من هم خاوران را مي شناسم !

محمود خليلي


ارديبهشت ماه سال 1375 بود. مدت زماني بود که ماهي يکي دو بار جاده خاوران را طي مي­کردم وتا حوالي شريف­آباد جهت کاري در خصوص چپاول و غارت ستاد اجرايي فرمان امام و نهادهاي موازي و امنيتي مي­رفتم. (به خاطرشرايط کاري به اسنادي دسترسي داشتم که چگونگي مصادره زمين­هاي بهنام پازوکي ورامين وحصارامير وتقريبا" کل منطقه را در برمي­گرفت وکم و بيش از اختلافات و درگيري وزارت اطلاعات و ستاد اجرايي فرمان امام اطلاع داشتم و هدفم افشا اين کار بودکه در مقاله­اي مفصل تحت عنوان  "اختاپوس ستادها" به آن اشاره خواهد شد) چون غالبأ پنج­شنبه­ها اين مسير را طي مي­کردم. در طول مسيرِ رفت و برگشت تعدادي ازخانواده­هاي "جانفشانان خاوران" را هم با خودم مي­بردم و يا برمي­گرداندم. آن روز هم در ميدان افسريه چشم مي­چرخاندم تا شايدکسي را ببينم. پيرمردي، با کت وشلوار توجه­ام راجلب کرد. جلوي او توقف کردم و از او پرسيدم: "پدرجان، کجا؟ گفت: "قبرستان" پيش خودم گفتم حدسم درست بود. او را سوارکردم. نزديک ميدان آقانور سرِصحبت را بازکردم وگفتم: "به گلستان "جانفشانان خاوران" و براي ديدار فريادهاي خفته در سکوت شب مي رويد؟"

گفت : "نه پسرم من مسيحي هستم و درگورستان ارامنه کار مي­کنم".

گفتم: "من فکرکردم شما پدر يکي از جانفشانان کشتار سال 1367 باشيد!

گفت: "من خيلي از مادران، پدران، زنان وکودکان را مي بينم که هرهفته به آنجا مي­روند.گاهي جلوي گورستان، براي گرفتن آب توقف مي­کنند". و فورا" تأکيد کرد که "ولي من کاري با آن­ها ندارم. البته اجازه ندارم به آن­ها کمک کنم. براي ا و توضيح دادم که من يکي از بازماندگان کشتار 67 و از زندانيان سياسي هستم که رفقاي فراواني درآنجا دارم.

احساس کردم قدري ترسيده است. سعي کردم تا با طنز و نقل حکايتي، بيشتر با او صحبت کنم.

از او پرسيدم: "راستي حکايت ظهور امام زمان در جاده خاوران راشنيده ايد؟!

باتعجب گفت: "نه مگه ظهورکرده؟ اون کيه ؟ من که نديدم و نمي شناسم!"

گفتم: "مدتي قبل، آخرِشب يکي ازمسافرکش­ها که به سمت خاتون­آباد مي­رفت. يک آخوند را سوار مي­کند. نرسيده به خاتون آباد، آخوند مي گويد: نگهدار پياده مي­شوم. او هم توقف مي­کند. آخوندکه پياده مي­شود ناگهان از نظر او غيب مي­شود. به خودش مي­گويد ديدي! آقا بود (منظورش امام زمان بود) منِ خر هيچ چيزي ازش نخواستم. عجب خري بودم. راننده با ناراحتي زياد به خانه مي­رود. از اين حکايت دوهفته­اي مي­گذردکه دوباره در بين مسافرانِ منتظر، آقا را مي­بيند. خيلي با عجله و بدونِ اين­که مسافري سوارکند، جلوي آقا توقف مي­کند و پياده مي­شود و درب جلوي ماشين را براي او باز مي­کند با عجله به راه مي­افتد. از ميدان آقانورکه رد مي­شوند، راننده شروع مي­کند به گفتن وضعيت سخت زندگي­اش و اين­که مشکلات زيادي دارد. زنش مريض است و در يک خانه اجاره­اي زندگي مي­کند و اين­که تنها منبع درآمدش اين پيکان مدل 50 است که هميشه خدا هم خراب است. از "آقا" مي­خواهد­ فکري به حال اوکند. آخوندکه باتعجب به حرفهاي اوگوش مي­داد، مي­گويد به کميته امداد برو و تقاضاي کمک کن، از دست من که کاري ساخته نيست. راننده سمج که تازه "آقا" را گير آورده بود با اصرار مي­خواهدکه او برايش کاري انجام دهد. آخوند با عصبانيت مي­گويد مرد حسابي، فکرکردي که من کي هستم. راننده مي­گويد "آقا" تو خودت هستي و تا مراد مرا ندهي نمي­گذارم پياده شوي، بار قبل شما را نشناختم ولي اين بار دامن شما راگرفتم تا به خواسته­ام برسم.آخوندکه ترسيده بوده که نکنه گير يک ديوانه افتاده باشد مي­گويد: مردحسابي اين مزخرفات چيه که مي­گويي. من دفعه اول است که تو را مي بينم. راننده با سماجت مي­گويد آقا دو هفته قبل خودم سوارتان کردم، نزديکي خاتون آبادکه پياده شديد غيب­تان زد. اگر مرا به مرادم نرسانيد پس به داد کي مي­خواهيد برسيد. نکند شما هم فقط به داد پولدارها مي­رسيد. آخوند با خشم ميگويد: خوب شد پيدايت کردم. خيلي دنبالت گشتم. بروجلوي پاسگاه پليس نگه دار و دست گچ گرفته اش را از زير عبا در مي­آورد و مي­گويد: ديوانه، آن­شب کنار چاله بزرگي نگه داشتي که من تا پياده شدم افتادم داخل آن و دستم شکست­، تمام بدنم زخمي شد. حالا گيرت آوردم. پدرت را درمي­آورم.

حکايت براي پير مرد مسيحي جالب بود و در حالي که مي­خنديد، گفتم: "راننده بيچاره نمي­دانست که اين­ها اگر کور نکنند ، شفا نمي­دهند.

پير مرد شروع به درددل کرد: "حالا هر چه  مي­خواهد بشود، مي­خواهم حکايتي از گورها و آدم­ها تعريف­کنم.  از وقتي زنم مرد(حدود20سالي مي­شود) دراين قبرستان مشغول به کارشدم. طي اين مدت همه جور مرده ديدم و همه شکل سرگذشت و حادثه را تجربه کردم، هيچ­وقت فکر نمي­کردم تلخ­تر و دردناک­تر ازمرگ زنم را ببينم.  تابستان 1367بود، چند روزي بود که عده­اي به محلي که لعنت­آباد(نزديک به قبرستان بهايي­ها) ناميده مي­شد   تردد مي­کردند، لودري هم در بياباني پارک بود که نمي­دانستم براي چيست. از شدت گرما تختي در فضاي باز کنار اتاقم گذاشته بودم و شب­ها زير نور لامپ، انجيل مي­خواندم. دو سه شبي بودکه حوالي نيمه شب صداي لودر بلند مي­شد وگاهي دو سه ساعت صداي چندکاميون و لودر هم­زمان مي­آمد که باعث شک وکنجکاوي و ترس من شده بود. يک­بار هم از مدير قبرستان وکشيش پرسيدم آنها هم نمي­دانستند چه خبر شده است. تکرار اين سر و صداها خيلي فکر مرا مشغول کرده بود، فکرمي­کردم شايد دنبال گنجي مي­گردندو شايد ارامنه دفينه­اي يا چيز با ارزشي را به خاطر ترس از انقلاب مخفي کرده باشند و حالا عده اي فهميده و در پي غارت آن هستند. شايد هم زباله­هاي ساختماني وغيره را اينجا خالي مي­کنند که باعث آلوده شدن محل مي­شد. يک شب دل را به دريا زدم و از انتهاي ديوار قبرستان ودر تاريکي به آن سمت رفتم. هنوز نرده­ي پشتي را نکشيده بودند بنابراين خود را به پشت تل خاکي که مشرف به اين محل بود رساندم و از آنجا سرک کشيدم، دوکاميون روشن روبروي هم ايستاده بودند وچراغ­هاي روشن آنها محوطه­اي را روشن کرده بودکه لودر در اين محوطه مشغول خاک­برداري بود، دو سه دستگاه ماشين ديگر در تاريکي توقف کرده بودند وتعدادي در اطراف کاميون­ها مشغول گفت­و­­گو بودند. دلم بدجوري شور مي­زد در يک لحظه متوجه شدم اغلب اين افراد لباس نظامي بر تن دارند تعجبم بيشتر شده بودکه لودر عقب­ عقب رفت و توقف کرد، درهمان حال کاميوني که سمت راست ايستاده بود روشن شد و خيلي سريع سر وته کرد و مشغول خالي کردن بار خود شد.

خداي من چه مي­ديدم مگر مي­شد که اينها جسد انسان باشندکه روي هم مي­ريختند. ترس تمام وجودم را فراگرفته بود، به سختي نفس مي­کشيدم. کاميون دوم هم به همان ترتيب مشغول ريختن خاک شد. احساس کردم آنهايي که درحال گفتگو هستند به تپه نگاه مي­کنند سرم را پايين کشيدم وبا دست دهانم راگرفتم که صداي نفسم هم شنيده نشود. خيس عرق شده بودم، احساس مي­کردم قالب تهي مي­کنم، مي­لرزيدم. احساس مي­کردم تمام استخوان­هايم به هم مي­خورد و از صداي آن  امکان دارد آنها به وجود من در آن محل پي ببرند. نمي­دانم چقدر طول کشيد ولي براي من قرن­ها گذشت که  باصداي دور شدن کاميون­ها وماشين­ها به خود آمدم. پس از لحظاتي دوباره سرک کشيدم همه جا تاريک بود و جز شبه هيولايي لودر که در تاريکي بود چيزي ديده نمي­شد. به خودم جرات دادم و با پاي لرزان به قبرستان خودمان برگشتم، تاصبح خواب به چشمانم نرفت تا يکي دو روز با خودم درگير بودم وگلويم مي­سوخت انگار بغضي راه نفس کشيدنم را گرفته بود، براي همين رفتم پيش پدر روحاني وحکايت را برايش توضيح دادم انگار او هم چيزهايي مي­دانست ولي تاکيد کرد با کسي در اين مورد صحبت نکنم چراکه ممکن است سرم رابه باد بدهم و براي قبرستان هم مشکل­ساز شوم.  انگار باد خبر اين واقعه را به گوش مردم رسانده بود. يکي از روزها يک پيکان جلو درب قبرستان توقف کرد و خانمي از ماشين پياده شد، تسمه ماشينش بريده بود و ماشين جوش آورده بود وقتي از من کمک خواست گفتم: دخترم حتمأ مسافرت بودي اميدوارم خوش گذشته باشد. چرا وسائل يدکي با خودت بر نداشتي؟ با دلخوري گفت کدام مسافرت و تفريح؟ من از ديدن گور بي­نشان همسرم مي­آيم و اين دو فرزندش را هرهفته مي برم تا يادشان بماندکه بر پدرشان چه رفته است و تا روز انتقام دشنه­ي کينه­شان را هر روز و هر هفته تيز و تيزترمي­کنم بايد خودشان را براي آن روز آماده نگه دارند و توضيح داد که در همين نزديکي چه کساني در زير تلي از خاک خفته اند و من متوجه شدم آن شب و شب­هاي قبل و بعداز آن کاميون و لودر جنازه زندانيان راکه کشته شده بودند حمل و دفن مي­کردند. ضمن کمک به زن با او اعلام هم­دردي کردم.

بعدها در فصل تابستان اغلب ماشين­هايي که آب مي­خواستند به من مراجعه مي­کردند تا اينکه چندي قبل يک بنز سياه اينجا توقف کرد و چند نفر از آن پياده شدند و سراغ مسئول قبرستان وکشيش را گرفتند که من آنها را به اتاق پدر روحاني بردم. وقتي رفتند پدر روحاني مرا صدا کرد و توضيح داد که آن­ها مامورين امنيتي بودند و اخطار داده­اند که حق کمک کردن به هيچ ماشيني را نداريم و به کسي هم آب ندهيم. اما من سوار هر ماشيني که شوم و به هرکس که اعتمادکنم حادثه آن شب­ها را مي­گويم حالا اينها نگذارند من به اين مردم آب بدهم وکمک کنم.

رسيديم جلو قبرستان گفت: هرجا توانستيد منو پياده کنيد، خودم از جاده عبور مي­کنم. گفتم خوب، ولي پيچيدم جلوي درب قبرستان ارامنه. خواست پول بدهد،گفتم: پدرجان من مسافرکش نيستم ولي اگر يک روز آب خواستم مي­توانم اينجا بيايم؟ گفت: پسرم آب از سر من گذشته ديگه هرکسي هم بيايد من کمک مي­کنم. با او خداحافظي کردم و رفتم. البته هر زمان که از جاده خاوران گذر مي­کردم جلو قبرستان ارامنه مي­ايستادم و مدتي با"آبراهام ميکائيليان " صحبت مي­کردم. تابستان 1377 بعد ازمدت­ها گذرم به جاده خاوران افتاد هنگام بازگشت باز هم به بهانه جوش آوردن ماشين جلو گورستان ارامنه توقف کردم ولي به جاي "ابراهام ميکائيليان " شخص جوان­تري را ديدم که به من گفت آب قطع است و آب ندارد که به من بدهد. وقتي سراغ  "ابراهام " را گرفتم  اول با ترديد نگاهم کرد وگفت ديگر اينجا نيست وقتي برايش توضيح دادم از دوستانش هستم اگر امکان دارد آدرس او را به من بدهد تا سري به او بزنم، با ناراحتي سري تکان داد وگفت: چند وقت پيش هنگام عبور از خيابان، با ماشين سپاه تصادف کرد و او هم به خيل جان­فشانان پيوست.      

 يادش گرامي باد!               تابستان 1382