احضار گذشته برای سرکوب آینده / بخش ۵ ـ شاملوی ضد چپ، نقد کلیدر، عکس های جعلی و باقی قضایا /فرج سرکوهی

برخی کشفیات بی بدیل شماره ۴۲ مهرنامه نمودارهائی هستند از نوعی ژورنالیزم در ایران دهه های اخیر. اشاره به برخی از آن ها به شناخت این نوع ژورنالیزم کمک کرده و زنگ تفریح بدی نیست.

چپ ها و صادق هدایت

چپ ها ـ «اگر متفکری اندیشمند و هنرمند خلاقی پیدا شود ابتدا سعی می کنند برایش دام و دانه بگسترند و او را به خود جلب کنند و… اگر در این راه کامیاب نشدند و آن گاه با بارانی از افترا و تهمت از سوی آن ها مواجه می شوند یک نمونه اش صادق هدایت».

سند این ادعا؟ «احسان طبری» در نقدی بر برخی آثار صادق هدایت او را «نویسنده نومید» توصیف کرده است. همین. لابد این سند نشان می دهد که این چپ ها بوده و هستند که آثار صادق هدایت را ممنوع الچاپ کرده و در کتاب های مورد حمایت وزارت ارشاد او را با «بارانی از افترا و تهمت» بمباران کرده اند.

فریدون رهنما

«فریدون رهنما با این که سواد فارسی اش برای فهم نوشته های هدایت کافی نبود بوف کور و چند نوول او را خوانده بود». یاللعجب.
فریدون رهنما؟ مهرنامه نمی داند از چه کسی حرف می زند. بگذار نداند.

گلشیری و کلیدر دولت آبادی

از منظر مهرنامه اگر «چپ ها در جذب کسی کامیاب نشوند» ، آن کس «با بارانی از افترا و تهمت از سوی آن ها مواجه می شود». مهرنامه ۴۲ نقد هوشنگ گلشیری را بر کلیدر محمود دولت آبادی به عنوان سند ادعای خود مطرح کرده و نوشته است «هوشنگ گلشیری رمان کلیدر را به لحاظ تکنیکی و محتوائی ضعیف دانست و آن را در حد حد سنت نقالی قهوه خانه ای بیش تر درخور توجه و اعتنا ندانست».

باز هم مهرنامه هم نمی داند از چه کسانی و از کدام مقاله حرف می زند. گمان می کند که محمود دولت آبادی همیشه همین بوده است که اکنون هست. نمی داند که او به روزگار نوشتن و انتشار کلیدر گرایش چپ داشت، حامی این و آن دولتمرد جمهوری اسلامی نبود، مردم را به رای دادن به رفسنجانی و… تشویق نمی کرد و… نمی داند که هوشنگ گلشیری در مقاله خود در «نقدآگاه»، «فرم و ساختار» کلیدر را نقد کرد و نه «محتوای» آن را. نمی داند که انتقاد گلشیری به کپی برداری نویسنده کلیدر از رمان «دن آرام» شولوخوف، تبعیت او از الگوی رئالیزم سوسیالیستی مطلوب حزب کمونیست شوروری آن روزگار، پیروی رمان از الگوی قصه گوئی و پاورقی نویسی عامه پسند و… معطوف بود و مقاله او در آن روزگار انتقادی تلقی شد از منظر غیرچپ به برداشت چپ سنتی از رمان.

شاملوی ضد چپ

می نویسد «با تمایلات آلمانی و فاشیستی شاملو نطفه اختلاف شاملو با چپ بسته شد».

شاملو در نوجوانی و پیش از تاسیس حزب توده تمایلاتی به آلمان نازی داشت و خود پیش و بیش از هر کس دیگر آن دوران فکری خود را نقد و محکوم کرده است.
مهرنامه بر آن است که شاملو به دلیل ««رویاروئی با حزب توده در نشست های کانون نویسندگان» بعد از انقلاب، «به چپ های جوان و غیرتوده ای، مشخصا به سازمان چریک های فدائی خلق نزدیک شد»

باز هم نمی داند که دوران حماسی شعر شاملو، و از جمله شعرهای مجموعه «ابراهیم در آتش» به اواخر دهه چهل و سال های دهه پنجاه، به سال ها پیش از انقلاب، پیش از آن «نشست های کانون» و پیش از «رویاروئی با حزب توده در نشست های کانون نویسندگان» برمی گردد… به سمت و سوی محتوائی آن شعرها بی توجه و از روابط پیش از انقلاب شاملو با پویان، صمد بهرنگی، بهروز دهقانی و… بی خبر است ورنه نمی نوشت «این نزدیکی بیش تر یک نزدیکی تاکتیکی بود برای دهن کجی به توده ای ها وگرنه خود شاملو هم می دانست که این جوانان جز شور و هیجان چیزی در چنته ندارند».

اگر شاملو می اندیشید که «این جوانان جز شور و هیجان چیزی در چنته ندارند» برخی از بهترین شعرهای او را، که در فاصله ۴۹ تا یکی دو سال پس از انقلاب و در دوران حماسی شعر او خلق شدند، چه کسی نوشته است؟

سند دیگر مهرنامه در باب مخالفت شاملو با جنبش چریکی «مجموعه اشعاری است که شاملو برای قرائت در نشستی در آمریکا» انتخاب کرد. می نویسد:
«اگر با دقت به فایل صوتی و محتوای اشعار انتخابی شاملو» در آن نشست «توجه کنند می بینند که نگاه سطحی و ساده انگارانه این طیف چپ ها، تربچه های پوک به تعبیر کیانوری، به امر سیاست و غفلت از سایر ابعاد زندگی مثل عشق واقعی زمینی و انسانی همواره مورد انتقاد شاملو بوده است او در این نشست شعر سرود ابراهمیم در آتش را می خواند و می گوید انگیزه سرودن این شعر اعدام مهدی رضائی بوده اما بلافاصله، برای این که سوء تفاهمی پیش نیاید و به دوستان سابق خیلی برنخورد، می گوید بنده گمان نکنم که مهدی رضائی که انگیزه سرودون این شعر بوده اند چنین نظری داشتند من مهدی رضائی خودم را عرض می کنم».

حتا اگر مهرنامه گزارش آن جلسه و سخنان شاملو را بدون تحریف نقل کرده باشد، چگونه از انتخاب شعر «سرود ابراهیم در آتش» برای خواندن و جمله «من مهدی رضائی خودم را می گویم و…» به این نتیجه می توان رسید که «نگاه سطحی و ساده انگارانه این طیف چپ ها، تربچه های پوک به تعبیر کیانوری، به امر سیاست و غفلت از سایر ابعاد زندگی مثل عشق واقعی زمینی و انسانی همواره مورد انتقاد شاملو بوده است»؟ گزارش مهرنامه چه نسبتی با نتیجه گیری آن دارد؟

«در میان اشعار شاملو شعری که محکم ترین، کوبنده ترین، عمیق ترین و در عین حال ساده ترین نقد را به قرائت چپ های جوان و ساده انگاری آنان در مبارزه سیاسی اجتماعی چه در سطح استراتزی چه در اتخاذ تاکتیک وارد می کرد در شعر آخر بازی است»…

شعر «آخر بازی» شاملو در ۲۶ دی سال ۵۷، روز خروج شاه از ایران و در لندن نوشته شده است. همه می دانند که تصویری است از شاهی که می رفت و «هر غبار راه لعنت شده، نفرین» اش می کرد که «با یاس ها به داس سخن گفته بود» و… و این سرنوشت می تواند پایان محمتل هر مستبدی باشد.

مردگان بی خطراند اگر آن ها را پس از مرگ مسلمان کرده یا به هواداری از جمهوری اسلامی، و اگر نشد، دستکم به پیوستن به صف چپ ستیزان وادار کنیم. مصادره اموال کافران حلال است. بر این تصورات است که جمهوری اسلامی در سی و اند سال گذشته کوشیده است تا برخی چهره های محبوب فرهنگی و علمی را، که انکاراشان ممکن نیست، پس از مرگ به سود خود مصادره کند. این تلاش ها اما همواره به مضحکه ختم شده است. از جمله تلاش آقای مهاجرانی به دوران قدرت، برای مصادره نیما به سود اسلام در نشست تالار وحدت که مفتضحانه شکست خورد. تکرار حقیر این برنامه برای مصادره شاملو به سود کین نامه راست رانتی حتا خنده دار هم نیست.

حتا عکس ها هم جعلی اند

فقر فکری، دوری از معیارهای ژورنالیزم حرفه ای و چنته خالی کین نامه راست رانتی و نشریات مشابه تا آن جا است که حتا عکس های مهرنامه نیز گاه جعلی اند. در شماره ۴۲ در شرح عکسی نوشته است «صمد بهرنگی». در آن عکس کسانی چون آل احمد، ساعدی، سرکوهی، نابدل و… دیده می شوند اما هیچ خبری از صمد بهرنگی نیست.

عکس روی جلد شماره ۴۱ مهرنامه، که به مثل مارکس تفنگ به دست را تصویر می کند، «به اصطلاح» مونتاژ سر مارکس است بر بدن چه گوارا. اصل عکس، به اصطلاح «عکس چه گوارا» نیز در صفحه های داخلی مجله منتشر شده است. چرا «به اصطلاح»؟ چون مهرنامه حتا در همین مورد نیز دروغ می گوید. عکس، عکس چه گوارا نیست. عکس بازیگری است که در فیلم «چه گوارا» نقش او را بازی می کند.

نیش عقرب نه از ره کین است

مهرنامه شماره ۴۲ بخشی از کامنت فیس بوکی مرا در یک صفحه بسته در انتقاد از جلد شماره ۴۱، با ذکر نام من، منتشر و وانمود می کند که به انتقادها پاسخ می دهد.
فشرده انتقاد من چنین بود: «۱ ـ انتشار داده دروغ بر جلد مجله، «اعدام» جزنی به جای قتل یا کشتن او ۲ ـ اطلاق تروریست به جزنی و دیگر چپ های نو ایران».

مهرنامه در بیش از ۲۰ صفحه دفاعیه با نام و بی نام شماره ۴۲، به انتقاد از دروغ گوئی این نشریه، (اعدام به جای قتل یا کشتن) هیچ اشاره ای نمی کند. سردبیر این بار به جای «اعدام» ترکیب دوپهلوی «اعدام غیرقانونی» را به کار می برد اما برای دروغگوئی شماره پیش عذرخواهی نمی کند.

کامنتی که مهرنامه به نقل از من منتشر کرده است مصداقی است از شیوه های «فرهنگی کاری امنیتی»: تکیه بر گزارش های امنیتی به جای استناد به اسناد در دسترس همه.

در باره جلد شماره ۴۱ مهرنامه نخست کامنتی نوشتم در یک صفحه فیس بوکی بسته. اعضای صفحه متعهداند که متن های صفحه را جائی نقل نکنند اما همه می دانیم که «دیوار موش دارد و موش گوش». حکومتی که در اتاق خواب ها شنود می گذارد از جاسوسی در یک صفحه فیس بوکی یا گماردن سربازان گمنام در این صفحه عاجز نیست.

مهرنامه می توانست یادداشت انتقادی مرا نقل کند که در صفحه فیس بوکی من، عمومی و علنی، منتشر شد و مضمون و محتوائی مشابه با کامنت صفحه بسته داشت اما انتشار کامنت صفحه بسته را ترجیح داده است. شاید به این دلیل که برخی به خواندن بولتن های سربازان گمنام چنان خو کرده اند که «ترک عادت موجب مرض است»، شاید به قصد آن که به من هشدار دهند که «تحت نظری»، شابد به قصد فخر فروشی به امکانات اطلاعاتی خود که «پری رو تاب مستوری ندارد» و…

مهرنامه در تاریخ نویسی های پاورقی گونه خود نیز گزارش های ساواک و وزارت اطلاعات را بر خاطرات، اسناد و نوشته های مورخان معتبر و مبارزان علیه استبداد ترجیح می دهد که قدیمی ها می گفتند «نیش عقرب نه از راه کین است» و…

سردبیر می نویسد «برخی بر این ذهنیت که تیتر روشنفکران تروریست عنوان سرمقاله سردبیر مهرنامه است حملات خود را متوجه محمد قوچانی کردند تا جائی که حتی افرادی مانند فرج سرکوهی و چپ های جوان نیز این تیتر را بر نتابیدند»
این دروغی خنده دار است. «حتا فرج سرکوهی»، به شهادت همان کامنت فیس بوکی او، که در مهرنامه منتشر شده، «بر این ذهنیت» نبود. او در آن کامنت نوشت «بر اساس اصول حرفه ای تیتر باید متن را بیان کند و با آن نسبت داشته باشد. «اعدام» به جای قتل و «روشنفکر تروریست» و… با متن ها نسبت و رابطه ندارند که هیچ با آن ها در تضاداند»

انتقاد یا دروغ، نقد چپ یا چپ ستیزی؟

کسی که او را روزنامه نویس می دانستم اما مهرنامه او را کسی معرفی می کند که «در حوزه آموزش و پرورش فعال است» (نوع «فعالیت» او را توضیح نداده است) در کامنت های فیس بوکی، چند سطر از کتاب «یاس و داس» مرا در نقد برخی نظرها و برخی رفتارهای سیاسی بیژن جزنی نقل کرد تا حمله های مهرنامه را به جزنی توجیه کند .مهرنامه نوشته های او را نیز منتشر کرده است.

هم آن شخص و هم مهرنامه از این نکته غافل اند که انتقادهای درست یا نادرست من یا هرکس دیگر، توجیه دروغ گوئی، جعل و تحریف های مهرنامه نیست. نقد برخی نظرات و برخی کردارهای سیاسی جزنی، آن چه من به درست یا غلط نوشته ام، تفاوت بسیار دارد با «دروغ گوئی» درباره چگونگی مرگ او و متهم کردن او به تروریزم.

هیچ کس، از جمله چهره های بزرگ جنبش چپ، مقدس و معصوم و مصون از نقد نیست. چپ دین نیست و چهره های چپ امام و امامزاده نیستند. چپ گرایش فکری و سیاسی است نه دین. در میان گرایش های فکری و سیاسی شاید چپ ها بیش از همه به نقد یک دیگر نشسته و می نشینند و انتقاد و نقد از بسترهای تعالی اندیشه است.
نقد می تواند درست یا غلط باشد اما نقد چپ یک امر است و چپ ستیزی امری دیگر. من از برخی نظریه ها و کردارهای سیاسی و اجتماعی جزنی انتقاد کرده ام و همان جا ارزش های او را نیز نوشته ام. نظر من می تواند درست یا غلط باشد اما در حوزه نقد است. جزنی را کشتند. مهرنامه به جای قتل به دروغ «اعدام» نوشته و جزنی را تروریست خوانده است. و تحریف تاریخ و انتشار ضداطلاعات و داده های جعلی و… از جمله مرزهای نقد چپ و چپ ستیزی است.

شیطانی به نام سرکوهی و تاریخچه فدائیان

«فرج سرکوهی منقتد معروف ادبی و هنری»، «منتقد با سواد و صریح اللهجه» ای که «مدتی است زیر پرچم چپ، گروهی از روزنامه نگاران بخصوص محمد قوچانی و تیم همراه او را… به توپ بسته است» و «اتفاقا در آتش فشانی بر سر تیتر و تئوری روشنفکران تروریست نقش مهمی داشته است». ادامه خواندن Continue reading

احضار گذشته برای سرکوب آینده :بخش ۴ ـ من و هابرماس، جزنی مسلمان و چند نمونه از نوعی برخورد / فرج سرکوهی

در این بخش با نگاهی به سرمقاله شماره ٣۲ مهرنامه به چند نکته در باره شیوه برخورد چپ ستیزان اشاره می کنم

«سرمقاله» درعرف ژورنالیزم حرفه ای بیان یا اثبات نظری است بر اساس دلایل و اسناد و با زبانی عمدتا استدلالی.
اما اغلب سرمقاله های مهرنامه با زبانی روائی گزارش نویسی و در بافتی قصه گونه، نه بر برهان و داده های مستند سنجش پذیر، که بر روایت هائی درخور پاورقی های سرگرم کننده شکل گرفته و بر خصلت پاورقی گونه خود، این توهم را به نویسنده و خواننده کم مایه القاء می کنند که مساله ای نظری یا بحثی تاریخی را مطرح یا فهمیده است. پاورقی قصه گونه به جای سرمقاله از شاخصه های مهرنامه است سرمقاله شماره ۴۲ این نشریه نیز از این دست است.
(برای شاخصه های مهرنامه نگاه کنید به مقاله کالبد شکافی فرهنگی کاران امنیتی) .

سلاح سرد سخن جهان آزاد

دم خروس دروغ نویسی از همان چند سطر اول سرمقاله شماره ۴۲ پیدا است. چند جمله از «لودویگ فون میرس» نقل می کند که به ادعای او «در سال ۱۹۲۷ یعنی سه سال پس از پایان جنگ جهانی دوم منتشر شد». «سال ۱۹۲۷»، «سه سال بعد از جنگ دوم جهانی» نیست. جنگ جهانی دوم در سپتامبر ۱۹۴۵ به پایان رسید اما مهرنامه این جعل تاریخی را برای نتیجه گیری از داستان خود لازم دارد.

کتاب فون میزس به فارسی ترجمه نشده است و جمله ای که سرمقاله مهرنامه نقل کرده است، چنان چه دیگران نیز نوشته اند، بدون ذکر ماخذ، از کتاب «فاشیسم و کاپیتالیسم» به ترجمه آقای احمد تدینی کپی شده که در سال ۱٣۹۴ منتشر شد.

سرمقاله نویس می نویسد «سه سال بعد از جنگ جهانی دوم» نوبت «میان پرده کمونیزم» بود و از یاد برده است که انقلاب روسیه در ۱۹۱۷، پیش از جنگ جهانی دوم پیروز شد و نه «سه سال پس از آن».

به گمان سرمقاله نویس «جهان آزاد… دریافت که در نبرد با کمونیسم به جای سلاح گرم از سلاح سرد سخن استفاده کند»
«جهان آزاد» از «سه سال پس از جنگ جهانی دوم» به بعد، ده ها جنگ خونین را علیه جنبش های رهائی بخش ضداستعماری، جنبش های دموکراسی خواهی و سوسیالیستی و… راه انداخت. جنگ کره، جنگ ویتنام و بمباران ویتنام شمالی با بمب های آتش زای ناپالم، لشکر کشی به کامبوج و… راه انداری ده ها کودتای خونین نظامی علیه دولت هائی چون دولت سالوادور آلنده در شیلی و مصدق در ایران، حمایت از کشتار دو میلیون انسان در کودتای سوهارتو در اندونزی و… نمونه هائی هستند از «سلاح سرد سخن جهان آزاد» در قرن بیستم. کاربرد «سلاح سرد سخن جهان آزاد» کین نامه راست رانتی در عراق و افغانستان ادامه دارد.

«اعدام» حق جزنی بود نه جنایت ساواک

سرمقاله در باره اختلاف دیدگاه جزنی و احمد زاده می نویسد «اختلاف از سابقه توده ای جزنی و سابقه ناسیونالیستی مسعود احمد زاده نیز نشات می گرفت». برای این ادعا هیچ سندی، حتا نادرست یا تحریف شده، ارائه نمی شود و سرمقاله نویس فراموش می کند که در همین سرمقاله جزنی را «ناسیونال سوسیالیست» خوانده و البته و چون اغلب موارد، هیچ دلیل و سندی برای ادعای خود ارائه نکرده است.

«اعدام» جزنی به جای قتل او، از دروغ های آشکار شماره ۴۱ مهرنامه است. سردبیر کین نامه در سرمقاله شماره ۴۲ به جای «اعدام»، ترکیب «اعدام غیرقانونی» نوشته است بی آن که برای دروغ شرم آور خود درشماره ۴۱ عذرخواهی کند.
سرمقاله کین نامه ۴۲ قتل جزنی را نه نتیجه عملکرد ساواک و ساختار استبدادی حکومت شاهنشاهی، که نتیجه عملکرد خود جزنی می داند و پنهان می کند که نه فقط جزنی، که چند زندانی دیگر نیز همراه با او در تپه های اوین تیرباران شدند.

می نویسد: «در واقع جزنی هزینه تروریسم فدائیان خلق را در بیرون از زندان می داد که البته بدون شک در برانگیختن آنان به صورت رساله های هیجانی و چه به صورت ارتباطات تشکیلاتی موثر بوده است».
نتیجه برای دیروز؟ «در واقع» جزنی فدائیان را «برمی انگیخت» پس قتل او «هزینه» کار خود او بود. سردبیر مهرنامه ساواک شاه را تبرئه می کند.
نتیجه برای امروز؟ قتل های سیاسی و عقیدتی در زندان های جمهوری اسلامی و در بیرون از زندان، «در واقع» هزینه کار منتقدان و مخالفان است که چنین و چنان کرده و می کنند. وزارت اطلاعات، اطلاعات سپاه و… تبرئه می شوند.

«از نظر مورخان نزدیک به فدائیان نوعی جنگ فدائی / ساواکی در این دوره شکل گرفت که به موجب آن هر حمله ای از یک طرف با حمله متقابل پاسخ داده می شد برای نمونه قتل شهریاری قتل جزنی را به دنیال داشت».
«مورخان نزدیک به فدائی»، بدون ذکر نام و ماخذ، از همان حرف های دهن پرکن است که به قصد ارعاب خواننده می نویسند.

در تصویری که مهرنامه به خوانندگان ارائه می دهد، مبارزه سیاسی دهه های چهل و پنجاه در ایران در قالب فضای وسترن های اسپاگتی (وسترن های عامه پسند ایتالیائی) /// دوئل فدائیان و ساواک/// خلاصه می شود. این تصویر ساخته شده است تا بگویند که فدائی ها شهریاری را ترور کردند و ساواک به تلافی جزنی را کشت و «چیزی که عوض دارد گله ندارد». مسئولیت مدنی حکومت ها برای رعایت قانون و… منتفی می شود.

من و هگل و هابرماس را کجا می برید؟

اغلب فرمانفروایان مستبد به تدریج به توهم خودبزرگ بینی شیزوفرنیک مبتلا شده و خود را «فرزانه» و «نابغه» می پندارند. مضحک است که در مهرنامه با توهم خودبزرگ بینی روزنامه نگاران تک گوئی مواجه ایم که سرکوب آزادی بیان، و در نتیجه غیبت انتقاد را به حساب نبوغ خود نوشته اند و کار به جائی کشیده است که سردبیر مهرنامه اعتقاد خود را در باره تروریست بودن جزنی «نظریه» می پندارد و خود را نظریه پرداز.
می نویسد «نظریه روشنفکر تروریست ۴ مولفه دارد… تروریزم ناسزا است، تروریزم نارواست، تروریزم واقعیت است، فدائیان تروریست بوده اند».

حرف های کلیشه ای و تکراری از این دست را «فرضیه» پنداشتن نمونه خوبی است برای آن جمله معروف «من و فلانی و فلانی را به کجا می برید؟»

جزنی، هم مسلمان هم ناسیونال سوسیالیست
یا
چند نمونه از نوعی برخورد

۱ ـ سرمقاله نویس می نویسد «جزنی یک روشنفکر زاده شد». اما جزنی نه رهبر جمهوری اسلامی بود تا به هنگام تولد «یاعلی» بگوید و نه چون امامان شیعه بود که امامت را به ارث می برند. چپ ها نیز به اسطوره سازی هائی از این دست نیاز ندارند. آدمی روشنفکر زاده نمی شود.

۲ ــ بی اعبتار کردن فرد با توسل به دروغ و جعل در باره زندگی خصوصی کسان از شیوه های کیهان و مهرنامه است. این شیوه بر این دیدگاه پیشامدرن استوار است که اعتبار گفته را با گوینده می سنجد. بر این دیدگاه پیشامدرن است که مهرنامه در هر شماره کسی را هدف می گیرد، از شاملو تا پویان و جزنی و بهرنگی و… ، تا با تلاش برای بی اعتبار کردن آن کس به گمان خود اندیشه او را بی اعتبار کند. این بار برای بی اعتبار کردن جزنی به گفته های تحمیل شده بر کیانوری در زندان نیز متوسل شده است تا خانواده جزنی را نیز بی اعتبار کند «نگاه کنید که زیست دوگانه خانواده جزنی از نگاه کیانوری در سرمقاله مهرنامه ۴۲»

٣ ـ «بیژن جزنی… نمی تواند ستایش خود نسبت به سید جمال الدین اسدآبادی را پنهان کند» و «این فرضیه ما مبنی بر روابط دیالکتیکی روشنفکران دینی و روشنفکران کمونیستی را ثابت می کند. آمیزه ای از تز و آنتی تز که در نهایت به سنتزی به نام انقلاب اسلامی رسید».

توهم خود بزرگ پنداری شیزوفرنیک را در ترکیب «فرضیه ما» نیز می توان دید اما پرسیدنی است که نظر جزنی در باره برخی نکته های از نظر او مثبت در اندیشه های جمال الدین اسدآبادی، حتا اگر درست نقل شده باشد، چه ربط و نسبتی دارد با نتیجه گیری به تقریب بی معنای سردبیر.

ترکیب «روابط دیالکتیکی روشنفکران دینی و روشنفکران کمونیستی» یعنی چه؟ این ترکیب به ظاهر دهن پرکن قرار است چه نوع خواننده ای را ارعاب کرده و به او نشان دهد که با آدم «خیلی خیلی دانشمندی» رو به رو است که «ترکیب دیالکتیکی» هم بلد است. فرضیه هم می سازد. نظریه پرداز هم هست. سردبیر مهرنامه چه تعریفی از خوانندگان و همکاران خود داشته و توان فهم آن ها را در چه حد نازلی ارزیابی می کند که چنین بی محابا مهمل می بافد؟

۴ـ «جزنی در پایان نامه دوره لیسانس خود در رشته فلسفه علیه مارکسیسم کلاسیک شورش کرده بود. او تقلید انقلاب ایران از انقلاب روسیه را نفی می کرد».
اگر کسی کپی برداری از انقلاب روسیه را رد کند «علیه مارکسیسم کلاسیک شورش کرده»؟ مارکسیسم پیش از انقلاب روسیه و کپی برداری ها نیز وجود نداشت؟

۵ ـ « بیژن جزنی چریک شد چون در جامعه شکست خورده به سر می برد».
«جامعه شکست خورده» یعنی چه؟ ترکیب را در باره ایران پس از ۲٨ مرداد ٣۲ به کار برده است. جنبش ملی کردن صنعت نفت، حزب توده و… در ۲٨ مرداد ٣۲ شکست خوردند اما لایه های حاکم کودتاچی و متحدان مذهبی آن ها، پیروز شدند و ان نیز بخش هائی از جامعه بودند. شکست گرایش ها و پیروزی گرایش هائی دیگری را از یک جامعه واحد به «جامعه شکست خورده» تعبیر کردن نشانه ای از انشاء نویسی به جای سرمقاله نیست؟
اعتقادات جزنی نیز از تجربه های او و از تحلیل های درست یا نادرست او در باره ساختار استبدادی جامعه منتج شده بود و نه از «به سر بردن در جامعه شکست خورده».

۶ ـ جزنی به دلیل علاقه به مصدق «به نوعی ناسیونال سوسیالیست بود».
«ناسیونال سوسیالیست» نام رسمی حزب نازی آلمان بود. تنها در پاورقی نویسی کین نامه است که کسی چون جزنی را به دلیل علاقه به مصدق به «ناسیونال سوسیالیست» هیتلری متهم می کنند.

۷ ـ «او که منتقد اسلام مارکسیستی بود خود در دام مارکسیزم اسلامی افتاد».
تغییر ائدیولوژی جزنی از مارکسیزم به «مارکسیزم اسلامی» نیز از کشف های بی دلیل و بی سند سردبیر مهرنامه است.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

تاریخچه فدائی

مهرنامه می نویسد: «سرکوهی در مقابل بیژن جزنی از دیگر فدائیان خلق دفاع می کند و آنان را که خود به آن ها تعلق خاطر دارد می ستاید اما فدائی بودن بیژن جزنی را نفی می کند».
این جمله ها به چند مقاله من در باره تاریخچه جنبش فدائی برمی گردد که سردبیر مهرنامه یا نخوانده یا نفهمیده و در هر دو حال بر آن است که با تحریف سخنان من، بحث دو روایت شکل گیری گروه فدائی را به ابزاری برای چپ ستیزی خود بدل کند.
مهرنامه می نویسد «برخلاف ادعای فرج سرکوهی در غیاب مسعود احمد زاده و پویان این جزنی بود که رهبر تئوریک سازمان ولو در زندان شناخته می شد».
من و دیگران نوشته ایم که جزنی به تدریج رهبری فدائیان را در زندان بر عهده گرفت.

این نیز نوشته ام که تا زنده بودن بنیان گذاران، بینش گروه همان بود که در کتاب های «رد تئوری بقا»ی پویان و «مبارزه مسلحانه، هم استراتژی هم تاکتیک» احمدزاده آمده است. پس از مرگ آنان نیز همین بینش، بینش رسمی و پذیرفته شده سازمان بود. نظریات جزنی به تدریج به سازمان راه یافت و در سال های ۵۴ ـ ۵۵ به عنوان نظریه رسمی سازمان جا افتاد.
حتا مهرنامه نیز، به نقل از اسناد سازمان فدائی، می نویسد «رد تزهای احمد زاده و پذیرش تزهای جزنی رسما در نشریه فدائیان به نام نبرد خلق ۱٣۵۵ منتشر شد».
مهرنامه نوشته مرا تحریف و فاصله ۱٣۵۰ تا ۵۵ را از تاریخ حذف می کند تا بحث دو روایت را مخدوش کند.
من فشرده ای از حکایت این دو روایت را در متنی جدا نوشته و به عنوان حاشیه بر این مقاله در پایان آن را منتشر می کنم.

بخش های دیگر مقاله در پی می آید.

احضار گذشته برای سرکوب آینده :بخش سوم ــ جزنی ناسیونال سوسیالیست و ارکستری که خارج می زند / فرج سرکوهی

ویژه اخبار روز
با تعریفی که مهرنامه از «تروریست» به دست می دهد، و این تعریف را فراتاریخی و تعمیم پذیر به همه زمان ها و مکان ها و موقعیت ها می داند، هرکس که در هر زمانی، ادامه خواندن Continue reading

احضار گذشته برای سرکوب آینده :بخش دوم ـ حجاریان. کابوس انقلاب یا بن بست اصلاحات؟ / فرج سرکوهی

تقلیل انواع اصلاح طلبی به «اصلاح طلبی حکومتی»، پوشاندن تفاوت های مهم بین اصلاح طلبی حکومتی و اصلاح طلبی غیرحکومتی و تحمیل بار منفی بر «انقلاب» در گفتمان عمومی جامعه ایرانی، از دستاوردهای استبداد حکومت اسلامی در چند سال اخیر است. ادامه خواندن Continue reading

۲۳ آگوست، روز جهانی یادمان تجارت برده و لغو آن / برده‌داری نوین همچنان ادامه دارد

بیست و سوم آگوست، توسط سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد (یونسکو) به عنوان یادمان روزگار تجارت برده و لغو آن نامگذاری شده است. ادامه خواندن Continue reading

آبادان،۲۸مرداد۱۳۵۷،سینما رکس / شیدا نبوی

۲۸مردادسال ۱۳۵۷، شنبه شب، سینما رکس آبادان آتش گرفت و تمامی تماشاگران که در آرامش مشغول تماشای فیلم بودند در آتش سوختند. و این دردناکترین واقعهء دوران انقلاب ۵۷ ایران بود.  ادامه خواندن Continue reading