اتحاد کار شماره  ۱۳۰  / شهريور ۱۳۸۴


به ياد ارجمند يار فراموش ناشدني رشيد حسني بزرگ آبادي

 

روايت پدر از اعدام پسر

 

 

مسعود فتحي

 

رشيد حسني، پسر بزرگ حسني بود. او را از اروميه مي شناختم ولي رابطه نزديکي با او نداشتم. اواسط دهه ۴۰ در خانه اي زندگي ميکردم که يکي از اجاره نشينان آن هم يحيي اميننيا بود و عصر ها گاهي دور هم مينشستيم و گپ ميزديم و بيشتر شعر و .. ميخوانديم و در مورد مسائل مختلف صحبت ميکرديم. يحيي اهل روستاي بزرگ آباد بود و رشيد را شايد از طريق او شناخته بودم، بعدها يحيی به دانشگاه تبريز رفت. يحيی جزو اولين گروه دستگيری های فدائيان در تبريز بود که در اسفند ماه ۱۳۵۰ همراه با ديگر يارانش اعدام شد.

رشيد را در زندان قصر دوباره ديدم. ديسک گردن داشت و انواع اقسام درد‌هاي ديگر از ناراحتي کمر تا زخم معده و .. انساني بسيار جدي و سخت پايبند اصول اعتقادي‌اش بود. او همان جا ماند و من به اوين رفتم. بعد از آزادي از زندان همواره از او خبري داشتم. با انشعاب در سازمان فدائي او جزو سر سخت‌ترين مدافعان خط‌مشي اقليت بود.

در بحبوحه دستگيری‌های سال ۶۰ يکی از خويشانش خبر داد که رشيد دستگير شده است و حسني در نماز جمعه اروميه گفته است که خودش به دست خودش او را تحويل پاسداران داده است.

 اکنون يکي از دوستان، متني را به نقل از خبرگزاري فارس براي عصر نو فرستاده است که در آن ملاحسني، خاطرات خود از اعدام رشيد را شرح داده است. و به اين نتيجه رسيده است که رشيد مستحق مرگ نبوده است.

نه فقط رشيد ، بلکه هزاران مثل رشيد که اکنون در خاک خفته اند، بدون هيچ دليلي و فقط به جرم مخالفت با حکومت اعدام شده اند، مستحق چنين سرنوشتي نبودند. همه آن ها مثل رشيد حسني، فقط در مقابل بازگشت به اعماق تاريخ مقاومت نمودند. بخاطر اعتقاداتشان دستگير و شکنجه و اعدام شدند.

ياد رشيد عزيز و همه جانباختگان راه آزادي و سربلندي اين آب و خاک گرامي باد

 

روايت ملاحسني در كتاب خاطراتش از  اعدام پسرش

 خبرگزاري فارس:

پسر بزرگم رشيد با رژيم شاه سخت مبارزه مي‌كرد. دوران ستم شاهي كه در دانشگاه تهران تحصيل مي‌نمود، يكي دو بار دستگير و زنداني شد. قبل از پيروزي، وقتي به اروميه و روستا مي آمد، در برگزاري هر چه باشكوهتر مراسم نماز جمعه بزرگ‌آباد، تلاش مي‌كرد و در فعاليت‌هاي جنبي آن از قبيل: بيل زني در باغات، شخم زدن، كمك كردن به فقرا و مستمندان مي‌كوشيد. او پس از پيروزي انقلاب، ناگهان به گروه سياسي سازمان فدائيان خلق پيوست و از سران آنها شد، به طوري كه مسئوليت شاخه آذربايجان غربي بر عهده او بود. خيلي با او صحبت كردم تا در راهش تجديد نظر كند، ولي نكرد. در همان زمان انشعابي در ميان اعضاي اين گروه پديد آمد و به دو گروه اقليت و اكثريت منشعب شدند و اقليت‌ها به جمع گروهك‌هاي سياسي محارب پيوستند و جنگ مسلحانه بر ضد حكومت اسلامي آغاز كردند. الان يادم نيست رشيد جز كدام يك از اينها شد، ولي به هر حال من احساس خطر كردم. تصميم گرفتم جلوي فعاليتهاي او را بگيرم. نخست چند بار تذكر و تهديد انجام گرفت ولي فايده‌ نكرد. آن وقت نماينده مجلس و در تهران بودم. يك روز رشيد به تهران آمده بود. جايش را شناسايي كرديم. در كميته انقلاب تهران با آيت‌الله مهدوي‌كني تماس گرفتم و گفتم يك موردي هست، چند نفر مسلح بفرستد. نگفتم پسرم هست. يكي از محافظان خودم به نام آقاي جليل حسني را نيز همراه آنها كردم. او از بچه‌هاي كميته اروميه بود و الان به تجارت مشغول است. گفتم اگر مقاومت يا فرار كرد بزنيد نگذاريد فرار كند و اگر هم تسليم شد، دستگير كنيد و به كميته تحويل بدهيد. آنها رفتند و او را دستگير كردند. رشيد چند روزي در كميته تهران بود. بعد براي بازجويي و محاكمه به تبريز انتقال دادند. او چون محل فعاليت‌هايش، استان آذربايجان بود در اين شهر محاكمه و به اعدام محكوم شد و بلافاصله حكم اجرا گرديد. در مرحله اول، رشيد را به دادستان وقت، حضرت حجت الاسلام سيد حسين موسوي تبريزي تحويل داده بودند، او نيز وي را به يكي از دامادهايش كه او هم قاضي بود، سپرد و حكم اعدام رشيد را او صادر كرده بود. حتي بعد از اعدام جنازه‌اش را هم به ما تحويل ندادند. وقتي خبر اعدام رشيد را شنيدم، چون به وظيفه خود عمل كرده‌ بودم هيچ ناراحت نشدم. من در مورد انقلاب به هيچ شخصي ولو پسرم باشد، شوخي ندارم و با هيچ احدي در اين مورد عقد اخوتي هم نبسته‌ام. هنوز هم اگر يكي از فرزندانم بر ضد انقلاب و رهبري، خداي ناكرده، فعاليت كنند، همان كاري را خواهم كرد كه با رشيد كردم. حقيقت اين است كه رشيد مستحق اعدام نبود. او جنايتي را مرتكب نشده بود، يا كسي را نكشته بود تنها جرمش اين بود كه گرايش شديد كمونيستي داشت و اين هرگز منجر به اعدام كسي نمي‌شود. حداكثر اين است كه بايد به حبس ابد محكوم مي‌گرديد. متاسفانه قاضي پرونده همين طور فله‌اي حكم صادر كرده بود. من آن وقت سرم خيلي شلوغ بود، به مسايل انقلاب در اروميه و منطقه اشتغال داشتم. از طرفي چون پسرم بود نخواستم موضوع را دنبال كنم، گفتم: شايد سبب سوءتفاهم بشود و بنده معتقد هستم كه قرار نيست انسان در اين دنيا به همه حق و حقوق خود دست پيدا كند. يك مقدارش هم بايد به عالم آخرت بماند. اگر غير از اين بود كه خداوند متعال دستگاه سئوال و جواب، ميزان، پل صراط، بهشت و جهنم را خلق نمي‌كرد، بنابراين راه پرپيچ و خمي را در پيش داريم. بعد از چند سال، خيلي دلم مي‌خواست، پرونده رشيد را مي‌ديدم و مطالعه مي‌كردم، هر چه مي‌خواستم امكانپذير نشد و در اختيارم نگذاشتند. اخيرا شنيدم قاضي اين پرونده شديداً به فقر مالي و گرفتاري‌هاي ديگر مبتلا شده است، دلم مي‌خواهد او را پيدا كنم و از مال و اندوخته‌هاي شرعي خودم به او كمك مي‌نمودم.