|
اتحاد کار شماره ۱۳۲ / آبان ۱۳۸۴ |
|
متن سخنان و شعر آقاي رضا مقصدي:
" جهان، پير است و بي بنياد، از اين فرهاد کش، فرياد" حافظ سيماي صميمي فرهاد، اينک پيش روي من است. هواي مه آلود، حياط کوچک زندان قصر را در سال 53 غمگين تر کرده است. " با قامتي به بلندي فرياد" ، مسافت حياط را به تنهائي طي مي کند. گامي چند، از او فاصله دارم. شانه به شانه اش که قرار مي گيرم نخستين کلمه اش به گوشم مي رسد: مخلصيم. چشمانش مهربانتر از آن است که همراهش نباشم. يک- دو گامي را با هم طي مي کنيم. ناگاه با لبخندي که چهره اش را صميمي تر مي کند سطري از شعرم را مي خواند: " کدام دست ترا بست " ؟ اين يادآوري، سخت به دلم مي نشيند. با نگاهي به زيبايي چشمها و بالاي بلندش سطر بعدي را من مي خوانم: " مگر نمي دانست که چشمهاي تو سرسبزي بهاران است" ؟ نامش را مي پرسم با خود مي گويم: عاطفه ي زلالش را بايد در يک جاي جانم بنشانم. و نشاندم. شاملو در باره يکي از دوستان مشترک مهربان از دست رفته مي گفت: انسانهايي از اين دست، نمي ميرند با ما هستند فقط گاهي – ناگهان- از ميان ما گم مي شوند. راست مي گفت. همين چند روز پيش بود سر چهارراهي که فرهاد را به دفتر کارش مي برد، سينه به سينه ي هم ايستاديم. با اورکتي که به سبزي مي زد و موهاي پر پشت پراکنده، پيشاني زلال شبنم زده و چشمهايي که زودتر از او سخن مي گفت. مسافتي کوتاه را شانه به شانه هم پيموديم. از حالش پرسيدم. همان کلمه هميشگي را برزبان آورد:" مخلصيم ". و باز خنده اي شيرين، چهره نجيبش را فرا گرفت. در چهار راه بعدي از هم جدا شديم. برگشتم. بالاي بلندش را ديدم که شانه به شانه غروب مي رفت. با خود گفتم: " کدام باد ترا برد" ؟
رضا مقصدي به عزيزِ خاطره انگيز فرشيد (فرهاد) شريعت
در روزگارِ خار ، گلي پروريد و رفت
آواز را براي تو ميخواند وقتي که در گلوي تو ديوارها نشست. پرواز را براي تو ميخواست وقتي پرندگانِ صميمي در پشتِ خاطراتِ مهآلود، گم شدند.
رو، سوي روشناييِ يکدست، ميشتافت آنجا که شب، قصيدهي تاريکِ درد بود. در پاي خاکهاي تَرَک خورده دستي به روي ساقهي افسرده ميکشيد تا نسلِ آب و آينه و آهِ تازه را مهمانِ شادمانِ درختانِ تَر، کنَد. با ما – به واي واي – سرودي سياه خواند وقتي کليدِ خانهي ما در شبي بلند با کوچه هاي خاطره، گم گشت.
پاييز را زشاخه فرو ميريخت آنجا که لحظه هاي شکوفندهي درخت تصويري از زلالي اين جانِ سبز بود.
سر را به روي شانهي خورشيد ميگذاشت تا از ميانِ زمزمهي نور بگذرد انگور را به خاطرِ انگور مي ستود وقتي پياله ، دورِ دگر داشت.
اينک شکسته در پي او راه ميرويم با گامهاي خستهي تابوت. يک شاخه گل، نثارِ دلش باد و عشق او کاينگونه بي بهار در روزگارِ خار ، گلي پروريد و رفت .
چندان نماند تا که ببيند ترانهاش در سرزمينِ باد، چه سروي به جا نهاد. در يک شبي که راه به دنبالِ ماه بود خاموش و رنجبار چون سايه سار، از سرِ ما پا کشيد و رفت.
|