|
اتحاد کار مرداد ۱۳۸۲ /
شماره ۱۱۱ |
در برلن
جمهوري
اسلامي براي
بار سوم بر
صندلي اتهام
مينشيند
پس ازترور و
دادگاه
ميكونوس و
دادگاه حميد
خرسند كه به
فرمان
جمهوري
اسلامي در
سازمان
مجاهدين و
شوراي ملي
مقاومت به
خبرچيني
مشغول بود
اينك نوبت
ايرج صدري
است تا در
برلن به
نمايندگي جمهوري
اسلامي بر صندلي
اتهام
بنشيند. اسناد
مربوط به
فعاليت
جاسوسي ايرج
صدري در بين
طيف سازمانهاي
مختلف سلطنت
طلب به خصوص
سازمان
مشروطه خواهان
ايران در ماه
آوريل 2003 در
اختيار
دادستاني
آلمان قرار
گرفت. به
دنبال
تحقيقات
دادستاني وي
در ماه ژوئن
دستگير شد. گزارش
دادگاه (
جلسه اول و
دوم )
دادگاه
رسيدگي به
اتهام
جاسوسي ايرج صدري
ساعت 9:30 سه شنبه
26 اوت 2003 در برلن
آغاز به كار
كرد. در
آغاز،
ادعانامهي
دادستاني
توسط
دادستان
ارشد يوست
قرائت شد (يوست
نماينده
دادستاني
آلمان در
دادگاه ميكونوس
و دادگاه
حميد خرسند
نيز بود). بنا
بر ادعانامه
طبق اطلاعات
موجود ايرج
صدري از سال 1991
در ارتباط با
وزارت
اطلاعات و
سفارت ايران بوده
و حداقل در 35
مورد مستند
اطلاعات
مربوط به
اپوزيسيون
ايران در
خارج از كشور
را در اختبار
مقامات
اطلاعاتي
ايران قرار
داده است. بعد
از قرائت
ادعانامه
متهم در پاسخ به
سوالات رئيس
دادگاه گفت 65
ساله است،
بعد از اتمام
دبيرستان
براي تحصيل
در رشته
پرشكي به اتريش
رفته و بعد از 4
سال به دليل
ناراحتي معده
به ايران باز
گشته است. در
ايران در
رشتهي
ادبيات
آلماني از
دانشگاه
فارغ
التحصيل شده
و به كار در
شركت
هواپيمايي
برداخته و در
همين زمان به
استخدام
ساواك در
آمده و به هامبورگ
سفر كرده است.
بعد از چند
ماه به عنوان
معاون كنسول
و مستول امنيت
كنسولگري
ايران در
برلن عربي به
كار پرداخته
و تا انقلاب
در اين مقام
شاغل بوده.
فعاليت او در
اين دوران
جمعآوري
اطلاعات از
اپوزيسيون
ايران بخصوص
دانشجويان
ايراني در
آلمان بوده
است. اطلاعات
را از
ماموران و
خبرچينها
جمع آوري ميكرده.
بعد از
انقلاب به
شيكاگو رفته
و سال 1980 يا 1981 به
برلن باز
گشته. مدتي
مدير كافه
رستوران آدلون
متعلق به
مهدي شريف
محمدي بوده و بعد از
اختلاف با او يك
مغازه به نام
بازارچه در
برلن باز
كرده .بعد از
بسته شدن
مغازه چند
ماه بيكار
بوده و سپس به
استخدام
“درسدنر بانك“
در آمده است.
بعد از
بازنشستگي
دوباره با
شريف محمدي
كار كرده است.
از همسر اولش
دو دختر دارد
كه در آلمان
دكتر شدهاند.
بعد از طلاق
حداقل از سه
زن ديگر نام
برد. در آلمان
با سازمانهاي
مختلف سلطنت
طلب كار ميكرده،
سازمان “خشم» (حروف اول
شعار “حدا-شاه-
ميهن“) را
همراه با
دوستان
قديمش خطائي
و صارمي در
هامبورگ
بنياد نهاده
و در جلسات و
كنگرههاي
سلطنت طلبان
فعال بوده و
در
سارماندهي
تظاهرات
مختلف در
شهرهاي
آلمان شركت
داشته است. وي
در مورد
اتهام خود
گفت در سال 1991
تلفني والدينم
گفتند كه ميتوانند
آدرس من را به
واواك بدهند
من فهميدم آنها
زير فشار
فرار گرفتهاند
و جمهوري
اسلامي از
طريق جمال
مبيني شوهر
عمهام ميخواهد
با من تماس
بگيرد. مبيني
از همكاران
قديم من و عضو
ساواك بود.
بعد از
انقلاب
دستگير شد و
پس از شكنجه
حاضر به
همكاري با
جمهوري
اسلامي
گرديد. وي كه
در وزارت
اطلاعات كار
ميكند
واسطهي
تماس من با يك
مقام وزارت
اطلاعات به
نام حسين
اميري شد. بعد از
صحبت تلفني
با اميري من
كه نميخواستم
والدينم در
ايران در خطر
قرار گيرند
بر خلاف ميل
قلبيم
همكاري با آنها
را پديرفتم و
طبق قراري كه
اميري
گذاشته بودم
به نيكوزيا
(قبرس) رفتم،
در فرودگاه
نيكوزيا يك
نفر ناشناس
از طرف اميري
بليط پرواز
به ايران را به
من داد و به
ايران پرواز
كردم. چند
هفته در ايران
بودم. من با
اميري در
تهران در اتومبيل
او ملاقات
كردم و در
همان
اتومبيل هم
مقدار زيادي
عكس به من
نشان داد تا
من آن ها را
شناسايي كنم.
اميري به من
گفت بايد در
مورد
اپوزيسيون
به خصوص
همكاران
قديمم
اطلاعات جمع
آوري كنم و آنها
را به آدرسي
كه به من داد
بفرستم. او
فقط آدرس يك
صندوق پستي
در اخنيار من
گذاشت. بعد از
اين كه به
آلمان بازگشتم
تلفني هم با
من تماس
داشت، اما من
از او شماره
تلفني
نداشتم. بعدا
به من گفت حسن
مرادي از
سفارت ايران
با تو تماس ميگيرد،
آن چه را كه او
ميگويد
انجام بده. در
اين مدت در
سالهاي 1996 و 97 و 98
به ايران
رفتم. در آخرين
سفرم به
ايران
سازمان
قضايي
نيروهاي نظامي
من را دستگير
كرد و چون
اميري به من
گفته بود از
رابطهي خود
با واواك به
كسي چيزي
نگويم من هم
به آن ها چيزی
نگفتم. در
تمام مدتي كه
در ايران
بودم بايد هر روز
به آنجا ميرفتم.
با اميري
تماس گرفتم
او گفت چيز
مهمي نيست. او
به من گفت در
آلمان به
حسين يزدي،
رئيس “سازمان
مشروطه
خواهان“ برلن
و خطائي،
رئيس “سازمان
مبارزان راه
آزادي ايران“
در هامبورگ بگو
ميتواني
كاري كني كه
آنها بدون
ناراحتي به
ايران
بيايند. من هم
به هر دو نفر
گفتم. در آلمان
چون يزدي از
سفر من به
ايران مطلع
شده بود به من
گفت ديگر در
جلسات
مشروطه خواهان
ايران شركت
نكنم. فكر ميكنم
اميري هم نميخواست
ديگر من
برايشان كار
كنم. من هم از
اين زمان
تماسم با آنها
قطع شد. در
همين زمان
است كه
داستان آن
خانم هم پيش
آمد سوالات رييس
دادگاه متكي
به بازجوييهاي
پليس و يك
محموعه
نوشته به خط
متهم بود.
متهم در مورد نوشتهها
گفت اينها
گزارشهايي
است كه من
براي اميري
به ايران ميفرستادم.
من از هر
گزارش يك كپي
براي خود
تهيه ميكردم،
اين كاري
اشتباه و غير
حرفهاي بود. دادستان
در سئوالات
خود از متهم
به موارد
متعددي
اشاره كرد از
جمله نشانههايي
داير بر
همكاري متهم
با كسنولگري
ايران در
برلن از سال 1985،
تماسهاي
مختلف او با
مقامات
مختلف
واواك،
ادامه همكاري
با واواك تا
هنگام
دستگيري در
ژونيه 2003، ارسال
اطلاعات به
ايران از
جمله از طريق
فاكس،
دريافت پول
از واواك،
خريدن خانه
در ايران از
پول دريافتي
از واواك.
متهم كه در
جريان بازجوييهايش
فهميده بود
كه پليس
مدارك حاوي
اطلاعات بيشتر
در اختيار
ندارد تمام
موارد را انکار
كرد. او گفت با
واواك ايران
فقط از طريق
صندق پستي
تماس داشته و
نميتوانسته
به ايران
تلفن كند. و
پول هم از آنها
دريافت نكرده
است ولي چون
نميخواسته
با آنها كار
كند صورت
حساب تهيه ميكرده
و ميفرستاده
تا آنها به
اين نتيجه
برسند كه چون
مامور
پرخرجي است
ديگر از او
كاري
نخواهند.
دادستان از
گزارشهاي
خود او خواند
كه در صورت
هزينهيي كه
براي واواك
ارسال داشته
از جمله
مبلغي به عنوان
هزينهي
تلفن به
ايران منظور
داشته است. از
ارسال اين
قلم هزينه به
ايران ميتوان
نتيجه گرفت
كه او شماره
تلفنهايي
از واواك
ايران در
اختيار
داشته كه در
مواقع لازم
به آنها
تلفن ميكرده
و بخشي از
اطلاعات را
از اين طريق
ميفرستاده
است. علاوه بر
آن تعدادي از
گزارشهاي
موجود نه به
صورت پلي كپي
بلكه اصل
گزارش است و
بايد نتيجه
گرفت كه با
فاكس
فرستاده شده
است نه توسط
پست. متهم گفت
من بعضي از
گزارشها را
نميفرستادم
به همين دليل
اصل آنها
نزد من مانده
است. اولين
جلسه دادگاه
ايرج صدري در
ساعت 15:50 پابان بافت. دومين
جلسه دادگاه 27
اوت 2003
دومين
جلسهي
رسيدگي به
اتهام
جاسوسي ايرج صدري
ساعت 9:30 چهار
شنبه 27 اوت 2003 در
برلن شروع شد. شهادت
كميسر پليس
اولين
شاهد كميسر
پليس جنايي
برلن در پاسخ
به سوالات
قضات و
دادستانها
گفت من مسئول
رسيدگي به
پروندهي
شكايت از ايرج
صدري به
اتهام تجاوز
جنسي به خانم
ميترا م. (اصل
اين نام در
دادگاه ذكر
شد) بودم. من در
جريان تحقيق
مسنول
تحقيقات
پليس بودم.
خانم ميترا م. به
شدت از مقامات
ايراني ميترسيد.
او مقداري
كپي نوشتههايي
به زبان
قارسي در
اختيار ما
گداشت. گفت اصل
نوشتهها در
محل اصليش
است .فكر ميكنم
او ميخواست
به اين طريق
براي خودش
امنيت ايجاد
كند. او به شدت
ميترسيد و
حاضر به كمك
نبود. او يك
آدرس داشت كه
در آنجا
زندگي نميكرد.
نوشتههايي
كه در اختيار
ما گذاشت كپي
پاسپورت و
تقاضاي صدور
پاسپورت و
غيره بود. بعد
از ترجمه آنها
به زبان
آلماني
متوجه شديم با
مقامات
ايران رابطه
دارد. در سالهاي
2001 و 2002 طي 6 يا 8
هفتهيي كه
در ايران بود
نه تنها با
دوستان و
آشنايانش
بلكه با
مقامات
اطلاعاتي
ايران هم
رابطه داشته
از جمله با
جمال مبيني.
جمال مبيني
افسر مسئول
وي در سال 1997 و 1998
در برلن بوده
و در دادگاه
شاهد صدري
بوده است. در
ايران در يك
حمام سونا با
مقامات
ايراني
ملاقات
داشته است.
بالاخره اصل
نوشتهها در
اختيار ما
قرار گرفت من
با دادستاني
موضوع را
مطرح كردم و
اجازه
گرفتيم خانه
او را بازرسي
كنيم در اين
بازرسي
مقدار زيادي
مدرك از جمله
چندين تقويم
يافتيم كه
كارهاي مهمش
را در آنها
يادداشت
كرده بود. اينها
دفتر خاطرات
نبودند و
تنها
يادداشت
مطالب مهم
بودند و گاهي
طي مدت
طولاني در آن
هيچ نوشته
نشده بود. او
در بازجوييها
خود را آماده
همكاري نشان
ميداد اما
در مورد
اتهامات
تنها آن
چيرهايي را ميگفت
كه برايش
خوانده ميشد
و ميفهميد
ما ميدانيم.
او هيچ
اطلاعي از
خودش به ما
نداد. او در
ايران با
شخصي به نام سلماني
كه مسئول
پاسدران
خارج از كشور
بود تماس
داشته. او در
اكتبر 99 در يك
تظاهرات
شركت داشته و
در سال 2002 سعي
كرده تلفني
از يك نفر
اطلاعاتي در
مورد يك جلسه
روشنفكران
برلن بدست
آورد. شاهد در
ساعت 10:30 مرخص
شد. شهادت
حسين يزدي
شاهد
بعدي حسين
يردي در پاسخ
به سوالات
گفت من از سال
1996 ژورناليست
هستم .از 27 سال
پيش كه يك بار
به كنسولگري
ايران رفتم او
را ميشناسم
و نميدانم
در آنجا چه
مقامي داشت
اما مهم نبود.
نميدانم
معاون كنسول
بوده ولي ميدانستم
در آن زمان با
ساواك كار ميكند
چون خودم هم
كار ميكردم.
بعد از
انقلاب به
امريكا رفت و
بعد به آلمان
باز گشت او هم
مثل ما با
انقلاب
موافق نبود.
ما جمع شديم و
سازمانهاي
مختلفي
بوجود
آورديم كه
خيلي بعدتر
سازمان
مشروطه
خواهان و بعد
حزب شد. من نميدانم
چند سازمان
سلطنت طلب
وجود دارد من
فقط از
سازمان خودم
خبر دارم .وقتي
آدم عضو يك
سازمان است
نميخواهد
از سازمانهاي
ديگر چيزي
بداند. ما از
سفر او به
ايران در سال 1998
به اين طريق
اطلاع
يافتيم كه
يكي از هوادران
ما بيمار بود
در
بيمارستان
از شخصي كه به
عيادتش آمده
بود سراغ
ايرج را گرفت.
او گفته به
ايران رفته
زن بگيرد و
بازگردد. اين
هوادار خبر
را به من داد
من هم از صدري
خواستم ديگر
پيش ما نيايد.
اين گزارشهايي
كه در مورد ما
داده خيلي
مهم نيستند.
سازمان ما يك
سازمان مخفي مثل
سازمانهاي
چپيها نيست.
هر چه درون ما
مطرح ميشود
را ما خود چاپ
ميكنيم حتي
همراه با عكس.
بله آنچه او
در گزارشهايش
نوشته
چيزهايي است
كه
ما
در روزنامههاي
خود چاپ ميكنيم.
ما در سالهاي
اخير شروع به
چاپ روزنامه
كردهايم.
روزنامه ما
همه چير را مينوشت
و فقط براي
اعضا نبود.
بعد از سال 1998
هم گاهي او را ميديدم
با همه به
كافهيي ميرفتيم
و آبجويي ميخورديم
و راجع به همه
چيز جز اين
موضوع حرف ميزديم.
ما با هم
رابطه دوستي
داشتيم. من
هيچگاه نديدم
زياد خرج كند
يا اتومبيل
سوار شود يا
لباسهاي
فوقالعاده
بپوشد. در
خانهاش همه
چيزش معمولي
بود مثل كسي
كه با كمكهاي
اجتماعي
زندگي ميكند. بله
من در
بازجويي به
عنوان شاهد
گفتم كه يك بار
در قبل از
انقلاب صدري
پول يك
خبرچيني را كه
برايش كار ميكرد
نداده بود. نه
اكثر كساني
كه در سازمان
ما هستند
افرادي
هستند كه از
قبل از انقلاب
طرفدار
سلطنت بودند
بعد هم اعضاي
جوان به ما
پيوستند ولي
همهي اعضاي
ما اعضاي
ساواك
نيستند،
بعضي هستند. بعد
از اين كه كار
كردن صدري با
جمهوري
اسلامي رو شد
من گفتم ما
بايد مفتخر
باشيم كه
ايران براي
ما جاسوس
فرستاده
است، اگر بيارزش
بوديم اين
كار را نميكرد
يعني از طرف
ايران
پذيرفته شدهايم.
فكر نميكنم
اين گزارشهاي
صدري به من
ضرري برساند
من در ايراني
آشناياني
ندارم ولي در
مورد ديگران
كه آشنا
دارند شايد.
شاهد حسين
يزدي در ساعت
11:40 بدون خوردن
سوگند مرخص
شد. شهادت علي
رضا قلي پور ساعت
13:00 ولي
در پاسخ به
سوالات گفت
من قبلا در
ورزش كار ميكردم
و اكنون مدير
يك سوپر
ماركت
آلماني هستم.
من رئيس
سازمان وطن
پرستان
سلطنت طلب
راه آريا مهر هستم.
آقاي صدري را
فقط يك بار در
سال 1995 در خانه خانم
آلپانيان در
برلن ديدم
همراه با
آقاي صارمي.
يزدي هم آنجا
بود. من ديگر
او را نديدم
در سال 2000 بعد
از يك
تظاهرات در
برلن تلفن
كرد و گفت
تظاهرات
خوبي بوده و
گفت اگر كاري
داري خبر بده
برايت انجام
دهم. (در جريان سوال
و جواب معلوم
شد يك بار هم
شاهد در 11
ژانويه سال 2002
به او تلفن
كرده و خبر تظاهرات
11 فوريه 2002 در
برلن را به او
داده و
خواسته در
تظاهرات
شركت كند).
ببينيد در
طول 24 سال من او
را يك بار
ديدم و يك بار
او به من تلفن
كرد و يك بار
من به او. دليل
خاصي ندارد
كه او را در
اين مدت
نديدم. من
گفته بودم كه
نظر خوبي
راجع به اين
افراد
ساواكي
ندارم. در ساواك
يك سري افراد
خيلي خوبي
بودند و اصلا
بدرد ساواك
نميخوردند
و حيف آنها
بود و ديگران
كه ضعف
داشتند به
خاطر پول دوستي
يا چيرهاي
ديگر اين كار
را ميكردند
و ما سعي
كرديم با اين
افراد تماس
نداشته
باشيم. من با
حزب مشروطه
خواهان هيچ
كنتاكتي
نداشتم،
افراد
مختلفي كه
سابقا چپي
بودند يا ساواكي
يا … در اين
سازمان
بودند من
برايم جالب
نبود. شاهد بدون
سوگند مرخص
شد. شهادت حسن
عطائي
حسن
عطاني در ساعت 14:00
به عنوان
شاهد به
همراه يك
خانم كه او را
در راه رفتن
كمك ميكرد
در مقابل
دادگاه حاضر
شد. متولد سال
1301 هشتاد ساله.
ايرج صدري
شوهر خانم
منيره (كبرا)
عطائي دختر
عموي شاهد
بوده است. سوال
رييس دادگاه:
شغل شما
چيست؟ ج:
من را 24 سال پيش
گرفتند در
زمان انقلاب .من
را زدند.
مجروح كردند.
پاهايم را از
بين بردند به
بيمارستان
فرستادنم.
بدون اين كه
حتي بدانند
من كه هستم. من
از بيمارستان
فرار كردم. س:
سئوال من چيز
ديگري بود
شغل شما
چيست؟ ج:
من فراري
هستم. س:
اين وظيفه
ماست كه شغل
شما را
بپرسيم. شغل
شما چيست؟ ج:
من فراري
هستم. س:
اگر باز
نشسته هستيد
و حقوق
بازنشستگي
دريافت ميكنيد؟ ج:
من حقوق
دريافت نميكنم،
من فراري
هستم. س:
پس پيش از
انقلاب در
ايران چه شغلي
داشتيد؟ ج:
من در ادارهي
اطلاعات
شهرباني
بودم. (متهم
رييس
اطلاعات شهرباني
و مدتي رييس
كميته مشترك
ضد خرابكاري بوده
است). شاهد
در پاسخ به سئوالات
دادگاه گفت
من در آلمان
از نام
مستعار هنرفكر
استفاده ميكرديم
اما نه در
تماس با
مقامات
آلماني. چون ميخواستند
من را بكشند
از اين اسم
استفاده ميكردم
.من خبر ندارم
كه كوششي
عليه جانم
انجام گرفته باشد
اما فكر ميكنم
اگر بتوانند
هنوز هم ما را
ترور ميكنند.
من از شغل
آقاي صدري
خبر داشتم او
هم از شغل من
مطلع بود. اما
رابطهي
شغلي با هم
نداشتيم. بعد
از طلاق دادن
همسرش در سال
1995هم گاهي سلام
عليكي يا
تلفني با هم
تماس داشتيم.
گاهي به
هامبورگ ميآمد.
من در
هامبورگ
رييس “سازمان
مبارزان راه آزادي
ايران“ هستم
كه ثبت شده
است. صدري
مختصر با من
راجع به رفتن
به ايران
صحبت كرد و
گفت از ايران
به من تلفن ميكنند.
من مشكوك شدم.
اول آقاي
مبيني تلفن
كرد. من
مكالمات را
ظبط كردم. نه
من صحبت با
مبيني را ظبط
نكردم چون
نميدانستم
چه موقع تلفن
ميكند. اما
چون او گفت آن
شخص ديگر چه
زماني تلفن ميكند
من آن را ضبط
كردم. شاهد
نوار ظبط صوت
را در اختيار
دادگاه
گذاشت. اين
نوار در
دادگاه پخش و
ترجمه شد. در
گفتگوي
تلفني فردي
كه خود را ناصري
معرفي ميكند
به عطائي ميگفت
ميخواهد با
او ملاقاتي
داشته باشد و
از جمله راجع
به مطالبي
مربوط به
گذشته كه او
در جريان آن بوده
صحبت كند. عطائي
سعي ميكرد
بداند طرف از
كجا تلفن ميكند
و هر چه بيشتر
صحبت را
طولاني كند. شاهد
گفت دو روز
بعد از اين
تلفن نوار را
در اختيار
پليس آلمان
قرار داده
است. شهادت
حسن عطائي در
ساعت 15:25 پايان
يافت. بنا
به خواست
دادستان دو
قسمت از حكم
قطعي شدهي
دادگاه
ميكونوس در
سال 2000 ضميمه
پرونده شد. دومين
جلسهي
دادگاه در
ساعت 13:35 پايان
يافت سومين
جلسه دادگاه
ساعت
9:30 روز چهارشنه
4 سپتامبر 2003
دادگاه شروع
به كار كرد.
رئيس دادگاه
چند سئوال از
متهم كرد. در
طي سئوال و
جوابها
متهم پذيرفت
كه در سالهاي
2001 و 2002 به ايران
سفر كرده است. شهادت
هانس يواخيم
تايس
53 ساله رئيس
بخش ايران
سازمان
امنيت داخلي
آلمان BfV به جايگاه
شهود آمد. بعد
از خواندن
اجازه
شهادتش گفت
در تعقيب و مراقبتهايي
خود از سال 1994
نشانههايي
از تماس ايرج
صدري با حسن
مرادي به
دست آورديم
كه مربوط به
يك پاسپورت
بود. از سال 1996
تماسهاي
صدري با حسن
مرادي براي
ما كاملا
مشخص بود. حسن
مرادي از سال 92
در كنسولگري
ايران فعال
بود و در
جريان
مراقبتها
مشخص شد كه
عضو« واواك » است
و به آلمان
فرستاده شده
تا سازمان هاي
اپوريسيون
را زير نظر
داشته باشد.
بعد از اعلام
حكم دادگاه
ميكونوس او
همره با سه
نفر ديگر از
آلمان اخراج
شد. شاهد در
پاسخ سوالات
گفت: صدري در
ميان سلطنتطلبان
فعال بود.
سلطنت طلبان
انجمنها و
سازمانهاي
مختلفي هستند
كه در آلمان فعاليت
ميكنند. مثل
سازمان
پرسپوليس و
وطن پرستان
سلطنت طلب در
دوسلدورف و
غيره. اين
سازمانها
در يك سازمان
مركزي جمع
شدهاند كه
با شاه كه در آمريكا
ساكن است
تماس داردند.
فكر نميكنم
سلطنت طلبان
هر چند مورد
تعقيب و
مراقبت قرار
دارند اما به
ا ندازه
سازمانهايي
كه طرفدار
سرنگون كردن
رژيم ايران
با خشونت
هستند ، در معرض
خطر واواك
باشند. من فكر
ميكنم رژيم
ايران
اپوزيسيون
را از نظر
خطرناك بودن
تقسم بندي و
با خطرناكترينها
بيشتر
مبارزه ميكند.
من چيزي از
كمك سازمان
اطلاعات
داخلي آلمان
به ساواك قبل
از انقلاب
ايران در
فوريه 1979 نميدانم.
ميدانم
تماس وجود
داشته اما
نميدانم
صدري با
مقامات
امنيتي
آلمان در برلن
رابطه داشته
است. اسنادي
كه او به
ايران
فرستاده
مربوط به
شناسايي
رهبران و
بقيه اعضاي
سلطنت طلبان
بوده است. اين
كار براي اين
افراد خطر
ايجاد ميكند.
وقتي اين
افراد به
سفارتخانه
يا كنسولگري
ايران بروند
اين احتمال
وجود دارد که براي
همكاري زير
فشار قرار گيرند
يا اگر با
خانوادهي
خود ارتباط
داشته باشند
از طريق آنها
واواك سعي
كند با آنها
تماس بگيرد و
و يا اگر
خودشان به
ايران سفر كردند
در موقع
بازگشت زير
فشار قرار
بگيرند تا با
واواك
همكاري كنند.
از سال 1997 به
بعد به دنبال
حكم ميكونوس
و اخراج 4
ديپلمات
ايران از
آلمان و
تبليغات در
تمام جهان،
دولت ايران
سعي ميكند
مراكز جاسوس
خود را در
مراكز دولتي
از جمله
كنسولگري ها
و سفارتخانهها
مستقر نكند. شهادت اولين
شاهد در ساعت
10:15 پايان يافت. سپس
متن ترجمه
شدهي
مكالمهي
تلفني عطائي
و ناصري
كه جلسهي پيس
در دادگاه
پخش شده بود
خوانده شد. شهادت
خانم
الپانيان
در
ساعت 11:00 شاهد
بعدي به
دادگاه فرا
خوانده شد. خانمي
با لباس
استتار
نظامي و كلاه
كار نظامي همراه
با مردي كه
محافظش بود
وارد سالن شد
و در جايگاه
شهود نشست،
كلاهش را
برداشت و روي
ميز گذاشت. وي در پاسخ به سوالات گفت من متولد 1942 و خانهدار هستم. در حدود 15 سال پيش با متهم آشنا شدم. ايشان كم و بيش به جلسات ميآمدند. كم كم اين آشنايي حالت همسنگري و صميميت به وجود آورد. حدود 7 يا 8 سال پيش كه همراه با حدود 15 نفر در خانه ايشان بوديم - حدود سه روز از قتل شخصي به نمام دكتر مظلومان ميگذشت- من چون تشنه بودم به اتفاق محافظم آقاي زاكاريان ، به آشپز خانه رفتم، آقاي صدري كه يك بلوز قرمز پوشيده بود به يخچال تكيه داد و گفت ميخواهم با شما صحبت كنم من گفتم ميتوانيد صحبت كنيد. ايشان گفتند مايلم با شما تنها صحبت كنم من به آقاي زاكاريان به زبان ارمني گفتم از اطاق خارج شود ولي پشت در بايستد. ايشان به من گفت من ميخواهم به ايران بروم. گفتم چطور؟ گفت از شاه كه خبري نيست فعلا كه همه چيز سكوت است ميخواهم بروم مادرم را ببينم و در ضمن پسر عمويي دارم در « ساواما »كه ايشان كارهاي من را انجام داده است. من هيچ چيز نگفتم. به اطاق پذيرايي باز گشتيم. يكي يك پيك ويسكي خورديم و خداحافظي كرده و آمديم بيرون. مدتي گذشت .يك بار آقاي يزدي من را به جلسهيي دعوت كرد. من ديدم ايشان هم با همان بلوز قرمزنشسته. آقاي يزدي گفت: به به، شاه داماد، زن گرفته مبارك باشد!در جواب من گفت من به ايران نرفتم عكس ايشان را ديدم پسنديدم و دعوتش كردم به آلمان و ازدواج كرديم. در حالي كه آقاي يزدي بعدا به من گفت ايشان به من گفته رفتم ايران زن گرفتم. يك زن گرفته با يك بچه يعني يك زن بيوه با يك بچه. من از آن روز كاملا محتاط با ايشان رفتار ميكردم. آقاي يزدي به من گفت: من تا مسئله ای از ايشان نبينم نميتوانم ايشان را به جلسه راه ندهم. در ضمن ايشان تقاضا كرده مهر سازمان و كارتهاي عضويت كه صادر ميشود به ايشان واگذار شود ولي من اين كار را نخواهم كرد. اما صدري گفته من جزء هيات 5 يا 7 نفري سازمان هستم بايد مهر و كارتهاي عضويت و اين كه چه كساني عضو هستند پيش من باشد اما من گفتم بايد با صاحب سازمان صحبت كنم. اين گذشت تا مجددا من مطلع شدم كه ايشان به ايران سفر كردهاند. البته اين موضوع را آقاي يزدي به من گفتند. بعد از مدتي من به آقاي يزدي تلفن كردم گفتم كجا هستيد؟ گفت جلسه مخفي در منزل صدري داريم .من اين جا هستم. من فرياد زدم مگر نگفتيد به ايران رفته، چطور جلسه مخفي را آن جا گذاشتيد. بعد آقاي صدري به من تلفن كرد و گفت: اگر اجازه بدهيد من فردا ميآيم و مدارك و پاس و ويزا و بليط را به شما نشان ميدهم كه به كانادا يا آمريكا رفتهام. روز |