اتحاد کار شماره  ۱۳۲  / آبان ۱۳۸۴


 

جاي صدايت خاليست فرهاد

امير شرا فت  

 

وقتي خبر را شنيدم، همان حالتي به من دست داد که به همه ما هنگام شنيدن خبر مرگ کسي دست مي دهد؛  تأسفي بي حاصل ، تأثري بي فايده ، اميدي نا متعارف که خبر درست نباشد ، افسردگي مفرط از يقين درستي خبر و خشمي از ناتواني و زبوني در تغيير واقعه. گونه ايي مقاومت کودکانه در برابر پذيرفتن قانون زندگي و طرح پرسشي بي پاسخ که چرا او و چرا اينقدر زود .

اينک ، يکسال پس ا ز رفتن ا و هنوز مقاومت کودکانه ، تأثر بي فايده و خشم ا ز ناتوانيم کم رنگ نشده است. در بي نظمي افکارم تنها يک تسلاي ظريف مرحم خاطراست : افتخار بر ا و که زنده جاويد است.  فساد ناپذير، بي زوال و تا انتهاي بودن من با من .

 

تصويرت بر ديوا ر

گرمي لبخند ت هنوز در چشم خيال ، تنها

جاي صدا يت خاليست فرهاد

 

جاي مهربان دستت هنوز روي شانه سردم

مهرباني چشمانت هنوز مهمان قلبم ، اما

 جاي صدا يت خا ليست فرهاد

 

شگفت همسال من، که تو ديگر جوان مي ماني

و من هر سال دا نه برف بيشتري بر سر ، تنها

جاي صدا يت خاليست فرهاد

 

رفيق رفته من ، صلابت سنگي پيکار

فدايي مردم ، نشانه ايثار

جاي صدا يت خاليست فرهاد

 

رازهايم را ديگر با که بگويم

زخم هايم را با کلام که بشويم

جاي صدا يت خاليست فرهاد

 

اميد ديدا ر بازم نيست

فرصت بازگويي را زم نيست

جاي صدايت خاليست فرهاد

جاي صدايت خاليست .