|
اتحاد كار شماره ۱۱۲- ويژه نامه قتل عام زندانيان سياسي سال ۱۳۶۷ |
دستگرد ، باغ ابريشمنرگس ياران |
|
سال های 60-64 دستگيری ها به حدی رسيده بود که زندان ها به صورت انفجارآميزی مملو از فعالين سياسی شده ، تا آن جا که حتی نگهداری و کنترل زندان و زندانيان برای رژيم امری مشکل و تقريبا ناممکن گرديده بود. رژيم در درون زندان با مسائلی مواجه بود که يک باره مسئولين را دچار ناهماهنگی هايي در سرکوب نموده بود . اين نابسامانی را هم در بازجويي ها و هم در احکام صادره از بيدادگاه های اسلامی به خوبی می توانستيم ببينيم. در سال 1365 ، بسياری از توابين زندان اصفهان و هم چنين تعدادی از زندانيانی که از تمام شدن حکم شان ( زندانيانی که زيربار شرايطی که رژيم برای آزادی آن ها تعيين کرده بود نرفته و حاضر به مصاحبه ويدئويي نشده بودند. ) می گذشت و رژيم از آزادکردن آن ها خودداری می نمود ، سرانجام آزادشدند.در سال 1365 در زندان دستگرد اصفهان ، همه زندانيان زن باقی مانده در بندها را به يک بند با دو سالن نسبتا بزرگ منتقل کردند. به جز افرادی که به اين بند آورده شده بودند تعداد زيادی از زندانيان هنوز در انفرادی ها بودند. در آن سال ها به خاطر مبارزات زندانيان سياسی در درون سياه چال های رژيم ، فرهنگ خاصی از مقاومت و ايستادگی ميان زندانيان در مقابل اجحافات شکل گرفته و تجارب قديمی ها سينه به سينه به جديدترها منتقل می گرديد. همين فرهنگ مقاومت بود که به مثابه مانع اصلی پروژه تواب سازی رژيم عمل می نمود. مسئولين زندان برای جلوگيری از انتقال تجارب به زندانيان جديد ، قديمی ها را در انفرادی های جديدی که در ادامه گسترش ساختمان زندان اصفهان احداث گرديده بودند نگهداری می کردند و به همين دليل نيز بود که از سال 1365 تقريبا هيچ زندانی جديدی به بند ما اضافه نشده بود. زندانيان قديمی با وجود اختلافات سازمانی ، سياسی و ايدئولوژيکی ، پيوندهای دوستی و عاطفی شديدی ميان خود برقرار کرده بودند و پس از انتقال به بند جديد که در گذشته محل نگهداری زندانيان زن عادی بود ، جو زندان به يک باره تغيير نمود. بسياری از قوانين اجباری از جمله مراسم صبح گاهی به دنبال مبارزاتی که صورت پذيرفت ، برداشته شد. کلاس های مختلف مطالعاتی دوباره راه افتادند که متاسفانه در دوره قبل به خاطر حضور توابين دربند بسيار مخفيانه و محدود شده بودند. ورزش روزانه ، کلاس های يادگيری زبان های خارجی ، مطالعه و تحليل روزنامه ها و برنامه اقتصادی تلويزيون بارديگر به راه افتاد. جو بند يک سر عوض شده بود و اين موضوع همه ما را خوشحال می کرد. در تابستان 1367 که رژيم دست به تصفيه خونين زندان های سراسر کشور زد در بندما زندانيانی حضور داشتند که با وجود اتمام دوره محکوميتشان ، رژيم آن ها را آزاد نمی کرد. هر گونه تحرک و برخوردی در اين مقطع با تنبيه بدنی ، انفرادی و قطع امکانات ناچيزی که از آن بهره مند بوديم روبرو می گرديد. اين محدوديت ها زمانی به اوج خود رسيد که پاسداران رژيم در يک يورش ناگهانی به بند تمامی کتاب ها و نوشته ها را با خود بردند. تلويزيون بند برداشته شد و دادن روزنامه هم قطع گرديد. از بلندگو نيز صدای راديو ديگر پخش نمی شد و ملاقات تا اطلاع ثانوی قطع گرديد. باوجود اعتراض در مقابل اين محدوديت ها نه تنها توضيحی داده نمی شد بلکه هر روز نيز شاهد برخورد های خشن تر پاسداران زندان بوديم. با اين که در يک حرکت جمعی دست به اعتصاب غذاي يک هفته ای زديم اما عکس العمل مسئولين زندان با دفعات پيش کاملا متفاوت بود. نه تنها وقعی به اعتصاب غذای ما نگذاشتند بلکه خوشحالی شان را از ادامه آن تا مرگ زندانيان را هم در چهره شان می ديديم. در يکی از همين شب های بی خبری ما بود که با وجود آن که راديو را قطع کرده بودند ناگهان بخشی از خطبه نمازجمعه تهران را که آن روز آخوند اردبيلی اجرايش می کرد را پخش نمودند. صحبت های مرگ آور و تحريک آميز اردبيلی را نمازگران با شعار« منافق زندانی اعدام بايد گردد ! » پاسخ می دادند. شب ديگری از بلندگوی بند اسامی 5 نفر از ما را خواندند که با چشم بند و وسايل به دفتر بند برويم. وقتی سوار ماشين زندان شديم نگهبان ها به گونه ای که ما صدای آن ها را بتوانيم بشنويم به يکديگر می گفتند که به باغ ابريشم ( محل اعدام و تيرباران زندانيان ) می رويم و ما همگی دست در دست يکديگر به هم روحيه می داديم. پس از مدتی که بسيار طولانی به نظرمان می رسيد به ما گفتند که پياده شويم. برنامه برای چند روزی به عقب افتاده است. اين لحظات دلهره آور به نظر تمام شدنی نمی آمدند. ما را دوباره به بند باز گرداندند و پاسداران به ما گفتند: گفته اند که امشب نمی شود، يک شب ديگر. روزها و شب های مملو از وحشت و بی خبری می گذشت بدون اين که بدانيم در بيرون از زندان چه وقايعی درشرف وقوع می باشد. سرانجام در هفته آخر تيرماه بود که اسامی تعدادی از زندانيان را از بلندگوی بند اعلام کرده و اعلام کردند که با کليه وسايل شخصی خود آماده خروج از بند باشند. ولوله ای در بند به پاشد. همه نگران از سرنوشت اسامی خوانده شده بوديم. لحظات سنگينی حاکم شده بود. همه نگران بوديم. روحيه هايمان بالا بوداما دست هايمان بسته. از ديدن نگهبان ها و خوشحالی آن ها و حرف هايي که ردوبدل می کردند مطمئن شديم که اين بار مسئله بسيار جدی است. روحيه فريبا از همه بالاتر بود و با دادن روحيه مقاومت به ديگران برای هر پيش آمدی آماده بود. کبری از اعدام شدن بيش تر از ديگران نگران بود و می گفت : « ماديگر بر نمی گرديم !». گويا می دانست که چه سرنوشتی در انتظارشان است. هيچ کدام از ما نمی خواستيم باورکنيم که بچه ها را برای اعدام می برند... همان شب و پس از رفتن بچه ها ، بعد از خاموشی نگهبان بند طبق معمول هر شب قبل از سرکشی بند ، درب ورودی را قفل کرد و با توجه به اين که دستشويي ها بيرون از اتاق ها و در حياط بود ، درب بند با وجود اعتراضات ما تا صبح بسته ماند. شب بعد هم که می خواست در را قفل نمايد با اعتراض شديد ما روبرو شد و او که ظاهرا تسليم شده به نظر می رسيد به زيرهشت رفت و ما خوشحال از پيروزی کوچکمان برای خوابيدن روی تخت هامان رفتيم. مدت زمان کوتاهی از خاموشی نگذشته بود که ناگهان با فريادهای وحشيانه پاسداران مرد که با کليدها و باتوم هاشان به ميله های بند می کوبيدند و فحش های رکيک می دادند از خواب پريديم. دچار شوک و وحشت شده بوديم. زير شديدترين ضربات مشت و لگد و کمربند قرارمان دادند و تا نيمه های شب اين هجوم وحشيانه ادامه داشت. بعدهم انفرادی و شکنجه.... در آن روزهای فراموش ناشدنی بود که توسط زندانيان چپ انتقالی از زندان اهواز شنيديم که هواداران مجاهدين زندان اهواز را به شيراز و چپ ها را به اصفهان منتقل نموده اند. هنوز هيچ خبری از جنايتی که سازمان داده شده بود نداشتيم. در بی خبری کامل بسر می برديم. بعدها و در ماه های بعد بود که در ملاقات ها خبر تيرباران گروهی از هم بندی هايمان را با تعداد ديگری از زندانيانی که قبلا آزادشده و مجددا دستگير شده بودند را شنيديم. يادشان گرامی باد !
|