تاملی بر سياست ائتلافی سازمان

مقدمه :

تحولاتی که در منطقه بوقوع پيوسته و هم چنان نيز ادامه دارد در نوع خود تا به امروز بی سابقه بوده است. حضور نظامی و استقرار زرادخانه هايي چنين عظيم و مرگبار از سوی سرمايه بين المللی و در راس آن ، سرمايه و سياست های کنسرن های نظامی و نفتی امپرياليستی ، چهره واقعی و هاری از نظام سرمايه داری را به جهانيان نشان داده است. چهره ای بدور از مناسبات ديپلماتيک مرسوم و ميثاق های بين المللی تاکنونی ، به دور از هرگونه تعارف ديپلماتيک ، کل منطقه را در اشغال نظامی نيروهای آمريکايي ، انگليسی و متحدينشان درآورده است..

نظم نوين جهانی ای که در يک دهه پيش از سوی « بوش » اعلام شده بود امروز جامه عمل پوشيده است و به رهبری امپرياليسم آمريکا در حال به اجرادرآمدن قطعی است. امپرياليست ها آزمون های متفاوتی را دراين راستا در کشورهای مختلف با توجه به توازن نيروها و موقعيت ژئوپلتيکی آن مناطق پيش برده اند. اما اين بارآزمون جنگ اول خليج و نتايج آن ظاهرا در دستور کار آمريکا نيست و تغييرات معينی در استراتژی پنتاگون و سرمايه بين المللی برای منطقه  بوجود آمده است.

آيا حضور صدها هزار نيروی مسلح با ميلياردها دلار ابزار جنگی پيشرفته ، ده ها ناوگان نظامی دريايي و صدها فروند هواپيمای جنگی در منطقه خليج فارس ، صرفا برای پاکسازی عراق از وجود صدام حسين بوده و يا اين که نابودی صدام اولين اقدام از برنامه درازمدت تری است که پنتاگون را به چنين سرمايه گذاری عظيمی در منطقه تشويق نموده است؟

ساده ترين پاسخ به اين سئوال اين است که : « اين قصه سر دراز دارد ! » بعد از عراق و درگام بعدی ، عمليات و حضور نيروی نظامی آمريکا و متحدينش متوجه ايران ، سوريه و عربستان سعودی خواهد شد. چرا که تصفيه حساب های باقی مانده با اين رژيم ها بايد به سرانجام قطعی برسد. شايد مثال « يا زنگی زنگ ، يارومی روم ! » دقيق نباشد اما تصفيه حساب به شيوه آمريکايي های سال 2003 مطمئنا در دستور کار قرار دارد.

سئوال بعدی آن است که چرا آمريکا می خواهد برای مثال رژيم جمهوری اسلامی را قلقلک دهد و آوردن رژيم ديگری را در ايران در نقشه های خود قرار داده است ؟ مگر رژيم کنونی در خدمت حفظ منافع سرمايه بين المللی تا به امروز چه کوتاهی هايي کرده است ؟ و يا اين که مگر در استراتژی آمريکا در مورد حکومت های اسلامی در منطقه تغييری ايجاد شده است؟

در يک قاعده کلی بايد يادآورشد که شکل حکومت های حافظ منافع امپرياليسم هرگز تعيين کننده استراتژی سرمايه بين المللی نبوده است. اما به نظر می رسد که حکومت های مذهبی از نوع جمهوری اسلامی و طالبان که نوار سبز معروف را تشکيل داده بودند و در دوره جنگ سرد از سوی امپرياليست ها برای فشار به شوروی سابق حمايت کامل می شدند ، امروز تاريخ مصرفشان تمام شده است و از تک و تای قبلی شان بايد فاصله بگيرند. اين ارزيابی به اين معنی نيست که آمريکا باشکل مذهبی حکومتی صددرصد مخالف است ولی مسئله ای که در شرايط کنونی بايد درنظر گرفته شود  اين است که شکستن هر اتوريته ای در دستور کار قرار گرفته است. چه اين اتوريته ارتجاعی باشد و چه اتوريته ای انقلابی و دموکراتيک. و با همين منطق نيز می توان گفت که شاخ جمهوری اسلامی بايد شکسته شود.

پوشالی بودن ديکتاتوری های منطقه از جمله فاکتورهايي است که در تغييروتحولات آتی منطقه نقش دارد. اين ديکتاتوری ها که از کمترين پشتوانه مردمی برخوردارند در مقابل هر سمبه پرزوری ، آن چنان درهم می شکنند ، سوت شده و به هوا می روند که خود شرايط آماده تری را برای هر تغيير بوجود می آورند. نمونه سلطنت پهلوی در ايران و صدام حسين در عراق شواهد روشنی از توخالی بودن چنين سيستم های انگلی است . در مورد جمهوری اسلامی نيز داستان همين است. حاکميت مذهبی فاشيستی جمهوری اسلامی که 23 سال خون مردم را در شيشه کرده است تنها به خاطر برکت نبود يک آلترناتيو مردمی است که به حيات ننگين خود ادامه داده است. و امروز که يک عامل خارجی در منطقه مستقر شده است اين رژيم با تمامی نازوعشوه های ضدامپرياليستی و بويژه آمريکايي اش آن چنان به روغن سوزی افتاده است که سردمداران اصلی آن از هر گرايش و جناحی که آن کليت ننگين را ساخته اند و ادامه کاريش را به زور چماق و سرکوب تا به امروز تضمين نموده اند به تته پته افتاده اند. نگاهی به موضع گيری های آنها در هفته های گذشته نسبت به رابطه با شيطان بزرگ ! خود مويد اين است که برای حفظ رژيم از هرگونه معامله و پشتک واروزدنی استقبال می کنند.

در اين مجموعه پارامتر مردم قرار دارد. اکثريت مطلق مردم ثابت کرده اند که نه تنها از نظام اسلامی دفاع نمی کنند بلکه در آرزوی سرنگونی اش هستند و قدرت بسيج تبليغاتی رژيم آن قدر ضعيف شده است که در بهترين حالت با صفوف نماز جمعه ای اش نمی تواند حتی 10 هزار نفر را هم به خيابان بکشاند. طرف ديگر دعوا آمريکا و متحدينش نيز می دانند که مردم مخالف حضور آن ها در کشور می باشند و با هرگونه مداخله گری نظامی در ايران مخالفند و شروع احتمالی جنگی مثل عراق در ايران ، امپرياليست ها را از موقعيتی که امروز در ايران دارند ضعيف تر خواهد کرد و کانون بحران جديد نه افغانستان خواهد بود و نه عراق.

در چنين شرايط حساسی است که نه ! به جمهوری اسلامی و نه ! به امريکا و متحدينش ، جبهه سومی را می طلبد که بيانگر خواست ها و مطالبات سرکوب شده توده ها و خواهان استقرار آزادی و دموکراسی در کشور باشد. جبهه ای فارغ از هرگونه مشی قيم مابانه نسبت به توده ها ، جبهه ای که با ضدانقلاب مغلوب و غالب مرزبندی قاطع داشته باشد. چنين جبهه ای می تواند خيلی سريع پايگاه اجتماعی معينی پيداکرده و هدايت گر روندهای آتی باشد. اين جبهه به دليل مضمون برنامه ای اش دربرگيرنده بخش های وسيعی از نمايندگان جنبش های اجتماعی و سياسی کشور بوده و تشکيل آن می تواند اميدها را سازمان دهد. جبهه ای انقلابی و دموکراتيک.

هيچ نسخه آزادی خواهانه ای را امپرياليست ها برای مردم به ارمغان نخواهند آورد. اين توده ها هستند که بايد خود ابتکار عمل را به دست بگيرند. بويژه در شرايطی که روند فروپاشی جمهوری اسلامی به پايانه خود نزديک می گردد.

همان گونه که درباره سقوط ديکتاتوری صدام و تحولات جاری در عراق ما از تصميم در مورد آينده عراق توسط مردم اين کشور دفاع می کنيم در رابطه با کشور خود نيز بايد چنين خواستی را ترويج نماييم. مبارزه برای پايين کشيدن رژيم جمهوری اسلامی و استقرار آزادی و دموکراسی در ايران نعمتی نيست که خود به خود و يا توسط نيروهای خارجی فراهم شود. بايد مبارزه را حول يک برنامه فراگير و دموکراتيک با اشکال سازمانی جبهه ای به پيش برد.

سياست ائتلافی

با توجه به مقدمه بالا و شرايط بسيار حساس ميهنمان ، عنوان داشته ام که تنها بازی گر اصلی در اين ميانه بايد اراده آگاهانه و سازمانيابی توده ها باشد. نيرويي که برای وصول به مطالبات و خواسته های سرکوب شده اش ، برای رسيدن به آزادی و دموکراسی ، ابتکار عمل را خود بتواند به دست بگيرد و در همين رابطه نيز جبهه سومی را طرح کرده ام که هويتش انعکاس دهنده و سازمانگر تمايلات و خواست های اکثريت مردم ايران باشد. طيفی از نيروهای گسترده اجتماعی و سياسی که با اين باورها مبارزه کرده و می کند. هويت ما نيز جز اين نيست و سياست ائتلافی مان نيز بايد در راستای تقويت و ايجاد چنين روندی باشد. ائتلافی دموکراتيک و انقلابی با برنامه ای مشخص و با مرزبندی قاطع با ضدانقلاب غالب و مغلوب و هرگونه حواشی آن ها.

مشخصات برنامه ای حداقل اين ائتلاف می تواند براساس همان 8 ماده ای باشد که در پلاتفرم « کميته اتحادعمل برای دموکراسی » آمده است. مضمون اصلی اين پلاتفرم راه تحولی دموکراتيک را در جامعه ما هموار خواهد نمود. هر چه برنامه مورد توافق دربرگيرنده خواست ها و مطالبات آزادی خواهانه و عدالت طلبانه توده ها باشد مطمئنا در جامعه ريشه دارتر خواهد بود و نيروی اجتماعی وسيعی را در کنار و برای اين برنامه می تواند سازمان دهد و هرچه اين برنامه کمرنگ تر شود به نيروی بازسازی سرمايه اين فرصت داده خواهد شد که ضدانقلاب ديگری را به جنبش های اجتماعی ميهنمان تحميل نمايد.

سازمان ما بايد هم چنان مبتکر و موتور پيشبرد چنين سياست ائتلافی ای در ميان ديگر نيروهای سياسی و جامعه باشد و اين سياست را با صدای بلند اعلام دارد و در پاسخ به ملزومات آن نيروی خود را در درجه اول متحد کند. با مردم بايد با صراحت سخن گفت. بيش از آن که در پشت ميز مذاکره با اين نيرو يا آن نيرو برای توافق برسر اين ماده و يا آن ماده وبا ديپلماسی مخفی بنشينيم بايد اين آموزش را ترويج نمود که با صراحت کامل و بدون هيچ گونه جمله پردازی های طويل و نافهم ، حرف آخر زده شود. تا حرف آخر زده نشود اين چرخه هم چنان در دور باطل خود خواهد چرخيد.

نبض سياست ائتلافی اصولی مانند هر سياست ديگر نبايد صرفا با زمان زده شود و نبايد يک مقطع زمانی عامل تعيين کننده استراتژی گردد. آلوده شدن به پراگماتيسم سياسی نتيجه نيکی به ارمغان نخواهد آورد. هنر سياست داشتن ، بی هنری همه با هم و از سر ناچاری ! نيست. بايد بدانيم که اين همه از اجزايي تشکيل می گردد که هر يک برای خود معنا و جايگاه طبقاتی مشخصی دارند.

جمهوری اسلامی برود ، جايش سگ بيايد ! سياست نيست ، بی سياستی است.

روند فروپاشی جمهوری اسلامی سال هاست که آغاز شده و دارد قطعيت می يابد. اين ناجمهوری به آخر خط حيات ننگينش نزديک شده است. از اين سيستم مافيايي مذهبی _ فاشيستی ، عناصری به نسبت های مختلف ريزش کرده اند و داستان را زودتر از هم رايان و هم منشان خود دريافته اند. هستند نيروهايي که نقش محلل را در اين ازدواج ناميمون وظيفه خود انگاشته اند. وصلتی ميان اين اوار و اپوزيسيون و مردم. زهری که اينان می پاشند پادزهرش پاسخ قطعی نه ! به اين بازسازی دوباره بی اعتمادی در ميان توده هاست. بايد با صراحت اعلام داشت که اساس تحقق مطالبات جنبش های اجتماعی است. اساس آزادی و دموکراسی در ايران است. اساس تشکل يابی جنبش توده ای حول يک برنامه دموکراتيک و راديکال است. اساس گذشتن از لاشه متعفن جمهوری اسلامی است. و اگر اين معيارها برای حرکت درست است بگذار من نوعی با تو همراه نباشم. بگذار تو نوعی با جنبش توده ای همراه نگردی. مهم اين است که مردم بدانند که برای چه بايد متحد شوند. چسبيدن به هر آوار پوسيده و امتحان پس داده ای که در حال ريزش و دست و پازدن است بدون شک ياری دهنده اش را نيز با خود به گور خواهد برد.

بايد اعتمادها را بازسازی کرد. بايد اميدها را باور نماييم. بايد با مطالبات کارگران و زحمتکشان ، خلق ها و تمامی نيروهای اجتماعی ميهنمان درآمطخته و چشم انداز روشنی را ترسيم نمايطم. با اعتماد به نفس و جسارت بايد به جنگ شکست برويم. شکستی که در چند جبهه خورده ايم و تاوانش را بسيار بسيار سنگين پرداخته ايم و هموز هم از وحشت آن به واقع درنيامده ايم. بايد روزی آن را به پايان برسانيم.

آلترناتيوی که می بايد برای آن مبارزه را متحد و متشکل کرد با تکيه بر خودحکومتی مردم و بر پايه هر ايرانی يک رای بوده ، آزادی های بی قيدوشرط را قانونيت داده و با زبان دموکراسی سخن گويد. مطالبات و خواسته های نيروهای اجتماعی را پاسخ داده و بر حق تعيين سرنوشت خلق ها ايستادگی نموده و بر منافع ملی کشور متکی باشد. چنين آلترناتيوی مطئمنا همه با هم را در برنخواهد گرفت اما نيروی اجتماعی اکثريت جامعه را با خود خواهد داشت.

اين ائتلاف خود را با برنامه اش توضيح می دهد. شايد بسياری از نيروهای لائيک ، سکولار و چپ نتوانند خود را در اين ائتلاف تعريف نمايند و به همين دليل هم هست که نمی توان آشی پخت که همه را با همه خواست های طبقاتی و منشی شان را دربر بگيرد و اساسا چنين وظيفه ای هم بر دوش نداريم که در ظرفی وارد شويم که بيرون آمدن از آن  حديثی مفصل گردد. مفصل تر از اصل داستان. منطق مبارزه طبقاتی به ما آموخته است که گام های سنجيده برداشتن درست تر از گام های بلند و بی پشتوانه برداشتن است. منزه طلب نيستيم اما نيرويي هستيم در حد خود با تجربه و دانش سياسی. ناريخ را هنوز فراموش نکرده اين و تاريخ نيز ما را فراموش نکرده است.