زندان
يونسکو: جهنمی
در جنوب!
غلامرضا بقايی
.... پيش
از پرداختن
به فاجعه
ی کشتار
جمعی ی زندانيان
سياسی در تابستان
سال ۶۷ در
زندان يونسکو
- دزفول،
نگاهی به
اين زندان و کارنامه ی خونبار آن
از فردای به
قدرت رسيدن
حاکمان
اسلامی،
ضروری ست.
زندان يونسکو
که در حال
حاضر جای خود را به
يک زندان
بزرگتر در حد
فاصله ی جاده
ی دزفول - شوشتر داده،
در مرکز شهر
واقع ست. همان
گونه که از نامش
پيداست،
«يونسکو» در ابتدا
- در رژيم گذشته
- بنيادی
بود که با همکاری ی
«سازمان ملل» و
بخاطر پروژه ای برای
«مبارزه با بيسوادی»
و حمايت
از کودکان
در «دزفول» ايجاد شد.
در سالهای
پايانی ی
رژيم گذشته
اين مرکز در
اختيار «اداره
ی آموزش و
پرورش»
شهر گذاشته
شد، سپس
به «باشگاه
فرهنگيان»
تبديل، و بعد
از «انقلاب اسلامی»
به زندان بزرگ
جوانان و
فعالان سياسی
بدل گشت!
در
آغاز دهه
ی شصت خورشيدی،
زندان يونسکو،
دارای چهار اطاق
بود که بيش از
۳۵۰ زندانی را
در خود می
فشرد. در همين سالها (سالهای
۶۰ تا ۶۵)
بدليل سرکوب
ها و دستگيری های
گسترده، و کمبود جا
برای انباشتن
زندانيان،
نزديک به شش اتاق
قرنطينه،
و ۴۰ بند و سلول
از جنس بلوک
های سيمانی که در
تابستانهای
گُر
گرفته ی اين
شهر جنوبی حکم
جهنم را
دارند، ساخته
شد. همچنين
قسمتی از ساختمان
يونسکو در
اختيار دادستانی
ی انقلاب اسلامی
قرار گرفت.
زير زمين
زندان بونسکو
با پله های
زياد در اعماق
زمين نيز
بدل شد به اتاق
شکنجه يا بزبان
بازجويان
«اتاق
تمشيت»، جايی
که فرياد
و ناله ی زندانيان
زير شکنجه به
گوش کسی نمی رسيد .
در
اين سالها،
شايد
کمتر کسی از زندانيان
سياسی ی
يونسکو را می
توان سراغ
گرفت که با بازجويان
و شکنجه گرانی
همچون «خلف رضايی»
معروف به «خلف
رينگو»، «عليرضا
آوايی»،
«شمس الدين
کاظمی»، «نداف»
(از بازجويان
بدنام
زندان يونسکو،
در سالهای
گذشته
بدليل فساد
مالی و همکاری
در يک شبکه ی پخش مواد
مخدر دستگير
شد)، «هردوانه»،
«کف شيری» (از
چهره های بسيار خشن
زندان يوتسکو،
و يکی از ماموران اعدام و تيرخلاص
به زندانيان
سياسی ی اين
زندان ست)، «عبدالرضا
سالمی»، «عبدالعظيم
توسلی» و «علی خلف»
آشنايی نداشته باشد.
اگرچه
تا بحال شرح جنايت های
اعمال
شده در اين
زندان بدليل
حضور فضای
خوف انگيز کنونی،
از سوی زندانيان
سياسی ی آزاد
شده ی «يونسکو»
نزد افکار
عمومی بازگويی نشده
است ولی از گزارشهای
تکان دهنده
ی اعدام و
شکنجه در سالهای
دهه ی شصت
در زندان
يونسکو، که
سال گذشته
و برای نخستين
بار پيرامون
آنها سخن به ميان آمد،
گزارش آقای «محمد
رضا آشوغ»
از زندانيان
سياسی ی پيشين
اين زندان ست
که در خارج از
کشور فاش
شد. در اين گزارش
محمد رضا آشوغ
که يک بار در سالهای ۶۰
تا ۶۲ دستگير
و زندانی می
شود، و بار
دوم در سال ۶۵ اسير و به
مدت ۱۰ سال محکوميت
زندان پيدا می
کند، از اعدام
فجيع
کودکان و نوجوانانی
همچون «عبدالرضا
زنگويی» - پانزده ساله
-، «حميد آسخ»
- پانزده ساله - و «غلامرضا
گلال
زاده» - شانزده
ساله - می
گويد. اين اعدام
ها در «حياط
خلوت» پشت
زندان و در
حالی که محکومان خردسال
را به درخت
های کهن
سال می بستند،
انجام می شد.
محمد رضا آشوغ،
همچنين گواهی
می دهد که در
آن روزها
ساير زندانيان
که از «چشمی» های سلول
ناظر آن صحنه های جنون آميز پاسداران
بودند،
می ديدند
که چگونه آن درختان تنومند شکافته و خونين
می شدند. نيز، زندانيان
خود از نزديک
شاهد بودند
که سرانجام
آدمکشان حرفه ای يونسکو
برای از بين
بردن آثار آن جنايت ها،
تعدادی از آن درختان
مجروح و پاره
پاره شده
را قطع کردند.
همچنين
می توان از اعدام
«منوچهر
نظری» - هيجده ساله - ،
«مسعود والی
زاده» - شانزده
ساله - و«ضيا رکنی»،
همگی از هواداران
سازمان
مجاهدين خلق
يا اعدام فدايی ی
خلق «فرزانه
ی اکبری» - نوزده
ساله - در
همين سالها
نام برد. متاسفانه
و بدلايل «اخلاقی» و
احتمالا عدم موافقت خانواده های زندانيان
زن اعدام
شده در اين سالها
نمی توان از
نام مشخص زنان
و دختران
جوان اعدام
شده ای
گفت که پيش از اعدام
مورد تجاوز بازجويان
و پاسداران
قرار می گرفتند.
از
ديگر موارد گزارش محمد
رضا آشوغ
در باره ی
شکنجه و آزار زندانيان
سياسی در
زندان يونسکو
در دهه ی شصت، نگه داشتن زندانيان
بطور اجباری
و طولانی
مدتی در زير آفتاب ۵۰
درجه تابستان
ست. در اين زمينه
او اشاره دارد به دو
تن از هواداران
سازمان فدايی
بنامهای «غلامرضا و
محمد رضا» - دو
نفر که برادر
بوده اند - که
يک روز تمام
زير آفتاب
سوختند و
وقتی به سلول
ها بازگردانده
شدند، آن
چنان لب و
صورت آنان
سوخته و
شکاف برداشته
و قيافه هايشان
تغيير کرده بود،
که مشکل می شد
آنها را شناخت.
«ضرب
حتا
الموت» يا
شکنجه تا سرحد
مرگ از ديگر
شکنجه های
رايج در
زندان يونسکو
در اين سالهاست.
شکنجه و مرگ دردناک
«کريم ماکيانی»
- از هواداران
مجاهدين - نمونه
ای از اين جنايت هاست
که بسياری
از زندانيان
سياسی ی پيشين
يونسکو با آن آشنا هستند.
بی
توجهی ی عمدی
و آگاهانه
نسبت به وضعيت
زندانيان
بيمار که
در مواردی به
مرگ آنان انجاميد
همچون مرگ دردناک
يکی از زندانيان
سياسی بنام «رشيديان»
، اعدام های نمايشی
بصورتی که شماری
از زندانيان
سياسی را در
کنار فرد اعدامی
قرار بدهند
و در اطراف
آنها شليک
بکنند، و يا تيراندازی
به درون سلولها از
پشت بام و
از راه هواکش
در هنگام
اعتراض زندانيان
به وضعيت
وحشتناک صنفی
ی خود که
در يک مورد که
بدستور «خلف رضايی»
صورت گرفت و
در اثر آن اقدام
وحشيانه
يکی از زندانيان
بنام «محمد
رضا جهانگيری»
از ناحيه
ی صورت بشدت
مجروح شد، از
ديگر مواردی
ست که شرايط
جهنمی و سياه
زندان يونسکو
و نحوه ی رفتار
پر از خشونت
بازجويان
و زندانبابان
آنرا افشا
می کند.
اگر
امروز در
مطبوعات می خوانيم که
«قاضی سعيد مرتضوی»
گفته است روزنامه
نگاری
همچون «اکبر
گنجی» نبايد
زنده از زندان
بيرون بيايد
و بر خود وظيفه می دانيم که
اين مرگ انديشی
و جنايت
پيشگی ی
گماشتگان
سيد علی خامنه
ای را نزد جهانيان فرياد
بکنيم، بايد
همگان بدانند که همزاد اين
آدمکش حرفه ای در کسوت قضايی
يعنی «خلف رضايی»
بازجوی
بی رحم زندان
يونسکو در آن سالها
بارها به زندانيان
سياسی ی يونسکو
می گفت «هيچ
کدام شما زنده
از اينجا
بيرون نخواهيد
رفت».
گرچه
شماری از زندانيان
سياسی ی زندان
يونسکو - دزفول
در دهه ی شصت خورشيدی،
فعالان و هواداران
سازمانهای
سياسی از اين
شهر بودند
ولی بدليل وضعيت
خاص اين زندان
و وجود بازجويان
و شکنجه گران بيرحم آن، تعداد
قابل توجهی از
زندانيان
سياسی ی ديگر شهرهای خوزستان (انديمشک، مسجدسليمان،
شوش، هفت تپه،
و شوشتر»،
يا برخی
فعالان سياسی
ی عرب زبان
خوزستان
يا ديگر استانهای
همجوار
را نيز به
اين زندان
منتقل می کردند.
گفتنی
ست که بعدها شماری از بازجويان
و کارگزاران
دادستانی
ی انقلاب اسلامی
ی دزفول
که صاحب تجربه
های ضد انسانی در امر بازجويی
و اعمال خشونت های
غيرقابل باور بودند،
به ساير استانها
منتقل شدند.
از جمله،
انتقال بازجو
خلف رضايی
به «کردستان»
در مقام دادستانی
ی انقلاب،
انتقال عليرضا
آوايی به
مقام مديرکل دادگستری
ی استان «کرمانشاهان»،
و انتصاب و ارتقای
عبدالعظيم
توسلی ست به دادگستری
ی «خوزستان».
آن تابستان
سياه و گلهايی که
پرپر شدند!
همراه با
تدارک کشتار
عمومی ی زندانيان
سياسی در
زندان های
سراسر ايران در تابستان
۶۷، اين فاجعه
در اوايل تابستان
اين سال در
زندان يونسکو شروع
می شود. ابتدا،
زندانيان
را از بندها
جدا کرده و به سلول های
جداگانه
منتقل کردند.
هم زمان ملاقات
ها قطع شد. در
يک مورد، يکی از همبستگان زندانيان
دربند که
نسبت به قطع ملاقات
اعتراض می کند
و وارد دفتر
زندان می شود
در فرصت کوتاهی
که يکی از ماموران دادستانی اتاق را
ترک کرده، او
موفق می شود
که دفتر ثبت ملاقات ها
را ورق بزند و
يک ليست ۱۵۰
نفره از زندانيان
ممنوع الملاقات
را ببيند.
برخی ديگر از زندانيانی
که بعدها آزاد
شدند نيز
گزارش می دهند که در
آن روزها شرايطی کاملا غيرعادی
بر زندان حاکم
بود. نه فقط شمار
زندانبانان
افزايش يافته بود
که آنها بر
خلاف گذشته
با لباس نظامی
و بصورت
آماده باش بسر
می بردند.
در
همين روزها
- روزهای پايانی ی تيرماه - شمار بسياری
از زندانيان
سياسی ی زندان
يونسکو که
پيشتر آزاد
شده بودند،
مجددا دستگير
و به زندان
بازگردانده
شدند.
همچنين، جمعی
از زندانيان
قديمی ی زندانهای
مختلف خوزستان
و استانهای
همجوار
را به «يونسکو» آوردند و
اين در حالی
بود که سلولها
مطلقا گنجايش
پذيرش
زندانی ی جديد
را نداشتند.
درست در همين
هنگامه
ست که خبر
عمليات «فروغ
جاويدان»
يا آنچه تبليغات
حکومتی از آن
با نام «مرصاد» ياد می
کرد، بگوش همگان می رسد.
با استفاده
از همين فضای
تبليغاتی
و روانی ست که
خبر و شايعه ی
ديگری در شهرهای
دزفول و انديمشک
توسط دستگاههای
امنيتی
در سطحی
گسترده پخش
می شود: «يک مينی
بوس»، «يک مينی بوس
حامل هواداران
مجاهدين وارد
شهر شده اند
برای حمله به
زندان يونسکو»!
بنظر می رسد
که هدف کارگزاران
رژيم از پخش
و تبليع
اين شايعه در
آن روزها
آن بود که ميان
عمليات نظامی
ی مجاهدين و
زندان
يونسکو، رابطه
ای
ساختگی بوجود آورده تا
در صورت افشای
احتمالی ی کشتار زندانيان
در بند، آن جنايت
را توجيه
کنند، در حالی
که «بچه ها از
بيرون هيچ
خبری نداشتند
بجز همان خبری
که روزهای
پيش از آن، از تلويزيون شنيدند». تا
اينکه «يک روز
صبح اعلام
کردند که هياتی از
طرف "امام
خمينی"
به زندان آمده
تا به زندانيان
عفو بدهد!
همان موقع
«احمد راسخ» و
«شاهپور شيرانی»
گفتند که اين هيات شر ست.
حتما بلا و
فتنه ای
زير سر دارند
و گرنه خمينی
اهل عفو نيست».
در
روزهای
بعد، زندانيان
را در گروههای
هفت - هشت نفره
در راهروهای
بند به صف می
کنند و چشم ها
و دست هايشان
را می بندند
اما هنوز
«کسی باور نداشت که
همه را اعدام
کنند به خاطر
اينکه تا آنجا
که به زندان و
زندانی ها
مربوط می شد
هيج اتفاق تازه
ای نيافتاده
بود». «ترکيب
سه نفره ای
از قاضی شرع،
محمد حسين
احمدی، شمس
الدين کاظمی،
و عليرضا آوايی»
باصطلاح محاکمه ی سرپايی و چند
دقيقه ای
ی زندانيان
را آغاز می
کنند. بعد از
آنکه نخستين
گروه هشت نفره
وارد اتاق
می گردد «از تک تک آنها
تنها يک سئوال
می شود:
منافقين حمله
کرده اند. آيا حاضريد با
آنها
بجنگيد؟».
«گيج شده بوديم.
ما همه حکم داشتيم.
بعضی فقط مدت
کوتاهی
به اتمام
زندان شان مانده
بود. برخی حتا
مدت زندان شان
تمام شده و
منتظر آزادی
بودند.
«حجت قلاوند»
فقط يک ماه
از دوران محکوميتش مانده
بود. «طاهر رنجبر»،
هفت سال و شش
ماه
زندان، و
«محمد انوشه»
نزديک به
هفت سال زندان
- کشيده بودند
- و همه ی اينها
بايستی عنقريب
آزاد می شدند».
پاسخ زندانيان
به آن پرسش
مرگبار،
متفاوت اما کمابيش
مضمون واحدی دارد از
اين دست: «من
حکم دارم...،
اگر زندانم
تمام شد و در
آن روز دشمن
خارجی به ايران
حمله کرد،
قطعا با آن خواهم
جنگيد». برخی نيز از دادن
پاسخ مشخص طفره
می روند.
در نهايت
به توصيه
مسئول اطلاعات
که از افراد
هيات
تعين تکليف
زندانی ها بود
و بدون مشورت
با ساير اعضا،
اسامی را
در ليست اعدامی
ها می نويسند.
محمد رضا آشوغ
بياد می آورد که در
آن محاکمه
و آن پرسش
مرگ بار، ميان
ترکيب هيات سه
نفره (دادستان،
حاکم شرع
و فرد وابسته
به اطلاعات)،
اختلاف بروز
می کند. او می
گويد که مثلا
در مورد خود
او و نيز
«طاهر رنجبر»،
بدون رعايت
نظر دادستان
و حاکم
شرع»، فرد اطلاعات
با عصبانيت
گفت که اسم
آنها را در
ليست اعدامی
ها بنويسند.
از
قضا همين نکته
ی اخيرست
که در نامه های
اعتراضی ی آقای
منتظری به خمينی
در مرداد
و شهريور
سال ۶۷ بگونه ای مستند
بدان اشاره
می شود، امری
که خشم و
غصب «امام امت» را
نسبت به جانشين
خود
برانگيخت و به
باور بسياری
از آگاهان
سياسی خلع آقای
منتظری از نيابت
«رهبری»،
تنها به خاطر
همين مخالفت
صريح او به
حکم خمينی
و کشتار زندانيان
سياسی ست. با
اين همه وقتی
در سالهای
اخير،
خاطرات آقای
منتظری بر روی
شبکه ی جهانی
ی اينترنت
انتشار يافت،
کم نبودند
اصلاح
طلبان حکومتی
که برآشفته
شاکی شدند
که چرا « آقا»
اين «خط قرمز»
را زير پا گذاشته
ست! گفتنی ست
که به ضميمه
ی همين
خاطرات، نامه
ی «حجت الاسلام
احمدی» حاکم
شرع دادگاههای
انقلاب اسلامی
خوزستان
ست به آيت
الله خمينی
که شرح يکی
از دادگاههای مرگ
را باز می
گويد.
چند سرو
جوان زندگی انديش در
آن روزهای
خون گرفته ی
«يونسکو» در صف اعدام ايستادند؟
چند سرودخوان
عشق و بيداری،
با آفتاب
و آرزوی آزادی درود
و بدورد
آخرين را سر دادند؟ هنوز بدرستی
بر کسی روشن
نيست. «تا آنجا که من ديدم حدود
۷۰ نفر منتظر
محاکمه بودند و
اين عده غير
از کسانی
بود که هنوز
در سلولها
بودند. در
يک گروه «ما ۴۴
نفر بوديم
که با دو مينی
بوس به
ميدان تير
اعزام شديم که البته
بعدا متوجه شديم که شمار
ديگری از جمله
تعدادی از زندانيان
زن نظير «شهين حيدری» و
«صغرا قلاوند»
هم بودند
که با اين
گروه اعدام
شدند»......
پيوست
: با
مراجعه به
ليست های
چند هزار نفری
ی جان باختگان فاجعه
ی ملی کشتار
زندانيان
سياسی در سال
۶۷ که توسط نهادهای
مدافع حقوق
بشر فراهم آمده،
نگارنده توانست به اسامی زير
از جان باختگان زندان
يونسکو همراه
با سن و تاريخ تيرباران
دست يابد:
۱_ احمد آسخ
(۱۹ ساله ، آذر
۶۷). ۲_ احدی (
مرد، ۲۰ سال،
۶۷). ۳_ حسين
اکسير (۲۸ ساله،
آبان ۶۷).
۴_ محمد انوشه
باريکايی
(۲۹ ساله، تيرماه ۶۷).
۵_محراب بختيار
(سال ۶۷). ۶_
فريدون (۱۹ ساله،
آذر ۶۷).
۷_جليل بخشياوی
(۲۸ ساله، آبان ماه
۶۷). ۸_مصطفی بهزادی نژاد (۲۲ ساله،
مرداد ۶۷).
۹_صادق بيرانوند
(۲۵ساله،
سال ۶۷).
۱۰_فريدون
حنيف زاده ۲۱ ساله، سال
۶۷). ۱۱_ رحيم ديناروند (مهرماه ۶۷).
۱۲_ طاهر رنجبر
ماسوره ای (۲۵ ساله،
سال ۶۷). ۱۳_پرويز
سگوند (۲۵ ساله،
تيرماه
۶۷). ۱۴_ فريدون
سگوند (۲۲ساله،
تيرماه
۶۷). ۱۵_سگوند
(متولد قلعه
نور، سال ۶۷).
۱۶_سگوند (سال
۶۷). ۱۷_چنگيز
(صادق) شريفی
(۲۵ساله، تيرماه ۶۷).
۱۸_حسين شيخی
(۲۲ساله، تيرماه ۶۷).
۱۹_علی شيخی
(۲۵ ساله، تيرماه ۶۷).
۲۰_ شاهپور شيرالی
(۲۲ ساله، تيرماه ۶۷).
۲۱_مهدی ظهيرالاسلام
زاده (۲۶ ساله، آذر
۶۷). ۲۲_ جليل بخشياوی
(۲۸ ساله،
سال ۶۷). ۲۳_
رحيم فولادوند
(۲۷ ساله،
سال ۶۷). ۲۴_ حجت
الله قلاوند
(۲۵ ساله، تيرماه ۶۷).
۲۵_محمد رضا قلاوند (۲۵ ساله، تيرماه
۶۷). ۲۶_ يحيی قلاوند (تيرماه ۶۷).
۲۷_ حجت الله کلاوند (تيرماه
۶۷). ۲۸_ عبدالرحيم
ماکيانی
(مهر ۶۷). ۲۹_عبدالکريم
ماکيانی
(۲۸ ساله، تيرماه ۶۷).
۳۰_ علی مريدعلی
(سال۶۷).
بخشی
از مطلب «
زندان يونسکو
«دزفول» و
آن تابستان
سياه! » .به
نقل از سايت
اينترنتی
« اخبارروز»