|
|
|
من هم خاوران را مي شناسم ! محمود خليلي |
|
گفت : "نه پسرم من مسيحي هستم و درگورستان ارامنه کار ميکنم". گفتم: "من فکرکردم شما پدر يکي از جانفشانان کشتار سال 1367 باشيد! گفت: "من خيلي از مادران، پدران، زنان وکودکان را مي بينم که هرهفته به آنجا ميروند.گاهي جلوي گورستان، براي گرفتن آب توقف ميکنند". و فورا" تأکيد کرد که "ولي من کاري با آنها ندارم. البته اجازه ندارم به آنها کمک کنم. براي ا و توضيح دادم که من يکي از بازماندگان کشتار 67 و از زندانيان سياسي هستم که رفقاي فراواني درآنجا دارم. احساس کردم قدري ترسيده است. سعي کردم تا با طنز و نقل حکايتي، بيشتر با او صحبت کنم. از او پرسيدم: "راستي حکايت ظهور امام زمان در جاده خاوران راشنيده ايد؟! باتعجب گفت: "نه مگه ظهورکرده؟ اون کيه ؟ من که نديدم و نمي شناسم!" گفتم: "مدتي قبل، آخرِشب يکي ازمسافرکشها که به سمت خاتونآباد ميرفت. يک آخوند را سوار ميکند. نرسيده به خاتون آباد، آخوند مي گويد: نگهدار پياده ميشوم. او هم توقف ميکند. آخوندکه پياده ميشود ناگهان از نظر او غيب ميشود. به خودش ميگويد ديدي! آقا بود (منظورش امام زمان بود) منِ خر هيچ چيزي ازش نخواستم. عجب خري بودم. راننده با ناراحتي زياد به خانه ميرود. از اين حکايت دوهفتهاي ميگذردکه دوباره در بين مسافرانِ منتظر، آقا را ميبيند. خيلي با عجله و بدونِ اينکه مسافري سوارکند، جلوي آقا توقف ميکند و پياده ميشود و درب جلوي ماشين را براي او باز ميکند با عجله به راه ميافتد. از ميدان آقانورکه رد ميشوند، راننده شروع ميکند به گفتن وضعيت سخت زندگياش و اينکه مشکلات زيادي دارد. زنش مريض است و در يک خانه اجارهاي زندگي ميکند و اينکه تنها منبع درآمدش اين پيکان مدل 50 است که هميشه خدا هم خراب است. از "آقا" ميخواهد فکري به حال اوکند. آخوندکه باتعجب به حرفهاي اوگوش ميداد، ميگويد به کميته امداد برو و تقاضاي کمک کن، از دست من که کاري ساخته نيست. راننده سمج که تازه "آقا" را گير آورده بود با اصرار ميخواهدکه او برايش کاري انجام دهد. آخوند با عصبانيت ميگويد مرد حسابي، فکرکردي که من کي هستم. راننده ميگويد "آقا" تو خودت هستي و تا مراد مرا ندهي نميگذارم پياده شوي، بار قبل شما را نشناختم ولي اين بار دامن شما راگرفتم تا به خواستهام برسم.آخوندکه ترسيده بوده که نکنه گير يک ديوانه افتاده باشد ميگويد: مردحسابي اين مزخرفات چيه که ميگويي. من دفعه اول است که تو را مي بينم. راننده با سماجت ميگويد آقا دو هفته قبل خودم سوارتان کردم، نزديکي خاتون آبادکه پياده شديد غيبتان زد. اگر مرا به مرادم نرسانيد پس به داد کي ميخواهيد برسيد. نکند شما هم فقط به داد پولدارها ميرسيد. آخوند با خشم ميگويد: خوب شد پيدايت کردم. خيلي دنبالت گشتم. بروجلوي پاسگاه پليس نگه دار و دست گچ گرفته اش را از زير عبا در ميآورد و ميگويد: ديوانه، آنشب کنار چاله بزرگي نگه داشتي که من تا پياده شدم افتادم داخل آن و دستم شکست، تمام بدنم زخمي شد. حالا گيرت آوردم. پدرت را درميآورم. حکايت براي پير مرد مسيحي جالب بود و در حالي که ميخنديد، گفتم: "راننده بيچاره نميدانست که اينها اگر کور نکنند ، شفا نميدهند. پير مرد شروع به درددل کرد: "حالا هر چه ميخواهد بشود، ميخواهم حکايتي از گورها و آدمها تعريفکنم. از وقتي زنم مرد(حدود20سالي ميشود) دراين قبرستان مشغول به کارشدم. طي اين مدت همه جور مرده ديدم و همه شکل سرگذشت و حادثه را تجربه کردم، هيچوقت فکر نميکردم تلختر و دردناکتر ازمرگ زنم را ببينم. تابستان 1367بود، چند روزي بود که عدهاي به محلي که لعنتآباد(نزديک به قبرستان بهاييها) ناميده ميشد تردد ميکردند، لودري هم در بياباني پارک بود که نميدانستم براي چيست. از شدت گرما تختي در فضاي باز کنار اتاقم گذاشته بودم و شبها زير نور لامپ، انجيل ميخواندم. دو سه شبي بودکه حوالي نيمه شب صداي لودر بلند ميشد وگاهي دو سه ساعت صداي چندکاميون و لودر همزمان ميآمد که باعث شک وکنجکاوي و ترس من شده بود. يکبار هم از مدير قبرستان وکشيش پرسيدم آنها هم نميدانستند چه خبر شده است. تکرار اين سر و صداها خيلي فکر مرا مشغول کرده بود، فکرميکردم شايد دنبال گنجي ميگردندو شايد ارامنه دفينهاي يا چيز با ارزشي را به خاطر ترس از انقلاب مخفي کرده باشند و حالا عده اي فهميده و در پي غارت آن هستند. شايد هم زبالههاي ساختماني وغيره را اينجا خالي ميکنند که باعث آلوده شدن محل ميشد. يک شب دل را به دريا زدم و از انتهاي ديوار قبرستان ودر تاريکي به آن سمت رفتم. هنوز نردهي پشتي را نکشيده بودند بنابراين خود را به پشت تل خاکي که مشرف به اين محل بود رساندم و از آنجا سرک کشيدم، دوکاميون روشن روبروي هم ايستاده بودند وچراغهاي روشن آنها محوطهاي را روشن کرده بودکه لودر در اين محوطه مشغول خاکبرداري بود، دو سه دستگاه ماشين ديگر در تاريکي توقف کرده بودند وتعدادي در اطراف کاميونها مشغول گفتوگو بودند. دلم بدجوري شور ميزد در يک لحظه متوجه شدم اغلب اين افراد لباس نظامي بر تن دارند تعجبم بيشتر شده بودکه لودر عقب عقب رفت و توقف کرد، درهمان حال کاميوني که سمت راست ايستاده بود روشن شد و خيلي سريع سر وته کرد و مشغول خالي کردن بار خود شد. خداي من چه ميديدم مگر ميشد که اينها جسد انسان باشندکه روي هم ميريختند. ترس تمام وجودم را فراگرفته بود، به سختي نفس ميکشيدم. کاميون دوم هم به همان ترتيب مشغول ريختن خاک شد. احساس کردم آنهايي که درحال گفتگو هستند به تپه نگاه ميکنند سرم را پايين کشيدم وبا دست دهانم راگرفتم که صداي نفسم هم شنيده نشود. خيس عرق شده بودم، احساس ميکردم قالب تهي ميکنم، ميلرزيدم. احساس ميکردم تمام استخوانهايم به هم ميخورد و از صداي آن امکان دارد آنها به وجود من در آن محل پي ببرند. نميدانم چقدر طول کشيد ولي براي من قرنها گذشت که باصداي دور شدن کاميونها وماشينها به خود آمدم. پس از لحظاتي دوباره سرک کشيدم همه جا تاريک بود و جز شبه هيولايي لودر که در تاريکي بود چيزي ديده نميشد. به خودم جرات دادم و با پاي لرزان به قبرستان خودمان برگشتم، تاصبح خواب به چشمانم نرفت تا يکي دو روز با خودم درگير بودم وگلويم ميسوخت انگار بغضي راه نفس کشيدنم را گرفته بود، براي همين رفتم پيش پدر روحاني وحکايت را برايش توضيح دادم انگار او هم چيزهايي ميدانست ولي تاکيد کرد با کسي در اين مورد صحبت نکنم چراکه ممکن است سرم رابه باد بدهم و براي قبرستان هم مشکلساز شوم. انگار باد خبر اين واقعه را به گوش مردم رسانده بود. يکي از روزها يک پيکان جلو درب قبرستان توقف کرد و خانمي از ماشين پياده شد، تسمه ماشينش بريده بود و ماشين جوش آورده بود وقتي از من کمک خواست گفتم: دخترم حتمأ مسافرت بودي اميدوارم خوش گذشته باشد. چرا وسائل يدکي با خودت بر نداشتي؟ با دلخوري گفت کدام مسافرت و تفريح؟ من از ديدن گور بينشان همسرم ميآيم و اين دو فرزندش را هرهفته مي برم تا يادشان بماندکه بر پدرشان چه رفته است و تا روز انتقام دشنهي کينهشان را هر روز و هر هفته تيز و تيزترميکنم بايد خودشان را براي آن روز آماده نگه دارند و توضيح داد که در همين نزديکي چه کساني در زير تلي از خاک خفته اند و من متوجه شدم آن شب و شبهاي قبل و بعداز آن کاميون و لودر جنازه زندانيان راکه کشته شده بودند حمل و دفن ميکردند. ضمن کمک به زن با او اعلام همدردي کردم. بعدها در فصل تابستان اغلب ماشينهايي که آب ميخواستند به من مراجعه ميکردند تا اينکه چندي قبل يک بنز سياه اينجا توقف کرد و چند نفر از آن پياده شدند و سراغ مسئول قبرستان وکشيش را گرفتند که من آنها را به اتاق پدر روحاني بردم. وقتي رفتند پدر روحاني مرا صدا کرد و توضيح داد که آنها مامورين امنيتي بودند و اخطار دادهاند که حق کمک کردن به هيچ ماشيني را نداريم و به کسي هم آب ندهيم. اما من سوار هر ماشيني که شوم و به هرکس که اعتمادکنم حادثه آن شبها را ميگويم حالا اينها نگذارند من به اين مردم آب بدهم وکمک کنم. رسيديم جلو قبرستان گفت: هرجا توانستيد منو پياده کنيد، خودم از جاده عبور ميکنم. گفتم خوب، ولي پيچيدم جلوي درب قبرستان ارامنه. خواست پول بدهد،گفتم: پدرجان من مسافرکش نيستم ولي اگر يک روز آب خواستم ميتوانم اينجا بيايم؟ گفت: پسرم آب از سر من گذشته ديگه هرکسي هم بيايد من کمک ميکنم. با او خداحافظي کردم و رفتم. البته هر زمان که از جاده خاوران گذر ميکردم جلو قبرستان ارامنه ميايستادم و مدتي با"آبراهام ميکائيليان " صحبت ميکردم. تابستان 1377 بعد ازمدتها گذرم به جاده خاوران افتاد هنگام بازگشت باز هم به بهانه جوش آوردن ماشين جلو گورستان ارامنه توقف کردم ولي به جاي "ابراهام ميکائيليان " شخص جوانتري را ديدم که به من گفت آب قطع است و آب ندارد که به من بدهد. وقتي سراغ "ابراهام " را گرفتم اول با ترديد نگاهم کرد وگفت ديگر اينجا نيست وقتي برايش توضيح دادم از دوستانش هستم اگر امکان دارد آدرس او را به من بدهد تا سري به او بزنم، با ناراحتي سري تکان داد وگفت: چند وقت پيش هنگام عبور از خيابان، با ماشين سپاه تصادف کرد و او هم به خيل جانفشانان پيوست. يادش گرامي باد! تابستان 1382
|