دادخواهی ملی را قربانی سیاست ِ قدرت نکنیم / رضا معینی

شماری از کنشگران سیاسی و رسانه‌ای حضور ابراهیم رئیسی، یکی از اعضای هیات مرگ ِ کشتار جمعی زندانیان سیاسی در تابستان ۶۷، در انتخابات ریاست جمهوری و رأی علیه او را «فرصتی» مناسب برای افشا و طردش می‌دانند. ادامه خواندن Continue reading

آخرین جمعه ی سال در خاوران

محمود خلیلی – هفته نامه ی گفتگوهای زندان: خاوران این گل زار خفته در شوره زار، خاوران این لاله زار نشسته بر کویر تفته ایران، خاوران این بغض فروخفته، این فریاد در گلو نشسته خنجری است که سینه جنایتکاران را می درد. و خاوران می گذرد در شب چون آیینه رود تا سیمای ستم گران را رسوا سازد. با این که کلیت نظام و مجیز گویان متوهم و غیر متوهم یکپارچه تلاش دارند گرد خاموشی و فراموشی را در دشت خاوران پراکنده سازند، ولی خاوران زنده است و پایدار، علیه بخشش و فراموشی. در آخرین جمعه سال ۱٣۹۵ خاوران این دشت عاشقان با حضور خانواده ها به استقبال بهار شتافت.

از ساعت ۹ صبح که خانواده ها به سمت خاوران راهی شدند تلفن های موبایل از بازار گل ها به بعد دیگر آنتن نمی دهد. طبق روال همیشگی نیروهای ویژه سرکوب با لباس شخصی ها در منطقه حضور وسیعی دارند اما در خود گلزار خاوران نسبت به سنوات گذشته تعداد کمتری نیرو مستقر است ولی لباس شخصی ها در همه جا جولان می دهند. از همان ابتدا مانع ورود خانواده ها به خاوران می شوند و با خانواده هایی که گل به همراه داشتند به تندی برخورد می کردند اما به خاطر تعداد محدود نیروهای سرکوب توان کنترل تمامی مسیرها را ندارند. خانواده ها از طریق گورستان بهایی ها به سهولت وارد خاوران می شدند (البته به خاطر وجود درخت ها و درختچه ها برای افراد مسن مقداری دشواری ایجاد می شد) نیروهای سرکوب جهت بیرون راندن آنان تلاش خود را می کردند و گل هایی را که بر روی بوته ها گذاشته شده بود را برداشته و به کناری پرتاب می کردند. جالب ترین نکته بی تفاوتی سربازان وظیفه نسبت به اوامر لباس شخصی ها بود به طوری که بعضی از آن‌ها در حالی که دستان‌شان در جیب‌شان بود در حال قدم زدن بودند که باعث عصبانیت لباس شخصی ها می شد و آن‌ها (لباس شخصی ها) با داد و بیداد از سربازان می خواستند کاری انجام دهند. آن‌ها به شدت مراقب بودند که کسی عکس یا فیلم نگیرد.خانواده هایی که ازگورستان بهایی ها خود رابه منتهی علیه اتصال این گورستان با گلزار خاوران رسانده بودند در زیر درخت های گورستان بهایی ها پارچه‌های سرخی را بر زمین پهن کرده با عکس عزیزان جانفشان‌شان و گل هایی را که به همراه داشتند و یا از بهایی‌ها (تعدادی از بهایی‌ها هم برای جمعه آخر سال در گورستان بهایی‌ها حاضربودند) قرض گرفته بودند در روی پارچه سرخ و عکس عزیزشان قرار می دادند و کسانی هم که گل نداشتند؛ شکلات بر روی پارچه ریخته بودند. این قسمت برای نیروهای سرکوب کمتر قابل کنترل بود، از این رو خانواده ها در این منطقه راحت تر می‌توانستند فیلم و عکس بگیرند.کنترل مسیر برگشت نسبت به سال‌های قبل کمتر بود.

لازم به ذکر است که تعدادی از خانواده ها یک هفته زودتر (هفته قبل) به خاوران رفته بودند و با شن‌های رنگی و میوه درخت کاج و گل؛ گوری فرضی درست کرده بودند که عکس‌هایی از آن برای شما عزیزان منتشر می کنیم.

منبع : اخبار روز

ناصر هم رفت :به مناسبت درگذشت ناصر ایرانپور / کامران امین آوه

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی‌کنم
سیاوش کسرائی

سحرگاه ٢۴ دسامبر ٢٠١۶ قلب فروزان ناصر ایرانپور اندیشمندی آزادمنش، انسانی آرمان‌خواه، نویسنده، مترجم کرد پس از مبارزه‌ای طولانی با بیماری سرطان برای همیشه از طپش بازایستاد. ادامه خواندن Continue reading

در سوگ پروین صدیقی (سپیده)،و در حسرت حضور مهربان اش!

(۱۶ تیر ۱۳۳۸ – ۲۱مهر۱۳۹۵ )
(۰۸/۰۷/۱۹۵۹ – ۱۲/۱۰/۲۰۱۶)

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی‌کنم

(سیاوش کسرائی)

پروین صدیقی روز چهارشنبه ۲۱ مهرماه ۱۳۹۵ (۱۲ اکتبر ۲۰۱۶) در شهر وین اتریش درگذشت. او نمونۀ برجسته ای از انسان های آرمان خواه و سخت کوش بود که در تلاش برای آزادی پای در عرصۀ تحولات سیاسی گذاشته اند و خود بیان برجسته آماج هائی هستند که به زندگی شان معنا می بخشد.

در جریان انقلاب بهمن او نیز هم چون هزاران جوان شورانگیخته در آرزوی ایجاد جامعه ای آزاد و عادلانه بود. اما با سقوط دیکتاتوری پهلوی، برآمدن حکومتی جهنمی تر از آن را شاهد بود. دانشجوی پزشکی دانشگاه تبریز بود که «انقلاب فرهنگی» رژیم جدید راه افتاد. دانشگاه ها تعطیل شدند و ده ها هزار نفر از دانشجویان و استادان سراسر کشور از حق تحصیل و تدریس محروم شدند. بیش از سه سال شکنجه و زندان جمهوری اسلامی را تحمل کرد. همان جا خبر اعدام همسرش را به او دادند. پروین برای دخترش که پدر را ندید و مادر را بعد از چند سال بازیافت، هم پدر و هم مادر بود.

پس از آزادی از زندان، همراه دخترش راه دشوار جلای وطن و تبعید را در پیش گرفت تا آزاده را از کشوری که تنها زندان پدر و مادرش و همراهان آنها بود، خارج کند و فارغ از زور و سرکوب و زندان، زندگی جدیدی را آغاز کند. او که همیشه در پی تحصیل و فراگیری بود، از همان ایران آموزش زبان آلمانی را آغاز کرد و پس از عبور از دشواری های راه، خود را همراه دخترش به اتریش رساند. در اتریش نیز علیرغم زندگی پناهندگی و مشکلات آن، به تحصیل زبان آلمانی و سپس علوم آزمایشگاهی پرداخت. او در عین این که زبان آلمانی را به بهترین وجه یاد گرفته بود، از شاگردان ممتاز رشته خویش بود و بعدها در همین رشته مشغول به کار شد.

در تمام سال های دشوار زندان و دربدری خانواده بزرگ صدیقی. پدر و مادر، همۀ اقوام که بخشی مهم از شهر سقز را در بر می گرفت، پشتیبان او بودند.

پروین از همان آغاز فعالیت سیاسی به صفوف فدائیان خلق پیوست. در انشعابات این سازمان، جزو جناح چپ اکثریت و بعدها عضوسازمان اتحاد فدائیان خلق ایران بود. درحین همین فعالیت ها هم سال ۱۳۶۲همراه همسرش مقصود فتحی بازداشت شد.

پروین انسانی سخت کوش و استوار در برابر دشواری ها بود. در بدترین شرایط امید خود به آینده را از دست نمی داد. با تمام ناملایمات زندگی اش روحیه ای شاداب و مقاوم داشت. تلاش می کرد از هر مشکلی که پیش می آمد، با ابتکار و خلاقیت، فرصتی برای غلبه بر آن بسازد. انسانی مهربان و گشاده رو که در قاموسش «نه» وجود نداشت. روحیه ای مداراجو و نگاهی فراتر از برخوردهای لحظه ای به مسائل داشت. هر جا بود، حضورش گرمای خاص خود را داشت. اطرافیان، دوستان و همراهانش همواره با مهر بی دریغ او مواجه بودند.

اما آثار دردها و رنج هایی که پروین در طول همه این سال ها، چه در زندان و درد دوری از فرزند، چه در تنهائی و در سوگ همسرش مقصود و چه زندگی در غربت تحمل کرده بود، اثر خود را بر جسم و جان او بر جای گذاشت. او بیش از پنج سال با سرطان مبارزه کرد. می خواست حتی اگر یک روز بیشتر هم شده همراه آزاده که تمام زندگی اش بود، باشد. بارها درمان های مختلف، حالش را کمی بهتر و امید به زندگی را برای او و دخترش بیشتر کرد. اما سرانجام در نیمه شب ۱۲ اکتبر، در حالی که از نزدیکانش وداع کرده بود، در آغوش دخترش آزاده، با آرامش به خواب ابدی رفت.

پروین هر جا قدم می گذاشت، حضورش را پایدار می کرد. این حضور از زندگی هیچ کدام از ما، خانواده، دوستان، یاران و همراهان او رخت بر نخواهد بست. یادش همیشه زنده است.

خانواده و دوستان



مراسم بزرگداشت:

یکشنبه ۱۶ اکتبر ۲۰۱۶
از ساعت ۱۳ تا ۱۸

مکان:
pentahotel Vienna
Margatetenstraße 92
1050 Wien

:Öffentliche Verkehrsmittel
U-Bahn-Verbindung: U4 Pilgramgasse (5 Minuten Fußweg)

Autobus: Autobus: Buslinie 12A oder 13 A ab Margaretenplatz/ Schönbrunnerstrasse; Buslinie 14A oder 59A ab Bezirksamt Margareten

Flughafen Wien: CAT “City Airport Train” bis Landstrasse, U4 bis Pilgramgasse, 4 Minuten Fußweg

Hauptbahnhof: Autobus 13A, bis Margaretenplatz, 3 Minuten Fußweg

Westbahnhof: U6 bis Längenfeldgasse, umsteigen in die U4 bis Pilgramgasse, 5 Minuten Fußweg


در بزرگداشت خانم سلطنت اعظمی سلطنت مهر و امید

در بزرگداشت خانم سلطنت اعظمی
سلطنت مهر و امید

پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵۰۶ اکتبر ۲۰۱۶


عصرنو: هنوز چند ماهی از درگذشت پرویزخان نگذشته است که اینک با خبر درگذشت سلطنت خانم اعظمی مواجهیم. مادری مهربان، صبور و استوار. ما فقدان مادر را به رفیق عزیز و همراه ارجمندمان محمد اعظمی و دیگر اعضای خانواده بزرگ اعظمی تسلیت می گوئیم و خود را در اندوه این فقدان بزرگ با همه آنان شریک می دانیم.
در بزرگداشت خانم سلطنت اعظمی، و شناخت شخصیت والای او، گفت و گوی ویدا حاجبی با ایشان را که در کتاب «داد بیداد» چاپ شده است، بار دیگر در عصرنو منعکس می کنیم

نامه‌های پدرم
سلطنت اعظمیپنج ساله بودم که پدرم علیرضاخان اعظمی، از سران طایفة بیرانوند را در منزل بروجرد دستگیر و به تهران بردند. تاریخ دقیق دستگیری پدرم یادم نیست. فکر می‌کنم حدود سال ۱۳۱۲ بود. اما یادم هست که مرتضی‌‌خان و نصرت‌الله‌خان از اقوام نزدیک و جوان ما را هم همراه پدرم دستگیرکردند.سه روز از دستگیری پدرم نگذشته بود که یک ماشین باری با چند تا نظامی جلوی در خانة ما ایستاد، گفتند پدرم در تهران خانه گرفته و همه باید برویم پیش او. مادر نصرت‌‌الله‌‌خان، عجیده خانم داد و بیداد راه انداخت که «خودش کجاست که شما آمدین دنبال ما؟»عجیده خانم، عمة پدرم زنِ کارآمد و معتبری بود که در تصمیم‌گیری‌های ایل نقش مهمی داشت و در غیاب مردان، رئیس خانواده به حساب می‌آمد. اما سرپیچی و مقاومت بی‌فایده بود. به زور اثاث ما را بار کردند. مادرم که بعد از طلاق از معین‌‌السلطنه – حاکم لرستان منصوب رضا شاه – با سه فرزند پسر، زنِ پدرم علی رضا‌خان شده بود در خانه ماند و من همراه عجیده خانم و چند تن از خویشان با همان ماشین باری رفتیم به تهران. یادم نمی‌آید چند روز طول کشید تا به تهران رسیدیم. اما یادم هست که خیلی به من سخت گذشت، راه تمامی نداشت. به تهران که رسیدیم ما را بردند توی یک زندان. نمی‌دانم کجای تهران بود. خیلی بزرگ بود و پر از درخت با یک حوض بزرگ و حیاط‌های تو در تو و پر از اتاق. دو تا اتاق هم به ما دادند. اما اثاث را ریختند تو یک انباری و فقط رختخواب‌ها را برای ما گذاشتند.روزها یکی از نگهبان‌ها ما را می‌برد تو حیاط، مثل یک گردش علمی ما را می‌گرداند. دورتا دور یکی از حیاط‌ها پر از اتاق‌هایی بود تنگ که درش را باز می‌کردی شبیه به کُُُُمد سه طبقه بود. نگهبان می‌گفت، «زن‌های خراب رو می‌ندازن توی این اتاق‌ها و درش رو می‌بندن.»

من از این اتاق‌ها خیلی ‌می‌ترسیدم، اما هیچ وقت هیچ زنی را در آن ندیدم.

یک روز آمدند دنبال عمه‌ام عجیده خانم، هرجا می‌رفت مرا هم با خودش می‌برد. دیدم توی حیاط یک نفر با سبیل زرد و کلاه مشکیِ شیر و خورشیدی روی صندلی نشسته. سپهبد امیر احمدی بود، بهش می‌‌گفتند امیر سپهبد. جلو عمه‌ام تمام قد بلند شد و سلام کرد. این قدر این ماجرا و حرف‌ها میان کسانم تکرار شده که خوب یادم مانده که عمه‌ام گفت، «چه سلامی! چه علیکی! جوانمردیت کجا رفت؟ قول و قرارت کجا رفت؟ بچه‌هام رو چه کردی؟»

امیر سپهبد دست‌هایش را ‌گذاشت روی چشم‌هایش و ‌گفت، «چشم درست می‌‌شه! بچه‌هات همه سالمند و سلامت!»

چشم‌هایش زرد بود. مرا با دست‌های گنده‌اش کشید و به زور بوسید. هم بدم آمد، هم ازش می‌ترسیدم.

بعد از دو سه روز ما را دوباره با گاری و اثاثمان بردند به یک خانه در محلة چراغ برق، نزدیک زندان کلانتری در میدان توپخانه. ستوان جوانی رئیس زندان بود و هر جمعه به ما ملاقات می‌دادند. اول نمی‌‌دانستم ملاقات یعنی چه. در ساختمان کلانتری از دالان درازی می‌گذشتیم تا می‌رسیدیم به اتاق مأمورها و بعد پدرم را می‌آوردند. رئیس زندان و مأمورها هر دفعه مرا به زور می‌بوسیدند و من خیلی بدم می‌آمد. از همة آنها بدم می‌آمد

بعد از سالیان دراز هر وقت از آنجا رد می‌‌شدم، یاد آن روزها و پدرم می‌افتادم. اما حالا چند سال است که در آن محل مترو ساخته‌‌اند و دیگر کلانتری و زندان قابل شناسایی نیست.

خوب خاطرم هست که اول بار پدرم به عمه‌ام گفت، «یک نامه به رضاشاه بنویس و ازش بخواه که نصرت‌الله‌‌خان و مرتضی‌خان رو که نوجوانن آزاد کنه.»

بعد با اجازة آن ستوان جوان نامه را خودش نوشت و داد به عمه‌ام. مدتی بعد از آن نامه نصرت‌الله‌‌خان و مرتضی‌خان را که شانزده هفده سال بیشتر نداشتند، آزاد کردند.

‌عمه‌ام هر روز برای پدرم غذا می‌پخت، دست مرا می‌گرفت و قابلمه را می‌بردیم به زندان. هر از چند روز هم می‌رفتیم به محلی که اسمش َارگ بود. نمی‌دانم اداره بود یا خانة رؤسای ارتش. یک رئیسی آنجا بود که مرتب به عمه‌ام قول می‌داد و می‌گفت همه را به زودی آزاد می‌کنند. اما یک روز که رفتیم ارگ عمه‌ام روی یک تابلوی بزرگ خواند که دیگر هیچ کس را آزاد نمی‌کنند. تازه خیلی از خان‌ها و روسای دیگر ایل را هم دستگیر کرده‌ بودند. بعد از آن دیگر ملاقات هم به ما ندادند. چند روز بعد که عمه‌ام داشت غذای پدرم را درست می‌کرد، دو سرهنگ سررسیدند و گفتند، «به دستور امیر سپهبد، شما رو باید ببریم مشهد.»

عمه‌ام هر چه کرد غذا را نگرفتند. یک ماشین لندرورِ روباز آوردند، اسباب اثاثة ما را ریختند توی ماشین و ما را سوار کردند و بردند به مشهد. مدتی بعد هم با قاطر و اسب از راه کوه و گردنه تبعیدمان کردند به کلات نادری. هر روز می‌رفتم تو حیاط و کوه بزرگ و درخت کهن سال را که با سیل کنده شده بود و کنار رودخانة کم آبی روی زمین افتاده بود، نگاه می‌کردم. دیگر هیچ وقت پدرم را ندیدم.

نامه‌‌های پدرم که می‌رسید با اشتیاق به چیزهایی که نوشته بود گوش می‌کردم. از این که مرتب سفارش مرا می‌کرد که درس بخوانم و بی‌سواد نمانم خیلی خوشم می‌‌آمد. نمی‌دانم چه مدت درکلات ماندیم، شش ماه یا یک سال که دو باره با اسب و قاطر ما را برگرداندند به مشهد. خوب یادم هست که مرا تمام راه کول کردند. در مشهد یک روزی دیدم همه دارند زاری و شیون می‌کنند. از یکی از زن‌ها پرسیدم، «دده چرا همه گریه می‌کنن؟» گفت، «پدرت رو کشتن» من هم شروع کردم به گریه کردن، اما نمی‌فهمیدم کشتن یعنی چه.

پدرم و شوهر عمه‌ام و چند تن دیگر از کسان‌مان را اعدام کرده‌ بودند و در روزنامه هم نوشته‌ بودند. یکدفعه همة خواب‌ و خیال‌هایم برباد رفته بود. منی که قرار بود درس بخوانم و بعد بفرستندم به خارج یکدفعه تنها مانده بودم. پدرم را کشته بودند و مادرم هم نبود. پدرم در مناسبات ایلیاتی بزرگ شده بود و بیست و سه سال بیشتر نداشت، ولی آدم بسیار فهمیده‌ای بود. در آن زمان که تحصیل کردن زنان مسئله بود، پدرم به فکر تحصیل کردن من در خارج بود. چهرة جوان و چشم‌های مهربانش همیشه یادم هست. در وصیتنامه‌اش از من و تک تک فرزندان عمه و عموها نام برده بود و سفارش کرده بود که همة بچه‌ها درس بخوانند و تحصیل کنند.

اما بعد از آن اعدام‌ها و از دست دادن سران خانواده مجبور شده بودیم املاک‌مان را به قیمت ارزان اجاره بدهیم. دیگر پول و پله‌ای نداشتیم تا راحت همة بچه‌ها درس بخوانند. من هم هنوز دوکلاس درس نخوانده بودم که حصبه گرفتم و دیگر نتوانستم به درسم ادامه بدهم. دو سه سال هم پیش مادرم بودم. اما با اقوام مادرم احساس غریبگی می‌کردم.
آزادی سی چنه مونَه!

سال ۱۳۲۰ که رضا شاه از ایران رفت و عمویم مرتضی‌خان، رئیس ایل بیرانوند آزاد شد و برگشت، مرا برد پیش خودش. باوجود سن کمی که داشتم از هوشنگ پسرکوچک عمویم، به خاطر این که مادرش مریض شده بود، مثل بچة خودم مراقبت می‌کردم. پانزده سالم بودم که با پرویزخان از اقوام پدری‌ام که بیست و دو سالش بود ازدواج کردم. پدر او را هم اعدام کرده بودند و خیلی سختی کشیده و آدم محکمی شده بود. فرزند سوم ما محمد که به دنیا آمد تازه دندان عقل در آوردم. به قول یکی از آشنایانم، با ورود محمد عقل هم به خانة ما آمد. ده تا بچه آوردم و همه را سالم و با اخلاق و درسخوان بزرگ کردم. نه کور و کچل، نه چلاق و َشل. از عمه‌ام، عجیده خانم که زن شجاع و دانایی بود خیلی چیزها یاد گرفته بودم. از همان سال‌ها ‌میان خویشان ضرب‌المثل بودم.

همة بچه‌هایم را خوب بزرگ کردم تا رسیدند به دانشگاه. هوشنگ پسرعمویم که از همة بچه‌ها بزرگتر بود در دانشگاه اصفهان دکتر شد و در خرم‌‌آباد یک مطب باز کرد. اما مگر ما را راحت می‌گذاشتند. بچه‌هایم را که با آن همه زحمت و عشق بزرگ کرده بودم، یکی یکی دستگیر کردند. اهالی لرستان را هم خیلی آزار و اذیت کردند. دوتا از دخترهایم، زیبا و فرشته و پسرم فریدون در دانشگاه اهواز درس می‌خواندند. پسرم فریدون را اول از همه به خاطر رد و بدل کتاب با دوستش امامی گرفته بودند و در زندان شهربانی اهواز زندانی بود. ماهی یکبار تنهایی با اتوبوس از خرم‌آباد می‌‌رفتم اهواز برای ملاقات. در ملاقات همه جور زندانی بود. بیشترشان عرب بودند و این قدر سر و صدا بود که اصلاٌ نمی‌توانستم با فریدون حرف بزنم. یک دفعه که رفته بودم ملاقات، پشت در زندان گفتند فریدون نیست. به هردری زدم، فایده نکرد. گفتند نیست که نیست. با حال خراب برگشتم خرم‌‌آباد. هنوز خستگی راه از تنم در نرفته، شنیدم هوشنگ در کوه‌ها مخفی شده. می‌دانستم که مأمورهای ساواک هیچ وقت راحتش نمی‌گذاشتند. دائم مراقب بودند، توی مطب، توی اتاق عمل. مثل نیاکان‌اش، این قدر او را اذیت کردند که عاصی شد و زد به کوه. یک نامه هم پست کرده بود به ساواکی‌ها که«شما نگذاشتین من زندگی راحتی داشته باشم، من هم پدر شماها رو در می‌آرم!»

من خودم نامه را ندیده بودم، ولی اهالی این طور می‌گفتند. می‌گفتند فریده همسرش را هم با خودش برده. بچه‌های دو سه ساله‌اش شیرین و بهرام هم مانده بودند پیش عمویم. داشتم دق می‌کردم. روزگارم سیاه شده بود. تنها که می‌ماندم گریه می‌کردم و دعا دعا می‌کردم، فرجی بشود. اما جلو بچه‌ها خود داری می‌کردم مبادا دلشان بگیرد. جلوی مردم یک کلام حرف نمی‌زدم. نمی‌خواستم غرورم بشکند. از این ور نگران هوشنگ بودم، اما حرفی نمی‌زدم. هوشنگ را خودم بزرگ کرده بودم، بچه‌ام بود. خیلی هم قبولش داشتم. آدم درستکار، مردم دوست، باسخاوت و شجاعی از آب درآمده بود. می‌دانستم که اهالی او را خیلی دوست دارند و به او کمک می‌کنند و نمی‌گذارند دست ساواک بیفتد. از آن ور نمی‌دانستم چه بلایی سر پسر بزرگم فریدون آورده‌اند. شب تا صبح تو حیاط چرخ می‌زدم و خواب به چشمم نمی‌رفت. اما ظاهرم معلوم نبود. همسرم پرویزخان، برخلاف من نمی‌توانست ظاهرش را نگهدارد، از غذا افتاده بود، فقط قرص می‌خورد و آب، حوصلة هیچ کاری را هم نداشت. همة کارها با من بود. مجبور بودم به همه چیز برسم. هم به او برسم، هم از کسانی که یک بند به دیدن ما می‌آمدند، پذیرایی کنم. هر روز خانه‌مان پر می‌شد و خالی، اقوام و اهالی ایل از راه دور می‌آمدند به دیدن ما.

بعد از یک ماه و خرده‌ای فریده همسر هوشنگ را هم که از کوه رفته بود مشهد، دستگیرکردند. وقتی خبر دستگیری او را شنیدم دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم. این قدر بی‌تابی کردم که بی‌حال افتادم. وامانده بودم با دوتا بچة کوچک او چه کنم؟ دلم به این خوش بود که دختر بزرگترم فریده را که حامله است، نخواهند گرفت. دست کم او می‌توانست کمک من باشد. ولی چند روز نگذشته او را هم گرفتند. گویا سکه‌هایش را داده بود برای کمک به فعالیت‌های سیاسی هوشنگ. دخترم را جلوی چشم خودم گرفتند. دلم آتش گرفت وقتی دیدم پسر سه ساله‌اش روزبه را هم با خودش برد. بعد از یک روز ساواک روزبه را برگرداند خانه. بچه یک‌بند گریه می‌کرد و بهانة مادرش را می‌گرفت. نمی‌دانستم چه طور آرامش کنم. دو روز بعد دخترکوچکترم فرشته را هم در اهواز گرفتند و پسر بزرگترم محمد را در یزد. آن دو را برده بودند به کمیتة مشترک در تهران. دختر دیگرم زیبا و همسرش توکل را هم که از ماه عسل به دزفول برگشته بودند، با هم گرفتند و بعد از مدتی آوردند به زندان بروجرود.

جایی که تبدیل شده بود به شکنجه‌گاه فرزندانم، درست همان جایی بود که سیزده نفر از خویشاوندانم، از جمله معین‌السطنه، حاکم لرستان، عموهایم و پدر همسرم، شیرمحمدخان را دار زده بودند. می‌دیدم تمامی آن چه به سرمان آمده بود، اینبار دارد برای بچه‌هایم تکرار می‌شود. با چه نگرانی‌ها و امیدهایی تک تکشان را بزرگ کرده بودم.

مانده بودم من و بچه‌های کوچکتر ده دوازده سالة خودم و پسر سه سالة دخترم و بچه‌های سه ساله و شش سالة هوشنگ. سرگردان بودم و پر از دلشوره. اما سعی می‌کردم جلوی بچه‌ها به روی خودم نیاورم.

در بروجرد که ملاقات نمی‌دادند، بالاخره راه افتادم رفتم تهران، به این امید که یک بازجو یا کسی را پیدا کنم و ببینم چه بر سر بچه‌هایم آورده‌اند. در تهران جا و مکانی هم نداشتم، جز یک خانه که اجاره داده بودیم. رفتم پیش مستأجر و ازش خواستم اجازه بدهد چند شبی در آنجا بمانم که با دست و دلبازی پذیرفت. پنجشنبه‌ها از صبح تا شب می‌رفتم دمِ درِ کمیتة مشترک، بلکه خبری از بچه ‌ها بشنوم. جز من خانواده‌های دیگری هم بودند. زمستان شده بود و ما مجبور بودیم روی برف تو پیاده رو از سرما این پا و آن پا کنیم. یک پایم بروجرد بود یک پایم تهران، اما از ملاقات خبری نبود. دخترم فریده در بروجرد وضع حمل کرده بود، بازهم ملاقات نمی‌دادند. آخرهای سال ۵۳ بود که یک روز شنیدیم همه را یکجا منتقل کرده‌اند به تهران. بعد از مدتی از کمیته تلفن کردند که بروم بچة فریده را بگیرم. راه افتادم به طرف تهران، روزبه پسرش را هم با خودم بردم. در کمیته تازه ایراد هم می‌گرفتند که چرا اسم پسر فریده را روزبه گذاشته‌ایم. بازجوها خیلی کوته‌بین بودند و من هم هیچ وقت ازشان نمی‌خوردم. گفتم، این نام را سر درحمام‌ها و بیمارستان‌ها هم نوشته‌اند، اسم کوچه هم هست. رسولی برگشت گفت، «خودت رو هم باید می‌گرفتن تا از این بلبل زبونی‌ها نکنی!»

گفتم، «چه بهتر، من و پدرشون رو هم بگیرین. بدون بچه‌ها آزادی سی چنه مونَه!»

فریده یواشکی نیشگونم ‌گرفت که ساکت بمانم، آخر آرش و رسولی بازجویش بودند و می‌ترسید.

اما وقتی نازی، دختر فریده را بغل گرفتم بغض گلویم را گرفت، بس که بچه لاغر و ضعیف بود. بدتر از همه، هیچ چیز هم نمی‌خورد. خدا عمرش را زیاد کند، از دستش بیچاره شده بودم. غذا نمی‌خورد و یک‌بند گریه می‌کرد. از روزبه و نازی دیگر نمی‌توانستم یک لحظه هم جدا ‌شوم. هر وقت می‌رفتم به تهران برای ملاقات آنها را هم با خودم می‌بردم. اما از ملاقات خبری نبود. از صبح می‌رفتیم پشت در اوین تا عصر. همسرم نازی را بغل می‌کرد و دست روزبه را هم می‌گرفت. من هم لباس‌ اضافی، آب جوش و شیر و غذا و غیرة بچه‌ها را می‌ریختم توی کیف و به دنبال آنها راه می‌افتادم. ماشین هم نداشتیم با ماشین کرایه و پای پیاده خودمان را می‌رساندیم به اوین. با یک بچة شیری و یک بجة سه ساله توی خاک و خُل و کثافت پشت در می‌ماندیم تا عصر، هیچ کس هم ما را تحویل نمی‌گرفت. خسته و کوفته برمی‌گشتیم به خانه. هر بار هم بچه‌ها مریض می‌شدند. سرما می‌خوردند یا اسهال می‌گرفتند و استفراغ می‌کردند. تا با هزار زحمت و دوا درمان، حالشان بهتر می‌شد نوبت ملاقات بعدی می‌رسید و دوباره راه می‌افتادیم. باز روز از نو روزی از نو. خانه‌مان هم که از مستأجر پس گرفته بودیم، همیشه پر بود از اقوام و دهقان‌هایی که برای ملاقات کسانشان مجبور بودند بیایند به تهران و باید از آنها پذیرایی می‌کردم. دیگر حال و روزی برایم باقی نمانده بود.

زمستان گذشت و عید شد، بازهم به ما ملاقات ندادند. یک بار به رسولی گفتم، «آخه رحم و مروت داشته باش، زندگی بالا و پایین داره! همیشه پشت به زین نمی‌مونه!» رسولی با خنده و لحن آهنگینی، بشکن‌زنان گفت، «فعلاٌ که پشت به زین است، هر وقت زین به پشت شد، فلنگ رو می‌بندیم، فلنگ رو می‌بندیم!»

بعضی خویشان و اقوام کوته‌بین، پشت سر دخترهایم لُغز می‌خواندند که«دختر که کمونیست نمی‌شه! یعنی چه؟» بعضی هم پشت سر حرف در می‌آوردند و بد می‌گفتند، کسانی هم اصلاٌ جرأت نمی‌کردند به دیدن ما بیایند. البته خیلی‌ها به دیدة احترام به ما نگاه می‌کردند که باعث سربلندی ما می‌شد. ولی من به این حرف‌‌ها کاری نداشتم. به دخترها و پسرهایم اعتماد داشتم. خودم تربیت‌شان کرده بودم.

بعد از مدتی، پسرم محمد از طریق خانواده‌ها برای ما پیغام فرستاد که می‌توانیم برویم به ملاقاتش در زندان جمشیدیه. جمشیدیه مخصوص زندانیان ارتشی بود، محمد در دورة خدمت سربازی دستگیر شده بود. من و پدرش پاشدیم و رفتیم به تهران. روز یکشنبه‌ای بود که خودمان را رساندیم به زندان جمشیدیه. بردندمان توی یک سالن بزرگ که کلی زندانی روی پتو نشسته بودند با فلاکس چای و خوراکی، مثل سیزده بدر. محمد را که دیدم خیلی خوشحال شدم. او از شکنجه‌هایی که شده بود، چیزی به من بروز نداد. من هم سعی می‌کردم روحیة خودمان را خوب نشان بدهم و از افت و خیز زندگی و موقتی بودن روزهای سخت حرف بزنم. بعدها فهمیدم که چه شکنجه‌های سختی را از سر گذرانده. دفعة بعد که رفتم ملاقاتش آوردنش پشت توری. انگار یک زندانی فرارکرده بود. از آن به بعد بچه‌هایم را فقط پشت توری دیدم.

بالاخره بعد از یک سال و خرده‌ای بچه‌هایم را خرد خرد آوردند به بندهای مختلف قصر. محمد پنجشنبه و یکشنبه ملاقات داشت، فریدون شنبه و چهارشنبه، سه دخترم شنبه و دوشنبه. دیگر ماندم تهران. چاره‌ای نداشتم. تقریباٌ هر روز با دوتا بچه پشت در این زندان و آن زندان بودم. همسرم هم هر از چند گاهی همراه من می‌آمد. بیشتر وقت‌ها تنها بودم، با یک بچه بغلم و یک بچه به دستم و یک کیف سنگین رو شانه‌ام. ساعت هفت هشت صبح راه می‌افتادم با اتوبوس خودم را می‌‌رساندم به قصر. تشریفات کنترل و بازرسی و به صف ایستادن و غیره چند ساعت طول می‌کشید تا نوبت به ما برسد. توی سرما، توی گرما مجبور بودیم منتظر بمانیم. تازه چه ملاقاتی! بعد از ساعت‌ها انتظار، یک ربع ملاقات پشت توری یا پشت شیشه و پر از سر و صدا. اصلاٌ نمی‌فهمیدم چه می‌گویند و چه می‌خواهند. با خستگی و سر درد برمی‌گشتم خانه، تازه مجبور بودم از آن همه قوم و ایلیاتی پذیرایی کنم. پول و پله‌ای هم نداشتیم. حقوق بازنشستگی شوهرم ۲۵۰۰ تومان بود و مقداری هم از املاکمان درآمد داشتیم. اما آمد و رفت به خانه‌مان زیاد بود. خوب! آن وقت‌ها ارزانی بود، اما راستش نمی‌دانم با آن همه مهمان که گاه به سی چهل نفر می‌رسیدند چه جوری سر می‌کردیم. بچه‌هایم مرتب سفارش می‌کردند چیزی برایشان نبریم. می‌گفتند همه چیزها توی زندان تقسیم می‌شود بین همه. فقط مادر و خواهرهای دامادهایم که می‌آمدند ملاقات، چیزهایی برای آنها می‌آوردند. ما برای بچه‌ها خیلی کم می‌بردیم. یک بار که برای محمد سبزی برده بودم و چندتا سیر هم لایش گذاشته بودم، سبزی‌ها را از من نگرفتند. هرکاری کردم نگرفتند که نگرفتند.
همان در و دیوارها

بعد از یکسال و خرده‌ای همه را دادگاهی کردند و به دو تا از بچه‌هایم و فریده زن هوشنگ ابد دادند. به بقیه هم دهسال و پانزده سال. شبی که خبر حکم بچه‌ها را شنیدم تا صبح نخوابیدم. اما صبح که شد جلوی کوچکترها اصلاٌ به روی خودم نیاوردم. فقط دلم خوش بود به این که دست‌شان به هوشنگ که مثل پسرم بود نرسیده.

آخرهای سال ۵۴ بود که سیاوش پسرعمه‌ام را از توی زندان برده بودند سر چند جسد که هوشنگ را شناسایی کند. یکی ا زجسدها را نشان داده بود و گفته بود، «۸۰ در صد دکتره!» اما بعداٌ در زندان به بچه‌ها گفته بود که هیچ یک از نشانه‌های هوشنگ را روی جسد ندیده. به این خاطر گفته ۸۰ در صد تا برای دستگیریش نیرو بسیج نکنند. می‌خواسته آنها را گول بزند. یک روز هم که نوبت ملاقاتش با بچه‌ها همزمان بود، یواشکی به اشاره به من گفت، «اگر گفتن دکتر کشته شده، باور نکنین!»

تا سال ۵۶ روزگار سختی بر ما گذشت. از یک طرف هیچ وقت معلوم نشد، بر سردکتر چه آمد و از طرف دیگر نگران سرنوشت بچه‌هایم بودم که به ابد و پانزده سال محکوم شده بودند. در این میان دامادم هم که فقط به خاطر رابطة فامیلی دستگیر شده بود، عفو نوشته و آزاد شده و در صدد بود زن بگیرد. ساواک هم دخترم فریده را می‌برد به محضر تا رضایت دهد. با این که دخترم خودش قصد جدایی داشت، اما با آن همه گرفتاری هر بار که او را دست بسته می‌بردند به محضر، دلم بیشتر می‌گرفت و سخت آزرده می‌شدم. هر روز هم با دو تا بچة کوچک پشت این در زندان و آن در زندان. همسرم هم حوصله‌اش از آن همه دردسر به سر آمده بود و دیگر در تهران بند نمی‌شد. بالاخره اسباب‌ها را جمع کردیم و برگشتیم به بروجرد. بعد از چند ماهی که به دور از بچه‌‌ها و بدون ‌ملاقات در بروجرود بودم، شبی خواب دیدم که فریده دخترم و چند دختر دیگر با کلاهی برسر از تنوری تاریک بیرون آمدند. پرسیدم، «این تنور چیست روله؟» گفت، «این تنور ابده!»

از خواب پریدم. از آن وقت دیگر مطمئن بودم که بچه‌هایم آزاد می‌شوند. اما هیچ کس خوابم را باور نمی‌کرد، جز خودم. این بار که رفتم تهران به ملاقات بچه‌ها دیدم که همه چیز عوض شده. انگار شپش افتاده به جان بازجوها، به جنب و جوش افتاده بودند. آرش تا مرا پشت در زندان قصر دید با لحنی متعجب پرسید، «این دختر هنوز این جاست؟»

گفتم، «مگر دستگیری او دسته گل جنابعالی نبوده؟»

گفت، « کار من؟ یا کار خودشون؟»

بعد از مدتی سر و کلة رسولی پیدا شد. انگار از همه جا بی‌خبر پرسید، «تو هنوز با این بچه این جایی؟» گفتم، «کار شما از این بهتر که نمیشه! این هم روزگار من است …»

بعد که رفتم توی اتاق ملاقات از فریده شنیدم که صلیب سرخ رفته به دیدنشان. اما مرتب سفارش می‌کرد که با بازجوها دهن به دهن نشوم. می‌ترسید‌ تلافی‌اش را سر آنها در بیاورند.

روزی که به ملاقات محمد رفتم گفتم، «شما به زودی آزاد می‌شین» پرسید، مگر از رادیوهای خارجی خبری شنیده‌ام. گفتم، «نه، همین جوری خودم می‌گم»

خندید و گفت، «خر ُسز که رُت، ایما هم می‌یایم» منظورش از خر سبز، شاه بود که اگر دررفت ما هم می‌آییم.

یک بار دیگر هم خواب آزادی دختر کوچکترم فرشته را توی یک بیابان دیدم. اما هیچ کس خواب‌های مرا باور نکرد، تا انقلاب شد و دانه دانه همه بچه‌ها برگشتند به خانه. دیگر خیالم راحت شد.

اما هنوز آب خوش از گلویم پایین نرفته بود که دوباره آوارة درب زندان‌ها شدم. همان محل‌های آشنایی که در زمان رضا شاه خویشانم را به دار آویختند، محل شکنجة فرزندانم در دورة محمد رضا شاه شد، با انقلاب هنوز مزة شادی به کامم ننشسته بود که بازهم درست در همان محل بچه‌هایم را به بند کشیدند. اما این بار چهار فرزندی را که به علت سن و سال پایین در دورة شاه از بند جسته بودند، روانة زندان کردند تا هیچ کس در خانواده‌ام از زندان و شکنجه بی‌نصیب نماند. اینبار هم من ماندم و همان زندان‌ها با همان در و دیوارها، با این تفاوت که نگهبان‌ها و بازجوها را به جای سرکار و آقا و دکتر، برادر و حاج آقا خطاب می‌کردند.

اما هرگز باورم نمی‌شد که پسرم فریدون را هم دوباره به زندان بیندازند. با این که خودم هراسان و نگران سرنوشت او بودم، اما نامه‌ای برایش نوشتم که با این شعر شروع می‌شد: پسرم مشکلی نیست که آسان نشود / مرد باید که هراسان نشود. روزی که دختر‌هایم ازم پرسیدند، «دلت می‌خواهد ندامت کند و آزاد شود یا اعدام؟» اگر چه همة امیدم این بود که ورق برگردد و پسرم سالم به خانه بازگردد، اما گفتم، سرشکستگی میان مردم را برای هیچ کس آرزو نمی‌کنم، تا چه رسد برای فرزند و جگرپاره‌ام. فریدون را هم در سال ۶۱ اعدام کردند. یاد مردانگی و مهربانی‌هایش که می‌افتم، اشک‌هایم سرازیر می‌شود.