نوشته شده در یادها توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

به یاد فرهاد

پانزده سال از مرگ ناگهانی و نابهنگام رفیق مهربان و همرزم ارزندمان فرشید شریعت (فرهاد) میگذرد. قلب پرشور و شوق او که همیشه برای آزادی، عدالت و بهروزی مردمان می تپید، در آخرین ساعات یکشنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۳ (۷ نوامبر ۲۰۰۴) در سن ۴۹ سالگی، از حرکت بازایستاد و فرهاد به خواب ابدی فرورفت، خوابی زپس آنهمه بیداریها!

سازمان ما، در چهارمین سالگرد فقدان زنده یاد فرهاد، کتابی زیر عنوان «کتاب فرهاد»، که در بر گیرنده گزیدهای ازمقالات منتشر شده رفیق به همراه نوشته هایی درباره او و به یاد او انتشار داد. در پانزدهمین سالگرد درگذشت این رفیق عزیز، با نشر نوشته هایی که به یاد وی در این کتاب منتشر شد است، نام و یاد همیشه زنده او را گرامی میداریم

 

 

زﻧﺪﮔﻲ ﻧﺎﻣﻪ ﻛﻮﺗﺎه ﻓﺮﺷﻴﺪ ﺷﺮﻳﻌﺖ

ﻓﺮﺷﻴﺪ ﺷﺮﻳﻌﺖ در ۱۵ آﺑﺎن ۱۳۳۴ در ﺳﺎری ﺑﻪ دﻧﻴﺎ آﻣﺪ. دوران دﺑﻴﺮﺳﺘﺎن ﺧﻮد را در دﺑﻴﺮﺳﺘﺎن  ﺧﻮارزﻣﻲ  ﺗﻬﺮان در  رﺷﺘﻪ  رﻳﺎﺿﻲ  ﮔﺬراﻧﺪ.  از  ﻫﻤﺎن  ﺳﺎل  ﻫﺎی  دﺑﻴﺮﺳﺘﺎن  ﺑﻪ ﺳﺎزﻣﺎن ﭼﺮﻳﻚﻫﺎی ﻓﺪاﻳﻲ ﺧﻠﻖ اﻳﺮان ﺳﻤﭙﺎﺗﻲ داﺷﺘﻪ و ﺑﺎ ﺗﻌﺪادی از دوﺳﺘﺎن ﺧﻮد در ﺳﺎل ۱۳۵۲ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻣﺴﺘﻘﻞ ﻫﺴﺘﻪ ﻫﻮاداری ﺗﺸﻜﻴﻞ دادﻧﺪ. ﻛﺎر ﻫﺴﺘﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺗﺒﻠﻴﻐﻲ، ﺗﺮوﻳﺠﻲ و ﺷﺎﻣﻞ ﺗﻜﺜﻴﺮﺟﺰوات و اﻋﻼﻣﻴﻪﻫﺎی ﻫﻮاداران ﺳﺎزﻣﺎن و   ﺑﻪ ﻃﻮر ﻛﻠﻲ ﻫﻮاداران ﻣﺒﺎرزه  ﻣﺴﻠﺤﺎﻧﻪ، ﺗﻜﺜﻴﺮ ﺟﺰوات  ﻣﺮﺑﻮط  ﺑﻪ ﻣﺒﺎرزات ﺗﻮدهای و ادﺑﻴﺎت و  ﻓﺮﻫﻨﮓ اﻧﻘﻼﺑﻲ ﺑﻮد. ﺑﺎ دﺳﺘﮕﻴﺮی ﻳﻜﻲ از رﻓﻘﺎ ﻫﺴﺘﻪ ﻟﻮ رﻓﺘﻪ و او در ﺳﺎل ۱۳۵۴ دﺳﺘﮕﻴﺮ ﺷﺪ. دوران زﻧﺪان ﺧﻮد را در زﻧﺪانﻫﺎی ﻗﺼﺮ و اوﻳﻦ ﮔﺬراﻧﺪ. در اﻳﻦ ﺳﺎلﻫﺎ وی ﺿﻤﻦ ﺑﻬﺮهﮔﻴﺮی از ﺗﺠﺎرب دﻳﮕﺮ ﻣﺒﺎرزﻳﻦ در زﻧﺪان،  ﻣﻮﻓﻖ ﺑﻪ درﻳﺎﻓﺖ دﻳﭙﻠﻢ رﻳﺎﺿﻲ  ﺧﻮد  ﮔﺮدﻳﺪ .ﭘﺲ از ﺳﻪ ﺳﺎل و ﭘﺎﻳﺎن دوران ﻣﺤﻜﻮﻣﻴﺖ در ﺳﺎل ۱۳۵۷ اززﻧﺪان آزاد ﺷﺪه و ﺑﻪ ﻣﻮج ﭘﺮ ﺧﺮوش ﻣﺮدم ﭘﻴﻮﺳﺖ و ﺑﺎ ﺷﺮﻛﺖ ﻓﻌﺎل در ﻣﺒﺎرزات آﻧﻬﺎ، ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﺒﺎرزه و ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﺧﻮد در زﻧﺪانﻫﺎ را ﺗﻜﻤﻴﻞ ﻛﺮد. ﭘﺲ از ﺳﺮﻧﮕﻮﻧﻲ رژﻳﻢ ﺧﻮدﻛﺎﻣﻪ ﺳﻠﻄﻨﺘﻲ، ﻓﻌﺎﻟﻴﺘﻬﺎی ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺧﻮد را اداﻣﻪ داد. در ﺳﺎل ۱۳۵۸ در رﺷﺘﻪ ﺣﻘﻮق ﺑﻴﻦاﻟﻤﻠﻞ در داﻧﺸﮕﺎه  ﺷﻴﺮاز ﭘﺬﻳﺮﻓﺘﻪ ﺷﺪ و ﺑﺮای ﺗﺤﺼﻴﻞ ﺑﻪ ﺷﻴﺮاز رﻓﺖ .  در ﺟﺮﻳﺎن «اﻧﻘﻼب ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ»، ﻓﻌﺎﻻﻧﻪ در ﻣﻘﺎوﻣﺖ داﻧﺸﺠﻮﻳﺎن درﻣﻘﺎﺑﻞ ﺗﻬﺎﺟﻢ ﻧﻴﺮوﻫﺎی ﺟﻬﻞ و ﺟﻨﺎﻳﺖ ﺷﺮﻛﺖ ﺟﺴﺖ. وی ﺧﻮد در ﻣﻘﺎﻟﻪای ﺑﺎ ﻧﺎم ﺣﺴﻴﻦ ﺟﻼﻟﻲ، در اﺗﺤﺎد ﻛﺎر ﺷﻤﺎره ۱۰۹، ﺧﺎﻃﺮات آن روزﻫﺎ را ﺑﺎزﮔﻮ ﻛﺮده اﺳﺖ.  ﺑﺎ ﺑﺴﺘﻪ ﺷﺪن داﻧﺸﮕﺎهﻫﺎ او ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﺗﻬﺮان ﺑﺎزﮔﺸﺖ و در ﺳﺎل ۱۳۶۰ ازدواج ﻛﺮد. ﻣﺤﺼﻮل اﻳﻦ ﭘﻴﻮﻧﺪ دو ﻓﺮزﻧﺪ ﭘﺴﺮ و دﺧﺘﺮ ﺑﻮد. ارﺗﺒﺎط او ﭘﺲ از اﻧﻘﻼب ﺑﺎ ﺳﺎزﻣﺎن ﻓﺪاﻳﻴﺎن ﺧﻠﻖ اﻳﺮان ﭘﺲ از ﺗﻐﻴﻴﺮ و ﺗﺤﻮﻻت

در ﺳﺎزﻣﺎن ﻓﺪاﻳﻴﺎن  ﺧﻠﻖ  اﻳﺮان  –اﻛﺜﺮﻳﺖ  و  اﻧﺸﻌﺎب  ۱۶آذر،  ﻣﺴﺘﺤﻜﻢﺗﺮ  ﺷﺪ.  در  اﺑﺘﺪا  ﺑﻴﺸﺘﺮ  در ﺑﺨﺶﻫﺎی ﺗﺒﻠﻴﻐﺎﺗﻲ و اﻧﺘﺸﺎرات ﻛﺎر  ﻣﻲﻛﺮد.   ﺑﺎ اﻋﻼم ﻏﻴﺮ ﻗﺎﻧﻮﻧﻲ ﺷﺪن  ﺳﺎزﻣﺎن از  ﻃﺮف ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﻲ و دﺳﺘﮕﻴﺮیﻫﺎی ﮔﺴﺘﺮده، ﺑﺨﺼﻮص زﻧﺪاﻧﻴﺎن ﺳﺎﺑﻖ ﺳﻴﺎﺳﻲ، ﺣﻠﻘﻪ ﺑﺮای ﻓﺮﺷﻴﺪ ﺗﻨﮓﺗﺮ ﮔﺮدﻳﺪ. ﺑﺎﻻﺧﺮه ﭘﺲ از ﻳﻚ ﺳﺎل زﻧﺪﮔﻲ ﻣﺨﻔﻲ، در ﺳﺎل ۱۳۶۴ ﺗﺼﻤﻴﻢ ﺑﻪ ﺗﺮک اﻳﺮان ﮔﺮﻓﺖ و ﺑﻪ ﻫﻤﺮاه ﺧﺎﻧﻮاده ﺧﻮد ﺑﻪ ﻛﺸﻮر آﻟﻤﺎن ﭘﻨﺎﻫﻨﺪه ﺷﺪ . ﭘﺲ از اﺳﺘﻘﺮار در آﻟﻤﺎن ﻓﻌﺎﻟﻴﺖﻫﺎی ﺧﻮد را در ﻛﻤﻴﺘﻪ آﻟﻤﺎن ﺳﺎزﻣﺎن اداﻣﻪ داد و ﺑﺎ ﺗﻼش ﺷﺒﺎﻧﻪ روزی ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖﻫﺎی ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻧﻲ را ﺑﺮ ﻋﻬﺪه ﻣﻲﮔﺮﻓﺖ. ﻓﺮﻫﺎد درﻛﻨﺎر ﻓﻌﺎﻟﻴﺖﻫﺎی  ﺳﺎزﻣﺎﻧﻲ، رواﺑﻂ ﮔﺴﺘﺮدهای ﻧﻴﺰ ﺑﺎ ﻣﺤﺎﻓﻞ ﺳﻴﺎﺳﻲ و ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ اﻳﺮاﻧﻴﺎن داﺷﺖ و از ﻳﺎری و ﻛﻤﻚ ﺑﻪ آﻧﺎن در ﻫﻴﭻ ﻟﺤﻈﻪای ﻏﻔﻠﺖ ﻧﻤﻲﻛﺮد. ﺿﻤﻦ آن ﻛﻪ ﺣﻀﻮری ﻓﻌﺎل در ﻫﺮ آﻛﺴﻴﻮن و ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺮ ﺿﺪ ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﻲ در آﻟﻤﺎن داﺷﺖ. او ﻳﻜﻲ از ﻣﻬﻢﺗﺮﻳﻦ ﻛﺎدر ﻫﺎی ﻣﺮﻛﺰی و ﺣﻠﻘﻪ رﻫﺒﺮی ﺳﺎزﻣﺎن ﻣﺎ و ﻳﻜﻲ از ﻣﺤﺒﻮبﺗﺮﻳﻦ ﭼﻬﺮهﻫﺎ در ﻣﻴﺎن اﻋﻀﺎی ﺳﺎزﻣﺎن ﺑﻮد. در ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖﻫﺎی ﺟﺎری ﺳﺎزﻣﺎن از ﺗﺸﻜﻴﻼت ﺗﺎ ﺗﺤﺮﻳﺮﻳﻪ  ﻧﺸﺮﻳﻪ، ﺳﺎﻳﺖ و .. در ﻫﻤﻪ ﺣﻮزهﻫﺎ، ﻫﻤﻮاره ﺣﻀﻮری ﻣﺤﺴﻮس و ﻗﺎﺑﻞ روﻳﺖ داﺷﺖ. وی در ﭼﻨﺪﻳﻦ ﻛﻨﮕﺮه ﺳﺎزﻣﺎن ﺑﻪ ﻋﻀﻮﻳﺖ ﻛﻤﻴﺘﻪ ﻣﺮﻛﺰی ﺑﺮﮔﺰﻳﺪه ﺷﺪ. در دوره ﮔﺬﺷﺘﻪ  ﻋﻼوه  ﺑﺮ  ﻋﻀﻮﻳﺖ  در  ﻛﻤﻴﺘﻪ  ﻣﺮﻛﺰی  و  ﻫﻴﺎت  اﺟﺮاﺋﻲ  ﺳﺎزﻣﺎن، ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ  ﻛﻤﻴﺴﻴﻮن ﻛﺎرﮔﺮی و ﺳﺎﻳﺖ ﺳﺎزﻣﺎن را ﻧﻴﺰ ﺑﺮﻋﻬﺪه داﺷﺖ . آﺧﺮﻳﻦ ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖﻫﺎی او ﻋﻀﻮﻳﺖ در ﻫﻴﺎت ﺗﺤﺮﻳﺮﻳﻪ ﻧﺸﺮﻳﻪ اﺗﺤﺎد ﻛﺎر، ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﻛﻤﻴﺴﻴﻮن ﻛﺎرﮔﺮی و ﺳﺎﻳﺖ ﺑﻮد.

 

اﻃﻼﻋﻴﻪ ﻛﻤﻴﺘﻪ ﻣﺮﻛﺰی ﺳﺎزﻣﺎن اﺗﺤﺎد ﻓﺪاﺋﻴﺎن ﺧﻠﻖ اﻳﺮان

 

رﻓﻴﻖ ﻓﺮﺷﻴﺪ ﺷﺮﻳﻌﺖ )ﻫﻤﺎﻳﻮن ﻓﺮﻫﺎدی( درﮔﺬﺷﺖ!

 

ﺑﺎ اﻧﺪوه ﻓﺮاوان ﺑﻪ اﻃﻼع ﻋﻤﻮم ﻣﻲ رﺳﺎﻧﻴﻢ ﻛﻪ رﻓﻴﻖ ارزﺷﻤﻨﺪ و ﻫﻤﺮزم ﻣﻬﺮﺑﺎن ﻣﺎن ﻓﺮﺷﻴﺪ ﺷﺮﻳﻌﺖ ) ﻫﻤﺎﻳﻮن ﻓﺮﻫﺎدی( ﺷﺐ ﮔﺬﺷﺘﻪ در ﺳﻦ ۴۹ ﺳﺎﻟﮕﻲ ﺑﺮ اﺛﺮ ﺳﻜﺘﻪ ﻗﻠﺒﻲ درﮔﺬﺷﺖ و از ﻣﻴﺎن ﻣﺎ رﻓﺖ.

ﻓﻘﺪان رﻓﻴﻖ »ﻓﺮﻫﺎد« ﺑﺮای ﻫﻤﻪ ﻣﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺣﻀﻮر داﺋﻤﻲ و ﭘﺮﺛﻤﺮ او ﻫﻤﻮاره ﺧﻮﮔﺮﻓﺘﻪ اﻳﻢ، ﺷﻮک ﺑﺰرﮔﻲ ﺑﻮد. ﺗﺼﻮر ﭼﻨﻴﻦ ﻟﺤﻈﻪ ای ﻧﻴﺰ، ﺣﺘﻲ در ﻣﺨﻴﻠﻪ ﻣﺎن ﻧﻤﻲ ﮔﻨﺠﻴﺪ، ﭘﺬﻳﺮش اﻳﻦ رﻓﺘﻦ ﻧﻪ  آﺳﺎن اﺳﺖ و ﻧﻪ ﻣﻤﻜﻦ. ﺑﺮای ﺗﻚ  ﺗﻚ ﻣﺎ،  ﻓﻘﺪان ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﻲ او ﻏﻴﺮ  ﻗﺎﺑﻞ ﺑﺎور اﺳﺖ. رﻓﻴﻖ ﻓﺮﺷﻴﺪ از ﻛﺎدرﻫﺎی ﺑﺎ ﺳﺎﺑﻘﻪ ﺟﻨﺒﺶ ﻓﺪاﺋﻴﺎن ﺧﻠﻖ، از زﻧﺪاﻧﻴﺎن دوران رژﻳﻢ ﭘﻬﻠﻮی و از ﺗﺒﻌﻴﺪﻳﺎن دروان ﺣﻜﻮﻣﺖ اﺳﻼﻣﻲ ﺑﻮد. او ﻳﻜﻲ از ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻳﻦ ﻛﺎدرﻫﺎی ﻣﺮﻛﺰی و ﺣﻠﻘﻪ  رﻫﺒﺮی  ﺳﺎزﻣﺎن ﻣﺎ و ﻳﻜﻲ از ﻣﺤﺒﻮب ﺗﺮﻳﻦ ﭼﻬﺮهﻫﺎ در ﻣﻴﺎن اﻋﻀﺎی ﺳﺎزﻣﺎن ﺑﻮد. در ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﻫﺎی ﺟﺎری ﺳﺎزﻣﺎن از ﺗﺸﻜﻴﻼت ﺗﺎ ﺗﺤﺮﻳﺮﻳﻪ ﻧﺸﺮﻳﻪ، ﺳﺎﻳﺖ و .. در ﻫﻤﻪ ﺣﻮزهﻫﺎ، ﻫﻤﻮاره ﺣﻀﻮری ﻣﺤﺴﻮس و ﻗﺎﺑﻞ روﻳﺖ داﺷﺖ. ﻃﻲ دوﺳﺎل ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻋﻼوه ﺑﺮ ﻋﻀﻮﻳﺖ در ﻫﻴﺎت اﺟﺮاﺋﻲ ﺳﺎزﻣﺎن، ﻣﺴﺌﻮﻟﻴﺖ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ ﻛﻤﻴﺴﻴﻮن ﻛﺎرﮔﺮی را ﻧﻴﺰ ﺑﺮﻋﻬﺪه داﺷﺖ.  ﻓﻌﺎﻟﻴﺖ ﻫﺎی رﻓﻴﻖ ﻓﺮﻫﺎد ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺣﻮزه ﺳﺎزﻣﺎﻧﻲ ﻣﺤﺪود ﻧﻤﻲ ﺷﺪ. او ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻛﻪ ﺟﻨﺒﺶ ﭼﭗ ﺣﻀﻮر داﺷﺖ، ﻫﺮ ﻛﺠﺎ ﻛﻪ ﻣﺒﺎرزه ای ﺟﺪی ﻋﻠﻴﻪ ﺣﻜﻮﻣﺖ اﺳﻼﻣﻲ در ﻣﻴﺎن ﺑﻮد، و در ﻫﺮ ﺗﻼش ﻣﺸﺘﺮﻛﻲ ﺑﺮای دﻓﺎع از ﺟﻨﺒﺶ ﻛﺎرﮔﺮی ﻫﻤﺮاه ﺑﻮد. ﺑﺎ درﮔﺬﺷﺖ رﻓﻴﻖ ﻓﺮﻫﺎد ﺳﺎزﻣﺎن ﻣﺎ ﻳﻜﻲ از ارزﻧﺪه ﺗﺮﻳﻦ و ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﻛﺎدر ﻫﺎی ﺧﻮد و ﺟﻨﺒﺶ ﭼﭗ اﻳﺮان ﻳﻜﻲ از ﺷﻮراﻧﮕﻴﺨﺘﻪ ﺗﺮﻳﻦ و ﭘﻴﮕﻴﺮﺗﺮﻳﻦ ﻣﺒﺎرزان ﺧﻮد را از دﺳﺖ داده اﺳﺖ.  ﻣﺎ اﻧﺪوه ﺑﺰرگ از دﺳﺖ  دادن رﻓﻴﻖ ﻓﺮﻫﺎد، ﻫﻤﺮاه و ﻫﻤﺪل ﺑﺰرﮔﻮار  و ﻋﺰﻳﺰﻣﺎن  را  ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮاده او، ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮ و ﻓﺮزﻧﺪان ﮔﺮاﻣﻲ اش و ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻳﺎران و ﻫﻤﺮاﻫﺎن او ﺗﺴﻠﻴﺖ ﻣﻲ ﮔﻮﺋﻴﻢ و ﺧﻮد را در ﻏﻢ و اﻧﺪوه ﺳﺘﺮگ آﻧﺎن ﺷﺮﻳﻚ ﻣﻲ داﻧﻴﻢ. ﻗﻠﺐ رﻓﻴﻖ ﻓﺮﻫﺎد از ﺗﭙﺶ ﺑﺎزﻣﺎﻧﺪه اﺳﺖ، اﻣﺎ ﺣﻀﻮر و ﮔﺮﻣﺎی وﺟﻮد ﭘﺮ ﺛﻤﺮ او ﻫﻤﻮاره راﻫﻨﻤﺎی ﻋﻤﻞ و اﻟﻬﺎﻣﺒﺨﺶ ﻳﺎران و ﻫﻤﺮاﻫﺎن او در ﻋﺒﻮر از دﺷﻮاری ﻫﺎی  ﻓﺮاراه ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد.

 

ﻳﺎدش ﮔﺮاﻣﻲ ﺑﺎد ﻛﻤﻴﺘﻪ ﻣﺮﻛﺰی ﺳﺎزﻣﺎن اﺗﺤﺎد ﻓﺪاﺋﻴﺎن ﺧﻠﻖ اﻳﺮان

۱۳۸۳ آﺑﺎن ۱ 

وداع ﺑﺎ ﻓﺮﻫﺎد

 

ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺰﻳﺰ وداع ﺑﺎ ﺗﻮ آﺳﺎن ﻧﻴﺴﺖ!

 

وداع ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﻤﻜﻦ ﻧﻴﺴﺖ! ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮان ﺑﺎﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺣﻀﻮرش ﻫﻤﻴﺸﻪ و در ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﻣﺤﺴﻮس اﺳﺖ، ﺑﺪرود ﮔﻔﺖ؟ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮان از ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﺣﻀﻮرش ﻫﻤﻮاره ﺟﺰﺋﻲ از وﺟﻮد ﻣﺎ ﺑﻮده اﺳﺖ، دﺳﺖ ﺷﺴﺖ؟

ﺣﻀﻮرت ﺑﻲ ﺷﺎﺋﺒﻪ و ﺑﻲ ﻫﻴﭻ ادﻋﺎﺋﻲ، اﻣﺎ ﻫﻤﻮاره و ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﺑﻮد. اﻣﺮوز رﻓﻴﻖ ﻣﻬﺮﺑﺎن! ﻋﺰﻳﻤﺖ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﻲ ات ﻫﻢ، ﻣﺜﻞ ﺣﻀﻮرت ﻫﻤﻪ ﺟﺎﻧﺒﻪ اﺳﺖ. اﻧﮕﺎر ﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺨﺸﻲ از وﺟﻮد ﻣﺎ، ﻛﻪ ﻳﺎران ﻧﺰدﻳﻚ ﺗﻮ ﺑﻮده اﻳﻢ، ﻛﻪ ﻗﺴﻤﺘﻲ از وﺟﻮد ﻫﻤﻪ دﻧﻴﺎﺋﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺳﺨﺎوت ﺗﻤﺎم در ﭘﻴﺮاﻣﻮن ﺧﻮد ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮدی ، ﻓﺮورﻳﺨﺘﻪ اﺳﺖ.

دﻧﻴﺎی ﻣﺎ ﺑﺪون ﺗﻮ ﻛﻮﭼﻚ ﺗﺮ و زﻧﺪﮔﻲ ﻣﺎ در ﻏﻴﺎب ﻗﻠﺐ ﺑﺰرگ ﺗﻮ ﻓﻘﻴﺮﺗﺮ ﺷﺪه اﺳﺖ.

 

رﻓﻴﻖ ﻋﺰﻳﺰ و ﻣﻬﺮﺑﺎن!

ﻣﺮگ را ﻧﻤﻲ ﺗﻮان اﻧﻜﺎر ﻛﺮد. اﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ آﻣﻮﺧﺘﻲ ﻛﻪ ﻣﻲ ﺗﻮان آن ﮔﻮﻧﻪ زﻳﺴﺖ و در      زﻧﺪﮔﻲ ﭼﻨﺎن ﺑﺎروﺋﻲ از اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ و آزادﮔﻲ ﺑﺮﭘﺎﺳﺎﺧﺖ ﻛﻪ ﻣﺮگ و ﻧﻴﺴﺘﻲ در ﺑﺮاﺑﺮ آن ﺣﻘﻴﺮ ﺟﻠﻮه ﻛﻨﺪ و ﺗﻮ ﭘﻴﺶ از آن ﻛﻪ ﻗﻠﺒﺖ از ﺗﭙﺶ ﺑﺎز ﻣﺎﻧﺪ، زﻧﺪﮔﻲ را ﭼﻨﺎن ﭘﺮ و ﺑﺎل و رگ و رﻳﺸﻪ ای داده ﺑﻮدی و ﻣﺎ ﻫﻤﻪ اﻣﺮوز ﺑﺮ اﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﺗﻮان ﺗﻮ ﻣﻲ ﺑﺎﻟﻴﻢ، ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﻣﺮﮔﻲ را ﻳﺎرای زدودن آﺛﺎر ﺗﻮ از آن ﻧﻴﺴﺖ!

 

ﻫﻴﭻ وداﻋﻲ را ﻳﺎرای ﺣﺬف ﺣﻀﻮر ﺗﻮ از زﻧﺪﮔﻲ ﺗﻚ ﺗﻚ ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ.

 

ﻓﺮﻫﺎد ﻧﺎزﻧﻴﻦ!

ﺗﻮ ﻓﻘﻂ در آرﻣﺎﻧﺨﻮاﻫﻲ ﻛﻤﻮﻧﻴﺴﺘﻲ ات ﺳﺮﺳﺨﺖ و ﭘﻴﮕﻴﺮ ﻧﺒﻮدی، در ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻟﺤﻈﺎﺗﻲ ﻛﻪ در ﻛﻨﺎر ﻫﻢ ﺑﻮدﻳﻢ، از ﻛﻨﺎر ﻫﻴﭻ اﺗﻔﺎﻗﻲ آﺳﺎن ﻧﻤﻲ ﮔﺬﺷﺘﻲ! رﻓﺘﺎر و ﻛﺮدارت ﻫﻤﻮاره ﺑﺎ اﺗﻜﺎ ﺑﻪ اﻳﻦ آرﻣﺎﻧﺨﻮاﻫﻲات ﺑﺮ اﺣﺘﺮام ﺑﻪ اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻫﺮ اﻧﺴﺎﻧﻲ اﺳﺘﻮار ﺑﻮد و اﻣﺮوز در ﻧﺒﻮد ﺗﻮ، در ﻣﺤﻴﻂ ﺗﻮ و در اﺷﻚ و آه و درد ﻫﺮ اﻧﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺣﺘﻲ ﻳﻚ ﺑﺎر ﺑﺎ او ﺑﻮده ای و ﺑﺮای او ﺑﻮده ای، ﺑﺎ درﻳﺎﺋﻲ از اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ وﺟﻮد ﺗﻮ ﻣﻮاﺟﻬﻴﻢ.

ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺰﻳﺰ! وداع ﺑﺎ ﺗﻮ آﺳﺎن ﻧﻴﺴﺖ، ﻣﻤﻜﻦ ﻧﻴﺴﺖ! ﺗﻮ ﺟﺰﺋﻲ از وﺟﻮد ﺗﻚ ﺗﻚ ﻣﺎ ﺷﺪه ای! ﺟﺰﺋﻲ از ﺗﻌﺮﻳﻒ ﻣﺎ از آرﻣﺎن و اﻧﺴﺎن و آرزوﻫﺎی ﻣﺎ ﺷﺪه ای!

 

ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺰﻳﺰ! ﺑﺪرود! ﺗﻮ در اﻳﻦ زﻧﺪﮔﻲ ﻛﻮﺗﺎه و ﭘﺮ ﺑﺎرت، ﻣﻔﻬﻮم زﻧﺪﮔﻲ را ﻣﻌﻨﺎی دﻳﮕﺮی ﻧﻤﻮده ای، ﻣﻔﻬﻮم ﺟﺪﻳﺪی ﺑﻪ آن ﺑﺨﺸﻴﺪه ای و ﺑﺎ رﻫﺘﻮﺷﻪ ات از اﻳﻦ ﻓﺮﺻﺖ ﻛﻮﺗﺎه، ﺣﻴﺎت ﻫﻤﻪ ﻣﺎ را ﻏﻨﺎی دﻳﮕﺮی ﺑﺨﺸﻴﺪه ای!ﺑﺪرود رﻓﻴﻖ ﻋﺰﻳﺰ، ﻳﺎر دﻟﺴﻮز و ﻣﻬﺮﺑﺎن و اﻧﺴﺎن آرزوﻣﻨﺪ و آرزوﺋﻲ ﻣﺎ، ﻳﺎد ﺗﻮ ﻫﻤﻮاره ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻣﺎ و آذﻳﻦ آرزوﻫﺎ و آرﻣﺎن ﻫﺎی ﻣﺎ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد. ﺻﺪای ﺗﻮ در ﺗﭙﺶ ﻗﻠﺐ ﻣﺎ ﭘﮋواک ﺧﻮاﻫﺪ ﻳﺎﻓﺖ و ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ و اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﺗﻮ در ﻫﺰاران ﻧﻘﺶ و ﺟﻠﻮه ﺟﺪﻳﺪ ﺧﻮاﻫﺪ درﺧﺸﻴﺪ

.ﺑﺪرود ی رﻓﻴﻖﻋﺰﻳﺰوﻣﻬﺮﺑﺎن!

ﻛﻤﻴﺘﻪ ﻣﺮﻛﺰی ﺳﺎزﻣﺎن اﺗﺤﺎد ﻓﺪاﺋﻴﺎن ﺧﻠﻖ اﻳﺮان

۱۳۸۳ آﺑﺎن ۲۵

۱۵ ﻧﻮاﻣﺒﺮ ۲۰۰۴

 

  

«ﻓﺮﺷﻴﺪ ﺟﺎن»

ﺑﺎﺑﻚ

ﻳﺎدش ﺑﺨﻴﺮ،

آن روزﻫﺎی ﭘﺮﺗﻼﻃﻢ و ﭘﺮﺷﻮر اﻧﻘﻼب،

آن ﻟﺤﻈﻪﻫﺎ ﻛﻪ ﺧﻠﻖ،

زﻧﺠﻴﺮ دورهﻫﺎی اﺳﺎرت را،

از دﺳﺖ و ﭘﺎی ﺧﻮﻳﺶ،

ﺑﻪ دﻧﺪان ﮔﺴﺴﺘﻪ ﺑﻮد!

ﻳﺎران ﺑﻲ ﺷﻤﺎر ﻣﺎ

ﺑﺎ ﺷﻮر و ﺷﻮق،

ﺑﺎ ﻓﻜﺮ ﺳﺮﺑﻠﻨﺪی اﻳﺮان،

در ﻛﻮﺷﺶ و ﺗﻼش ﺑﻮدﻧﺪ،

و تو

در اوﻟﻴﻦ دﻳﺪار،

ﺑﺎ ﭼﻬﺮهای ﺑﻪ ﺗﻤﺎﻣﻲ ﻟﺒﺨﻨﺪ،

و دﺳتی ﺑﻪ اﺑﻬﺖ دوﺳﺘﻲ،

ﻣﻦ را ﭘﺬﻳﺮا  ﺷﺪی،

آنجا

در آن ﻛﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﻛﻮﭼﻚ،

ﻛﻪ ﻗﻠﺐ ﺷﻬﺮ در آن ﻣﻲﺗﭙﻴﺪ!

***  

 

از آﻧﭽﻪ ﮔﻔﺘﻪ و ﺷﻨﻴﺪﻳﻢ،

 از آﻧﭽﻪ ﺑﺎ ﻫﻢ،

در ﺗﺪارک ﻓﺮدای ﺑﻬﺘﺮ ﻣﺮدم ﻛﺮدﻳﻢ،

دﻳﺮی ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺳﺖ!

اﻣﺎ ﺗﻮ

در ﺧﺎﻃﺮم ﻫﻤﻴﺸﻪ،

ﺳﻤﺒﻞ اﻣﻴﺪ ﺑﻮدی و ﭘﻴﻜﺎر

و ﻣﻈﻬﺮ ﺗﻼش و ﭘﺎﻳﻤﺮدی ﺑﺴﻴﺎر،

 

ﻓﺮﺷﻴﺪ ﺟﺎن،

ﺑﺎ رﻓﺘﻦات،

ﻳﺎران ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺳﻮگ ﻧﺸﺴﺘﻪاﻧﺪ،

 امروز ما

ﻏﻤﻴﻦ و ﺧﺴﺘﻪ،

ﻫﻤﺮاه ﻓﺮﻳﺪه و ﻏﺰال و ﺳﻴﺎوش رواﻧﻪاﻳﻢ،

تا فردا

ﺑﺎ ﻳﺎد ﻋﺸﻖ ﺑﻲ ﻛﺮاﻧﻪات

آﻣﺎل و اﻳﺪهﻫﺎی ﺗﻮ را،

در ﻣﻴﻬﻦ،

ﺑﺎدﺳﺖﻫﺎی ﻣﺮدم

و ﻳﺎران ﺑﻲ ﺷﻤﺎرت

ﺑﻪ ﺑﺎر ﺑﻨﺸﻴﺎﻧﻴﻢ،

و ﻟﺒﺨﻨﺪ ﭘﺮﺷﻜﻮﻫﺖ را

ﺑﺮ ﻟﺐ ﻫﺎی ﺧﻠﻖ ﺟﺎوداﻧﻪ ﻛﻨﻴﻢ!!

 

۱۱ ﻧﻮاﻣﺒﺮ ۲۰۰۴

 

در ﺳﻮگ” ﻓﺮﻫﺎد ” ﻋﺸﻖ!

ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﺑﻘﺎﻳﻲ

از ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ   ﺷﺐ ﻛﻪ ﭘﻴﻐﺎم ﻛﻮﺗﺎه اﻣﺎ اﻧﺴﺎﻧﻲ ﺗﺮا درﻳﺎﻓﺘﻢ ﺑﻪ ﻃﻠﺐ ﻳﺎری آن ﻫﻤﻮﻃﻦ ﭘﻨﺎﻫﺠﻮ، ﺗﺎ دوﺷﻨﺒﻪ روز ﻛﻪ دﻳﮕﺮ ﺻﺪای ﺻﻤﻴﻤﻲ و ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺖ ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪه ﺑﻮد، ﭼﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺳﺖ !؟

ﺑﻪ ﭘﺎﺳﺦ ﺗﻮ ﻧﻮﺷﺘﻢ ” . . . ﻧﻤﻲ ﺷﻨﺎﺳﻢ اﻳﻦ ﻫﻤﻮﻃﻦ را اﻣﺎ ﻫﺮﭼﻪ ﻓﺮﻫﺎد ﺑﮕﻮﻳﺪ ﻫﻤﺎن ﻣﻲ ﻛﻨﻢ.” ، و  دوﺷﻨﺒﻪ، ﺻﻨﺪوق ﭘﺴﺖ اﻳﻨﺘﺮﻧﺘﻲ را ﻧﮕﺎه ﻛﺮدم ﺑﻪ ﺟﻮاب ﺗﻮ، و ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ ﻧﻴﺰ . وﻟﻲ دﻳﮕﺮﭘﻴﻐﺎﻣﻲ ﻧﺮﺳﻴﺪ  ﻧﺎزﻧﻴﻦ ! و ﺧﺒﺮ درد را اﻣﺮوز، ﺳﻪ ﺷﻨﺒﻪ، ﻧﺎﺑﺎوراﻧﻪ ﻣﻲ ﺧﻮاﻧﻢ و ﻣﻲﺷﻨﻮم در ﺳﻮﮔﻨﺎﻣﻪ ی ﻳﺎران ﺳﺎﻟﻴﺎن ! ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﻳﻦ ﺑﺎر و آﺧﺮﻳﻦ آن، ﻫﻤﻴﻦ ﻣﺎه ﻫﺎی ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻮد ﻛﻪ در ” ﻛﻠﻦ ” دﻳﺪﻣﺖ ؛ در ﻣﺤﻞ ﻛﺎرت ﺑﺎ ﭘﻮﺳﺘﺮﻫﺎ و ﻋﻜﺲ ﻫﺎی ﭘﺮﺷﻤﺎر ﻳﺎران ﺟﺎن ﺑﺎﺧﺘﻪ ی ﻋﺸﻖ . ﮔﻔﺘﻢ ﻓﺮﻫﺎد ! ﺑﺎ اﻳﻦ در و دﻳﻮار آذﻳﻦ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺗﺼﻮﻳﺮﻫﺎی ﺑﻴﮋن و ﺳﻌﻴﺪ و . . . ، ﺧﺎﻃﺮه ی ﺳﺒﺰ و ﺳﺮخ آن ﻋﺰﻳﺰان و آن ﺳﺎﻟﻬﺎی ﭘﺮ ﺷﻮر واﺷﺘﻴﺎق ﺑﺮاﻳﻢ ﺗﺪاﻋﻲ ﻣﻲﺷﻮد. ﺑﻪ ﺗﻜﺮار، ﻫﻤﺎن ﺗﻜﻴﻪ ﻛﻼم  ﻣﺎﻧﺪﮔﺎرت را ﺑﺎز ﮔﻔﺘﻲ : ﻣﺨﻠﺼﻴﻢ  !و آﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎرﻫﻤﻴﻦ ﻫﻔﺘﻪﻫﺎی ﭘﻴﺶ ﺑﻮد ﻛﻪ زﻧﮓ زدم از اﻳﻦ ﭘﺎره ی زﻣﻴﻦ و ﺑﺎزﻫﻤﺎن ﺻﺪای ﮔﺮم و ﺻﻤﻴﻤﻲ ات : ” ﻛﻮدﻛﺎن زﻧﺪاﻧﻲ ” را ﺧﻮاﻧﺪم . ﻋﺎﻟﻲ ﺑﻮد ! ﺧﻴﻠﻲ ﻣﺨﻠﺼﻴﻢ    ! ” .

دو روز ﭘﻴﺶ آﺧﺮﻳﻦ ای- ﻣﻴﻞ ﺗﻮ رﺳﻴﺪ و ﺧﻮاﺳﺘﺖ ﺑﻪ ﮔﺮﻓﺘﻦ دﺳﺖ آن ﭘﻨﺎﻫﺠﻮی ﺑﻲ ﭘﻨﺎه ، و ﻣﻦ ﻫﻨﻮز ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺸﻖ ﺑﮕﻮﻳﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻛﻨﻢ ؟ ! ﺗﻨﻬﺎ ﻳﻚ ﺑﺎر دﻳﺪﻣﺖ و ﺷﻴﻔﺘﻪ ی آن ﻫﻤﻪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﺷﺪم ! ﻳﻚ ﺑﺎر دﻳﺪﻣﺖ و آﻏﻮش ﮔﺸﺎده ات ﺑﻪ ﻣﻬﺮ و رﻓﺎﻗﺖ ﻫﺎی ﺑﻲ درﻳﻎ ! آﻣﺪه ﺑﻮدم ﺑﻪ ﺳﭙﺎس ﮔﺰاری ی ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺎﻳﺖ ، آن ﻫﻨﮕﺎم ﻛﻪ دوﺳﺖ ﻣﺸﺘﺮﻛﻲ ﺑﻪ اﺳﺘﺮاﻟﻴﺎ ﻣﻲ آﻣﺪ ، و ﺗﻮ آن ﺳﻮﻏﺎﺗﻲ ﻫﺎی ﻋﺸﻖ را ﺑﺮاﻳﻢ رواﻧﻪ ﻛﺮدی ؛ ﭼﻨﺪ دﻓﺘﺮ ﺷﻌﺮ “ﺳﻌﻴﺪ ﺳﻠﻄﺎﻧﭙﻮر” ﻛﻪ ﺑﺎ ﭼﻪ دﻗﺘﻲ ﭼﺎپ زده ﺑﻮدی .

 

ﺑﻚ ﺑﺎر ﻳﺎدداﺷﺘﻲ  ﻧﻮﺷﺘﻪ  ﺑﻮدم ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻧﮕﺎه وﻧﻈﺮت در ﺑﺎره ی ” اﻛﺒﺮ ﮔﻨﺠﻲ ” و

ﻛﻨﻔﺮاﻧﺲ ﺑﺮﻟﻴﻦ .” ﮔﻮﻳﺎ در ” اﺗﺤﺎد ﻛﺎر” درآﻣﺪ. آن روز وﻟﻲ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺎم ارﺟﻤﻨﺪت، “ﻫﻤﺎﻳﻮن ﻓﺮﻫﺎدی ” را ﻣﻲﺷﻨﺎﺧﺘﻢ ! وﻟﻲ وﻗﺘﻲ آﻣﺪم ﺑﻪ دﻳﺪﻧﺖ و ﻣﺤﻞ ﻛﺎرت و آن ﻓﻨﺠﺎن ﭼﺎی و ﮔﺮﻣﺎی ﻣﺎﻧﺪﮔﺎر ﺧﻨﺪهﻫﺎﻳﺖ ، ﺑﺎز ﻧﺪاﻧﺴﺘﻢ و ﻧﻔﻬﻤﻴﺪم ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺎﺷﻘﻲ ﻛﻪ ﻣﻲﺑﻴﻨﻢ ، ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻲ !     آﺧﺮ، رﺳﻢ ﺳﺖ ! دردا ﻛﻪ رﺳﻢ ﺑﺪی ﻫﻢ ﺷﺪه اﺳﺖ ﻛﻪ وﻗﺘﻲ ﺑﻪ ﻧﻘﺪ ﻧﮕﺎه و ﻧﻈﺮ ﺑﺮﺧﻲ ﻛﺴﺎن ﺑﺮ ﻣﻲآﻳﻲ در ﮔﻔﺘﮕﻮﻳﻲ ﻳﺎ ﻧﻮﺷﺘﻪای ، ﻣﻌﻤﻮﻻ ﺑﺮ ﻧﻤﻲﺗﺎﺑﻨﺪ اﻳﻦ رﻓﺘﺎر را ! ﺣﺘﺎ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺳﺨﺖ ﻣﻲﮔﻴﺮﻧﺪ ، ﺗﺎ آﻧﺠﺎ ﻛﻪ دﺷﻤﻨﻲ و آﺳﻴﺐ دﻳﺪن دوﺳﺘﻲﻫﺎ و رﻓﺎﻗﺖﻫﺎ ! اﻣﺎ ﻓﺮﻫﺎد ﻧﺎزﻧﻴﻦ ! آن روز ﺗﻮ ﺣﺘﺎ ﻳﻚ ﺑﺎر از آن ﮔﻔﺘﮕﻮی ﻗﻠﻤﻲ ی ﭼﻨﺪ ﺳﺎل ﭘﻴﺶ، ﭼﻴﺰی ﻧﮕﻔﺘﻲ ! و ﻧﻪ اﺷﺎرهای ، ﺣﺮﻓﻲ ! ﻧﻪ ! ﭼﻨﺎن ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺎﻧﻪ و رﻓﻴﻘﺎﻧﻪ، ﻛﻪ ﮔﻮﻳﻲ ﻋﻤﺮی ﺳﺖ در ﻛﻨﺎرﻫﻢ ﺑﻮدهاﻳﻢ ! ﻧﻪ ! آن روز، ﺑﺰرﮔﻮاراﻧﻪ دﺳﺘﻢ ﻓﺸﺮدی ﻛﻪ ﺑﺎز ﺑﻨﻮﻳﺲ ! ﻫﻨﻮز و ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﻨﻮﻳﺲ ! ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺎﺷﻖ ! ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺎﺷﻖ آزادی ! ﭼﻪ زود ﺑﻮد رﻓﺘﻦ ﺗﻮ ! اﻳﻜﺎش ﻣﻲﻣﺎﻧﺪی ! ﭼﻪ زود ﺑﻮد رﻓﺘﻨﺖ ! اﻳﻜﺎش ﻣﻲﻣﺎﻧﺪی و ﻣﻲ دﻳﺪی ﻓﺮدای ﺑﻬﺮوزی ی ﻣﺮدم را ﻛﻪ آرزوی دﻳﺮﻳﻦ ﺗﻮ ﺑﻮد !

  اﻳﻜﺎش  ﻣﻲ ﻣﺎﻧﺪی و  ﻣﻲ دﻳﺪی ﺑﻬﺎران  در  راه  را ،  آن روز ﻛﻪ  آدﻣﻜﺸﺎن دﻳﻦ ﭘﻨﺎه ،    ﮔﻮرﺷﺎن را ﮔﻢ ﻛﺮده و رﻓﺘﻪ اﻧﺪ ! اﻳﻜﺎش ﻣﻲ ﻣﺎﻧﺪی و ﻣﻲ دﻳﺪی ﻧﻬﺎل ﺳﺒﺰآزادی را در ﺳﭙﻴﺪه دﻣﺎن ﺑﺎغ ﻫﺎی ﭘﺮﺷﻜﻮﻓﻪ ی ﻣﻴﻬﻦ ﻣﺎن ، ﻛﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮآن ، زﻧﺪان ﭘﺮ ﺷﻜﻨﺠﻪ ی ﺷﺎه ، و ﺗﺒﻌﻴﺪ ﺗﻠﺦ و ﻃﻮﻻﻧﻲ ی ﺷﺮع را ﺗﺎب آوردی.

ﻓﺮﻫﺎد درد ! ﻓﺮﻫﺎد آرزوﻫﺎی اﻧﺴﺎﻧﻲ ! ﻓﺮﻫﺎد ﻣﺤﺒﻮب رﻓﻴﻘﺎن ! در ﺳﻮگ رﻓﺘﻦ ﻧﺎ ﺑﻬﻨﮕﺎم ﺗﻮ ، ﻣﻲ ﮔﺮﻳﻢ ﻛﻮدﻛﺎﻧﻪ ، ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻣﻲ داﻧﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻣﻮﻳﻪ و ﮔﺮﻳﻪ و ﺳﻮگ ﺑﻴﮕﺎﻧﻪ ای!

ﻓﺮﻫﺎد زﻧﺪه اﻧﺪﻳﺶ!   ﻳﺎد و اﻧﺪﻳﺸﻪ ی ﺗﻮ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﺪ اﻣﺎ ، ﻳﺎد ﺳﺒﺰ ﺗﻮ در رﻫﮕﺬر ﺳﺎﻟﻴﺎن وﻓﺎداری  ﺑﻪ آرﻣﺎن ﻫﺎی اﻧﺴﺎﻧﻲ ! ﻳﺎد و اﻧﺪﻳﺸﻪ ات در ﻧﮕﺎه و ﺑﺎورﻫﻤﻪ ی ﻳﺎران ﻣﺎن ﻛﻪ دراﻳﻦ ﭘﺎره ﻳﺎ آن ﭘﺎره  ی زﻣﻴﻦ ، ﺧﺎﻃﺮه ﻫﺎی ﻋﺰﻳﺰ و ﻣﺎﻧﺪﻧﻲ ات را ﻫﻨﻮز و ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎز ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ ! ﻓﺮﻫﺎد ﻧﺎزﻧﻴﻦ ! ﺑﺎ ﻧﻘﺶ ﺧﻴﺎل ﻣﻬﺮﺑﺎن ﻫﻤﻴﺸﻪ ات دردﻟﻢ ، ﺑﻪ وداع آﺧﺮﻳﻦ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻤﺖ وﺑﺮای ﺧﺎﻧﻮاده ،ﻫﻤﺴﺮدردﻣﻨﺪ و ﻓﺮزﻧﺪان دﻟﺒﻨﺪت، ﺳﻼﻣﺖ و ﺷﻜﻴﺒﺎﻳﻲ آرزو ﻣﻲ ﻛﻨﻢ.

ﺳﻴﺪﻧﻲ- اﺳﺘﺮاﻟﻴﺎ- ۱۹ آﺑﺎن ﻣﺎه  ۱۳۸۳

ﺑﻤﻨﺎﺳﺒﺖ ﻣﺮگ ﻧﺎﺑﻬﻨﮕﺎم ﻫﻤﺎﻳﻮن ﻓﺮﻫﺎدی

»ﻣﻦ از ﻳﺎدت ﻧﻤﻲ ﻛﺎﻫﻢ« *

ﺷﺎﭘﻮر ﺑﻬﺮاﻣﻲ

 

ﭘﻨﺪارﻣﺮگ اﮔﺮ ﺑﺮ ﺑﺎور ﻣﻲﻧﺸﺴﺖ

ﺗﻮ ﺑﺎرﻫﺎ و ﺑﺎرﻫﺎ ﻣﺮده ﺑﻮدی

ﺑﻪ رواﻳﺖ ﺗﺎرﻳﺦ

وﻋﺸﻖ ﻣﺮده ﺑﻮد

ﺑﻲ ﻫﻴﭻ ﺷﺒﻬﻪای

 دﺳﺘﻬﺎی ﺑﺎد

ﺑﺮﺟﺎن ﭼﻨﮓ زﺧﻤﻪ ﻣﻲزﻧﺪ

رﻋﺸﻪ ﺑﺮ اﻧﺪام

اﺷﻚ در ﭼﺸﻢ ﺳﺮودﻫﺎی ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪات را

ﻓﺮﻳﺎد ﻣﻲﻛﻨﺪ

ﺗﻮ از ﺳﻼﻟﻪ ﻛﺪاﻣﻴﻦ ﻋﺎﺷﻘﺎن ﺑﻮدی

ﻛﻪ اﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﭘﺲ از ﺗﻮ ﮔﻠﺨﻨﺪهﻫﺎی اﻣﻴﺪ

از ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺎز اﻳﺴﺘﺎد

در ﺳﻮگ ﺗﻮ

ﺷﺎدﻣﺎﻧﻪ اﺷﻚ ﺧﻮاﻫﻴﻢ رﻳﺨﺖ

ﺑﻲ آن ﻛﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ

وداع ﻛﻨﻴﻢ

ﺑﻬﺎر را ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﻔﺮه ﺧﻮاﻫﻴﻢ ﭼﻴﺪ

و روز ﻧﻮ را ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﻲآﻏﺎزﻳﻢ

 

۱۱ ﻧﻮاﻣﺒﺮ ۲۰۰۴

* ﻧﻴﻤﺎ ﻳﻮﺷﻴﺞ

 ﺑﺎور ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎد رﻓﺘﻪ اﺳﺖ

ﻧﺴﻴﻢ ﺧﺎﻛﺴﺎر

 

وﻗﺘﻲ ﺻﺒﺢ ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ از وﻳﻦ ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ در ﭘﻴﺎﻣﮕﺮ ﺗﻠﻔﻦام ﺻﺪای ﻏﻤﮕﻴﻦ ﻣﺤﻤﻮد ﻣﻌﻤﺎرﻧﮋاد را ﺷﻨﻴﺪم ﻛﻪ ﺑﺎ اﻧﺪوﻫﻲ ﻋﻤﻴﻖ ﺑﺮﻳﺪه ﺑﺮﻳﺪه ﺧﺒﺮ درﮔﺬﺷﺖ ﻓﺮﻫﺎد را ﻣﻲداد. ﻛﺪام ﻓﺮﻫﺎد؟ ﺗﺎ وﻗﺘﻲ ﻛﺎﻣﭙﻴﻮﺗﺮم را روﺷﻦ ﻧﻜﺮده ﺑﻮدم و اﺧﺒﺎر ﺳﺎﻳﺖﻫﺎ را ﻧﺨﻮاﻧﺪه ﺑﻮدم ﻫﻨﻮز ﺑﻪ درﺳﺘﻲ ﻧﻤﻲداﻧﺴﺘﻢ ﻛﺪام ﻓﺮﻫﺎد ﺑﻮده اﺳﺖ. ﻋﻜﺲ ﻓﺮﻫﺎد را ﻛﻪ در ﺳﺎﻳﺖ ﻋﺼﺮ ﻧﻮ دﻳﺪم ﺗﻜﺎن  ﺧﻮردم. ای وای ﻓﺮﻫﺎد، ﻓﺮﻫﺎد ﻣﻬﺮﺑﺎن و ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺧﻨﺪان ﻛﻠﻦ ﺑﻮد. دوﺳﺘﻲ ﻗﺪﻳﻤﻲ. دوﺳﺘﻲ ﻛﻪ در زﻧﺪﮔﻲ اش آراﻣﺶ ﻧﻤﻲﺷﻨﺎﺧﺖ. ﺳﺮ ﮔﺬاﺷﺘﻢ روی ﻣﻴﺰ و ﻣﺮورﻛﺮدم دﻳﺪارﻫﺎﺋﻲ را ﻛﻪ ﺑﺎ او داﺷﺘﻢ. درﻳﺎ ﺑﻮد ﻓﺮﻫﺎد. و ﻣﺜﻞ درﻳﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ اش وﺳﻴﻊ ﺑﻮد. اﻫﻞ ﻛﺎر ﺑﻮد و ﻋﻤﻴﻖ ﺑﻮد در دوﺳﺘﻲ و ﺣﺮﻣﺖ اﻧﺪﻳﺸﻪ ﻣﻲﮔﺬاﺷﺖ. وﻗﺘﻲ ﺑﺮای ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻣﻄﻠﺒﻲ ﺑﻪ ﻛﺘﺎﺑﻲ ﻧﻴﺎز ﭘﻴﺪا ﻣﻲﻛﺮدم و او ﺑﺎ ﺧﺒﺮ ﻣﻲﺷﺪ ﭼﻪ رﻓﻴﻘﺎﻧﻪ و دﻟﺴﻮز ﺑﻪ دﻧﺒﺎﻟﺶ ﻣﻲ رﻓﺖ و ﭘﻴﺪا ﻣﻲ ﻛﺮد و ﺑﺮاﻳﻢ ﭘﺴﺖ ﻣﻲﻛﺮد. ﺣﺎﻻ   او رﻓﺘﻪ   اﺳﺖ و ﻳﺎد ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺶ ﺑﺎ ﻣﻦ و ﺑﺎ ﻣﺎﺳﺖ. ﺑﺎ ﻣﺮگ

ﻧﻤﻲﺷﻮد ﭘﻨﺠﻪ دراﻓﻜﻨﺪ. ﺗﻮﻟﺪ و ﻣﺮگ دو ﭼﻬﺮه اﺻﻠﻲ از زﻧﺪﮔﻲ ﻫﺴﺘﻨﺪ. زاده ﻣﻲﺷﻮﻳﻢ ﻛﻪ رﻗﻢ ﺑﺰﻧﻴﻢ در اﻳﻦ ﻋﺮﺻﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻲ را ﺑﻌﺪ ﺑﺮوﻳﻢ. ﻣﻬﻢ ﻫﻤﺎن ﻛﺎر و ﻛﺮداری اﺳﺖ ﻛﻪ از ﻣﺎ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﺪ. زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻌﺪ از ﻣﺎ اداﻣﻪ دارد. زﻧﺪﮔﻲ اداﻣﻪ ﻫﻤﺎن ﻧﮕﺎه ﻫﺎﺋﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ داﺷﺘﻪ اﻳﻢ. ﻣﻬﻢ ﻧﮕﺎه ﻛﺮدن اﺳﺖ. ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻧﮕﺎه ﻛﺮدن. ﻧﮕﺎه ﻓﺮﻫﺎد ﺑﻪ زﻧﺪﮔﻲ ﻫﻨﻮز ﻫﺴﺖ.  ﻧﮕﺎﻫﻲ ﻛﻪ زﻣﻴﻦ را ﻣﻬﺮﺑﺎن ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺖ. اﻳﻦ ﻧﮕﺎه ﻫﻨﻮز دارد از ﭘﻨﺠﺮه اﺗﺎﻗﺶ ﺑﻪ ﺑﻴﺮون و ﺑﻪ ﺟﻬﺎن ﻧﮕﺎه ﻣﻲﻛﻨﺪ. ﺳﺎل ﻫﺎ ﭘﻴﺶ ﺷﻌﺮی در ﻣﻌﻨﺎی ﻣﺮگ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮدم. ﺟﺎﺋﻲ آن را ﻫﻨﻮز ﭼﺎپ ﻧﻜﺮده ام. اﻳﻦ  ﺷﻌﺮ  ﺗﺼﻮﻳﺮ  ﻛﺴﻲ اﺳﺖ  ﻛﻪ  ﭘﺎی  ﭘﻨﺠﺮه اﻳﺴﺘﺎده اﺳﺖ  و  ﺑﻴﺮون  را  ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻣﻲﻛﻨﺪ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻋﺎدی ﻣﻲ ﮔﺬرد. ﺟﺰ آن ﻛﻪ در ﭘﺎﻳﺎن ﺷﻌﺮ ﺻﺒﺢ ﻣﻲ آﻳﺪ و او ﻧﻴﺴﺖ. اﻧﮕﺎر دﻟﻴﻞ ﺣﻀﻮر ﻣﺎ ﻫﻤﻴﻦ اﺳﺖ. اﻧﺘﻈﺎر ﺻﺒﺢ. ﺑﺨﺸﻴﺪن ﺻﺒﺢ ﺑﻪ دﻳﮕﺮان. ﺻﺒﺤﻲ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎد آرزوﻳﺶ را داﺷﺖ ﻣﻴﺎﻳﺪ.  ﻗﻄﺎر زﻧﺪﮔﻲ اﻧﺴﺎن در اﻣﻴﺪ ﻫﻤﻴﻦ ﺻﺒﺢ ﻫﺎی روﺷﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ

ﻣﻲ ﮔﺬرد. ﺑﺎ ﻳﺎد ﻣﻬﺮﺑﺎن او اﻳﻦ ﺷﻌﺮ را ﺑﻪ ﻓﺮﻳﺪه ﻫﻤﺴﺮ ﻓﺮﻫﺎد و ﻧﻴﺰ ﺑﻪ ﻓﺮزﻧﺪاﻧﺶ ﻏﺰال و

ﺳﻴﺎوش ﺗﻘﺪﻳﻢ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ.

 

و ﻣﺮگ ﭼﻴﺴﺖ؟

 

اﻳﻦ آﺳﻤﺎن ﻛﻪ ﻫﺴﺖ

دﻳﮕﺮ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺑﻮد.

اﻳﻦ آﺳﻤﺎن ﻛﻪ در ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻬﺎرﺻﺒﺢ

رﮔﻪ ﻫﺎی روﺷﻨﻲ دارد،

ﻣﻴﺎن ﻻﻳﻪ ﻫﺎی درﻫﻢ اﺑﺮﻫﺎی اﻳﺴﺘﺎده

و ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎی درﺧﺘﻲ ﺑﻲ ﺑﺮگ

در رﻧﮓ ﻫﺎی ﺛﺎﺑﺖ ﺷﺎن ﻣﺤﻮ ﻣﻲﺷﻮد.

دﻳﮕﺮ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺑﻮد، اﻳﻦ ﺻﺪاﻳﻲ ﻛﻪ دور ﻣﻲﺷﻮد

و دور ﺷﺪﻧﻲ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺑﻮد

در ﺧﻴﺎﺑﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻫﺴﺖ.

 آﺳﻤﺎن ﺻﺎﺑﻮﻧﻲ ﺑﻪ ﺗﻨﺶ ﻣﻲﻣﺎﻟﺪ

در ﻗﺎب ﭘﻨﺠﺮه

و ﭘﺮﻫﻴﺐ آن ﻋﻤﺎرت ﮔﺮﺑﻪ ﺳﺎن

ﺑﺎ دو ﺑﺮﺟﻚ راﺳﺖ ﮔﻮشﻫﺎﻳﺶ

ﻛﻤﻲ ﻛﻤﺮﻧﮓ ﻣﻲﺷﻮد

ﺑﻲ ﺗﻮ در ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻬﺎر ﺻﺒﺢ

ﻫﻨﮕﺎم ﻛﻪ ﭘﺸﺖ ﭘﻨﺠﺮه اﻳﺴﺘﺎده ﺑﻮدی

 

ﻳﺎزدﻫﻢ ﻧﻮاﻣﺒﺮ ۲۰۰۴ اوﺗﺮﺧﺖ

 آن زﻣﺎن ﻣﺒﺎرزﻳﻦ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻤﻲ ﻛﺮدﻧﺪ

ﺷﻬﺮزاد

 

 اﻣﺮوز ﻫﻮا ﺧﻴﻠﻲ ﮔﺮﻓﺘﻪ و ﻏﻤﮕﻴﻦ اﺳﺖ وﻣﻦ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺮ از ﻫﻮای اﻣﺮوز، ﻏﻢ از دﺳﺖ دادن رﻓﻴﻘﻲ ﺑﺎ ارزش از رﻓﻘﺎی ﻣﺎ، از ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ و ﭘﻴﮕﻴﺮﺗﺮﻳﻦ آﻧﻬﺎ، ﻏﻢ از دﺳﺖ دادن رﻓﻴﻖ ﻓﺮﻫﺎد از ﻧﻮع آن ﻏﻤﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ زﻣﺎن ﺿﺮﺑﻪ ﺧﻮردن ﺳﺎزﻣﺎن ﻣﺎ و درﺑﺪرﺷﺪن ﺧﻮدم داﺷﺘﻢ زﻣﺎﻧﻲ   ﻛﻪ ﺷﻨﻴﺪم رﻓﻴﻖ ﺑﻬﺮوز ﺧﻮدش را از ﻃﺒﻘﻪ دﻫﻢ ﺑﻪ ﭘﺎﺋﻴﻦ ﭘﺮﺗﺎب ﻛﺮده ﻛﻪ زﻧﺪه ﺑﺪﺳﺖ  ﭘﺎﺳﺪاران  ﻧﻴﻔﺘﺪ،  زﻣﺎﻧﻲ  ﻛﻪ  ﺷﻨﻴﺪم  رﻓﻴﻖ  ﻫﻤﺎﻳﻮن  زﻳﺮ  ﺷﻜﻨﺠﻪ ﻫﺎی  وﺣﺸﺘﻨﺎک رژﻳﻢ ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﻲ ﻣﻘﺎوﻣﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. آﻧﺰﻣﺎن اﺣﺴﺎس ﻣﻲ ﻛﺮدم ﺑﻲ ﻛﺲ و ﻛﺎر ﺷﺪه ام و ﻫﻴﭻ ﻛﺲ و ﻫﻴﭻ زﻣﺎﻧﻲ ﺟﺎی اﻳﻦ رﻓﻘﺎ را ﺑﺮای ﻣﻦ ﻧﻤﻲ ﮔﻴﺮد ﺑﻴﺸﺘﺮ از ﺑﻴﺴﺖ ﺳﺎل از آن زﻣﺎن ﻣﻲ ﮔﺬرد، آﻧﻘﺪر دﺳﺘﮕﻴﺮی ﻫﺎ وﺳﻴﻊ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺣﺘﻲ ﻓﺮﺻﺖ ﻋﺰاداری ﺑﺮای ﻛﺴﻲ ﻧﺒﻮد و ﻫﻤﻪ در ﻓﻜﺮ اﻳﻦ ﺑﻮدﻧﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻧﻮﻋﻲ از زﻳﺮ ﺿﺮﺑﻪ ﺧﺎرج ﺷﻮﻧﺪ .  آﻧﺰﻣﺎن ﺑﺴﻴﺎری از رﻓﻘﺎی ﻣﺎ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ در اوج ﺟﻮاﻧﻲ و ﺳﺮﺷﺎر از ﻋﺸﻖ ﺑﻪ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻮدﻧﺪ دﺳﺘﻪ دﺳﺘﻪ اﻋﺪام ﻳﺎ زﻳﺮ ﺷﻜﻨﺠﻪ ﻛﺸﺘﻪ ﺷﺪﻧﺪ آﻧﺰﻣﺎن رﺳﻢ ﻧﺒﻮد ﻛﻪ ﺣﺘﻲ اﺷﻜﻲ ﺑﺮﻳﺰﻳﻢ ﻧﻤﻲ داﻧﻢ ﺷﺎﻳﺪ آﻧﻘﺪر اﻋﺪام ﻣﻲ ﻛﺮدﻧﺪ ﻛﻪ ﻓﺮﺻﺘﻲ ﺑﺮای ﻋﺰاداری ﻧﺒﻮد، ﺷﺎﻳﺪ رﺳﻢ اﻳﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻣﺒﺎرزﻳﻦ ﮔﺮﻳﻪ ﻧﻜﻨﻨﺪ ﭼﺮا ﻛﻪ ﮔﺮﻳﻪ ﺑﺮای آن ﻛﺴﻲ ﻛﻪ ﻫﺪﻓﻤﻨﺪ ﻣﺴﻴﺮ زﻧﺪﮔﻴﺶ را اﻧﺘﺨﺎب ﻛﺮده ﻣﻌﻨﺎﺋﻲ ﻧﺪاﺷﺖ، ﺷﺎﻳﺪ ﺑﻴﻨﺶ ﻣﺎ و ﻧﮕﺮش ﻣﺎ ﺑﻪ ارزش زﻧﺪﮔﻲ و اﻧﺴﺎن از ﻧﻮﻋﻲ دﻳﮕﺮ  ﺑﻮد، ﺷﺎﻳﺪ اﻳﻦ ﻫﻢ ﺷﻴﻮه ای از ﻣﺒﺎرزه ﺑﻮد، ﻳﺎدم ﻣﻲ آﻳﺪ رﻓﻘﺎﺋﻲ ﻛﻪ ﺑﺮادر ﻳﺎ ﻛﺲ ﻧﺰدﻳﻚ دﻳﮕﺮی از آﻧﻬﺎ را اﻋﺪام ﻛﺮده ﺑﻮدﻧﺪ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ اﺷﻚ ﻧﻤﻲ رﻳﺨﺘﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﺎ ﺷﻮﺧﻲ و ﺧﻨﺪه و ﮔﻔﺘﻦ ﺧﺎﻃﺮاﺗﻲ از آن رﻓﻴﻖ از دﺳﺖ رﻓﺘﻪ ﺳﻌﻲ ﻣﻲ ﻛﺮدﻧﺪ ﻓﻀﺎی ﮔﺮﻳﻪ و اﻧﺪوه را ﺑﻮﺟﻮد ﻧﻴﺎورﻧﺪ، ﻳﺎدم ﻣﻲ آﻳﺪ ﻛﻪ اﮔﺮ در آﻧﺰﻣﺎن ﻛﺴﻲ ﺑﺮای از دﺳﺖ رﻓﺘﻦ ﭘﺪر ﻳﺎ ﻣﺎدرش ﮔﺮﻳﻪ   ﻣﻲ ﻛﺮد ﻫﻤﺪردی ﻫﻢ ﭘﻴﺪا ﻧﻤﻲ ﻛﺮد  ﭼﺮا ﻛﻪ در زﻣﺎن ﻣﺒﺎرزه ﺟﺎی اﻳﻦ ﺣﺮﻓﻬﺎ ﻧﻴﺴﺖ راﺳﺘﻲ  ﻣﺎ  آﻧﺰﻣﺎن  ﺳﻌﻲ  ﻧﻤﻲ  ﻛﺮدﻳﻢ  ﺗﻤﺎﻣﻲ  ﻋﻮاﻃﻒ،  اﺣﺴﺎﺳﺎت،  ﺗﻤﺎﻳﻼت  و  ﺣﺘﻲ

اﻋﺘﻘﺎداﺗﻤﺎن را در ﺧﻮدﻣﺎن ﺳﺎﻧﺴﻮر ﻛﺮده ﻳﺎ آﻧﻬﺎ را دﻓﻦ ﻛﻨﻴﻢ. از آﻧﺰﻣﺎن ۲۵-۲۰ ﺳﺎل ﮔﺬﺷﺘﻪ اﺳﺖ آﻧﻬﺎ ﻛﻪ از زﻳﺮ ﺗﻴﻎ ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﻲ ﻧﺠﺎت ﭘﻴﺪا ﻛﺮدﻧﺪ در ﻏﺮﺑﺖ ﻛﻢ ﻛﻢ ﭘﻴﺮ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ، از آن ﺷﻮروﺷﺮ ﺟﻮاﻧﻲ ﭼﻴﺰی ﻧﻤﺎﻧﺪه، ﻏﻢ دوری   از وﻃﻦ، وﻃﻨﻲ ﻛﻪ ﺑﺮای آزادﻳﺶ آواره ﺷﺪه اﻧﺪ ﻫﻤﻪ را ﺣﺴﺎس ﺗﺮ ﻛﺮده اﺳﺖ، ﭘﻴﺮوزی ای ﻛﻪ زﻣﺎﻧﻲ ﺧﻴﻠﻲ زود دﺳﺖ ﻳﺎﻓﺘﻨﻲ ﺑﻨﻈﺮ ﻣﻲ رﺳﻴﺪ آﻧﭽﻨﺎن ﻫﻢ آﺳﺎن ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻧﻤﻲ رﺳﺪ و ﻛﻼ اﻳﻦ رﺧﻮت ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻫﻤﻪ و ﻫﻤﻪ دﺳﺖ ﺑﺪﺳﺖ ﻫﻢ داده و ﻣﺎ را ﺷﻜﻨﻨﺪه ﺗﺮ ﻛﺮده اﺳﺖ. ﻣﺎ ﺟﻤﻊ ﻫﺎی ﻛﻮﭼﻚ ﺳﻴﺎﺳﻲ دراﻳﻦ دﻳﺎر ﻛﻪ ﺧﺎک ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ ﻫﻤﻪ ﻛﺲ و ﻛﺎر ﻫﻢ ﺷﺪه اﻳﻢ و راﺑﻄﻪ ﻫﺎی دوﺳﺘﻲ و رﻓﺎﻗﺖ ﺗﻘﺮﻳﺒﺎ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺑﻪ راﺑﻄﻪ ﻫﺎی ﻓﺎﻣﻴﻠﻲ ﺷﺪه و ﺟﺎی آن رواﺑﻂ را ﮔﺮﻓﺘﻪ اﺳﺖ و ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﺮ ﺑﺎر ﻛﻪ ﻳﻜﻲ از رﻓﻘﺎﻳﻤﺎن از دﺳﺖ ﻣﻲ رود ﺗﻤﺎم اﻳﻦ ﻏﻢ ﺑﺎ ﺗﻤﺎم ﺳﻨﮕﻴﻨﻲ اش ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎ آوار ﻣﻲ ﺷﻮد، ﺷﻨﻴﺪم ﻛﻪ در ﻣﺮگ رﻓﻴﻖ ﻓﺮﻫﺎد رﻓﻘﺎی ﻣﺎ ﺧﺼﻮﺻﺎ رﻓﻘﺎی ﻣﺮد زار زار ﮔﺮﻳﺴﺘﻨﺪ. راﺳﺘﻲ ﺑﻴﻨﺶ ﻣﺎ، ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ارزش اﻧﺴﺎن، ارزش زﻧﺪﮔﻲ و ارزش رﻓﻘﺎﻳﻤﺎن ﺗﻐﻴﻴﺮ اﺳﺎﺳﻲ ﻧﻜﺮده اﺳﺖ ﮔﻮﺋﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺳﻦ آﻧﻘﺪر ﭘﺨﺘﻪ ﺷﺪه اﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﺪاﻧﻴﻢ از دﺳﺖ رﻓﺘﻦ ﻫﺮ رﻓﻴﻘﻲ از ﻣﺎ ﭼﻪ ﺿﺮﺑﻪ ﺟﺒﺮان ﻧﺎﭘﺬﻳﺮی ﺑﺮ ﻗﻠﺐ و اﺣﺴﺎس ﻣﺎ و ﭼﻪ ﻛﻤﺒﻮدی در راه ﻣﺒﺎرزه ای ﻛﻪ در آن ﻗﺪم ﮔﺬاﺷﺘﻪ اﻳﻢ ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ. ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ رﺷﺘﻪ دوﺳﺘﻲ ﻫﺎ و رﻓﻘﺎﺗﻬﺎﻳﻤﺎن را ﻗﻮی ﺗﺮ ﻛﻨﻴﻢ و ﺑﺘﻮاﻧﻴﻢ ﻫﻤﻪ ﺑﺎ ﺗﻜﻴﻪ ﺑﺮ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺳﺨﺘﻲ ﻫﺎ و ﻣﺸﻜﻼت اﻳﻦ ﻣﺒﺎرزه را آﺳﺎن ﺗﺮ ﺗﺤﻤﻞ ﻛﻨﻴﻢ.

ﭘﻨﺞ ﺷﻨﺒﻪ ۲۰۰۴/۱۱/۱۰  /ﭘﺎرﻳﺲ

 

 ﺟﺎوداﻧﮕﻲ، رازش را ﺑﺎ ﻓﺮﻫﺎد در ﻣﻴﺎن ﻧﻬﺎد

ﺟﻤﺸﻴﺪ ﻣﻬﺮ

او در اﻧﺪﻳﺸﻪ، آرﻣﺎن و دﻧﻴﺎی ﻧﻮ ﻣﺮدﻣﺎن ﺟﺎری اﺳﺖ. 

 در ﺑﺮ آﻣﺪن ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﺷﻨﺒﻪ، آﻧﮕﺎه ﻛﻪ ﭘﺎرﻳﺲ ﻫﻨﻮز ﻣﺮدﻣﺎن ﺷﻬﺮ را ﺑﻪ ﻛﻮﭼﻪ و ﺧﻴﺎﺑﺎن ﻧﺨﻮاﻧﺪه ﺑﻮد. در ﻛﻤﺮﻛﺶ ﺧﻴﺎﺑﺎﻧﻲ در ﻛﺸﺎﻛﺶ ﺣﺮف و ﺣﺪﻳﺚ ﻓﺮاوان ﻣﻴﺎن ﻣﺎ. او ازدﻓﺘﺮ ﻛﻮﭼﻚ و ﻛﻬﻨﻪ اش ، ﺷﻌﺮی را ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻂ ﺧﻮش ﻧﺒﺸﺘﻪ ﺑﻮد، ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺮﻧﻢ ﻛﺮد.

 

آه اﮔﺮ آزادی ﺳﺮودی ﻣﻲ ﺧﻮاﻧﺪ

 ﻛﻮﭼﻚ

ﻛﻮﭼﻚ ﺗﺮ

ﺣﺘﻲ

از ﮔﻠﻮﮔﺎه     ﻳﻚ ﭘﺮﻧﺪه…….

 

او ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ اﻣﻴﺪ و روﻳﺎ ﺑﺎ ﺷﻮر و ﺑﺎور زﻳﺴﺘﻪ ﺑﻮد. زﻧﺪﮔﺎﻧﻲ را ﺟﺰ اﻳﻦ ﺑﺎﻳﺴﺘﻪ و آزاﻧﮕﻴﺰﻧﻤﻲﻳﺎﻓﺖ.

او ﻣﺮدم ﮔﺮای آرﻣﺎن ﺧﻮاﻫﻲ ﺑﻮد از زﻣﺮه ﻛﺎﺷﻔﺎن ﻓﺮوﺗﻦ ﺷﻮﻛﺮان.

ﺗﻴﺮاژه روﻳﺎﻳﺶ، ﺷﺎدﻣﺎﻧﮕﻲ ﻣﺮدﻣﺎن وﻋﺮوج آزادی اﻧﺴﺎن ﺑﺮ ﭘﻬﻨﻪ ﺧﺎک   را در ﮔﺴﺘﺮه ﻫﺴﺘﻲ ﭘﺪﻳﺪار ﻣﻲ ﻛﺮد. ﻓﺮﺷﻴﺪ دل ﺳﭙﺮده آزادی و اﺳﺘﻘﻼل اﻳﺮان ﺑﻮد.  ﺟﺎن ﺷﻴﻔﺘﻪ اش، در ﻇﻠﻤﺎﺗﻲﺗﺮﻳﻦ ﺷﺐﻫﺎ، دردآورﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﺎت ﭼﺮﺧﺶ و ﮔﺮدش اﻳﺎم و در اﻧﺪوﻫﮕﻨﺎﻧﻪ ﺗﺮﻳﻦ اوﻗﺎت ﻫﻴﭽﮕﺎه از دﻟﺒﺴﺘﮕﻲﻫﺎ و ﻋﻮاﻃﻒ اﻧﺴﺎﻧﻲ و ﻣﺮدﻣﻲ دور ﻧﺸﺪ. او دل ﺳﭙﺮده ﻣﺮدم ﺑﻮد.

ﺧﻴﺎل و ﮔﻤﺎن و روﻳﺎ و آرزوﻳﺶ ﻛﺎم ﮔﺮﻓﺘﻦ آدﻣﻴﺎن از ﺷﺎدی و ﻋﺸﻖ و ﺷﻴﺪاﻳﻲ ﺑﻮد. او ﻃﺎﻟﺐ و رﻫﻨﻤﻮن ﺑﻬﺮوزی اﻧﺴﺎن ﻫﺎ ﺑﻮد.

 ﻫﻴﭽﮕﺎه از ﺑﺎورﻫﺎی ﺧﻮد دل ﺑﺮ ﻧﻜﻨﺪ. ﮔﺮﭼﻪ ﺑﺎور را در ﺷﻚ ﻳﺎﻓﺖ. در آن ﻟﺤﻈﺎت ﻛﻪ ﺑﺎزﻣﺎﻧﺪﮔﺎن در ﭘﻴﻮﺳﺘﻦ ﺑﻪ درﻳﺎ زﺑﺎن ﺑﻪ اﻧﻜﺎر ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﺎ دﻳﺮوز ﺑﻪ آن ﺑﺎور داﺷﺘﻨﺪ، ﮔﺸﻮدﻧﺪ، او ﭼﻨﻴﻦ ﻧﻜﺮد. و ﺧﺎک را ﺳﺘﺮون و ﻳﺎﺋﺴﻪ ﻧﺪاﻧﺴﺖ. ﻓﺮﺷﻴﺪ دل ﺑﻪ درﻳﺎ  ﻓﻜﻨﺪه ای ﺑﻮد ﻛﻪ  ﻓﺮوﺗﻨﺎﻧﻪ ﺑﺮ آﺳﺘﺎن ﻋﺸﻖ ﺑﺮ  ﺧﺎک ﻓﺮو ﻣﻲاﻓﺘﺪ. دل ﺑﻪ درﻳﺎ ﻓﻜﻨﺪه ای ﻛﻪ ﺑﺮ ﻓﺮوزﻧﺪه آﺗﺶ ﻫﺎﺳﺖ.

وﺳﺮودش ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻲ ﺧﻮاﻧﺪ

ﻣﻦ و ﺗﻮ

ﻳﻜﻲ ﻣﻲ ﺷﻮﻳﻢ

 از ﻫﺮ ﺷﻌﻠﻪ ای ﺑﺮﺗﺮ

ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﮔﺎه ﺷﻜﺴﺖ را ﺑﺮ ﻣﺎ ﭼﻴﺮﮔﻲ ﻧﻴﺴﺖ

ﭼﺮا ﻛﻪ از ﻋﺸﻖ

روﺋﻴﻨﻪ ﺗﻨﻴﻢ .

 

ﻓﺮﻫﺎد »آﺧﺮﻳﻦ ﺷﻘﺎﻳﻖ اﻳﻦ ﺑﺎغ ﻧﺒﻮد«

»ﺧﻮد ﺷﺎﺧﻪ ای ﭘﺮ ﺟﻮاﻧﻪ ز ﺟﻨﮕﻞ ﺧﻠﻖ ﺑﻮد«

او ﻓﺮﻳﺎد درد ﻣﺸﺘﺮک ﻣﺮدﻣﺎن ﺑﻮد

 

ﻳﺎد و ﻧﺎﻣﺶ ﻣﺘﺒﺮک ﺑﺎد

 

در ﺳﻮگ ﻓﺮﻫﺎد!

ﻓﺮزاﻧﻪ ﻋﻈﻴﻤﻲ

 

ﻫﻤﻴﻨﻄﻮر ﻛﻪ در ﺟﻤﻌﻴﺖ ﻧﮕﺎه ﻣﻲ ﻛﺮدم ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺣﻀﻮرش ﺷﺪم. اﻧﺘﻈﺎر ﻧﺪاﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ آن ﺟﻠﺴﻪ ﺑﻴﺎﻳﺪ. وﻟﻲ از دﻳﺪﻧﺶ ﺧﻴﻠﻲ ﺷﺎد ﺷﺪم. ﺑﻪ ﻣﺤﺾ اﻳﻨﻜﻪ ﺗﻨﻔﺲ اﻋﻼم ﺷﺪ ﺳﺮاﻏﺶ رﻓﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺎ او ﺳﻼم و اﺣﻮاﻟﭙﺮﺳﻲ ﻛﻨﻢ. در ﻣﻮرد رﻓﺘﻨﻤﺎن ﺑﻪ او ﺧﺒﺮ ﻧﺪاده ﺑﻮدم. ﻧﻤﻲداﻧﻢ از ﻛﺠﺎ ﺧﺒﺮ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﺧﻮدش را رﺳﺎﻧﺪه ﺑﻮد. ﮔﻔﺖ آﻣﺪه ﺗﺎ ﻣﺎ را ﺷﺐ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﺶ ﺑﺒﺮد. ﺑﺴﻴﺎر ﺧﻮﺷﺤﺎل ﺷﺪم و ﮔﻔﺘﻢ اﮔﺮ ﺧﻮاﺳﺖ ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﺪ ﺷﺐ دﻧﺒﺎﻟﻤﺎن ﺑﻴﺎﻳﺪ. ﮔﻔﺖ ﻧﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﻲ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﻛﺎرﻣﺎن ﺗﻤﺎم ﺷﻮد. ﺷﺐ ﺑﻪ اﺗﻔﺎق او و ﭼﻨﺪ دوﺳﺖ دﻳﮕﺮ- از ﺟﻤﻠﻪ ﻳﻜﻲ از دوﺳﺘﺎن ﺟﻮاﻧﻲ اش ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﺶ رﻓﺘﻴﻢ. اوﻟﻴﻦ ﺑﺎر ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺟﺪﻳﺪش ﻣﻲ رﻓﺘﻴﻢ و ﻣﻦ اوﻟﻴﻦ ﺑﺎر ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ و ﻓﺮزﻧﺪاﻧﺶ آﺷﻨﺎ ﻣﻲ ﺷﺪم. از ﺑﺪو ورود ﻓﻀﺎی ﭘﺮﻣﻬﺮ ﻣﻨﺰل ﻣﺎ را ﮔﺮﻓﺖ. ﺑﻮی ﻏﺬا در ﺧﺎﻧﻪ ﭘﻴﭽﻴﺪه ﺑﻮد و ﻣﻴﺰ ﺑﺎ وﺳﻮاﺳﻲ ﻛﻪ ﻧﺸﺎن از ﻟﻄﻒ و ﻣﺤﺒﺖ داﺷﺖ، ﭼﻴﺪه ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺷﺮاب ﻗﺮﻣﺰی ﻛﻪ ﺧﻮد درﺳﺖ ﻛﺮده ﺑﻮد، ﺑﺎ داﻧﻪ ﻫﺎی آﻟﺒﺎﻟﻮ روی ﻣﻴﺰ ﺑﻮد و ﺑﺮای ﻫﻤﻪ ﻣﺎن رﻳﺨﺖ. دور ﻣﻴﺰ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻳﻢ و ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮل ﺑﺎزﮔﻮﺋﻲ ﺧﺎﻃﺮات زﻧﺪان ﺷﺎه ﺷﺮوع ﺷﺪ. ﺧﺎﻃﺮاﺗﻲ ﻛﻪ در ﻋﻴﻦ ﺗﻠﺨﻲ، ﮔﻮﻳﺎ اوﻟﻴﻦ ﺑﻬﺎﻧﻪ ای ﺑﻮد ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﻳﺎ ﺑﺨﺶ اﻋﻈﻢ آن ﺟﻤﻊ را ﺑﻪ ﻫﻢ وﺻﻞ ﻛﺮده ﺑﻮد. رﻓﺎﻗﺖ و دوﺳﺘﻲ ﺑﻪ ﺳﺎﻟﻬﺎی دور ﺑﺮﻣﻲ ﮔﺸﺖ. ﻣﺒﺎرزه

ﻋﻠﻴﻪ اﺳﺘﺒﺪاد ﻫﻢ. ﺳﺮ ﺧﻴﻠﻲ ﭼﻴﺰﻫﺎ ﺑﺤﺚ ﻛﺮدﻳﻢ و ﺻﺤﺒﺖ ﺑﻪ درازا ﻛﺸﻴﺪ. در ﻋﻴﻦ ﺗﻌﺮﻳﻒ، ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻟﻄﻴﻔﻲ ﺑﺮ ﻟﺐ داﺷﺖ و ﻣﺮﺗﺐ ﭘﺬﻳﺮاﺋﻲ ﻣﻲ ﻛﺮد. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ آن ﺷﺐ ﻣﺰه ﺧﺎﺻﻲ داﺷﺖ. ﮔﻮﺋﻲ ﻛﻪ اﻳﻦ ﺷﺎم آﺧﺮ اﺳﺖ! آﺧﺮ ﺷﺐ ﻣﻲ ﺧﻮاﺳﺘﻴﻢ ﻋﺎزم رﻓﺘﻦ ﺷﻮﻳﻢ، ﭼﺮا ﻛﻪ ﻫﻴﭻ وﺳﻴﻠﻪ ای ﻫﻤﺮاه ﻧﺪاﺷﺘﻴﻢ. ﮔﻔﺖ ﻻزم ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺮوﻳﺪ، اﻳﻨﺠﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻫﺴﺖ، ﺣﺘﻲ ﻣﺴﻮاک ﻣﻬﻤﺎن! و ﺳﻪ ﻣﺴﻮاک ﺑﺮاﻳﻤﺎن آورد. ﺑﺮای ﻣﺎ ﻛﻪ ﺑﻲ ﺧﺒﺮ ﻣﻬﻤﺎن ﺷﺪه ﺑﻮدﻳﻢ و ﻫﻤﻪ از رﻓﻘﺎی ﻫﻤﺮزﻣﺶ ﺑﻮدﻳﻢ.و ﺑﺪﻳﻦ ﺻﻮرت ﺷﺐ را ﺑﺎ او ﺑﻪ ﺻﺒﺢ آورﻳﻢ. ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ را ﻧﻴﺰ دور ﻫﻢ ﺧﻮردﻳﻢ. ﺑﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺧﻴﻠﻲ دﻳﺮﻣﺎن ﺷﺪه ﺑﻮد، وﻟﻲ دل ﺑﻪ رﻓﺘﻦ ﻧﻤﻲ دادﻳﻢ. ﺑﺮاﻳﻤﺎن ﻧﺎن ﮔﺮم ﻛﺮد و ﭼﺎی آورد. و ﻫﻤﺴﺮ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺶ از ﻣﺮﺑﺎﻫﺎﺋﻲ ﻛﻪ از دﻳﺎری دور ﺑﺎ ﺧﻮد آورده ﺑﻮد، ﺑﺮاﻳﻤﺎن ﮔﺬاﺷﺖ. آﻧﻬﺎ را ﮔﻮﻳﺎ ﻧﮕﻪ داﺷﺘﻪ ﺑﻮد ﺗﺎ ﺳﺮ ﻓﺮﺻﺘﻲ ﺧﺎص ﺑﺎز ﻛﻨﺪ. در ﺳﻔﺮه ای ﻛﻪ ﺑﺮای آﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎر در ﻛﻨﺎر ﻓﺮﻫﺎد ﺑﻮدﻳﻢ.

از آﻧﻬﺎ ﺧﺪاﺣﺎﻓﻈﻲ ﻛﺮدﻳﻢ، ﺑﻪ اﻣﻴﺪ دﻳﺪار دوﺑﺎره.

***

ﺗﻠﻔﻦ دﺳﺘﻲ ﺑﻪ ﺻﺪا در آﻣﺪ. ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ آﻧﺮا ﺑﺮداﺷﺘﻢ. ﻗﺮار ﻧﺒﻮد آن رﻓﻴﻖ ﺳﺮ ﻛﺎر ﺑﻪ ﻣﻦ زﻧﮓ ﺑﺰﻧﺪ .

ﭼﻪ ﺧﺒﺮ؟

ﻓﺮﻫﺎد ﻓﻮت ﻛﺮد.

ﭼﻲ ؟

ﻓﺮﻫﺎد، ﻓﺮﻫﺎد ﺧﻮدﻣﺎن ﻓﻮت ﻛﺮد.

ﻓﺮﻫﺎد ﺧﻮدﻣﺎن ﻛﻪ ﻣﺎ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﻴﺶ ﺷﺎم ﭘﻴﺶ او ﺑﻮدﻳﻢ؟

آره…. ﭼﻄﻮر

دﻳﺸﺐ، ﭘﺲ از اﻳﻨﻜﻪ از ﭘﺎرﻳﺲ ﺑﺮﮔﺸﺖ، ﺳﻜﺘﻪ ﻗﻠﺒﻲ..

ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﺎور ﻛﻨﻢ. ﻧﻤﻲ ﺗﻮاﻧﻴﻢ ﺑﺎور ﻛﻨﻴﻢ. ﭼﻄﻮر ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ آن ﺻﺪای ﮔﺮم و ﻣﻬﺮﺑﺎن ﺧﺎﻣﻮش ﺷﺪه ﺑﺎﺷﺪ، آن ﻗﻠﺐ ﺑﺰرگ، از ﺗﭙﺶ ﺑﺎز اﻳﺴﺘﺎده ﺑﺎﺷﺪ؟ آن رﻓﻴﻖ ﮔﺮاﻣﻲ ﻛﻪ ﺑﺎ او ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻛﺎر ﻣﺸﺘﺮک ﻛﺮده ﺑﻮدﻳﻢ. او ﻛﻪ ﺑﺎ وﺟﻮد ﻛﻤﺮدرد ﺷﺪﻳﺪش، ﻓﺮزﻧﺪ ﻛﻮﭼﻚ ﻣﺮا ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺳﺮﭘﺎ ﻣﻲ ﮔﺮداﻧﺪ، ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺘﻮاﻧﻢ در ﺟﻠﺴﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﻛﻨﻢ  اﻣﺮوز ﻣﺎ ﻫﻤﻪ در ﺳﻮگ او ﻧﺸﺴﺘﻪ اﻳﻢ، ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻲ ﮔﺮﻳﺎن و ﻗﻠﺒﻲ ﺳﺮﺷﺎر از درد از دﺳﺖ دادن او و  ﭼﻪ ﺑﺰرگ اﺳﺖ اﻳﻦ ﻏﻢ ﺑﺮای ﻓﺮﻳﺪه ﻋﺰﻳﺰ و دﺧﺘﺮ زﻳﺒﺎﻳﺶ ﻛﻪ در ﻫﻤﻪ ﻋﻜﺴﻬﺎﻳﺶ ﻣﺜﻞ ﺧﻮد ﻓﺮﻫﺎد ﺧﻨﺪه ﺑﺮ ﻟﺐ داﺷﺖ و ﭘﺴﺮ ﻧﺎزﻧﻴﻨﺶ ﻛﻪ آن ﺷﺐ در ﻛﻨﺎر ﻣﺎ ﺑﻮد و ﺑﺮای ﺗﻤﺎم دوﺳﺘﺎن و رﻓﻘﺎﻳﺶ ﻛﻪ دﻟﺸﺎن ﺑﺮاﻳﺶ ﺗﻨﮓ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﺑﻪ ﺗﺎزﮔﻲ ﺑﻪ دﻳﺪارﺷﺎن رﻓﺘﻪ ﺑﻮد. ﺑﺮای آﻧﻬﺎ ﻛﻪ او را در اﻳﻦ روزﻫﺎی آﺧﺮ دﻳﺪه ﺑﻮدﻧﺪ و ﺑﺮای آﻧﻬﺎ ﻛﻪ در آرزوی دﻳﺪارش ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﻣﺎﻧﺪ، ﻫﻤﭽﻮن ﻧﺴﻴﻤﺎی ﻋﺰﻳﺰ ﻛﻪ در ﻓﻠﺴﻄﻴﻦ اﺳﺖ.

ﻋﺰﻳﺰان ﻣﺎ را در ﻏﻢ و اﻧﺪوه ﺧﻮد ﺷﺮﻳﻚ ﺑﺪاﻧﻴﺪ.

 

ﺑﻴﺎد رﻓﻴﻘﻢ ، ﻣﻌﻠﻤﻢ ﻓﺮﻫﺎد

ﻧﺎﻫﻴﺪ ﺟﻌﻔﺮﭘﻮر

 رﻓﻴﻘﻢ ، در اﻳﻦ ﺟﻬﺎن وﺣﺸﺖ زا ﻛﻪ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ اش در آن ﺑﻴﻢ ﻓﺮورﻳﺨﺘﻦ اﺳﺖ و در اﻳﻦ دﻧﻴﺎﺋﻲ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎری ﭼﻮن ﻋﺮوﺳﻚ ﻫﺎی ﺑﻲ اراده دﻧﻴﺎ را ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻫﺎی ﺷﻴﺸﻪ ای ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ، و ﺑﻠﻪ در ﭼﻨﻴﻦ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺑﺎ رﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺧﻮرﺷﻴﺪ ﺑﻪ ﻳﻜﺒﺎره ﺳﺮد ﻣﻴﺸﻮد و ﺑﺮﻛﺖ از زﻣﻴﻦ دور ﻣﻲ ﺷﻬﺮ ﻣﺎﻧﺪ و ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ در زﻣﻴﻦ ﻧﺎﺑﻮد ﻣﻲ ﺷﻮد. ﺑﺪون ﺗﻮ ﺳﺒﺰه ﻫﺎ ﺑﻪ ﺻﺤﺮا ﺧﺸﻚ ﻣﻲ ﺷﻮﻧﺪ ﻛﻨﻢ ﻣﺎﻫﻴﺎن در درﻳﺎﻫﺎ ﻣﻲ ﻣﻴﺮﻧﺪ. ﺑﺪون ﺗﻮ ﺳﺘﺎره ﻫﺎ ﺑﻪ آﺳﻤﺎﻧﻲ ﮔﻤﺸﺪه ﻛﻮچ ﻣﻲ ﻛﻨﻨﺪ و ﺳﺎﻛﺖ ﻣﻲ ﺷﻮد و زﻣﻴﻦ از ﭼﺮﺧﺶ ﺑﺎز ﻣﻲ اﻳﺴﺘﺪ. ﻧﻪ ﺑﺎور ﻧﻤﻲ    ﺑﺎور ﻧﻤﻲ ﻛﻨﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ  دﻳﮕﺮ ﻧﻴﺴﺘﻲ  ﺑﺪون ﺗﻮ  ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺮ ﻋﻠﻴﻪ اﻫﺮﻳﻤﻦ ﺳﺘﻴﺰ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺮد. ﺗﻮ ﺟﺎوداﻧﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﻳﺎری . ﺗﻮ در ﻗﻠﺐ ﻫﺰاران زﺣﻤﺘﻜﺶ ﺟﻬﺎﻧﻲ. ﺗﻮ آن ﻳﮕﺎﻧﻪ ﺗﺮﻳﻦ رازی. ﺑﻲ ﺗﻮ رﻓﻴﻘﻢ ﭼﻪ ﻛﺴﻲ دﻳﮕﺮ دﺳﺖ ﻣﻦ و ﻣﻦ ﻫﺎ را ﺧﻮاﻫﺪ ﮔﺮﻓﺖ. ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻲ ﻣﺎ ﭘﻴﺮوز ﺧﻮاﻫﻴﻢ ﺷﺪ. ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻔﺘﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﺻﺒﺮ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ و ﺧﺴﺘﻪ ﻧﺸﻮﻳﻢ . ﻫﺮ زﻣﺎن ﻛﻪ ﭘﻴﺶ ﺗﻮ از ﺟﻬﺎن ﺑﻲ ﻋﺪاﻟﺖ ﺷﻜﻮه ﻣﻲ ﻛﺮدم ﺗﻮ ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻲ : ﺑﺮای آﻧﻜﻪ ﻧﻤﻲ داﻧﺪ ، ﺑﺮای آﻧﻜﻪ  ﻧﻤﻲ ﺧﻮاﻫﺪ، ﺑﺮای آﻧﻜﻪ ﻧﻤﻴﺪاﻧﺪ و ﻧﻤﻲ ﺧﻮاﻫﺪ، ﺗﻮ ﺑﻲ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﺑﺎش. دﻳﮕﺮ ﺑﺎ ﻛﻪ از ﺟﻬﺎن ﮔﻠﻪ ﻛﻨﻢ . ﭼﻪ ﻛﺴﻲ دﻳﮕﺮ اﻳﻦ ﭼﻨﻴﻦ ﺻﺒﻮراﻧﻪ ﺳﺎﻋﺘﻬﺎ ﺧﻂ ﻛﺞ و ﻣﻌﻮج ﺗﺮﺟﻤﻪ ﻫﺎی ﻣﺮا و ﻣﺮا ﻫﺎ را ادﻳﺖ ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. ﻗﻠﺒﻲ ﻛﻪ ﺑﺴﺎن درﻳﺎﺳﺖ ﻣﮕﺮ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺪ از ﻃﭙﺶ ﺑﺎز اﻳﺴﺘﺪ. ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺎور ﻧﺨﻮاﻫﻢ ﻛﺮد زﻳﺮا ﻛﻪ ﺗﻮ در ﻗﻠﺐ ﻣﻦ و ﻫﺰاران ﭼﻮن ﻣﻨﻲ. ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻮﻳﺪ ﺟﻬﺎﻧﻲ   دﻳﮕﺮ را ﻣﻴﺪادی و ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﮔﺰارش ﻫﺎﻳﻢ ﮔﻮش ﻣﻴﺪادی و راه ﺑﻤﻦ ﻧﺸﺎن ﻣﻴﺪادی. ﺑﺎ ﺗﺸﻮﻳﻖ ﻫﺎی ﺗﻮ ﺧﺴﺘﮕﻲ را ﻧﻤﻲ ﺷﻨﺎﺧﺘﻢ و ﻫﺮ زﻣﺎن از رﻓﻴﻘﻲ دل آزرده ﺑﻮدم ﺑﻪ ﺗﻮ ﭘﻨﺎه ﻣﻲ ﺑﺮدم و ﺗﻮ رﻓﻴﻘﺎﻧﻪ ﻣﺮا دﻟﺪاری ﻣﻴﺪادی و راه درﺳﺖ را ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺸﺎن ﻣﻴﺪادی. ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻔﺘﻲ اﻳﻦ رﺳﻢ ﻣﺒﺎرزه اﺳﺖ و در ﻣﺒﺎرزه ﭼﻮن و ﭼﺮا وﺟﻮد ﻧﺪارد. ﺑﻠﻪ رﻓﻴﻘﻢ ﺗﻮ در ﻗﻠﺐ ﻣﻦ و ﻣﻦ ﻫﺎ و ﻫﺰاران ﭼﻮن ﻣﻨﻲ در اﻗﺼﺎ ﻧﻘﺎط ﺟﻬﺎﻧﻲ. ﻗﻠﺐ درﻳﺎی ﺗﻮ ﺟﺎﻳﮕﺎه ﺟﻨﺒﺶ ﻋﻈﻴﻢ ﺟﻬﺎﻧﻲ  اﺳﺖ و ﻳﺎد ﺗﻮ در دل ﻫﺰاران زن و  ﻛﻮدک و ﻛﺎرﮔﺮ اﻳﻦ ﻛﺮه ﺧﺎﻛﻲ زﻧﺪه و ﻣﺎﻧﺎﺳﺖ. ﻣﻴﺪاﻧﻢ ﻛﻪ ﻣﻴﺪاﻧﻲ ﭘﻴﺮوزی از آن ﻣﺎﺳﺖ ﭼﻮن اﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ را ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻳﺎد دادی . ﻫﺰاران ﮔﻞ ﺳﺮخ ﺑﺪرﻗﻪ آن ﻧﮕﺎه ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺖ ﺑﺎد. رﻓﻴﻘﻢ اﮔﺮ ﻗﻠﺐ ﺗﻮ دﻳﮕﺮ ﻧﺨﻮاﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻄﭙﺪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎش ﺗﺎ ﻓﻠﺐ ﻣﻦ و اﻣﺜﺎل ﻣﻦ در ﻃﭙﺶ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد ﭘﺮﭼﻤﻲ را ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﺮداﺷﺘﻪ ﺑﻮدی ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮ زﻣﻴﻦ ﻧﺨﻮاﻫﻴﻢ ﮔﺬاﺷﺖ.

ﻳﺎدت ﮔﺮاﻣﻲ ﺑﺎد و راﻫﺖ راه ﻣﺎ .

 

ﻣﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻮ را ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮد ﺧﻮاﻫﻢ داﺷﺖ وﺷﻨﻴﺪن ات را. ﻫﻤﻴﺸﻪ!

ﻫﻤﻴﺸﻪ!

 

ﻣﺼﻄﻔﻲ ﻣﺪﻧﻲ

 

ﻋﺰﻳﺰم، ﻓﺮﻫﺎد، ﻳﺎر ﺻﻤﻴﻤﻲ

ﭼﻪزودازﻣﻴﺎنﻣﺎرﻓﺘﻲ؟ﭼﻪﺑﺎﺷﺘﺎب!درﻛﺪامﮔﻠﺰارﺧﻔﺘﻪای؟ﻛﺠﺎﻣﻲﺗﻮاﻧﻢﺗﻮرا دوﺑﺎره ﺑﻴﺎﺑﻢ؟ در ﻛﺪام ﺑﻮﺳﺘﺎن ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻢ ﺑﻪ اﻧﺘﻈﺎر ﺗﻮ ﺑﻨﺸﻴﻨﻢ. ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺰﻳﺰم! اﮔﺮ ﻣﻦ و ﺗﻮ ﺑﻪ آﺳﻤﺎن دﻟﺨﻮش داﺷﺘﻴﻢ، اﮔﺮ ﺑﻬﺸﺖ ﺑﺎورﻣﺎن ﺑﻮد، دﻳﺪار در وﻫﻢﺳﺎدهﻣﻲﺗﻮاﻧﺴﺖﺑﺎﺷﺪ.اﮔﺮدﻧﻴﺎﺋﻲدﻳﮕﺮراﻣﻲﺗﻮاﻧﺴﺘﻴﻢﭼﺸﻢاﻧﺪازﻛﻨﻴﻢ،اﻧﺘﻈﺎر آﺳﺎن ﻣﻲ ﮔﺸﺖ و ﺻﺒﺮ در اﻧﺘﻈﺎر ﻣﻲ ﻣﺎﻧﺪ. دﻧﻴﺎی آﺳﻤﺎﻧﻲ، دﻧﻴﺎی ﭘﻴﭽﻴﺪه ای ﻧﻴﺴﺖ. اﻣﺎﺑﻬﺸﺖﻣﻦوﺗﻮ،ﺗﺼﻮﻳﺮیازدﻧﻴﺎیﺑﻬﺘﺮاﺳﺖ.ﺗﺠﺴﻢزﻧﺪﮔﻲﺑﻬﺘﺮ

ﺑﺮای ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺳﺎﻛﻨﺎن روی زﻣﻴﻦ اﺳﺖ. ﺑﻬﺸﺖ ﻣﺎ رﺳﻴﺪن ﺑﻪ اﻳﺮاﻧﻲ ﻓﺎرغ از اﻧﻮاع زورﮔﻮﺋﻲ ﻫﺎﺳﺖ. آرزوی ﺗﻮ، آرزوی ﻣﺸﺘﺮک ﻫﻤﻪ ﻣﺎ، رﻫﺎﺋﻲ ﻣﺮدم ﻛﺸﻮرﻣﺎن از ﭼﻨﮓ اﺳﺘﺒﺪاد ﻣﺬﻫﺒﻲ و دﻳﻜﺘﺎﺗﻮری دﻫﺸﺘﺒﺎری ﺳﺖ ﻛﻪ آزادی ﺣﺘﻲ، ﺑﺨﺎک ﺧﻔﺘﻦ را ﻧﻴﺰ، از ﻣﺎ ﺳﻠﺐ ﻛﺮده اﺳﺖ.

 

ﻋﺰﻳﺰم، ﻓﺮﻫﺎد ﻳﺎر ﻗﺪﻳﻤﻲ!

ﺗﻜﺮارراه ات اداﻣﻪ دارد ﻣﺮا ﻗﺎﻧﻊ ﻧﻤﻲ ﻛﻨﺪ.ﺧﺎﻃﺮه ات ﻫﻤﻮاره در دل ﻣﺎﺳﺖ ﻧﻴﺰ، درد ﻓﻘﺪان ﺗﻮ را، در ﻣﺎ ﺗﺴﻜﻴﻦ ﻧﻤﻲ دﻫﺪ. ﻓﺮﻫﺎد، ﺗﻮ ﺑﺎﻳﺪ ﺑﻤﻦ ﺑﮕﻮﺋﻲ، ﺑﺮ ﻛﺪام ﻻﻟﻪ زار ﻣﻲ روﺋﻲ و ﻛﺠﺎ ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻢ ﺻﺪای دﻟﻨﺸﻴﻦ ﺗﻮ را دﮔﺮﺑﺎر ﺑﺸﻨﻮم. ﺑﮕﻮ ﻛﺠﺎ ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻢ ﻟﺒﺨﻨﺪ داﺋﻤﻲ ﺗﻮ را دﮔﺮﺑﺎر ﺑﺒﻴﻨﻢ. ﻧﻪ! ﻓﺮﻫﺎد اﻳﻦ راز ﻣﺸﻜﻠﻲ ﻧﻴﺴﺖ. ﺗﻮ ﭘﻴﺶ از اﻳﻦ، در زﻧﺪﮔﻲ ﻣﺸﺘﺮک ﺳﺎﻟﻴﺎن، ﺧﻮد اﻳﻦ راز را ﺑﺮ ﻣﺎ ﮔﺸﻮده ای! ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺰﻳﺰم! ﺗﻮ ﺑﺮای ﻓﺮﻳﺪه ﻫﻤﺴﺮت، ﺑﺮای ﻏﺰال و ﺑﺮای ﺳﻴﺎوش، ﺑﺮای ﻫﻤﻪ ﻋﺰﻳﺰان و دوﺳﺘﺎﻧﺖ، ﻗﺼﻪ دل ﺑﺎزﮔﻔﺘﻪ ای. ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺰﻳﺰم! ﺳﺨﻨﺖ زﻳﺒﺎ ﺑﻮد. ﻗﻠﻢ ﺗﻮ را ﭼﻨﺪان ﻧﻤﻲ ﭘﺴﻨﺪﻳﺪم، در ﺳﻴﺎﺳﺖ ﻫﺎ ﻧﻴﺰ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﻫﻢ  اﻳﺴﺘﺎده  ﺑﻮدﻳﻢ.  وﻟﻲ  ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ  ﺗﺮﻳﻦ  ﮔﻮﻫﺮ  وﺟﻮد  ﺗﻮ،  ﻛﻤﻴﺎب ﺗﺮﻳﻦ  ﮔﻮﻫﺮ

روزﮔﺎر ﻣﺎ ﺑﻮده اﺳﺖ.

ﻓﺮﻫﺎد ﺗﻮ اﻫﻞﺷﻨﻮد ﺑﻮدی و اﻳﻦ در ﻣﻴﺎن ﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ اﻫﻠﻴﺘﻲ ﻧﺪاﺷﺘﻪ اﺳﺖ.

 

ﻋﺰﻳﺰم ﻓﺮﻫﺎد! دوﺳﺖ ﺻﻤﻴﻤﻲ!

اﻣﺮوز ﻛﻪ ﺗﻮ را از دﺳﺖ ﻣﻲ دﻫﻢ، ﺑﻪ اﻫﻤﻴﺖ وﺟﻮد ﺗﻮ، ﺑﻪ اﻋﺠﺎز ﻫﻤﻴﺸﻪﺷﻨﻴﺪنات، ﺑﻴﺸﺘﺮ ﭘﻲ ﺑﺮده ام.    وﻗﺘﻲ ﺗﻮ را ﻣﺠﺴﻢ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ. ﻗﺒﻞ از ﻫﺮ ﭼﻴﺰ، ﺑﻪ اﻳﻦ ﻣﻲ اﻧﺪﻳﺸﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺷﻜﻴﺒﺎ، ﭼﻪ ﺑﺎ ﻣﺘﺎﻧﺖ و ﭼﻪ ﺑﻪ اﺣﺘﺮام ﺑﻪ ﺳﺨﻨﺎن ﺣﺘﻲ ﻣﺨﺎﻟﻔﻴﻦ ﻧﻈﺮی ﺧﻮﻳﺶ ﮔﻮش ﻣﻲ ﻛﺮدی، ﮔﻮش ﻣﻲ ﻛﺮدی و ﺑﺎز ﻫﻢ ﮔﻮش ﻣﻲ ﻛﺮدی. در ﻫﻔﺘﻪ ای ﻛﻪ ﺗﻮ را در ﻣﻴﺎن ﻧﺪارﻳﻢ، در ﻣﺤﺎوره ای ﺣﺘﻲ ﻛﻮﺗﺎه، ﭼﻬﺮه آرام ﺗﻮ را ﺑﺎ ﺧﻮد دارم ﻛﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪی ﻣﺮا ﺑﻪﺷﻨﻴﺪن ﻗﺒﻞ ازﮔﻔﺘﻦ دﻋﻮت ﻣﻲ ﻛﻨﻲ! و ﭼﻪ ﺧﻮب ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻢ ﻛﻪ ﺗﻌﻬﺪ ﺑﻪ اﻳﻦ ﺳﺎده، ﭼﻪ دﺷﻮار اﺳﺖ! در اﻳﻦ ﻛﻮﺗﺎه زﻣﺎن ﻣﻲ ﻧﮕﺮم، ﻛﻪ ﻫﻤﺎﻧﻨﺪ ﺗﻮ ﺑﻮدن، ﭼﻪ ﻗﻠﺐ ﺑﺰرﮔﻲ ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﺪ! ﻓﺮﻫﺎد اﻳﻦ ﺑﺰرﮔﺘﺮﻳﻦ ﮔﻮﻫﺮی ﺳﺖ ﻛﻪ ﺗﻮ ﺑﺮای ﻣﺎ و ﺑﺮای ﻫﻤﻪ ﻋﺰﻳﺰاﻧﻲ ﻛﻪ دل و ﺟﺎن ﺷﺎن ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ، ﺑﺮﺟﺎی ﮔﺬاﺷﺘﻪ ای.

ﻓﺮﻫﺎد ﺑﮕﺬار اﻫﻤﻴﺖ اﻳﻦ ﻳﺎدﻣﺎن را ﺑﻪ ﮔﻔﺘﻪ ای از ﺷﻤﺲ ﺗﺒﺮﻳﺰ ﺷﺎﻫﺪ ﺑﮕﻴﺮم.

ﺷﻤﺲ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﺪ:

ﺗﻮ را ﻣﻘﺎم اﺳﺘﻤﺎع اﺳﺖ و اﻳﻦ ﺑﺰرﮔﺘﺮﻳﻦ ﻣﻮﻫﺒﺖ دﻧﻴﺎﺳﺖ.

ﭼﺮا ﻛﻪ ﻫﻨﻮز ﻣﺎ را اﻫﻠﻴﺖ ﺷﻨﻴﺪن ﻧﻴﺴﺖ.

ﺗﻤﺎم، ﮔﻔﺘﻦ ﻣﻲ دارﻳﻢ. ای ﻛﺎش ﻣﺎ را اﻫﻠﻴﺖ ﺷﻨﻮدن ﺑﻮدی! وﻗﺘﻲ اﻫﻠﻴﺖ ﺷﻨﻮدن ﻧﺒﺎﺷﺪ، ﺑﺮ ﮔﻮﺷﻬﺎ ﻣﻬﺮ ﺑﺎﺷﺪ، و وﻗﺘﻲ ﺑﺮ ﮔﻮﺷﻬﺎ ﻣﻬﺮ ﺑﺎﺷﺪ، ﺑﺮ دﻟﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﻣﻬﺮ ﺑﺎﺷﺪ“. ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺰﻳﺰم! ﻣﻦ ﮔﻮﻫﺮی را ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺳﭙﺮده ای ﻫﺮﮔﺰ از دﺳﺖ ﻧﺨﻮاﻫﻢ داد. ﻣﻦ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺗﻮ را ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮد ﺧﻮاﻫﻢ داﺷﺖ وﺷﻨﻴﺪن ات را. ﻫﻤﻴﺸﻪ! ﻫﻤﻴﺸﻪ!

  

 ﺑﻴﺎد ﺗﻮ ﻓﺮﻫﺎد، ﻛﻪ رﻫﺎ از رﻧﮓ ﺗﻌﻠﻖ ﺑﻮدی


ﻳﺎد ﻳﺎران ﺳﺮخ ﺳﺮخ


ﻣﻴﻨﺎ زرﻳﻦ

ﺑﺎد وﺑﺎران

ﻳﺎدﻳﺎران در ﮔﺬرﮔﺎﻫﻲ ﺳﺨﺖ

ﭘﻴﻜﺮی ﺑﺮ دار ﺗﻨﻲ ﻏﺮﻗﻪ ﺑﺨﻮن

ﺷﻤﻊ آﺟﻴﻦ ﭘﻴﻜﺮی در ﺑﻨﺪ

ﺷﻴﺦ وﺷﺎه

ﻓﺼﻞ ﻣﺮگ وﺑﺮگ رﻳﺰان

ﻓﺼﻞ ﺑﻮدن در ﻧﺒﻮدن

ﻓﺼﻞ دوری ، ﻓﺼﻞ درد

ﻓﺼﻞ ﻣﺮدن در ﻗﻔﺲ ﻫﺎی ﺳﺮد

ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﺑﺎد ﻣﻲ ﺟﻨﮕﻨﺪ

ﺑﺮﮔﻬﺎ را ﺑﺎد ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﺮد

ﻳﻜﻲ دﻳﺮوز ﻳﻜﻲ اﻣﺮوز

ﻳﻜﻲ ﻓﺮدا ﺑﺮﺧﺎک ﻣﻲ رﻳﺰد

ﺑﻪ ﻓﺼﻞ روﻳﺶ ﺧﻮرﺷﻴﺪ

دﻻن ﭘﺮ اﻣﻴﺪ ﻋﺸﻖ

زه ﺳﺒﺰه ﺧﺎک ﻣﻲ روﻳﻨﺪ

ﺑﻴﺎد آرﻳﻢ زﻣﺎن ﻋﺸﻖ

ﺑﺮﮔﻬﺎ راﺑﺎد ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﺮد

 

ﻧﻔﺲ در ﺳﻴﻨﻪ ﻫﺎﻳﻤﺎن ﺣﺒﺲ ﺷﺪ. ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮان ﺑﺎورﻛﺮد آن اﻧﺴﺎن ﻋﺰﻳﺰ وﻣﻬﺮﺑﺎن ، آن اﻧﺴﺎن ﭘﻴﮕﻴﺮ و ﻣﺒﺎرز و آن اﻧﺴﺎن ﺣﻘﻴﻘﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﻋﺰم ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻧﺎ ﭘﺬﻳﺮ آرﻣﺎن ﭘﻮﻳﺎﻳﺶ را ﺑﺎور داﺷﺖ وﺑﺎ ﺑﻮدﻧﺶ آراﻣﺸﻲ ﺑﻮد ﺑﺮای ﻫﻤﻪ ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻛﻪ دوﺳﺘﺶ ﻣﻲ داﺷﺘﻨﺪ، آرام وﺑﻲ آﻻﻳﺶ ﻗﻮی واﺳﺘﻮار،وﺑﺎ ﻧﮕﺎه اﻧﺴﺎﻧﻴﺶ، ﮔﻮﺋﻲ ازﻫﻤﻪ ﺑﻮد وﻫﻤﻪ ﻛﺲ در اوﺑﻮد. ﻗﻠﺐ ﺑﺰرﮔﺶ ﺑﻪ ﭘﻬﻨﺎی آﺳﻤﺎن ﻫﻤﻪ را در ﺧﻮد ﺟﺎ ﻣﻲ داد وﺑﺪون اﻳﻨﻜﻪ رﻧﮓ ﺗﻌﻠﻖ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻏﻢ ودﺷﻮارﻳﻬﺎی زﻧﺪﮔﻲ را ﺑﻪ دوش ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪ . ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮاﻧﻴﻢ رﻓﺘﻨﺖ راﺑﺎورﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ  دﻳﮕﺮ در ﻛﻨﺎرﻣﺎن ﻧﻴﺴﺘﻲ. ﺑﺎورش ﻧﺪارم، ﺷﻮﻛﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ وﻣﻦ ﻫﺎ در ﺳﻜﻮﺗﻲ ﻣﺮگ آور ﻏﻤﮕﻴﻦ وﮔﺮﻳﺎن رﻓﺘﻨﺖ را ﻧﻤﻲ ﺧﻮاﻫﻴﻢ ﺑﺎور ﻛﻨﻴﻢ ، ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮان ﺑﺎور ﻛﺮد آن ﺻﻤﻴﻤﻲ وآن ﻋﺎﺷﻖ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻣﻲ زﻧﺪﮔﻴﺶ در  ﺟﻨﺒﺶ زﺣﻤﺘﻜﺸﺎن   ﺧﻼﺻﻪ ﻣﻲ ﺷﺪدر ﺑﻴﻦ ﻣﺎ ﻧﻴﺴﺖ ، ﻋﺪاﻟﺖ ﺧﻮاﻫﻲ او و ﺳﺮ ﺳﺎزش ﻓﺮود ﻧﻴﺎورداو در ﺑﺮاﺑﺮﻗﺪرت ﻃﻠﺒﺎن وﻗﺪرت  ﻣﺪاران  ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺑﻮد.در دوران ﺷﺎه  ﺷﺎﻫﺎن ﺑﻪ زﻧﺪان رﻓﺖ وﺷﻜﻨﺠﻪ ﺷﺪ ﻛﻪ آﺛﺎر ﺷﻜﻨﺠﻪ ﺟﻼدان ﻫﺨﺎ وﺑﺎزﺟﻮﻳﺎن ﺳﻠﻄﻨﺖ ﻫﻨﻮز ﻛﻪ ﻫﻨﻮز ﺑﻮد ﺗﻦ ﻣﺒﺎرزش را آزار ﻣﻲ دادوﺑﺎ اﻧﻮاع واﻗﺴﺎم ﺷﻴﺦ ﻫﺎ در ﺟﻤﻬﻮری اﺳﻼﻣﻲ ﻣﺮزﺑﻨﺪی داﺷﺖ وﺳﺮﻧﮕﻮﻧﻲ رژﻳﻢ را از درون رژﻳﻢ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﻧﻤﻲ ﻛﺮد .ﻫﻤﻮاره ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮد وﻋﺎﺷﻖ ﻣﺎﻧﺪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻜﻮﻓﺎﺋﻲ اﻧﺴﺎن ﻋﺎﺷﻖ رﻫﺎﺋﻲ اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ وﻫﺮﭼﻪ ﻛﻪ ﻻﻳﻖ اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﻣﻲ ﺑﺎﺷﺪ. ﻓﺮﻫﺎد ﺗﻮ زﻧﺪه ای و ﻧﺨﻮاﻫﻲ ﻣﺮد واﻳﻦ ﻋﻈﻤﺖ اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻮاره در ﺳﻴﻨﻪ ﻧﺴﻞ ﭘﻮﻳﺎی ﻣﺎ زﻧﺪه ﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ

راﻫﺖ زﻳﺒﺎﺳﺖ واﻳﻦ راه ﺧﻮاﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ ۱۹

 آﺑﺎن -۱۳۸۳ ۲۰۰۴/۱۱/۸

 

 

 

 

ﺳﺘﺎره رﻓﺖ ﭘﻴﺶ از “ﺳﺤﺮ

 

ﺟﻮان ﻣﺮدی ﺧﻮش ﺳﻴﻤﺎ

ﺑﻪ ﺻﻮرت و ﺳﻴﺮت زﻳﺒﺎ.

ﺑﻲ دل!

ﺑﺠﺎﻳﺶ درﻳﺎﻳﻲ از اﺣﺴﺎس

!

ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ    ﻧﺎ ﻧﺴﻴﻢ     ﻧﺎﻣﻼﻳﻤﻲ

ﻣﻮﺟﻴﺶ درﻣﻲ ﮔﺮﻓﺖ    ﻣﻮاج!

وﻗﺘﻲ:

در میهنش”اﺳﻼم” ژﻳﻼی ﺳﻴﺰده را ﺳﻨﮕﺴﺎر ﻣﻲ ﺧﻮاﻫﺪ.

ﻳﻬﻮدﻳﺖده  زن و ﻛﻮدک   ﻓﻠﺴﻄﻴﻨﻲ را

 ﻫﺮ روز   ، ﺳﻪ وﻋﺪه،      ﺗﻴﺮ ﺑﺎر!

و ﺻﺪ ﻫﺰار ﻋﺮاﻗﻲ را   ، آﻧﻬﻢ ﺑﻴﺸﻴﺶ   ﻛﻮدک و زن !

ﺑﻤﺐ و ﻣﻮﺷﻚ ﺑﺎر ﻣﻲ ﻛﻨﺪ ” ﻣﺴﻴﺤﻴﺖ

 وای ﺑﺮ دل ﻓﺮﻫﺎد! درﻳﺎی اﺣﺴﺎس!

ﺳﻬﻤﮕﻴﻦ! ﺳﻬﻤﮕﻴﻦ!

در ﻫﻢ ﻣﻲ ﺷﻜﻨﻨﺪ ﻛﻨﺎره را          اﻣﻮاج!

وای ﺑﺮ دل ﻓﺮﻫﺎد!   وای ﺑﺮ دل ﻓﺮﻫﺎد!

 

 ﻓﺮﻫﺎد!

دﻟﺒﺮ ﻣﺎ! دﻟﺒﺮ دلداده ﻣﺎ! ﻛﺎﻳﻦ ﻫﻤﻪ دل رﺑﻮده ﺑﻮد

ﻫﻤﻪ را !

 

…….ﺳﻜﺘﻪ دل؟………..!ﺑﻲ دل!

 

رﻓﻴﻘﺖ از ﺳﺎزﻣﺎن اﺗﺤﺎد ﻓﺪاﻳﻴﺎن ﺧﻠﻖ اﻳﺮان

 

ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﻴﺮد آﻧﻜﻪ دﻟﺶ زﻧﺪه ﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﻋﺸﻖ

 

ﻣﺮﺿﻴﻪ و ﻣﻬﺮداد

 

ﻓﺮﻫﺎد، ﻣﺮﮔﺖ ﻫﻤﭽﻮن زﻳﺴﺘﻨﺖ ﺑﻲ ﻫﻴﺎﻫﻮ و ﺑﺎ وﻗﺎر ﺑﻮد

 

ﺧﺒﺮ از دﺳﺖ دادﻧﺖ را ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺎور ﻧﺨﻮاﻫﻴﻢ ﻛﺮد. ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲﺗﻮان ﭼﻬﺮه ﺧﻨﺪاﻧﻲ را ﻛﻪ ﺑﺪور از ﻫﺮﮔﻮﻧﻪ ﺟﻨﺠﺎل و ﻫﻴﺎﻫﻮ و در ﻣﺘﺎﻧﺘﻲ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﻴﺎن ﻛﻪ ﻣﺸﻐﻮل ﻛﺎری ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ اﺳﺖ، از ﻳﺎد ﺑﺮد. ﻣﮕﺮ ﻣﻲﺷﻮد اﻧﺴﺎﻧﻲ ﺑﺎ آن ﻫﻤﻪ ﺷﻮر و ﻋﺸﻖ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺟﺎن و وﺟﻮد ﻣﻴﻠﻴﻮنﻫﺎ اﻧﺴﺎن ﺳﺘﻤﺪﻳﺪه وﻫﺰران ﭘﻴﻜﺎرﮔﺮ راه آزادی و ﻋﺪاﻟﺖ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ در ﻫﻢ ﺗﻨﻴﺪه ﺷﺪه اﺳﺖ و ﺑﺎ آن ﻟﺒﺨﻨﺪ و وﻗﺎر ﻫﻤﻴﺸﮕﻲاش را ﺑﻪ ﻓﺮاﻣﻮﺷﻲ ﺳﭙﺮد. ﻧﻪ، ﺗﻮ ﻧﺨﻮاﻫﻲ رﻓﺖ، ﺗﻮ ﺑﻪ ﭘﺎرهای از وﺟﻮد ﻣﺎ ﺑﺪل ﺷﺪهای، ﺗﺎ ﺟﻤﻬﻮری ﻣﻨﺤﻮس اﺳﻼﻣﻲ و ﺑﻲ ﻋﺪاﻟﺘﻲ در ﺟﻬﺎن ﺣﻜﻤﻔﺮﻣﺎﺳﺖ ﺑﺮای ﻫﻤﻴﺸﻪ زﻧﺪه ﺧﻮاﻫﻲ ﻣﺎﻧﺪ. ﻣﺎ ﺗﺎ ﺑﻪ رﺳﻴﺪن ﺑﻪ اﻫﺪاف ﻣﻘﺪﺳﺖ راه ﺑﺲ ﻃﻮﻻﻧﻲ در ﭘﻴﺶ دارﻳﻢ. اﻳﻦ راه را ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺎﻧﻪ ﺗﻮ ﺧﻮاﻫﻴﻢ ﭘﻴﻤﻮد و ﺗﻮ را ﺑﺮای ﻫﻤﻴﺸﻪ در ﻛﻨﺎر ﺧﻮد ﺧﻮاﻫﻴﻢ داﺷﺖ.

 

ﻓﺮﻳﺪه،ﻏﺰال، ﺳﻴﺎوش و ﻧﺴﻴﻤﺎ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ اﻣﻴﺪ ﺳﺨﺘﻲﻫﺎی اﻳﻦ ﻣﺒﺎرزه ﻧﺎ ﺑﺮاﺑﺮ را ﺗﺤﻤﻞ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﻛﺮد و ﻣﺎ را در اﻳﻦ ﻣﺴﻴﺮ ﻳﺎری ﺧﻮاﻫﻨﺪ رﺳﺎﻧﺪ.

 

۱۹ آﺑﺎن ﻣﺎه ۸۳

 

 ﺑﺮای ﺧﺎﻃﺮ ﺑﺎزﻣﺎﻧﺪﮔﺎن و ﻳﺎران آن ﮔﺮاﻣﻲ ﺗﺮﻳﻦ ﻳﺎر

ﻓﺮﻳﺒﺮز ﻛﺎﻇﻤﻲ

 

روز ﭼﻬﺎرﺷﻨﺒﻪ اﺳﺖ ﭘﺲ از ۱۶ روز ﺗﺤﺼﻦ ﺟﻠﻮی درب UN ﺗﺮﻛﻴﻪ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻲ روم روی اﻧﺘﺮﻧﺖ. در ﺳﺎﻳﺖ اﺧﺒﺎر روز ﺧﺒﺮ ﻓﻮت ﻳﻜﻲ از ﻳﺎران آﺷﻔﺘﻪ ام ﻣﻲ ﻛﻨﺪ. روی آن ﺧﺒﺮ ﻛﻠﻴﻚ ﻣﻲ ﻛﻨﻢ ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮﻳﻢ را ﻣﻲ ﻓﺸﺎرد و ﮔﺮﻳﻪ اﻣﺎﻧﻢ ﻧﻤﻲ دﻫﺪ. ﺧﺼﻮﺻﺎ ﺑﺎ ﺧﻮاﻧﺪن ﻣﻄﻠﺐ آﻗﺎی ﻏﻼﻣﺮﺿﺎ ﺑﻘﺎ ﻳﻲ روز ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ﻫﻤﺎﻳﻮن ﺑﺎ ﻣﻦ ﺗﻤﺎس ﮔﺮﻓﺖ و ﮔﻔﺖ ﺑﻪ ﻛﻤﻚ آن ﻫﻢ وﻃﻦ ﻛﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﻲ ﺷﻨﺎﺳﻢ   ﺑﺸﺘﺎﺑﻴﻢ. ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﻣﻄﻠﺒﻲ در ﻣﻮرد ژاک درﻳﺪا ﻓﻴﻠﺴﻮف ﻓﺮاﻧﺴﻮی را ﺑﺨﻮاﻧﻢ ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ و ﻧﻴﻤﻪ ﺗﻤﺎم آن را رﻫﺎ ﻛﺮدم و ﺑﺎ دﻳﺪن ﻋﻜﺲ آن ﻋﺰﻳﺰﺑﺎ آن ﭼﻬﺮه ﻣﻌﺼﻮﻣﺎﻧﻪ و ﭘﺮ از ﻣﻬﺮ و ﻋﻄﻮﻓﺖ و دوﺳﺖ داﺷﺘﻨﻲ ﻧﺎﮔﺎه ﺑﻪ ﻳﺎد ا. ﻛﺎﻳﺎ آن ﺧﻮاﻧﻨﺪه ﭼﭗ ﺗﺮک ﻣﻲ اﻓﺘﻢ ﻛﻪ در ﺗﺒﻌﻴﺪ زﻧﺪﮔﻲ را ﺑﺪرود ﮔﻔﺖ آﻧﻬﻢ در ﺳﻦ ﺟﻮاﻧﻲ. و آﻳﺎ اﻳﻨﻜﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ آزادﮔﺎن ﻫﻤﻴﻦ اﺳﺖ در ﺗﺒﻌﻴﺪ ﻣﺮدن؟

 

در رﺛﺎی ﻓﺮﻫﺎد

 

ﻛﻮه از ﺷﻨﻴﺪن آوای اﻧﺴﺎﻧﻴﺖ ﺳﺮﺗﻌﻈﻴﻢ ﻣﻲ ﻧﻬﺪ

 ﻓﺮﻫﺎد

ﻫﻢ ﭼﻮن ﺗﺒﺎر ﻋﺎﺷﻘﺖ آن ﻛﻮه ﻛﻦ را ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ

ﻳﻜﻲ آﻣﺪ ﺗﺮا ﺑﺎ ﺧﻮد ﺑﺮد

ﻧﻤﻲ داﻧﻢ ﺳﺘﺎرﺧﺎن ﺑﻮد

ﺷﺎﻳﺪ ﺷﺎﻣﻠﻮ

و ﺷﺎﻳﺪ ﻓﺮوغ

و ﺷﺎﻳﺪ ﻟﻮرﻛﺎ ﺑﻮد ﻧﻤﻲ داﻧﻢ

و ﺗﻨﻬﺎ اﺷﻚ اﻳﻦ ﺑﺎران ﺑﻲ وﻗﻔﻪ

در اﻳﻦ ﺑﺮﻫﻮت ﻫﻴﭻ ﺳﺘﺎن

در اﻳﻦ دﺷﺖ ﺑﻲ ﻣﻨﻈﻮﻣﻪ اﺳﺖ

ﻛﻪ ﺗﺴﻼﻳﻢ ﻣﻲ دﻫﺪ

و ﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎن در اﺳﺘﻮای زﻣﻴﻦ اﻳﺴﺘﺎده اﻳﻢ

ﺑﺎ ﺷﻌﺮی ﺑﺮ ﻟﺐ وﺳﺌﻮاﻟﻲ در اﻧﺪﻳﺸﻪ

 

- ﺗﺮﻛﻴﻪ- آﻧﻜﺎرا- ﭼﻬﺎرﺷﻨﺒﻪ دﻫﻢ ﻧﻮاﻣﺒﺮ

  

در ﺳﻮگ ﻓﺮﻫﺎد

 

ﭘﻮﻻد ﻫﻤﺎﻳﻮﻧﻲ

ﺑﺎورم ﻧﻤﻲ ﺷﻮد . ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻲ ﺗﻮان ﺑﺎور ﻛﺮد ﻛﻪ آن ﻟﺒﺨﻨﺪ ، ﺳﺮ ﺑﺮ ﺧﺎک ﺳﺮد ﻧﻬﺎده ﺑﺎﺷﺪ؟ ﻫﻨﻮز آن ﻗﻠﺐ ﺑﺰرگ و ﻓﺮاخ – ﻛﻪ ﺟﺰ ﺑﺮای ﺣﻘﻴﻘﺖ و آزادی ﻧﻤﻲ ﺗﭙﻴﺪ – ﺟﺎی ﺗﭙﻴﺪن داﺷﺖ.ﻫﻨﻮزآنﻟﺒﺨﻨﺪﻣﻬﺮﺑﺎن-ﻛﻪﺗﻤﺎمﭘﻬﻨﺎیﺻﻮرﺗﺶراﭘﺮﻣﻲﻛﺮد-ﻣﻲﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺑﺴﻴﺎری را ﺑﻪ آﻳﻨﺪه اﻣﻴﺪوار ﻛﻨﺪ ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ ﺑﺎر ﻛﻪ دﻳﺪﻣﺶ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻗﺮاری ﺑﻮد. ﻣﻲ ﺑﺎﻳﺴﺖ از او ﻣﻲ ﭘﺮﺳﻴﺪم ﻛﻪ آﻗﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪه ؟ و او ﻫﻢ ﻣﻲ ﮔﻔﺖ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﻓﺮوﺷﻲ ﻧﻴﺴﺖ. ﺑﻪ ﻫﻤﻴﻦ ﺳﺎدﮔﻲ. اﻣﺎ ﻣﻦ ﺗﺎ ﮔﻔﺘﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﭼﻨﺪه ، آن ﻟﺒﺨﻨﺪ

ﻧﺎزﻧﻴﻦ ﺑﺮ ﭼﻬﺮه اش ﻇﺎﻫﺮ ﺷﺪ و ﮔﻔﺖ : ﭼﻴﻪ ﻫﺎﺷﻢ ﺟﺎن ﺑﺎ ﺳﺎﻋﺘﻢ ﻛﺎر داری ﻳﺎ ﺑﺎ ﺧﻮدم؟ ﻫﻤﻴﻦ ﺷﻮخ ﻃﺒﻌﻲ و آراﻣﺶ او ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﻪ روﺣﺶ ﺗﻮان ﻣﻲ داد ﺗﺎ در زﻳﺮ ﺑﺎر ﺳﻨﮕﻴﻦ دردﻫﺎ و رﻧﺞ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎن ﻣﻲ ﺧﺮﻳﺪ ، ﻧﺸﻜﻨﺪ. ﻓﺮﻫﺎد اﻧﺴﺎن دوﺳﺖ ﺑﺰرﮔﻲ ﺑﻮد. ﻫﺮ ﺟﺎ ﻛﻪ ﺳﺘﻤﮕﺮی ﺣﻘﻮق اﻧﺴﺎن را زﻳﺮ ﭘﺎ ﻣﻲ ﮔﺬاﺷﺖ و ﻳﺎ ﺑﻪ آزادی و ﻛﺮاﻣﺖ اﻧﺴﺎن ﺗﻮﻫﻴﻦ ﻣﻲ ﻛﺮد ، او اﺳﺘﻮار در ﺑﺮاﺑﺮ ﺳﺘﻤﮕﺮ اﻳﺴﺘﺎده ﺑﻮد. ﻓﺮﻫﺎد از دوران ﻧﻮﺟﻮاﻧﻲ ﺗﺎ روزی ﻛﻪ ﺟﺎن ﺑﻪ ﻣﺮگ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﻧﻤﻮد ، در ﻣﺒﺎرزه ﻣﺪاوم ﺑﺎ ﺟﻬﻞ، ﻓﻘﺮ، ﺳﺘﻢ و دﻳﻜﺘﺎﺗﻮری ﺑﻮد. او ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ دوران زﻧﺪﮔﻴﺶ را در زﻧﺪان و ﺗﺒﻌﻴﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ آورد و ﻫﻴﭻ ﮔﺎه آراﻣﺸﻲ ﻧﻴﺎﻓﺖ ﺗﺎ ﻃﻌﻢ ﺷﻴﺮﻳﻦ ﻳﻚ زﻧﺪﮔﻲ ﺳﺎده را ﺑﭽﺸﺪ. ده ﻫﺎ ﺗﻦ از ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﺎن ﺳﻴﺎﺳﻲ ﺑﺎ ﻛﻤﻚ او ﺗﻮاﻧﺴﺘﻨﺪ در ﻛﺸﻮر آﻟﻤﺎن ﻣﺴﺘﻘﺮ ﺷﻮﻧﺪ و ﺑﻪ ﺣﻘﻮق ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﻲ ﺧﻮد دﺳﺖ ﻳﺎﺑﻨﺪ. او ﻫﻴﭻ ﮔﺎه از ﻛﻤﻚ ﺑﻪ دﻳﮕﺮان درﻳﻎ ﻧﻤﻲ ورزﻳﺪ. ﭼﻨﺪ ﺳﺎل ﭘﻴﺶ ﻳﻜﻲ از دوﺳﺘﺎﻧﻢ )ﻛﻪ ﻋﻀﻮ ﺟﺮﻳﺎن ﺳﻴﺎﺳﻲ ای ﺑﻮد ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎد ﺑﺎ آﻧﻬﺎ ﻣﺨﺎﻟﻒ ﺑﻮد( ﺑﻪ آﻟﻤﺎن رﻓﺘﻪ ﺑﻮد و در آﻧﺠﺎ ﺑﺎ ﻣﺸﻜﻼت ﻓﺮاواﻧﻲ روﺑﺮو ﺷﺪه ﺑﻮد. ﺑﻪ ﻣﻦ زﻧﮓ زد و درﺧﻮاﺳﺖ ﻛﻤﻚ ﻧﻤﻮد. ﻣﻦ ﺑﻪ ﻓﺮﻫﺎد زﻧﮓ زدم و ﻣﻲداﻧﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎد ﻫﺮ ﻛﺎری از دﺳﺘﺶ ﺑﺮﺑﻴﺎﻳﺪ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ ﻧﻤﻲﻛﻨﺪ. ﻓﺮﻫﺎد اﻳﻦ دوﺳﺖ را ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ی ﺧﻮﻳﺶ ﺑﺮده ﺑﻮد و ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﻛﺎر ﭘﻨﺎﻫﻨﺪﮔﻴﺶ را راﺳﺖ و رﻳﺲ ﻛﺮده ﺑﻮد.  از  ﻫﻤﻪ  ﻣﻬﻢ ﺗﺮ  ﺑﻪ  او  ﻧﮕﻔﺘﻪ  ﺑﻮد  ﻛﻪ  ﻛﻴﺴﺖ.  ﻣﻦ  زﻧﮓ  زدم  و  ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺳﭙﺎﺳﮕﺬاری ﻛﻨﻢ. ﮔﻔﺖ ﻛﻪ وﻇﻴﻔﻪ ام را در ﺑﺮاﺑﺮ ﻳﻚ ﺗﺒﻌﻴﺪی ﺳﻴﺎﺳﻲ اﻧﺠﺎم داده ام و ﺑﺲ و ﺳﭙﺎس ﮔﺬاری ﻫﻢ ﻻزم ﻧﻴﺴﺖ. دﻳﺸﺐ ﻛﻪ ﺧﺒﺮ را ﺑﻪ آن دوﺳﺖ ﻣﻲ دادم ، ﺷﻮﻛﻪ ﺷﺪ و ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ زار و زار ﮔﺮﻳﻪ ﻣﻲﻛﺮد. ﻫﻤﻴﻦ دوﺳﺖ از ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻲ ﻫﺎی ﻓﺮﻫﺎد رواﻳﺖ ﻫﺎﻳﻲ ﺑﺮاﻳﻢ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺧﻮد ﻓﺮﻫﺎد ﻫﺮﮔﺰ از آﻧﻬﺎ ﺑﺮاﻳﻢ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮد

 

ﺑﻪ راﺳﺘﻲ ﻛﻪ او اﻧﺴﺎن ﺑﺰرﮔﻲ ﺑﻮد و ﺑﺎر ﻏﻢ ﺟﻬﺎن را ﺑﻪ دوش ﻣﻲ ﻛﺸﻴﺪ. ﺑﺎور ﻛﻨﻴﺪ اﻳﻨﻬﺎ ﺳﺘﺎﻳﺶ ﻧﻴﺴﺖ و ﻋﻴﻦ ﺣﻘﻴﻘﺖ اﺳﺖ. ﻣﻦ ﻫﻤﻮاره ﺑﻪ او ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮدم ﻛﻪ وﺟﻮد اﻧﺴﺎن ﻫﺎﻳﻲ ﻣﺜﻞ او ﺑﻪ زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻌﻨﺎی زﻳﺒﺎﺗﺮی ﻣﻲ دﻫﺪ. ﻓﺮﻫﺎد ﻫﻨﻮز در آﻏﺎز راه زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻮد . ﺗﻴﺸﻪ ی ﺗﺒﻌﻴﺪ و رﻧﺞ و درد ﻣﺮدم اﻳﺮان و اﻳﻦ ﺟﻬﺎن ﺧﺮابآﻟﻮد ﻓﺮق او را ﺷﻜﺎﻓﺖ و ﺑﺮ ﺧﺎﻛﺶ اﻓﻜﻨﺪ.

ﻣﺮدی ﻛﻪ ﺷﻴﺮ آﻫﻨﻜﻮه ﺑﻮد

 

ﻣﻨﻴﻢ ﺗﺎراﻻن ﻓﺮﻫﺎدﻳﻢ

ﺑﺎﻗﺮ ﻣﺮﺗﻀﻮی

 

آﺧﺮﻳﻦ دﻳﺪارم ﺑﺎ ﻓﺮﻫﺎد روز ﺟﻤﻌﻪ ۵ ﻧﻮاﻣﺒﺮ ﺳﺎﻋﺖ ۱۱:۳۰ ﺑﻮد. ﺳﺮور ﻋﻠﻴﻤﺤﻤﺪی و ﻓﺮﻳﺪون اﺣﻤﺪی ﻫﻢ ﺑﻮدﻧﺪ. ﻃﺒﻖ ﻣﻌﻤﻮل رﻳﺶ اش را ﻛﻨﺎرزدم و از ﻟﺒﻬﺎی ﻣﺤﺒﺖ آﻣﻴﺰش ﺑﻮﺳﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ. ﻧﻤﻴﺪاﻧﺴﺘﻢ اﻳﻦ آﺧﺮﻳﻦ ﺑﻮﺳﻪ و دﻳﺪارم ﺑﺎ ﻓﺮﻫﺎد ﻋﺰﻳﺰ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد. دوﺷﻨﺒﻪ ۸ ﻧﻮاﻣﺒﺮ ﺳﺎﻋﺖ ۸:۳۰ ﻗﺮار داﺷﺘﻢ. ﮔﻮﺷﻲ ﺗﻠﻔﻦ را ﺑﺮﻧﺪاﺷﺖ و ﺷﺎﻳﺪ ﻣﻲﺧﻮاﺳﺖ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺮﻧﺪارد و ﺻﺪای ﮔﺮم و دﻟﻨﺸﻴﻦ اش را ﺑﺮای ﻫﻤﻴﺸﻪ از ﻣﻦ دور ﻧﮕﻬﺪارد. ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﺶ رﻓﺘﻴﻢ ﻛﻪ ﻗﻠﺒﺶ از ﻃﭙﺶ اﻳﺴﺘﺎده ﺑﻮد. ﻋﺎدت ﻛﺮده ﺑﻮدم ﺗﺎ ﺗﻠﻔﻦ را ﺑﺮﻣﻲ داﺷﺖ دو ﺳﻪ ﺟﻤﻠﻪ ﺑﻪ ﺗﺮﻛﻲ ﺟﻮاب ﻣﻴﺪاد. ﻧﻪ ﺟﻪ ﺳﻦ، ﻳﺎﺧﭽﻲ ﺳﺎن، واراوخ، ﻗﺮﺑﺎﻧﺎم ﺳﻨﻪ، ﻣﺨﻠﺼﻢ. اﻳﻨﻬﺎ ﺟﻤﻼﺗﻲ ﺑﻮدﻧﺪ ﻛﻪ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻓﺮﻫﺎد ﺑﻪ ﺷﻮﺧﻲ و ﺧﻨﺪه ﺑﺮ ﻟﺐ ﻣﻲ آورد. ﻣﻲ ﮔﻔﺘﻢ ﻓﺮﻫﺎد اذﻳﺖام ﻧﻜﻦ. ﻣﻲ ﮔﻔﺖ اﺳﺘﺎد ﻣﺎ %۵۰ ﺗﺮﻛﻴﻢ. درﺳﺖ ۵ ﻣﺎه ﭘﻴﺶ در ﻣﺤﻞ ﻛﺎرم ﭼﺎﺋﻲ درﺳﺖ ﻛﺮدم. ﮔﻔﺖ ﻛﺘﺮی ات ﭼﻘﺪر ﻛﻮﭼﻚ و ﻛﻬﻨﻪ اﺳﺖ. ﮔﻔﺘﻢ ﻓﺮﻫﺎد ﺟﺎن وﺿﻊ ﻛﺎرو ﺑﺎر ﺧﻮب ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺎﻳﺪ ﺻﺮﻓﻪ ﺟﻮﺋﻲ ﻛﻨﻢ. دو ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻌﺪ ﻛﺘﺮی ﺑﺰرگ و ﺗﺎزه ای را ﺑﺮاﻳﻢ آورد. ﻣﻲ داﻧﺴﺘﻢ از ﻛﺠﺎ ﺧﺮﻳﺪه و ﻣﻴﺪاﻧﺴﺘﻢ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﺳﻮاری ﻧﻤﻲ ﻛﺮد. ﺑﺎ ﭘﺎی ﭘﻴﺎده اﻳﻨﻬﻤﻪ راه را ﻃﻲ ﻛﺮده ﺑﻮد ﺗﺎ ﻣﺮا ﺷﺎد ﻛﻨﺪ.

اﻳﻦ ﻫﺎ و ﺻﺪﻫﺎ ﺧﺎﻃﺮه دﻳﮕﺮی ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ رﻫﺎﻳﻢ ﻧﺨﻮاﻫﻨﺪ ﻛﺮد. ﻓﺮﻫﺎد ﻫﻤﭽﻮن ﺑﺎد ﺻﺒﺎ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺮ زﻧﺪﮔﻲ دوﺳﺘﺎن و ﻫﻤﺮاﻫﺎﻧﺶ ﻣﻲ وزﻳﺪ. و اﻳﻦ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ ﺑﺎ او ﺧﻴﻠﻲ دﻳﺮآﺷﻨﺎ ﺷﺪم وﻟﻲ در اﻳﻦ ﻣﺪت ﻛﻮﺗﺎه ﺗﻮ ﮔﻮﺋﻲ ﻋﻤﺮی ﺑﺎ ﻓﺮﻫﺎد زﻳﺴﺘﻪ ام. در وﺟﻮد ﻓﺮﻫﺎد ﻗﻠﺒﻲ ﻣﻲ ﻃﭙﻴﺪ ﻛﻪ ﻣﻤﻠﻮ از ﻋﺸﻖ و ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻮد. ﻋﺸﻖ ﻋﻤﻴﻖ اش ﺑﻪ ﻣﺒﺎرزان و ﻣﺤﺮوﻣﺎن ﺟﻬﺎن و ﻛﺸﻮرﻣﺎن ﺣﺘﻲ در ﺗﺰﺋﻴﻦ اﻃﺎق ﻛﻮﭼﻚ ﻛﺎرش و در ﻗﻠﺐ ﺑﺰرﮔﺶ ﺑﺎزﺗﺎﺑﻲ وﻳﮋه داﺷﺖ.  ﻟﺒﺨﻨﺪﻫﺎی ﺗﺎﺋﻴﺪآﻣﻴﺰش، ﭼﺸﻤﻚ ﻫﺎی ﻧﺎرﺿﺎﻳﺘﻲ اش، ﺻﻮرت ﺑﺸﺎﺷﺶ ﻫﻤﻪ ﻣﻤﻠﻮ از ﻣﺤﺒﺖ ﺑﻮد و ﻋﺸﻖ و اﻳﻦ ﺧﺼﻮﺻﻴﺎت از ﻓﺮﻫﺎد اﻧﺴﺎن ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻳﻜﻲ از ﺳﺮﻣﺸﻖ ﻫﺎی ﺷﺮاﻓﺖ اﻧﻘﻼﺑﻲ و آزادﻳﺨﻮاﻫﻲ ﺑﻮد. ﻓﺮﻫﺎد ﻳﻚ رﻓﻴﻖ ﻧﺎزﻧﻴﻦ ﺑﻮد. اﻳﻦ ﻏﻢ ﺑﺰرگ از دﺳﺖ دادن ﻋﺰﻳﺰﻣﺎن را ﺑﻪ ﻫﻤﺴﺮ و ﻓﺮزﻧﺪان، ﺧﺎﻧﻮاده و ﻳﺎراﻧﺶ ﺗﺴﻠﻴﺖ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻢ. ﻳﺎدش ﺑﺮای ﻫﻤﻴﺸﻪ در ﻗﻠﺒﻢ ﻣﺎﻧﺪﻧﻲ اﺳﺖ

۱۵,۱۱,۲۰۰۴

ﻣﺮاﺳﻢ وداع ﺑﺎ رﻓﻴﻖ ﻓﺮﻫﺎد

 

ﺑﻪ دﻋﻮت ﺧﺎﻧﻮاده و دوﺳﺘﺎن و ﻳﺎران ﻓﺮﻫﺎد )ﻓﺮﺷﻴﺪ ﺷﺮﻳﻌﺖ(، روز دوﺷﻨﺒﻪ ۱۵ ﻧﻮاﻣﺒﺮ ﻣﺮاﺳﻢ وداع ﺑﺎ ﻓﺮﻫﺎد در ﺷﻬﺮ ﻛﻠﻦ ﺑﺮﮔﺰار ﺷﺪ. د رﻣﺮاﺳﻢ ﺧﺎﻛﺴﭙﺎری ﻓﺮﻫﺎد ﻛﻪ ﺑﺎ ﺣﻀﻮر ﺑﻴﺶ از ۳۰۰ ﻧﻔﺮ ﺑﺮﮔﺰار ﺷﺪ، ﭼﻨﺪ از دوﺳﺘﺎن ﻓﺮﻫﺎد  اﺷﻌﺎری  ﺧﻮاﻧﺪﻧﺪ  و  ﺳﺨﻨﺮاﻧﻲ  ﺧﻮد  او  )  درﻳﻜﻲ  از  ﻣﺮاﺳﻢ  ﺣﻤﺎﻳﺖ  از  ﺟﻨﺒﺶ داﻧﺸﺠﻮﻳﻲ ﻛﻪ در ﺷﻬﺮ ﻛﻠﻦ ﺑﺮﮔﺰار ﺷﺪه ﺑﻮد(. ﭘﺨﺶ ﮔﺮدﻳﺪ.  ﺑﻌﺪ  از ﻇﻬﺮ ﻫﻤﺎن روز در ﻣﺮاﺳﻢ  ﺑﺰرﮔﺪاﺷﺖ ﻓﺮﻫﺎد ﻛﻪ  از ﺳﻮی  ﺳﺎزﻣﺎن و  ﺧﺎﻧﻮاده  و  دوﺳﺘﺎن ﺗﺪارک دﻳﺪه ﺷﺪه ﺑﻮد، ﺑﻴﺶ از ۴۰۰ ﻧﻔﺮ در ﺳﺎﻟﻨﻲ ﮔﺮد آﻣﺪﻧﺪ و ﻳﺎد و ﺧﺎﻃﺮه او را ﮔﺮاﻣﻲ داﺷﺘﻨﺪ. اﺟﺮای اﻳﻦ ﻣﺮاﺳﻢ ﺑﺮ ﻋﻬﺪه رﻓﻘﺎ ﻣﻬﺮﻧﻮش ﻛﻴﺎن و ﺑﻬﺮوز ﺧﺴﺮوی ﺑﻮد و در ﻃﻮل ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺗﺮاﻧﻪ و ﺳﺮودﻫﺎﻳﻲ ﺗﻮﺳﻂ ﺧﺎﻧﻢ ﺑﻬﺮخ و ﭼﻨﺪ ﺗﻦ دﻳﮕﺮ اﺟﺮا ﺷﺪ . در اﺑﺘﺪای ﻣﺮاﺳﻢ ﺷﺮح ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ از زﻧﺪﮔﻲ ﻓﺮﻫﺎد اراﺋﻪ ﺷﺪ و ﺳﭙﺲ ﭘﻴﺎم ﻛﻤﻴﺘﻪ ﻣﺮﻛﺰی ﺳﺎزﻣﺎن ﺗﻮﺳﻂ ﺣﻤﺎد ﺷﻴﺒﺎﻧﻲ ﺧﻮاﻧﺪه ﺷﺪ و ﻏﺰال و ﺳﻴﺎوش ، ﻓﺮزﻧﺪان ﻓﺮﻫﺎد، از ﭘﺪرﺷﺎن

ﮔﻔﺘﻨﺪ وﭼﻨﺪ از دوﺳﺘﺎن و رﻓﻘﺎی وی ﺳﺨﻨﺮاﻧﻲ ﻛﺮدﻧﺪ. در اﻳﻦ ﻣﺮاﺳﻢ ﻓﻴﻠﻢ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ از زﻧﺪﮔﻲ و ﻓﻌﺎﻟﻴﺘﻬﺎی ﻓﺮﻫﺎد، ﻛﻪ ﺗﻮﺳﻂ دوﺳﺘﺎﻧﺶ ﺗﻬﻴﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد، ﺑﻪ ﻧﻤﺎﻳﺶ درآﻣﺪ. در ﺑﺨﺶ دﻳﮕﺮی از ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﻛﻪ ﺑﻴﺶ از ۴ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﻃﻮل ﻛﺸﻴﺪ، ﭼﻨﺪ ﺗﻦ از ﻳﺎران و دوﺳﺘﺎن ﻓﺮﻫﺎد ﺧﺎﻃﺮاﺗﻲ از وی ﻳﺎ ﻣﻄﺎﻟﺒﻲ را در زﻣﻴﻨﻪ ﺗﻼﺷﻬﺎ و ﻣﺒﺎرزات

ﺳﻴﺎﺳﻲ و ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ او ﺑﻴﺎن ﻛﺮدﻧﺪ . در ﭘﺎﻳﺎن ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺣﺎﺿﺮﻳﻦ در وداع ﺑﺎ ﻓﺮﻫﺎد ﺑﺎ ﻛﻒ زدن ﻫﺎی ﻣﻤﺘﺪ ﻳﺎد او را ﮔﺮاﻣﻲ داﺷﺘﻨﺪ .ﻣﺮاﺳﻢ ﻳﺎدﺑﻮد دﻳﮕﺮی ﺗﻮﺳﻂ رﻓﻘﺎی ﻓﺮﻫﺎد در ﻧﺮوژ ﺗﺪارک دﻳﺪه ﺷﺪه ﺑﻮد اﻳﻦ ﻣﺮاﺳﻢ   در روز ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ۵ دﺳﺎﻣﺒﺮ از ﺳﺎﻋﺖ ۱۵ ﺗﺎ ۱۸ ﺑﺎ ﺣﻀﻮر ﺟﻤﻊ ﻛﺜﻴﺮی از ﻳﺎران و آﺷﻨﺎﻳﺎن ﻓﺮﻫﺎد، ﻓﻌﺎ ﻟﻴﻦ ﺳﻴﺎﺳﻲ ﻣﺴﺘﻘﻞ و ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﮔﺎن ﭼﻨﺪ ﺳﺎزﻣﺎن ﺳﻴﺎﺳﻲ در ﻛﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ای در ﻣﺮﻛﺰ ﺷﻬﺮ اﺳﻠﻮ ﺑﺮﮔﺰار ﺷﺪ. اﻳﻦ ﻣﺮاﺳﻢ ﺑﺎ ﺻﺪای ، ﺷﻌﺮ ﺧﻮاﻧﻲ ﺧﻮد رﻓﻴﻖ ﻓﺮﻫﺎد ﺷﺮوع  ﺷﺪ و ﭘﺲ از آن ﭘﻴﺎم ﻓﺮﻳﺪه ،ﻫﻤﺴﺮ رﻓﻴﻖ ﻓﺮﻫﺎد ﻛﻪ ﺧﻄﺎب ﺑﻪ ﺷﺮﻛﺖ ﻛﻨﻨﺪه ﮔﺎن در اﻳﻦ ﻣﺮاﺳﻢ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪه ﺑﻮد، ﻗﺮاﺋﺖ ﮔﺮدﻳﺪ. ﺳﭙﺲ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺷﻌﺮ ﺧﻮاﻧﻲ، ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻓﻴﻠﻢ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ از  زﻧﺪﮔﻲ و ﻣﺒﺎرزه ﻓﺮﻫﺎد ) ﻓﻴﻠﻢ وداع ﺑﺎ ﻓﺮﻫﺎد( وﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻧﻤﺎﻳﺶ ﻓﻴﻠﻢ ﻣﺮاﺳﻢ ﺧﺎﻛﺴﭙﺎری و ﺑﺰرﮔﺪاﺷﺖ  وی  در  آﻟﻤﺎن  و  ﺧﻮاﻧﺪن  ﭘﻴﺎم  و  ﻣﻘﺎﻻﺗﻲ  ﻛﻪ  دوﺳﺘﺎن  ﻓﺮﻫﺎد  در ﻧﺮوژ و ﻧﻤﺎﻳﻨﺪﮔﺎن اﺣﺰاب و ﺳﺎزﻣﺎﻧﻬﺎی ﺳﻴﺎﺳﻲ در ﺳﻮگ ﻓﺮﻫﺎد ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮدﻧﺪ، اداﻣﻪ ﻳﺎﻓﺖ. ﭘﺲ از     ﭘﺎﻳﺎن ﻓﻴﻠﻢ وداع ﺑﺎ ﻓﺮﻫﺎد ، ﺗﻤﺎﻣﻲ ﺣﻀﺎردر ﺳﺎﻟﻦ ﺑﻪ ﭘﺎس اﺣﺘﺮام ﺑﻪ ﻓﺮﻫﺎد وﺑﺮای ارج ﮔﺬاری ﺑﻪ ﺗﻤﺎم ﺧﺼﺎﺋﻞ   اﻧﺴﺎﻧﻲ و ﺷﺮاﻓﺘﻤﻨﺪاﻧﻪ اش ﻫﻤﮕﻲ ﺑﭙﺎﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ و دﻗﺎﻳﻘﻲ ﭼﻨﺪ ﺑﻄﻮر

ﻣﻤﺘﺪ ﻛﻒ زدﻧﺪ.

در روز ﻳﻜﺸﻨﺒﻪ ۱۹ دﺳﺎﻣﺒﺮ، ﺑﻪ دﻋﻮت ﺧﺎﻧﻮاده و دوﺳﺘﺎن ﻓﺮﻫﺎد و ﻛﺎﻧﻮن ﺗﻼش در

ﻛﻠﻦ، ﻛﻪ ﻓﺮﻫﺎد از ﺑﻨﻴﺎﻧﮕﺰاران و ﻓﻌﺎﻟﻴﻦ ﻋﻤﺪه آن ﺑﻮد، ﺑﻴﺶ از ﻳﻜﺼﺪ ﻧﻔﺮ ﺑﺮ ﻣﺰار وی ﮔﺮدآﻣﺪﻧﺪ. در اﻳﻦ ﻣﺮاﺳﻢ ﻓﺮﻳﺪه از ﻫﻤﺴﺮش ﻓﺮﻫﺎد ﮔﻔﺖ و ﺳﻴﺎوش ﭘﺴﺮ ﻓﺮﻫﺎد در ﻣﻮرد زﻧﺪﮔﻲ او ﺑﻪ زﺑﺎن آﻟﻤﺎﻧﻲ ﺻﺤﺒﺖ ﻛﺮد. ﺧﺎﻧﻢ ﺑﻬﺮخ ﺳﺮودﻫﺎﻳﻲ را اﺟﺮا ﻛﺮد. در اﻳﻦ ﻣﺮاﺳﻢ

ﻛﻪ دوﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﻃﻮل اﻧﺠﺎﻣﻴﺪ، دوﺳﺘﺎن ﻓﺮﻫﺎد ﺑﺎ ﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎی ﮔﻞ ﻳﺎد او را ﮔﺮاﻣﻲ داﺷﺘﻨﺪ.


 

 

 

 

 

 

۴

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>