پرونده مفتوح
فاجعه ای که ابعادش هنوز ناروشن باقی مانده است
رضا
همدان
16سال از آن روزهای خونين می
گذرد. اما با گذشت اين سال ها، هنوز ابعاد کشتار خونين سال 67 روشن نگرديده است.
معدود زندانيانی که از کشتارها جان به سلامت بدربرده اند توانسته اند ، بخش
هايي از آن را بازگو نمايند. گوشه های کوچکی از ابعاد اين فاجعه را در
زندان های اوين، گوهردشت و بعضی از شهرهای بزرگ را به ثبت
رسانده اند اما پرونده اين جنايت درهاله ظلمت رژيم جمهوری اسلامی
پنهان مانده است. بازشدن اين پرونده
مطمئنا با سرنگونی اين رژيم گره خورده است. بازخوانی پروندهای
هزاران انسان می تواند اين فاجعه هول انگيز را عريان سازد. اما تا آن زمان
خاطرات تک تک افراد می تواند نوری هر چند اندک برابعاد اين جنايت
بيفکند. بايد هرآن چه را که ديده ايم بنويسيم. اين جنايات هرگز نبايد فراموش
گردند.
من هم يکی از آن هزاران انسانی
هستم که به اسارت درآمدم. برای مدتی در زندان همدان با بسياری
از زندانيان خاطرات مشترکی دارم. انسان هايي که اغلب در اعدام های
سالهای 60ـ63 در مقابل جوخه های اعدام قرارگرفتند. با زندانيانی
که به حبس های درازمدت و کوتاه مدت در بيدادگاه های يک دقيقه ای
محکوم شده بودند زندگی کرده ام.
در تمام آن سالهايي که در زندان بودم
سرکردگان هار رژيم ، افرادی چون اعلمی ، رئيسی ، سليمی ،
موسوی ، ناطق نوری ، همسر رجايي ، علی آقا محمدی و... در
فرصت های مختلف برای ديدار ما زندانيان به زندان همدان نزول اجلاس
کرده و مارا مرتبا مورد تفقد شاهانه قرار می دادند. تکيه کلامشان هم هميشه
يک جمله بود: « دراسلام اصلا و ابدا جايي برای زندان و زندانی درنظر
گرفته نشده است و هيچ آيه ای هم دراين مورد در اسلام وجود ندارد. ما در قران
دو راه می شناسيم ، توبه يا مجازات مرگ. آن هم نه مرگی ساده و آسان و
بدون رنج. » آنها بارها براين نکته تاکيد داشتند که : « اسلام دين رحمت است و در
توبه به روی همه شما بازاست.»
جانيان اسلامی هيچ ابائی از
گفتن چگونه کشتن و انواع مجازات ها درمورد ما زندانيان منافق ! و مرتد ! نداشتند و
درهرجلسه بازجويي و غيربازجويي يادآوری می کردند که ما بالاخره جان
همه تان را خواهيم گرفت . دست و پايتان را قطع خواهيم کرد و درهرنوبت نماز آن قدر
شلاقتان می زنيم تا بفهميد که اسلام دين رحمت است و درتوبه به رويتان باز!
ويادآور می شدند که اگر اجرای تمام و کمال فرامين اسلام در حال حاضر
در دستور قرار ندارد بدانيد که اين هم
نشانه رحمت اسلام است که مانع از قطع دست و پايتان می گردد.
باهر سخنرانی مسئولين رژيم پرده ها
بيشتر بالا می رفت و عمق تحجر اين نامردمان
روشنتر می گرديد تا ما زندانيان هيچگاه به زنداه ماندمان اميد
نبنديم. مامورين و مسئولين دادستانی مرتبا از هجوم قريب الوقوع گله های
سپاه ، بسيج و مردم حزب الله به زندان و کشتار جمعی زندانيان خبر می
دادند. هيچ جايي برای خوشبينی نبود. هراس دائمی همزاد زندانی
بود و هرگز درتمام روزوشب نمی توانستيم لحظه ای آسوده باشيم. هرحرکتی
که خارج از روال برنامه های زندان بود معنايي جز شورش نداشت و زندانيان
عقوبت سختی را می بايست به انتظار می نشستند. رژيم اسلامی
تحمل کوچکترين حرف و عملی را که برخلاف اميال پستش بود ، نداشت و پاسخش
شکنجه و اعدام بود. انداختن نارنجک در درون هر سلول از جمله جملاتی بود که
مرتبا از دهانشان بيرون می آمد و به زندانيان نويد کشتار جمعی مان را
می دادند.
با چنين شرايط دهشتناکی که در زندان
ها حاکم بود آيا وقوع فاجعه شهريور 67 قابل پيش بينی نمی توانست باشد؟
کشتار زندانيان مسئله پنهانی ای نبود. همه شواهد نشان از وقوع چنين
فاجعه ای داشت. اما زندانی هرگز نمی توانست بپذيرد که چنين
سرنوشتی در انتظارش می باشد. درصورتی هم که می دانست
امکانی برای به تاخيرانداختن و ايجاد مانع برسر انجام آن نداشت. اسير
بود و بدون هرگونه اتکايي ! مبارزه و ايستادگی ، فروپاشی و تسليم ،
تصميماتی بودند که هر زندانی با فرديت خود می گرفت.
رژيم هزاران نفر را به جوخه های مرگ
سپرد. صدهاتن تسليم شدند. ادامه زندگی سربلند برای زندانی که
زيباترين لحظه های حيات اوست در آن روزهای به اجرادرآوردن حکم قطعی
خمينی جنايتکار مطمئنا خاطرات بسياری را در ذهن زندانيان از بند
رهاشده برجای گذاشته است. روزی بايد تمام آن لحظات بازگويي گردد.
من اما آن روزها را خود تجربه نکرده ام. من
در کشتار 67 بيرون از زندان ، ياد رفقای بسيارم را در اقصی نقاط ايران
، از تهران تا خرم آباد و بروجرد در تنهايي ام می گريستم.
درآن روزها در کردستان عراق بودم. حدود ساعت 9 شب همراه با رفقا سعيد
و علی در مرکز پخش صدای فدايي در چندکيلومتری شهر رانيه بوديم.
تلويزيونی که دراختيارمان بود ساعات فراقتمان را پر می کرد و ما می
توانستيم صدام حسين را روزانه چندين ساعت در حين سخنرانی تماشا کنيم. هر وقت
پيچ تلويزيون را باز می کرديم صدام حسين مشغول سخنرانی بود. حضور او
را می خواستند دائمی سازند. آخر تصور عراق بدون صدام غيرقابل تصور بود.
آن شب اما شب ويژه ای بود. حضور صدام مانند روزهای قبل نبود. کلامی
بر زبان نمی راند. در خيابانها و ميادين شهر بغداد قدم می زد و مردم
هم هلهله می کردند. تنها جمله ای که برصفحه تلويزيون نوشته شده بود
اين بود: « خمينی جام زهر را نوشيد. قطعنامه سازمان ملل را پذيرفت و جنگ
خاتمه يافته است. » خوشحاليمان حدومرز نداشت. جنگ به پايان رسيده بود و قتل عام
مردم در شهرها و روستاها به آخر رسيده بود و ديگر هيچ کدام از دو رژيم صدام و خمينی
نمی توانستند از اين ابزار برای سرکوب مردمشان استفاده برند .رويای
فتح قدس و کربلا و ايجاد امپراطوری اسلامی با نوشيده شدن جام زهر برهم
ريخته شده بود. چهره کريه رژيم جمهوری اسلامی و بويژه خمينی برای
مردم ما بيشتر عيان می گرديد. پايان جنگ و شکست رژيم نويد مبارزه در عرصه های
مختلف را می داد. با اين اميد به فردای بهتری می توانستيم
بينديشيم. اما اين اميد ديری نمی پايد. سازمان مجاهدين با سازمان دادن
نيروهايش و با کمک عراقی ها با بی برنامه گی کامل و تنها با اين
تحليل که بتواند از شوکه شدن رژيم از نوشيدن جام زهر استفاده کرده و با حمله به
ايران خود را خليفه جديد مسلمين بنامد.درهم شکسته شدن ارتش مجاهد و کشتار صدها تن
از اعضا و هواداران اين جريان پايان رويای رجوی بود. ده ها نفر به
اسارت درآمده و به دختران مجاهد بسياری تجاوز می گردد. مرتجعين همديگر
را تکميل می کنند.
موقعيتی که رژيم سالها در تدارک و
انتظارش بود بوجود آمده بود. کشتار در رزندان ها آغاز می گردد. تيغ برکشيده
می شود و گزمگان به جان زندانيان می افتند و سراسر ايران به خون کشيده
می شود. جبهه های جنگ را رژيم به درون زندانها می کشاند و اسرا
با بيرحمی قتل عام می گردند.
چکار می توانستيم بکنيم. برای
آنهايي که هرروز درصف مرگ قرار می گرفتند کاری نمی توانستيم
انجام دهيم. به انسان هايي که سالها در زير يک سقف رنج و شادی هايمان را
تقسيم کرده بوديم.تنها اشک می ريختم. چهره جواد ، منصور ، احمد و عباس و...
يک لحظه از مقابل ديدگانم دور نمی شدند و من هرگز مظلوميت آنها را نتوانسته
ام فراموش کنم. جواد ترابی همراه با همسرش در خرداد 60 دستگير می
گردند. همسرش بلافاصله اعدام می گردد و جواد به 5 سال محکوم می گردد.
وی در حوزه علميه درس طلبگی خوانده و با زندانبانانش ، سليمی ،
رئيسی و مرتضوی زمانی هم کلاس بود. از بند رها شد و در شهريور
67 به زندان فراخواندنش و حکم اعدام را برايش اجرا نمودند.منصورعسگری به 20
سال حبس محکوم شده بود و به عنوان تواب حتی همسرش را به زندان کشانده بود
اما رژيم از وی نيز نگذشت و اورا که جز کالبدی ارزش نداشت اعدام نمود.
احمدريحانی دانش آموزی که با 16 سال سن وارد زندان شد و به 20 سال حبس
محکوم شده بود و بعد از عفو هايي که به او خورده و تنها يک ماه از دوران زندانش
باقی مانده بود از اين کشتار جان سالم درنبرد. عباس خورشيدوش دانش آموز که
در سال 60 دستگير و 20 سال حکم گرفته بود از سرنوشتی که برايش رقم خورده بود
نتوانست نجات يابد. نادر عضو سازمان اکثريت که يک هفته قبل از کشتارها به مرخصی
رفته بود با اين که همه گونه امکان فرار برايش مهيا بود از ترس اين که امکان مرخصی
برای ديگر زندانيان از بين نرود به زندان برمی گردد تا درشمار اعدامی
ها قرار گيرد. تا دريای خون ، خونيت ترگردد.
رژطم با اين کشتار نشان داد که هيچ معياری
انسانی و اخلاقی درباورهايش
وجود ندارد. اسلام سياسی تنها سرکوب و کشتار را می شناسد تا عمر گله
های هار رژيم را دوام بخشد.
هيچ انسانی اجازه ندارد که اين فاجعه
را فراموش کند. تمامی ابعاد اين فاجعه انسانی را باد بازشناخت و پيش
روی تمامی انسانها قرارداد. هيچ کس اجازه ندارد که مسئولين و مسببين
اين کشتار را مورد بخشش قراردهد. بله هزاران انسان جان باخته اند. هزاران انسانی
که به پرنسيپ های انسانی باور داشتند و باورشان به فردا بود.
رژيم قادرنخواهد بود که اين ماه را از صفحه
تاريخ حذف کند.
ياد تک تک رفقا و دوستانی که دراين
فاجعه جان باختند را گرامی می داريم و اميدواريم روزی در يک
دادگاه ملی و بين المللی به جهانيان بگوييم که به نسل من در زندان ها
چه ها رفته است.