اتحاد کار شماره ۱۲۱/ شهريور ١٣٨٣

 

معرفی کتاب

«عمليات آزادسازی ايران»

 

طريق علی

 

اشاره :

طريق علی، نويسنده و تحليلگر سياسی انگليسی پاکستانی تبار، از فعالان چپ طی دهه‌های 60 تا 80 ميلادی بوده که با اوضاع و تحولات خاورميانه، و از جمله ايران، آشنايی کافی دارد. در پی صدور فتوای قتل سلمان رشدی به وسيلة خمينی، طريق علی نمايشنامه‌ای هم در اين باره نوشت که در لندن به روی صحنه آمد.  از آخرين کتابهای وی، می‌توان از «جنگ بنيادگراييها» و «بوش در بابل»، راجع به لشکرکشی آمريکا به عراق، نام برد. اين مطلب در شمارة 25 – 18 اوت 2003 مجله «نيشن» به چاپ رسيده که ترجمة آن، با اندکی تلخيص، از نظر خوانندگان می‌گذرد.

 

همه مردان شاه :

کودتای آمريکايی و ريشه‌های ترور در خاورميانه

به قلم : استيفن کينزر

انتشارات : ويلی (آمريکا)، 258 صفحه، سال 2003.

 

عقابها و کرکسهای واشينگتن چشمهای انباشته از حرص و ولع خود را به ايران دوخته‌اند. سگ شکاری بريتانيايی پارس می‌کند و بر قلاده‌اش فشار می‌آورد. سفير اسرائيل در ايالات متحده هم، به صورت مساعدت آميزی، پيشنهاد کرده است که پيشروی امپراتوری آمريکا نبايستی صرفاً در بغداد متوقف شود : علامت تهران بر سر راهست، و دمشق هم که همواره مطرح است. تنها استدلال «کبوترهای» آغشته به خون، در برابر اينها، آنست که اشغال عراق، برای به زانو درآوردن ملايان حاکم بر ايران، کافی خواهد بود. اما اين استدلال، طبيعتاً، خوشايند «شاه بعد از اين» و طرفدارانش در لوس‌آنجلس نيست. «مدعی جوان» تاج و تخت، در اين ايام، مرتباً در شبکه‌های تلويزيونی «بی بی سی» و «سی ان ان» ظاهر شده و تلاش زيادی هم به خرج می‌دهد تا خود را بقبولاند و ادای پدر و پدر بزرگش را درآورد. آيا ممکن است که امپراتوری آمريکا او را «بر تخت طاووس» بنشاند؟ و، هرگاه چنين شد، چه مدتی می‌تواند دوام آورد؟

به نظر می‌رسد که، هر دو سوی اين بحث و استدلالات، از زخمها و صدماتی که ايران در دوران اخير متحمل شده است، خبر ندارند و يا نمی‌دانند که اين ملتی است و مردمی با حافظه‌ای تاريخی، که شاعرانش هم به حفظ آن کمک کرده‌اند. اما ايران از ياد نبرده است که، پنجاه سال پيش از اين، ايالات متحده و بريتانيا بودند که با استفاده از شاه و روحانيت، تغيير رژيمی را در اين کشور پديد آورده و دمکراسی نوپای آن را نابود کردند.

در تاريخ ايران در قرن بيستم، دوره‌‌هايی کوتاه مدت وجود داشته که، طی آن، گشايشی اساسی در اوضاع اين کشور امکانپذير می‌نموده است. ولی در هرکدام از اين موقعيتها، جنبش توده‌ها برای تغيير و دگرگونی، يا به انحراف کشيده و يا با شکست روبرو شدند. يکی از آنها، انقلاب مشروطه در سال 1906 بود که بنيان سلطنت فاسد و منحط قاجار را به لرزه در آورد. نسيمهای آزاديخواهی و مدرنيسم از پاريس و پتروگراد به ايران نيز رسيده و مجلسی به وجود آمد. لکن، پس از چند سال، درباريان، اربابان طرفدار سلطنت و صاحبان مناصب اداری، عملاً، نيروهای دموکرات را کنار زدند.

در هر حال، در پی اين رويدادها، همه چيز به حالت پيشين بازنگشت. ملای جوانی به نام احمد کسروی، در سال 1910، از پشت بام خانه‌اش در تبريز، ستارة دنباله دار «هلی» را مشاهده کرد و مجذوب آن گشت. ذهن جستجوگر او، پس از آن، ديگر آرامش خود را نيافت تا هنگامی که به رازهای اين جهان پی‌برده و «دانش خدانشناس» را پذيرا شود. کسروی،  از آن پس، بر آن شد که در عرصة خرد گام بگذارد. کتابها و مقالات معروف او بحث و مجادله‌ای جدی عليه جهالت را آغاز کرده و سنت شيعی را که عامل جهل پروری بوده زير سؤال برد. تلاشهای وی برای طرح اصلاحاتی فراگير (و از جمله حقوق زنان) خشم روحانيون را برانگيخت. ملايان او را به بدعت گذاری و الحاد متهم کرده و، در سال 1946، توانستند که وی را به پای ميز محاکمه به اتهام «افترا و اهانت به اسلام» بکشانند. اما مخالفان منتظر رأی دادگاه نيز نشده و او را در همان محل محکمه به قتل رساندند. کسروی از نخستين شهيدان راه مبارزه عليه تحجرگرايی بود.

درپی کودتای نظامی رضاخان در 1921، سلطنت خاندان قاجار نيز به پايان رسيد و دورة پهلوی شروع شد. رضاخان از کمال آتاتورک، که دولت مستقل و مدرنی در ترکيه ايجاد کرده بود، الهام گرفته بود.. اما در حالی که آتاتورک، خلافت را برانداخته و ترکيه را يک جمهوری اعلام داشته بود، مقلد ايرانی وی خود را، با حمايت کامل بريتانياييها، شاه خواند.  اصلاحات نيم بند رضاشاه، در بهترين حالت، راه حلهای  نيمه کاره‌ای برای مسائل ايران بود و هيچ تغيير اساسی در نظام سرکوبگر وی به وجود نمی‌آورد. او نيز، مثل بسياری از ديکتاتورها، در هر نوشته و متن معمولی و  غير سياسی هم به دنبال پيامها و اشارات براندازانه و ضد حکومتی می‌گشت. حکومت رضاشاه، هم ملايان و هم مدرنيستها را به مخالفت برانگيخت. اما اين گرايش رضاخان به سوی «رايش سوم» در دوران جنگ جهانی دوم بود که بريتانياييها را خوش نيامد و سبب عزل و تبعيد وی در سال 1941 شد. فرزند بی‌لياقت و سربه هوای او، محمد رضا، به جای وی گذاشته شد. ولی پسری که به شاهی رسيد، همين اندازه از سرنوشت پدر خويش آموخت که هيچگاه نبايد در برابر اربابان خود قد علم کند.

اشغال ايران در دورة جنگ به وسيلة نيروهای بريتانيا و اتحاد شوروی و رقابت فيمابين اينها، فضائی را برای  ظهور جريانات قديم و جديد، و از جمله ناسيوناليستهای سکولار و دمکرات و کمونيستهای هوادار شوروی، فراهم کرده بود. ناسيوناليستها خواستار اعادة حکومت مشروطه، تخليه فوری ايران از جانب ارتشهای اشغالگر، و استقلال سياسی و اقتصادی واقعی کشورشان بودند. رهبر آنها، محمد مصدق، به رغم تبار اشرافی‌اش، همواره از نزديکی به دربار خودداری کرده بود. وی در برابر حکومت خودکامة رضاشاه مقاومت، و از هرگونه همکاری با دولت وی امتناع کرده و تبعات اين کار را نيز متحمل شده بود. پس از پايان جنگ، مصدق در راه استقلال کشور مبارزه می‌کرد و اين استقلال، در آن مقطع، از ديدگاه وی عبارت بود از خروج نيروهای شوروی از آذربايجان ايران و ملی کردن «شرکت نفت ايران و انگليس».

کتاب جديد «استيفن کينزر» با عنوان «همه مردان شاه»، در واقع، چکامه‌ای دربارة مصدق است : اين سياستمدار اشرافی نسب که درستکاری او همراه با سرسپردگيش به حاکميت سياسی و اقتصادی کشور خويش، حمايت مردم اين کشور و به ويژه اقشار پايين شهر و روستا، و دشمنی دو قدرت بزرگ، يعنی امپراتوری در حال زوال بريتانيا و رقيب و جايگزين تازه به دوران رسيده‌اش آمريکا، را نسبت به خود برانگيخته بود. اختلاف منافع اقتصادی آن دو قدرت، در اينجا، آشکار بود. چنانکه مثلاً، حتی پس از پايان جنگ، در 1943، وزير خارجه وقت آمريکا، «کردل هال» به «روزولت» نوشته بود که جدا از دلايل «بشردوستانه» برای مقابله با نفوذ شوروی و بريتانيا در منطقه، «ديدگاهی مستقيماً خود غرضانه» نيز در اين زمينه وجود دارد و آن اينست که «هيچ قدرت بزرگی در خليج فارس نبايد در مقابل توسعة منابع نفتی توسط آمريکا در عربستان سعودی، ايجاد گردد». از اين رو هم، افزايش حضور آمريکا در اين کشور، با اعزام هيأتهای نظامی آمريکايی از سال 1942 آغاز شد. لکن در آن زمان نيز، مانند امروز، اختلاف نظرهايی بين نهادهای مختلف دولت آمريکا در بارة نحوة برخورد به ايران، وجود داشت که مانع از تدوين طرح جامع معينی در اين مورد مي‌شد. اما، از ديدگاه لندن، آشکار بود که بالاخره روزی آمريکا بر ايران مسلط خواهد شد (بهترين مرجع واحد دربارة مناسبات آمريکا و ايران، هنوز هم کتابی است که «جيمز بيل» زير عنوان «عقاب و شير : تراژدی روابط ايران و آمريکا» نوشته است). دولت بريتانيا در صدد براندازی مصدق بود که با ناسيوناليسم پيگير خويش، جنبش توده‌ای بزرگی را بسيج و صنعت نفت ايران را ملی کرده بود. «هربرت موريسن»، وزير خارجه وقت اين دولت طرحی را بدين منظور ارائه کرده بود که مبتنی بر توسل به تهاجم نظامی بود، ولی اين طرح از سوی «هری ترومن» رد شد. سفير آمريکا در تهران، در مخالفت با طرح مذکور، گزارش کرده بود که مصدق «از حمايت 95 تا 98 درصد مردم اين کشور برخوردار است. تلاش برای بيرون انداختن وی، از آن طريق، ديوانگی محض است».

پس از پيروزی «دوايت آيزنهاور» در انتخابات رياست جمهوری آمريکا بود که برنامه‌ای دائمی جهت مقابله با انقلابات در جهان (سلف «استراتژی امنيت ملی» جاری آمريکا) توسط برادران «دالس» به مرحلة اجرا درآمد و بعد از آن بود که اجرای «عمليات آژاکس» نيز در ايران آغاز شد. عوامل و مأموران مخفی بريتانيايی و آمريکايی اقدامات خود را جهت براندازی دموکراسی سکولاری که به وسيلة «جمهه ملی» مصدق ايجاد شده بود، به اجرا در آوردند. «کينزر» (که مدت زمانی طولانی گزارشگر روزنامة «نيويورک تايمز» بوده است) مجموعه عمليات مذکور را به دقت شرح داده و توجه زيادی به جزئيات و عوامل و شخصيتهای ماجرا مبذول کرده است. بسياری از آنچه که او نوشته، از سالها پيش، دانسته و شناخته شده است. در اين ميان، آنچه جالب توجه است اينست که ديگر کسی زحمت انکار آن واقعيتها را نيز به خود نمی‌دهد و، اين امر، اين سؤال را هم به ذهن متبادر می‌کند که گويی پنجاه سال ديگر بايستی سپری شود تا به ما بگويند که «بوش» و «بلر» کاملاً با خبر بودند که هيچ‌گونه سلاح کشتار جمعی در عراق وجود ندارد. در جائی از اين کتاب، «کينزر» انتقاد ملايمی را نسبت به مصدق در اين باره که ترس آمريکا از تهديدات شوروی را در نظر نگرفته و بر اين مبنا عمل نکرده است، مطرح می‌نمايد. لکن اين انتقاد هم در مغايرت با منطق و نتيجه گيری خود اين کتاب قرار دارد. استدلال مصدق در دفاع از خود، در دادگاه فرمايشی که شاه ترتيب داده بود، هرگونه توجيه ديگری در اين باره را باطل می‌کند : «تنها جرم من اينست که صنعت نفت ايران را ملی کردم و بساط استعمار  و نفوذ سياسی و اقتصادی بزرگترين امپراتوری روی زمين را از اين سرزمين بر چيدم». کودتای «سيا» در سال 1953 که شاه را ( که به رم فرار کرده بود) بار ديگر بر تخت نشاند، اساساً، در ارتباط با همين امر بود.

شاه، پس از بازگشت به قدرت، سياست سيستماتيک خفقان و سرکوب ليبرالها، ناسيوناليستها و کمونيستها را به مرحلة اجرا گذاشت. پليس مخفی وی، «ساواک»، شيوه‌های تازه‌ای را برای شکنجه ابداع کرده و مخالفت سياسی به مثابه اقدامی جنائی تلقی گرديد. فقط درهای مساجد گشوده ماند و، به تدريج، اين مکانها به صورت تنها محل ممکن طرح و سازماندهی مخالفت با رژيم شاه درآمدند. پشتيبانی ايالات متحده از ديکتاتوری شاه، کامل و همه جانبه بود. به طوری که حتی معارضان ميانه‌رو رژيم را نيز به مخالفت با آمريکا برمی‌انگيخت.

هنگامی که سرانجام توفان برخواست و رژيم شاه را جارو کرد، آيت‌الله‌ها کنترل کشور را در دست گرفتند. اينها، در واقع، از خلائی که در اثر کودتای 1953 پديد آمده بود، بهره‌مند شدند. ديکتاتوری مذهبی که خمينی بر اين کشور تحميل کرد، باری ديگر سياستهای خفقان و سرکوبگری سلف خود را در پيش گرفته و آنها را به همة عرصه‌های زندگی گسترش داد.

اما تجربه و گذشت روزگار، که بهترين آموزگاران است، مردم ايران را نيز آموزش داده است. حتی قدرتمندترين آيت‌الله‌ها هم قادر به مقابله با قوانين زيست شناسی نيستند. امروزه اکثريت مردم (که 60 درصد آنها را جوانان زير 25 سال تشکيل می‌دهند) به طور واقعی از رژيم ملايان متنفرند. اگر ايرانيان به حال خود گذاشته شوند، آنها در موقع خود و به شيوه‌ای که خود می‌دانند، خود را از شر سرکوبگران ريشو نيز رها خواهند ساخت. اما اگر دار و دسته بوش - چنی- رامسفلد بخواهند اين روند راتسريع کنند، تنها نتيجه قطعی آن ايجاد آشفتگی گسترده‌ای خواهد بود که فقط می‌تواند به تقويت عقب مانده‌ترين عناصر و جريانات در اين کشور منجر شود. منافع امپراتوری به ندرت می‌تواند با مصالح مردمی که می‌خواهد آنها را «آزاد» سازد‌، انطباق يابد، خصوصاً زمانی که آن مردم می‌دانند که يکی از موجبات بدبختی و نابسامانی امروز آنها، همان کاريست که امپراتوری، در جهت منافع خاص خود، پنجاه سال پيش مرتکب شده است.