اتحاد کار شماره۱۲۳/ آذر ١٣٨٣


 

خانه اي در "آب سردار"

 

رضا علامه زاده

 

هفته آينده قرار است در مراسمي به مناسبت ششمين سالگرد قتل محمد مختاري و پوينده در پاريس شرکت کنم. از وقتي شنيدم سهراب پسر کوچک محمد و مريم هم درمراسم حاضر است طرح آن خانه در پسکوچه اي در حوالي آب سردار تهران از جلو چشمم کنار نمي رود: خانه اي که سهراب در آن چشم به جهاني گشوده است که هنوز در آن پدر آدم را وقتي براي خريد بيرون مي رود مي ربايند و بعد جسد کبود شده اش را تحويل مادر آدم مي دهند.
سهراب و سياوش برادر بزرگترش که هيچ، خود من هم از آن خانه در آب سردار کم خاطره ندارم. چه بارها که در اتاق پذيرائي خانه براي انتخاب مطالب براي گاهنامه فرهنگي "بيداران" که مدتي محمد و مدتي هم خود من سردبيرش بوديم جلسه بازي راه نيانداختيم. ما، مسئولان بخشهاي مختلف بيداران، هر کدام تک تک و با احتياط به آن خانه در آب سردار مي آمديم و با حداقل سر و صدا توي سر و کله هم مي زديم و شماره تازه اي را آماده مي کرديم تا دور تازه اي از درگيري با مميزي بي گذشت اسلامي را آغاز کنيم. چه نامها که به ذهنم نمي آيد، حالا که دارم اين را مي نويسم، از عزيزاني که دور هم مي نشستيم و امروزه اغلب در عرصه ادب و هنر کشورمان نامي دارند و همچنان در ايران با سانسور و آدم ربائي دست در گريبانند: "گفت نام گل تو، گفتم از آن بي خبرم / مستم اما نه چنان مست که نامش ببرم (عماد خراساني)
يا آنروز فراموش نشدني که از "کارگاه فيلم"، دفتر سينمائي من و همکاران ديگرم در خيابان ميرزاي شيرازي در آمدم تا سري به نصرالله کسرائيان در دفترش بزنم که درست در کوچه ي مقابل قرار داشت. وقتي به سر کوچه رسيدم وضع را غير عادي يافتم. از فاصله متوجه رفت و آمد سريع چند نفر به داخل عمارت شدم. کساني هم که از مقابل ساختمان رد مي شدند به کنجکاوي مي ايستادند. من راهم را کج کردم و به دفترم برگشتم. لحظاتي بعد نصرالله تلفن زد و گفت چند مامور تمام شاگردان کلاس نقاشي بهروز مسلميان را که در همان ساختمان برگزار مي شد همراه با خود او با اتوبوس به اوين بردند.
من اغلب دانشجويان کلاس بهروز را مي شناختم. يکيشان مريم همسر محمد مختاري بود. اين بود که بلافاصله به آن خانه در آب سردار زنگ زدم. کسي خانه نبود. مي ترسيدم پيش از اينکه محمد از ماجرا مطلع شود ماموران به خانه بيايند و چيزي بيابند (يافتن چند کتاب و روزنامه غير رسمي براي اعدام کردن هم کافي بود!). محمد را تا وقتي به خانه بازنگشت نيافتم. تا مطلب را شنيد راه افتاد آمد خانه ما، زير پل سيد خندان. ساعات کشدار نگران کننده اي را در هال کوچک ما روي چهار پايه اي که کنار ميز تلفن قرار داشت گذراند؛ زير نقاشي بزرگي که بهروز از چهره فاطي، همسرش، کشيده بود و به ديوار خانه ما آويزان بود.
انتظار البته خيلي به درازا نکشيد. با زنگ مريم که با همکلاسيهايش به کارگاه بهروز برگردانده شده بود، محمد نفسي به راحتي کشيد و از پيش ما رفت. انتظار مريم اما وقتي خبر دستگيري محمد را شنيد يکي دو سالي به درازا کشيد. مريم روز اول را در خانه ما روي همان چهارپايه که زير نقاشي بهروز قرار داشت به انتظار نشست ولي کسي زنگي نزد. چقدر طول کشيد تا محمد دو باره به آن خانه در آب سردار بازگردد را به خاطر ندارم چرا که مدتي بعد من بار سفر را بستم و به همراه نسيم خاکسار از کوه و کمر گذشتم و به تبعيد خود خواسته تن در دادم. گرچه تا امروز ديگر آن خانه در آب سردار را نديدم اما وقتي خبر ربوده شدن محمد را که براي خريد از خانه خارج شده بود شنيدم دوباره آب سردار و کوچه پسکوچه هايش در ذهنم زنده شد.
اتفاقا در پاريس بودم که خبر را شنيدم. ناصر رحماني نژاد را که از امريکا براي اجراي نمايش تک نفره اش به اروپا َآمده بود از هلند به پاريس برده بودم. نمايش در سالن زيرزميني يک مرکز فرهنگي ايراني تازه شروع شده بود. من که نمايش را ديده بودم در سالن انتظار ماندم. تازه داشتيم با برگزارکنندگان برنامه لبي تر مي کرديم که خبر ربوده شدن محمد را از اخبار فارسي راديو فرانسه شنيديم...
حالا قرار است به مناسبت ششمين سالگرد قتل او و پوينده دوباره در پاريس دور هم جمع شويم. سياوش، پسر بزرگ محمد، انگار ايران است و نمي تواند بيايد. همين يکي دو سال پيش بود که تلفني با هم حرف زديم. خيال داشت مجموعه اي در مورد پدرش تدوين و منتشر کند. همسن و سال پسر خود من، نيماست. اما شنيدم که سهراب، پسر کوچکترش، مي آيد. تصويري از او در ذهن ندارم. سنش نبايد از سن دربدري من بيشتر باشد. کاش درمراسم، بعد از خواندن اشعاري از پدرش کمي هم از خاطراتش از آن خانه در آب سردار برايمان بگويد؛ از آن روزي که محمد براي خريد از آنجا خارج شد و پا به دنيائي گذاشت که در آن پدر آدم را به راحتي مي کشند و وکيل مدافع خانواده را به همان راحتي به زندان مي اندازند.

(برگرفته از سايت گويا)