کنم اما اکنون برای او دلتنگم و میخواهم فریاد بکشم… “نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت در خانه زیر پنجره، گل داد یاس پیر دست از گمان بدار با مرگ نحس پنجه میفکن بودن به از نبود شدن خاصه در بهار….         نازلی سخن نگفت نازلی  ستاره بود یک دم درین ظلام  بدرخشید و جست و رفت از تیرگی بر آمد و  در خون نشست و رفت… نارلی سخن نگفت نازلی بنفشه بود گل داد و مژده داد  که زمستان گذشت  و رفت”
بعد از کشته شدن نسترن، رفیق حمید شروع به حرکت کرد. یکی دو بار از خانه بیرون رفت. درست یادم هست شبی که حمید می خواست از خانه تهران پارس برود، رفقا به او تذکر دادند که رفیق بهتر است حرکت نکنی و به خانه های دیگر نروی، ولی او اصرار کرد که باید برای سازماندهی و برنامه ریزی جدید جلسه بگذاریم و به کارها سرو سامان بدهیم. روز ٨ تیر ماه بود. همانطور که گفتم ما ۹ رفیق بودیم که در این خانه نه چندان بزرگ با تقسیم کردن اطاقها با پرده های پلاستیکی زندگی می کردیم، اکثر ما با هم چشم بسته بودیم، یعنی نمیبایست چهره همدیگر را میدیدیم، این قانون مبارزه مخفی بود که وقتی ضرورتی نداشت افراد نباید با هم آشنا میشدند، این امر ضربات را کمتر میکرد، من هم در یک اطاق با پرده تقسیم شده سکونت داشتم. ما معمولا ساعت یک بعد از ظهر به اخبار مفصل رادیو گوش میکردیم، آنروز هم رادیو را روشن کردیم، پس از اعلام ساعت یک، گوینده رادیو  با صدای شمرده و بلند گفت، امروز در یک درگیری شدید در مهرآباد جنوبی تهران حمید  اشرف رهبر چریکهای فدایی خلق و خرابکاران کشته شد (آنها مبارزین را خرابکاران می نامیدند). این خبر مانند پتک بر سر تک تک افراد خانه فرود آمد. گوینده به شرح درگیری ها و فعالیت رفیق حمید پرداخت و نام رفقای کشته شده را ذکر کرد. همه افرادخانه شوک شده بودند، سکوت مرگباری فضای خانه را پوشانده بود، من دستهایم را بهم کوبیدم و گفتم حمید هم رفت، قادر به توصیف آن لحظه نیستم. همه همچنان بی صدا و مات و مبهوت میخکوب شده بودیم و نمی دانستیم چه کنیم. صدا در گلو و نفس در سینه حبس شده بود. قلبم مانند کبوتری ترسیده به در و دیوار سینه ام می خورد، تردید ندارم که همه اعضای خانه چنین حال و روزی داشتند. مات و متحیر جرات سوال نداشتیم، چه بلایی به سرمان آمد، بغض مجال نمی داد، اشک های داغ بی اراده به روی گونه های سرد و بی رمقم جاری بود. هر کس آرزو می کرد تنها بود و تمام فریادهای عالم را از سینه سوزان خود بیرون می داد. بی آنکه خود بخواهم خشم سراپایم را گرفته بود و نفسم تنگ شده بود. مگر ما چه می خواستیم که باید اینگونه بیرحمانه آماج سرب های داغ رژیم دیکتاتوری قرار گیریم. مگر این جوانان پاک و غیور چه می خواستند و چه  گناهی جز دوست داشتن دیگری، دوست داشتن وطن و مردم زحمتکش داشتند، ایا عدالت خواهی، مردم دوستی و وطن پرستی و احترام به کرامت و شرف انسانی جرم  بود؟ “دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم”. این اشکها و اندوه عمیق نه از عجز و درماندگی بلکه بخاطر بی رحمی و شقاوت رژیمی دیکتاتور بود که فرزندان غیور و سلحشور میهن را به خاک و خون میکشید. این ظلم و دد منشی رژیم سیاه پهلوی ما را سرسخت تر و مصمم تر می کرد. نمی دانم جه مدت گذشت، زمان از دستم خارج شده بود، ناگهان یکی از رفقا با صدای بلند و مصمم گفت رفقا راه حمید ادامه دارد ما دو باره بلند می شویم و می سازیم، این صدا مانند نهیبی امید بخش بر روح و جان ما نشست. بر خود مسلط شدیم. ما بارها افتاده و دوباره برخاسته و ادامه داده بودیم، اینبار هم ادامه خواهیم داد، او گفت امشب جلسه ای خواهیم گذاشت و همه با هم چشم باز می شویم و باید ببینیم چه کسی چه امکاناتی دارد. همان شب  به پاس احترام به حمید و نه تن از یاران عزیرمان که در آن در گیری کشته شده بودند جلسه گذاشتیم و پرچمی را که از دست یاران مان بزمین افتاده بود دوباره به اهتزاز در آوردیم. راه سخت بود و طولانی و  ما ۹ رفیق حاضر در آن جلسه امکانات محدودی داشتیم، نه پول داشتیم، نه خانه های امن و نه ارتباطات زیاد، همه چیز باید از نو ساخته می شد. “نه آشنا و نه همدمی، نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی تو یی و رنج و بیم تو تویی و بی پناهی عظیم تو…”  سیاوش   کسرایی
علیرغم همه سختی ها و فراز و نشیب ها با امید به فردایی روشن و با تصور کشوری آزاد، دمکرات و سربلند و رها از یوغ بیگانگان و آرزوی دیدن مردمانی خوشبخت، برخاستیم. ما جوان بودیم، آرزوهای زیبایی برای وطنمان داشتیم، دنیای امید را خزانی نیست. “بگذار تا از این شب دشوار بگذریم، آنگه چه مژده ها که به بام سحر بریم”. با قلبی سرشار از امید و عشق به آینده و تلاش شبانه روزی رفقا، امکانات را بازسازی کردیم، ارتباط ها ترمیم شد، خانه های تیمی جدیدی گرفتیم و رفقای زیادی به صفوف ما پیوستند، به کارخانه ها راه یافتیم، با دانشجویان و روشنفکران تماس گرفتیم، گسترش یافتیم و در انقلاب فعالانه شرکت کردیم. هر چند تلاش زیادی می شود که نقش ما را در تحولات آن روز کشورکم رنگ جلوه دهند، ما را بی ارتباط با مردم بخوانند و بگویند که  جوانانی پرشور و رویائی بودیم و… . متاسفانه در جامعه ما هنوز زمان نگاهی عمیق و همه جانبه به این جنبش و جوانب گوناگون آن نرسیده است. باید بازهم صبر کرد. هنوز تفسیر و برداشت از آرمان ها و آرزوهای شریف و عدالت خواهانه جنبش ما و استقلال و تلاش های راه جویانه آن، جدا از زمان و مکان، مورد ارزیابی قرار می گیرد و سنجیده می شود. منظور تائید و تقدیس آن نیست، منظور بررسی بیطرفانه و همه جانبه و علمی آنست. …. بگذریم.     در زمانه ای که عمر چریک شش ماه تصور میشد، من افتخار و شانس آن را یافتم که بمدت شش سال در صفوف و در خانه های تیمی سازمانی که بدلیل اهداف آزادیخواهانه و عدالت جویانه اش آنرا عمیقا دوست داشتم، مبارزه کنم و زنده بمانم. در آن سالها همرزمان بیشماری  که صمیمانه دوستشان داشتم در چشم بهم زدنی رفتند و باز نگشتند. اکنون که از فراز عمر به آن سالها و به خاطرات آن یاران نگاه میکنم احساس غمی سنگین توام با احترامی عمیق وجودم را فرامیگیرد. نمیشود به گذشته های دور و انتخاب های جوانی بی انتقاد بود، اما نه با خشم و نفرت. من گذشته ام را دوست دارم و به انتخابی که در آن زمان و در آن سنین جوانی کرده ام، میبالم، انتخابی که اگرچه به لحاظ شیوه ها و روش های مبارزاتی اشتباهاتی عدیده داشته است، اما بخاطر سمت و سوی مردمی و عدالت خواهانه آن کمترین تردیدی در آن وجود ندارد. من ضمن ارزش گذاری به مبارزات و فداکاری های این عزیران در مسیر حرکت مداوم و پرفراز و نشیب مبارزه مان همواره با نگاه انتقادی به گذشته نگریسته ام. ما بدون درک از کاستی ها و خطاهایمان نمی توانیم به مرحله بعدی گام بر داریم، اما عدالت خواهی و انسان دوستی  در تمام طول تاریخ همیشه ارزشمند بوده و هست، و مبارزه برای تغییر، ضرورت زندگی امیدوارانه و هدفمند است. شادم که با این جمله نویسنده بزرگ وطنم محمود دولت آبادی این خاطره را به پایان برم: “با آرزوهای کوچک نمی توان کارهای بزرگ انجام داد ولی بی عشق و هدف نمی توان آرزومند بود.”
مرضیه شفیع (شمسی) هفتم تیر ماه ۱٣۹۲

«بهـــــاران خجســــته بــــاد» زندان گوهردشت نوروز۱۳۶۶ _قاسم خاکسار

یخ آب می‌شود در روح من،
در اندیشه‌هایم.
بهار،
حضور توست.
بودنِ توست. [۱]
شکنجه و کشتار سال‌های اول دهه ۶۰ با بازجوئی‌های متکی بر کابل و قپانی، محاکمه‌های چند ثانیه‌ای، تیر باران‌های دسته جمعی، و آن مصاحبه‌های نمایشی بعضی از رهبران گروه‌های سیاسی، با پاهای باند پیچی شده و مچ‌های زخمی و کتف‌های از کار افتاده‌شان، سپری شده بود. حاج داوود رحمانی، رئیس زندان قزل حصار و گروه توابین‌اش برکنار شده بودند. اواخر سال ۶۵ است. حال پس از سپری شدن شش سال در بند، بهار ۶۶ در راه است و من به همراه مبارزین بیشمار همچنان در بندیم و چشم اندازی برای آزادی متصور نیست. همه جا دیوار است و آهن. ولی سال ۶۶ دیگر سال ۶۰ نیست. حال در زندان می‌شود نفس کشید و برای زندگی در اسارتِ رژیم قرون وسطائی به استقبال بهار رفت، تا ادامه زندگی در میان دیوار و آهن را می‌سر گردانید.

از اوین به قزل حصار و از قزل حصار به آخر دنیا، زمستان ۶۵، زندان گوهردشت.

من و حدود ۲۰۰ زندانی سیاسی دیگر، در بند یک زندان گوهر دشت، با از دست دادن یاران فراوان در این مسیر شش ساله، بشدت محتاج بهار، در انتظاریم.

بعد از گپ و گفتگو با سایر رفقا، قرار گذاشتیم برای اولین بار، نوروز ۶۶ را در زندان جشن بگیریم. در سالهای قبل امکان چنین عملی هرگز فراهم نبود، هرچند در گذشته نیز مختصر و پنهان، هرگز از رسیدن بهار و نوروز بی‌توجه نمی‌گذشتیم. به پاس ایستادگی همه‌مان در این مسیرخون و شکنجه، به طور جمعی تصمیم به برپائی جشنی مفصل و شاد گرفتیم. تعدادی از رفقا برای اجرای این مراسم خجسته، داوطلب شدند. اگر بخواهم محدوده کارهای اجرائی جشن نوروزی را خلاصه کنم، می‌شود آن‌ها را به سه قسمت بر شمرد: ۱ ــ تبریک عید و گپ و گفتگوی نوروزی و اداره برنامه. ۲ ــ تهیه شیرینی و سایر مواد غذائی مناسب جشن ۳ ــ گروه موزیک، ترانه و برنامه‌های شاد.

همین جا اشاره کنم، هر سال که در زندان امکانش بود، خودم قبل از فرا رسیدن نوروز به شکل مخفی سبزه سبز می‌کردم و این کار را برای بهار ۶۶ نیز تدارک دیدم. سبزه‌ای بسیار دیدنی، تابلوئی از پارچه به رنگ قرمز به طول ۶۰ و عرض ۴۰ سانتی متر می‌ساختم. در مرکز، قسمت بالای تابلو، ستاره‌ای می‌کشیدم و زیر آن با خط نستعلیق می‌نوشتم «بهــــــاران خجســـــته بــــــــاد». ستاره و نوشته را با خاکشیر پر می‌کردم. حدود ۱۵ روز طول می‌کشید تا سبزی ستاره و نوشته «بهاران خجسته باد»، هر بیننده‌ای را به وجد آورد. من هم زمان با مخفی نگهداشتن این تابلو از چشم پاسداران، می‌بایست ضمن حفظ رطوبت آن، برای خوش رنگ شدن سبزی‌اش، باز هم به شکل مخفیانه و در زمان هواخوری، آن را در معرض انوار جانبخش خورشید قرار می‌دادم.

در بند، هم سلولی‌ای ارمنی داشتم که رابطه‌ای صمیمی و دوستانه بین ما وجود داشت. او علاقمند به موزیک بود و توانمند در نواختن گیتار. این رفیق ارمنی من بود که ایده برگزاری یک نوروز شاد را مثل خوره به جانم انداخت. من و او روزهای بیشمار در بند قدم می‌زدیم و بحث و گفتگوی بسیار با هم داشتیم. ولی دو پروژه مهم را با هم و همراه با سایر رفقای بند به طور جمعی انجام دادیم که آن‌ها را باید شاهکارهای زندان نامید.

قبل از اینکه وارد روایت شیرین ساخت گیتار در زندان جمهوری اسلامی شوم، لازم می‌دانم همینجا یادی کنم از دومین پروژه جمعی که در‌‌ همان زمان‌ها در بند ما انجام شد، و آن کپی کردن کتاب «سنجش خرد ناب» اثر امانوئل کانت مشتمل بر حدود ۶۰۰ صفحه به صورت دستنویس بود. رفیق ارمنی من می‌گفت: اگر می‌خواهی مارکس را بفهمی باید آثار هگل را بخوانی و اگر بخواهی هگل را بفهمی باید آثار کانت را بخوانی. این کتاب فلسفی از بند دیگری بشکل مخفیانه به بندما برای ۲۰ روز قرض داده شده بود. رفقای بند تصمیم گرفتند کتاب را رو نویسی کنند تا آن را در بند داشته باشیم. یک گروه، حدود ۱۵ نفره داوطلب نوشتن این کتاب حجیم شدند و من در عین نوشتن سطوری از آن، مسئولیت صحافی‌اش را قبول کردم. این کتاب نفیس از دست خط‌های گوناگونی آزین شده بود، که فکور‌ترین مبارزین بند ما به نوشتن آن مبادرت کرده بودند. تعدادی از آن‌ها در کشتار تابستان سال ۶۷، توسط رژیم قداره بند اسلامی به دار آوریخته شدند و امروز در میان ما نیستند (حسین حاج محسن، محمد علی پژمان و…). یادشان گرامی باد.

من و رفیق ارمنی در تدارک برگزاری جشن نوروز ۶۶، مسئولیت‌هایی را به عهده گرفتیم؛ ساختن گیتار از من با کمک گرفتن از دانش فنی و موسیقایی او، و نواختن گیتار که تخصص او بود. آن هم گیتاری که بدنه‌اش از تخته جعبه‌های میوه و روزنامه و خمیر نان بود و سیم‌های آن از نخ جوراب. چه مهارتی می‌خواست تا از چنین سازی نوایی آن چنان موزون و دلنشین برآورد که جان‌های ستم دیده سالیان دراز را مشوق برپایی شاد‌ترین نوروز پیش روی شود.

البته تهیه تخته در زندان کار ساده‌ای نبود. هر از چندگاه به بند ما میوه می‌فروختند و ما مجبور به پس دادن جعبه‌ها به زیر هشت بودیم. قرار شد هر بار یک تکه تخته از دیواره بزرگ‌تر یک جعبه برداشته شود و فاصله بقیه تخته‌ها را طوری جابجا کنیم که جای خالی تخته برداشته شده به چشم نیاید تا زندانبان متوجه نشود.

روز‌ها در بند به کندی سپری می‌شدند. سبزه هر روز مخفیانه به هواخوری برده می‌شد تا با نور آفتاب خوش رنگ و شاداب شود. تخته‌ها چند روزی باید در آب خیس می‌خوردند، سپس با سنگ پا سائیده می‌شدند. بعد از آنکه به انداره کافی نازک و صاف گردیدند برای حالت دادن به شکل گیتار آماده می‌شدند. من و سایر رفقای بند با دقت و علاقه وصف ناپذیر این کار را با مشورت رفیق ارمنی به پیش می‌بردیم تا حتی الامکان حاصل کار از نظر فنی چنان شود که از آن صدایی نزدیک به نوای یک گیتار واقعی در آید.

یک ماه تمام روی این پروژه به صورت مخفیانه کار شد. چوب‌ها بعد از سائیدن بسیار با سنگ پا، همچون کاغذ نازک شدند و بعد از حالت دادن، با نخ بسته شدند. پنج روز طول کشید تا کاملا خشک شوند. بعد از آن نخ‌ها را باز کردیم و با خمیر نان که مقداری شکر به آن اضافه شده بود و روزنامه، تمامی سطح آن را پوشاندیم تا منفذی نداشته باشد و طنین صدای آن بلند شود. مرحله بعدی خشک شدن روزنامه و خمیرنان بود و در مرحله آخر، ساختن سیم گیتار بود که بوسیله تاباندن نخ جوراب فراهم می‌شد. نخ پلاستیکی جوراب را با تاباندن بسیار در سه رشته، بار دیگر با هم می‌تاباندیم. این رشته بهم پیوسته بسیار محکم کشیده شده و به دسته و بدنه ساز بسته می‌شد تا از آن صدای نزدیک به سیم گیتار درآید.

به موازات فعالیت ما، گروه دیگر برای تهیه شیرینی و کیک، کارشان را به بهترین شکل پیش می‌بردند. شیرین‌ترین قسمت این فعالیت نوروزی، برای من بر این استوار بود که افراد بند نه بر بستر یک سازماندهی دقیق، بلکه متناسب با توانایی فردی خود، هر کس گوشه‌ای از کار را بعهده می‌گرفت و خود را با سایرین، بهمراه عشق سرشار از دریافت ضرورت موجود، شادی و نشاط همآهنگ می‌کرد.

تصمیم براین بود که گیتار زود‌تر آماده گردد تا رفیق ارمنی ما فرصت تمرین داشته باشد و با نواختن آن در بعضی از پانزده سلول بند، هنرمندان دیگری به او بپیوندند. او چه زیبا می‌نواخت، قطعاتی از موسیقی امریکای لاتین را اجرا کرد. برای اولین بار با شنیدن چنین نوایی در بند، احساس آرامش می‌کردیم. این صدا، روح خسته همه ما را که شش سال زیر وحشیانه‌ترین فشارهای رژیم اسلامی تاب آوردیم جلا می‌داد.

انسان وارسته دیگری به نام رضا ــ ک نیز هم بندی ما بود. او عاشق ترانه سرائی و شعر بود و به همین دلیل هم دستگیر شده بود و متحمل ظلم بیشمار. اما چه باک، که در بند ظالم هم، باز عاشق بود و باز شاعر. او شاعر و ترانه سرای مردمی بود که بسیاری از ترانه‌های شاد کوچه بازاری مشهور را سروده بود. از همین روی، در زندان نیز دفتری از آواز و ترانه جمع آوری کرده بود. او برای تهیه چنین دفتر بی‌نظیری، زحمت بسیار کشید. به بسیاری از افراد بند برای تکمیل این دفتر رجوع کرد و ترانه‌ها را از سینه یک یک زندانیان بند بیرون کشید و در دفترش ثبت کرد. متقاضیان بسیاری در بند، بویژه در روزهای پنجشنبه و جمعه به انتظار در اختیار داشتن دفتر ترانه در صف بودند، تا ساعات خوشی، کنار دیگران در سلول به آواز خوانی و رقص بپردازند. شادی و تفریح در زندان از ضرورتهای بی‌بدیل زندانی بود، تا زندگی را آن گونه که او می‌خواهد نه زندانبان، ادامه دهد. به همین دلیل این کار همیشه در زندان رژیم اسلامی ممنوع بود. ولی همیشه زندانی متناسب با شرایطی که در آن قرار داشت از این امر سود می‌جست. روزی بیان اتفاقات شعبه بازجوئی به زبان طنز، زمانی تمسخر دادگاه سربداران با قاضی شرع گیلانی و… روایت هر چیز دیگری با توانمندی فرد راوی در میان زندانیان در حد هنرپیشه، همه را شاد و شارژ می‌کرد. بخاطر دارم در سال ۶۰، درسلول ۴۰ «آموزشگاه» اوین، زمانی که وحشت از همه جا می‌بارید، در غروبی بارانی که صدای قطرات باران بر نرده‌های آهنین سلول، ما را در غم بیکران یاران کشته شده در سکوتی حزن انگیز فرو برده بود، چونان که فقط به قتلگاه رفتن خود را انتظار می‌کشیدیم، ناگهان هم سلولی خوش ذوقی، بدون مقدمه شروع بخواندن ترانه «بارون بارونه، زمینا ترمیشه» را کرد. در سکوت و ترنم باران، این آواز دلنشین، دل می‌خراشید و همین جا بود که سفر آغاز شد. لحظاتی بعد حدود ۳۰ نفر افراد سلول، فراموش کردند در زندان اوین و در سال خون و کشتار ۶۰ قرار دارند. نفر بعد خواند، نفر بعدی و… تا رسیدیم به ترانه «سر اومد زمستون» و یک «جنگل ستاره داره». درب سلول چهار طاق باز شد و پاسداران همچون «لشگر مغول» با چوب و چماق به جان ۳۰ نفر زندانی افتادند. همه را برای ضرب و شتم در آن نیمه شب به هواخوری بردند. با می‌له‌های آهنی به جان ما افتادند. اکثر افراد زخمی شدند و ظاهرا یکی از ما نتوانست یا شاید نخواست خودش را نگهدارد و دست آخر همانجا در محوطه رید!! در آن تاریکی پاسداران بر آن پا گذاشتند و زمانی که وارد سالن و زیر هشت زندان شدند آثارش بهمراه بوی تعفن همه جا را آلوده کرده بود. و آنگاه متوجه شدند که دیگر همه‌مان را با سر و دست زخمی، خونین و مالین به داخل سلول فرستاده بودند. وقتی صدای آه و فغان پاسداران از پشت در سلول بگوش می‌رسید، ما، هر چند با سر و رویی خونین، اما انگار ضرب و شتم و زخم‌ها را فراموش کرده و همگی فقط به حال و روز پاسداران می‌خندیدیم.

دفتر ترانه‌های رضا، یکی از ارزشمند‌ترین وسایل بندما بود و پر واضح که در جشن نوروزی از آن سود می‌جستیم.

سه روز مانده به عید، زمانی که در هواخوری باز شد، من سبزه «بهاران حجسته باد» را که دیگر عالیترین دوران رشد خود را سپری می‌کرد و به زیبائی جلوه گر شده بود، برای نور گیری به حیات بند بردم. معمولا پاسداری که درب هواخوری را باز می‌کرد بعد از ده دقیقه که همه جای حیاط را با دقت بازرسی می‌کرد تا مطمئن شود که زندانیان بند قبلی در نوبت هواخوری خود چیزی برای بند ما جا سازی نکرده باشند، از بند خارج می‌شد. این بار پاسدار از هواخوری خارج نشد و به تماشای بازی زندانیان ایستاد. در این شرایط تشخیص دادن او در لابلای زندانیان که برای هواخوری در حیاط بند جمع شده بودند مشکل بود.

هر بار که سبزه «بهاران خجسته باد» برای نور گیری به حیاط بند آورده می‌شد، تعداد بیشماری از زندانیان دور آن حلقه می‌زدند و می‌خواستند با رشد آن همراه شوند و لذت ببرند. من و سایرین مدت‌ها به خطر این تجمع پی برده بودیم. ولی از طرف دیگر هدف از تهیه این سبزه چه می‌توانست باشد غیر از لذت دیدار هر روزه زندانیان با آن.

پاسدار توجه‌اش به تجمع زندانیان در گوشه دیگر هواخوری به گرد سبزه نوروزی جلب شد. برخورد او در نگاه اول این بود: چه تابلو زیبائی است. ولی زمانی که متوجه شد با لذت بردن زندانیانی که در گرد سبزه تجمع کرده‌اند، هم رای شده، با دقت بیشتر به ستاره و نوشته «بهاران خجسته باد» نظر انداخت، آنگاه انگار که ناگهان با سئوال بی‌پاسخی مواجه شده باشد، به نظر می‌آمد که از خودش می‌پرسید که آیا برای یک زندانی در زندان جمهوری اسلامی چنین کاری اصلا می‌تواند مجاز باشد؟! دیگر حالت چهره‌اش مانند لحظات قبل نبود. او نمی‌دانست باید چه عکس العملی نشان دهد. بسرعت هواخوری را ترک کرد. بدنبال او من هم رفتم و لباس مناسب و لازم را پوشیدم و آماده بازگشت مجدد او شدم. بعد از ده دقیقه‌‌ همان پاسدار درب بند را باز کرد و گفت: سبزه و سازنده‌اش بیان بیرون.

از درب بند مرا با چشم بند به زیر هشت زندان بردند. ناصریان دادیار زندان از من بازجوئی کرد:

ناصریان ــ تابلوئی که درست کردی چیست؟

قاسم ــ سبزه نوروزی است. مگر شما ایام عید سبزه سبز نمی‌کنید.

هنوز جمله من تمام نشده بود که ناصزیان مشت و لگدی نثارم کرد.

ناصریان ــ ضدانقلاب کمونیست کثیف، فکر کردی ما خریم!! آن ستاره چیست؟! چرا جای ستاره شلغم نگذاشتی؟!

قاسم ــ شلغم که زیبا نیست، ستاره زیباست.
باز هم مشت و لگد، سیلی و کلمات ناسزا.

ناصریان ــ ضد انقلاب سر موضعی، حالا ترا می‌فرستم انفرادی تا در ایام عید، آب خنک بخوری تا حالت جا بیاد، تا بفهمی شلغم زیباست یا ستاره!!

برای اولین بار بعد از شش سال، صدای دلنشنین زنان و دختران زندانی از هواخوری مشرف به انفرادی که در طبقه سوم قرار داشت به گوشم می‌رسید. مرا برای یک ماه تنبیهی به سلول انفرادی فرستادند. این خود مسخره به نظر می‌آید که بعد از شش سال زندانی بودن، تو را از درون زندان دو باره به زندان تهدید کنند. ولی چه سعادتی نصیب من شده بود که شاید بعضی دیگر از هم بندی‌هایم نیز آرزوی آن را داشتند. دیگر کم کم طراوت و دلنشینی نقش زنان، داشت از ذهنم پاک می‌شد. اکنون سلول انفرادی من جائی قرار داشت که در طبقات زیرین آن زنان سیاسی در بند بودند. صدای خنده و بازی دخترکانی که من نمی‌توانستم بدرستی ببینمشان، اما شوق دیدار و‌ای بسا ارتباطی از پشت این پنجره سرتاسر فولادی، زمان یک ماهه پیش رو را خیلی کوتاه‌تر از مدت یک ماه انفرادی کشیدن در سکوت محض متصور می‌ساخت. پس باید کاری می‌کردم. در همین شش و بش بودم که چند روز بعد پاسداری درب سلول را باز کرد و مقداری وسایل اولیه، چون مسواک، لباس زیر و بهمراه آن شیرینی و میوه را بمن داد و گقت این وسایل را دوستان‌ات از بند برایت فرستاده‌اند. در زندانهای جمهوری اسلامی، در این شش سالی که گذشت، دو سال آن به تناوب در انفرادی ۲۰۹ بودم، هرگز چنین لطفی نصیب‌ام نشده بود. اولین جمله‌ای که به ذهنم خطور کرد این بود که دم رفقایم گرم. در میان وسایل دریافتی، شیرینی، آجیل، پرتقال و نارنگی بود.

ستارۀ‌ای که در سبزۀ بهاران خجسته باد، مرا به این گوشه سلول انفرادی از بیشمار سلول‌های زندانهای رژیم اسلامی کشاند، همچنان ذهن من را‌‌ رها نمی‌کرد. از پوست پرتقال‌ها و نارنگی‌ها ستاره‌های بسیاری ساختم تا در زمان هواخوری بند زنان، شوق پرواز را که مثل پتک بر روح و جانم می‌کوبید از شکاف نرده‌های آهنین سلول انفرادی‌ام، نیاز سرکشم را با این ستاره‌ها به پائین پرت کنم. تلاشی سرشار از امید و شوق برای ایجاد ارتباط با زنان هم سرنوشت در بند.

بیست روز از انفرادی گذشته بود که ناصریان برای بازدید سلول انفردای، در سلول‌ام را باز کرد، انتظار داشت به او التماس کنم مرا به بند بفرستد. از من پرسید چه گونه می‌گذرد. من هم جواب دادم هنوز در زندان هستم.

چرا من برای زیستن آزادانه می‌بایست به این قداره بندان مرتجع التماس می‌کردم؟ منی که تمامی روح و جانم با آزادی و طبیعت همزادم بودند پرورش یافته بود. چرا باید در این مسیر هرچند ناهموار، از خواست‌های به حق انسانیم کوتاه بیایم؟

در خانواده‌ای متوسط در شمال کشورم به دنیا آمدم، کنار رودی که کمی آنسو‌تر به دریای خزر می‌پیوست. منی که هر روز، از یک سو جاری بودن رود و سر سبزی و استواری درختان بید امتداد آن را، سر بلند نظاره می‌کردم و در سوی دیگر، قله دماوند، راست قامت، شکوه استقامت را به من نوید می‌داد. منی که در دوران نوجوانی، تمام تابستان‌ها، همراه با شادی و هلهله مردمان بسیار در کنار ساحل دریا، روز‌ها پلاژ‌ها بر می‌افراشتیم، و شب‌ها به جشن و پایکوبی، چندان که شور موسیقی و ترانه و گرمای ماسه‌های داغ بستر ساحل، گذر زمان را از من و چون من می‌ربود و… کلام آخر، منی که هر روز که از خواب بر می‌خواستم، این جمله شاملو:

«می‌خواهم آب شوم،
در گستره افق،
آنجا که دریا به آخر می‌رسد،
و آسمان آغاز می‌شود» [۲]

بر بستر زلال آبی دریا و انحناء افق که آرامش صبحگاهی مرا به تمامی در آغوش می‌گرفت به تماشا می‌نشستم تا یگانگی خود و طبیعت، که برایم پیامی جز آزادگی نداشت را با تمام وجود زندگی کنم، مگر می‌شود با یک سال، شش سال زندان، انفرادی و شکنجه از من و چون من درخواست تسلیم کرد و دعوت به زیستن در مرداب!. این ‌‌نهایت نا‌توانی متحجران و بد سگالان کژاندیش است که اما این بار در پوسته مذهب، انسانی را که با شادی و عشق، نوروز می‌کارد تا بهار درو کند را نمی‌تواند بشناسد.

با سپری شدن زمان انفرادی، به بند برگشتم و رفیقی این گونه برای من تعریف کرد:

«با بردن تو (قاسم) از بند، تغییر قابل توجهی در برگزاری مراسم نوروزی ایجاد نشد. علیرغم اینکه پاسداران، بند و» حسینیه «[۳] را زیر و رو کردند ولی چیزی عایدشان نشد. ضمن اینکه بچه‌های دست اندر کار مراسم نوروزی از امکانات فراهم شده جهت جشن نوروز، مراقبت‌های لازم را کرده بودند. یک مورد جالب دیگر هم این بود که یکی از بچه‌ها؛ (رضا- ک) با استفاده از خرما، شراب درست کرده بود و در» حسینیه «لابه لای وسایل زندانیان نگهداری می‌کرد. از آنجا که تعدادی از بچه‌ها در جریان این کار بودند، بعد از ماجرای تو، یک چند نفری به رضا فشار می‌آوردند که شراب را دور بریزد ولی او زیر بار نرفت و به کمک و مراقبت چند تن از دوستان اون را نگهداری کرد تا اینکه در نوروز، ما چند تا رفقای نزدیک‌تر و همه اونهایی که در جریان کار بودند، در سلول حسین حاج محسن، شراب دست ساز رضا را تو فنجان‌های پلاستیکی، نارنجی رنگ معروف زندان، به سلامتی هم نوشیدیم. بالاخره نوروز فرا رسید و بچه‌ها، سفره هفت سین که در» حسینیه «پهن شده بود را رنگین کردند. با توجه به اینکه از مدتی پیش فروشگاه زندان به بند میوه و سبزی می‌فروخت، سفره هفت سین علاوه بر سکه و سنگ و ساعت و…. به سیب و سیر نیز مزین گردید. همه این‌ها در کنار نوای گیتار دوست ارمنی (البته در سکانسی نه چندان بلند) و ترانه خوانی بچه‌ها، حال و هوای دیگری به نوروز ۶۶ داده بود. با خیلی از بچه‌ها که صحبت می‌کردم احساس می‌کردند نوروز در این سوی دیوار چیزی کمتر از آن سوی دیوار ندارد. برای اولین بار در طول زندان حس می‌کردم نوروز را نه با مرور خاطرات گذشته، بلکه به واقع و با‌‌ همان حال و هوای دوران قبل از اسارت (دوران زندگی مخفی و به ویژه دور‌تر از آن دوران کودکی و نو جوانی) بر گزار کرده‌ایم.

این همه شادی را بدون حضور قاسم و لوح سبزه» بهاران خجسته باد «تجربه کردیم. اما ترنم سرود» بهاران خجسته باد «به یاد ماندنی بر لبان تک تک زندانیان، حضور قاسم و سبزه‌اش را درآن بهار یادآور می‌شد. دریغا که شیرینی خاطره چنین بهاری به کام زندانیان در بهارانی دگر تلخ گردید و برای بسیاری از رفقا هرگز تکرار نگردید.» [۴]

قاسم خاکسار
۲۰۱۳-۰٢-۱۳
gassemsol@hotmail.com

[۱] ــ شعر از: مارگوت بیکل ترجمه احمد شاملو

[۲] ــ شعر از: مارگوت بیکل با خوانش شاملو

۳ ــ حسینیه: در زندان گوهردشت، در انتهای هر یک از بند‌ها (چه بندهای عمومی و چه بندهای انفرادی)، یک سالن بزرگ وجود داشت که احتمالاً در طراحی اولیه زندان که در زمان رژیم شاه اجرا شد به عنوان سالن عمومی در نظر گرفته شده بود. در رژیم اسلامی به آن «حسینیه» می‌گفتند، و به جز موارد نادر، درب آن همیشه بسته بود و زندانیان اجازه استفاده از آن را نداشتند.

[۴] ــ سپاس بیکران از رفقائی که در نوشتن این خاطره کمکم کردند. بویژه قسمت پایانی آنکه مزین به قلم هم بندی سابق‌ام است.

در سوگ رفیق مجید عزیز، رفیق خستگی ناپذیر همه مبارزان راه آزادی

با اندوه بیکران مطلع شدیم که رفیق مجید (دارمشتات) در گذشته است.  رفیقی که همه لحظات زندگی اش و تحت هر شرایطی برای پیشبرد مبارزه آزادخواهانه و برای بنیان جامعه ای عاری از ستم و استثمار حی و حاضر  بود. مجید  برای رفقایش ‍پشت و  پناه روزهای اوارگی در غربت بود و از هیچ تلاشی برای آن ها دریغ نداشت و چه دریغی که زندگی او  این چنین زود پایان یافت و چه خاطره ها که برای همه رفقایش به یادگار گذاشت.
اما مجیدی که ما می شناختیم در دنیای ذهن و خاطره رفقایش برای همیشه زنده خواهد ماند با خنده روپی همیشگی اش و با با گشادوه رویی بی نظیرش و ایثار بی مثالش که هر که یک بار او را دیده بود، هرگز فراموشش نخواهد کرد.
یادش همیشه با رفقای دیرین او جاودانه خواهد ماند
در زیز متن سوگنامه هایده عزیز همسر او را می آوریم و در گذشت مجید عزیز و دوست داشتنی را به هایده عزیز همسر او و فرزندان و خانواده اش از صمیم فلب تسلیت می گوییم و با دلی آکنده از اندوه و ماتم، در اندوه فقدان مجید عزیز خود را با همه آن ها شریک می دانیم
یادش همیشه با ماست ادامه خواندن Continue reading