اتحاد کار شماره ۱۱۶/ بهمن ۱٣٨۲

 

خشونت پديده اي اجتماعي تربيتي و يا مسئله اي درون – خانوادگي؟

 

مرضيه

خشونت تقريبا در همه جا و در بين تمام اقشار اجتماعي وجود دارد. خشونت داراي اشكال و فرمهاي گوناگوني است كه ميتواند جسمي (خشونت فعال) مثل ضرب و شتم و يا گفتاري ( خشونت غير فعال) مثل تهد يد،  ترور رواني و ... باشد. همچنين خشونت مي تواند به اشكال مختلفي چون اعمال قدرت، حكم راني، غارت، حق سكوت گرفتن، تجاوز جنسي و ترور شخصيت باشد. در شكل پچيده تر و خشن تر، خشونت مي تواند با اسلحه و خطر  تهديد به مرگ همراه باشد. در هر صورت خشونت چه به صورت پيچيده و يا ساده آن به عنوان ابزاري  استراتژيك و يا راه حلي براي برون رفت از يك بحران و يا يك مشكل مورد استفاده قرار مي گيرد.

تقريبا تمام افراد بخصوص مرداني كه در خانواده خشونت را بعنوان يك استراتژي براي پيشبرد مقاصد و اهداف خود اعما ل و بكار مي گيرند در كودكي خود مورد خشونت قرار گرفته و با آنها بطور يك نواخت برخورد نشده است. در نتيجه عمدتا داراي ثبات شخصيت نبوده و يا  در خانواده هميشه شاهد و ناظر دعوا و كشمكش هاي رواني بوده اند. و يا اغلب آنها، در كودكي نظا ره گر مورد اذيت و آزار قرار گرفتن مادران خود توسط پدرانشان بوده اند. به همين دليل مسئله خشونت و كتك به مرور زمان براي آنان به يك امر طبيعي و نرمال بدل گشته و خود، نا آگاهانه و بطور اتوماتيك وار آن را بعنوان حربه اي در زندگي فرا گرفته و به همان روش با فرزندان و همسران خود رفتار مي نمايند.

آمار و تحقيقات انجام يافته نشان مي دهد، افرادي كه در زندگي اجتماعي و خانوادگي خود ناراضي و ناخشنود هستند بيشتر به خشونت متوسل ميشوند تا افرادي كه مثلا داراي وضعيت شغلي و يا آينده و چشم انداز مشخصي هستند. هچنين افرادي كه(بخصوص مردان) بطور مشخص بيكاراند  و بطور دائم دچار مشكلات اقتصادي اند بالطبع بيشتر به خشونت روي مي آورند.

معمولا افراد خشن و پر خاشگر داراي عدم موفقيت در شغل،  در خانواده و در روابط اجتماعي اند و هميشه از نظر روحي احساس نا امني و نا خشنودي كرده و داراي تصويري منفي از خود مي باشند. اين نوع افراد، دچار خود كم بيني و عدم اعتماد به نفس اند. بنابراين براي رفع اينگونه حالات و احساسات خويش به خشونت و ضرب وشتم ديگران متوسل مي شوند.

يك عامل ديگر خشونت مردان، ميتواند سن كم آنان براي ازدواج و تشكيل خانواده و در نتيجه كم تجربگي اشان باشد. در اين صورت اينگونه افراد قدرت و تحمل انتقاد و يا فرهنگ ديالوگ را نداشته و در صورت پيش آمدن يك مسئله خانوادگي قادر به حل و فصل مشكلات از طريق بحث و گفتگو نبوده و به سرعت كنترل خود را از دست داده  و به خشونت دست مي زنند.

يكي ديگر از عوامل خشونت، فرهنگ مرد سالاري است. مرداني كه در خانواده و جوامع مرد سالار تربيت شده اند، داراي شخصيتي قدرت طلب، سلطه جو و خود محور بين هستند و به هيچوجه قادر به قبول و نظريه نه تنها همسران خود بلكه هيچ زني نيستند. اينگونه افراد، بر اين باورند كه زنان به هيچوجه با مردان برابر نبوده و نتيجتا داراي حق و حقوق مساوي نمي باشند. زنان، از نظر اينان، بايد هميشه موجودي مطيع و فرمانبردار باشند آنها، وجود و احترام نسبت به خود را مساوي با اعمال قدرت و فشار و زورگويي مي بينند. در نتيجه، گاه و بيگاه به عنوان گوشزد و يا ياد آوري سعي مي كنند خشونت را كه حكم زنگ خطر و ابراز وجود، برايشان دارد را بصدا در آورند كه نشان دهند همچنان ميدان دارهستند و قدرت كنترل خانواده را در دست دارند. افرادي كه داراي اينگونه تفكرند، زن را شهروندي درجه دوم محسوب نموده  و نه بعنوان انساني برابر با خود، و  جدا از تمامي معيار هاي ارتجاعي و سرمايه داري.

عامل ديگر خشونت مي تواند طرز تفكر كالائي باشد. كه در اين حا لت مرداني كه داراي اينگونه روش و باورند اعتقاد دارند كه زن يك شئي و يا كالايي است متعلق به آنان. بنابراين با آن هر آنگونه كه مي خواهند ميتوانند با آن رفتار كنند.

  اين مردان زن را موجودي غير قابل اعتماد مي دانند و فكر مي كنند هميشه بايد مواظب آن باشند كه از اوخطائی سر نزند. به همين خاطر مادام، هرگونه رفتار زن را زير ذره بين قرار داده و آن را مورد تجزيه و تحليل قرار مي دهند. و در صورتي كه رفتار وی مورد نظر و مطلوبشان نباشد همسر خود را مورد اذيت و آزار قرار مي دهند. اينگونه مردان با مرور زمان بخاطر كنترل سيستماتيك همسران خويش بسيار حساس و حسود مي شوند و هر گونه رفتار غير قابل قبول و دلخواه را به سرعت و طبق نظر خود مورد بررسي و قضاوت قرار مي دهند و حكم صادر مي كنند.

طبق تحقيقات و مصاحبه هاي انجام شده با مردان همسرآزار مشخص شده است، كه آنان اصلا كتك و خشونت را عاملي براي تشديد مشكلات خانوادگي خويش نمي بينند و تنها همسران خود را عامل اختلاف و بحران خانوادگي قلمداد كرده اند. همچنين اين مردان متذكر شده اند كه اگرهمسرانشان خود را اصلاح كنند موردي براي اختلاف و خشونت درون- خانوادگي وجود ندارد. و جو سالمي در خانواده حكم فرما خواهد شد كه به نفع همه، بخصوص همسران و فرزندانشان مي باشد.

 طبق همين تحقيقات، نكته ايي كه جاي تعمق و تاسف دارد اين است كه، همسران اينگونه مردان عمدتا اين امر به آنان مشتبه شده كه داراي ارزش كمتري نسبت به مردان خود هستند و بايد براي رفع اختلافات و خشونت درون-خانواده بيشتر به خواسته هاي همسران خود توجه كنند تا كشمكش هاي كمتري داشته باشند. اين نوع زنان عمدتا از نظر روحي كاملا به همسران خود وابسته هستند و بشدت از جدائي و طلاق وحشت دارند. به همين خاطر به محض اختلاف با همسران خود سريع احساس گناه و پشيماني كرده و خود را عامل اختلاف ميدانند. بدون اينكه به علت و معلول قضيه بپردازند. در اين صورت سعي ميكنند دوباره روابطشان را با همسران خود بهبود بخشيده و هميشه براي آشتي كردن پيش قدم مي شوند.

متاسفانه اين نوع زنان از نظر روحي دچار خود كم بيني اند و خود را داراي عدم اعتماد به نفس و صلاحيت مي پندارند و هميشه از دردهاي روحي- جسمي مثل، كمر درد و معده درد رنج مي برند و دچار بيخوابي و افسردگي پوشيده و مزمن هستند.

تقريبا در تمام جوامع، خشونت توسط مردان در مقابل زنان به ابزاري تبديل گشته تا آنان را از نظر روحي خرد كرده و مطيع خويش سازند.متاسفانه تا به امروز مسئله خشونت در اكثر جوامع بشري به عنوان مسئله درون- خانوادگي جا افتاده نه به عنوان يك جرم قانوني كه حيثيت و حقوق و ارزشهاي انساني را ناديده گرفته و آنها را لگد مال مي كند. چيزي كه با اصل  منشور حقوق بشر كاملا در تضاد ميباشد. چرا كه بر اساس منشور حقوق بشر هيجكس حق ندارد حيثيت، احترام و حقوق ديگري را خدشه دار كند و يا به آنان صدمه وارد سازد.

تا زماني كه خشونت درون- خانوادگي، از طرف جامعه به عنوان يك مسئله طبيعي و خانوادگي جا افتاده و پذيرفته شده و نه بعنوان يك جرم قانوني، كه مي بايست مجرم در آن تحت پيگرد و تعقيب قانوني قرار گيرد،  برابري زن و مرد  بي مفهوم بوده و رسما زن شهروندي درجه دوم محسوب مي شود. چيزي كه در جوامع ارتجاعي و سرمايه داري به نرم و يا وسيله اي تبديل گشته تا توسط آن به طبقه بندي و دسته سازي و جدا سازي انسانها بپردازند تا بيشر از اين طريق به بهره كشي و استثمار انسانها پرداخته واز ان در جهت منافع خود بهره وري كنند. زيرا هر گونه جدا سازي انسانها تحت عنوان زن، مرد و يا سفيد و سياه و غيره ، چيزي نيست، جز انگيزه پليد نژاد پرستي و جنسيت گرايانه كه انسانها را بدون توجه به ارزشهاي انسانيشان طبقه بندي مي كند

 

بازگشت به صفحه اول اتحاد کار