جهنم
جمهوري
اسلامي و “بهشت
خاكستري”
مهاجراني
بهشت
خاكستري
سيدعطاءالله
مهاجراني
انتشارات:
اميد
ايرانيان و
قصيده سرا
چاپ
اول، 1382،
تهران، 240 صفحه.
دولتمردان،
غالباً،
نويسندگان،
نويسندگان
موفقي
نيستند، عليالخصوص
كه بخواهند
ذوق خويش را
در عرصه داستان
نويسي
بيازمايند.
ژيسكار دستن،
رئيس جمهور
اسبق فرانسه،
كه انتخاب وي
به عضويت
“آكادمي فرانسه”
در روزهاي
اخير مورد بحث
و جدل فراوان
بود، علاوه بر
چند كتابي كه
در موضوعات
سياسي نوشته،
رماني را هم چند سال
پيش منتشر
كرده
است.اما اين
رمان، در
مجادلات
مربوط به برگزيدن
او به عضويت
“آكادمي”
بيشتر موجب
سرافكندگي وي
بود تا
سربلنديش.
حاكم مطلقالعنان
سرزمين
داستانهاي
“هزار و يك شب”،
صدام حسين هم،
چندي پيش از
سقوط
ديكتاتوريش،
رماني
عاشقانه به
رشته تحرير
درآورده بود.
اما از سر
“احتياط” و يا
به دليل
“شكسته نفسي”، آن را با اسم
مستعار
انتشار داده
بود !
عطاءالله
مهاجراني نيز
كه از همان
اوان استقرار
جمهوري اسلامي
در ايران،
همواره مناصب
مهمي مانند
وكالت، وزارت
و يا معاونت
رئيس جمهوري
را در اين رژيم
اشغال كرده
است (و حتي به
عنوان يكي از
نامزدهاي
احتمالي
رياست جمهوري
بعد از خاتمي
هم مطرح ميشود)
اخيراً دست به
داستان نويسي
زده و رماني به
نام “بهشت
خاكستري” به
چاپ رسانده
است. پيش از
اين،
مهاجراني كه
عرصه روزنامه
نگاري نيز فعاليت
دارد،
كتابهايي را
در زمينه
مذهبي، تاريخي
و فرهنگي
منتشر ساخته
است كه “پيامآور
عاشورا”،
“سلمان فارسي”
و “نقد توطئة
آيات شيطاني”
از جمله
آنهاست. “بهشت خاكستري”
هم، نه
استثناء بلكه
تأييد ديگري
بر اين قاعده
است كه
دولتمردان،
صرفنظر از
عملكردشان در
عرصه سياست،
اصلاً
داستان نويسان
خوبي نيستند.
خلاصه
داستان از اين
قرار است كه
مسئولان يك دولت
مذهبي در صدد
ساختن “بهشت
بر روي زمين” و
يا ايجاد
“جامعه پاك”،
جامعهاي كه
در آن “نه تنها
گناه نباشد،
حتي خيال گناه
هم در ذهن كسي
خطور نكند”
هستند. در اين
جامعه، “دولت
مقدس است” و
“حرف دولت حرف
خداوند است”.
دولتمردان
براي رسيدن به
هدف خويش “پروژه”هايي
را طرح ميكنند.
بخش عمده داستان،
بحث و بررسي
اين پروژهها
و چگونگي
اجراي آنهاست.
يكي از اين
پروژهها
“سؤال ممنوع” و
يا ممنوع كردن
سؤال است زيرا
كه، به گفته
آقاي “جنت
ساز”، مسئول و
مقام اول اين
دولت، “در
جامعه بهشتي
سؤال نداريم”.
در اين جامعه
“دولت پرسشگر”
است و “مردم
پاسخگو”.
پروژه ديگر
“شفاف سازي”
است كه بر
اساس آن
ديوارهاي همه
ساختمانها و
منازل بايد
شيشهاي بشود
تا همه چيز در
هر زمان قابل
رويت و كنترل
به وسيله
مسئولان و
مأموران
دولتي باشد.
از آنجا كه در
اين جامعه
نبايد “هيچ
صدائي مخفي باشد”،
مسئولان طرح
ديگري را ميانديشند
كه طبق آن همه
زنان و مردان
بايستي
گوشوارههايي
را كه
ميكروفوني بر
آنها نصب شده
است برگوش خود
بياويزند تا
صدا و صحبتهاي
آنان در همه
حال تحت كنترل
باشد.
در
مقابل هدف
ساختن چنين
“جامعه
بهشتي”، طبعاً،
مخالفتها و
مقاومتهايي
صورت ميگيرد.
مخالفان، كه
شخصيتهاي به
اصطلاح
نمادين آنها
را در اين
رمان، “يك
روحاني”، “يك استاد
فلسفه” و “يك
هنرمند” و
خانوادههايشان
ايفا ميكنند،
مورد اذيت و
آزار قرار ميگيرند
و
زنداني و
شكنجه ميشوند
…
اما،
سرانجام،
پروژههاي
دولت با شكست
روبرو ميشود
و نه تنها خود
مسئولان
دولتي به اين
شكست اعتراف
ميكنند بلكه
چشمهاي خود
“جنت ساز” هم كه
در اين ميان
پر از خون شده
است، ميتركد
و داستان
پايان مييابد.
جدا
از سوژه
تكراري رمان،
نويسنده در
ارائه روايت
تازهاي از
همان سوژه و
در ساخت و
پرداخت
داستان نيز
ناكام مانده
است. طرح و
ساختار رمان
چنان پراكنده
و از هم
گسيخته است كه
خواننده
معمولي به
زحمت ميتواند
خود را قانع
كند كه آن را
به پايان برساند.
معلوم نيست كه
گردانندگان
اين دولت
استبدادي كه
در پي ايجاد جامعه
بهشتي است از كجا
آمدهاند،
چگونه به قدرت
رسيدهاند و
روابط دروني
آنها از چه
قرارست. به
غير از “جنت
ساز” كه توصيف
مختصري از
احوال او، در
خلال داستان،
ارائه ميشود،
هويت و جايگاه
ديگر مسئولان
دولت كاملاً
ناروشن است،
در حالي كه
بخش بزرگي از
داستان را
گزارش و يا
صورت جلسه بحث
و گفتگوهاي
آنها تشكيل ميدهد.
در
اين دولت ديني
كه “تصميمش
عين دين است”،
نه تنها
“عالمان دين”
جايي ندارند
بلكه تحت فشار
و تعقيب نيز
قرار دارند
چون كه اينان،
از ديدگاه
دولتمردان،
“نه سواد
دارند، نه
دين”. برعكس، غالب
مخالفان اين
دولت، و به
طور كلي
شخصيتهاي
“مثبت”
داستان، را
روحانيان و يا
كساني كه حال
و هواي روحاني
و عرفاني
دارند، تشكيل
ميدهند و بحث
و جدل آنها در
مخالفت با
پروژهها و
تصميمات دولت
هم، عمدتاً،
مبتني بر موازين
و معيارهاي
ديني است.
ظاهراً دعوا
بر سر قرائتهاي
مختلف از دين
است و بس! جالب
توجه است كه
در “بهشت
خاكستري”
مهاجراني، همه
مأموران
زندان و شكنجهگران
هم سرانجام
اظهار
“شرمندگي”و
پشيماني كرده
و با زندانيها
همدردي و
همكاري ميكنند،
استعفا ميدهند
و يا حتي
خودكشي ميكنند.
شايد بتوان
تصور كرد كه
اين ماجراي
“خودكشي”،
اشاره
نويسنده به
سرنوشت سعيد
امامي در جمهوري
اسلامي است.
اما نميتوان
تصور كرد كه
مهاجراني از
اين واقعيت
آشكار كه صدها
و هزاران نفر
از امثال سعيد
امامي هنوز در
نهادهاي
مختلف اين
رژيم مشغول
كارند، بيخبر
باشد. به نظر
ميرسد كه
جهنمي كه
مدعيان ساختن
بهشت، در عمل،
ميسازند از
ديدگاه
نويسنده هنوز
هم “بهشت” به حساب
ميآيد منتها
از نوع
“خاكستري” آن !
مهاجراني
كه داستان خود
را با نقل
اشعار زيادي
از شاعران ميآرايد،
به خواننده
نشان ميدهد
كه اهل مطالعه
است و با
ادبيات ايران
و جهان آشنايي
دارد و ميتواند
از هولدرلين
نيز همانند
حافظ شعر بياورد
و آيهاي از
قرآن را هم در
كنار نقل قولي
از دانته
بنشاند. اما
همو كه به
گفته خودش
ساليان
طولاني را در
پاي منبر
ملايان سپري كرده
است، نميتواند
از عادت
منبريها در
ذكر حديث و
قصههاي
مذهبي نيز دست
بردارد. چنين
است كه در صفحات
فراواني از
اين رمان، به
نقل
داستانهاي ابراهيم
و موسي و
احاديث و روايات
ساير انبياء و
اولياء ميپردازد.
نويسنده
در ابتداي
“بهشت
خاكستري”
متذكر ميشود
كه “تمامي
شخصيتها و
رويدادها و
صحنههاي اين
داستان خيالي
و آفريده ذهن
نويسنده است.
هرگونه
شباهت
احتمالي بين
آنها با افراد
حقيقي يا
حقوقي و
رويدادهاي
واقعي به كلي
تصادفي است”.
اگرچه وزير
سابق ارشاد
بخوبي ميداند
كه اين گونه
“تذكر”ها هم در
آغاز كتابهاي داستان
در برابر
سانسورچيهاي
جمهوري
اسلامي،
كارآيي ندارد.
لكن به مصداق
“كار از محكمكاري
عيب نميكند”،
اين ملاحظه و
احتياط كاري
هم حق نويسنده
است. اما قابل
توجه است كه
خود اين نويسنده،
چنين حقي را
براي بسياري
ديگر از داستان
نويسان به
رسميت
نشناخته و نميشناسند.
مهاجراني نه
فقط صدور حكم
قتل سلمان رشدي
به وسيله آيتالله
خميني را
تأييد كرده
است بلكه اين
را هم از جمله
“افتخارات”
خود ميداند
كه شبهاي
زيادي خواب را
بر خويش حرام
كرده و بر
رمان سراسر
تخيلي “آيههاي
شيطاني”،
“رديّه” نوشته
است.
در
دورهاي كه
انتشار نامههاي
سرگشاده از
سوي برخي از
مقامات و
مسئولان جمهوري
اسلامي در نقد
عملكرد اين
رژيم (خواه به
علت سرخوردگي
و خواه از سر
مصلحت طلبي و
عاقبت
انديشي، و يا
به دلايل
ديگر) رواج
بيشتري يافته
است، شايد
بتوان گفت كه
“بهشت خاكستري”
هم نامه
سرگشاده
مهاجراني در
انتقاد از
رقيبان
حكومتي، از
ديدگاهي
مذهبي و در
قالب داستاني
است. اما اين
نامة ظاهراً
سرگشاده،
بسيار سربسته
و گنگ است. خواننده
پيگير و
كنجكاو چه بسا
در پي آن باشد
كه در اين
كتاب، خبري و
اثري از
چگونگي
كاركرد حكومت
و رفتار و كردار
اندروني
گردانندگان
آن بيابد. ولي
جستجوي او بيفايده
است. مهاجراني
“عاقل”تر از
آنست كه بخواهد،
حتي به زبان
قصه و تمثيل،
گوشهاي از
مناسبات
دروني
حكومتگران را
برملا كند. وقايع
داستان، به
تصريح
نويسنده، در
سال 1420، يعني
حدود 40 سال
ديگر، رخ ميدهد.
و بنابراين،
ربطي به گذشته
و حال رژيم جمهوري
اسلامي ندارد.
اما نويسنده
ميتواند
مدعي شود كه
منظور او،
چنان كه رسم و
سنت اغلب
آخوندهاست،
تقويم هجري
قمري بوده و
اين داستان
حدود چهار سال
پيش به وقوع
پيوسته
است! اين
اندازه از
مصلحت جويي و
فرصت طلبي نيز
از جانب عطاءالله
مهاجراني، كه
مدت 12 سال فقط
از محضر هاشمي
رفسنجاني، در
مجلس و رياست
جمهوري،
مستقيماً “كسب
فيض” كرده
است، البته،
دور از انتظار
نيست.