نوشته شده در اندیشه توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

دوران نولیبرالیسم در حال پایان یافتن است.بعداز آن چه خواهد شد؟ / روتگر برگمن / برگردان: رزا روزبهان

در بحبوبه یک بحران آنچه که قبلا غیرقابل تصور بود ناگهان می تواند اجتناب ناپذیر شود. ما در میانه بزرگترین تلاطم های اجتماعی پس از جنگ جهانی دوم هستیم. نولیبرالیسم نفسهای آخر را می کشد. تزهایی چون بستن مالیات بیشتر بر ثروتمندان یا ایجاد دولت فراگیر مستحکم دیگر کافی نیستند. اکنون زمان برای ایده های جدیدی که فقط چند ماه پیش غیرممکن به نظر می رسیدند فراهم آ مده‌است.هستند کسانی که می گویند بحران همه گیر کرونا را نباید سیاسی کرد و اینکه انجام این کار خودمطرح کردن است و بس. تندروهای مذهبی فریاد برآورده اند که کرونا نشانه عصبانیت خدا است. پوپولیستها دم از «ویروس چینی» میزنند و ایده آلیستها پیش بینی می کنند که پس از کرونا جهان سرانجام وارد دوره جدیدی از عشق، خود آگاهی و رفاه برای همه خواهد شد. در نقطه مقابل اما کسانی دیگر معتقدند که اکنون دقیقا زمان گفتگو است. اینها میگویند تصمیماتی که اکنون گرفته میشوند تاثیرات شگرفی در آینده خواهد داشت. رئیس دفتر باراک اوباما در هنگام شروع بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ گفت: “نباید یک بحران جدی به هدر رود.” [۱] ما نیز نباید فرصت گرانبهایی را که کرونا فراهم آورده است از دست بدهیم.

در چند هفته اول شروع بحران تمایل من به سوی گروه اول بود. من قبلا در مورد فرصتهایی که این بحران میتواند عرضه کند نوشته ام اما اکنون به نظر میرسد آنها ناکافی و حتی شاید بی معنی باشند مخصوصا که پس از پشت سر گذاشتن چند روز اول کم کم مشخص شد که بحران ممکن است ماهها و شاید سالها طول بکشد. تدابیر ضد بحران که قرار بود موقتی باشند ممکن است دائمی شوند.

کسی از آینده این بحران خبر ندارد و دقیقا با علم به نا معلوم بودن آن است که ما باید اکنون در مورد آینده صحبت کنیم.
ورق دارد بر میگردد

در چهارم آوریل ۲۰۲۰, روزنامه انگلیسی فایننشال تایمز سر مقاله ای منتشر کرد که در آینده میتواند به عنوان منبع ماخذ توسط مورخین مورد استفاده قرار بگیرد.

روزنامه فایننشال تایمز سخنگوی درجه اول سرمایه داری جهانی و صادقانه بگویم یک نشریه محافظه کار است. ابر تروتمندها و بازیگران مطرح جهان سیاست و امور مالی/اقتصادی از مشتریان پر و پا قرص این روزنامه هستند. این جریده مجله ای ماهانه نیز منتشر میکند به نام: “چطور پولمان را خرج کنیم” که تمامی نوشته هایش در مورد کشتی های تفریحی, ویلاهای مجلل, ساعتها و ماشینهای گرانقیمت است. با این وجود در صبح بیادماندنی چهارم آوریل این بود سر مقاله روزنامه:

“اصلاحات رادیکال در جهت خنثی سازی سیاستهای چهار دهه اخیر باید مد نظر قرار بگیرند. دولت باید نقش فعالتری در اقتصاد ایفا کند. دولت باید موسسات خدمات عمومی را به عنوان بنگاهای سرمایه گذاری تلقی کند و نه موسسات مصرف کننده. دولتها باید بدنبال راهکارهایی برای ثبات بازار کار باشند. توزیع مجدد ثروت باید در دستور کار قرار گیرد, چیزی که لزوما مورد استقبال افراد مسن و تروتمندان قرار نخواهد گرفت. قوانین مذمومی چون تعیین حد اقل دستمزد و مالیات بر ثروت نیز باید جزء این اصلاحات قرار گیرند”.

 یک دقیقه صبر کنید. چه خبر شده است؟ چگونه تریبون سرمایه ناگهان مبلغ توزیع مجدد ثروت, دولت فراگیر و حتی تعیین حقوق پایه شده است؟برای چندین دهه این نهاد کاملا حامی مدل سرمایه داری دولت کوچک, مالیات بر درآمد کم و تامین اجتماعی محدود بود. یکی از کارکنان این روزنامه که از سال ۱۹۸۶ مقاله مینویسد با تعجب نوشت: “در طول سالهایی که من در آنجا کار کردم این روزنامه مبلغ اقتصاد آزاد با چهره انسانی بود اما هیئت تحریریه اکنون راه و روش جدیدی در پیش گرفته است”.

ایده های جدید در این سرمقاله از آسمان نازل نشدند. گردانندگان این روزنامه سفری طولانی را از حاشیه به متن, از چادرهای آنارشیستها تا شوهای مطرح تلویزیونی, از وبلاگهای بی نام و نشان تا فایننشال تایمز در نور دیده اند و اکنون در بحبوحه بزرگترین بحران پس از جنگ دوم جهانی, آن ایده های جدید ممکن است دنیا را تغییر دهند.

برای درک اینکه چگونه به اینجا رسیدیم باید کمی به عقب برگردیم. شاید اکنون باور نکردنی باشد ولی حدود ۷۰ سال پیش این مدافعان سرمایه داری در طیف انقلابیون قرار داشتند.

در سال ۱۹۴۷یک اتاق فکر کوچک در روستای سوئیسی “مونته پرلین” [۲] تاسیس شد. موسسان این انجمن کسانی چون “فردریش هایک”[۳] فیلسوف و “میلتون فریدمن”[۴] اقتصاددان بودند که خود را نئولیبرال میخواندند. در آن روزهای پسا جنگ جهانی اکثر سیاستمداران و اقتصاد دانان حامی ایده های اقتصاددان برتانیایی, “جان مینارد کینز”[۵] , بودند که مبلغ دولت مرکزی قوی, مالیاتهای بالا و شبکه مستحکم امنیت اجتماعی بود. در مقابل نئولیبرال ها ترس آن را داشتند که این دولت های نوظهور عاقبت راه استبداد در پیش خواهند گرفت. بنابراین آنها شورشی شدند.

اعضای انجمن “مونته پرلین” میدانستند که آنها راهی طولانی پیش روی دارند. همانطور که هایک نوشت زمان برای به ثمر رسیدن ایده های جدید “معمولا یک نسل و یا بیشتر” طول خواهد کشید. او اضافه کرد که “این یکی از دلایلی است که افکار فعلی ما برای تاثیرگذاری بر رویدادها ضیف بنظر میرسند”. فریدمن هم همین ذهنیت را داشت: “اداره کنندگان فعلی حکومت فضای معنوی دو دهه قبل را منعکس میکنند.زمانی که آنها در دانشگاه درس میخواندند”. او معتقد بود که جهان بینی اکثر آدمها در دوران جوانی شکل میگیرد و این بخوبی توضیح دهندهء این مسله است که چرا “ایده های قدیمی هنوز بر جهان سیاست حکمرانی میکند”. فریدمن مبلغ بازار آزاد بود. او به تقدم منافع شخصی اعتقاد داشت. برای حل هر مشلکی راه ساده ای داشت: مرگ بر دولت, زنده باد بیزینس . او میگفت که حکومت باید تمام بخشهای اجتماعی را از سیستم خدمات درمانی تا آموزش و پرورش را خصوصی کند حتا اگر برای انجام این کار دولت راه اجبار و زور در پیش گیرد .او حتی تا آنجا پیش رفت که گفت در صورت وقوع یک فاجعه طبیعی مسئولیت ساماندهی امداد باید بر عهدهء شرکتهای خصوصی باشد که در رقابت آزاد با یکدگر باشند.

فریدمن بخوبی واقف بود که ایده هایش افراطی بودند. او در جایی دور از جریان اصلی جامعه ایستاده بود اما بجای ناامیدی این موقعیت به او نیرو میداد. در سال ۱۹۶۹ روزنامه تایمز او را اینچنین توصیف کرد: “طراح مد پاریسی که لباس هایش توسط اندک مشتریانی خریداری میشود ولی با این وجود بر تقریبا تمام دنیای مد تاثیر میگذارد”.

بحرانها نقشی اساسی در افکارفریدمن داشت. وی در مقدمه کتابش به عنوان “سرمایه داری و آزادی” سخنان معروف زیر را نوشت:

“فقط یک بحران – واقعی یا پیش بینی شده باعث ایجاد تغییر اساسی میشود. وقتی چنان بحرانی فرا میرسد اقداماتی که انجام میگردد وابستگی مستقیم به ایده های واقعا موجود دارند”.

ایده های واقعا موجود. به گفتهء فریدمن آنچه که در زمان وقوع بحران اتفاق میافتد بسته به شبکهء موجودی است که از سال ها پیش ایجاد شده است و به همین دلیل ایده هایی که در گذشته بر چسب غیر واقعی یا غیر ممکن خورده بودند اکنون ممکن است اجتناب ناپذیر شوند.

این دقیقا همان اتفاقی است که روی داده است. در جریان بحران های دههء ۷۰ میلادی (انقباض اقتصادی, تورم و تحریم نفت از سوی شرکت های عضو اوپک) نئولیبرال ها کاملا آماده و مترصد عمل بودند. همانگونه که “آنگوس بورگین”[۶] تاریخ دان نوشت: “نئولیبرال ها به تسریع در تحول سیاست های جهانی کمک کردند”. رهبران محافظه کاری چون رونالد ریگان و مارگارت تاچر ایده های هایک و فریدمن را که تا آنزمان رادیکال انگاشته میشدند به کار گرفتند. این روند بعدها توسط سیاستمداران رقیب محافظه کاران چون بیل کلینتون و تونی بلر نیز دنبال گرفته شد.

 یکی پس از دیگری شرکتهای دولتی در سراسر جهان به بخش خصوصی واگذار شدند. اتحادیه ها محدود شدند و خدمات اجتماعی کاهش یافت.ریگان گفت که ۹ کلمه وحشتناک در زبان انگیسی وجود دارند: “من کارمند دولتم و برای کمک به شما حاضرم”. پس از سقوط کمونیسم در ۱۹۸۹ حتی سوسیال دموکرات ها هم بنظر میرسید اعتقاد به دولت مستحکم را از دست داده باشند. بیل کلینتون در سخنرانی سالانه خویش در کنگره آمریکا اعلام کرد که “دوران دولت فراگیر به پایان رسیده است”.نئولیبرالیسم مانند یک ویروس از اتاقهای فکر به روزنامه نگاران و از روزنامه نگاران به سیاستمداران رسید و همه را آلوده کرد. در سال ۲۰۰۲ در یک ضیافت شام از مارگارت تاچر خواسته شد که بزرگترین دستاورد فعالیت سیاسیش را اعلام کند.فکر میکنید جوابش چه بود؟ “تونی بلر و و حزب کارگر جدیدش. ما مخالفان خود را وادار کردیم تا نقطه نظرات خود را تغییر دهند”.

و سپس سال ۲۰۰۸ از راه فرا رسید.

در ۱۵ سپتامبر ورشکستگی بانک آمریکایی “برادران لیمن” سر آغاز زنجیره ای بود که بدترین بحران اقتصادی را از زمان “رکود بزرگ” رقم زد. هنگامی که برای نجات بازار به اصطلاح آزاد نیاز به وثیقهء هنگفت دولت بود اینطور بنظر میرسید که نئولیبرالیسم در حال فروپاشی است. با این حال سال ۲۰۰۸ به نقطه عطفی تاریخی بدل نشد. حکومت ها پشت سر هم از حضور سیاستمداران چپ خالی شدند. بودجهء بخش های آموزش و پرورش, تأمین اجتماعی و مراقبت های پزشکی بشدت کاهش یافت و این در حالی بود که ما شاهد افزایش بیسابقهء نابرابری های اقتصادی و اجتماعی و افزایش حقوق و مزایای کارمندان وال استریت بودیم. یکسال بعد از وقوع بحران نیز نسخهء مجازی “چطور پولمان را خرج کنیم” مزین روزنامهء فایننشال تایمز به بازار آمد.

نئولیبرالها سال ها جهت آماده سازی خود برای بحرانهای دهه ۷۰ وقت گذشته بودند ولی مخالفان آنان اکنون هاج و واج مانده بودند. مخالفان میدانستند با چه چیزی در تضادند. آنها مخالف کاهش بودجهء خدمات اجتماعی بودند.ولی برنامهء آنها چه بود؟ کسی دقیق نمیدانست.

اکنون بعد از ۱۲ سال بحران از راه رسیده است. بحرانی که ویران کننده تر, تکان دهنده تر و کشنده تر است. بر اساس اعلام بانک مرکزی بریتانیا کشور در آستانهء بزرگترین رکود اقتصادی از سال ۱۷۰۹ به اینسوست.در طول تنها سه هفته تقریبا هفده میلیون نفر در آمریکا تقاضای کمک اقتصادی کرده اند. در بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ دو سال طول کشید تا تعداد متقاضیان به نصف این رقم برسد. بر خلاف بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ دلایل وقوع بحران ویروس کرونا کاملا مشخص هستند.در آن هنگام بیشتر ما اطلاعی از “پرداخت وثیقه های بدهی” و یا “تبدیل اعتباری تصویب شده” نداشتیم ولی ما همه میدانیم که ویروس چیست. بر خلاف بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ بانکداران حریص کوشیدند تقصیر را به گردن بدهکاران بیندازند ولی این کلک اکنون کار آمد نیست.

مهمترین چیزی که بحران کنونی را از بحران۲۰۰۸ متمایز میکند چیست؟ آگاهی اجتماعی. ایده های واقعا موجود. اگر حق با فریدمن است که میگوید بحران ایدهای غیر ممکن را اجتناب ناپذیر میکند شاید چرخ تارخ این بار در جهت دیگری به چرخش در آید.

 سه اقتصاددان خطرناک فرانسوی 

یک وب سایت متعلق به گروه های افراطی دست راستی در اکتبر ۲۰۱۹ نوشت: “سه اقتصاد دان چپ رادیکال بر دیدگاه جوانان نسبت به اقتصاد و سرمایه داری تاثیر میگذرند”. این وب سایت با بودجه اندکی راه اندازی شده و در پخش اخبار جعلی گوی سبقت را از دیگران ربوده است اما عنوان این مقاله شان کاملا درست بود.بیاد میآورم اولین باری که نام یکی از این سه نفر به چشمم خورد: توماس پیکتی[۷] . پائیز سال ۲۰۱۳ بود من طبق معمول سری به وبلاگ برانکو میلانوویچ[۸] اقتصاد دان زدم چون انتقادات تند و تیز او نسبت به همکارانش برایم جالب بود. اما صدای او در این پست ناگهان تن متفاوتی به خود گرفته بود. او به تازگی کتابی ۹۷۰صفحه ای به زبان فرانسوی نوشته بود و غرق در لذت بردن از ستایش دیگران در مورد کتابش بود. عنوان کتابش بود: “نگاهی متفاوت در علم اقتصاد”.

میلانوویچ یکی از آن دسته از اقتصاد دانانی است که هیچ گاه هیچ علاقه ای به تحقیق در مورد نابرابری نداشته است. رابرت لوکاس[۹] , برنده جایزه نوبل و یکی از همکاران میلانوویچ تا آنجا پیش رفت که در سال ۲۰۰۳ نوشت هر گونه تحقیق در توزیع ثروت “مهلک ترین سم” برای “اقتصاد سالم” است.

در اینزمان پیکتی کار ساختار شکنانهء خود را شروع کرده بود. در سال ۲۰۰۱ او کتابی جالب نوشت و در آن نموداری از درآمدهای مالی یک در صد بالای جامعه را ترسیم کرد.او به همراه اقتصاددانی دیگر, امانوئل سائز[۱۰] دومین نفر از لیست سه نفرهء بالا, نشان داد که نابرابری در آمریکا در حد آمار بالای سالهای دههء ۱۹۲۰- بحران اقتصادی بزرگ آمریکا – مانده است. این کار آکادمیک الهام بخش جنبش اعتراضی “اشغال وال استریت” با شعار “ما ۹۹% هستیم” بود.

در ۲۰۱۴ پیگتی غوغا به پا کرد. او تبدیل به ستارهء راک اقتصاد شد, چیزی که صدای اعتراض بسیاری و در صدر آنها فاننشیال تایمز را در آورد. او به اقصی نقاط دنیا سفر کرد و راهکارهای خود را با روزنامه نگاران و سیاستمداران به اشتراک گذاشت. مهمترین بخش دستور العمل او مالیات بود.

حال به نفر سوم در لیست بپردازیم, اقتصاد دان جوان گابریل زوکمان[۱۱] . درست همان روزی که بانک برادران لیمن اعلام ورشکستگی کرد این دانشجوی ۲۱ ساله اقتصاد دورهء کارآموزی خود را در یک شرکت بیمه شروع کرد. در طول چند ماه پس از این, زوکمان از نزدیک شاهد سقوط سیستم مالی جهانی بود. او میدید که چگونه مبالغ هنگفتی از کشورهای کوچکی چون لوگزامبورگ و برمودا به سیستم تزریق میشود, کشورهایی که برای ابر ثروت مندان جهان بهشت برین معافیت های مالی به حساب میآیند.

طی دو سال بعد, زوکمان یکی از متخصصان برجسته در حوزهء امور مالیات شد. او در کتابش “ثروت نهفتهء ملل” در سال ۲۰۱۵ نوشت که ۷۰۶ تریلیون دلار از ثروت جهانی در مناطق امن مالیاتی پنهان شده است. زوکمان و سائز در کتابی دیگر فاش کردند که ۴۰۰ نفر از ثروتمندترین پولداران آمریکایی نرخ مالیاتی کمتری نسبت به هر گروه مالیاتی دیگر پرداخت میکنند. از لوله کشان گرفته تا نظافتچیها و تا پرستاران و حتی بازنشستگان.

 اقتصاددان جوان ما برای اثبات گفتهء خود نیازی به صد من کاغذ نداشت چرا که مرشد او, پیکتی, در سال ۲۰۲۰ با انتشار کتاب قطور ۱۰۸۸ صفحه ای خود حجت بر همه تمام کرد.این کتاب با عنوان “فرار مالیاتی ثروتمندان و راهکاری برای جلوگیری از آن” میتواند بهترین دستور العمل مالیاتی برای رئیس جمهور بعدی ایالت متحده باشد. با این همه, کتاب خواندنی و کوچک زوکمان و سائز نیز میتواند درعرض یک روز خوانده شود.مهمترین اقدام در حال حاضر بستن مالیات سنگین سالانه بر میلیاردرهاست. به نظر میرسد که مالیات سنگین نه تنها برای اقتصاد بد نیست بلکه بر عکس میتواند باعث گردش بهتر چرخ سرمایه داری شود (در سال ۱۹۵۲ بالاترین نرخ مالیات در آمریکا ۹۲% بود و در آنزمان اقتصاد سریعتر از همیشه پیشرفت میکرد).

پنج سال پیش ایده هایی اینچنین بسیار رادیکال تلقی میشدند. مشاورین مالی رئیس جمهور پیشین آمریکا, بارک اوباما, او را قانع کردند که بستن مالیات بر ثروت هیچگاه به مرحله عمل نمیرسد چرا که ثروتمندان به یاری ارتشی از حسابداران و وکلا همیشه راهی برای پنهان کردن پولشان مییابند.حتی تیم برنی سندرز پیشنهاد گروه ۳ نفره را برای کمک به تدوین طرحی در زمینهء بستن مالیات بر ثروت در مقطع انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۱۶ رد کرد.

اما سال ۲۰۱۶ از لحاظ ایدئولوژیکی بینهایت با اکنون متفاوت است. در سال ۲۰۲۰ رقیب معتدل سندرز, جو بایدن, در صدد افزایش دو برابری نرخ مالیاتی است که چهار سال پیش هیلاری کلینتون عرضه کرده بود. این روزها اکثر رای دهندگان آمریکایی ( از جمله جمهوریخواهان) خواستار بستن مالیاتهای سنگینتری بر ثروتمندان هستند. در همین حال, اینور آبها فاننشیال تایمز نیز به این نتیجه رسیده است که مالیات بر ثروت شاید چندان فکر بدی نباشد.فراتر از سوسیالیسم شامپاینی ۱۲

مارگارت تاچر زمانی گفت که مشکل سوسیالیسم “این است که در نهایت شما پول دیگران را به تمامی خرج خواهید کرد”. تاچر روی نکته حساسی انگشت گذاشت. سیاستمداران چپ دوست دارند که در بارهء مالیات و نابرابری صحبت کنند اما نکته اینجاست که این همه پول از کجا قرار است بدست بیاید؟ فرض پیش رو در هر دو طرف طیف سیاسی این است که بیشتر این ثروت از طرف کار آفرینان خلاقی چون جف بزوس[۱۳] و الون ماسک[۱۴] پرداخت شود. حال ما با سوالی از نظر اخلاقی مواجه هستیم: “آیا نباید این غولهای زمینی بخشی از ثروت خود را با دیگران به اشتراک بگذارند”؟

اگر شما نیز چنین فکر میکنید من مایلم شما را با خانم “ماریانا مازوچاتو”[۱۵], یکی از آینده نگرترین اقتصاددانان عصر ما آشنا کنم. او متعلق به نسلی از اقتصاددانان عمدتآ زن است که معتقدند صرف صحبت کردن در مورد مالیات کافی نیست. مازوچاتو میگوید: “دلیل اینکه اقتصاددانان مترقی اغلب در بحث ها شکست میخورند این است که آنها بیش از حد بر توزیع مجدد ثروت تکیه میکنند و چندان در زمینهء ایجاد ثروت حرفی برای گفتن ندارند”.

 در چند هفته گذشته لیستهایی در سراسر جهان ایجاد شده که ما آنها را به نام لیست “کارگران کلیدی” میشناسیم. جای تعجبی ندارد که مشاغلی چون “مدیریت صندوق مالی” یا “مشاور مالیاتی چند ملیتی” در این لیستها وجود ندارند. ناگهان اکنون کاملا واضح شده که چه کسانی مسئول کارهای اساسی در حوزه های مراقبت های پزشکی و آموزش و پرورش و حمل و نقل عمومی و سوپرمارکتها میباشند.در سال ۲۰۱۸ نتیجه تحقیقات دو اقتصاددان هلندی نشان داد که یک چهارم جمعیت شاغل معتقدند که شغلشان بی معنی و بیخود است. جالبتر آنکه تعداد “مشاغل از لحاظ اجتماعی بی معنی” در بخش بیزینس چهار برابر بخش خدمات عمومی میباشد. بیشترین تعداد اینگونه مشاغل “مزخرف”, به اذعان خود کارکنان, در بخشهای امور مالی و بازاریابی متمرکز شده اند.

حال این سوال پیش میاید: براستی ثروت از کجا تولید میشود؟ رسانه هایی مانند فایننشال تایمز و کسانی چون فریدمن و هایک ادعا میکنند که ثروت توسط کارآفرینان, نه دولتها, کسب میشود. به اعتقاد آنها دولت فقط نقش میانجی در این پروسه دارد. وظیفه دولتها فراهم کردن زیر ساختهای مستحکم و ارائه معافیت های جذاب مالیاتی به کارآفرینان است. کار دولت پس از این تمام شده تلقی میشود.

در سال ۲۰۱۱ پس از شنیدن نعره های سیاستمداران که کارکنان دولتی را “دشمنان بنگاه های اقتصادی” میخواندند جرقه ای در ذهن مازوچاتو درخشید. او تصمیم گرفت تحقیقاتی انجام دهد. دو سال بعد نتیجه تحقیقات او کتابی شد که دنیای سیاستمداران را لرزاند. عنوان کتاب بود: “دولت کار آفرین”.

مازوچاتو در این کتاب نشان میدهد که نه تنها آموزش و پرورش و مراقبت های پزشکی همگانی و جمع آوری زباله و پست از وظایف دولت است بلکه نوآوری های واقعی نیز بخشی از وظایف اوست. مثال آیفون را در نظر بگیرید. تمام اجزاء تکنولوژیک, اینترنت و جی پی اس و صفحه قابل لمس و باتری و سخت افزار و تشخیص صدا, برای ساخت یک آیفون هوشمند توسط محققانی ساخته شدند که مزد بگیر دولت بودند.

این مختص به شرکت اپل نیست. گفته بالا در مورد سایر غول های فناوری صدق میکند. برای مثال گوگل به منظور توسعه موتور جستوگرش کمک هزینه هنگفتی از دولت دریافت کرد. تسلا[۱۶] در تقلای جذب سرمایه گذاران دست و پا میزد تا اینکه وزارت انرژی آمریکا کمکی ۴۶۵ میلیون دلاری به او اعطا کرد. الون ماسک کمکهای مالی دولتی را آغاز کارش حریصانه بلعیده است. او برای راه اندازی سه شرکتش – تسلا, اسپیس ایکس[۱۷] و سولار سیتی[۱۸] – مجموعا ۵ میلیارد دلار از محل مالیات های پرداختی مردم آمریکا دریافت کرده است.

این را نیز اضافه کنم که سرمایه گذاری دولتی روی بعضی پروژه ها بازدهی در حد صفر دارد. شوکه شدید؟ نباید بشوید. ذات سرمایه گذاری همین است و این کار همیشه با ریسک همراه است. مازوچاتو خاطر نشان میسازد که مشکل اساسی این است که شرکتهای خصوصی غالبا خود مایل نیستند که دست به خطر کرده و ریسک کنند. پس از شیوع بیماری سارس در سال ۲۰۰۳ سرمایه گذاران خصوصی رغبتی به ادامه تحقیقات در مورد ویروس کرونا نشان ندادند چرا که این کار به اندازه کافی سود آور نبود. در عوض بخش دولتی به تحقیقات ادامه داد با بودجه ای معادل ۷۰۰ میلیون دلار. حال وقتی ویروس کرونا احیانا به بازار آمد ما باید از دولت تشکر کنیم و نه بخش خصوصی.

اما شاید نمونه صنعت دارو سازی به بهترین وجهی سخنان مازوچاتو را تایید کند. تقریبا تمام پیشرفتها در این صنعت از آزمایشگاههای دولتی شروع میشود. غولهای داروسازی چون شرکت روچه[۱۹] و فایزر[۲۰] حق ثبت این اختراعات را از دولت میخرند. سپس داروهای قدیمی را با مارک های جدید روانه بازار میکنند و از سود حاصله برای پرداخت سود سهامداران شان و باز خرید سهام فروخته شده به دیگران استفاده میکنند و اینگونه مصنوعا ارزش سهام خود را بالا و بالاتر میبرند. از این طریق ۲۷ شرکت برتر داروسازی دنیا موفق شده اند که پرداخت سالانه سود سهامدارانشان را از سال ۲۰۰۰ تاکنون چهار برابر کنند.

 اگر از مازوچاتو بپرسید او میگوید که این روند باید تغییر کند. او میگوید وقتی یک نوآوری مهم از طرف دولت سوبسیدی میگیرد دریافت کنندگان آن باید تمام مبلغ یارانه باضافه بهره را پس از اتمام کار به دولت باز پرداخت کنند. در کمال ناباوری در حال حاضر شرکتهایی که گیرنده بیشترین کمکهای دولتی هستند بزرگترین فرارهای مالیاتی را نیز در پرونده خود دارند. از جمله اینها میتوان به شرکتهایی چون اپل, گوگل, و فایزر اشاره کرد که دهها میلیارد دلار در بهشت مالیاتهای پرداخت نشده در چهار گوشه دنیا پنهان کرده اند.شکی نیست که این شرکتها باید سهم منصفانه مالیاتی خود را بپردازند اما به گفته مازوچاتو از آن مهمتر این است که دولت باید عواید نوآوریها و دستاوردهای خود را از بخش خصوصی مطالبه کند. او شیفته سخنان جان اف کندی است که در سال ۱۹۶۲ و در اوج رقابت فضایی با روسها گفت: ” این انتخاب ما بود که سفر به ماه و کارهای دیگری از این دست را در این دهه انجام دهیم. نه بدین خاطر که آسان هستند, بلکه باین دلیل که کارهایی سخت هستند”.

در این روز و روزگار نیز چالش های عظیمی پیش روی ما قرار دارند که نیازمند وجود یک دولت کارآفرین با قدرت سترگ نوآوری میباشد. برای شروع, یکی از مهمترین مشکلاتی را که تاکنون بشر با آن رودرو شده در نظر بگیرید: تغییرات زیست محیطی. اکنون ما بیشتر از هر زمان دیگری نیاز به ذهنیت خلاق متجلی شده در سخنان کندی برای مقابله با مشکل آلودگی محیط زیست داریم. اینجاست که درمیابیم چرا مازوچاتو به همراه اقتصاددان انگلیسی-ونزوئلایی, کارلوتا پرز[۲۱] , تبدیل به مادر معنوی جنبش “راه حل سبز نوین”[۲۲] شده اند. این جنبش جاه طلبانه ترین طرح جهانی را برای مقابله با تغییرات اقلیمی ارائه کرده است.

یکی دیگر از دوستان مازوچاتو, اقتصاددان آمریکایی استفانی کلتون[۲۳] , آشکارا میگوید که دولتها میتوانند در صورت نیاز برای اجرای طرحهای کلان اسکناس بدون پشتوانه چاپ کنند و نگران کسر مالی و بودجه نباشند. اقتصاددانانی چون مازوچاتو و کلتون صبر و حوصله زیادی برای سیاستمداران کهنه کار, اقتصاددانان و روزنامه نگارانی که سعی دارند دولت را به نماد خانواده تشبیه کنند ندارند. آنها بدرستی میگویند خانواده که نمیتواند مالیات جمع کند یا پول چاپ کند.

 آنچه که ما در اینجا در موردش سخن میگوییم انقلابی در حوزه اندیشه های اقتصادی است. بحران اقتصادی سال ۲۰۰۸ به تحمیل ریاضتهای اقتصادی منجر شد ولی ما اکنون در زمانه ای زندگی میکنیم که روزنامه فایننشال تایمز از استفانی کلتون به عنوان میلتون فریدمن مدرن نام میبرد. هنگامی که این روزنامه در اوایل آوریل نوشت که “دولت باید موسسات خدمات عمومی را بعنوان بنگاههای سرمایه گذاری تلقی کند و نه موسسات مصرف کننده” این خود انعکاس دقیق آن چیزی بود که کلتون و مازوچاتو سالها در باره اش نوشته و گفته بودند..اما شاید جالبترین چیز در مورد این زنان این باشد که آنها به گفتگوی صرف بسنده نمیکنند. آنها میخواهند نتیجه کار خود را ببینند. کلتون یک مشاور سیاسی بانفوذ است, پرز مشاور چندین شرکت و موسسه بوده است و مازوچاتو مادرزاد شبکه گستر است. او براحتی راه خود را در دنیای موسسات اقتصادی میرود. مازوچاتو نه تنها میهمان همیشگی اجلاس داووس است (جایی که ثروتمندان و قدرتمندان جهان سالانه گرد هم میآیند) بلکه این اقتصاددان ایتالیایی ارائه دهنده خدمات مشاورتی به کسانی چون سناتور الیزابت وارن[۲۴] , نماینده کنگره آلکساندریا اوکازیو-کورتز[۲۵] و نخست وزیر اسکاتلند نیکولا استورجن[۲۶] نیز هست. او همچنین کسی است که یک طرح جاه طلبانه نوآوری را در سال گذشته برای پارلمان اروپا تهیه و تدوین کرد. این طرح تصویب شد و مازوچاتو در باره آن چنین اظهار داشت: “من میخواستم کارم تاثیر گذار باشد. در غیر اینصورت سوسیالیسم شامپاینی میشد: میآی, چیزی میگی و بعدش هیچ. در نهایت اقدامی صورت نمیگیرد”.

 چگونه ایده ها جهان را فتح میکنند؟
چگونه میتوان دنیا را تغییر داد؟
 

این سوال را از گروه نو اندیشان بپرسید و مدت زیادی نمیگذرد که کسی نام جوزف اورتون[۲۷] را بر زبان میراند. اورتون عقاید مشترکی با میلتون فریدمن داشت. او سالها در یک اتاق فکر نولیبرال ها کار میکرد و طرفدار جدی مالیاتهای کمتر و دولتهای کوچکتر بود. به علاوهء اینها او علاقمند پاسخگویی به این سوال بود که چیزهای غیر قابل تصور چگونه به مرور زمان اجتناب ناپذیر میشوند.اورتون گفت: یک پنجره را در نظر بگیرید. ایده هایی که از چارچوب این پنجره به داخل راه مییابند همگی در زمانه خود “قابل قبول” و حتی “محبوب عام” تلقی میشوند. اگر سیاستمداری هستید که میخواهید مجددا انتخاب شوید,بهتر است در چهار چوب این پنجره بمانید. اما اگر میخواهید دنیا را تغییر دهید باید چارچوب پنجره را بزرگتر کنید. چطور این کار را میکنید؟ با اعمال فشار بر لبه های پنجره. با غیر منطقی بودن, غیر قابل تحمل بودن و غیر حقیقت گرا بودن.

در سالهای اخیر پنجره اورتون بدون شک بزرگتر شده است. آنچه که روزگاری در حاشیه بود اکنون متن اصلی است. نمودار طراحی شده یک اقتصاددان فرانسوی به شعار اصلی جنبش وال استریت (۹۹% ها) بدل میشود.

این جنبش راه را برای یک کاندیدای انقلابی در انتخابات ریاست جمهوری فراهم کرد و او- برنی سندرز – سیاستمداران دیگری چون بایدن را به دنبال خود کشید.

اینروزها نسل جوان آمریکایی علاقهء بیشتری به سوسیالیسم دارد تا سرمایه داری. چیزی که سی سال پیش غیر قابل تصور بود. (در اوایل دهه ۸۰ رای دهندگان جوان بزرگترین قشر حامی ریگان نئولیبرال بودند). با این حال مگر ندیدیم که سندرز در انتخابات درون حزبی شکست خورد؟ آیا جرمی کوربین سوسیالیست شکست سختی را در انتخابات سال پیش انگلیس تجربه نکرد؟ قطعآ. اما نتایج انتخابات تنها نشانه روند پیش رو نیستند.جرمی کوربین ممکن است که در انتخابات ۲۰۱۷ و ۲۰۱۹ شکست خورده باشد اما سیاست های حزب محافظه کار اکنون بسیار نزدیک تر به پلاتفرم ملی حزب کارگر است تا مانیفست حزب خودشان. همچنین در نظر داشته باشید که گرچه سندرز برنامهء رادیکال تری از بایدن برای تغییرات اقلیمی در سال ۲۰۲۰ داشت ولی برنامهء بایدن بسیار رادیکال تر از برنامهء سندرز در سال ۲۰۱۶ بود.

تاچر به خطا نرفته بود وقتی که گفت حزب جدید کارگر و تونی بلر بزرگترین دستاورد عمر سیاسی اش بودند ولی وقتی حزب او در سال ۱۹۹۷ شکست خورد پیروز میدان کسی بود که ایده های تاچر را به عاریت گرفته بود.

تغییر جهان یک کار بدون اجر و مواجب است. احساس پیروزی نمیکنید در لحظه ای که مخالفان شما اذعان به درست بودن راه شما میکنند. در جهان سیاست بهترین چیزی که میشود امیدوارش بود, تقلب است. فریدمن در سال ۱۹۷۰ این مسئله را درک کرده بود وقتی که به یک روزنامه نگار توضیح میداد که چگونه ایده های او جهان را فتح خواهند کرد. او گفت که نمایش در چهار پرده اجرا میشود:

پرده اول: نظرات آدم احمقی مثل من مورد اعتنا قرار نمیگیرد..”

پرده دوم: بتدریج مدافعان نظام قدیم ناراحت و ناراحت تر میشوند زیرا بنظر میرسد که در این ایده ها حقیقتی نهفته است..

پرده سوم: مردم میگویند با وجودآنکه میدانیم این دیدگاه غیرعملی و از لحاظ تئوریک تند روانه است ولی ما باید راه هایی معتدل تر برای حرکت در جهت این دیدگاه بیابیم.

پرده چهارم: مخالفان ایده های مرا به کاریکاتورهای مضحکی تبدیل میکنند تا به راحتی زمینی را که قبلآ در اشغال من بود اکنون به تصرف خود در آورند”.

با این وجود اگر ایده های بزرگ از آدمهای احمق شروع میشوند این بدان معنی نیست که هر احمقی صاحب ایده های بزرگ است و هر چند اندیشه های رادیکال گاهآ عامه پسند میشوند ولی پیروزی در انتخابات هم خالی از لطف نخواهد بود. اغلب اوقات پنجرهء اورتون بهانه ای میشود برای توجیه شکست چپ, مانند گفتن “ما از لحاظ ایدولوژیکی برتریم و حداقل ما در جنگ ایده ها پیروز شدیم”.

بسیاری از رادیکالهای خود خوانده فقط برنامه ای نصف و نیمه برای کسب قدرت دارند, اگر احیانآ همان را هم داشته باشند. حالا بیا و از این موضوع انتقاد کن. فورآ بر چسب خائن حواله ات میشود. راستش را بخواهید چپ دارای سابقه ای طولانی برای سرزنش کردن دیگران بخاطر خطا های خود است. ما با ر گناه را بر دوش رسانه ها, دولت و ناراضیان درون حزبی میگذاریم و بندرت مسئولیت اشتباهات خود را می پذ یریم.

موضوع مشکل تغییر جهان دوباره با خواندن کتاب “زنان دشوار”[۲۸] در این روزهای قرنطینه ای بسراغم آمد. هر چند نویسندهء انگلیسی این کتاب, خانم “هلن لوئیس”[۲۹] به تاریخ فمنیسم در بریتانیا پرداخته است ولی خواندن این کتاب توسط تمامی کسانی که در صدد ایجاد دنیای بهتری هستند الزامی است.

منظور لوئیس از “دشوار” سه چیز است:

اول – تغییر جهان کاری دشوار است. باید از جان گذشته باشید.

دوم – بسیاری از انقلابیون “دشوار” هستند. غالبا روند پیشرفت با افراد لجوج و سرسختی شروع میشود که بنظر میرسد عمدا قصد غرق کردن قایق خودشان را دارند.

سوم – انجام کار خوب به معنای بی خطا و کامل بودن نیست. قهرمانان واقعی تاریخی بندرت آن آدمهای سالم و بی نقصی هستند که بعدها در داستانها آمده است.

انتقاد لوئیس این است که بسیاری از فعالان پیچیدگی روند را نادیده میگیرند و این باعث میشود که آنها به میزان قابل توجهی کمتر تاثیر گذار باشند. مثال توئیتر را در نظر بگیرید. غالب افراد بنظر میرسد بیشتر علاقمند به داوری توئیت دیگران باشند تا نوشتن توئیت خودشان. کسی که دیروز قهرمان بود امروز با یک نظر مخالف ممکن است از صدر به ذیل آید.

لوئیس نشان میدهد که بازیگران و نقش های متفاوتی در طول حیات یک جنبش وجود دارد و اغلب اوقات ما ناچار به مصالحه و تشکیل اتحادهای ناخوشایند خواهیم شد. به جنبش حق رای در انگلیس نگاه کنید که مجموعه ای از “زنان دشوار” را به گرد هم آورد. از زن ماهیگیر تا اشراف زاده, از دختر آسیابان تا شاهزاده هندی اجزاء این جنبش بودند. اتحاد پیچیده این اجزاء به اندازه کافی دوام آورد که پیروزی سال ۱۹۱۸ را رقم بزند: اعطای حق رای به زنان بالای سی سال و دارای ملک و املاک. اشتباه نخوانده اید. در ابتدا حق رای تنها به زنان اشراف اعطا شد. این مصالحه ای معقول بود زیرا که برداشتن این گام به اجتناب ناپذیری گام دوم منجر شد: اعطای کامل حق رای برای تمام زنان در سال .۱۹۲۸

این نیز درست است که پیروزی زنان منجر به دوستی تمام فمینیست ها نشد. کاملا بر عکس. به گفته لوئیس, “حتی در پیروزی, شخصیت های متضاد در جدال بودند.” و در نهایت معلوم شد که پیشرفت روندی بس پیچیده است.

 درک ما از فعالیت بنظر میرسد این حقیقت که در جنبش بازیگرهای متفاوتی وجود دارند را نادیده میگیرد. تمایل ما چه در مصاحبه ها و چه در گفتگوهای خودمانی معطوف به انتخاب بازیگرانی است که دوست میداریم. ما برای گرتا تونبرگ[۳۰] هورا میکشیم اما اعضای “شورش انقراض” را سرزنش میکنیم چرا که مثلا جاده ای را برای طرح مطالبات شان بسته اند. ما معترضان جنبش وال استریت را تحسین میکنیم اما لابیست هایی را که در نشست داووس شرکت میکنند مورد انتقاد قرار میدهیم.معنای تغییر این نیست. همه کسانی که بالا برشمردیم بازیگران مختلف نمایشی واحدند. چه پروفسور دانشگاه باشد چه آن فرد آنارشیست, چه شبکه گستر چه آژیتاتور, چه آتش افروز چه صلح طلب. هم نویسنده مقالات تخصصی علمی, هم آن کسی که مقالات را برای فهم عامه بازنویسی میکند. هم افراد پشت صحنه, هم آن فعالانی که توسط پلیس ضد شورش بازداشت میشوند. همگی اینها اعضای یک جنبش واحدند.

یک چیز قطعی است. زمانی میرسد که پنجره اورتون دیگر نمیتواند فراختر شود. روزی فرا خواهد رسید که باید از پنجره عبور کرد و ایده هایی را که زمانی رادیکال انگاشته میشدند را درون موسسات قدرت برد و آنها را دستورالعمل امور جامعه قرار داد.

من فکر میکنم آنزمان اکنون است.

ایدولوژی مسلط در طول چهل سال گذشته اکنون در حال احتضار است. چه چیزی جایگزین آن خواهد شد؟ کسی دقیقا نمیداند. ممکن است این بحران ما را در مسیر دشوارتری قرار دهد. دور از ذهن نیست که حاکمان از این بحران برای کسب قدرت بیشتر, برای محدود کردن آزادیهای اجتماعی و برای شعله ور کردن آتش نژادپرستی و نفرت استفاده کنند.

اما ورق ممکن است برگردد. به لطف کوشش های شبانه روزی بی شمار فعالان و دانشگاهیان و شبکه گستران و آژیتاتورها راه دیگری متصور است. این بحران ممکن است رهنمون ما به راهی پر از ارزش های نوین باشد.

نئو لیبرالیسم بر پایه خودخواهی بخش بزرگی از جامعه استوار است. این تعریف جزم گرایانه نئو لیبرالیسم است. بر این پایه بود که تمامی اجزاء دیگر – خصوصی سازی, نابرابری فزاینده و فرسایش حوزه عمومی – بعدها شکل گرفتند. اکنون دیدگاهی متفاوت و بسیار واقع بینانه تر از سرشت بشر شکل گرفته است و آن اینکه نوع بشر برای همکاری و همیاری تکامل پیدا کرده است. بر این پایه است که تمامی اجزاء دیگر – دولتی مبتنی بر اعتماد عمومی, سیستم مالیالی بنیان شده بر پایه همبستگی و سرمایه گذاریهای اساسی و پایدار برای آینده – شکل میگیرند. ما به این دیدگاه برای بزرگترین چالش قرن, مقابله با تغییرات زیست محیطی, نیاز داریم.

هیچ کس نمیداند این بحران ما را به کجا سوق میدهد اما با اطمینان میشود گفت در مقایسه با بحرانهای گذشته اکنون ما آماده ترهستیم.

_____________________________________

۱)این اظهارات پس از آن صورت گرفت که بانک “برادران لیمن” در پانزدهم سپتامبر ۲۰۰۸ اعلام ورشکستگی کرد.

[۲] Monte Perlin
[3] Fredrich Hayek
[4] Milton Friedman
[5] John Maynard Keynes
[6] Angus Burgin
[7] Thomas Piketty
[8] John Maynard Keynes
[9] Robert Lucas
[10] Emmanuel Saez
[11] Gabriel Zucman

۱۲)سوسیالیسم شامپانی: کسی که ادعای سوسیالیست بودن دارد ولی
بی عمل است و خودش در ناز و نعمت زندگی میکند

[۱۳] Jeff Bezos
[14] Elon Musk
[15] Mariana Mazzucato
[16] Tesla
[17] SpaceX
[18] Solar City
[19] Roche
[20] Pfizer
[21] Carlota Perez
[22] Green New Deal
[23] Stepahanie Kelton
[24] Elizabeth Warren
[25] Nicola Sturgeon
[26] Nicola Sturgeon
[27] Jozeph Overton
[28] Jozeph Overton
[29] Helen Lewis
[30] Greta Thunberg

منبع:
https://thecorrespondent.com/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>