نوشته شده در یادها توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

“ای کاش این هیولا هزار سر می داشت!”-احمد شاملو از صمد بهرنگی می گوید/ به مناسبت پنجاه و دومین سالگرد مرگ صمد بهرنگی، ( ۹ شهریور ۱۳۴۷)

“تجلی چهره صمد- روشنفکر آزاده ئی که مجموعه آثارش از هفت هشت قصه کوتاه و بلند برای کودکان، چند مقاله دراز و کوتاه در زمینه مسائل تربیتی، و چند یادداشت از فلکلور آذربایجان برنمی گذرد- می باید برای جامعه روشنفکری ما همچون کلاه بوقی بلندی تلقی شود که در مکتبخانه‌های قدیم بر سر بچه های تنبل می گذاشتند.
می‌پرسید چرا؟

می گویم برای اینکه شعشعه چهره یکی چون صمد، پیش از آن که دلیلش والائی ارزش‌های انکارناپذیر شخصی او باشد معلول بی نوری و خاموشی “جامعه روشنفکری ما” است- می‌بینیم که چون وجود ارزنده و مغتنمی نظیر صمد بهرنگی از دست می‌رود، فقط نخی از یک طناب نمی برد و حلقه ای از یک زنجیر نمی گسلد و مبارزی از خیل مبارزان بر خاک نمی افتد، بلکه (به زعم کانون نویسندگان ایران) “فقدان او خلئی جبران ناپذیر برای جامع

ه ما”!- چنین است. و هم بدین سبب باید افزود که نیز، این، اوج رسوائی است برای جامعه ما که نمی تواند خلاء صمد را با صمدی دیگر پر کند اما همچنان از جامعه ما دم می زند!
این که جامعه هنرمندان و نویسندگان و روشنفکران ما از قوم و خویشی با صمد دم می‌زند مطلبی دیگر است، اما اگر به حقیقت احترام می‌گذاریم حق اینست که صمد از “ما” نیست. حق اینست که او را در شمار وارستگان بی مرگ بشماریم حتی اگر در گرماگرم جوانی به آب سرد ارس نمی‌رفت و عمر نوح می کرد و به مرگ طبیعی در می گذشت… و آیا به راستی در زمانه ئی که در شهرهای پرناز و نعمت، فکر و هنر و خلاقیت را به گران

ترین قیمت‌ها می‌توان فروخت و از رهگذر این چنین کسب پر برکتی به نعمت‌ها و قدرتها و امنیت های حسرت‌انگیر می‌تواند رسید، عمر و جوانی بی‌بازگشت را بی دریغ به کوه و صحرا ریختن و بار تعهدی کمرشکن را بر شانه های ضعیف خویش کشیدن و با فریب و ریا درافتادن و یک پاچارق یک گیوه، کولی وار، آواره کوه و صحرا شدن و به نان خشکی ساختن و خورجینی از کتاب بر دوش از کوره دهی به کوره دهی رفتن و زندگی را وقف تعلیم کودکان ده‌های دورافتاده کردن و (به قول جلال) وجدان بیدار یک فرهنگ تبعیدی شدن، تن دادن به شکنجه هائی نیست که از زخم شمشیر و نیزه برداشتن و به خاک هلاک افتادن- حتی اگر به دفاع از حقانیت خویش باشد- بسی تلخ تر است؟… .
صمد سری از این هیولا بود.
و کاش… کاش این هیولا، از آن گونه سر، هزار می داشت، هزاران می داشت.
۰۸-۰۶-۱۳۵۱
برگرفته از مقاله ای به همین عنوان، از کتاب “از مهتابی به کوچه”، مجموعه مقالات احمد شاملو، چاپ ۱۳۵۷٫

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>