اتحاد کار شماره ۱۲۱/ شهريور ١٣٨٣

 

ما نمي توانيم حتي آمار جانباختگانمان را هم داشته باشيم

ما نمي توانيم حتي آمار جانباختگانمان را هم داشته باشيم. ما حتي نمي دانيم عزيزانمان در چه زمان و مکاني به قتل رسيده اند. هنوز نام و مکان گورهاي دستجمعي که مدفن آن عزيزانست را  جستجو مي کنيم.

تعداد بي شمارند، دو نسل به قتل رسانده شده اند.

اطلاع دراين باره هرچه هست جسته و گريخته و نادقيق است.گريزی هم نداريم.از بخشی از آنها تعدادي از هم بندان آن جانباختگان که توانسته اند جان به سلامت درببرند سخن گفته اند. برخي ازخانواده هاي جانباختگان که براي تحويل وسايل عزيزانشان به زندان ها احضار شده بودند دراين باره فريادبرکشيده اند. از لابلاي روزنامه ها و گزارشات به تعدادي اسامي رسيده ايم .....

اما اين مجموعه پراکنده هرگز نمي تواند بيانگر فاجعه ای باشد که در زندان های ايران رخ داده اند .

تعداد بي شمارند!

هزاران هزار نفر از فرزندان مردم دستگير و به قتل رسيده اند. نگاه به ليست هاي منتشره دراين باره بدنمان را مي لرزاند و غم و درد را در دل هايمان مي نشاند. فاجعه اي عظيم اتفاق افتاده که هنوز ابعادش روشن نشده است.

بسياري از آن عزيزان را مي شناختيم و خاطرات مشترکي با آنها داشته ايم. اما بودند بسياري که هنوز هم بي نام و نشان مانده و هيچ اسمي از آنها حتي در همين سطح محدود نيز وجود ندارد. هزاران انساني که در طي بيست و پنج سال گذشته بازداشت ، به زيرشکنجه کشيده و در مقابل جوخه هاي مرگ قرارگرفته اند.

آيا تنها بي شمار گورستان هاي بي نام و با نام مي توانند گواهي بر قتل عام نسلي دهند که رژيم جمهوري اسلامي در پرونده کثيف حکومتي اش آن را به ثبت رسانده است؟

 نمي دانيم.چرا که تعداد بي شمارند!

گورستان هايي واقع در: بزرگراه سوسنگرد- پشت روستاي آفاق نزديک گورستان جهاد وجاده کوت عبداله نزديک گورستان بهشت آباد اهواز ، خيابان طالب آملي نزديک استاديوم آمل،اتوبان اراک - بجنورد ۶ کيلومتري اراک، گورستان کلويرو حياط زندان منطقه آبکنار، اتوبان گناوه نزديک امامزاده در برازجان ، گورستان گچساران ، پشت امامزاده زيد در گناباد، گورستان بهاييان گرگان، گورستان  باغ بهشت زهرا جاده ملاير همدان، باغ رضوان قطعه۵ ۷ ۸ ۹ ۴۱ اصفهان، راه جوپاري بهشت زهراکرمان،باغ فردوس جاده سيلو نزديک گورستان کودکان کرمانشاه ، گورستان سيد مرتضي کاشف غربي منطقه کاروانسرا بار لاهيجان، جاده اصغريه بعد از هاشم آباد در مشهد، بلوار راديو تلويزيون اروميه ، امامزاده دست چپ روي تپه ايلام صالح آباد،  دارالرحما قطعه ۳۸ شيراز، خيابان راه آهن گورستان وادي رحمت و گورستان پشت جاده تبريز درتبريز ،بهشت زهرا قطعه ۹۳ گلزار(لعنت آباد) جاده خاوران پشت گورستان ارامنه تهران، گورستان زاهدان جاده بهشت مصطفي خيابان گارازو........ چه تعداد از عزيزانمان را در خود مدفون دارند؟

 تعداد بي شمارند!

 تقريبا از تيرماه 67 از شکنجه گراني چون لاجوردي و جوهري و مجتبي حلوائي و حاج داود و حاج محمود و طوطيان و ناصريان و . . . بارها شنيده می شد که تصفيه حساب قطعي با زندانيان سياسي در دستور قرار دارد. تصفيه حسابي که به قول رفسنجاني بايد با دستور خميني و قبل از مرگش انجام مي گرفت و گرفت.

- " زندان نياز به خانه تکاني دارد " !

- واي به وقتي که حضرت امام تکليف ما و شما خبيث ها را روشن نمايند
خيال مي کنيد مي گذاريم از زندان عمودي بيرون رفته و مردم دربيرون به شما دسته ُگل بدهند ؟

- ديگر در جمهوري اسلامي زنداني سياسي نخواهيم داشت

- .....پاسداران و مسئولان زندان براي رفتن به جبهه هاي جنگ لحظه شماري ميکنند اما در زندان اسير يک ُمشت منافق حربي و کافر ُمرتد شده اند که نان ِ بيت المال را مي خورند

- براي هر سلول يک نارنجک آماده داريم و هر وقت لازم باشد شما را به َدَرک ميفرستيم و . . .

متلک هايي از اين دست که بوي خون مي دادند و نشان از حرص و ولع گزمگان رژيم براي قتل عام زندانيان اسير بود در آن مقطع مرتبا تکرار می شد.

شايد نمی خواستيم باورشان کنيم.

 خميني که به دوره پس از خود مي انديشيد تصميم قطعي اش را در مشاورت افرادي چون رفسنجاني ، خامنه اي و موسوي اردبيلي و... گرفته بود. براي حفظ نظام اسلامي در گام اول بايدزندانيان سياسي قتل عام مي گرديدند. قتل عام اسرا که در تاريخ خونبار جباران اسلامی بارها تکرار گشته بود و اين جانيان اسلامی نيز می بايست طبق فرامين خداوندگارانشان آن را در سال 67 تکرار می کردند و کردند. برای اين کشتار دوره تدارک را چنين آغاز نمودند.

تفکيک زندانيان و جابجايي  از خردادماه درزندان هاي اوين و گوهردشت آغازشده بود.  امثال حسين شريعتمداري ، گيلاني ، ميثم ، خوشبخت ، مقتدائي ، مصباح يزدي ،عسگر اولادي، بادامچيان ، احمد پور نجاتي ، خزعلي وجنتي . . . همچون امام جنايت وديگر رهبران و مسئولين درجه اول رژيم  به اين نتيجه رسيده بودند که زندانيان اصلاح ناپذيرند و به دامان اسلام برنخواهندگشت پس هرچه زودتر اين مانع جدي بايد از مقابل نظام برمي داشته مي شد وشد.

کميسيون هاي مرگ ، متشکل از افرادي چون نيري و اشراقي و پور محمدي ، شوشتري ، رئيسي و رازيني و . . . راهي شکنجه گاه ها شدند تا امر امام را جامه واقعيت بخشند و بخشيدند.

 در گوهر دشت ماشين ُکشتار هشت روز تمام ِدرو مي کرد ، روزهاي هشتم ، نهم ، دوازدهم ، پانزهم ، هيجدهم ، بيست و يکم ، بيست و دوم و بيست و پنجم مرداد هزاران نفر  در مقابل جوخه مرگ قرار گرفتند. فاجعه ای که درديگر زندان های تهران و شهرها با فاصله کمی تکرار و تکرار گرديد.

خانم ثريا علي محمدي يکی از معدود زندانيان سياسي ای که از اين فاجعه به سلامت گريخته است در نوشته اي از آن روزها چنين ياد می کند: « سال 67 در دادگاه با دو پرسش فقط «آري» يا «نه» سرنوشت زنداني تعيين مي شد.‏از مجاهدين مي پرسيدند: ولايت فقيه را قبول داري يا نه؟ جمهوري اسلامي را قبول داري يا ‏نه؟از چپها سئوال مي کردند: مسلماني يا نه؟ نماز مي خواني يا نه؟ هر کس جواب منفي مي ‏داد مي رفت به صف چپ- يعني صف مرگ. آنهائي که پاسخ مثبت مي دادند مي رفتند صف ‏راست....‏ در سال 67 بودند کساني که مثبت و منفي بودن پاسخشان در سرنوشت آنها تاثيري ‏نداشت. سرنوشتشان فبلا از جانب زندانبان تعيين شده بود. اينها تعدادي از رهبران و ‏کادرهاي جنبش بودند که از مواضع سازمانيشان دفاع مي کردند و تن به تسليم و ندامت ‏نداده بودند و تصادفي نيست که جزو اولين گروهي بودند که اعدام شدند.‏  سال 67 بودند کساني که بخاطر ارزيابي غلط از شرايط به پرسشها پاسخ منفي دادند و نا ‏آگاهانه به استقبال مرگ رفتند.‏بودند کساني که به سئوال مسلماني يانه پاسخ مثبت دادند و براي خواندن نماز آنقدر ‏شلاقشان زدند که يا نماز را پذيرفتند و يا خودکشي کردند.‏ بودند کساني که به تصادف در سلول يا صفي قرار گرفتند و سرنوشتشان رقم خورد. در ‏گوهردشت روز اول اعدامها، تصادف نقش زيادي در تغيير مسير مرگ و زندگي داشته است. در ‏اين ميان بودند کساني (از هر گروه و دسته اي) که بخاطر باورها و انگيزه هاشان درهر ‏شرايطي به زندانبان پاسخ منفي مي دادند. شايد سال 67 نمي دانستند چوبه دار در انتظار ‏آنهاست. اما به جرئت مي گويم اگر هم مي دانستند در گفتن «نه» ترديد نمي کردند......‏

وی چنين ادامه می دهد:  فاجعه از بيست و هفتم تير ماه شروع شد. همان روز که خبر پذيرش قطعنامه 598 را ‏شنيديم. هنوز نه ما و نه شما نمي دانستيم بهايش را چه کساني مي پردازند. اولين بازتابش ‏قطع ملاقات و همه امکانات ارتباطي ما با دنياي خارج از زندان بود. سهم ما از جهان بيرون تکه ‏اي شد از آسمان و چشم اندازي از چراغهاي شهر.‏

از پنجم مرداد اعدامها شروع شد. حدود چهل مجاهد در بند ما بودند که همه را در گروههاي ‏چند نفري براي اعدام بردند.‏ شنيديم پيش از اعدام شکنجه شدند. به دختران باکره تجاوز کردند. بعضي ها را با چادر ‏خودشان دار زدند. هنگام اعدام دستهاي يکديگر را مي گرفتند. پس از اعدام گره دستهاشان ‏باز نمي شد. پاسداري با وحشت گفته بود: آنها حتي پس از مرگ جدا شدني نيستند. و ‏حکايتهاي تلخ ديگر از خشونتي بي حد و مرز که فاجعه 67 را رقم زد.‏مرداد ماه 67 ماه وداع با دوستان و هم بندهايمان، ماه بهت و ناباوري، کابوسهاي شبانه و ‏روزهاي بيم و انتظار در همزيستي با مرگ گذشت.‏

آن سال در طبقه دوم ساختماني به نام آسايشگاه بوديم که روي تپه اوين و به دست زندانيان ‏تواب ساخته شده بود. گاه شبها از لابلاي ميله هاي آهني با حسرت به چراغهاي شهر مي ‏نگريستيم. انگار همه ما را از ياد برده بودند. در آنسوي ديوار مادران خبر نداشتند از چادر ‏دخترانشان طناب دار ساخته اند و جسد پسرانشان شبانه در گورستاني بي نام و نشان دفن ‏مي شود.‏

در يکي از همان روزها چند نفر براي پرسش و پاسخ آمدند. جز «آري» يا «نه» پاسخي نمي ‏خواستند. با دو پرسش مسلماني يا نه؟ نماز مي خواني يا نه ؟ در اتاق ما فقط يک نفر پاسخ ‏مثبت داد.‏

اين پرسش و پاسخها تازگي نداشت. دهها بار در بازجوئي و بازديد مسئولين به پرسشهائي ‏نظير آن جواب داده بوديم. يک ماه قبل از اعدامها در يکي از همين پرسش و پاسخها، رئيس ‏زندان با لحني کنايه آميز گفته بود: فعلا جو دمکراتيک است هر چه دلتان مي خواهد بگوئيد. ‏

در اولين روزهاي شهريور سخنراني يک مقام قضائي از بلندگوي بند پخش شد. با لحني تند و ‏خشن به کمونيستها حمله کرد و براي «کافرها» خواستار اشد مجازات شد. گفت: « حالا بعد ‏از منافقين نوبت کافرهاست».‏همزمان خبر تکان دهنده اي به ما رسيد. شنيديم زنهاي چپ را در بند انفرادي در هر وعده ‏نماز شلاق مي زنند. کساني که شلاق مي خوردند بچه هاي آزادي و يا به تعبيري ملي کش ‏ها بودند که شرط آزاديشان مصاحبه و ندامت بود که حاضر به پذيرش آن نبودند. از دو ماه پيش ‏در انفرادي بودند و حالا به جرم ارتداد شلاقشان مي زدند. يکي دو هفته بعد تعدادي از آنها را ‏فرستادند بند 2 . بند دو عمدتا جاي کساني بود که نماز مي خواندند و قوانين زندان را رعايت ‏مي کردند.‏

شنيديم نماز را پذيرفته اند. برايمان پيغام فرستادند که شکست خورده ايم. گفتند حکم اعدام ‏را به مرگ تدريجي نامحدود بودن پايان رنج ترجيح مي دادند. بيشترشان جزو کساني بودند ‏که زير شکنجه و در طول زندان مقاومت کرده بودند. در ميان آنها دختر جوان و مقاومي بود که ‏در بند محبوبيت زيادي داشت. او بيشتر از 14 روز شلاق نماز را تحمل کرده بود. حتي رگ ‏دستش را زد. دستش را بخيه زدند و يک جيره مخصوص هم بخاطر اقدام به خودکشي به ‏شلاقش اضافه کردند.‏

ملامتشان نکرديم. همه خودمان را در برابر خطري مي ديديم که عبور از آن کار هر کسي نبود. ‏مطمئن بوديم نوبت ما هم سر مي رسد. همينطور شد.‏

يک روز 8 نفر را از بند ما بردند. در دادگاه به سئوال مسلماني يا نه؟ هر هشت نفر پاسخ ‏منفي دادند. حاکم شرع براي آنها نيز مجازات مرگ زير شلاق يا توبه را صادر کرد. در اعتراض ‏به حکم همانجا اعلام اعتصاب غذاي نامحدود کردند. از همان روز حکم شلاق درموردشان اجرا ‏شد.‏

چند روز بعد تعداد ديگري را بردند. دختر جواني هنگام رفتن با لحني شوخ گفت: مي رويم ‏براي امتحان، يا قبول مي شويم يا رد.‏

وعده هاي نماز را به روش سني ها پنج نوبت کرده بودند. براي هر وعده نماز پنج ضربه ‏شلاق. در مجموع روزي 25 ضربه شلاق، نوبت اول با صداي اذان صبح شروع مي شد.‏....»

اعدام ها ادامه می يابند و رژيم از حدود آبان ماه کم کم خانواده ها را در جريان جنايت خويش قرار می دهد ، به خانواده غالبا گفته مي شود: " به شما تبريک ميگوئيم ! چون لکه ننگي را از دامان شما پاک کرديم ! "

رويای خمينی به واقعيت پيوسته و جنايت بابرنامه رژيم هزاران انسان را نابودکرده بود.بيست و پنج سال حاکميت جنگ و جنايت و حماقت در تداوم ننگينش کسانی را چون آنان نمی انديشيدند درو کرد. انسان هايي چون حسن شهيدی، منصور قماشي ، بيژن بازرگان، پروين گلي آبکناري، جعفر بيات، كريم جاويدي ،سهيلا درويش کهن ، فاطمه ُمدرسي  ، مهين مدوي ، خليفه مرداني ،محمد پوئيد ، محمد توكلي اكبر آبادي، حجت محمد پور، امير نعمت الهي ،مسعود اسدي، حسين صبوري، داريوش كائيد پور، انوشيروان لطفی ،حميد ترك، محمود اسلامي،حسين صدرايي، سياوش حدادی ، احمد اراني، عباس پورساحلي، هبت معينی،  ناصر منصوري، ارژنگ، ادنا ثابت، ايراندخت(پوران) مهرپور، بهرام قدك، مهرداد ميرهاشمي، رضا قريشي، عليرضا زمرديان، سوسن اميري، حسن اميري، اصغر اميري، صادق خباز، هاشم مازندراني، بهروز فتحي، علي چهار محالي  و...............   تعدادشان بی شمارانند!

يادشان گرامی باد!