|
اتحاد كار شماره ۱۱۲- ويژه نامه قتل عام زندانيان سياسي سال ۱۳۶۷ |
|
هفت روز زندان يادداشت های زندانرضا شفق
نوشتنش برايم مشکل است. پيش از آن که قلم به دست بگيرم ، شايد تصورم اين بود که به راحتی می توانم درباره يک هفته در زندان ، مطلبی بنويسم اما وقتی که فکر می کنم که بايد يک هفته از صدها هفته را انتخاب کنم ، درمانده و مايوس می شوم که کدام را بنويسم . يک هفته در ماه محرم ؟ و يا رمضان را بنويسم ؟ هفته ای درشهريورماه به نام هفته دولت را ؟ يا هفته ای در تيرماه وانفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی را ؟ هفته ای در بهار و يا هفته ای در زمستان را ؟ کدام را بنويسم. اميدوارم که بتوانم و بتوانيم تمام هفته ها را با جزئياتش ، روزی بنويسيم ، تا به سهم خود گوشه هايي از جنايات رژيم را بازگو کرده باشيم. انتخاب برايم ساده نيست . آخر، هفت روز در سال شصت با يک هفته در سال شصت و يک و شصت و دو خيلی با هم تفاوت دارند. نوشتن از گذران يک روز در يک هفته در سلول انفرادی در مقايسه با يک هفته در سلول عمومی ، گزارش يک هفته در زندان شهرستان يا اوين و قزلحصار و گوهردشت و کميته مشترک ، يکسان نيست و همين کارم را مشکل می کند.اما بالاخره بايد از هفته ای آغاز کرد ، چرا که هفته ها هم چنان از پی هم می آيند و يادها و دردها بسيار است. با تمام تفاوت هايي که هفته ها با هم دارند ، اما زندانی در تمام آن ها باز زندانی است و زندان بانان ، زندانبان. تلاشم در اين نوشته ، گزارشی از يک هفته در زندان يک شهرستان عقب مانده هم چون همدان است. وقتی همه چيز در جمعه شب به پايان می رسيد تو در زير پتو بايد آرام می گريستی و بر يک هفته ديگر که مملو از رفتارهای تحقيرآميز مسئولين زندان بود می انديشيدی. تحقيری که از ساعت چهار صبح شروع و تا ساعت نه شب ادامه می يافت. تو در اين فاصله دروغ گفته بودی ، نمايش درآورده بودی، دچار ياس و سرخوردگی می شدی ، اميدت را از دست می دادی و اين همه را می بايست هر روز به شکلی ديگر تکرار می کردی. تو با دشمنت درحال جنگ بودی ، با اعوان و انصارش مبارزه می کردی ، با تمايلات خودت ، با هم بنديان مجاهدت که هيچ درکی از شرايط نداشتند . دانش آموزان و دانشجويانی که خود را سعيد محسن و اصغر بديع زادگان تصور می کردند ، موجوداتی پرشور و کم دانش و تجربه. تو تنها بودی و سازمانی که به آن تعلق داشتی ، حضور فيزيکيش را برايت از دست داده بودو تو بايد با دانش اندکت خود را ميان دشمنانت حفظ می کردی. به خودکشی می انديشيدی. برايش برنامه ريزی می کردی. به دفاع از مواضعت و اعدام و تاثير آن بر زندان فکر می کردی. اما زنده ماندن و تحقير روزانه شدن ، تحملش خيلی سخت است. تو برنامه تحقير روزانه را تجربه می کردی. می ديدی که چگونه راديو و تلويزيون ، توجيه گران رنگارنگ نظام کثيف اسلامی ، از فلان کفاش عضو انجمن حجتيه گرفته تا موسوی تبريزی ، ناطق نوری و آقا محمدی و هواداران نادم و ريز و درشت گروه ها و سازمان ها ، روزانه باورهايت را نشانه می گرفتند بدون آن که تو قادر باشی از نظراتت دفاع کنی. تو را فاسد ، زن باره و صدها نسبتی که لايق تک تک خودشان بود ، خطاب می کردند و تو مجبور بودی که دم برنياوری و سکوت کنی. تو مجبور بودی در طول يک ساعت هواخوری ، مفلوکينی را ببينی که هم چون سگی گرسنه به دنبال يک بسيجی و پاسدار بودند تا به وی ثابت کنند که بی گناه هستند. تو مجبور بودی با کسانی زندگی کنی که به پدر و مادر خودشان نيز رحم نکرده بودند. تو بايد باکسی هوا را تقسيم می کردی که سوابق بسيار بد اخلاقی داشت. همه و همه اين شرايط بر گرده هايت سنگينی می کرد و تو مجبور بودی که هويت خودت را نبازی و انسان باقی بمانی. جمهوری اسلامی به جرمی که مرتکب شده بودی و براساس قوانينش بايد محکوميتش را می کشيدی کاری نداشت ، می خواست خردت کند. می خواست از هويت انسانيت تهي ات کند. می خواست توی او باشی و اين بزرگ ترين توهين به تو بود. صبح شنبه ، ساعت چهار صبح ، همه خوابيده اند. « مردانی » ، نگهبان بسيجی و پاسدار بند ، با کوبيدن لگد به درب آهنی سلول و داد و هوار ، تو را که به هيچ آئين آسمانی باور نداری از خواب ناز بيدار می کند. تو در آن ساعت روز تنها يک آرزو داری. ای کاش هرگز صبح نمی شد تا تو مجبور نباشی بار ديگر روزی گه و اين چنين سگی ای را شاهد باشی. اما « مردانی » با آرزوهای تو بيگانه است. هم چنان نعره می زند: « معطل نکنيد ! » از يکی از بچه ها می پرسد : « اين منافق کيه که هنوز خوابيده ؟ » « برادر مردانی ، رضا مريضه ! » « بايد نمازش را بخوانه ! » علی رغم ميلم و همراه با صدها فحش و ناسزا به اصل و نسب خمينی ، از خواب پا می شوم. پانزده نفر زندانيان سلول در جلوی تنها توالت و دستشويي بند به صف می ايستند. به هر کس دو دقيقه وقت می رسد و تو بايد در عرض اين دو دقيقه ، مسواک بزنی ، سرو صورتت را بشوری ، کار شفاهی و کتبی ات را انجام دهی. ارزش وقت در ايران را تنها می توان در نوبت های دستشويي و حمام در زندان دريافت. هر زندانی ای که به هر دليلی کارش از اين دو دقيقه بيشتر طول بکشد با اعتراض ديگران روبرو می شود. « زود باش ! قيچيش کن ! » و ... کسانی که جزو نفرات اول صف بوده اند اين امکان را پيدا می کنند تا تمام شدن کار بقيه در راهروی بند قدم بزنند. نيم ساعت به سرعت می گذردو تو مجبوری برای اين که نشان دهی توبه کرده ای ، دست هايت را زير شير آب بگيری و صورتت را با آب کمی آشنا کنی و شايد به اين طريق فرصتی به دست بياوری تا وقت صبحانه ، چرتی بزنی. اما خيال خامی است که هر روز به آن فکر می کنی. هر روز تصميم می گيری ، اما آن چه که در عمل پيش می آيد ، امکان اجرای تصميمت را به صفر می رساند. با حالت خواب و بيداری به سلول برت می گردانند تا يک روز لعنتی ديگر را آغاز کنی. تو حالا در درون سلول جای گرفته ای ، اولين سيگار را روشن می کنی. صبحانه با سيگار شروع می شود. تو در جمعی هستی که هشت يا نه نفرشان را هواداران مجاهدين ويک نفر ازطرفداران خط شريعتی تشکيل می دهند. بقيه هم از نيروهای چپند. راه کارگری ، فدايي ، پيکاری ، توده ای. هماهنگی در درون اين جمع ناهمگون ايجاد کردن هم کاري ست کارستان. وقتی اعتمادها ضربه خورده اند و تو نمی دانی که با اين اوضاع چکار بکنی ، مجبوری راه خودت را دنبال کنی. اگر فلان هم سلوليت را برای بازجوئي مجدد خواستند. اگر بريد و ناگفته ها را به زبان آورد. چه بايد می کردی ؟ پس راه خودت را با وجود شرايط کشنده ای که مابه ازا آن است ، پی می گيری و بر تصميمت استوارتر می گردی . با اين که يک راديوی دوموج را با هزار بدبختی در سلول توانسته ای حفظش کنی اما از ترس ضربه پذيری با هزار مکافات دوباره مجبوری راديو را به بيرون از زندان رد کنی. بعد از دستشويي ، تنی چند از مجاهدين و پيرو طريقت شريعتی به نماز می ايستند. آن برادر توده ای هم بدون اين که به مسئولين زندان و خودش قبولانده باشد که فريب خورده است. در گوشه ای به نماز می ايستد. چماقی است در دست مسئولين زندان که او را به عنوان سمبل کمونيست ها ، بر فرق ما بکوبد. تمام نکات منفی ای که يک انسان می توانست داشته باشد در او جمع بود. تو را کمونيست نمی دانستند و تو فقط يک ناظر بودی. قادر به حرکتی نبودی. تو همراه تحقير روزانه ، مرگ را تدريجا به خودت نزديک می ديدی. مرگ خودت ، مرگ عقايدت و مرگ دوستی ها و عشق. تو و دو سه نفر ديگر انتظار پايان نماز را می کشيديد تا اجازه داشته باشيد حرف بزنيد. اما خياليست خام. پيرو طريفت شريعتی ول کن قضييه نيست. نمازش را هم چنان ادامه می دهد. گريه می کند. آرزوی صبر و مقاومت می کند. در حين گريه سرنگونی رژيم را از خدايش می طلبد. برادران مجاهد نيز در پايان دو رکعت نمازشان با صدای بلند برای سلامتی برادرمسعود دعا می کنند و سرنگونی رژيم را توسط سازمان و خداوندشان از صميم قلب خواستارند. تا آوردن صبحانه هنوز دو ساعتی مانده است. نمازگزاری هنوز در حال خواندن نمازهای عقب افتاده اش است و تو نه می توانی حرف بزنی و نه بخندی. آن چنان حوصله ات سر می رود که تا متوجه شوی می بينی سيگار دوم ، سوم و چهارمت را هم دود کرده ای. سلامتی حرف چرندی به نظر می رسد. وقت کشی و به رويا پناه بردن تو را سوار بال های خيال می کند و به دوره ای می برد که در محل فعلی زندان ، زمينی بود که تو با بچه های ديگر فونبال بازی می کردی و هرگز نمی توانستی تصور کنی جوانی و جوانيت حسرتی خواهد شد برروح و جانت. تو ساختمان های اطراف زندان را خوب می شناسی. رفقايي که در اين خانه ها زندگی می کنند. تو خيابانی را که در جوار ديوارهای زندان ادامه دارد را خوب می شناسی. آن جا محل عبور هر روزه ات به سوی مدرسه ای بوده که در آن تحصيل می کردی. زمستان ها در اين خيابان فوتبال بازی کرده ای و دخترهای خوشگل و پول دار اين محل را می شناسی. اما حالا ، اين چارديواری لعنتی ارتباط تو را با همه چيز و همه کس قطع کرده است. تنها برايت روياهاست که باقی مانده اند. روياها چقدر زيبايند. اما گويي که اگر همين روياهای زيبا به زبان آيند از هر سو صدای اعتراض بلند خواهد شد که اين هم بالاخره بريد. تواب ها هم که اگر از فحوای روياها بو ببرند ، انحرافی بودن روياها را گزارش می دهند و روی پرونده قطورت اضافه می شود که هنوز توبه نکرده است. به جای فکرکردن به جنگ ، انقلاب و خمينی ، خود را پای بند روياهای انحرافی کرده است. بالاخره اين دوساعت نجومی به پايان می رسد. مسئول صبحانه کف اتاق سفره را پهن می کند. نان لواش ، پنير و مربايي که از روز قبل مانده را وسط سفره می گذارد. عمو يادگار با کتری چای وارد می شود و ظرف های شيشه ای خالی مربا ، ليوان های پلاستيکی و دو فلاسکی که در سلول داريم را پر می کند که تا ظهر چند نفری که سيگاری هستند چای برای نوشيدن داشته باشند. چايي که عمويادگار پخش می کند در ابتدا هيچ تفاوتی با شاش بچه ندارد اما حسن اين چايي اينه که بعد از چند دقيقه چنان سياه و تلخ می شود که نوشيدنش چندان هم راحت نيست. اما راه ديگری نداری. حق انتخاب وجود خارجی ندارد. به هر حال صبحانه تمام می شود. حالا نوبت مسئول نظافت اتاق است که دستی به سر و روی اين بيغوله بکشد. بعد از جاروکردن ، بايد بارديگر منتظر بازشدن دراتاق بود تا ظرف ها را بشوريم. دستشويي مجدد و تجديد وضوی برادر پيروشريعتی. بعد از انجام اين امور به اتاق برمی گرديم. تا ساعت نه چيزی نمانده است . از نه تا ساعت يازده ، سکوت مطلق است و از يازده تا يازده و نيم سکوت نسبی. در طول اين دوساعت و نيم کارها در سکوت مطلق انجام می شود. اگر چيزی برای مطالعه داشته باشی که آن را دست می گيری و يا اين که مشغول درست کردن کاردستی می شوی. کاردستی هايي که آخر هفته به رسم يادگار در ملاقات ، به خانواده ات بدهی. هنوز چند دقيقه ای از ساعت نه نگذشته است که با صدای آدم جاکشی مثل « طاهر » برنامه ها به هم می ريزد. بايد خودمان را آماده کنيم چون قرار است سلول بارزسی شود. حتما دوباره اتاق را زيرورو خواهند کرد و هر کسی مجبوره که هر چيزی را که امکان خطر را بيشتر می کند به نحوی مخفی سازد يا اگر نوشته ای ، يادداشتی دارد ببلعد. برادران مجاهد که کتاب نهج البلاغه و قران هميشه در دسترسشان است به دستور مقامات بالاترشان ، تفسيرها و شعارهای انقلابی را از اين دو کتاب مرتبا استخراج می کنند و حالا مجبورند که آن ها را به نحوی راهی معده شان می کنند. در باز می شود. نگهبان فردی را معرفی می کند. برادر « تنها » مسئول جديد تبليغات زندان. برادر « تنها » ، جوانکی روستايي ، هفده هيجده ساله که انبانی از حماقت و جهل تاريخی است دو زانو بر زمين می نشيند و اولين سخنرانی اش را آغاز می کند. « در اسلام زندان وجود ندارد و ما قصد نداريم که شما را تا ابد اين جا نگاه داريم. من آمده ام تا مدت بودن در حبس را کوتاه کنم. » می پرسيم چگونه ؟ « من روزانه برای برادران و خواهران زندانی کلاس می گذارم. کلاس اخلاق اسلامی . مدت کلاس از ساعت نه تا يازده صبح است. برادران تلاش کنند که در کلاس ها حضور داشته باشند چون من بعد از چند جلسه امتحان کتبی می گيرم. امتحان چهارجوابی و توضيحی . » بعد از رفتن اين حماقت مجسم ، بحث و فحص پيرامون اين اقدام جديد رژيم در می گيرد. هرکس سعی می کند که با برداشت های خود ، ديگران را مجاب کند که بايد در کلاس ها شرکت کرده و نمرات بالا بياوريم تا مسئولين زندان بپذيرند که ما چقدر کوشا بوده و به اين طريق خودمان را تواب جابزنيم. من اما به کس و ناکس « تنها » و رهبرش « خمينی » فحش می دادم. نمی توانستم وارد چنين بازی های کثيفی بشوم. از خواندن آن چند کتابی که با زحمت وارد بند کرده بوديم بيشتر لذت می بردم . سکوت مطلق و نسبی امروز هم ماليد. تلويزيون هم برنامه ندارد. ساعت يازده و نيم در سلول بارديگر باز می شود. نيم ساعت وقت برای وضو و رفع آفات هم سريع می گذرد و مجددا به اتاق برمی گرديم. برادران مجاهد مشغول نماز جماعت می شوند. توده ای اتاق هم تنهايي نماز می خواند. چون برادران مجاهد معتقدند که نمازخواندن وی تاکتيکی است وی را به صف خود راه نمی دهند . برادر پيرو علی شريعتی نيز نماز را به تنهايي می خواند. ما سه چهار نفر هم به تماشای آن ها می نشينيم. ادای اين فريضه دينی آن قدر طول می کشد تا عمو يادگار با ظرف غذا به در می کوبد. مسئول نهار ، غذا را تحويل می گيرد. نهار امروز برنج و مرغ است و لبخند رضايت به لب همه می نشيند. اما اين لبخند چند ثانيه ای بيشتر طول نمی کشد چرا که با چنين نهاری ، شب حتما سوپ خواهيم داشت و بايد مقداری از مرغ ظهر و استخوان هايش را برای شب نگاه داريم. چراکه سوپ را بعد از تحويل بايد راهی چاه مستراح کنيم و از اسهال شدن بعدي جلوگيری نماييم. خوردن نهار چندان طول نمی کشد. چای بين افراد تقسيم می شود. مراسم خوردن نهار و کشيدن سيگار تا حدود ساعت يک بعدازظهر طول می کشد. چند هفته ای است که به ما اجازه هواخوری داده اند. از ساعت يک بعدازظهر به مدت يک ساعت آن هم در محوطه ای که نه درختی دارد و نه سايه بانی. اما کشتن وقت با زمين واليبال حياط به انجام می رسد. اما اشکال اين جاست که همه چيز بايد در سکوت محض بگذرد ، زيرا ديگران در ساير سلول ها و بندها خوابيده اند. بازی واليبال و سکوت ! اين يکی هم از اختراعات جمهوری اسلامی بود. آخر مگر می شود واليبال بازی کرد و سکوت مطلق را نشکست ؟ بعد از چند سرويس و ردوبدل شدن توپ ، نگهبان بند با اين که هنوز از وقت هواخوری دقايقی باقی مانده به علت سر و صدای بازی واليبال همه را به اتاق برمی گرداند. با اين داستان هواخوری ، نه گذاشته اند که تو بخوابی و نه توانسته ای از هواخوری استفاده ببری. اما جز چند فحش جانانه به نگهبان و امام نثار کردن راه ديگری برای راضی کردن خودت نداری. حالا در اتاق هستی. منتظر چای سه بعدازظهر بايد بمانی. بعد از صرف چای معروف عمويادگار باز سکوت مطلق شروع می شود. هنوز تصميم نگرفته ای که تا وقت دستشويي و وضو چکار کنی که داد نگهبان در گوشت می افتد. « آماده باشيد. » باز چه خبر شده است. يکی يکی با پوشيدن دمپايي به سوی حسينيه زندان راهی می شويم. برادران در جلو و خواهران در پشت سر. بايد منتظر بمانيم و ببينيم اين باز چه فيلی قرار است هوا شود. رئيس زندان می آيد و توضيح می دهد که بعله مسئول مجاهدين در شرق تهران و يا کرج می خواهد برای شما صحبت کند. برادر تواب ، گاله را می گشايد. اين گونه توابين به درجه اجتهاد رسيده وتحليل گر سازمانشان در تمام زمينه ها هستند. يک شبه از رده هواداری به کادر تشکيلاتی مبدل گرديده اند. در فاصله صحبت های تکراری و خسته کننده با شعار مرگ بر مجاهد و مرگ بر رجوی ، احساساتش را هم بيان می کند. از جمع پاسخی نمی گيرد. فحش می دهد . عصبی می گردد. معلومه که سنگ به هدف اصابت نکرده است. سخن رانی به دليل عدم همکاری ما منافقان ناتمام می ماند. چند نفری که آن عقب نشسته و با بغل دستی هايشان حرف می زده اند ار چند نوبت هواخوری محروم می گردند. بر می گرديم. ما که اصلا طرفو نمی شناختيم. اما از اين که چقدر بدبخت و فلاکت زده شده ايم که هر کس و ناکسی قصد ارشادمان راداشت از خودمان بدمان می آمد. مجاهدين باز شروع به تحليل می کنند. البته نه با صدای بلند ، بل که با پچ پچ و صدای زير و تو متوجه می گردی که يارو از مسئولين مجاهدين بوده است. نتيجه آن که تا چند روز آينده چند نفر را برای بازجويي مجدد به سپاه و يا دادگاه انقلاب خواهند خواست و اين خبر جالبی نبود. با بريدن و تواب شدن يک فرد ، حداقل سی ، چهل نفری دستگير می شدند. از ميان آن ها باز چند نفری نادم می شدند و تعدادی هم اعدام می گرديدند. شرايط برای تو سخت و سخت تر می شود. تمام روز را مجبوری مواظب رفتار و حرکاتت باشی تا عليه ات گزارشی داده نشود. تا زمانی که در اتاق دربسته ات توابی حضور ندارد خيالت راحت است. هراسی نيست. تمام تلاش اين است که با جمع باشی و جمع را حفظ کنی. اين جمع با وجود اختلافات عميق ايدئولوژيکی ، شمايي از يک زندان غيراسلامی را ميان خود تثبيت کرده است. اما سئوال اين است که تا چه زمانی اين وضع می تواند دوام بياورد؟ وقتی مطلع می شوی که توابين به مسئولين زندان و دادستانی هشدار داده اند که تا زمانی اين اتاق وجود دارد زندانيان ديگر بند توبه نخواهند کرد و مقاومت ادامه خواهد يافت ، نگرانيت بيشتر می شود. اولين گام ، اعزام برادر « تنها » است که از يکی از گاوداری های قم بر سر ما نازل شده است و اقدامات بعدی هم مطمئنا در راه است. از ساعت پنج تا موقع وضوی بعدی ، سکوت نسبی است. يعنی تو مجبور نيستی که سکوت را رعايت کنی و می توانی با هم سلولی هايت گپ بزنی. دقايق به سرعت می گذرند. سوپ وارد می شود. بعداز صرف شام ديگر کار خاصی نداريم. فقط بايد منتظر بمانيم که به دستشويي برويم و بعد تلويزيون را روشن کنيم. بعد از شنيدن اخبار ، گوينده تلويزيون بينندگان عزيز را به ديدن مصاحبه تلويزيونی دعوت می کند. در يک سوی اين مصاحبه مرد هميشه در صحنه جمهوری اسلامی ، اسداله لاجوردی ، قرار دارد و در طرف ديگرچند خواهر و برادر مجاهد و آقای طاهر احمدزاده و خواهر مسعود رجوی. بعد از معرفی افراد توسط لاجوردی ، توابين شروع می کنند به رد مواضع انحرافی مجاهدين تا حقانيت جمهوری اسلامی را به هزار سريش اثبات کنند. هم اتاقی ها همه گوش شده اند. هواداران مجاهدين مثل اين که هيچ اتفاقی نيافتاده است مشغول به کار خودند و اصلا گوش نمی دهند و می خندند. متلک گفتن با عکس العمل شديد روبرو می گردد. مجبوری ساکت بنشينی و در خودت فرو روی و به اين بيانديشی که چکار بايد کرد ؟ صفحه شطرنجی را که از روزنامه بريده ام و قرص هايي که به عنوان مهره شطرنج از آن استفاده می کنيم را از مخفی گاه بيرون می آورم. بازی شروع می شود. کرکری خواندن با صدايي نه چندان بلند اوج می گيرد. بعد از يکی دو ساعت ، وقت خاموشی فرا می رسد. با پهن کردن پتوها و دراز کشيدن روی آن ها ، هر کدام از ما در انتظار روز بهتری به خواب می رويم. روز سه شنبه هم مانند دوشنبه با نماز اجباری آغاز می شود. همين که ساعت نه می شود و قرار است سکوت مطلق برقرار باشد باز در باز شده و نگهبانی در چارچوب در ظاهر می شود. « کسانی که علاقه دارند بيايند بيرون و خون بدهند. » ازمن به دليل بيماری و سيگاری بودن ، هرگز خون نگرفتند و هميشه از اين که خونم باعث نجات هيچ جانی و جنايت کاری نشده است خوشحال بودم و هستم. بعد از گرفتن خون از منافقان و کفار ، اجازه بازگشت به اتاق داده می شود. بعد از بازگشت ، بارديگر تجزيه و تحليل شروع می شودو بعضی عنوان می دارند که بايد نشان می داديم که ما نيز خود را در جنگ هم گام رژيم می دانيم تا آن ها توبه ما را بپذيرندو از اين دست مزخرفات که تمام شدنی هم بنود. ده سال حبس داشتم و هر روز که می گذشت می ديدم که برای حفظ فرديت خود و ديگرانی که زير حکم و بازجويي بودند چه خفت هايي را محبور بودی تحمل کنی. راهی نبود. تنها بودم . پيکاری بودم و به عبارتی سمبل اپورتونيسم چپ. هر اظهار نظری که می کردم درجا بدون آن که به درستی و يا به غلطی آن فکر شود رد می شد و مجاهدين تحت هيچ شرايطی حاضر به بحث و گفتگو نبودند. براين باور بودند که بحث با من و ديگران سبب تضعيف روحيه و بريدن افرادشان می گردد. مجاهدين برای اثبات تاکتيکی توابيتشان از هيچ کاری پرهيز نمی کردند. اين سيل علی رغم ميلمان ، ما را نيز با خود می کشاند. بعد از خوردن نهار که اسما « کوکو » می ناميدندش و امروز بعد از سال ها که از آن زمان گدشته هنوز نمی دانم واقعا آن آشغال را از چه موادی درست می کردند که چنان مزه ای می داد . ولی به هرجهت نهار آن روز بود و می خورديمش. بعد از خوردن نهار ، نوبت خواب بعدازظهر بود و هواخوری. اما من از خير هواخوری گذشتم. بعد از نوشيدن چای و جمع آوری ليوان ها ، هنوز سيگارم را روشن نکرده بودم که باز نگهبان وارد اتاق شد. « حاضر شويد. » باز غرو لند و فحش در دل. بره های رام را به سوی آغلمان ، حسينيه زندان می بردند. تلويزيونی رنگی و ويدئو در سالن قرار داده بودند. رئيس زندان که در عمرش سينما هم نرفته بود ما را دعوت به ديدن فيلم « دوچشم بی سو » ، کار برادر « محسن مخملباف » کرد.در پايان فيلم هم از ما خواست که نظرمان را درباره آن بنويسيم. حالا ما شده بوديم منتقد فيلم. بعد از ديدن مزخرف ترين فيلمی که در تمام عمرم ديده بودم به بند بازگشتيم. شام خورده شد. نماز به جای آورده شد و چراغ را خاموش کرديم. چندنفری که ته صدايي داشتند از بنان ، شجريان ، شهرام ناظری ، مرضيه و گوگوش آهنگ هايي را زمزمه کردند. چند شعری نيز از حافظ ، شاملو و حميد مصدق خوانديم و دقايقی را فارغ از جو خفقان آور و تحقيرکننده زندان سر نموديم. خوابيديم. چهارشنبه با نماز اجباری و صبحانه آغاز شد. نه صبح به طرف حسينيه سرازير شديم. دفتر و قلمی در اختيارمان گذاشتند تا پای صحبت های برادر « تنها » بنشينيم و يادداشت برداريم. جلسه امروز قرار بود به مطهرات بپردازد. جلسه مفرحی بود. برادر با تمام وقاحت به سئوالات جواب می داد. با مسخره کردن وی و يادداشت برداشتن از گفته های اين دانشمند ، هدفمان کمترکردن رنج تحقيری بود که بر ما تحميل می کردند. با خنده و شادی از جلسه ارشادی برادر به اتاق برگشتيم. سيگار و چای و نهار در انتظارمان بود. بعد از خواب بعدازظهر، در باز شد و نگهبان با يک دستگاه ويدئو وارد شد. در يک لحظه خوشحال شدم که شايد فيلمی ببينيم. اما شادی ام وهم و خيال بود. فيلمی ويدئويي از برادر رفسنجانی درباره شناخت منافق بود. براين روال ، خواب بعدازظهر را چند رور از ما گرفتند. می خواستند ما به شکل فشرده شناخت کاملی از تمام گروه ها و انحرافاتشان پيدا کنيم. هنوز مدار اين شناخت تمام نشده بود که اطلاع دادند که برای شناخت بيشتر از انحرافات منافقين ، نوار فيلمی از برادر « بهزاد » را برای ما پخش خواهند کرد. خسته و افسرده و تحقيرشده ، باز شام و وضو و نماز و گريه پيرو شريعتی و دعا و التماس مجاهدين برای پيروزی و سلامتی برادر رجوی ، ما را به ساعت نه شب رساند. بايد منتظر می بودی که همه به خواب روند تا کتاب مورد علاقه ات را از جاسازی بيرون بکشی و با لذت و همراه با چای و سيگار صفحاتش را ببلعی. برخی شب ها اين کار تا سحرگاه به درازا می کشيد. روز ديگر ، پنج شنبه شروع می شود. درباز می گردد و صف توالت و وضو بسته می شود. برگشتن و خوردن صبحانه و آماده شدن برای درس اخلاق اسلامی در ساعت نه صبح. حضور در کلاس برادر « تنها » هميشه با جنده همراه بود.برادر اعلام کرد که : « جلسه ديگر امتحان خواهيم داشت و نتايج در پرونده ها ثبت خواهد شد. » گيج شده بوديم. اين جا زندان است يا جهنم. همه به اين فکر بودند که کتابی گير بياورند تا در جلسه امتحان نمره خوبی بگيرند. شايد وسيله ای برای خلاص شدن. نهار خورديم. بعد از خواب بعدازظهر، تلويزيون روشن می شود. بحث ديالکتيک توسط موسوی آغاز می شود. آقای دانشمند ادعا می کرد که دويست تناقض از مارکسيسم گرفته و هرکس بتواند به اين تناقضات پاسخ دهد آزاد خواهد شد. خوشبختانه همان يک جلسه بود و سخنرانی های ديگر او را نديديم. باز شب شد. ساعت نه شب در زدند که آماده باشيد. امشب ديگر چه بامبولی می خواهند سرمان بزنند. شب جمعه است و دعای کميل در حياط برگزار می شود. برادران در جلو و خواهران در پشت سر. يک تواب و فرد ديگری را که سال ها بود می شناختمش را ديدم که سال ها بر چهارپايه ای انواع و اقسام مواد غدايي فاسد و غير فاسد را به روستائيان می فروخت ، حالا خواننده دعای کميل شده بود. آن تواب مفلوک هم کسی بود که تنها چند روزی از دستگيری اش می گذشت. آن قدر از خود ضعف نشان داده و گريه کرده بود که ندامتش به گوش همه رسيده بود . برای رسيدن به وصال نامزدش حداقل چهل نفر را به زندان کشانده بود و حالا برای خلاصی از زندان ، ارکستر دونفره ای را راه انداخته بودند. چند نفر از زندانيان دختر از شدت گناهانی که مرتکب شده بودند از راه بصری و گوش دادن به دعاهای کميل ، به آن ها پی برده و غش می کردندو سمفونی متعفن دونفره نيز در ميان قطعات کميلی خود بخشی را نيز به آرزوی آمرزش گناهان ما و نابودی منافقين اختصاص می داد. تا ساعت يازده شب همه را بيدار نگه می داشتند. برای مجاهدين اين نمايش های مسخره ، مسئله ای نبود چرا که به اين خزعبلات ، حالا با تفسيرهای ديگر باور داشتند و بعدها نشان دادند که چگونه خود برپا کننده مراسم مشابه ای در زندان شدند. رنج و عذاب از آن مايي بود که باوری به اسلام و مذهب نداشتند. رنج پنج شنبه نيز اين گونه به پايان رسيد. به اميد روز جمعه و ديدار عزيزانمان در روز ملاقات خوابيديم. صبح جمعه در اتاق ما و مطمئنا در اتاق های ديگر جنب و جوش خاصی بود. کسانی که متاهل بودند خوشحال تر به نظر می رسيدند. ديدن همسر و فرزندانشان ، رنج يک هفته ای را از خاطرشان برای دقايقی از بين می برد. همه ريش هايشان را با تنها ريش تراش برقی بند می تراشيدند و خود را مرتب می کردند تا به خانواده ها نشان دهند که از روحيه خوبی برخوردارند. هر زندانی نيم ساعت وقت ملاقات داشت. اطاقک ملاقات از يک راهروی باريک و دو رشته تور سيمی تشکيل شده بود. در طول ملاقات هميشه يک تواب در آن راهرو قدم می زد و به حرف ها گوش می داد و چنان چه حرفی خلاف معمول تشخيص داده می شد فورا گزارش می گرديد و تو چند هفته ای از ديدن عزيزانت محروم می گشتی و يا اگر حين ملاقات با خانواده های ديگر گفتگو می کردی منجر به قطع ملاقات در هفته های بعد می گرديد. بعد از پايان ملاقات ، خبرهای تازه در بند راه می افتادو شاخ و برگ می گرفت و نويد نابودی قريب الوقوع رژيم را می داد. خبرها بيشتر از طرف بچه های مجاهد انتشار می يافت. بعد از خوردن نهار و خواب بعدازظهر ، حال و روز چند نفری به هم می ريخت. برای متاهلين جمعه ها تبديل به کابوس می شد. اختلافات خانوادگی ، بيکاری و بی پولی همسرانشان ، تحقير زن از سوی اقوام و همسايگان احمق ، آن ها را می آزرد تا جايي که ملاقات به جای شارژشدن و روحيه گرفتن ، غم برايشان به ارمغان می آورد. تا پنج عصر همه چيز مثل روزهای پيش می گذشت. فقط غروب جمعه تلويزيون مشتری بيشتری داشت. برنامه های ورزشی ، گزارش های فوتبال و ورزش جهان ، همه را به طرف خود می کشيد. اما مراسم نماز جمعه به امامت خامنه ای را هم می بايد تماشا می کرديم و هرچه می گفتيم که آن را فردا در روزنامه خواهيم خواند پاسخ منفی بود. بعد از خوردن شام و تا موقع دستشويي آخر شب ، جلسه هفتگی داشتيم. اين جلسه ها تحت عنوان جلسات صنفی برگزار می شد و از مسئولينی که کارشان را در طول هفته خوب انجام نداده بودند انتقاد می شد. اين مسئولين عبارت بودند از : شهردار يا استان دار اتاق، مالی ، تدارکات ، نهار ، شام ، صبحانه ، نظافت ، اطاق ، تلويزيون ، نماينده اتاق و .... هر کسی آن جا برای خودش مسئول بود. حتی بعدها مسئول ورزش هم پيدا کرديم که به همين جرم به جوخه اعدام سپرده شد. بخشی از پول هايي که از خانواده ها به دستمان می رسيد برای خريد سهميه هفتگی به مسئول تدارکات داده می شد تا او با تنظيم ليستی آن را به مسئول فروشگاه زندان بدهد. اين جلسات هميشه به اختلافات دامن می زد و هيچ مسئله ای را حل نمی کرد. ما که نمی توانستيم اختلافات ايدئولوژيکی خود را با بحث و گفتگو حل نماييم از اين جلسات برای کوبيدن و له کردن هم ديگر استفاده می کرديم. بعد از پايان جلسه و با وجود پشت سرگذاشتن روزی سخت و دردآور ، مراسم شعرخوانی و آواز و سرود برگزار می شد. اگر تلويزيون فيلم جالبی داشت همه به تماشايش می نشستيم. اما فيلم ها اغلب تکراری بود . فيلم های زمان جنگ يوگسلاوی و يا چين ، حصاردرحصار مخملباف و.... البته ديدن فيلم زمانی امکان داشت که شوهای مصاحبه و يا سخنرانی مسئولين نظام و خمينی در کار نبود. البته جمعه ها به هر بهانه ای هم که شده بود يکی از اين موارد را به نمايش می گذاشتند تا روز جمعه را به سياه ترين و بدترين روز هفته تبديل کنند. شب به پايان می رسيد و روز اول هفته ای ديگر آغاز می گرديد.
|