|
اتحاد کار شماره ۱۳۲ / آبان ۱۳۸۴ |
![]() |
|
براي فرهاد ( فرشيد شريعت ) ستاره اي که همه، فرياد بود و بسان فواره و باران( زيستن ، مردن ، شدن ) زمين را برکت باروري بخشيد .
انديشه و آرمان را ميرائي نيست، زنده است و زندگان را مي زايد .جهان پير است و بي بنياداز اين فرهاد کش ، فرياد ، فرياد
جمشيد مهر
در اساطير آمده است ، پرومته از ايزدان بارگاه خدايان بود . او ايزدي بود راد و فرهيخته . آنگاه که رنج و شوربختي آدميان را در تيرگي و سرما ديد . تاب نياورد . بر آن شد که آتش را از کوره خداي خدايان بربايد و به انسان هديه کند . پس آنگاه با ني هائي چند شراره هاي سوزان آتش را ربود و آن را پيشکش آدميان ساخت . از آن پس بود که انسان در پرتو و فروغ آتش از تيرگي و در تابش آن از سرما رهائي يافت . آنگاه بر ساختن جهاني زيباتروايمن دست يازيد . فرهاد انسان ها را اين گونه مي فهميد و اين گونه مي خواست . براي توانائي هاي انسان به جز جبر تاريخ و محدوديت هاي فردي هيچ حد و مرزي قائل نبود . در وجود هر انساني پرومته ائي بالقوه مي ديد. نگارنده بر اين نيست که بگويد فرهاد منزه و مقدس و يا از هر عيب و يا نقص و ضعفي مبراست . چرا که اوانسان بود . انساني آرمان گرا(گرجه در دنياي امروزتلاش مي شود تا آرمان گرائي مضحک به نظر درآيد. و به سخره گرفته مي شود .) . پيشتر مغضوب آسمان و خدايان . اوهم ، از ميوه باغ عدن خورده بود و رانده شده . اما آرمان روشنفکر لزوما و ضروتا آرماني انساني است ، يعني مقوله اي که « ايثار کامل » طلب مي کند فرهاد چنين بود . چنين گفت ، نوشت و زيست . و به قول حافظ از آن به دير مغانم عزيز مي دارند که آتشي که نميرد هميشه در دل ماست گروهي بر اين باورند که در يک نظر گاه کلي و تساهلي برخورد انسان ها به رنج و شوربختي که او را در ميان گرفته سه گونه است . نخست انسان هائي که در برابر اين رنج و تيره روزي پذيراي آن اند و زندگي خود را لا يتغير ، مقدر و محتوم مي دانند و تسليم اند. شايد بتوان آنان را انسان هاي حزن انگيزنا ميد . گروه ديگر آنان که محتوم بودن تقدير و رنج را نمي پذيرند . با رنج مي ستيزند . ولياز منظراينان پنداري که اين رنج اتفاقي است و يا در اثر اتفاقي ، حادث شده و مي توانسته وجود نداشته باشد . اين گروه از آدميان در عالم تجريد و انتزاعي خود مي خواهند واقعيت هارا تغير دهند و آن را با ذهن خود تطبيق دهند . آرمان گرا هستند ولي گونه اي انتزاعي. در مقابل اين هر دو اما « انسان تراژيک » ، انساني که اگر چه رنج را تقدير خود مي انگارد. اما در برابر آن به تسليم و انفعال تن نمي دهد. « تراژدي در يک کلام ، تصوير کاملا متوازني است از انساني که براي رسيدن به شادي در نبرد است . علت اين که براي تراژدي ها والاترين حرمت را قائليم آن است که ما را به واقعي ترين شکل ممکن تصوير مي کند . تراژدي کامل ترين وسيله ائي است که به کمک آن مي توانيم نشان دهيم ، که هستيم ، چه بايد باشيم ، يا بکوشيم که باشيم . آرتور ميلر » بر خلاف نظر آنان که تراژدي را فقط به معناي غم و اندوه مي انگارند . « تراژدي روشنگري مي کند و در اين روشنگري ، انگشت شهادت خويش را به سوي دشمن آزادي بشر نشانه مي رود. آرتور ميلر ». انسان تراژيک شکوفائي توانائي هاي خود را و غلبه بر رنج را در گذر از درون رنج مي داند . رنج همزاد اوست . « تفاوت اساسي و قطعي تراژدي و حزن در اين است که تراژدي نه تنها غم ، همدردي ، همسان پنداري و حتي ترس را در ما بر مي انگيزد ، بلکه بر خلاف حزن شناخت يا روشنگري نيز همراه مي آورد . تراژدي پيامد اجباري کلي است که انسان به يافتن جايگاه بحق خويش دارد . آرتور ميلر » فرهاد چنين زيست . او زمين، زندگي ، انسان و همه آنچه را که فاني وهمه آنچه را که انساني بود دوست داشت . حقيقت زندگي تراژيک فرهاد خود بيانگر اين حقيقت است که زندگي او افشاگر وضع و چگونگي زندگي مردمان امروز ايران بود . او فرياد مردمان بود .
در يکي فرياد زيستن - ( پرواز عصياني فواره اي که خلاصيش از خاک نيست و رهائي را تجربه مي کند . ) و شکوه مردن در فواره ي فريادي - ( زمينت ديوانه اسا با خويش مي کشد تا باروري را دستمايه ئي کند ! که شهيدان و عاصيان ياران اند .)
زمين را باران برکت ها شدن – ( مرگ فواره از ابن دست است .) ورنه خاک از تو باتلاقي خواهد شد چون به گونه جوباران حقير مرده باشي فرياد شو تا باران و گرنه مرداران !
|