خشونت
پديده اي
اجتماعي
تربيتي و يا
مسئله اي درون
– خانوادگي؟
مرضيه
خشونت
تقريبا در همه
جا و در بين
تمام اقشار اجتماعي
وجود دارد.
خشونت داراي
اشكال و فرمهاي
گوناگوني است
كه ميتواند
جسمي (خشونت
فعال) مثل ضرب
و شتم و يا
گفتاري (
خشونت غير
فعال) مثل تهد
يد، ترور
رواني و ... باشد.
همچنين خشونت
مي تواند به اشكال
مختلفي چون
اعمال قدرت،
حكم راني، غارت،
حق سكوت
گرفتن، تجاوز
جنسي و ترور
شخصيت باشد.
در شكل پچيده
تر و خشن تر،
خشونت مي
تواند با
اسلحه و خطر تهديد
به مرگ همراه
باشد. در هر
صورت خشونت چه
به صورت
پيچيده و يا
ساده آن به
عنوان
ابزاري
استراتژيك و
يا راه حلي
براي برون رفت
از يك بحران و
يا يك مشكل
مورد استفاده
قرار مي گيرد.
تقريبا
تمام افراد
بخصوص مرداني
كه در خانواده
خشونت را
بعنوان يك
استراتژي
براي پيشبرد
مقاصد و اهداف
خود اعما
ل و بكار مي
گيرند در
كودكي خود
مورد خشونت
قرار گرفته و
با آنها بطور
يك نواخت
برخورد نشده
است. در نتيجه
عمدتا داراي
ثبات شخصيت
نبوده و يا در
خانواده
هميشه شاهد و
ناظر دعوا و
كشمكش هاي
رواني بوده
اند. و يا اغلب
آنها، در
كودكي نظا ره
گر مورد اذيت
و آزار قرار
گرفتن مادران
خود توسط
پدرانشان
بوده اند. به
همين دليل
مسئله خشونت و
كتك به مرور
زمان براي
آنان به يك
امر طبيعي و
نرمال بدل
گشته و خود،
نا آگاهانه و
بطور
اتوماتيك وار
آن را بعنوان
حربه اي در
زندگي فرا
گرفته و به
همان روش با
فرزندان و
همسران خود
رفتار مي
نمايند.
آمار و
تحقيقات
انجام يافته
نشان مي دهد،
افرادي كه در
زندگي
اجتماعي و
خانوادگي خود
ناراضي و
ناخشنود
هستند بيشتر
به خشونت
متوسل ميشوند
تا افرادي كه
مثلا داراي
وضعيت شغلي و
يا آينده و
چشم انداز
مشخصي هستند.
هچنين افرادي
كه(بخصوص
مردان) بطور
مشخص
بيكاراند و بطور
دائم دچار
مشكلات اقتصادي
اند بالطبع
بيشتر به
خشونت روي مي
آورند.
معمولا
افراد خشن و
پر خاشگر
داراي عدم
موفقيت در
شغل،
در خانواده و
در روابط
اجتماعي اند و
هميشه از نظر
روحي احساس نا
امني و نا خشنودي
كرده و داراي
تصويري منفي
از خود مي باشند.
اين نوع
افراد، دچار
خود كم بيني و
عدم اعتماد به
نفس اند.
بنابراين
براي رفع اينگونه
حالات و
احساسات خويش
به خشونت و
ضرب وشتم
ديگران متوسل
مي شوند.
يك عامل
ديگر خشونت
مردان،
ميتواند سن كم
آنان براي
ازدواج و
تشكيل
خانواده و در
نتيجه كم تجربگي
اشان باشد. در
اين صورت
اينگونه
افراد قدرت و
تحمل انتقاد و
يا فرهنگ
ديالوگ را
نداشته و در
صورت پيش آمدن
يك مسئله
خانوادگي
قادر به حل و
فصل مشكلات از
طريق بحث و
گفتگو نبوده و
به سرعت كنترل
خود را از دست
داده و
به خشونت دست
مي زنند.
يكي ديگر
از عوامل
خشونت، فرهنگ
مرد سالاري است.
مرداني كه در
خانواده و جوامع
مرد سالار
تربيت شده
اند، داراي
شخصيتي قدرت
طلب، سلطه جو
و خود محور
بين هستند و
به هيچوجه
قادر به قبول
و نظريه نه
تنها همسران
خود بلكه هيچ
زني نيستند.
اينگونه
افراد، بر اين
باورند كه
زنان به
هيچوجه با
مردان برابر
نبوده و
نتيجتا داراي
حق و حقوق
مساوي نمي
باشند. زنان،
از نظر اينان،
بايد هميشه
موجودي مطيع و
فرمانبردار
باشند آنها،
وجود و احترام
نسبت به خود
را مساوي با
اعمال قدرت و
فشار و
زورگويي مي
بينند. در
نتيجه، گاه و
بيگاه به عنوان
گوشزد و يا
ياد آوري سعي
مي كنند خشونت
را كه حكم زنگ
خطر و ابراز
وجود، برايشان
دارد را بصدا
در آورند كه
نشان دهند
همچنان ميدان
دارهستند و
قدرت كنترل
خانواده را در
دست دارند.
افرادي كه
داراي
اينگونه
تفكرند، زن را
شهروندي درجه
دوم محسوب
نموده و
نه بعنوان
انساني برابر
با خود، و جدا از
تمامي معيار
هاي ارتجاعي و
سرمايه داري.
عامل ديگر
خشونت مي
تواند طرز
تفكر كالائي
باشد. كه در
اين حا لت
مرداني كه
داراي
اينگونه روش و
باورند
اعتقاد دارند
كه زن يك شئي و
يا كالايي است
متعلق به
آنان.
بنابراين با
آن هر آنگونه كه
مي خواهند
ميتوانند با
آن رفتار
كنند.
اين مردان زن
را موجودي غير
قابل اعتماد
مي دانند و
فكر مي كنند
هميشه بايد
مواظب آن
باشند كه از
اوخطائی سر نزند. به
همين خاطر
مادام،
هرگونه رفتار
زن را زير ذره
بين قرار داده
و آن را مورد
تجزيه و تحليل
قرار مي دهند.
و در صورتي كه
رفتار وی مورد نظر و
مطلوبشان
نباشد همسر
خود را مورد
اذيت و آزار
قرار مي دهند.
اينگونه
مردان با مرور
زمان بخاطر
كنترل
سيستماتيك
همسران خويش
بسيار حساس و
حسود مي شوند
و هر گونه
رفتار غير
قابل قبول و دلخواه
را به سرعت و
طبق نظر خود
مورد بررسي و
قضاوت قرار مي
دهند و حكم
صادر مي كنند.
طبق
تحقيقات و
مصاحبه هاي
انجام شده با
مردان
همسرآزار
مشخص شده است،
كه آنان اصلا
كتك و خشونت
را عاملي براي
تشديد مشكلات
خانوادگي خويش
نمي بينند و
تنها همسران
خود را عامل
اختلاف و
بحران
خانوادگي
قلمداد كرده
اند. همچنين
اين مردان
متذكر شده اند
كه
اگرهمسرانشان
خود را اصلاح
كنند موردي
براي اختلاف و
خشونت درون-
خانوادگي
وجود ندارد. و
جو سالمي در خانواده
حكم فرما
خواهد شد كه
به نفع همه،
بخصوص همسران
و فرزندانشان
مي باشد.
طبق
همين
تحقيقات،
نكته ايي كه
جاي تعمق و
تاسف دارد اين
است كه،
همسران
اينگونه مردان
عمدتا اين امر
به آنان مشتبه
شده كه داراي
ارزش كمتري
نسبت به مردان
خود هستند و
بايد براي رفع
اختلافات و
خشونت
درون-خانواده
بيشتر به
خواسته هاي
همسران خود
توجه كنند تا
كشمكش هاي
كمتري داشته
باشند. اين
نوع زنان
عمدتا از نظر
روحي كاملا به
همسران خود
وابسته هستند
و بشدت از
جدائي و طلاق
وحشت دارند.
به همين خاطر
به محض اختلاف
با همسران خود
سريع احساس
گناه و
پشيماني كرده
و خود را عامل
اختلاف
ميدانند. بدون
اينكه به علت
و معلول قضيه
بپردازند. در اين
صورت سعي
ميكنند
دوباره
روابطشان را
با همسران خود
بهبود بخشيده
و هميشه براي
آشتي كردن پيش
قدم مي شوند.
متاسفانه
اين نوع زنان
از نظر روحي
دچار خود كم
بيني اند و
خود را داراي
عدم اعتماد به
نفس و صلاحيت
مي پندارند و
هميشه از
دردهاي روحي-
جسمي مثل، كمر
درد و معده
درد رنج مي
برند و دچار
بيخوابي و
افسردگي
پوشيده و مزمن
هستند.
تقريبا
در تمام
جوامع، خشونت
توسط مردان در
مقابل زنان به
ابزاري تبديل
گشته تا آنان
را از نظر
روحي خرد كرده
و مطيع خويش
سازند.متاسفانه
تا به امروز
مسئله خشونت
در اكثر جوامع
بشري به عنوان
مسئله درون-
خانوادگي جا
افتاده نه به
عنوان يك جرم
قانوني كه
حيثيت و حقوق
و ارزشهاي
انساني را
ناديده گرفته
و آنها را لگد
مال مي كند.
چيزي كه با
اصل
منشور
حقوق بشر
كاملا در تضاد
ميباشد. چرا
كه بر اساس
منشور حقوق
بشر هيجكس حق
ندارد حيثيت،
احترام و حقوق
ديگري را خدشه
دار كند و يا
به آنان صدمه
وارد سازد.
تا زماني
كه خشونت
درون-
خانوادگي، از
طرف جامعه به
عنوان يك
مسئله طبيعي و
خانوادگي جا
افتاده و
پذيرفته شده و
نه بعنوان يك جرم
قانوني، كه مي
بايست مجرم در
آن تحت پيگرد
و تعقيب
قانوني قرار
گيرد،
برابري زن و
مرد بي
مفهوم بوده و
رسما زن
شهروندي درجه
دوم محسوب مي
شود. چيزي كه
در جوامع ارتجاعي
و سرمايه داري
به نرم و يا
وسيله اي
تبديل گشته تا
توسط آن به
طبقه بندي و
دسته سازي و
جدا سازي
انسانها
بپردازند تا
بيشر از اين
طريق به بهره
كشي و استثمار
انسانها
پرداخته واز
ان در جهت
منافع خود
بهره وري
كنند. زيرا هر
گونه جدا سازي
انسانها تحت
عنوان زن، مرد
و يا سفيد و
سياه و غيره ،
چيزي نيست، جز
انگيزه پليد
نژاد پرستي و جنسيت
گرايانه
كه انسانها را
بدون توجه به
ارزشهاي
انسانيشان
طبقه بندي مي
كند