بمناسبت بيستمين
سالگرد مرگ فدايي
خلق بهروز
سليماني
مبارز
كمونيست و
مدافع پيگيرحقوق
خلق كرد

محمد
اعظمي :
اگر موافق
هستيد گفتگو
را از زندان
شروع كنيم. پيش
از صحبت شما
اجازه مي
خواهم به چند
نكته
كه به خاطرم
مانده است
اشاره كنم. من
بهروز را در
سال 54 در قصر
ديدم. پركاري
و تحرك او
اولين
خصوصيتي بود كه
از او در ذهنم
نشسته است.
بهروز با
علاقه زيادي
تاريخ گروهها
و محافل سياسي
را دنبال ميكرد.
با خود من در
رابطه با
گروهمان
صحبتهاي زيادي
داشت. و در پي
يافتن نقاط
اشتراك مردم
لرستان و
كردستان بود.
از وضعيت مردم
لرستان، سطح
آگاهي آنها،
وضعيت
روشنفكران
آنجا، وضعيت
اقتصاد آن
منطقه تا
امكان فعاليت
ما و تأثير آن
روي مردم همه
و همه مسائلي
بود كه براي
بهروز جذبه
داشت. او در
رابطه با
كردستان نيز
اطلاعاتش را
جمع و جور
كرده بود و
درباره تاريخ
مبارزه در
كردستان جزوهاي
نوشته بود. در
زمينه
پشتكارش يكي
از دوستان مشترك
ما ميگفت كه
در زندان قزلحصار
پس از سركوب
زندان در سال 1352
كه امكانات زندانيان
تقريباً به
حداقل ممكن
رسيده بود، ما
يك راديو ضبط
بدست آورديم.
بهروز با آن
برنامههاي
راديو ميهن
پرستان را ضبط
ميكرد و بكمك
يك گوشي كه
خودمان ساخته
بوديم شب تا
صبح آن را
پياده و سپس
با كاربن
تكثير ميكرد
و به ما ميداد.
ما هم اين
اخبار را در
حوزههاي
تشكيلاتي كه
بعد از صبحانه
تشكيل ميشد،
ميخوانديم.
او ميگفت در
تمام مدتي كه
با بهروز
بوديم او به
تنهائي اين
كار را انجام
ميداد و من
نديدم
كوچكترين
نشانهاي از
خستگي بروز
بدهد.
بهروز
نوع برخوردش
با مسائل
زندان چپ بود.
يعني آن زمان
كه خود ما چپرو
بوديم، حركات
او بنظرمان چپ
روانه ميرسيد.
كساني كه با
او پيش از من
در زندان بودهاند
ميگفتند در
گذشته هم چپرويش
بيشتر بوده و
هم تكروي ميكرده
است. من قبلاً
در رابطه با
بهروز از ناصر
خاطراتي
شنيدهام. اگر
ممكن است
ناصر تو
برايمان بگو
كه در زندان
او را چگونه ديدي؟
ناصر
رحيمخاني :
بهروز را براي
اولين بار در
آذرماه سال 1352
در بند معروف
به بند 4 و 5 و 6
زندان قصر
ديدم. هم در
آنزمان و هم
بعدها كه
درباره نسل
خودمان، نسل
دهههاي چهل و
پنجاه فكر
كردهام،
ديدهام كه
بهروز برخي
ويژگيهاي اين
نسل را بخوبي
بازتاب ميداد.
از ويژگيهاي
اين نسل،
پرسشگري بود.
يعني در آغاز
يك سلسله
نظريات
تئوريك و خط
مشي سياسي
حاضر و آماده
را نپذيرفته
بود و نميپذيرفت.
بلكه سؤال
داشت. نسبت به
گذشته جنبش
ملي و جنبش چپ
سؤالاتي داشت
و بصورت جدي
اين سؤالات را
دنبال ميكرد.
اين نسل با
ذهني باز و
فارغ از
پيشداوريها
ميخواست
براي سؤالات
خود پاسخي
پيدا كند و
براي مبارزه
راهجوئي كند.
گروههائي از
اين نسل در آغاز
از منظر
آشنائي با
فرهنگ و ادبيات
به سياست
كشيده شدند.
البته اين نسل
به
راديكاليسمي
كشيده شد كه
همراه خود
جزمياتي داشت
اما اين نسل
از درون
جزميات و
ايدئولوژي و
سياست و بويژه
روحيات بجا
مانده از نسل
پيشين
سربرنياورده
بود گرچه پارهاي
از آن مباني
را با خود
داشت. بهروز،
پرسشگري اين
نسل را داشت.
تلاش داشت براي
شناخت گذشته،
شناخت
تاريخچه چپ و
تاريخچه حزب
توده. نسبت به
جبهه ملي و
نهضت ملي پرسشگر
بود و بخاطرم
هم هست كه در
اين زمينه با
هم صحبتهائي
داشتهايم.
بهروز با
پشتكار و
علاقه زيادي
گفتگوها و
دانستههايش
درباره
تاريخچه
مبارزات را مينوشت
وجمعآوري ميكرد.
باز اين نكته
در خاطرم
مانده كه براي
يادداشتهايش
جاسازيهائي
در شماره 4 قصر
داشت.
ويژگي
ديگر نسل دهه
چهل و پنجاه
چابكي و نشاط جوانيش
بود. اين نسل
را ميبايست
از منظر
روحيات و
غليانهاي
درونيش هم نگاه
كرد. روح
طغيانگري در
اين نسل موج
ميزد. و اين
طغيانگري در
بهروز، هم در
زندان و هم در بيرون
زندان، تا
زماني كه زنده
بود، بچشم ميخورد. در اين
رابطه ميخواهم
به نكتهاي
اشاره كنم.
ايدئولوژي
بسته وگرايش
راديكال كه با
قهر انقلابي
توأم است،
تعصب و خشكانديشي
پديد ميآورد.
وقتي از اين
جايگاه با
قدرت و قهر و
تعصب حاكم (يا
غير حاكم)،
مبارزه شود، حالتي
از عصبيت، گرهخوردگي
و خشم دست ميدهد،
بهروز اما
انساني
بانشاط بود.
آدمي كه در
برخوردهايش
در زندان در
چپ ما - كه چپرو
بوديم- قرار
داشت و ميبايست
به زندگي و
مبارزه و حتي
نزديكانش،
جزمي نگاه كند
يا عبوس و خشك
باشد، اين
چنين با نشاط
و سرزنده بود.
اين پيچيدگي
را شايد بشود
اينگونه
توضيح داد كه نسل
چالاك دهه چهل
و پنجاه - گرچه
بعداً ايدئولوژي
زده شد - اما در
اساس با شوري
اخلاقي به جنبشي
كه براي او
بيشتر جنبشي
رهائي بخش و
آزاديبخش و
ملي بود،
پيوسته بود و
اين سبب ساز
آن نشاط بود و
بهروز ما يكي
از نمونههاي
بانشاط،
خستگي
ناپذير،
مغرور و فروتن
آن نسل بود. من
بهروز را
هميشه با اين
مجموعه خصوصيات
بخاطر ميآورم.
محمد
اعظمي : صحبت
ما بيشتر
متمركز شد بر
خصوصيات و
روحيات بهروز.
از شور و
سرزندگيش، از
پشتكار و فروتنياش،
از چپروي و
تكرويش سخن
گفتيم. در اين
زمينه ميخواهم اضافه
كنم كه بهروز
از جمله كساني
بود كه در
محفل فكري
خودش غرق نميشد.
با گرايشات
مختلف زندان
رابطه بسيار
خوبي داشت اما
در
رابطه با
مواضع سياسياش
صحبتي نكرديم.
ناصر تو در
زمينه صفبنديها
نكتهاي
بخاطر داري؟
ناصر
رحيمخاني :
اواخر 1352 من
مجدداً به قصر
برگردانده
شدم. موقعي كه
به بند 4 و 5 و 6
آمدم صفبندي
دو نظر – نظر
مسعود احمد
زاده و نظر
بيژن جزني - وجود
داشت و
تقريباً همه
كساني كه
موافق مشي مسلحانه
بودند در يكي
از اين دو
گرايش قرار ميگرفتند.
بهروز در صف
طرفداران مشي
مسعود
احمدزاده
قرار داشت. شايد
بهتر باشد
اشاره دقيقتر
به اين
گرايشات و نقش
و موقعيت
افراد و چهرههاي
اين گرايشات
را بگذاريم به
زماني ديگر.
محمد
اعظمي : بهروز
پس از آزادي
به كردستان
رفت و در آنجا
پيش از انقلاب
فعال بود. يوسف
شما در آن دوره
و دورههاي
اوليه انقلاب
در كردستان
فعاليت سياسي
تشكيلاتي
داشتهايد.
آيا در رابطه
با فعاليتتان
در كردستان خاطرهاي
از بهروز
داريد؟
يوسف
اردلان : من با
بهروز مدت كمي
در زندان بودهام.
او در طيف
فدائيها بود.
من هم در طيف
سياسيكارها
قرار داشتم.
يعني كساني كه
به كار سياسي -
تشكيلاتي
معتقد بودند.
در زندان قصر
رابطة دو
گرايش
محترمانه بود.
اما نزديك
نبود. قبل از
آزادي از
زندان به اوين
منتقل شدم. در
اوين رابطه
طيف ما با
فدائيها، كدر
شد و از
همديگر آزرده
بوديم. با اين
ذهنيت از
زندان آزاد
شدم و به
سنندج آمدم.
كردستان در
قياس با ساير
نقاط ديگر، ديرتر
پا به ميدان
تظاهرات عليه
شاه گذاشت.
نقطه قوت آن اين
بود كه
زمانيكه جنبش
در كردستان سر
برآورد، فضا
مذهبي نبود.
زماني كه به
سنندج رسيدم بهروز
كه پيش از من
آزاد شده بود،
بديدنم
آمد. او
بسيار
صميمانه با من
روبرو شد و
خيلي سريع
رابطه ما به
همديگر نزديك
شد.
در سطح شهر سنندج 56 كانون فعاليت بوجود آمد كه در مساجد جمع ميشدند. شايد بد نباشد بدانيدكه در كردستان مساجد محل اجتماع فقط مذهبيها نيست. محل اجتماع همه مردم است. چه مذهبي و چه غيرمذهبي بعنوان يك سنت در مساجد جمع ميشوند. اين 56 كانون اداره امور شهر را بتدريج در دست گرفتند. براي حفظ امنيت در سطح شهر نگهباني ميدادند. تقسيم خواروبار و مايحتاج عمومي هم توسط اين مراكز صورت ميگرفت. در اين مراكز فدائيها وجريان فكري كه بعداً كومهله را بوجود آورد فعال بودند. طيف مفتي زاده و صفدري هم كه مذهبي بودند مشغول زد و بند از بالا بودند. حزب دمكرات
|
بهروز
سليماني در
سال 1326 در شهر
بروجرد
متولد شد… در
سال 1349 به دليل
فعاليتهاي
سياسي
دستگير و به سه
سال زندان
محكوم شد. در
زندان رابطهاش
با برخي از
اعضاي
سازمان
فدائي در
تبريز براي
پليس روشن شد.
در اين رابطه
مجدداً
دادگاهي و
محكوميتش به 7
سال افزايش
يافت. بهروز
تقريباً در تمامي
زندانهاي
تهران يعني
قزلحصار،
قصر، اوين و
كميته مشترك
زنداني بوده
است. در سال 1356
از زندان
آزاد شد. سال
بعد ازدواج كرد
و دو فرزند
بنامهاي
پويان و
مهرنوش از او
بيادگار
مانده است. او
در سنندج در
چارچوب خط سازمان
فدائي
فعاليت ميكرد
و در شكلگيري
56 كانون در
محلات سنندج
نقش برجستهاي
ايفاكرد و
عضو شوراي
هماهنگي
محلات شد. در جريان
شكل گيري
شوراي موقت
انقلابي
سنندج عضو
اين شورا بود
و پس از جنگ
خونين سنندج
بعنوان
نماينده
سازمان در
هيئت
نمايندگي
خلق كرد شركت
داشت كه با
نمايندگان
دولت مذاكره
داشت. او
مسئوليت
تشكيلات
سازمان
فدائي در
سنندج را به
عهده داشت و
در جريان
انشعاب
اكثريت و
اقليت. در صفوف
اكثريت ماند
و يكسال بعد
بهمراه بخشي
از كادرهاي
سازمان در آذر
60 از اكثريت
انشعاب
كردند. او
عضو كميته
مركزي،
مسئول
دبيرخانه،
عضو كميسيون
امنيت و عضو
مشاور هيئت
سياسي
سازمان فدائيان
خلق بود و در
آخرين پلنوم
كميته مركزي عضو
عليالبدل
هيئت سياسي
سپس عضو هيئت
سياسي كميته
مركزي شد. در 19
آبانماه 1362 در
جريان
دستگيري با
پرتاب كردن
خود از طبقه
پنجم محل
زندگيش در
خيابان مصدق
جان سپرد. يادش
گرامي باد. |
هم در آن
زمان حضورش در
سنندج محسوس
نبود. بدينترتيب
يك صفبندي
بوجود آمد
يكسوي آن
مذهبيهاي
وابسته به قدرت
ايستاده
بودند در
آنسوي
طرفداران
فدائي و كومهله
قرار داشتند.
اين دو جريان
گرچه در يك صف
بودند اما با
همديگر رقابت
نيز داشتند.
اما هرگز
رقابتشان،
اتحادشان را
زير سؤال
نبرد. بهروز
در ايجاد چنين
فضائي نقش
بسيار مهمي داشت.
يادم ميآيد
كه او هم تلاش
فراواني داشت
كه هماهنگ عمل
كنيم، و
فعاليتها
بيشتر معطوف
به اداره امور
مردم شهر ميشد.
تظاهرات خياباني
مثل ساير نقاط
كشور نبود. با
اين وجود،
رژيم شاه از
اين شكل
فعاليت هراس
داشت و در فكر
توطئه بود.
يادم هست حدود
اواسط آذرماه
پليس به يك
بيمارستان در
شهر سقز حمله
كرد و يك پرستار
را كشت. چند
ساعت بعد از
اين حادثه
حدود ساعت 6
بعدازظهر يك
اعلاميه با
انشاي
نيروهاي چپ در
سطح شهر پخش
شد و براي
فرداي آن روز
در ساعت 10 صبح
در ميدان
آزادي سنندج
دعوت به
تظاهرات كرده
بود. من به
اعلاميه شك
كردم. ما كه بياطلاع
بوديم.
فدائيها هم
معمولاً با
آرم سازمان
اعلاميه ميدادند.
با وجود اين
به بهروز زنگ
زدم. بيخبر
بود. تمام 56
كانون از آن
بياطلاع
بودند.
مشتركاً
تصميم گرفتيم
در تظاهرات
شركت نكنيم.
فردا ساعت 8
صبح نيروي
نظامي در ارتفاعات
مشرف به ميدان
مستقر شده بود
و راههاي
خروجي ميدان
را بسته
بودند. رژيم
توطئه كرده
بود كه جمعيت
را به گلوله
ببندد و زهر
چشم بگيرد.
اين مسئله از
اين زاويه در
خاطرم
ماندگار شده
كه بهروز با
توجه به روحيه
تندش كه همه
با آن آشنا
هستيم بمحض
اينكه با فضاي
عمومي تصميم
روبرو شد بدون
هيچ مقاومتي
با كمال
مسئوليت قبول
كرد كه در تظاهرات
شركت نكنند.
محمد
اعظمي : شكل
فعاليت شما در
سنندج تجربه
جالبي است. در ساير
نقاط تا
جائيكه من ميدانم
چنين تجربهاي
وجود نداشته
است. اين 56
كانون چگونه
امورات شهر را
اداره ميكردند؟
يوسف
اردلان : اين
كانونها بنام
شوراي محلات
در مساجد بوجود
آمده بود.
تنظيم امنيت
شبانه شهر را به
عهده داشت . اين
تجمع شوراي
محلات آنچنان
پذيرش تودهاي
پيدا كرده بود
كه به كنترل
قيمتها و
نظارت بر پخش
آذوقه و نظارت
بر كار سيلو و
توزيع آن به نانوائيها
و همچنين پخش
نفت و قند و
شكر و … نيز ميپرداخت
و در ادامه
آن، ايده
ايجاد شوراي
شهر شكل گرفت.
در پي آن طرحي
مورد پذيرش
قرار گرفت كه
از هر شوراي
محله 10 نفر نماينده
انتخاب شوند.
بدين ترتيب از
56 شوراي محله، 560
نماينده در يك
روز جمعه در
مسجد جامع شهر
تجمع نمايند و
25 نفر را
بعنوان شوراي
شهر سنندج انتخاب
نمايند و اين
شورا را به
دولت تحميل
نمايند. وظايف
اين شوراي
ادغام وظايف
فرمانداري و
شهرداري بود
يعني ميبايست
با انحلال اين
دو ارگان، كار
خود را شروع
كند. انتخابات
اوليه اواخر
ديماه به
انجام رسيد، قرار بر
اين شد كه روز
جمعه 6 بهمن 57
انتخابات
شوراي شهر
صورت گيرد. در
طي اين مدت
جماعت مفتي
زاده تلاش
فراواني در
مخالفت با اين
حركت نمودند
اما موفق
نشدند.
روز
6 بهمن ساعت 8
صبح افراد
شهرباني حتي
با لباس
يونيفورم بدون
هيچ مستمسكي
به شهر
ريختند،
چندين مغازه را
به آتش كشيدند
و غارت كردند.
ارتش براي جلوگيري
از آنها به
شهر حمله كرد
و حكومت نظامي
اعلام شد. در
نتيجه
انتخابات
شوراي شهر
نتوانست
برگزار شود.
در
اين دوران
همكاري نزديكي
بين نيروهاي
سياسي مترقي
بويژه كومهله
و فدائي وجود
داشت. كه
البته بدون
وجود افراد
مسئول و
پركاري مثل
بهروز، اين
همكاريها و همآهنگيها
امكان پذير
نبود.
پس
از اين سركوب
خشونتبار و
غيرمنتظره يك
نوع سرخوردگي
و سردرگمي بوجود
آمده بود. چون
تشكيلاتي كه
بتواند موقعيت
را درك و پيشبيني
كند و عكسالعمل
مناسبي نشان
دهد هنوز
بوجود نيامده
بود. پس از دو
هفته حكومت
شاه جايش را
به حكومت جديد
داد. در سنندج
مفتي زاده
اداره شهر را
بدست گرفت و
ارگاني بنام
ستاد عمليات
اسلامي كه عمدتاً
از طرفداران
بارزاني
(قياده موقت)
تشكيل ميشد،
براي اداره
شهر مسلح كرد
و نماينده
خميني معمم
تبعيدياي
بود بنام
صفدري كه ارتش
و ژاندارمري
را تحويل
گرفته بود.
هرچند
تجمع در مساجد
همچنان ادامه
داشت اما ديگر
بطور چشمگيري
از قدرت و
فعاليت آن
كاسته شده
بود. اكنون
ديگر
سازمانهاي
سياسي به
فعاليت علني
خود مشغول
شدند كه
مهمترين آنها
در سطح شهر
سنندج
فدائيان و
جمعيت دفاع از
آزادي و
انقلاب بود.
خلاصه
بگويم،
تشكلهاي چپ
تمام تلاششان
معطوف به
تقويت
سازمانهايشان
شد و عملاً
شوراي محلات
به حال خود
رها شد. اما در
هرحال تداوم
تجمع در
محلات، عامل
يك نوع
هماهنگي و
پيوند فعالين
شهر شده بود،
كه در مقابل
كودتاي 6 بهمن
در سنندج كيش
و مات شده
بودند.
در
اينجا لازم ميدانم
به نقش پيچيده
و مسئولانه
بهروز اشاره كنم.
در آن زمان
فدائيها
بشكلي حكومت
را قبول داشتند.
بهروز مسئول
تشكيلات
سازمان در
سنندج بود. از
طرفي ميبايست
در چارچوب خط
سازمان ميماند،
از طرف ديگر
با مردم كرد و
نيروهاي سياسي
كه بشدت مخالف
رژيم بودند
همراه ميماند.
بهروز هرگز از
صف مردم فاصله
نگرفت درحاليكه
مسئول
فدائيها هم
بود.
محمد
اعظمي : در
رابطه با
صحبتهاي يوسف
توضيح اين
نكته شايد
لازم باشد، در
آن دوره كه
بهروز (سليماني)
مسئول
تشكيلات
سنندج بود،
هنوز بر سازمان
فدائي خط
دفاع
از حاكميت
غلبه نكرده
بود. مناطق
خود تصميم ميگرفتند.
حتي بعدها هم
كه بر سر
سياست سازمان
در كردستان
اختلاف بروز
كرد، سه نظر
در سازمان وجود
داشت. جنگيدن
با نام
سازمان،
جنگيدن بدون
نام و بالاخره
نظري كه
جنگيدن را
نادرست ميدانست.
بهروز از جمله
كساني بود كه
اعتقاد داشت
ميبايست با
نام ديگري غير
از سازمان
فدائي در كردستان
جنگيد.
آن
دوره سازمان
همراه جنبش
مطالباتي
مردم بدون
برنامه در
جنبش شركت ميكرد.
در كردستان
آنطور بازتاب
داشت، در
تركمن صحرا
بشكل ديگري.
بعدها بتدريج
رهبري سازمان
تلاش كرد فراتر
از جنبش جاري
خط مشي تعيين
كند. در واقع
در آن دوره
سياستهاي
سازمان
عمدتاً از
بالا تعيين
نميشد.
سازمان فدائي
نيروئي وسيع و
تودهاي بود.
هركجا كه
نيرويش حضور
داشت،
رهگشائي ميكردند
و تصميم ميگرفتند.
مسئولين سازمان
درايتشان در
اين بود كه در
بسياري موارد
با اين
سياستها
مخالفت نميكردند
و اين ميشد
خط سازمان. در
كارخانه
كارگران خود
تصميم ميگرفتند،
در مناطق ملي
نيروهاي
سازمان بشكل ديگري
سياست تعيين
ميكردند و در
ادارات هم
بگونهاي
ديگر. مجموعه
اينها شده بود
خط سازمان.
به
وضعيت
كردستان
بازگرديم. يك
ماه پس از
انقلاب جنگ
خونين سنندج
رخ داد. اين
جنگ چگونه شكل
گرفت؟
يوسف
اردلان : با
تغيير حكومت،
صفدري
(نماينده
خميني) در پادگان
سنندج مستقر
شد و دفتري در
داخل شهر داير
كرد و مفتي
زاده هم كه در
كردستان
فعاليت مذهبيش
را در قالب
مكتب قرآن در
زمان شاه آغاز
كرده بود
اداره شهر را
بدست گرفت.
صفدري كه تمام
امكانات (ارتش
و پول) را در
اختيار داشت
از دادن بودجه
و همچنين
اسلحه به ستاد
عمليات
اسلامي
خودداري ميكرد
و مفتي زاده
را در منگنه
گذاشته بود.
مفتي زاده هم
با توسل به
دولت بازرگان
و نزديكي با
شريعتمداري و
روي خوش نشان
دادن به
كلماتي چون
خودمختاري ميخواست
موقعيت خود را
تحكيم بخشد.
او تمام ابراز
نارضايتيها
عليه رژيم
خميني را در
موافقت با
خودش تصور
كرده بود. در
روز 26 اسفند 57 از
طرف او دعوتي
به يك ميتينگ
شد. اين
ميتينگ تبديل
به تظاهراتي
عليه صفدري
شد. دفتر
صفدري توسط
مردم تصرف شد
و دو نفر از
دفتر صفدري هم
كشته شدند. پس
از اين جمعيت
به طرف پادگان
سنندج حركت ميكنند.
ژاندارمري
تسليم ميشود
اما پادگان
ارتش مقاومت
ميكند و 130 نفر
از
تظاهركنندگان
را به اسارت
ميگيرد.
سازمانها و
فعالين شهر با
فرمانده ستاد
ارتش سرهنگ
صفري براي
آزادي اسرا به
گفتگو ميپردازند
و همزمان با
آن شوراي موقت
انقلابي شهر
سنندج كه 5 نفر
بودند (زنده
ياد بهروز
سليماني،
زنده ياد صديق
كمانگر، شعيب
ذكريائي و دو نفر
ديگر) اداره
شهر را بعهده
ميگيرند. با
وجوديكه
سرهنگ صفري با
آزادي اسرا
موافقت ميكند
ولي پادگان
شهر با حضور
صفدري و فرمان
سرلشكر قرهني
فرمانده
ارتش، شهر
سنندج آماج
خمپاره باران
ميشود. مردم
نيز در شهر
براي جلوگيري
از حمله زميني
ارتش سنگر
بندي ميكنند.
بدين ترتيب از
همان شب 26
اسفند جنگ
خونين سنندج
آغاز ميشود
كه منجر به
آمدن
نمايندگان
شوراي انقلاب
مركب از آقايان
طالقاني،
بهشتي،
رفسنجاني و
بنيصدر و
نمايندگان
دولت آقاي حاج
سيدجوادي وزير
كشور و همچنين
آقايان
صباغيان و
فروهر از جانب
كردهاي مقيم
مركز در 5
فروردين ميشود.
از طرف مردم،
بهروز
سليماني،
شيعب ذكريائي،
صديق كمانگر،
شيخ عزالدين،
مفتي زاده و
من شركت داشتيم.
در آخرين جلسه
صورتجلسه اي
به امضاء رسيد
كه در آن هيچ
اشارهاي به
پذيرش حكومت
موجود در آن
وجود ندارد و
بر تارك
صورتجلسه “بسم
تعالي” نوشته
نشد و بالاخره
انحلال ستاد
عمليات
اسلامي و
همچنين شوراي
موقت انقلابي
شهر سنندج
اعلام ميشود.
بجاي آن اداره
شهر بدست
شوراي شهر
سپرده ميشود.
اعضاي اين
شوراي من از
طرف كومهله،
سعيد شيخالاسلامي
از طرف سازمان
فدائي و دو
نفر از طرف
مفتي زاده
(فواد روحاني
و هادي مرادي)
و يك نفر از
طرف هيئت
مذاكره كنند
(مظفر
پرتوماه)
بودند.
محمد
اعظمي :
توضيحات يوسف
تا اين مقطع
نشان ميدهد
كه نيروهاي چپ
ازجمله
نيروهاي كومهله
و فدائي
متحداً در
مقابل حكومت
قرار داشتند.
از كي تمايز و
فاصله بين اين
دو نيرو بوجود
آمد و بهروز
(سليماني) چه
نقشي به عهده
داشت؟
يوسف اردلان : مسئله اتحادها تا مقطع دوره انتخابات شوراي شهر كه بالاخره انجام شد، مطرح بود. ا