يادداشت هايي درباره رفيق بيژن جزني ، سياهکل ، بنيان گذاری سازمان چريک های فدايي خلق ايران در وبلاگ هاي ايران

 

1-     بيژن جزني ، نخست عضو سازمان جوانان حزب توده ايران بود و پس از سرخوردگي از آن و تاثيرپذيري از تحولات آمريكاي لاتين و كوبا يك سازمان تروريستي راه اندخت بنام (( چريكهاي فدايي خلق ايران )) كه در سال ۱۳۴۹ در سياهكل آن حادثه تروريستي را آفيرد.وي پس از دستگيري در سال ۱۳۵۴ در زندان شاه كشته شد.
پاينده ايران

2-     او از جمله كم شمار چپي هايي بود كه كنه پليد اسلام را شناخته بود و تحت تاثير فرهنگ شيعي شهادت و خون و بها دادن به آخوند ها  قرار نداشت، گرچه خود او به وضع ناجوانمردانه اي، بدست ساواك
شهيد شد و گويا اگر يادم مانده باشد ، او را به بيرون از زندان برده و در يك صحنه ئ ساختگي، كشتند و گفتند كه ميخواسته از زندان بگريزد.

3-     بيژن جزني فارغ التحصيل دكتراي فلسفه از دانشگاه تهران بود.متولد 1316 و در سال 1354 بطور نا جوانمردانه اي كشته شد.او را رهبر فداييان مي دانند اما در حقيقت بايد گفت ميان رهبران مختلف فداييان يعني گروه جزني_ظريفي وگروه احمدزاده_پويان وگروه حميداشرف تفاوتهاي زيادي بود.
ميتوانيد براي مطالعه در اين زمينه به كتابهاي مختلفي درباره همه اينها مراجعه كنيد.تحقيق نسبتا خوبي توسط مازيار بهروز بنام "شورشيان آرمانخواه" بچاپ رسيده كه براي كساني كه وقت مطالعه و تحقيق در اين زمينه ها را ندارند نسبتا جامع و كامل است.من ضمن احترام به اين چنين افرادي كه جداي از نوع نگرششان افرادي اصلاح طلب و آرمانخواه بودند پيشنهاد ميكنم درباره مصطفي شعاعيان كه عميقترين نظريات را در اين زمينه داشت نيز تحقيق شود.مزار جزني ويارانش در قطعه 33بهشت زهرا ميباشد.
يادش گرامي باد كه مردانه زيست و ناجوانمردانه كشته شد.

4-     من بالاخره درست نفهميدم بيژن جزني كه بود.مشكل چندتا شد.احمدزاده و پويان و اشرف چه كساني هستند؟اصلا فداييان چه كار كردند؟همان شعاييان كه نوشته ايد كيست؟لطفا اگر معلوماتي داريد صرفه جويي نكنيد تا در اين صفحه ها همه استفاده كنند.

5-     خدمت دوست ناديده" گراد" سلام عرض مي كنم.
پيغام شما را در آن صفحه كه نوشته بوديد ديدم.
حقيقت امر آن است كه سراغ اين صفحه نيامده بودم چون نيازي نبود.از نوشته هاي شما كه در صفحات ديگر ديدم معلوم است اطلاع خود شما از من در اين زمينه بيشتر است.همان طور كه در پيغامتان نوشته بوديد حتما منظورتان بحث بيشتر در اين زمينه بوده است.آنچه درباره بيژن جزني تاسف آور است يكسري بت سازي ها در مقاطع اوليه انقلاب بود كه البته در حقيقت خيانت به او بود.واز همه بيشتر مطالبي بود كه اخيرا فرج سركوهي در آخرين كتاب خود بنام"ياس و داس" درباره او نوشته است.عمده اين كتاب رنجهاي او در اين رژيم است كه البته كتاب بدي نيست.اما به شكل عجيبي در پي نوشته هايش بگونه اي بي ربط جا به جا به بيژن جزني تاخته و نسبتهاي عجيبي به او داده است.من ادعا نميكنم انساني قوي هستم اما فرج سركوهي عضو قديم گروه ستاره سرخ چه در قبل از انقلاب وچه در بعد از انقلاب يك شخصيت مبارز و محكم و مستقل نبوده و نزديكانش بهترين داوران هستند.

6-     يك جوان احساساتي دنباله رو...بايد پذيرفت در بين جوانان سياسي آن عصر چهره هاي شاخص مصطفي شعاعيان,مسعود احمد زاده,امير پرويز پويان,بيژن جزني و مسعود رجوي بودند.قضاوت ديروز ما كه با مطالعه امروز همراه ميشود شعاعيان را يك سروگردن بالاتر از بقيه نشان ميدهد.پويان كه با"ردتئوري بقا"شهرتي به هم زده بود(در حالي كه اكثرا آنرا نخوانده بودند)ومسعود احمدزاده با"مبارزه مسلحانه هم استراتژي ...."حقيقتا در همان زمان هم ايرادات زياد و واردي به مشي آنها بود.
مسعود رجوي با استعداد اما فاقد شخصيت رهبري بود. استعداد در خور توجه و چشمگيرش قلم بسيار خوب او بود كه البته بايد تحت نظر يك رهبر واقعي مي باليد.او براي رهبري از پارامتر ويژه واستثنايي زمان سود برد و بمعني كلمه قحط الرجال بودن ...زيرا بهترينها اعدام شدند وعضو گيري زياد وانبوه جوانان جايي براي خلق يك رهبر كارامد را نگذاشت و رياست طلبي او هم مزيد بر مشكلات شد.
بيژن جزني به دور از تعصب در آن مقطع زماني يكي از بهترينها بود.آثار او هنوز هم ميتواند مورد استفاده قرار گيرد.حرفهاي سركوهي بيشتر به انتقام گيري ميماند.آن هم انتقام گيري يك موجود ضعيف از كسي كه انصافا قابل توجه ترين وزنه در مبارزان در بندآن زمان بود.الهام بخش و بستر ساز.
مسلما اگر بيژن جزني جان بدر ميبرد در اين رژيم زنده نمي ماند.و لازم بود با مرگ مظلومانه اش يك سمبل بماند.باز هم ميگويم كه اعتقادات او نسبت به آن عصر و زمان قابل قضاوت است.
صمد بهرنگي هم بايد آنطور مرموز ميرفت تا جاودانه شود.و مي بينيم امروز هم وجه فرهنگي او ميدرخشد. شايد اگر بيشتر عمر ميكرد همانند ياران مبارزش"بهروز دهقاني"و"عليرضا نابدل" سرنوشتي بهتر از شكنجه و مرگ و به فراموشي سپرده شدن نداشت.
وقتي سرنوشت اين مبارزان و آنچه بعنوان نتيجه اين خونها مي بينم بشدت دلسردم ميكند و از طرف ديگر نسبت به "كورش لاشايي" و "پرويز نيكخواه"احساس ارادتي ميكنم.مبارزان و تئوريسين هايي كه در نهايت به نتيجه اصلاح رژيم از درون رسيده بودند و در آن زمان از طرف تمام گروهها تكفير شدند و حتي نيكخواه در روزهاي اول انقلاب اعدام شد ولاشايي گريخت و آن روح پرشورش در غربت و گمنامي رفت .شايد لازم باشد امروز منصفانه تر نسبت به آنها نگريسته شود.
اميدوارم با ورود ديگر دوستان و بخصوص شما به ادامه اين بحث نتيجه اي سازنده از آن گرفته شود.

7-     دوست عزيز بابك و مازيار
سلام
خوشحالم دوباره ملاقاتت مي كنم.بيژن جزني واقعا تنها بود.حتي ظريفي را كه نزديكترين يارش ميدانند خيلي از او عقب تر بود.در دانشگاه هم كه بود بخاطر پدر و عموي توابش(كه از توده اي هاي قديمي بودند)دانشجويان به او تهمت جاسوسي براي رژيم مي زدند.بخصوص آنكه عمويش رحمت جزني پست خوبي در سازمان برنامه گرفته بود.ماجراي عمويش را نميدانم شنيده ايد يا نه؟
در جريان درگيريهاي خياباني توده اي ها مامورين او را تعقيب ميكنند. او به يك خيابان بن بست ميرسد.
شاخه درختي از يكي از خانه باغها وارد خيابان شده بوده.از شاخه بالا ميرود و وارد خانه ميشود.(روي درخت)خانه مربوط به بيوه مهران ورزشكار درباري معروف يعني خانم منير اصفيا بوده است.
منير از صداي خش خش شاخه ها مشكوك ميشود وبا اسلحه به حياط مي آيدورحمت جزني را بالاي درخت مي بيند.او را تهديد ميكند وبه پايين مي آورد.قصد تحويل دادن او را داشته اما جزني قسمش ميدهد كه اول داستان او را بشنود سپس اگر خواست تحويلش دهد. پس از شنيدن ماجرا منير كه خود يك مترجم درباري البته با سمپاتي چپ بوده است نظرش عوض ميشود وحتي عاشقش ميشود.
در ادامه آنها ازدواج مي كنند و با وساطت منير و برادرش صفي اصفيا او بخشيده شده و در سازمان برنامه با همان طرز فكر اصلاح از درون مشغول به كار ميشود.رحمت جزني در وساطت وكاريابي براي توده ايهاي قديمي نقش مهمي در آينده بازي مي كند.
اما بيژن مسبوق به اين جريانات وجريان توبه كاري پدرش و اجازه آمدن به ايران از شوروي هميشه مورد سو, ظن مبارزين بود.در حاليكه خودش يكي از منتقدين توده ايها و رژيم بود.او حتي پدرش را كه به زندان رفته بود تا از او بخواهد توبه نامه بنويسد را نفي كرده بود و گفته بود من ديگر پدري ندارم.
استعداد او اگر در يك گروه منسجم بكار ميرفت خيلي ثمر ميداد.
اما از آنچه ديده اي دلسرد نشو.همه آنها كه نامبردي يك جاي كارشان عيب داشت.مثلا گروههاي فدايي در دوران مسووليت حميد اشرف بر طبق وظايف سازماني بريده گانشان را تسويه و سر به نيست ميكردند.همين گروه مجاهدين در زمان حيات بهترين هايشان حتي مهدي رضايي مثلا براي ترور يك مستشار آمريكايي بمبي منفجر ميكردند كه در كنار آن چند ايراني بي گناه هم بطرز فجيعي كشته مي شدند.همين آقاي لطف الله ميثمي هنگام تنظيم بمب جهت كار گذاشتن در خيابان با انفجار ماسوره چشم و دستش را از دست داد. بمبي كه اگر در جاي تعيين شده منفجر ميشد باعث كشته شدن چند سرباز بي گناه مي شد.هر جا نتيجه اي گرفته نمي شود بايد بدنبال علت اصلي در درون همان وسيله بود......
لطفا بابك ومازيار عزيز در صورت امكان آدرس ايميلت را بنويس.چون ظاهرا نمي توانم پيغام خصوصي بفرستم.
پيروز باشي

8-     سلام رفقا
بيژن از بزرگترين نظريه پردازان چپ است!
يادمان باشد كه خون بيژن ستاره شد!
به اميد اتحاد دوباره ي چريك هاي فدايي خلق!

9-     رفيق بيژن جزني يكي از رهبران سازمان چريكهاي فدايي خلق بود كه مانند همرزمانش
جان خود را فداي آرمان انساني خويش ساخت .
ياد و نامش هميشه جاويد باد

10- خدمت دوستان گرامي در اينجا مختصري از شرح حال زندگي و مبارزه بيژن جزني را مي آورم . بسياري از كتاب ها و نوشته هاي جزني نيز چاپ شده است و شما مي توانيد انها را در سايت سازمان اتحاد فدائيان خلق ايران پيدا كنيد.
شرح حال زندگي بيژن جزني
بيژن در سال 1316 در تهران متولد شد. 10 ساله بود که به عضويت سازمان جوانان حزب توده ايران درآمد. با وجود آن که شرايط سني عضويت حداقل 13 سال بود اما به علت فعاليت و علاقه چشم گير چند نوجوان کمتر از 13 سال ، حوزه مخصوصي برايشان تشکيل شد و بيژن يکي از افراد اين حوزه بود. در 15 بهمن 1327 و ترور محمدرضا شاه ، يورش به سازمان هاي حزبي آغاز گرديد با تصويب نامه هيات وزيران حزب توده غيرقانوني اعلام شد. فعاليت هاي مخفي بيژن در سن خيلي پايين آغاز مي گردد. وي به عنوان رابط بين کادرهاي مخفي ، فعاليت خستگي ناپذيري را شروع و کمک هاي پرارزشي را به سازمان جوانان عرضه نمود.
بيژن سال هاي 29 تا 1332 را به فعاليت هاي مخفي سازماني از يک سو و فعاليت هاي علني در سطح دانش آموزان ادامه مي دهد. وي به آموزش هاي تئوريک خود در اين دوران غنا بخشيد ولي کودتاي 28 مرداد زندگي مخفي و روابط محدودتر را به او و ديگر مبارزان تحميل نمود. خانه او و دايي هايش مورد يورش اوباشان قرار گرفت و اقداماتي براي به آتش کشيدن آن صورت گرفت.
در اين دوره بحث هايي پيرامون مشي در ميان فعالين حزبي درگير شده بود و بيژن و رفقاي نزديکش از اتخاذ روش هاي قاطع و قهرآميز پشتيباني مي کردند. بيژن و رفقايش مبارزه درون حزبي را شروع کردند. آن ها با تحليل درست از وضع نيروها در قبل از کودتا و نقش نيروها در انقلاب دموکراتيک ايران اشتباهات حزب را بازگو مي کردند. چند ماهي از کودتا نگذشته بود که بيژن بازداشت گرديد. با وجود بدست آمدن مدارکي مبني بر فعاليت هاي وي به علت صغر سن و به هم ريختگي دستگاه هاي نظامي و بالاخره نفوذ افسران توده اي در دادرسي ارتش ، پس از چند هفته آزاد مي گردد. چند ماه بعد يعني در ارديبهشت ماه 1333 مجددا بازداشت مي شود. در پاييز 1333 بارديگر بازداشت و به 6 ماه زندان محکوم مي گردد. در بهار 1334 آزاد و فعاليت هاي خود را پي مي گيرد. به خاطر وضعيت بد معيشتي خانواده از آن جا که بيژن به نقاشي علاقه داشت در يک موسسه تبليغاتي استخدام مي گردد و شب ها به ادامه تحصيل مي پردازد . در همين سال ها با برخي از رفقايش از جمله محمد چوپان زاده در تدارک تشگيل گروهي برمي آيد.
در فروردين 1338 اولين نشريه گروه به صورت پلي کپي با دستگاه دست ساز منتشر مي گردد. بيژن در تنظيم مقالات و خط مشي نشريه نقش بااهميتي پيدا مي کند. در پاييز 1338 با لو رفتن گروه و دستگيري يکي از اعضاي گروه انتشار مرتب نشريه متوقف مي گردد و تصميم براين مي شود که به مناسبت هاي مختلف اعلاميه هايي صادر گردد.
در تدارکات جنبش 20 دي ماه گروه فعالانه شرکت مي کند و اعلاميه هايي نوشته و توزيع مي گردد. رفيق سعيد کلانتري در همين رابطه دستگير مي گردد اما کوچک ترين ضربه اي به گروه منتقل نمي گردد.
در بهار 1339 گروه تصميم مي گيرد که در فعاليت هاي جبهه ملي شرکت نمايد. در اين دوره بيژن در رشته فلسفه در دانشگاه تهران مشغول به تحصيل بود. وي به عنوان مسئول فعاليت هاي علني و دموکراتيک در کادر مرکزي گروه انتخاب مي گردد و اعضاي کادر مخفي نيز موظف مي شوند که به هيچ وجه در فعاليت هاي علني شرکت نکنند.
بيژن در فاصله سال هاي 1339 تا 1342 بارها طعم زندان را مي چشد. در دادگاه نظامي همراه با اعضاي کميته دانشگاه تهران که ديگر از جبهه ملي جدا شده بود به 9 ماه زندان محکوم مي شود.
در سال 1342 با عنوان شاگرد اول رشته فلسفه فارغ التحصيل مي شود و رساله پاياني دانشکده اش به نام « نيروهاي انقلاب مشروطيت » يکي از آثار باارزش تحقيقاتي در تاريخ معاصر ايران است. پي از آن براي کسب دکتراي فلسفه در دانشگاه تهران به تحصيلات خود ادامه مي دهد.
در فروردين ماه 1342 با توجه به اتخاذ خط مشي جديدي که گروه به آن رسيده بود ، گروه به عنوان يک سازمان سياسي – نظامي فعاليتش وارد فاز نويني مي گردد. بيژن و 3 رفيق ديگر در کادر مرکزي آن انتخاب مي گردند.در اين دوره نيز مسئوليت فعاليت هاي علني به عهده بيژن قرار داشت. در پاييز 1346 به مناسبت مرگ تختي يکي از بزرگ ترين مبارزات بيروني انجام مي گردد که در سازماندهي آن گروه نقش معيني داشته است.
تدارک مبارزه مسلحانه در دستور کار گروه قرار مي گيرد و براي تامين سلاح همراه با رفيق سورکي در حالي که اسلحه اي با خود داشتند به دام پليس مي افتند. بيژن تحت شديدترين شکنجه ها قرار مي گيرد ولي او چون کوهي استوار مقاومت مي کند. دادستان نظامي ابتدا براي بيژن و 7 رفيق ديگر تقاضاي حکم اعدام مي کند و نهايتا به 15 سال زندان محکوم مي شود.
بيژن تا فروردين 1348 در زندان قصر بود. به دنبال فرار نافرجام رفقايش به زندان قم تبعيد مي گردد و پس از شروع جنبش مسلحانه در سياهکل در سال 1349 به اوين منتقل و تحت شکنجه قرار مي گيرد. محاکمه مجدد او به دليل فشارهاي بين المللي منتفي مي گردد ولي هم چنان شکنجه و آزار او ادامه مي يابد. با وجود حساسيت ويژه پليس ، بيژن در دوره زندان در زمينه غنابخشيدن به تئوري