اتحاد كار  شماره ۱۱۲- ويژه  نامه قتل عام زندانيان سياسي سال ۱۳۶۷


دورانی که فراموش ناشدنی اند

سيمين بهاری

 

اوايل مهرماه 61 در حين رانندگی بوسيله گروه ضربت دادستانی و شناسايي توسط توابی که در کنارآن ها در ماشين نشسته بود در تهران بازداشت و مستقيما تحويل اوين شدم. بعد از بازرسی کامل ، چشم بند زده و مرا به سلولی که در فضای باز بود بردند. تا مچ پاهايم آب بود و تا غروب بدون غذا آن جا نگاهم داشتند. آن قدر خسته بودم که به ناچار در آن آب کثيف و سرد کمی نشستم. مرا به شعبه برده ودر راهرو نشاندند. فريادهای دختر جوانی که به شدت کتک می خورد تمام فضای سالن را پرکرده بود و ساعت ها ادامه داشت. بالاخره اواخر شب بود که تن بی جان او را از کنارم گذراندند و به اطاقی بردندش که قرار بود محل بازجويي من نيز باشد. وقتی مرا به آن جا بردند بيهوش کناری افتاده بود.

 بعد از پرکردن ورقه مشخصات فردی سئوالات شروع شد. شب اول را با ضربات کابل که به سرم می زدند آغاز کردند. بعد از آن که کاملا گيج شده بودم به صندلی بستندم و باکابل به پشتم ضربه می زدند . با چک و لگد اولين شب بازجويي را به پايان برده ، مرا به بند عمومی بردند. با گفتن اين که نماز نمی خوانم مرا به اتاقی دادند که بعدا فهميدم معروف به اتاق سرموضعی ها و نامناسب ترين اطاق بند بود. بازجويي دومم دوماه ونيم بعد بود. بازجويي مرا به سربازجوی شعبه داده بودند. چندين نام را برايم رديف کرد که آن ها را می شناسی؟ و من با اظهار بی اطلاعی  از اين اسامی ، پاسخم نه بود.با مشت و لگد و سيلی و ضربات کابل که به سروپشتم می زد بازجويي را ادامه داد. دنبال چاپخانه بودند و من اظهار بی اطلاعی می کردم و بازجو آن چنان سيلی محکمی به گوشم زد که بعدها شنوايي ام را کاملا از دست دادم. فشار بازجو روی اسامی ، اسم مسئول ، رده تشکيلاتی وميزان کمک های مالی دور می زد.

 به تخت را بست و باکابل 30 تا 40 صربه نزده بود که حالم دگرگون شد و ديگر ادامه نداد.

در آبان ماه 62 که ضربه اول به تشکيلات خورده بود و تعدادی دستگير شده بودند بارديگر بازجويي از من شروع شد. تن بی جان رفيق همايون ( هبت معينی چاغروند ) را نشانم دادند که در راهرو انداخته بودندش و می گفتند مرکزيتتان را گرفتيم بايد همه چيز را اعتراف کنيد. پاهای رفيق همايون کاملا آش و لاش و از شکل عادی افتاده بود. بازجو از من می خواست که انزجارنامه بنويسم . می گفتند مقاومت فايده ندارد. وقتی جواب می دادم که نمی نويسم شروع به زدن می کردند . آن قدر وضعيت عصبی ام به هم ريخته بود که دادو فرياد راه می انداختم و داد می زدم آخر در کجای دنيا باکتک ، انزجار نامه می گيرند و شما حق نداريد. باز مشت و لگد بود که بر سر و جسمم باريدن می گرفت.

بيماريم عود کرده بود و خونريزی ام غيرقابل کنترل بود. 18 کيلو از وزنم کم شده بود و پس از آزمايش خون پزشک اعلام کرد که گلبول های سفيد خونم به طرز خطرناکی نابود شده اند. ديگر قادر نبودم که حتی 10 متر هم راه بروم. داروهايي را که دکتر داده بود مسئول بند بلوکه کرده و تا ده شب به من نمی دادند. وضعيت بسيار بدی پيدا کرده بودم و جسمم ديگر همراهی ام نمی کرد. بالاخره با سرم و خون و دارو بارديگر توانستم اطرافم را حس کنم. در اين وضعيت دوباره به بازجويي بردندم و انزجارنامه را می خواستند امضا کنم. اين آخرين باری بود که به بازجويي رفتم.....

 بازجويي و شکنجه ها يي که در سال 61 معمول بود:

-                                 کابل به کف پا  تا مرز بيهوشی : دست و پاها را با طناب به تخت می بستند. پتويي روی سر انداخته و ابری کثيف را در دهان می چپاندند و زدن کابل آغاز می شد. در برخی موارد بازجويان با راه رفتن روی بدن بسته شده روی تخت چاشنی لگد را هم به فشار ضربات کابل اضافه می نمودند.

-                                 قپانی : با آويزان کردن زندانی در حالی که دست ها از پشت با دستبند و يا طناب بسته شده بودکه تا 3 روز می توانست اين وضعيت را ادامه دهند.

-                                 تجاوز : در مورد زنان زندانی و پسران کم سن و سال موارد متعددی انجام گرديده بود.

-                                 انفرادی: نگاه داری زندانی در سلول های مجرد که در مورد برخی از زندانيان 2تا 3 سال  به درازا کشيده بود.

-                                 تعزير : کتک جيره ای که عموما با زدن کابل به کف پا و به مدت طولانی همراه بود.

-                                 پاشيدن آب سرد و گرم روی زندانی در انفرادی و بازگذاشتن شير آب دستشويي به مدت طولانی.

-                                 و....

 علاوه بر شکنجه های مرسوم در اين سال ها استفاده از توابين برای تحت فشار قرار دادن مدام زندانی و ممنوعيت  از انجام بسياری از کارهای معمول در بند و دادن گزارش به مامورين و فراخواندن مدام زندانی به نگهبانی و ضرب و شتم و توهين و انفرادی از جمله فشارهای جسمی و روحی هميشگی بود. درست کردن کارهای دستی ، حرف زدن دو يا چند نفره ، روزنامه خواندن دو نفره و يا بيشتر ، بازی های دستجمعی ، آموختن هر مسئله ای به يکديگر ، خنديدن و .. از جمله کارهايي بودند که با گزارش توابين ، فرد زندانی را با سرنوشت نامعلومی روبرو می کرد. برای نمونه دختری 16 ساله از هواداران سازمان اقليت به جرم خنديدن با گزارش توابين به انفرادی برده شد و فردای آن روز با جسمی شکنجه شده به بند باز گشت.

8 ماه بود که استفاده از خودکار و يا هر وسيله ديگری برای نوشتن ممنوع بود و اگر موردی در بند پيدا می شد چند نفری برای خوردن کتک به زير هشت برده می شدند. قرار شان اين بود که هر ماه يک نامه با پنج خط برای خانواده ها نوشته شود که آن هم در بسياری مواقع به چهار تا پنج ماه يک بار هم می رسيد.

 

استفاده از توالت هم عذابی دائمی بود. معمولا تعدادی از توالت ها هميشه خراب و غيرقابل استفاده بودند و به خاطر تعداد زياد زندانی گاها تا 3 ساعت می بايست در صف منتظر نوبت بوديم. دوره ای هم بود که اين خرابی ها تمام توالت ها را شامل می شد و تازه بعد از 48 ساعت برای تعمير آن ها می آمدند. در اين فاصله چادری در حياط نصب کرده بودند و تصور کنيد که صدها زندانی بايد به نوبت می رفتند  و تازه نصف روزهم تعلق به بند پايينی با همين تعداد زندانی داشت. 2 روز طول می کشيد تا نوبت به زندانی می رسيد که از دستشويي بتواند استفاده نمايد. اين مشکل زمانی بيشتر غيرقابل تصور می شد که با دادن غذای فاسد ، زندانيان مبتلا به اسهال های شديد می شدند.

تا سال 62 جمعيت اتاق ها به 100 تا 110 نفر می رسيد که واقعا نفس کشيدن هم  خالی از اشکال نبود. موقع خواب در شب نوبتی می خوابيديم و در طول روز هم خوابيدن ممنوع بود. آن قدر جا کم بود که به بغل می بايست می خوابيديم که از تنگی جا شانه ها اصلا به زمين هم نمی رسيد. خواب با اعمال شاقه. با دستگيری های گسترده در اين سال ها هزاران نفر از بچه هايي که در سنين پايين بودند وارد بندها شده بودند و نگرانی ها و فشارهايي که در بازجويي کشيده بودند شب ها به صورت فريادها و ناله های شبانه خود را نشان می داد و اگر خيلی می توانستی يک تا دو ساعت می توانستی چشم بر چشم بگذاری.

در فاصله سال های 61 تا 62 اتاق سرموضعی ها در بند 4 اوين 85 نفر ساکن داشت که تنها به جرم نمازنخواندن ممنوعيت و عدم امکانات  متفاوتی نسبت به ديگر اتاق ها داشتند. تقليل جيره غذايي به نصف حد معمول ، بدترين وضعيت تهويه ، آخرين نوبت حمام و نداشتن آب گرم برای شستشو ، نفرستادن به بهداری و در موارد استثنايي هم که کسی به بهداری برده می شد داروهای داده شده بلوکه می گرديد. استفاده از فروشگاه زندان بسيار محدود بود.

اين وضعيت شکنجه دائم ، همراه با نعره هايي تکميل می شد که از ساعت 4 صبح تا 11 شب از بلندگو و با صدای بلند پخش می گرديد. نوحه و قران خوانی که فشارهای روحی مضاعفی را ايجاد می کردند.

فشارهای ديگری که اعمال می شد يکی هم بردن افراد در صف اعدامی ها بود که با چشم بسته درکنار زندانيانی که حکم تير گرفته بودند می ايستادند و چون چشم بند داشتی فقط صدای وحشتناک تير را می شنيدی و بعد تو را از کنار جسدهای تيرباران شدگان به کناری می بردند. اين نوع شکنجه باعث روانی شدن برخی از هم بندی هايم شده بود. يا اين که به زندانی حکم آزادی را ابلاغ می کردند و او را حتی تا دم درب زندان هم با وسايل می بردند و آن جا دوباره به دادگاه چنددقيقه ای برده می شدی و حکم اعدام می دادند. بعد از چندين ماه انتظار اجرای حکم اعدام ،  دوباره به دادگاه برده و حکم جديدی می دادند.

در مورد بسياری از زندانيانی که حکم هايشان تمام شده بود موقع آزادی دوباره به انفرادی می بردند و فشار برای دادن انزجار نامه آغاز می گرديد و زندانی را که نمی خواست به حسينيه برود و يا انزجار نامه کتبی دهد به زير کتک می بردند و آن قدر فشار می گذاشتند تا زندانی بپذيرد. در مواردی هم که زندانی پيشنهاد انزجار نامه را قبول می کرد و به حسينيه می رفت در آن جا مورد تمسخر توابين و انواع توهين ها قرار می گرفت و مجبورش می کردند که جندين بار برای مصاحبه بالای سن حسينيه برود و دوباره سرجايش برمی گرداندندو می گفتند که اگر کسی خواست مصاحبه کند بايد همان باراولی که به او گفته می شود اين کار را بکند وگرنه هرگونه مقاومتی عقوبت هايي دارد که زندانيان ديگربايد بدانند و تکرارش نکنند.

ممنوع الملاقات کردن زندانی به بهانه های مختلف و قطع ملاقات حضوری مادران زندانی با بچه های زير شش سالشان. تقليل مدت ده دقيقه ای ملاقات ماهانه به چند دقيقه و توهين به خانواده ها در حضور زندانی و ضرب و شتم آن ها. پيرمردی که برای ملاقات دخترش آمده بود آن قدر ناتوان از ايستادن بود که مجبور شد کمی روی زمين بنشيند و دو پاسدار اورا آن قدر با لگد زدند تا دوباره  بلند شد و با دخترش چند کلامی  به گفتگو نشست. يا وقتی بچه ای پيش مادرش بود با خشونت چه با مادر زندانی و چه با بچه 5-6 ساله برخورد می کردند که باعث وحشت و گريه بچه می شد و به خاطر همين برخوردهای ضدانسانی پاسداران خيلی از بچه ها حاضر نبودند که برای ملاقات بياورندانشان.

كيفيت غذا بسيار وحشتناک بود. گوشت در غذايي که داده می شد به ندرت پيدا می شد. آبگوشتی که می دادند شامل آب و کمی نخودلوبيا بود. آش و عدس پلو هم جزو جيره غذايي بودند. يک بار در ماه هم خورشت!!! می دادند که آن هم قطع شده بود. شب ها در زمستان يک پنجم کره با يک قاشق کوچک مربا و چند عدد خرما و تابستان ها هم به همين ميزان پنير و خيار. در نان و چای هم آن قدر کافور می ريختند که خوردنش را ناممکن می کرد.

وضعيت بهداشت که اسف بار بود. نبود آب گرم و حتی آب سرد برای مدت های طولانی ، نبود مواد ضدعفونی کننده و شايع بودن انواع و اقسام بيماری های پوستی از قبيل گال و قارچ و بيماری های عفونی زنان بيداد می کردند. با اين که بچه ها تمام تلاششان را می کردند که از کمترين امکانات به بهترين نحو استفاده کنند اما فضا آن قدر آلوده بود که از کنترل خارج بود. برای نمونه وقتی توالت ها خراب بودند زندانيان در سطل کارشان را می کردند و محتويات آن را مجبور بودند در حياط خالی کنند و بوی عفونت تمام بند را پر می کرد. ندادن وسايل بهداشتی مخصوص خانم ها باعث بيمارهای عفونی می شد که غيرقابل درمان می شدند و زجری دائمی برای زندانيان زن بود. بارها حاضر شديم که تا دوبرابر قيمت هم اين وسايل را برايمان بياورند اما در مقابل اين درخواست لاجوردی به بند می آمد و با صدای بلند داد می زد که شما يک مشت جانی هستيد و باگرفتن سهميه کوپن شما توسط خانواده هايتان ، همين حد هم که به شما امکانات می دهيم برايتان زياد است و اگر دست من بود همه تان را در جزيره ای می انداختم تا خودتان وسايل زندگی تان را تهيه کنيد و فشاری بر بودجه کشور و بيت المال نيايد.

ترکيب زندانيان

در آن سال ها ترکيب سنی زندانيان زن 70 درصد بين 12 تا 21 سال و تعدادی نير بالای 45 تا 70 سال بود. مادران پير را عموما در ارتباط با فرزندانشان گرفته بودند. از آن ها می خواستند که جای مخفی شدن فرزندانشان را لو دهند و يا اطلاعاتی از دوستان بچه هايشان از آن ها دربياوردند. در مورد مادرانی که در دوره مخفی شدن فرزندانشان به آن ها کمک مالی  کرده و يا لباس و مواد غذايي و .. در اختيارشان نهاده بودند حکم های بالا می دادند و تعزير های وحشتناک می شدند و با بدترين توهين ها روبرو بودند. به خاطر سن بالای اين مادران معمولا جای زخم هايشان دير التيام می يافت وبرخا آن ها را عمل جراحی کرده و قطعه ای از گوشت قسمت های ديگر بدنشان را به کف پاهايشان پيوند می زدند.

برخی از زندانيان نيز افراد بسيار معمولی جامعه بودند که به جرم دراختيار نهادن امکاناتی به افراد وابسته به سازمان های سياسی دستگير شده بودند. از نگاه داشتن فردی  به مدت يک شب در خانه شان و يا پول دادن به وی و يا دراختيارنهادن خانه شان برای تشکيل جلسات و... جرم هايي بودند که با شکنجه های وحشتناک آنان و حکم های بالا مواجه شده بود. بيشترين مسئله رژيم درمورد اين گونه افراد اين بود که با ايجاد وحشت دربيرون رابطه مردم عادی با افراد سياسی را قطع کند.

مواردی هم بود که در موقع اعدام زندانی ،  مادر و يا همسر وی را برای نظارت بر اعدام به محل می بردندو.....