تظاهرات بزرگ ضد سرمایه داری در فرانکفورت/ گزارشی ازناهید جعفرپور

روز ۳۱ ماه مه ده هزار نفر از فعالان ضد سرمایه داری از سرتاسر اروپا در شهر فرانکفورت آلمان به تظاهرات پرداختند. ادامه خواندن Continue reading

تحریم انتخابات و تاکید بر همگرایی جمهوری خواهان /گزارش پنجمین گردهمایی جنبش جمهوری خواهان دمکرات و لائیک ایران

زهرا باقری شاد: پنجمین گردهمایی سه روزه سراسری جنبش جمهوری خواهان دمکرات و لائیک ایران ۱۷ مه در هانور آلمان آغاز شد ادامه خواندن Continue reading

آخرین کاج ها را نیز شکستند / منصوره بهکیش

جمعه چهارم اسفند با تعدادی از مادران و خانواده های جان باختگان به خاوران رفتیم. مادر لطفی نیز با چند نفر از خواهران و همسران پیش از ما به آنجا رسیده بودند. خواهر یکی از جان باختگان بلند بلند گریه می کرد و می گفت کاج محمود را شکستند! ادامه خواندن Continue reading

گزارش برگزاری مراسم بزرگداشت جانباختگان راه آزادی محمد مختاری و محمد جعفرپوینده. در سوئیس.کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران – سوئیس

کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران – سوئیس

گزارش برگزاری مراسم بزرگداشت جانباختگان راه آزادی محمد مختاری و محمد جعفرپوینده. در سوئیس

دوشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۱ – ۰۴ فوریه ۲۰۱۳

درچهاردهمین سالگرد قتل‌های سیاسی پائیز ۱۳۷۷ (قتل‌های زنجیره‌ای) مراسم بزرگداشت محمد جعفر پیونده و محمد مختاری از اعضای کانون نویسندگان ایران در روز ۱۲ ژانویه۲۰۱۳ در شهر زوریخ برگزارشد. دراین مراسم گروه قابل توجهی ازایرانیان شرکت داشتند.
مراسم باپخش بخش هائی از صدای محمد مختاری در باره شعر و چند مساله اجتماعی و همچنین صدای برخی دیگر از اعضا کانون نویسندگان در مراسم بخاکسپاری محمد مختاری آغاز و باخیر مقدم به حضارویک دقیقیه سکوت برای گرامی داشت، یادهمه جانباختگان راه آزادی، دموکراسی، و سوسیالیسم ادامه پیدا کرد. در‌‌ همان ابتدای برنامه، متن کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران- سوئیس در باره اعتراض به احکام صادره ازسوی رژیم جمهوری اسلامی درباره دو جوان کرد زانیارو لقمان مرادی قرائت گردید، که در آن علاوه بر خواست لغو حکم اعدام آنان بر همبستگی و پشتیبانی از اعتراضات برای آزادی بی‌قید و شرط و فوری آنان تاکید شده بود.
در ادامه با اشاره مختصر بر مبارزه روشنفکران مردمی و کانون نویسندگان ایران برای آزادی اندیشه و بیان، بی‌هیچ حصر و حدی و از جمله بر مبارزه این کانون، ازانتشار بیانیه «ما نویسنده‌ایم» تا قتل بسیاری از اعضای کانون توسط جمهوری اسلامی تاکیدگردید. همچنین بردلایل و چرائی چنین قتل هائی در جمهوری اسلامی از جمله قتل و کشتار مخالفین و فعالین سیاسی تا نویسندگان و دگر اندیشان و کشتار‌های جمعی در زندان‌ها و کشتاردر کردستان و… اشاره شد.
علاوه بر این بااشاره به نوشته‌ها و نظرات مختاری و پوینده، وتاکیدبراین مساله که، در مبارزه با ساخت دیرینهٔ استبدادو شناخت چگونگی باز تولید آن و پیکار برای برپائی و تکوین ساختی که در همه عرصه‌های زندگی اجتماعی، فرهنگی و سیاسی، مشروط ومتکی برحاکمیت اراده مردم و تعیین سرنوشت از سوی آنان باشد، نیازمند بازخوانی فرهنگ و بعبارت دیگر بازخوانی موقعیت جامعه و علل و عوامل و روابط آن هستیم. توجه به چنین فکر و نظرگاهی بیان آشتی ناپذیری مختاری‌ها و پوینده‌ها با نظام استبدادی ولایت فقیه و جمهوری اسلامی خواهد بود وخود شاید اصلیترین دلیل قتل آنان.
سخنران این مراسم آقای اسد سیف نویسنده وپژوهشگرچپ، دربحث خودتحت عنوان فرهنگ حذف در بازخوانی یک کشتار، به دلایل و چرایی وزمینه هائی که شرایط مساعدرا برای مبادرت به این قتل‌ها فراهم ساخت، پرداخت. وی با تاکید بر اینکه از «می‌ان نیروهای عمدهٔ شرکت‌کننده در انقلاب، مسلمانان طرفدار خمینی به قدرت دست یافتند. آنان که واپسگرا‌ترین و مرتجع‌ترین نیروهای شرکت‌کننده در انقلاب بودند، هیچ هویتی برای خویش در تاریخ و فرهنگ ایران نمی‌یافتند.»
اسد سیف از جمله بر این تاکید داشت که:
«در این‌که چرا پوینده و مختاری را کشتند، به حتم جمهوری اسلامی دلایلی برای خود دارد، به نظر من اما؛ این افراد نگاهی بنیادین به مفاهیم هستی انسان ایرانی داشتند. نگاه سطحی را می‌توان فریفت، به انحراف کشاند و حتا بر ضد خویش به کار گرفت. نگاه بنیادین در ژرف‌نگری خویش، هرآیینه امکان‌های تازه‌ای را بر انسان پویا آشکار می‌گرداند، ایستایی نمی‌شناسد، به دامچاله روزمره‌گی گرفتار نمی‌آید و مصلحت‌اندیش نیست.»
«توده‌گرایی از ویژه‌گی‌های انقلاب بود. همه می‌خواستند آرزوهای توده‌ها را برآورند. برآوردن آرزوهای توده‌ها اما بدان معنا بود که خود را هم‌سطح آنان کرده، همراه و هم‌فکر آنان، جهان معهود را برپا دارند. همه می‌کوشیدند فریاد ستمدیدگان باشند، آرزوی خلق برآورند، حکومت پابرهنه‌ها برقرار دارند، دولت مستضعفین بر مسند بنشانند و به محرومیت‌ها و بی‌عدالتی‌ها پایان دهند.»
«پوپولیسم به شکل ویژه‌ای در فکر بخش اعظم مبارزان خانه کرده بود. مذهبی‌ها و غیرمذهبی‌ها برداشت واحدی از آن داشتند. جنبش ضداستبدادی ما در ناآگاهی سیاسی خویش عامیانه بود. نگاه ما به بغرنج‌ترین پدیده‌های هستی از شکل عامیانه خویش فرا‌تر نرفت، توان آن نیز نداشت. شناخت از «جامعه بی‌طبقه توحیدی» همان‌قدر عامیانه بود که شناخت از سوسیالیسم و جامعه بی‌طبقهٔ پس از آن. و این هر دو شکل در شعارهای عامیانه و عوامفریبانه خمینی رنگ باختند و سرانجام به خون، تسلیم شدند.»
و بالاخره «با نگاه به چند جنبش اعتراضی در دهه گذشته، نادانی ماست که برجسته می‌شود. دخیل بستن به آدم‌هایی که نقش آن‌ها را در تاریخ معاصر به فراموشی سپرده‌ایم. جامعه زمانی اسیر لبخندهای خاتمی شد و زمانی دیگر در سیمای موسوی و کروبی ناجی بزرگ را دید، پنداری در این سال‌های سیاه خواست‌های حاکمان و محکومان یکی بوده است. من نمی‌دانم، آیا شما می‌توانید به من بگویید؛ چرا و در چه شرایطی به سر می‌بریم که جامعه به قاتلان فرزندان خویش پناه می‌برد و در وجود آنان ناجی و رهبر می‌جوید. اگر این افراد ناجی و قهرمان دوران هستند، پس ده‌ها هزار قربانی و کشته‌شدگان این رژیم در کجای تاریخ ایستاده‌اند؟
آیا به نسبت سال ۵۷ که مرتجعانه از ارتجاع دفاع کردیم، عقب‌تر نرفته‌ایم؟»
درادامه با توجه به نکات مطروحه از سوی سخنران، حضار پرسش‌های فراوانی را مطرح کردند و با مشارکت آنان در بحث از جمله باطرح این پرسش که امروز خواست مردم ایران کدام است و چگونه آن را متحقق خواهد نمود، جلسه پایان یافت.
کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران – سوئیس ژانویه ۲۰۱۳

کردها پاریس را به لرزه درآوردند / مهین شکرالله پور

هزاران کرد امروزعلیه تروریست دولتی شعار دادند.

شنبه ۱۲/۱/۲۰۱۳ در پاریس هزاران کرد برای نشان دادن خشم و انزجار خود از قتل سه تن از فعالان زن کرد، در پاریس تظاهرات کردند.

این راهپیمایی ساعت ۱۲ در مسیر پنج کیلومتری از میدان گردولس(Gare de l’est) تا میدان کلنل فابین (Fabien Colonel) ادامه داشت.

شرکت کنندگان حرکت اعتراضی با وجود باران شدید وهوای سرد درحالی که پرچم هایی با تصاویر عبدالله اوجالان رهبر زندانی با خود حمل می کردند از سکینه جانسیز، فیدان دوگان و لیلا سولماز که به ضرب چندین گلوله در مرکز اطلاعات کردستان ( پ ک ک ) در مرکز پاریس کشته شدند، تجلیل کردند.

همچنین دراین تظاهرات، پارچه نوشته هایی در تجلیل از این سه عضو کشته شده با خود حمل می کردند.ازدحام جمعیت به شکلی بود که خیابانها و پیاده روها را در برگرفته، در بلواردوماژنتا هر دو طرف خیابان مملو از جمعیت معترض از همه اقشار، طبقات و گروهای سنی مختلف را تشکیل میداد.

حضور شخصیتهای شناخته شده کرد از حزب کارگران کردستان و حزب صلح و دمکراسی ( لیلا زانا،گولتان کشاناک و صلاح الدین دمیرتاش) درمیان تظاهرکنندگان قابل ذکر است.

تظاهرکنندگان با سردادن شعارهایی به سه زبان کردی، ترکی، فرانسوی رجب طیب اردوغان نخست وزیر ترکیه را قاتل خوانده خواهان آزادی و استقلال کردستان و رعایت حقوق ملت تحت ستم کرد شدند.

زن، زندگی،آزادی

آزادی زندانیان سیاسی

تروریست نه،آزادی بله

زنده باد آپو

 

مراسم با سرود ای رقیب، سرود ملی کردها شروع شد.

دراین مراسم مردمی با شکوه و بیاد ماندنی نمایندگان تشکل های زیر به سخنرانی و اعلام همبستگی و همدلی با مردم کرد پرداختند.

اولین سخنران صلاح الدین دمیرتاش وپس از او سخنرانان به ترتیب عبارت بودند از:

 نماینده فدراسیون اتحادیه ی کردهای فرانسه

نماینده حزب سبز فرانسه

نماینده چپ پارلمان اروپا

مسئول کمیته مستقل ارمنی ها در اروپا

نماینده شهرداری های پاریس

 در ضمن گفتنی است لیلا زانا یکی از سخنرانان بود که تاسف و تاثرخود را ابراز داشت و مورد همدلی حاضرین درراهپیمایی قرار گرفت.

سخنران دیگر این مراسم درآغاز تظاهرات اعلام کرد: این جنایت، جنایتی علیه مردم کرد و علیه صلح است.

وی خواستار بازداشت آمران و عاملان و تعلیق توافقنامه همکاری پلیسی بین فرانسه، ترکیه و خارج کردن نام پ ک ک از فهرست سازمان های تروریستی شد.

نماینده ارمنی ها هم اعلام کرد که ما با شما هم خون هستیم و تائیدی بر روی ژینوساید ارمنی ها و کردها کرد.

فدراسیون اتحادیه ی کردهای فرانسه در درخواستی که در میان شرکت کنندگان این تظاهرات توزیع شد تاکید کرد: این ترورها در زمانی صورت گرفت که گفتگوهایی برای یافتن راه حلی برای چالش کردها در ترکیه ادامه دارد.

این فدراسیون افزود: حکومت فرانسه به نوبه خود مسئولیت دارد، اگر عاملان این جنایت پیدا نشوند، فرانسه قطعاً به عنوان همدست جنایتکاران تروریست محسوب خواهد شد.

 

مهین شکرالله پور

mahin.shok@gmail.com

هشت عکس فوری از آلبومی خصوصی برای ۶۷ ساله‌گی پرویز قلیچ‌خانی .مهدی اصلانی

هشت عکس فوری از آلبومی خصوصی برای ۶۷ ساله‌گی پرویز قلیچ‌خانی

مهدی اصلانی

• پرویز‌خان که دوباره شده پرویز، شیره‌ی جانش را نه از بلندای جیحون که از کمانِ آرش به درازای مطبوعاتِ تبعید پرت کرد. قلیچ و آرش ۲۲ سال است که یکی شده‌اند. پرویز قلیچ اما جدای از آن گلِ مانده‌گار که حافظه‌ی تاریخ شد، از خاکستر سر بر آورد …

 دوشنبه  ۱٣ آذر ۱٣۹۱ -  ٣ دسامبر ۲۰۱۲

تو این روزگار کَسونی هستند که به هزاران کَس می‌ارزند و اونارو نمی‌شه با هیچ‌کسِ دیگه جز خودشون تاخت زد، که رفیق تاخت‌زدنی نیست و قیمتش به شماره نیاید. گفتن و نوشتن در باره‌ی کسی که هم رفیق است و هم برادر، نوشتن از فرزند خاک و طفلِ شیرینِ تیردوقولو، کاری است نه چندان ساده برای الکنی چون من.
تصویر اول: سال ۱٣٣۹ پشتِ انبار‌گندم، میدان شوش، نزدیکِ میدان تره‌بار و میوه. پسرکی گرد و قلنبه و کار‌دُرست و بدن ریخته، با بچه‌های تیر‌دو‌قلو و صابون‌پز‌خونه شرطی می‌پرید پشتِ وانتِ هندوانه. بقیه جخ زور که می‌زدند، با یه هندوانه زمین می‌خوردند، اون اما همیشه هم‌چون ژیمناستی قابل با دو هندوانه در دست، جفت‌پا از پشتِ وانتِ در حالِ حرکت، سالم کفِ آسفالتِ خیابون فرود می‌آمد. چه باک از طعن حسود و سعایت غمازان و کشیده‌ی آب‌دارِ پدرِ از کار برگشته بر گونه‌هایش و چغلی هم‌سایه‌ها که: «مش آراز، چه نشستی که شاه‌پسرت هندونه کف می‌ره اون هم جفت جفت.»                                                       سرخی و مزه‌ی هندوانه با شورابه‌ی خون خوش‌تر. خون و خاک و جمالِ بچه‌ی خاک را عشق است، که شورش و عصیان ذاتی‌ی بچه‌ی خاک است.                                                                      تصویرِ دوم: می‌خواست والیبالیست شود، روزگار اما سرنوشتی دیگرگون برایش رقم زد. سال ۱٣۴۱ منصور‌خانِ امیر‌آصفی سر‌مربی باشگاه کیان بازی او را پسندید و از تیم دوم باشگاه -البرز- به کیان برد و یکی از اون پیراهن‌های راه‌راهِ خوش‌قواره‌ی کیان را تن‌خورش کرد. منصور‌خان از آموزشگاه‌ها وی را زیر‌نظر داشت. اولین سفرِ فوتبالی در بازی‌های آموزشگاهی این‌گونه رقم خورد: پدر ناتوان از پرداختِ هزینه‌ی سفر. امیر‌خان، دست‌گیر شاگرد شد و اجازه‌اش را از “مش‌آراز” گرفت و با ٣۵ تومان پولِ ‌تو‌جیبی و ره‌توشه‌ی راه، اولین مسافرتِ فوتبالی پرویز که هنوز تا “خانِ” فوتبال شدن فاصله داشت مهیا شد. کم‌تر کسی حدس می‌زد طفل شیرین و بچه‌ی دوست‌داشتنی صابون‌پزخونه با فاصله‌ای کوتاه در هجده ‌سالگی به تیم ملی دعوت خواهد شد. سال ۱٣۴۲ برای اولین بار به تیم ملی دعوت و در امجدیه مقابل هندوستان نیم‌کت‌نشین شد. تا پایان بازی رو نیمکت این پا و آن پا می‌کرد و چشمش به دهان آقا‌فکری دوخته شده بود که بگه: پرویز پاشو گرم کن. جِلز‌‌وِلز می‌کرد تا از جا بلند شه و یکی از اون پرش جفتی‌های رو وانت هندوانه رو با ضرب و زورِ ماهیچه‌های ساخته‌ شده‌اش به رخ بکشه. نوبت بازی بهش نرسید و او هنوز باید دندان به جگر می‌گذاشت. این اولین و آخرین نیم‌کت‌نشینی پرویز بود. هیچ‌وقت نیم‌کت را دوست نداشت. هنوز هم ندارد. هیچ‌گاه در فوتبال دوم نبود. میراث‌اش از دارِ دنیا دو هنر بود. رفاقت و فوتبال. هر دو را از کوچه به ارث برده بود. او برای صیقل دادن هنرِ دوم‌اش هیچ کم نگذاشت، آن‌گونه که برای رفیق کم نفروخت. تمرینِ فوتبال که تمام می‌شد یه پاش استخرِ قهرمانی‌‌ی امجدیه بود و کُر‌کُری با بچه‌های واتر‌پلو، یه پاش رو تشک ژیمناستیک و بدن‌سازی‌های ابداعی‌اش که هیچ‌کس جز خودش از پسش بر‌نمی‌اومد. عینهو آشپزی و غذا درست کردن‌های من‌در‌آوردیش که از فرطِ تندی هیچ‌کس جز خودش حریف‌اش نمی‌شد. بعد‌تر هم که به سیاست زد این‌گونه بود. همیشه باید در مرکز و کانون خطر قرار می‌گرفت.                                                                         تصویر سوم: سال ۱٣۴٣ زمانی‌که شش شاهینی معروف از حضور در تیم ملی سرباز زدند، آقا فکری شش جوان را جایگزین معترضین کرد. چشم بر‌هم گذاشتیم نزدیک نیم قرن گذشت. انگار نه انگار که ۴٨ سال پیش این کیانی شجاع، شاگردِ منصور خانِ امیر‌آصفی چگونه پاسخِ اعتماد مرشد را سرفرازانه داد و توسط آقا‌فکری به تیم اصلی فراخوانده شد. آسمانِ المپیکِ توکیو در سال ۱۹۶۴ میلادی شهادت به درخشش ستاره‌ی اول فوتبال سرزمین‌مان داد. به سرعت قد کشید. از خاک سر برکشید و چشم باز نکرده هم‌قدِ کاج‌های استادیوم المپیک توکیو شد. در بازگشت از ژاپن مجلات ورزشی از ظهور ستاره‌ای درخشان در آسمان فوتبال ایران خبر دادند. عطاء بهمنش لقبِ “تانک تیم ملی ایران” را به وی بخشید، حالا دیگر دختر مدرسه‌ای‌های محله که موهای دم‌اسبی‌شون را با روبان‌های قرمز می‌بستند، پشتِ جلدِ کلاسوراشون را مزین به اولین عکسِ “تانکِ تیم ملی” در کیهان ورزشی کرده و آن‌را به سینه می‌فشردند و پُزِ بچه‌محلشون را می‌دادند و چشم به راهِ بازگشتِ پرویز‌خان از تمرین، تا خنده‌ی معصومانه و دزدانه‌شان را نثارِ بچه‌محل و رعنای تیر‌دو‌قلو کنند. و پرویز‌خان که دیگر هیچ‌کس او را پرویز صدا نمی‌زد، شده بود خانِ فوتبال، و دریغ نداشت تا آن امضای بزرگ و معروفِ تخم‌مرغی و بیضی شکل‌اش را نثارِ بچه‌محله‌ای‌ها کند. برخی دخترکان جوان به بهانه‌ی نذری و بردن پیام برای مامان عادله به دور از چشمِ اغیار با دارچین اسمش را روی شله‌زرد نذری می‌پاشیدند، تا حاجیه خانم که حالا تیر‌دو‌قلو رو کاکلِ پسرش می‌چرخید، نیم‌نگاهی بدان‌ها داشته باشد.
تصویر چهارم: از میان کَسانِ کَس، پاره‌ای آدمیان تنها و تنها به واسطه‌ی پدید‌آوردن یک اثر مانده‌گار تاریخ شده‌اند. سید جواد بدیع‌زاده با “شد خزان”. حسن گلنراقی با “مرا ببوس” و پرویز قلیچ‌خانی با آن مانده‌گار، گُلِ گُل. ۲۹ اردیبهشت ۱٣۴۷حدود یک سال از جنگ شش روزه و تحقیر بزرگ سپری می‌شد. در روزی که همه‌ی ایران در امجدیه خلاصه شده. بازی آغاز می‌شود. سکوتی مرگ‌بار پس از گل اولِ اسرائیل ایران را فرا‌گرفته. به ناگاه بغضِ ملتی در استادیوم پیرِ شهر به واسطه‌ی پای راست فرزندِ خاک ‌می‌ترکد. پاس حسین فرزامی، حرکتِ یکه‌سوار فوتبال ایران تا نیمه‌های زمین و شلیکی که ویسوکر، گلر پر‌آوازه اسراییل را به قول فوتبالی‌ها چمن داد. باقی شادی‌ی شهر بود و امیدِ همه‌ی بغض فروخورده‌گان آن سال‌ها که در استادیوم پیرِ شهر به رقص ایستادند و جز سلام و بوسه و اشک دیگر واژه‌گان از معنا تهی: با اره بریدن سر موشه‌دایان را/ با اره بریدن سر موشه‌دایان را/ عجب ختنه‌سورونی/ عجب ختنه‌سورونی/. شوت قلیچ تورو پاره کرده/ … بچه‌ی‌ پشتِ انبار گندم، خانِ فوتبال شده و تا امروز همه‌‌ی فوتبالی‌ها پرویز‌خان خطابش می‌کنند.
تصویر پنجم: پائیز سال ۱٣۶۲ افتخار فوتبال آسیا از چاپ‌خانه نشریه ی “کار” تحویل گرفته و با وانت، کار توزیع می‌کند. مرگ‌فروشان یک به یک بساط جمع می‌کنند. دست‌گیری اتفاقی هبت، کارستانِ پایانِ آگاهانه‌ی زندگی بهروز به دستِ خود. به سراغش می‌آیند. از پُشتِ‌بامِ خانه‌ی زرین‌لعل تا فوزیه را بام به بام می‌گریزد. یک هفته‌ای مخفی است و بعد غریبی و غربت بزرگ آغاز می‌شود. با بیست سال تاًخیر در زمستان ۶۲ پا به خاک ترکیه گذاشته و دعوتشان را پاسخ می‌دهد. بیست سال قبل وقتی در جامِ عمرانِ منطقه‌ای از ملی‌پوش ترک‌ها “اور” یک هیچ‌کاره ساخت، مسئولین گالاتاسرای خواهان جذبش بودند که نشد و نرفت. این بار افسرِ تُرکِ پاسگاهِ مرزی در دوبایزید، در بازجویی و خطر دیپورت و بازگرداندن به ایران وقتی می‌فهمد فوتبالیست است و کاپیتان تیم ملی ایران و تازه تیم محبوب‌اش گالاتاسرای خواهانش بوده، کلاه از سر بر داشته و “بویور افندیم” گویان تا استانبول هم‌راهی‌اش می‌کند، و این شاید تنها مرتبه‌ای‌است که فوتبال به دادش می‌رسد.
تصویر ششم: “بی‌مرد مانده بود پائیز/ آن بیوه‌ی غم‌انگیزِ مهربان.” پائیز سال ۱٣۶٣ بعد از دریافتِ خبرِ ضربه‌ی کمر‌شکن و خانمان‌بر‌انداز به تشکیلات فدایی، بغض کرده بر کنارِ بغاز در استانبول با چشمانی که از همه‌وقت ریز‌تر است فارغ از هیاهو و غوغای پرنده‌گانِ آبی بر یافتن دانه‌های اهدایی توریست‌ها، بطری راکی را لاجرعه سر می‌کشید. احمد کایا گوش می‌دهد و سیگارش را می‌‌گیراند، و این‌چنین عمقِ تلخی غربت در جانش ته‌نشین می‌شود. به فکر سیر کردنِ شکم کسانی است که هنوز هم‌سازمانی‌شان است. بالاخره یک‌جا آشپزی‌ ابداعی‌اش کارساز می‌شود. بدونِ آن‌که کسی متوجه شاه‌کار! آشپزی‌اش شود با مخلوط کردن یک کیلو گوشت چرخ‌کرده و چهار کیلو سویا به ضرب و زورِ “آجی” و ادویه‌جات ترکی غذایی طبخ می‌کند که هیچ‌کس را توان تشخیص گوشت از سویا نباشد.
تصویر هفتم: هجرت بزرگ آغاز می‌شود. ستاره‌ی تاب‌ناک و “نرِ” فوتبالِ آسیا با پشت‌بازو و کوپالی که هنوز رشک‌بر‌انگیز می‌نماید، در گمرکِ فرشِ ریپوبلیکِ پاریس به جای سه‌ نفر، یک‌تنه کامیون فرش خالی می‌کند تا بخشی از دست‌رنج و پولش را به نامِ “فدایی” که جوانی به نازش گذاشت بخشد. محلل دعواهای خانواده‌گی است و اسرار مگوی بسیار در سینه دفن کرده. تقریباً هیچ جا‌به‌جایی و اسباب‌کشی فعالان تشکیلات در پاریس بی‌حضور پرویز‌خان که دیگر شده “عمو” ناممکن است. از آمریکا زنگ می‌زنند پاریس که: “عمو” داریم می‌آییم لندن کسی را انگلیس سراغ نداری یه هفته بریم خونشون پول هتل ندیم. و عموی آواره‌ها با یه تلفن از طریق شبکه‌ی دوستی رشک‌بر‌انگیزش که چونان خط‌شیری از قطب جنوب تا ترکیه و هندوستان امتداد دارد کارساز می‌شود. تا زمانی‌که توانش بود و بدن رخصت می‌داد، دست‌گیرِ کسانی از خانواده‌های زندانیان از بند‌رسته می‌شد. تمامِ شصت‌و‌هفت سال‌ زندگی‌اش را سرویس داد و جخ یک‌دهم آن سرویس نگرفت.
تصویرِ هشتم: زمستان سال ۱٣۶۹ با تغییر شناسنامه‌ تولدی دوباره می‌یابد. آرش. سیاست در وجهه سازمانی و تشکیلاتی برایش به آخر می‌رسد. آرش اما؟ مجله در‌آوردنش هم ابداعی خودش است. عینهو زمانی که از نظر قد و قواره به جلال طالبی و همایون بهزادی نمی‌رسید اما با فاصله و لنگ که می‌پرید، یه گردن سر بود و شهیدشون می‌کرد. عمراً رو سرِ پرویز‌خان کسی نتونست سر بزنه. چند ماه دیگر ۲۲ ساله‌گی آرش‌اش را باید جشن بگیرد. گفت: شامیت نظرت چیه؟ می‌خوام یه شماره ویژه در بیارم ۱۰۰۰ صفحه. گفتم: پرویز، جونِ اولدوزت، جونِ نوه‌هات، آرتروز می‌گیرند خواننده‌های آرش از سنگینی مجله، تازه فکرِ پاکت و هزینه‌ی پست رو کردی؟ کمر‌شکن است. کلاه را تا روی ابروانش پایین می‌کشد و چشم ریز می‌کند. می‌شنود اما گوش نمی‌دهد. تو بدن‌سازی است پرویز‌خان. می‌دانم، بالاخره کار خودش را می‌کند. وقتی شماره صد آرش را هم تدارک می‌دید همین مدل برخورد کرد. یه روز آمد و گفت: شامیت می‌خوام یه مجله درآرم موندگار شه و تو چشم بره. که تو چشم رفت، آرش ۱۰۰. پرویز‌خان که دوباره شده پرویز، شیره‌ی جانش را نه از بلندای جیحون که از کمانِ آرش به درازای مطبوعاتِ تبعید پرت کرد. قلیچ و آرش ۲۲ سال است که یکی شده‌اند. پرویز قلیچ اما جدای از آن گلِ مانده‌گار که حافظه‌ی تاریخ شد، از خاکستر سر بر آورد. پاره‌ای آدم‌ها بی‌هراس از باخت به استقبالِ آن رفته و از خاکسترِ خویش سر ‌بر‌ می‌آورند.                تصویرِ آخر: که اول و آخر، رفاقت است و بس.                   * * * این نوشته به مناسبت ۶۵ ساله‌گی پرویز به پیشنهادِ نجمه موسوی، قلمی شد. قرار بود جشنی بزرگ در فرانکفورت تدارک کنیم که نشد.

منبع اخبار روز

 

گزارش دیدار کمیته خاوران در نروژبا احمد شهید

روز پنج شنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۱۲ ساعت سه تن از اعضای خانواده های جانباختگان دهه ۶۰/۶۷ و مسئولین کمیته خاوران در نروژ با آقای احمد شهید گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در مورد ایران، در هتلی در شهر اسلو دیدار و گفتگو کردند.

در این جلسه خاطره معینی، حدیث بیرانوند و صمد بهادری طولابی از اعضای خانواده های جانباختگان دهه ۶۰/۶۷ و از مسئولین کمیته خاوران در نروژ برای ادای شهادت و شرح مشاهدات و توضیحات خود درمورد کشتار دهه شصت بویژه تابستان سال ۶۷ و همچنین توضیحاتی در مورد گلزار خاوران در این جلسه حضور یافتند. ادامه خواندن Continue reading

گفت و گو در راه خوابگاه /یاور

کانون مدافعان حقوق کارگر

هوا چند روزی است که بدون هیچ حرکت و نوسانی است. گرما و رطوبت هوای شرجی، همراه با چاشنی گازهای سنگین بر سر پروژه ها هوار شده اند. بامداد امروز از روز گذشته بدتر شده است. تغییرات هوا به گونه ای است که توصیفش دشوار است.

(وارونگی هوا) ابرهای فشرده ای از آلودگی های گازی ، این چند روزه مانند چتری بر سر پروژه و تا حدودی مناطق مسکونی سایه افکنده است. به گونه ای که گردی خورشید از پشت این توده ی گازی مانند یک دایره ی کم سو قادر نیست، نورش را به زمین برساند، به طوری که می توان بدون پلک زدن مدتها آن را مشاهده کرد. آلودگی آن چنان بالا است که اکثر کارگران دچار سردرد شده اند، هوا بوی ادرار می دهد و طعم ترشی در دهان احساس می شود. گوشه های چشم به خارش افتاده و با هر نفس این بوی نامطبوع را به درون ریه هایمان می کشیم و طعم ترشی را در کنار های زبانمان حس می کنیم. گویی در یک توالت عمومی کثیف بین راهی که مدتها از آلودگی ها تمیز نشده، ایستاده ایم و تنفس می کنیم.
دو روز است که سرگیجه و درد در شقیقه هایم را همراه خود دارم. این واژگونگی گازهای مرگ آور توام با هوای شرجی که آنها را سنگین تر کرده، ما را رها نمی کند. فاصله ی پالایشگاه ها که در دامنه ی کوه قرار دارند تا دریا حدود ۴ الی ۵ کیلومتر است، البته به صورت خط مستقیم. با توجه به اینکه همیشه یک مبادله هوا بین دریا و خشکی وجود دارد، هوای گرم کوه ودشت به بالا صعود می کند و هوای سردتر و مرطوب دریا به سوی خشکی کشیده می شود تا جای خالی هوای گرم را پر کند. کوه در این قسمت دیواره های عمودی دارد که باعث توقف این جریان طبیعی می شود. هوا به دلیل داشتن رطوبت بالا و ترکیب با گازهای سنگین (H2S_SO4) و آمونیاک و… نمی تواند تا ارتفاع زیادی بالا برود از این رو مانند چتری روی پروژه و مناطق مسکونی را می گیرد. سنگینی گازها باعث نزول تدریجی آنها می شود آن هم در حالی که فرصت رقیق شدن بیشتر با هوا و رطوبت را پیدا نمی کنند. از این رو با تنفس ، ریه ها از این گازهای بدبو یا بی بو انباشته می شوند و با دم و بازدم راهی جریان خون و باعث آلودگی همه ی جسم کارگران می شود.
کارمزدی که در این شرایط به ما می دهند در حقیقت پول مرگ تدریجی ماست. پول خونی که پیمانکاران با آن بازی می کنند و اعتبار کسب می کنند و سه الی ۴ ماه از پرداخت آن به کارگران خودداری می کنند. تنها پس از اعتصاب و چالش ، یک ماهِ آن را پرداخت می کنند. کارگران همیشه چند ماه حقوق را در حساب بانکی پیمانکاران دارند . حالا تعداد کارگران چند صد یا چند هزارنفر باشند، ببینید چه مبلغی می شود. وضع کارگران روزمزد بلوچ بسیار دردناک است به آنها تنها یک وعده غذا می دهند بدون هیچ خدمات دیگری. مشمول قانون کار و تامین اجتماعی و خدمات درمانی نیستند. وضع شان واقعا فلاکت بار است.من جزو نیروی کار یقه سفید هستم. به دلیل تجربی بودن دانش فنی که آموخته ام به کارگران صنعتی نزدیکم و امکاناتی که در اختیار من است اندکی بیش از این کارگران است.
جمعه روز خوب پروژه است چون کار تا ساعت ۱۲ و نیم است. همه ی کارگران دراین ساعت به خوابگاه هایشان می روند تا پس از یک هفته کار ۱۲ ساعته ،(حداقل) ، نیم روزی را به استراحت و شستن لباس های کار و نظافت بگذرانند و شاید دم دمای غروب سری به کنار دریا بزنند که آبش ولرم نزدیک به گرم است.
این جمعه من به مینی بوس های کولر دار( ون) نرسیدم که یقه سفیدها را به خوابگاه می رساند‌. لذا مجبور شدم با اتوبوس کارگران راهی خوابگاه شوم. چون برای نشستن همه جا نبود، کارگران برای به دست آوردن صندلی به اتوبوس هجوم آوردند و با فشار و هل دادن سوار شدند. بوی بدن های خیس از عرق، فضای کوچک را پر کرده بود.همراهی دم و بازدم سیگاری ها مزید بر علت شد و تحمل را دشوار می کرد. ولی چاره ی دیگری نبود. کارگران همه ی پنجره های “شمس العماره”* را باز کرده بودند و سرها را از پنجره ها بیرون می بردند. زیرا هوای بیرون نسبت به داخل اتوبوس یک امتیاز بود. من و چند نفری از کارگران سرپا خود را به دستگیره سقف آویزان کرده بودیم. در میان سرو صدای جمع به گفت و گوها گوش می دادم وتلاش می کردم خود را به کارگران نزدیک کنم تا حرف هایشان را بهتر بشنوم.
یک کارگر قدیمی که به تازگی هوادار سلطنت شده ، درحالی که زمان شاه ضد سلطنت بود چنین می گفت:
- آخر زمان آن خدابیامرز، توی شرکت نفت سه نمونه خوابگاه و رستوران داشتیم. رستوران کارمندان ارشد، رستوران کارمندان و رستوران کارگران. با پیروزی انقلاب همه را یکی کردند. ولی بعد که آب ها از آسیاب افتاد، یواش یواش همه چیز بازگشت به همان شکل طبقاتی که انگلیسی ها بنیادش را در ایران ریختند. حالا کارمندان ارشد هر کدامشان با یکی ازماشین های کولردار بالای ۷۰ میلیونی جابه جا می شن. کارمندان نیمه ارشد با زانتیا و پژوپارس، کارمندان درجه ۳ با مینی بوس های کولردار(ون) و ما هم که توی این حاکمیت جزو نجس ها هستیم با اتوبوس های شمس العماره با صندلی های درب و داغون و به هم چسبیده. آنقدر صندلی ها به هم نزدیکند که پاها در بین دو صندلی جا نمی گیرد. برای این که تعداد بیشتری را سوار کنند…
یکی از کارگران:
- برای ما فرقی نکرده هر دوتاشون برای خودشان و اطرافیانشون تره خرد می کنند.
یک کارگر میان سال:
- همه شان برای ما یک گرز گرفتن دستشون و آماده اند آن را بکوبند توی ملاجمان
کارگر قدیمی:
- ولی آن خدا بیامرزی…
- بسه پیرمرد هی خدابیامرزی،خدابیامرزی! اون گور به گوری اینا رو یادگاری گذاشت اینجا.
اتوبوس به صف طویل اتوبوس های جلوی حراست رسید و ایستاد تا بازرسی شویم. دیگر جریان بادی که در اثر حرکت اتوبوس ایجاد می شد، از پنجره تو نمی آمد. همه شروع کردند به عرق ریختن. دستارها برای خشک کردن عرق سر و صورت به کار افتاد. هم زمان غرولندها شروع شد:
- این چه وضعیه مردیم از گرما.
همه درحال آب پز شدن و دم کردن بودند. بعضی ها که کم حوصله تر بودند، بنا کردند به فحش های رکیک دادن به زمین و زمان و بالا و پایین. اتوبوس لق لق کنان چند متری جلو رفت و بازمدت زمانی ایستاد. یک جوانک که از گفت و گوی پیرمرد سلطنت طلب و ادامه ی بحث خشمگین بود، کارگر کناریش را مخاطب قرار داد و شروع کرد به دفاع از حاکمیت. صورت خیلی جوانی داشت هنوز موهای صورتش کامل بیرون نزده بود ولی تظاهر می کرد که سال هاست در پروژه کار می کند. با آب و تاب از موقعیت برتر جهانی ایران حرف می زد.او فردی بود بدون تخصص فنی ولی همه جا می لولید. گاهی توی دفاتر مدیریت بود گاهی درخوابگاه کارگران. زمانی با پژوپارس کولردار جابه جا می شد و گاه هم مثل امروز توی جمع کارگران. با صدای بلند که همه بشنوند:
- ایران یک فرصت چند ماهه می خواهد شاید یک ساله تا بتونه به یک قدرت جهانی تبدیل شود. آنوقت ۵+۱ می شود ۶+۱ و ایران در کنار شش قدرت اقتصادی – نظامی جهان قرار می گیره. و ما برای دنیا تصمیم می گیریم. آره ما …
یکی از کارگران با صدای بلند تظاهر به عطسه کردن نمود، یک عده از خنده ریسه رفتند. جوانک بدون توجه ادامه داد:
- ما به پیشرفت های علمی رسیده ایم که غرب را به وحشت انداخته به خاطر همین با تحریم ها می خواهند مانع پیشرفت های ما بشوند. ولی هیچ غلطی نمی توانند بکنند چون ما ….
یکی از کارگران با لحنی خسته حرفش را قطع کرد:
- هی بچه! ماستتو کیسه کن و صداتو ببر. سرمونو بردی. پروژه برای یک وَلو شش اینچی تعطیل شده‌،آن وقت هی “پیشرفت”،” پیشرفت” راه انداخته ای؟
یک کارگر دیگر:
- هر چه ماتریال و جنس از چین وارد کرده اند توی هیدروتست ها ( تست با فشار بالای آب) از بین رفته اند. تی ها ( سه راه بزرگ و کوچک) همه از درز جوششان ترک می خوره و باید انداختشون توی زباله دونی، چقدر دلار بابت این آشغال ها داده اند؟ چرا؟ چون بعد از صد سال تولید نفت، هنوز توانایی ساخت ابزار و وسایل اولیه و معمولی این صنعت را نداریم.
جوانک:
- من تعجب می کنم شماها چطور این همه پیشرفت های علمی را نمی بینید؟ یا نمی خواهین ببینین …
یکی دیگر از کارگران :
- توی این گرما این عمو هنوز ول نمی کنه، بسه بابا، ولمون کن.هر چه ساختین همه اش گند بالا آورده. همه ی کارخانه ها تعطیلن. هزاران هزار کارگر و متخصص ایرانی بیکارن و گرسنه و آن وقت حضرات آقایون می رن کارگر ساده و جوشکار و فیتر از فیلیپین می آورند.
- هی بچه، از فیلیپینی ها و چینی ها هم تست ایدئولوژیک می گیرند یا فقط ما باید این هفت خان عقب ماندگی را بگذرونیم؟
جوانک با خشم:
- شماها مسلمون نیستید یک سال دیگه وقتی بمب اتم ساختیم می فهمید من چی می گفتم. دنیا چشمش به ماست.
- هی عمو گوش بده سالهاست که پاکستان بمب اتم داره، خوب تا حالا چه غلطی کرده؟ رفته جزو ۵+۱؟ نه جانم، خواب دیدی خیره! پاکستان میلیونها گرسنه و گدا و بیسواد داره. همین زنای کولی که هر کدامشان دست دوسه بچه ی ریز و درشت را گرفته وگدایی می کنن، پاکستانی اند. آره، بمب اتم دارند، ولی خرج آفتابه لگن ارتششان را امریکا می ده…
جوانک:
- این چه ربطی داره؟
- پس قدرت جهانی برای چیه؟ برای گسترش فقر و بیکاری و گرانی، برای توسعه فحشا و فساد به جای اشتغال و توسعه صنعتی. خوب بگو با توام؟
اتوبوس با تکان های همیشگی اش به راه افتاد. کمی جریان باد از پنجره های باز روحیه کارگران را تازه کرد.عدم امنیت شغلی ، کارسخت با آلودگی های گازی خطرناک ، آن هم با وجود پیمانکارانی که بدون نظارت قانون هر بار یک گوشه از حقوق کارگران را ضایع می کنند، همه ی این نابه هنجاری ها در کار و زندگی کارگران اثرات عمیق و ویران گری به جای می گذارد. به این جهت اینک که این جوانک مدافع حاکمیت شده ، از هر سو او را به باد انتقاد گرفته شده است.
- مرد حسابی شما برای عملگی توی این جهنم از کارگرا تست رساله می گیرین.
جوانک:
- چه اشکالی داره؟ مگه شما مسلمون نیستید؟ مگه شما نماز نمی خونید؟
یکی از ته اتوبوس:
- نه ما نماز نمی خونیم. به هیچکی مربوط نیست.
جوانک بلند شد تا این فرد را بشناسد، ولی بغل دستی اش او را محکم پایین کشید و توی گوشش گفت :
- بدبخت بشین. توی سایت یک تیکه لوله از بالا می اندازند روی سرت. آن وقت دیگه برای همیشه خدا بیامرزی می شی. حالا که می خوای آدم فروشی کنی علنی این کارو نکن.
جوانک:
- اینها همه کمونیست تند و کافرند. باید همه شان را …
بغل دستی اش حرفش را برید و گفت:
- ای بابا کمونیست کیلو چنده، تو از مردم هیچی نمی فهمی…
تیر ۹۱
* شمس العماره منطقه ای است در خیابان ناصرخسرو تهران که سابقا یکی از گاراژ های مسافربری از تهران به شهرستان بود و اتوبوس های قراضه اش معروفیت بسیار داشت.