اتحاد كار  شماره ۱۱۲- ويژه  نامه قتل عام زندانيان سياسي سال ۱۳۶۷


 

نامه ای از زندان

چهارم اسفند 64

 

 

همسر خوب و مهربانم سلام « ای کاش عشق را توان سخن بود» تا لااقل من توان پاسخ گويي به نامه ات را می يافتم. « ای کاش عشق را زبان سخن بود » !

من هم ، مثل هميشه ، با تو هم عقيده ام که « روزهای فراق سپری خواهد شد و سپيده دمی ديگر با ايمانی راسخ تر به پيشواز آينده خواهيم رفت » باور کن که حتی مرگ نمی تواند ميان قلب های عاشق فاصله بياندازد.

شقايق من ! لحظه ای تو « عزيزترينم » و ديگر عزيزانم را فراموش نمی کنم. نام و خاطره تو « رزق روحم شده است » و وقت هر دلتنگی « جراتم می بخشد ، روشنم می دارد ». اتاقم را پرگل نگه خواهم داشت چرا که طاقت دوری از وجود تو را ندارم. تو همه جا و هميشه هستی حتی در زمستان و در غربت. به نام گل يخ « در اتاقم عطرافشانی می کنی ». شيده من ! « بر آستان جانان گر سر توان نهادن – گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

 

آدرس : کرج ، آموزشگاه قزلحصار واحد 3 بند 4 نام و نام خانوادگی: ( خط خورده )

 

 

از عشق و از اميد

اگر بگويم روزهای قطع ملاقات وحشتناک بود، محکی برای تشخيص وحشتناکی به دست ندادهام ، جز آنکه ندانی نفسی که فرو میدهی، کی بيرون می شود تا ممد حيات باشد. و آن تابستان وحشتناک تر از هميشه بود. آن سال، سال عمليات مرصاد بود. پيش از قطع شدن ملاقاتها در ديدار با يکی از مسئولين زندان، قصهی بارها گفتهام را بازهم گفتم. او فقط نگاهم کرد و به نظرم رسيد آنچه میگويم به گوش او نمیرسد و فکر کردم آنچه به گوشش میرسد، شنيده نمیشود. يا آنچه شنيده میشود، درک نمیشود و ...

اما او همه چيز را شنيده بود و فقط يک جمله گفت: «به زودی تکليف همه روشن میشود. آنها که بايد بروند میروند و آنها که نبايد، آزاد خواهند شد.»

دلم هری ريخت. بر چه اساسی؟ کدام قضاوت؟ کدام دادگاه؟ کدام قانون؟

سئوالهايم را نگفتم. او حرفش را زده بود.

هفته بعد ملاقاتها قطع شد. حدود سه ماه. نه ديداری، نه تلفنی و نه خبری. شايعه، طاعون خانواده های زندانيان شده بود.

راستی ظرفيت انسان چه حدی است؟

و عاقبت يک روز زنگ تلفن و يک صدای خاکستری.

- فردا بياييد لونا پارک!

همين ؟! حتی فرصت آهی را هم نداد.

گفتن ندارد که تا فردا نخوابيدم. گفتن ندارد که هزار بار عرض و طول خانه کوچک مان را پيمودم. خود و خانه را بدون او تصور کردم. فکر کردم خودم را آتش میزنم . جلو لونا پارک، جلو مجلس شورا. میديدم که آتش گرفتهام، اما نمیسوزم. میديدم که میسوزم اما نمیسوزانم. میديدم که میميرم.

صبح زود، پيچيده در چادر سياه، در لونا پارک بودم. صدها نفر ديگر هم.

لونا پارک کنار شهر بازی بود.

يکی گريه میکرد، يکی داد میزد و همه میترسيدند. لرزان به اتاقکی رفتم که پاسخ در آنجا بود. در آن اتاق نمرهای میدادند. نمره را میبردی به اتاق کناری. آنجا نمره را میگرفتند. يا میگفتند، برو وسائل را بگير (به همين سادگی) يا شماره بند جديد زندانی را میدادند. کدام نويسنده می تواند آنچه را در فاصله اين دو اتاق میگذشت بر کاغذ بياورد. از عمر من به اندازه فاصله اين دو اتاق باقی بود. زانوانم نيرو نداشت. شماره را دادم. گفت: بند ...

 مرده بدم، زنده شدم. ملاقات داشتم. تازه شروع کردم به گريستن  ....       

 برگرفته از کتاب   از عشق و از اميد از  نوشابه اميری