اتحاد كار  شماره ۱۱۲- ويژه  نامه قتل عام زندانيان سياسي سال ۱۳۶۷


بس است مرگ را به کسی دادن تاآزادی را از آن خویش کنی!

هرمز ایرانی

 

در کوپه قطار که نشستم نمی دانستم مرد کوچک اندامی که روبرویم نشسته ، خبرنگار روزنامه ای نه چندان پر تیراژی ست که چند ساعتی را بایدهمسفرش می بودم  و همانطور که معمول است  برای کوتاه کردن راه می بایستی با کسی که روبرويت نشسته سر صحبت را باز کنی وهمین طور هم شد.

 سفری کوتاه داشتم به شهری کوچک که گروهی از ایرانیان ساکن در آن جااز من دعوت کرده بودند تا در مراسمی که به یاد جان باختگان زندان های سراسر ایران در سال 67 برگزار کرده بودند سخنرانی کنم. همسفر م  بعد از این که قهوه اش را تمام کرد سر صحبت را باز کرد. وقتی فهمید از زندانیان سابق رژيم جمهوری اسلامی هستم و  منظور از سفرم را دانست ، حرف دلش را زد: « شما سختی های فراوانی را تحمل کرده اید ! »

احساس کردم قبل از آن که اين حرف  بازگوکننده احساسی آگاهانه نسبت به بازماندگان باشد بيشتر به يک دلسوزی شبيه بود. شايد هم برخوردی ترحم آميز و این را مادران  فرزند از دست داده به من سال ها پيش آموخته بودند. نگاهم با نگاهش رودروشد و بعد چند گفتگوی پراکنده ی زمان پرکن.  چشمانش را به روی من دوخته بود. نشان می داد که دارد در رابطه با موضوع یا حرفی که قرار است بيان کند  فکر می کند. دهانش با آهی چنان باز شد که فکر کردم دلسوزی دیگری را می خواهد  به سویم پرتاب کند.اما  با لحنی خواهشمندانه پرسید: «حاضرید به چند سئوال  خبرنگاری چون من پاسخ بدهید که در روزنامه روز سه شنبه چاپ شود؟ آخر در این روز ما گزارشات وزين را چاپ می کنیم که خوانندگان خود را دارد، و رادیو های محلی هم از شماره آن روز در برنامه های خود می گنجانند، و بدین وسیله حرف های شما برای مردم ما و یا بهتر بگویم منطقه ما، اگر چه حرف تازه ای نیست، اما می تواند درد های آنها را تازه کند و فراموش نکنند که در آن سوی دنیا هم هم سرنوشتانی دارند و تازه سردبیر روزنامه هم از این امر استقبال خواهد کرد، چرا که انتخابات شهرداری ها نزدیک است و می تواند با مردم  نزدیکی بیشتری برقرار کند و رای مردم هم سر نوشت شما را از آن خود نمايد .» اين همه جمله را فکر می کنم با يک نفس برايم عنوان داشت و من تنها از مجموعه حرف هايش منظور اصلی را فهميدم . دلم برایش سوخت، و برای خودم. بدین خاطرکه ، در حرف هایش هم همدردی با ما یعنی قرباینان خشونت بود ، هم برای خودم و رفیقانم که در سر اسر جهان جانشان را بر روی آرمان های بشری گذاشتند و حالا پله ای می شوند تا روزنامه ای در اين سر دنيا به فروش رود. و یا سر دبیرش به قدرتی دست پیدا کند . شاید سردبير فعلی از آن دست آدم هايي باشد که با کسب قدرت، خشونتی را که درآستین خود پنهان کرده  به نمايش بگذارد. نمی دانم!

موافقت کردم. نه به امید آن که، آنچه بر ما گذشته و می گذرد چاپ شود بلکه این خبرنگار را راضی کرده باشم که چند صباحی با من باشد و در آینده هم بتواند به ما بیاندیشد. لبخندی زد و مداد و دفترچه اش را بیرون آورد، سیگاری روشن نمود و فضا را مملو از دود سیگار نه چندان گرانش کرد.

خبرنگار: شما یکی از بازماندگان  قربانیا ن و یا به صورت درست ترشاهدان آن حادثه ای بودید که در روزنامه های کشور های غربی سرو صدای زیادی  کرد؟ تاریخ کشور ما هم مملو از این حوادث است .  این امر در کشورمان به امر دوره ای مبدل شده است، در گوشه ای از روزنامه خبر آن را درج کرده بودیم، تاریخ آن سال 1989 بود درست می گویم ؟

- بله تقربیا درست است.

خبر نگار دوباره شروع به  سخن می کند. گوئی همه آن چیزهايي را می خواست از من سئوال کند و بنویسدخود بيانش می کرد.

....... یادم هست که از اعدام هزاران زندانی سیاسی که محکوم شده بودند و دوران محکومیت خود را می گذارندند سخن رفته بود.

باید مرا ببخشید ، اتفاقات در کشور ما به هیچ گرفته می شود و فورا به فراموش خانه ذهن سپرده می گردد.حال اگر امکانش هست در این مورد سخنی و یا خاطره ای بگویید؟

به آسمان آبی ای که از جلوی چشمم می گذشت نگاهی انداختم.  به پرنده ای در اوج که با ماهمسفر  بود فکرکردم .گفتم: « خاطره را  دیگرا ن بسیار گفته اند و جریان حادثه تنها در کمیت ها و اشکال آن متفاوت است. آری نشسته بودیم و رویاهایمان را مانند يک جصیر باف در هم می پیچیدیم، و به امید دیدار عزیزانمان در روز ملاقات به بلندگو گوش می دادیم . بلندگويي که بر خلاف روز های دیگر در روز ملاقات صدایش شوم نبود  بلکه امید بود و عشق... کلامی با همسر و بوسه کوچک برگونه فرزند و یا شوق آغوش مادر.

 اما  ابر سیاه آمدو در ها بسته شد و دنیا کوچک شد به اندازه یک سلول که آدمیان را با وجود بودن در کنار هم تنها کردو تنها صدای شوم رفتن و نیامدن بود. ما می رفتیم و نمی آمدیم و در میان دالان ها و راهرو ها یکدیگر را گم می کردیم. ما آب می شدیم و کم و کمتر می شدیم . آفتاب به تیره گی می رفت، چرا چشم هایمان بسته بود؟  کسوفی طولانی که انگار جهان روز را نمی شناسد و تیره گی بر همه جا حتی بر بودن و نبودنمان حاکم شده بود  و لازم نبود حرفی بزنی ، تنها قیافه ات تورا به بالا می فرستاد و خاطرات !  از آنچه که بودی و حال نبودی!

خبرنگار : شاعرانه است، اما چگونگی حادثه را شرح بدهید. فکر نمی کنید  راوی یک قتل عام بودن چه مسئولیتی بر دوش شخص می گذارد؟

-                      بله، شاعرانه است. وقتی راوی خود را تنها می بيند و هم دردی کمتری را  شاهد است ، خوب معلوم است که بايد شاعرانه فکر کند. در نزد مردم ما شعر، بیان رنج ها و حسرت هاست. از کف دادن هاست. نمی دانم با فرهنگ و ادبیات ما چقدر آشنائی دارید؟

-   خبرنگار: تقربیا هیچ! و این ندانستن مرابه هیچ بگیرید. ما هم گرفتاری های خودمان را داریم، اما بهتر است شما ادامه دهید.

- از آن گذشته در برابر آن خشونت که از نگاه تاریخی ما، به مخالفان نشأت می گیرد، و بخصوص این که قدرت مندان و وحشت زدگان از نزدیک شدن به مردم ،  برای قدرت نمایی و اعمال خشونت وقصابی تأئیدیه از آسمان می آوردند، درست مانند ستاره به دوش های شما که شرکت در فعالیت های اجتماعی را  به حساب  تربیت نادرست و دور از تربیت مریم مقدس می دانند . بله ، مسيح شما هم همان کاری را کرد که در زندان های رژیم ایران صورت می گیرد. تجاوز به دختران باکره قبل از اعدام .

خبرنگار: وحشت آوراست!

- وحشت نه؟ برای منزلت انسان درد آوراست.

خبرنگار: بله تحقیر شأن انسانی! بهتر است به جواب سئوال برگردیم.

- آنها برای اعمال این خشونت  به هیچ قید و بند زمینی پای بند نبودند. ما چه سلاحی می توانستیم داشته باشیم؟ ما در برابر آن خشونت تنها می توانستیم احساس شاعرانه خود ر ا زیر گوش خویش زمزمه کنیم. اما شرح حادثه را چه بسیار نوشته و گفته اند. اهمیت سئوال شما در پایان آنست. مسئولیت راوی چیست؟

خبرنگار :از شما متشکرم که به سئوال ها ی من توجه دارید.

- مسئولیت ما تا به این تاریخ خوب ادا شده است و آن شرح بیان آن چه که در زندا نها گذشته است می باشد. اما چرا اعدام در ملا عام به امری  عادی مبدل شده است؟ و هر روزه شاهدیم که در میادین شهر کسی را از طناب دار بالا می کشنند؟ و این به عادی شدن موضوع ختم نمی شود، بلکه به ساختن یک فرهنگ و بازسازی یک اندیشه ماقبل تاریخ است . می توان شاهد بود ، سکوت کرد، می توان به هلهله پرداخت ، و حکم را بی چون چرا پذیرفت ، حتی اگر این امر در مورد خودت باشد . شاهد بوده ایم. آن چنان این فرهنگ را جا انداخته بودند  که می گفتند حقش بود و حقم هست که اعدام شوم. فرهنگ مسخ انسان ها که رژیم دارد به وسیعترین ابعاد اشاعه اش می دهد. مسئولیت ما به خوبی روشن و واضح است. آن چیست ؟  بیدار کردن وجدان بشریت در چنین جامعه هايی ست که به جای کشتن آدمیان ، اصلاح آن ها را خواهان باشند. این برمی گردد به انجام دادن مسئولیت ما که چقدر از مصبیت خوانی پا را فرا تر گذاشته ایم و به امر طرد خشونت از فرهنگ مردم کمک کرده ایم؟ و شما خبرنگاران که توانسته اید از شرح واقعه ،این که در این کشور جنایتی تاریخی صورت گرفته است ، سخن بگوييد و دائما حافظه تاریخی را با تمام ابعادش در ذهن جامعه گوشزد کرده اید. تنها به مسئوليتتان کمی نزدیک شده اید ولی از شما سئوال می کنم که  آیا تا کنون به سراغ بازماندگان رفته اید و پرسیده اید بر شما چه می گذرد؟ از آنها پرسیده اید ؟

 ما تا حدودی می دانیم بر آنها چه رفته است . حال شما بگوئید بر شما چه می گذرد؟

خبرنگار لبخندی بر چهره اش می نشاند. دست از نوشتن برداشته ومی گويد: « مچ گیری کردید؟ » ما گرفتاری های خاص خود را داریم. در چنین فضائی و ایجاد فرهنگ مرگ و به مردگان پرداختن کسی را بر نمی انگیزاند . مردگان مصبیت خوان زندگانی زندگان می شوند. بنابراین به سراغ مردگان رفتن کم ضرر تر است تا به سراغ زندگان .

 موجوداتی که هنوز حیات دارند و درد سر آفرین می توانند باشند . در واقع مجریان خشونت ، زندگان را هم به شکلی ویژه قربانی خشونت می کنند. مردمانی که با خاطره و درد، تبعید ، چشم انتظاری ها ....... با مردگان کسی کاری ندارد. چرا که دیر یازود فراموش می شوند.  به سراغ زندگان برویم چرا که دولت یقه سر دبیر را می گیرد و سر دبیر قلم مارا در جیبمان محکوم به ننوشتن می کند.

 - گفتم امر عادی شدن از همین جا شروع می شود. مسئولیت ما در این نکته نهفته  است که این حافظه را دائما بیدار نگهداریم. مسئولیت ما مرحم گذاری نیست بلکه تازه نگهداشتن زخم است و کندن رویه آن تا درد به فراموشی سپرده نشود. راه آن است که  نقبی  بر آنچه بر سر بازماندگان آن جنایت آمده بزنیم. از درد های بازماندگان سخن بگویيم. در شیلی نسل جدید آلنده را فراموش کرده و در آرژاتیتن دوران حکومت خونتاها  به دست فراموشی سپرده شده است. چرا؟  به دلیل این است که من بازمانده و یا آن بیوه و مادر را تنها گذاشتیم . نباید جنایت ها را فراموش کرد .  تنهائی بد چیزی ست. احساس خلاء کردن، ما را به دنیای خودمان فرو می برد و در آن غرق می شویم و زمینه را آماده می کنیم که دیگر بار کسی از درون جامعه سر بلند کند و نقش دوباره را تکرار نمايد.  شاید من به دلیل انباشته شدن کینه و شما به دلیل شغلتان که سر دبیرتان در انتخابات باید پیروز شوددر آن شرکت داشته باشیم. اما بدانيم که  مسئولیت ما نهادینه کردن روح مبارزه علیه آنچه بر ما رفته است می باشد. مسئوليت راوی اين است!

خبرنگار:پس مسئولیت ما در این مدار قرار می گیرد که قبل از واقعه  به سراغ آنچه که امکان بروزش است برويم تا جلوی آن را بگيريم  و آن هم زنده نگهداشتن  حافظه تاریخی مردم است؟

- درست است. مسئولیت ما در این نکته که اشاره نمودید نهفته  است . گوشزد کردن به زمان حال که بیدار باشیم! زمان چه اتفاقاتی را دارد پیش می آورد.

مداد و دفترش را در میان کیفش می گذاردو با لبخندی تشکر می کند. از مصاحبه با شما بسیار خوشحالم. شاید در جای بهتری یکدیگر را  ملاقات کنیم .

 و من دوباره به درون سلول ها به دنبال خودم می گشتم . دیر زمانی ست از آنها گریخته ام  و کسانی را می بینم  که  می گویند ما رفتیم اما شما هم اعدام شده اید ! هنوزکه هنوز است، درد و فشار طناب رابر تمام اندام خویش احساس می کنم........  

حبرنگار در میان  سر وصدای ایستگاه چیزی می گفت  و من قادر نبودم آ ن را بشنوم . شاید داشت همراه من فریاد می زد اما با صدای بلند و من سر در خویش داشتم. در سخنرانیم با صدای خسته ای از جهان خواب زده می خواستم : که دیگر بس است ، بس است مرگ را به کسی دادن تاآزادی را از آن خویش کنی .

شهر یور 82