|
اتحاد كار شماره ۱۱۲- ويژه نامه قتل عام زندانيان سياسي سال ۱۳۶۷ |
« مصلوب »خاطراتی از زندان های جمهوری اسلامیکتايون آذرلی
من در زيرزمين خدا تنها بودم!
|
|
370 صفحه نوشتاری که هزاران جمله از شرح « زندگی » انسان ها را در خود جای داده است مجموعه ای را خلق نموده به نام « مصلوب » .بيانی تکان دهنده از آن چه بر کتايون ، مهين ها ، شراره ها ، زهراها ، اعظم ها، فريده ها و هزاران انسانی که در اسارت مشتی اوباش رذل شکنجه و تحقير شده اند گذشته است .لحظاتی را که کتايون در زيرزمين خدايان از سر گذرانده ، دقايقی از دردها و رنج هايي است که تصورش ناپيداست ، توان روح انسان را آن چنان به صليب می کشد که لرزشی بر قلب و سردی انزجار از هر آن چه نامردمی است تمام وجودت را پر می کند. لرزشی که ناخودآگاه با اشکی بر گونه همراه می گردد و مکثی مجدد بر فاجعه ای که هم چنان تکرار می شود. فاجعه ای عظيم به قامت انسان ، توهينی مهيب به شخصيت و هويت انسانی ، دردی جانکاه و به ياد سپاری زنان و مردانی که از تمام خود گذشتند و نه ! گفتند. کتايون ، دختری 17 ساله که در آذرماه 63 به جرم بيان شعرگونه احساسات انسانی و زيبايش به زنجير کشيده می شود. در شکنجه گاه های کميته ثامن الائمه ، زندان وکيل آباد ، زندان نيزاران و کميته مرکز و زندان کوهسنگی مشهد انواع توهين و تجاوز به جسم و روحش وارد می شود تا درهم بشکندندش. مائيم ، ما که طعمه زاهد شنيده ايم مائيم ، ما که جامه تقوی دريده ايم زيرا درون جامه به جز پيکر فريب زين هاديان راه ، حقيقت نديده ايم. « گوردون نه اولدين... ؟ سنه ديديم يازما... ، يازما ...بالا. بوجور يازما ! » مادرم گريه می کرد و زن بيچاره جملات بالا را تکرار می کرد. « يازما ! » در سرزمينی وطن دارم که همه چيزش را از من ربوده بودند. ممنوع القلم بودن ، ممنوع الابيان بودن و از انسانيت دوری گزيدن را نه کتايون می توانست بپذيرد و نه هزاران نفر ديگر توانستند
پذيرا شوند و بهايش را چه سخت و جان فرسا پرداختند. در 6 جلسه بازجويي با چک و لگد و مشت زدندش. با کابل خشک و خيس بدنش را تکه تکه کردند. به داخل سياهچال می افتد. خون بالا می آورد. سبوی کفر کنارم نه که جام وحدت من خاليست تو می هراسی از اين کافر که فارغ از غم تطهير است. - يعنی تو به مذهب اعتقادی نداری؟ - به هيچ مذهبی ، آيين و روش مسلکی اعتقاد ندارم. - اما تو مسلمانی ! - نه ، مسلمان زاده ام ! من هفده سال بيشتر نداشتم. من فقط هفده بهار را پشت سر گذارده بودم ؟ خون از فرق سرم خارج می شد. سرم درد می کرد. تنم کوفته شده بود. توی خودم گره خورده بودم. از دهانم چيزی را با دست راستم بيرون کشيدم. تکه های دندان هايم بود. دندان هايم شکسته بود. بازجو سيگارش را روی سينه ام خاموش کرد. يک سيگار ديگر را روشن کرد و باز در قسمت ديگر سينه ام آن را فرو برد و خاموش کرد و باز سيگاری ديگر.... تنم از سوزش و زخم هيچ چيز ديگری نبود. من پيکری بودم سوخته شده ، جسمی بودم درهم ريخته ، روحی بودم ويران شده ، انسانی بودم در آستانه مرگ. ... در يک لحظه هولناک چهار چنگک ، چهار گيره محکم به ناخن هايم وصل شد. بر روی گيره هايي که صفحه فلزی شکلی قرار گرفته بودند و در پشت هر گيره فنری وجود داشت که با حرکت دست جلاد ، مثل يک اهرم قوی عمل می کرد ، گيره ها مثل دندان های يک سوسمار که دندان هايش به تن آدميزاد قفل کرده باشد و او را با فشار سهمگين و سختی به قعر آب فرو برد ، انگشتانم را به خود قفل کرده بود. از وحشت و درد فرياد بلندی کشيدم.... در يک لحظه کوتاه از چهار چنگک تمام وجودم آويزان شد. احساس کردم دستم از کتفم جدا شده است. تمام وجودم ، روحم. هستی ام ، خونم ، احساسم ، جانم ، همه خودم ، هر آن چه بودم... گويي از رگ و پی دستم سراسيمه بيرون می ريخت. فوران می کرد و در فضايي گنگ و مجهول و تيره و تار به قعر نيستی پيوند می خورد..... لحظه ای بعد تکه گوشتی خون آلود از تخت آويزان شد. اين دست راست من بود... صفايي يک وحشی تمام عيار بود که از صافی عبور کرده بود. ... ناگهان جسم سنگينش را بر روی خود احساس کردم. به پشتم نشست و هيکل پرقدرتش را بر رويم کشيد. نفسم به در نمی آمد.با يک ضربه ، روپوش را که تنها لباسم بود به بالا زد...سينه هايم عريان شد و لحظه ای بعد قبل از آن که بتوانم ... مقاومتی بکنم... سرش را ميان سينه هايم که هنوز زخم ها بر رويش هويدا بودند فرو برد و با دست ديگر محکم به دهانم ... فشار آورد تا فريادی نکشم. با دست چپم موهايش را کشيدم. اما چون کوچک ترين توانی در دست هايم نبود ، و به علت از کار افتادگی دست راستم ، اساسا نمی توانستم از دست هايم استفاده کنم.... سوزشی عجيب و تلخ و سخت دردآميز و دهشت باری را در دونقطه از بدنم احساس کردم. يکی عضو تناسلی ام بود و ديگری پای راستم. پای راستم کاملا از قسمت قوزک جراحت عميقی برداشته بود. و من اکنون ديگر باکره نبودم... در مسلخی که زندان نام داشت به ساده ترين شکل موجود مصلوب گشتم... خاطرات دهشتناک زندان را کتايون با شکنجه و مرگ هم بندی هايش بازتجربه می کند. شيدا مراد زاده ، دختری 21 ساله و زيبا که اعدام می شود. جسد بی جان و بوی گرفته زنی که از درد کليه به خود ادرار کرده بود را در گونی انداخته و می برند... بعد از گذراندن بيش از يک سال و نيم انفرادی و بازجويي های وحشيانه ، کيفرخواست خوانده می شود: نشر مقالات و اشعار ضدانقلاب و ضداسلامی و گرايش فکری چپ ، کتايون آذرلی به 4 سال اسارت محکوم می شود. دوران اسارت در زندان ، آزادی و بازداشت مجدد و تمام آن لحظاتی که بر وی و ديگر هم بندانش گذشته را نه شرح مجددی بر آن می توان نوشت و تنها خواندن کامل کتاب « مصلوب » است که ما را بارديگر به اعماق فاجعه ای می برد که در وطنمان گذشته و می گذرد . « من حق اين را داشتم و دارم که در زندگی خصوصی ام آن گونه باشم که خودم می خواهم. من حق اين را داشتم که برای خود آن گونه که خود می خواهم تصويری را بکشم. آن گونه که می خواهم شعر بسرايم ، روياهايم را بپردازم ، آرزوهايم را درکلمات تماشا کنم. اما از نظر بازجويم ، من نه تنها هيچ يک از اين حقوق ساده را نداشتم بلکه به خاطر بيان همين حق ها ، آرزوها ، روياها ، شعرها ، تصاويرها بود که من مخل سلامت روح اجتماع قلمداد شدم و وجودم برای عموم مسموم بود ! قلمم مسموم بود ! اشعارم مسموم بود! تصاوير نقاشی ام مسموم بود ! طرز تفکرم مسموم بود ! روحم مسموم بود ! جانم مسموم بود ! همه هستی من مسموم بود!
- کتاب « مصلوب » از انتشارات « فروغ «-کلن
|
|
|