مرا بشنوید! مرا ببینید! / منیره برادران

کارگران کارخانه هپکو اراک روز ۱۶ بهمن ۱٣۹۶ در اعتراض به وضعیت‌شان در این شهر دست به راه‌پیمائی زدند و شعار دادند: “مرگ بر کارگر، درود بر ستمگر”
چهل دقیقه وقت لازم داشتم تا فیلم را عقب – جلو کنم – حالا چرا چهل دقیقه؟ در ادامه سخن به آن خواهم پرداخت- تا وارونگی مناسبات را بفهمم. چه پیامی در جابه‌جائی واژه های مانوس و آشنا نهفته بود تا نامانوسی و موقعیت غریب را ترسیم کند؟ حتما رهگذران اراکی زیرک‌تر بودند و زودتر از من پیام نهفته در شعار را گرفته‌ بودند. و من چهل دقیقه دیگر وقت لازم داشتم تا فکر کنم که آن کارگران اصلا چیزی را وارونه نکرده‌اند.
وارونگی در جای دیگری است، در تزویر صاحبان زر و زور. در وارونگی حکومت ستمگران با شعار مستضعفان، در وارونگی واحدهای بزرگ غارت تحت عنوان بنیاد مستضعفان. وارونه احمد جنتی است، که غصه می‌خورد، چرا او دستش به دهانش می رسد ولی برخی دستشان به دهانشان نمی رسد. او، یکی از همین ستمگران، عضو تمام نهادهای قدرت، می گوید: “من وارد این مسائل نمی شوم زیرا کاری هم از دستم بر نمی آید.” این پیرمرد تازه داماد فقط غصه می‌خورد و نگران آینده است. آینده کی؟
آن صدا، صدای کارگران، که بیش از آنکه طنزآمیز باشد، خشمناک بود، واقعیت عریان را صراحت می‌داد. و شعاری که به عادت انتظار شنیدنش را داریم، یعنی جا به جائی کارگر و ستمگر در آن شعار، یعنی حرمت به کارگر و نفی ستمگر از جنس بایدها است، حقیقتی که باید با عبور از وضعیت موجود حاصل ‌شود.
می‌شود تفسیر دیگری هم از آن شعار کرد: اینکه کارگران خواسته بودند دستگاه سانسور ستمگر را به ریشخند بگیرند.
ستمگر اما، گاه شمشیر را از رو بسته است. مردم برایشان وقتی مردم هستند که در خدمت آنها باشند. معترضان برای آنها دیگر مردم نیستند. خامنه ای در صحبت‌های اخیرش تعارف را کنار گذاشت و به صراحت مردم را تعریف کرد: «مردم همان کسانی هستند که پس از وارد شدن اغتشاشگران به صحنه، حتی اگر اعتراضی هم داشتند، خود را کنار کشیدند و در روز ۹ دی به میدان آمدند” و امام جمعه یکی از توابع شهر شازند به آن تعریف، صراحت بیشتری داد و در واکنش به نیامدن مردم به تظاهرات ۲۲ بهمن گفت: “خاک تو سر این مردمی که عقب نشینی می کنند!”

ابتکار کارگران هپکو برای من تداعی هنر سوررئالیستی است. کار آنها در جا به جائی و بازسازی هوشمندانه واژه‌های کلیدی و آفریدن، از جنس هنری است که در سینما و آثار نقاشانی مثل سالوادور دالی و رنه مارگریت می‌شناسیم، راه دور نروم در کارهای پرستو فروهر. آنها چقدر تلاش کردند تا با ترسیم موقعیت‌های بیگانه، معانی پنهان و ناآشنا در دنیای پیرامون خود را به نمایش بگذارند و بیننده را به مکث و تامل وادارند.
در حرکتهای روزها و هفته های گذشته، شاهد ابتکارهای شگفت‌انگیز دیگری بودیم که شاید بشود آنها را هنر خیابان یا نشان دادن اعتراض در اشکال هنری نامید. به عنوان نمونه به چند صحنه اشاره می‌کنم: هنربازی زنی که با شهامتی بی‌نظیر بر روی یک بلندی رفته در آن روز ۶ دی ۱٣۹۶ و اجباری را به چالش ‌فرامی‌خواند. این روز در تاریخ و در مبارزات زنان کشورمان ثبت خواهد شد. این تصویر در تمام اجزایش، آرامش زن، لباس ساده تیره‌ رنگ در تقابل با سفیدی خیره کننده شال از چنان زیبائی و جذابیتی برخوردار است، که در انتزاع از بسترش، به یک تابلو و نمایشی هنری می‌ماند. این صحنه ولی یک عمل اعتراضی است نه در موزه و سالن سینما، بلکه در یک مکان عمومی با استفاده از حالت‌های نمایشی برای دیده‌ شدن. ویدا موحد با حرکت مشابه زن دوم، نرگس حسینی تکثیر و در زمانی بسیار کوتاه بیشمار شد.‌ حرکت‌های فردی آنها با هم جمع شده و به پدیده‌ای اجتماعی تبدیل ‌گشته‌اند: دختران خیابان انقلاب. آنها شیوه‌های تازه‌ای به روش‌های اعتراضی افزودند.
هفته گذشته در سنندج، مردی علیه مجازات مرگ چوبه و طناب داری را به این شیوه به دار کشید.
در کنار کارگری که در اعتراض به اخراج خود با پلاکاردش جلوی وزارت کار ایستاده، پسرش را می‌بینیم که بنری را به همان شیوه دختر خیابان در دست گرفته، و روی آن نوشته: بابا نان ندارد.
ولی این صحنه‌ها گاه حالت کاریکاتور هم به خود می گیرند. صحنه خنده‌دار، آخوندی است که درست به همان شیوه بر بالای یک بلندی قرار گرفته و پرچم ایران با آرم جمهوری اسلامی را بر چوبی بسته و تکان می‌دهد. ندانسته‌ بود که زمین بازی از آن اعتراض است و معنی حرکت او در این متن باید نفی جمهوری اسلامی باشد.
دیوارهای ممنوعه هر روز بیشتر فرو می‌ریزند. حالا رقص زن در خیابان هم به اشکال اعتراضی هنری افزوده ‌شده‌ است. خیابان ولیعصر تهران روز پنج‌شنبه ۱۹ بهمن، شاهد هنرنمائی دختری جوان بود که با موسیقی یک گروه خیابانی ‌می‌رقصید. این دختر در پیامی به کانال تلگرام “ایران‌ندا” نوشته: “می‌رقصم. مربی رقصم؛ شغلی که توی این مملکت هیچی نیست. اما این هنر منه؛ تا ابد هر جا که باشم”
و اینهمه همه نمادی شده‌اند در نشان دادن اعتراض و برای دیده شدن.
اما گلدمن، انقلابی و آنارشیست سرشناس روسی- آمریکائی صد سال پیش گفته‌بود: اگر نتوانم برقصم، نمی‌خواهم در انقلاب شما سهیم باشم.” (اما گلدمن این را در پاسخ به رفقای خود گفته بود که به رقصیدن او در میهمانی های بعد از سخنرانی‌های آتشین‌ش ایراد می گرفتند. این جمله شاه بیت یکی از ترانه‌های تاثیرگذار جنبش ۶٨ شد.) ایکاش این حرف را ما هم چهل سال پیش به خاطر سپرده‌ بودیم.
دختران خیابان انقلاب می‌خواستند دیده شوند و دیده شدند در اعتراض به حجاب که هدفش- یا یکی از اهدافش- دیده نشدن زن و حذف از بدنه جامعه است. حول این موضوع کمی مکث می‌کنم و گریزی به زندان می زنم. – امشب می خواستم از زندان نگویم از خیابان بگویم. ولی زندان می‌آید و خود را در لابلای موضوعات جا می دهد. چاره ای هم نیست چرا که زندان دهه ۶۰ چهره تمام عیار نظام اقتدارگرای جمهوری اسلامی است؛ دیوارها و مرزهایش چنان بلند و بی‌منفذ بود، که هر آنچه در آنجا می‌گذشت و وجود زندانی باید پنهان و پوشیده می‌ماند. زندانی نباید دیده می شد، باید ناشناخته و ناشناس می ماند. در واژه “خیلی” گم می‌شد و اصلا حذف می شد. حتی خانواده ها هم در محیطهای بیرون از خانه مجبور می‌شدند چیزی از زندانی‌شان بر زبان نیاورند.
قانون دیده نشدن در مورد زنان زندانی به دلیل حجاب کامل شدیدتر بود. زنان در خود زندان هم نباید دیده می‌شدند و غیرقابل تشخیص می ماندند. مثلا زندانی وقتی از بند بیرون می آید، می خواهد دیده شود و دیگران را ببیند. می شود با کمی بالا و پائین کشیدن چشم‌بند زندانی دیگری، آشنائی قدیمی، همبندی سابق را شناخت و با ایما و اشاره وارد صحبت شد. زن از این آزادی یواشکی هم بی بهره می ماند. ما پیچیده در چادر سیاه همه یک شکل بودیم بدون تشخیص. و چه تحقیرها و تنبیهاتی که بابت عقب رفتن چادر و نظیر اینها باید تحمل می‌کردیم. وقتی زنان چپ در سال ۶۴ در زندان قزل‌حصار از اجباری شدن چادر سیاه سرباز زدند، بشدت تنبیه شدند. تا آن وقت هنوز بیشتر زنان چپ از چادر رنگی که جنبه سنتی‌اش بر جنبه دینی می‌چربد، استفاده می‌کردند. این نوع چادر نوعی تشخص چپ و یا نشان دادن هویت بود. مقاومت آنها با قطع ملاقات و بهداری مواجه شد. وقتی این تنبیهات پاسخ نداد آنها را ماه‌ها در زیرزمین بند ۲۰۹ که پیشتر شکنجه گاه بود و بدون هیچ‌گونه منفذی به بیرون، حبس کردند. و دست آخر زنانی را که هنوز مقاومت می کردند با زنان روسپی هم‌اتاقی کردند. معنای این کار روشن بود و زنان اعتصاب غذا کردند، البته با اعلام این نکته که مشکل‌شان نه با این زنان، بلکه با زندانبانان و نیت آنها است. و تنها زمانی به مقاومت خود پایان دادند که در جنگی نابرابر دیگر توانی برایشان نمانده بود.
من خوشحالم که امروز زنان زندانی دیگر مجبور نیستند آن فشارهای طاقت‌فرسا را بابت حجاب کامل تحمل کنند و مهمتر از آن می‌توانند دیده‌ شوند، ناشناخته نمانند، چه زن و چه مرد. می‌توانند اعتصاب‌شان را به گوش همگان برسانند. و اینها با مبارزه و مقاومت حاصل شده‌ است. از اعتصاب‌های ما تنها خانواده‌هامان خبردار می‌شدند و کدام رسانه بود که خبررسانی کند؟ امروز باید خوشحال باشیم که رسانه‌های اجتماعی این خبرها را بازتاب می‌دهند.
ولی همین امروز هم زندانیانی هستند که دیده نمی شوند و گمنام می‌مانند. و می‌دانیم که در مورد این زندانی‌ها دست رژیم بازتر است. این “تبعیض” بین کشته‌شدگان هم عمل می‌کند. به زندان‌های تهران توجه بیشتری می‌شود و فراموش می‌کنیم که بیشتر قتلهائی که در زندان در هفته های اخیر رخ داده و رژیم بیشرمانه آنها را “خودکشی” عنوان می کند، در زندان سنندج بوده است: سارو قهرمانی، کیانوش زندی، حسین قادری، مریم (فروزان) جعفرپور و همین چند روز پیش، ۲۴ بهمن ماه پیدا شدن جسد حسین قلی‌زاده در توالت زندان مرکزی این شهر.
وظیفه ماست که به این دیده‌نشده یا کمتر دیده‌شده‌ها چهره بدهیم. اینجا می‌خواهم به جنبه دیگری از این موضوع اشاره کنم که به حرکت دختران خیابان انقلاب، رقص زن و حرکتهای اعتراض و اعتصاب در زندان، همگی را در برمی‌گیرد. بحث دیده شدن، دو جنبه دارد. آن که تلاش می کند دیده شود و دیگری، مخاطب اوست، جامعه که باید او را ببیند. اشارات من در این صحبت به جنبه اول برمی گشت. ولی اینکه مخاطب جامعه چقدر آمادگی برای دیدن و پذیرای آن اعتراض را دارد، از ان گذشتم. در فیلم‌هائی که از آن حرکتها می بینیم یا در واکنش به فجایع در زندان، مخاطب یا ببیننده خاموش است، نگاهش را برمی‌گرداند، نوعی بی تفاوتی را مشاهده می‌کنیم. این مسئله از یک طرف شهامت کنشگران را نشان می‌دهد و از طرف دیگر موضوعی است که در ارزیابی از وضعیت موجود جامعه نباید آن را از نظر دور بداریم. در ضمن این را هم بدانیم که دیدن و آگاه شدن واکنش و مسئولیت می‌طلبد. در چهلمین سال حکومت اسلامی هستیم. در قدیم‌ها دوره چهل ساله را به مثابه یک نسل یا زمان متوسط برای نمو و بالندگی کامل انسان می‌دانستند. ابن‌خلدون چهل سال را زمان معمول برای محاسبه تاریخی میان دو نسل می‌دانست. از اینها که بگذریم، می‌گفتند به تجربه، که شراب، سرکه و ترشی با گذشت چهل روز قوام می‌آیند. عمر سرمای سخت زمستان را چهل روز می‌دانند، برای سوک چهل روز را کافی می‌دانند. حال که از سر تصادف این عدد نمادین زمان‌های باستانی با خیزش اعتراضی مردم هم‌زمان شده و ما مردمی که امیدواریم تجربه‌ها و آگاهی‌هامان چون شراب رسیده باشد، آدم وسوسه می‌شود که از خود بپرسد: آیا عمر چهل سال سرمای جمهوری اسلامی و چهل سال سوک برای انقلابی که کشتندش، سرنیآمده است؟

* متن سخنرانی در فرانکفورت، ۲٨ بهمن ۱٣۹۶

رفراندوم برای تغییر حکومت با چه برنامه راهی؟ / منصوره بهکیش

درست در زمانی که مردم مرزهای اصلاح طلبی و سازش کاری را شکسته اند و دارند با سازماندهی افقی و از پایین و با ابتکارهای جسورانه و متفاوت و بی‌نظیر خود به جلو می روند. تعدادی از فعالان سیاسی و مدنی در یک هم زمانی عجیب با پیشنهاد رفراندوم از طرف حسن روحانی، شعار رفراندوم برای تغییر وضعیت موجود به شیوه مسالمت آمیز و زیر نظر سازمان ملل را رونمایی کرده اند.

من به عنوان یکی از خانواده‌هایی که در سی و نه سال گذشته شش نفر از نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌ام (خواهر، چهار برادر و همسر خواهرم) را برای مبارزه با بی‌عدالتی از دست داده‌ام و خودم نیز برای مبارزات دادخواهانه، هم‌اکنون با یازده سال و نیم حکم زندان روبرو هستم، از طراحان این ایده می‌پرسم؛ برنامه تان برای تحقق چنین طرحی چیست و چگونه می‌خواهید این طرح را به پیش ببرید و عملی سازید؟

این حق مسلم من و تمامی آن‌هایی است که در طی این سال‌ها علیه بیدادگری حکومت مبارزه کرده و به اشکال مختلف از این حکومت و مدافعان آن آسیب دیده و گزیده شده‌ایم، ما دیگر نمی‌خواهیم و اجازه نمی‌دهیم همان بلایی که در سی و نه سال پیش بر سرمان آوردند و با رفراندوم سر بسته آری یا نه، ما را در گردابی عمیق اسیر کردند، دوباره تکرار شود.

بی تردید این طرح مدافعانی هم خواهد داشت، از میان آن‌هایی که این حکومت را نمی‌خواهند، ولی پایداری و شاید توان پیگیری مبارزه سخت و مستمر و مستقل از وابستگان به قدرت‌ها را به دلایل مختلف ندارند و اغلب برای خلاصی از وضعیت موجود، به اجبار حکومت به انتخاب بین بد و بدتر تن داده‌اند، ولی دیگر صبرشان لبریز شده و به دنبال یافتن راهی آسان و سریع برای گذر از این حکومت هستند و هم چنین در میان کسانی که خواهان بازگشت به سلطنت بوده و هستند و به کمک کشورهای غربی برای تغییر وضعیت موجود دل بسته اند.

خیزش مردمی دی ماه ۹۶، نقطه عطفی در تغییر روند مسیر جنبش ها در ایران بود و نشان داد که مردم بی کم و کاست خواهان تغییر جدی وضعیت موجود هستند و این پیروزی بزرگی برای مردم ایران بود. در همین جا با افتخار می‌خواهم به تمامی آن‌هایی که با خواست آزادی، برابری و رفع بی عدالتی به خیابان آمدند و با هرگونه تبعیض، تحقیر، نژادپرستی و اشکال مختلف استبداد مرزبندی دارند و باعث تولد این جنبش مردمی شدند و جان شیرین شان را در این راه دادند یا بازداشت و شکنجه شدند، درود بفرستم که حرکتی بسیار شجاعانه و کارستان کردند و تن حکومت را به لرزه انداختند. مردمی که از حرکت‌های اصلاح طلبانه گذر کردند و شعار اصلی شان شد « اصلاح طلب، اصول گرا، دیگه تمومه ماجرا» و زنانی که با جسارت بی‌نظیری علیه حجاب اجباری قد علم کردند. این حرکت‌ها نشان داد که مردم عزم شان را جزم کرده‌اند که از پایین و در همبستگی با تمام جنبش های مردمی، برای تغییر وضعیت موجود قدم بردارند.

به نظر من، تدوین کنندگان بیانیه رفراندوم، آگاهانه یا ناآگاهانه، می‌خواهند مسیر حرکت پیش رونده مردم را کنترل کنند و با دنده به عقب، همان مسیری را تبلیغ کنند که در طی سال‌ها آزموده ایم، منتها با شعاری فریبنده تر. آن‌ها می‌خواهند که پدر را با روش آشتی جویانه، از تخت سلطنت به زیر کشند.

من می‌پرسم چگونه می‌توان با وجود یک حکومت تمامیت خواه که دیکتاتوری بر تمامی عرصه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی آن حاکم است و سیاست خشونت و سرکوب و ایجاد رعب و وحشت و روش قهرآمیز جزو ذاتی وجود آن است و در نتیجه ما از حقوق اجتماعی خود شامل: آزادی اندیشه و بیان و قلم، برابری حقوق زنان با مردان، حقوق اقلیت ها، حق انتخاب مذهب، حق پوشش و کنترل بر بدن، و در ساده‌ترین شکل مدنی آن؛ حق انتخابات آزاد، حق پرسش گری از حکومت و از حق اعتراض، اعتصاب، تشکل و تجمع نیز محروم شده‌ایم، می‌توان به روش مسالمت آمیز خواهان تغییرش شد و چگونه امکان دارد این حکومت بپذیرد که رفراندومی با نظارت سازمان ملل در کشور انجام شود؟ این ایده بیشتر به یک بازی مسخره با مردم شبیه است و البته بسیار تلخ، زیرا مدافعانی را هم با خود همراه خواهد کرد.

من می‌پرسم چگونه می‌توان با حکومتی که سی و نه سال بر خوان سفره مردم نشسته و بلعیده است و روز به روز فاسدتر و فربه تر شده و با جود این همه منابع، هنوز نمی‌تواند یا نمی‌خواهد ساده‌ترین مشکلات اقتصادی و اجتماعی و بحران های زیست محیطی مردم را حل کند که نفس کشیدن عادی نیز در شهر دشوار شده است و روز به روز بحران های ساختاری عمیق‌تر و عمیق‌تر می شود، می‌توان با روش مسالمت آمیز جلو رفت. و از همه مهم‌تر حکومتی که هیچ گاه شرمنده مردم نشده است و نه تنها از مردم پوزش نمی خواهد، هم چنان با وحشیانه ترین روش‌های خشونت آمیز مردم را به سلابه می کشد، می‌توان با زبان آشتی و مسالمت صحبت کرد. درست در «همین لحظه»، چندین نفر از زنان و مردان شجاع ما زیر تیغ اعدام اند یا برای ساده‌ترین خواسته خود مجبور به اعتصاب غذای خشک شده‌اند و در خطر مرگ قرار دارند و بسیاری در زندان های مختلف رسمی و غیر رسمی، زیر شکنجه های قرون وسطایی جان می‌دهند.

چگونه می‌توان با دولتی هم صدا شد که هنوز پاسخی به چرایی و چگونگی کشته شدن جوان‌های ما در دی ماه ۹۶ نداده است و نمی‌دانیم چرا و چگونه چندین نفر از زندانیان در زندان، با «خودکشی» کشته شده‌اند و این جنایت ها ادامه دارد؟ چگونه می‌توان با حکومتی که تا بن دندان مسلح است و هر چه دلش می‌خواهد بر سر مردم می‌آورد، از راه مسالمت آمیز و آشتی ملی حرف از تغییر زد؟!

اشتباه برداشت نشود، من از مبارزه مسلحانه حرف نمی زنم، حرف من این است که این طرح ها مانند روش‌های اصلاح طلبانه نگاه به بالا دارد و جلوی پویایی و نقش آفرینی حرکت‌های مردمی و ایجاد تشکل های مستقل را می گیرد، در حالی که ما نیاز داریم بر شانه های خودمان تکیه کنیم و تشکل های مستقل و قدرتمند خود را تشکیل دهیم و مطالبات مان را تعریف و ساختارمند کنیم و جنبش هایی مستقل و پیگیر و پویا داشته باشیم. در این صورت است که تغییر می‌تواند پایه‌های قدرتمندی داشته باشد و بر مبنای خواست ها و مطالبات واقعی مردمی جریان یابد، نه تغییر از بالا و در یک رأی گیری بی‌محتوا.

آقای نوری زاد یکی از امضا کنندگان این بیانیه می‌فرمایند «خیلی فاصله است با روزی که مردم نهراسند و به خیابان بیایند و خواستار رفراندوم بشوند». گویی امر به ایشان مشتبه شده که خیلی شجاع هستند و فراموش کرده‌اند که سی و یک سال در کنار حکومت و رو در روی مردم بوده‌اند. من مانده‌ام ایشان با چه رویی می‌توانند از نهراسیدن مردمی صحبت کنند که جمهوری اسلامی زندگی‌شان را فلج و نابود کرده است. مردمی که در این جهنم سوزان تلاش کرده‌اند زندگی خودشان و خانواده‌ را سرپا و سالم نگاه دارند. ایشان چگونه می‌توانند از نهراسیدن مردمی بگویند که در زمان همراهی ایشان با حکومت، هزاران نفر از بهترین عزیزان شان در طی این سال‌ها کشته و زندانی و شکنجه شده‌اند و این بی عدالتی ها و تبعیض ها و تحقیرها بدون توقف در موردشان ادامه داشته است. آن هم در شرایطی که برای ساده‌ترین اعتراض مورد سرکوب و خشونت بی حد و حصر حکومت قرار می گیریم. پس این همه زندانی سیاسی که یا در زندان ها و زیر انواع شکنجه و بیماری و خودکشی و اعتصاب غذا، با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنند را نمی بینند یا معترضانی که یا با وثیقه های سنگین در بیرون از زندان محبوس اند یا از کار اخراج شده‌ یا راهی تبعید شده‌اند! چگونه ایشان می‌توانند این همه اعتراض و اعتصاب های کارگری و معلمان و پرستاران که برای ساده‌ترین خواسته صنفی خود مورد بازداشت و اخراج و تهدید و تحقیر مدوام بوده آند را نادیده بگیرند؟ یا سال‌ها ایستادگی خانواده‌ها برای دادخواهی یا اعتراض زنان و دختران به تبعیض و نابرابری و تحقیر مداوم در زندگی اجتماعی و خصوصی که شجاعانه ایستاده‌اند، یا اعتراض های دانشجویی و ستاره دار شدن و اخراج آن‌ها از دانشگاه، یا اعتراض نویسندگان و روزنامه نگاران و شاعران و هنرمندان و غیره و غیره.

مبارزات جسورانه معترضان به استبداد و نابرابری و بی‌عدالتی از همان روزهای به قدرت رسیدن دیکتاتوری اسلامی آغاز شد و هزاران نفر جان شان را بر سر آن داده اند، زمانی که شما در کنار آقای خامنه ای و سرداران شان گل می‌گفتید و گل می شنیدید.

البته ایشان حق دارند، زیرا تازه به دوران رسیده‌اند و باید برای پوشش اشتباه های خود قدم‌های پر سر و صداتری برداند تا بتوانند جبران مافات کنند، ولی آقای نوری زاد، اگر واقعاً به سمت مردم آمده‌اید، لطفاً نهراسید و به پرسش های من که در چند سال پیش در یکی از مراسم خانواده‌های دادخواه در حضور جمع از شما پرسیدم و قانع نشدم را دقیق‌تر پاسخ دهید.

آن زمان از شما به عنوان کسی که به قول خودتان قبل از سال ۸۸ با حکومت بوده‌اید و جنبش سال ۸۸ چشمان شما را باز کرد پرسیدم:

پرسش یکم: شما قبل از سال ۸۸ متوجه این جنایت ها نمی شدید؟
پاسخ شما: آن موقع من شبیه آدم‌هایی بودم که همین الان در کنار آقای خامنه ای هستند، سرداران، پاسداران، جهادگران، بسیجی ها. ما در یک خانواده ده، بیست، سی، چهل میلیونی بودیم که اخبار و تحلیل‌های خاص وارد این خانواده می‌شد و به این خانواده گفته می‌شد که آن‌ها منافقند، براندازند، آمده‌اند اسلام را بربچینند، ما این‌جوری بودیم:
۱- جهالت با تمام شکل و شمایل اش،
۲- ترس با تمام شکل و شمایل اش، ما می‌دانستیم این‌ها چگونه می روبند،
۳- طمع به حقوق ماهانه و سود و منفعت،
۴- امید به اینکه آینده شاید بهتر شود.

پرسش دوم: من باور نمی‌کنم که این‌ افراد متوجه این جنایت ها نمی‌شوند. شما آدم آگاهی هستید و با یک بسجی ساده متفاوتید.من بعید می‌دانم که آن زمان شما از اعدام های دهه شصت باخبر نبودید، چرا زندانیان مجاهد را که حکم داشتند در زندان ها کشتند؟ چرا زندانیان چپ را کشتند؟ من آن بخش‌های مربوط به ترس، حقوق ماهانه و حتی امید به آینده برایم قابل درک است، ولی شما که ادعا می‌کنید انسانیت برای تان مهم بوده است، چرا اخبار را ازاطرافیان آقای خامنه ای، آقای خمینی می شنیدید، اخبار واقعی در میان مردم بود. چرا به میان مردم نرفتید؟ چرا ده بیست سال پیش به یکی از این خانواده‌ها سر نزدید، ببینید چرا عزیزشان اعدام شده است؟

پاسخ شما: من یک چیزی را صادقانه به شما بگویم، اگر ماجرای ۸۸ پیش نمی‌آید، من شاید هنوز آن طرف بودم.

آقای نوری زاد اگر قبلاً در زمان دوستی تان با حکومت از اعدام ها بی اطلاع بوده اید!؟ حتماً پس از سال ۸۸ و پرسش های امثال من و دیگر خانواده‌ها، کند و کاوی در مورد چرایی و چگونگی اعدام های دهه شصت از دوستان نزدیک تان به حکومت کرده‌اید و حالا از شما می‌خواهم که نهراسید و به سه پرسش زیر نیز شفاف و دقیق پاسخ دهید:
۱- چرا و چگونه زندانیان سیاسی که حکم زندان داشتند را در سال ۶۷، در دادگاه های چند دقیقه‌ای و پنهان از چشم خانواده و اطلاع زندانیان، گروهی اعدام کردند؟
۲- چه گروه‌هایی از حکومت یا نزدیکان به حاکمیت، با این اعدام ها موافق بودند یا آن را به حق می‌دانستند و چرا؟
۳- نحوه اعدام و خاک سپاری زندانیان سیاسی اعدام شده در دهه شصت و به ویژه سال ۶۷ در تهران و شهرستان‌ها چگونه بوده است؟

در پایان، از امضا کنندگان این بیانیه به جد می خواهم، اگر قصدشان گمراه کردن مردم و لگام زدن به اسب سرکش اعتراض های مستقل و مردمی نیست، ضرورت دارد که نهراسند و برنامه راه بدهند. در غیر اینصورت، فقط شعاری توخالی داده‌اند که بارها و به شکل‌های مختلف شنیده‌ایم و در این شرایط حساس و سرنوشت ساز، مسوولیت سنگینی بر عهده شان قرار خواهد گرفت و باید پاسخ‌گوی آن باشند.

سربلند و پایدار باشیم
منصوره بهکیش
۲۶ بهمن ۱۳۹۶/ ۱۵ فوریه ۲۰۱۸

جنبش جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک ایران – میزگرد سیاسی و بحث آزاد

فراخوان:
جنبش جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک ایران

میزگرد سیاسی و بحث آزاد

یک‌شنبه ۱۸ فوریه ۲۰۱۸ ـ از ساعت۲۰:۰۰ تا ۲۳:۰۰
درتالارمجازی پالتالک

موضوع:
خیزش و اعتراضات اخیر در ایران و نقش اپوزیسیون

- آغازگران بحث -
ملیحه فرهنگ – سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران
کاوه آهنگری – حزب دمکرات کردستان ایران
مهران مصطفوی – همبستگی ملی جمهوری خواهان ایران
احسان دهکردی – شورای موقت سوسیالیست های چپ ایران

گرداننده: سوسن بنیانی

آدرس تالار مجازی
Paltalk
1- Asia and pacific
2- Iran
3-Jonbesh Jomhouri Khahan Democrat va Laic Iran

شورای هماهنگی جنبش جمهوری‌خواهان دموکرات و لائیک ایران