رزا لوکزامبورگ، «ازبهترین مغزهای آلمان» / هایده مغیثی

رادیکالیسم، عشق و جنسیت: النور مارکس، رزا لوکزامبورگ، اما گلدمن و هانا آرنت

بخش دوم

هانا آرنت، اشاره به جنبه‌های عاطفیِ ِ رزا را احساساتی جلوه دادن «رزای سرخ» می‌داند و آن را تأیید نمی‌کند. سؤال این است که چرا دلبستگی به جلوه‌های گوناگون زندگی انسانی، عطوفت، دوست داشتنِ گُل و طبیعت، ادبیات، موسیقی و حیوانات، شایسته‌ی انقلابیونی که زندگی‌شان را صَرف تحقق جهانی بهتر و انسانی‌تر می‌کنند، نیست؟

رزا لوکزامبورگ شاید از مسحورکننده‌ترین و بحث‌برانگیزترین، و به‌قول‌ هانا آرنت، کم‌درک‌شده‌ترین چهره‌های سیاسی قرن بیستم اروپا باشد. زنی کوچک‌اندام، یهودیِ لهستانی، با پای معیوب که نه زیبایی خیره‌کننده‌ای داشت، نه در پروژه‌ی انقلابی‌اش به موفقیتی که می‌خواست رسید، نه دولتی تشکیل داد و نه در سیاست رسمی کشورِ دوم‌اش آلمان، نقشی عمده یافت. او زن جوانی بود سرشار از انرژی و پیگیری سیاسی، با ذهنی پیچیده، صداقت انقلابی، وفادار به آرمان، سازش‌ناپذیر، با قلم و زبانی تندوتیز، و شجاعتِ بی‌مانند سیاسی و اخلاقی. پاره‌ای از زندگینامه‌نویسانِ لوکزامبورگ اهمیت او در تاریخ سیاسی مارکسیسم را در استقلالِ فکری‌اش ذکر کرده‌اند، و این که به‌رغمِ تعهدِ همه‌جانبه‌اش به مارکسیسم، اعتبار ایده‌هایش فراتر از آن رفت و به دکترینِ اخلاقی تبدیل شد. او در فعالیت انقلابی سوسیالیستی تنها تحققِ قوانین ماتریالیسم دیالکتیک را نمی‌دید، بلکه آزادی و پیشرفت بشر را می‌دید.[۱] از همین رو بود که با آن که او و کارل لیبکنخت (و یوگیهس) شاید تنها مارکسیست‌های عمیقاً حامیِ انقلاب اکتبر روسیه در حزب سوسیال‌دموکرات آلمان بودند، با مشاهده‌ی نخستین «نشانه‌ی شوم» سیاست دولت نوپای شوروی در سرکوب مخالفان، اعلام کرد که «آزادی سیاسی اگر شامل گروه‌های مخالف دولت نشود، اصلاً آزادی نیست.»

لوکزامبورگ تنها چند ماه پس از ورودش به آلمان از چنان اعتباری در جنبش سوسیال ‌دموکراسی آلمان برخوردار شد که ویراستاری یکی از روزنامه‌های مهم حزب را به‌عهده‌ی او گذاردند. از اعتماد به نفسی برخوردار بود که برجسته‌ترین و معتبر‌ترین رهبران سوسیالیست اروپا را در عرصه‌های تئوریک و سیاسی به چالش کشد و آن‌ها را، هرچند با اکراه، به پاسخ وادارد. بحث و جدل تئوریک او با سرشناس‌ترین مارکسیست‌های قرن بیستم از آن نمونه‌اند؛ برای مثال با ادوارد برنشتاین و ایده‌ی رفرمیستیِ او در گذار به سوسیالیسم؛ با لنین و حزب اولتراسانترالیست و «سربازخانه»‌ای او؛ با کارل کائوتسکی و اگوست بِبِل درباره‌ی استراتژی اعتصاب عمومی، و با نمایندگانِ طرفدار جنگ جهانی (اول) درحزب سوسیال‌ دموکرات (س.د.) در رایشتاگ. در ۱۹۱۳ نیز از اولین مارکسیست‌هایی بود که طرح‌ انباشت سرمایه‌ی مارکس را در کتابش تحت عنوان انباشت سرمایه[۲] به نقد کشید.

کائوتسکی، در معرفی رزا برای تدریس در مدرسه‌ی حزب س.د. او را یکی «از بهترین مغز‌های آلمان» خواند.[۳] لنین سه سال پس از قتل لوکزامبورگ با استفاده از یک تمثیل روسی، که عقاب گاه می‌تواند در سطح مرغ پرواز کند، اما مرغ هرگز قادر نیست که در ارتفاع عقاب به پرواز درآید، لوکزامبورگ را «به رغمِ اشتباهاتش»، به عقاب تشبیه نمود، و از این که حزب س. د. آلمان در انتشار بیوگرافی و مجموعه آثار لوکزامبورگ کوتاهی کرده، آن حزب را سرزنش کرد.[۴] تروتسکی لوکزامبورگ را «زنی کوچک‌اندام، شکننده، بیمارگونه، اما با چهره‌ای نجیب، چشمانی زیبا که هوش از آن می‌تراوید و انسان را با جسارت، اندیشه و کاراکتر خود مجذوب می‌کرد» توصیف کرده بود.[۵] لوکزامبورگ به‌عنوان یکی از پرشورترین رهبران رادیکال جنبش‌های سوسیال‌دموکراسی آلمان و لهستان، از نظر بورژوازی مرتجع آلمان، غریبه‌ای لهستانی- یهودی، تشنه به خون، به دور از زنانگی و خطری برای مالکیت مقدس، قلمداد می‌شد. این خصومتِ عمیق، زندانی کردنش در دوران جنگ (۱۹۱۵-۱۹۱۸) ، و سرانجام قتل فجیع‌اش در ۱۵ ژانویه ۱۹۱۹ به‌دست اوباشِ اجیرِ و شبه‌نظامیان «فرای کورپ» را توضیح می‌دهد.

شورشگری از نوجوانی

رزا جوان‌ترین فرزند یک خانواده‌ی یهودی در پنجم مارس ۱۸۷۱ میلادی (همزمان با کمون پاریس) در شهر کوچکی در لهستان به دنیا آمد. نقل قولی از لوکزامبورگ که سال‌ها بعد از سلول زندان نوشته و در بسیاری از بیوگرافی‌های او نقل شده، به‌خوبی بیانگر سرشت بی‌قرار، بلندپرواز، شورشی و جستجوگرِ او از خردسالی است. او می‌نویسد که چه‌گونه وقتی دختربچه‌ای بیش نبوده از پنجره‌ی خانه به بالا آمدن خورشید می‌نگریسته و با خود فکر می‌کرده که زندگی، «زندگی واقعی» جایی در دوردست، ورای بام‌ها جریان دارد… و او از همان زمان به دنبال زندگی‌ای دویده که هنوز در پشتِ بام‌ها خود را از او پنهان می‌کند.[۶]

رزا که در خردسالی به علت یک بیماری و اشتباه پزشک تا آخر عمر دچار لنگی پا شد، در دوران دبیرستان در ورشو، پایتخت لهستان با اندیشه‌های آزادی‌خواهی آشنا شد و بی‌رحمی پلیس تزاری در سرکوب اعتصابات کارگریِ صنایع نوپای لهستان را از نزدیک تجربه کرد. پس از خاتمه‌ی دبیرستان به نخستین حزب مارکسیستی لهستان، «پرولتاریا» پیوست.

دو سال بعد در ۱۸۸۹ ناچار به فرار به زوریخ شد. در سویس، لوکزامبورگ با رهبران سوسیالیست آلمان، کارل لوبِک، کارل کائوتسکی، ویلهلم لیبکنخت، اگوست ببل و ادوارد برنشتاین،[۷] که از تیررس قانون ضد سوسیالیستی آلمان فرار کرده و در تبعید به‌سر می‌بردند، و نیز انقلابیون مارکسیستِ پرآوازه‌ی روس، از آن جمله گئورگی پلخانف، وِرا زاسولیچ و پاوِل اکسلراد[۸] آشنا شد.

رزا و لئو یوگیهِس

در تبعید سوییس بود که رابطه‌ی عاطفی و همکاری سیاسیِ ماندنی لوکزامبورگ با لئو یوگیهِس،[۹] جوان بیست و چند ساله‌ی لیتوانیایی، آغاز شد. یوگیهس نیز مانند رزا مهاجری سیاسی و دانشجو، و هم‌رزم او در پایه‌گذاری حزب «سوسیال دموکراسی پادشاهی لهستان» بود.

تأثیرات مثبت و منفی این رابطه در زندگی سیاسی و شخصی لوکزامبورگ از ۱۸۹۱ تا کشته شدن هردو به فاصله‌ی چند ماه از یکدیگر در ۱۹۱۹، و نحوه‌ی برخورد آن دو با مسائل سیاسی و خصوصی در زمینه‌ی تاریخی و انقلابی زمانه‌شان، دریچه‌ای است بر شخصیت لوکزامبورگ به‌عنوان یک تئوریسین سوسیالیست و انقلابی حرفه‌ای، و یک زن با نیازها، باورها و دلبستگی‌های انسانی‌اش. گفت‌وگوهای مکتوب این دو (که ما عمدتاً از طریق جواب‌های لوکزامبورگ به یوگیهس به آن دسترسی داریم، زیرا نامه‌های یوگیهس به رزا باقی نمانده)، نشان‌دهنده‌ی پیچیدگی‌های طبیعت بشری، و دشواری‌های چاره‌ناپذیری است که درهم تنیده شدن فعالیت انقلابی و رابطه‌ی عشقی، پدید می‌آورد، و نیز شاید اهمیت عامل جنسیت در تفاوت انتظارات، نیازها، آسیب‌پذیریِ عاطفی و واکنش‌های دو طرف رابطه را نشان می‌دهد.

اِلزبِیتا اتِینجر، مترجم و ویراستار گزیده‌ای از نامه‌های لوکزامبورگ به یوگیهس، می‌نویسد این نامه‌ها که تنها جایی است که لوکزامبورگ به خود اجازه می‌دهد خودش باشد، به‌خوبی نشان می‌دهد که آرمان سوسیالیسم که لوکزامبورگ و یوگیهس را به‌هم پیوند می‌داد، نتوانست آرزوی لوکزامبورگ به داشتن یک رابطه‌ی تمام و کمال را محقق سازد، زیرا هر دو آزادی‌ای را که برای بشریت می‌خواستند از یکدیگر دریغ می‌کردند و هیچ‌کدام از آنها چیزی به‌نام سازش و مدارا نمی‌شناختند. این داوری درباره‌ی لوکزامبورگ شاید تنها تا حدودی در رابطه با یوگیهس واقعیت داشته باشد. چون درست است که لوکزامبورگ و یوگیهس از نظر رفتار اجتماعی و روابط عاطفی و انسانی در دو سوی مخالف قرار داشتند، اما نامه‌های لوکزامبورگ در عین حال آینه‌ای است از تلاش‌های او از آغاز تا پایان برای حفظ و ادامه‌ی رابطه و تقویت اعتمادِ به نفسِ شکننده‌ی یوگیهس. تلاش‌هایی که گاه با اظهار عشق و ابراز دلتنگی و اشتیاق، گاه با ارائه‌ی تصویری ایده‌آلی از زندگی مشترک آینده، و گاه با ستایش نظرات و ایده‌ها و کمک‌های یوگیهس همراه بود. به عبارت دیگر در دورانی که اعتبار و شهرت سیاسی و حزبی لوکزامبورگ در جنبش سوسیال دموکراسی آلمان منظماً رو به افزایش بود، و حتی به‌عنوان یک زن نیز مورد توجه قرار داشت، صِرف تلاش‌اش برای حفظ رابطه با یوگیهس، به‌رغمِ رفتار دلسردکننده و حتی توهین‌آمیزِ او، ازجمله امساک در ابراز علاقه، خودداری از ازدواج که رزا به‌شدت خواهان آن بود، و گاه حتی پس فرستادن هدیه‌های رزا،[۱۰] همگی نشان از مدارا و حتی سازش از جانب لوکزامبورگ بود. رزا، البته مدام یوگیهس را به‌خاطر رفتارِ سرد، یک‌بعدی و خشک‌اش سرزنش می‌کرد و انتظارِ توجه و عاطفه‌ی متقابل را از او داشت. او زمانی در نامه‌ای به لوییز کائوتسکی، در مورد یوگیهس نوشت که «او دوست داشتن بلد نیست».

مشکل عمده‌ی رابطه‌ای که به گفته اتِینجر از همان آغاز جوانه‌های نابودی را در خود حمل می‌کرد، بخشی به شخصیتِ متفاوت آن دو، و بخش دیگر به تفاوت قدرتِ فکری و تئوریک و انرژی آن دو در ایجاد ارتباط سیاسی و انسانی مربوط بود. لوکزامبورگ سرشار از عشق به زندگی، حس زنانگی، تحسین زیبایی و پذیرای وابستگی انسانی بود. یوگیهس اما درست نماد انقلابی حرفه‌ای دوران خود بود؛ یعنی نفی‌کننده‌ی هر نوع دلبستگی جز به آرمان طبقه‌ی کارگر و هر آن‌چه ممکن بود توجه را از مبارزه‌ی انقلابی منفک کند. او توانِ نشان دادن احساسات و دادن و گرفتنِ محبت را نداشت، و در حفظ استقلال خود سرسختی نشان می‌داد. او وابستگی به خانواده و درگیری عاطفی را مانع فعالیت تمام‌وقت انقلابی می‌دانست و هیچ تعلق خاطری جز به انقلاب برای او مجاز نبود.

این نحوه‌ی برخوردِ یوگیهس در جنبش سوسیالیستی ریشه داشت، و حتی به نوعی شاملِ خودِ مارکس هم، که الگوی بی‌چون و چرا برای بسیاری از مارکسیست‌ها بوده (و هست)، می‌شد. همان‌طور که ماری گابرییل می‌نویسد، به‌رغم آن که مارکس خانواده‌اش را عزیز می‌داشت اما ترجیح می‌داد خود را دور از گرفتاری‌های روزمره — که با مشقت‌های زیادی برای همسرش جنی و بچه‌ها همراه بود – قرار دهد. او آماده‌ی همه نوع فداکاری شخصی در راه پیشبردِ هدف نهایی، یعنی خلق جامعه‌ای عادلانه‌تر بود. اما نبرد علیه ستم اجتماعی، با ستم در عرصه‌ی خصوصی همراه می‌شد. گابرییل اضافه می‌کند که او درست مثل هنرمندی بود که خود را منحصراً وقف هنرش می‌کند و ازخانواده‌اش انتظار دارد که اهمیت کار او را درک کنند و خود را با شرایط او وفق دهند.[۱۱] نامه‌ی مارکس به انگلس زمانی که از سفری در رابطه با چاپ جلد اول سرمایه بازگشته بود، این داوری را تأیید می‌کند. مارکس در این نامه ازعذاب زندگیِ خانوادگی، درگیری‌های خانگی، آزارو اذیت دائمی، که مانعِ از آن می‌شود که آزاد از دردسر و مسئولیت به کارش برسد، شکوه می‌کند.[۱۲]

اتِینجر درباره‌ی تفاوت بینش لوکزامبورگ با یوگیهس می‌نویسد، «[رزا] نه‌تنها رستگاری را در سرکوب غرایز طبیعی خود نمی‌جست، بلکه ریاضت‌کشی خلاف طبیعت او بود و آن را مخرب می‌دید. خوشبختی فردی که یوگیهس آن را گناه می‌دانست، برای لوکزامبورگ ادامه‌ی طبیعی مبارزه برای خوشبختی و تکامل همگان بود».[۱۳] این تفاوت سبب جذابیت لوکزامبورگ، اعتماد به نفس و استقلال رأی و شهامت سیاسی و رشد ارتباطات واعتبار حزبی او در جنبش سوسیال دموکراسی آلمان (لهستان و روسیه) بود. اما گوشه‌گیری یا انزوای اختیاری یوگیهس وتمایل او به در سایه ماندن و اعمال نفوذ فکری به‌طور غیرمستقیم از طریق لوکزامبورگ، بود.[۱۴] ج. پی. نِتل نیز به همین نکته اشاره دارد، که رزا که تنها در نامه‌هایش به یوگیهس می‌توانست با صراحت کامل از احساس تنهایی و بیگانگی خود در حزب شکوه کند، از یوگیهس جوابی جز مخالفت دائمی و دلخوری از استقلالِ روزافزون فکری او نمی‌گرفت. یوگیهس تنها وقتی از رزا راضی بود که او به‌تفصیل همه‌ی جزییات کارهای خود و حساب مخارج‌اش را به او گزارش می‌داد.[۱۵] (گفتنی است که یوگیهس که از خانواده‌ی متمکنی بود، هزینه‌ی حزب س. د. لهستان و انتشار روزنامه و مخارج زندگی لوکزامبورگ را تأمین می‌کرد. در رابطه‌ی آن دو با یکدیگر، این نکته نوعی اهمیت نمادین داشت.)

با سفر لوکزامبورگ در ۱۸۹۴ به پاریس، محل انتشار روزنامه‌ی آرمان کارگران، ارگان حزب س.د. لهستان که لوکزامبورگ سردبیر آن بود، دشواری‌های رابطه بین این دو با وضوح بیشتر آشکار می‌شود. لوکزامبورگ که ضمناً درگیر پژوهش برای تز دکترا و برقراری ارتباط با شخصیت‌های برجسته‌ی سوسیالیست فرانسه مثل ‹ژان ژورِس’، ‹ژول گِد› و ‹ادوارد وَیان› بود، در هر نامه به یوگیهس به‌تفصیل گزارش فعالیت‌های خود و ملاقات‌های‌اش را می‌داد. برای نمونه می‌نویسد که به جشن سالروزِ کمون پاریس رفته و سخنرانی‌های بسیار «سطحی» ازجمله سخنرانیِ «پُل لافارگ» را شنیده است. در اغلب نامه‌ها به یوگیهس او را با نام کودکی‌اش و با بیان عاشقانه مورد خطاب قرار می‌دهد و از بی‌قراری و دلتنگی‌اش برای او سخن می‌گوید؛ برای نوشتن مقاله‌هایش در روزنامه‌ی حزب، نظر یوگیهس را جویا می‌شود و از پیشنهادها و ایده‌های او استقبال و قدردانی می‌کند. با این حال، رزا که پیش از رفتن به پاریس از انتظار و اشتیاقِ دریافت نامه‌ی یوگیهس که «به او شادی، نیرو و انگیزه‌ی ادامه‌ی حیات می‌دهد» می‌نوشت، اما در پاریس از این که در نامه‌های او «هیچ چیز جز آرمان کارگران، (روزنامه‌ی حزب)، و انتقاد از کارهای رزا و توصیه‌های او» وجود ندارد، شکوه می‌کرد. شِکایت می‌کرد که «تنها چیزی که ما را به‌هم پیوند می‌دهد، آرمان ما و خاطراتِ عواطف گذشته است، و این دردناک است و من این را در این‌جا به‌روشنی خاصی درک می‌کنم.» او در عین حال از یوگیهس شدیداً انتقاد می‌کند که بدون مشورت با او تصمیمات سازمانی درباره‌ی روزنامه گرفته و با تبختر مدعی شده که برای لوکزامبورگ که «اعصابش ضعیف است» اطلاع از این مسائل جزئی ضروری نیست.[۱۶]

لوکزامبورگ برآشفته از «این برخورد توهین‌آمیز حتی وقتی با کلمه‌ی عزیزم همراه باشد»، جواب می‌دهد که توصیه‌های مداومِ یوگیهس، که فلان کار را بکن، یا فلان کار را تسریع کن، هم زیاد تکراری‌اند وهم بی‌ادبانه.» در نامه‌ی دیگری ازیوگیهس می‌خواهد که لطف کند در نامه‌هایش زیر کلمات را به تأکید خط نکشد چون «جهان پر از احمق‌هایی نیست که، به نظر تو، فقط وقتی با چوب به کله‌شان بزنی متوجه مطلب می‌شوند.» و اضافه می‌کند که نوشتن این نکات به این معنی نیست که او می‌خواهد یوگیهس به شخص دیگری که نمی‌تواند باشد، تبدیل شود. می‌گوید دلیل نوشتن‌اش این است که متأسفانه هنوز از عادتِ احمقانه‌ی ابراز احساس‌اش دست بر نداشته است.[۱۷] در نامه‌ی دیگری می‌نویسد گاهی احساس می‌کند یوگیهس از سنگ ساخته شده و کم‌اهمیت‌ترین و احمقانه‌ترین جزئیاتِ مربوط به کار، به‌مراتب بیشتر از احساساتی که از قلب رزا سرریز می‌شود، برایش جالب است و اضافه می‌کند «کمی فروتنی داشته باش… از نشان دادن احساست شرم نکن و نترس که جواب کافی از من نگیری، البته در صورتی که اصلاً احساسی داشته باشی.»[۱۸]

واقعیت آن که لوکزامبورگ سرشار از حس زندگی و اشتیاق، تحسین‌کننده‌ی زیبایی و پُر از امید به آینده‌ی مشترکی بود که قرار بود آن دو در کنار هم و باهم بسازند. در نامه‌هایش به یوگیهس از لوازم زندگی مختصر و چیز‌های زیبایی که به این منظور خریده می‌نویسد و نظر یوگیهس را برای خرید چیزهای دیگر می‌پرسد؛ ریز مخارج‌اش را می‌دهد و گاه عذرخواهانه هزینه‌های شخصی‌اش مثل خرید لباس را توجیه می‌کند. طبیعت سلطه‌جوی یوگیهس، بیزاری (و شاید حسادت)‌اش نسبت به دوستان لوکزامبورگ، انتقادش از سرووضع رزا و بی‌نظمی زندگی‌شان و شاید مهم‌تر از همه، ناخوشنودی‌اش از سرشناس شدن رزا که دکترایش را هم دریافت کرده بود، و موفقیت او در جلب احترام و تحسین رهبران س.د. اروپا، یوگیهس را که خود را مربی رزا می‌دانست، خشمگین می‌کرد. این نکته از چشم رزا پنهان نبود که به او می‌نویسد، «موفقیت من و سرشناس شدنم شاید به خاطر غرور و سوء‌ظن تو، روابط ما را مسموم خواهد کرد و هرچه جلوتر برویم، وضع بدتر خواهد شد.»[۱۹]

این کشاکش عاطفی پس از رفتن لوکزامبورگ به برلین، به دنبال ازدواج ظاهری‌اش برای دریافت شهروندی آلمان، ملحق شدنش به حزب س. د. آلمان و موفقیت‌های پی‌درپی‌اش در انجام مأموریت‌های حزبی، سخنرانی‌ها و چاپ مقالاتش در نشریات حزب، شدت بیشتری می‌گیرد. جدل تئوریک لوکزامبورگ با برنشتاین در هفت شماره‌ی پی‌درپی در روزنامه‌ی لایپزیک فولکتسایتونگ (که در ۱۸۹۸ به‌صورت جزوه تحت عنوان رفرم یا انقلاب به چاپ رسید) به اعتبار و محبوبیت لوکزامبورگ افزود. رزا این استدلال را قبول داشت که سقوط نظام سرمایه‌داری بسیار کندتر از آن بود که مارکس پیش‌بینی کرده بود. ضرورت تبلیغ برای رفرم در دوران غیرانقلابی را نیز انکار نمی‌کرد، اما آن را مرحله‌ای از مبارزه برای سوسیالیسم در لحظات مختلف تحول جامعه‌ی طبقاتی می‌دانست، چراکه مبارزه در مراحل مختلف تاکتیک‌های متفاوتی را می‌طلبید. اما به نظر او رفرم و انقلاب شیوه‌های متفاوت تحول تاریخی نبودند که به دلخواه از پیشخوان تاریخ، مثل انتخاب این یا آن غذا، انتخاب شوند. قوت استدلال و شجاعت او در انتقاد، او را وارد حلقه‌ی معاشرینِ نزدیکِ رهبران برجسته‌ی حزب به‌خصوص کارل کائوتسکی، ویلهلم لیبکنخت، اگوست ببل و کلارا زِتکین، که از آن پس تبدیل به نزدیک‌ترین دوست رزا شد، می‌کند.

لوکزامبورگ یوگیهس را در جریان جزئیات فعالیت‌ها و رفت‌وآمد‌هایش می‌گذاشت، از آن‌جمله برگزیده شدن‌اش تنها چند ماه پس از برقراری ارتباط با حزب س.د. آلمان به سردبیری روزنامه‌ی آربایتر تسایتونگ، که یوگیهس با قاطعیت و با ارسال تلگرام او را از پذیرش آن منع کرده بود. عکس‌العمل یوگیهس، به‌جای تبریک و تشویق رزا سرزنش او به‌خاطر ولخرجی و خرید یک کُت بود، که البته احتمالاً انعکاس خشم‌اش بود از تصمیم رزا به پذیرش این موقعیت حزبی علی‌رغم توصیه‌ی او. این عدم‌پشتیبانی در شرایطی بود که لوکزامبورگ به حمایت نزدیک‌ترین یار و همراه خود نیاز داشت زیرا رادیکالیسم و زبان تند و بی‌تعارفِ او در انتقاد ازرهبران حزب، موردپسند بسیاری از رفقا و رهبران حزب نبود. انتقادات تند و گزنده‌ی او علیه موضع برنشتاین، با آن‌که از نظر محتوا مورد تأیید و تشویق رهبران حزب، به‌خصوص کائوتسکی و ببل قرار داشت، اما او را آماج انتقاد و جبهه‌گیری قرار می‌داد. رادیکالیسم و ناشکیبایی رزا سبب درگیری دائمی او با نویسندگان آربایتر تسایتونگ نیز بود که رهبری او را برنمی‌تابیدند، و نهایتاً به استعفای او از سردبیری روزنامه انجامید. ببل که در آن زمان کتاب زنان و سوسیالیسم را نوشته بود، با نادرست و بی‌جا خواندن استعفای رزا، جانب مخالفان او را گرفت و نوشت رزا « ثابت کرد که خیلی زن است، نه یک رفیق حزبی»[!][۲۰] جالب آن که همین روند بعداً زمانی که لوکزامبورگ به اتفاق «فرانتس مرینگ» مشترکاً سردبیریِ نشریه‌ی لایپزیک فولکتسایتونگ را به‌عهده گرفت، تکرار شد. شهرت لوکزامبورگ، به‌عنوان زنی به تعبیر مرینگ «قدرت‌طلب» که همیشه می‌خواهد اراده و نظرش را به همکاران و کارکنان روزنامه تحمیل کند، ببل را واداشت تا به او هشدار دهد که از حمله به چپ و راست در آن واحد پرهیز کند.[۲۱]

جدایی عاطفی از یوگیهس

از اوایل سال ۱۹۰۰ لوکزامبورگ پس از ۱۵ سال تلاش برای به هر قیمت کنار آمدن با بدخُلقی، بی‌مهری و تزلزلِ عاطفی یوگیهس، خسته و دلتنگ از امتناع یوگیهس به ملحق شدن به او در آلمان، به یوگیهس اخطار کرد که دیگر نمی‌تواند شرایطی را که نه می‌فهمد و نه قبول دارد بپذیرد، و از آن به بعد رابطه را به مسائل کاری محدود خواهد کرد. او نوشت که رفتار یوگیهس را «نسبت به خود تحقیرآمیز» و نشان بی‌میلی او و «فقدان شهامت باطنی‌اش برای وارد شدن به وصلتی دائمی و روابط زناشویی»[۲۲] می‌داند. اما آن‌چه درخور توجه است ادامه‌ی دودلی او پس از این اخطار به قطع رابطه‌ی کامل بود. یعنی با هر ابرازِ علاقه‌ی یوگیهس نظرش تغییر می‌کرد، هرچند شکایت‌اش از رفتار او شاید حتی شدیدتر از قبل ادامه داشت. مثلاً در نامه‌ای به او می‌نویسد پس از آخرین دیدارشان در سوییس، دیگر تردید ندارد که او «برای [یوگیهس] زنی مثل همه‌ی زن‌ها است، با این تفاوت که زنی است که مقاله می‌نویسد» و اضافه می‌کند در برلین زنانی را می‌بیند که مورد پرستش مردان‌شان هستند و مقایسه‌ی آن‌ها با رابطه‌ی یوگیهس با خودش را آزاردهنده می‌داند.

طفره‌رَوی یوگیهس، برای رزا که تمام وقت‌اش صرف نوشتن مقاله برای نشریات حزب، تدریس در مدرسه‌ی حزب، شرکت در جلسات کارگری و حزبی و مذاکره با رهبران حزب و سبک و سنگین کردن پیشنهادها برای همکاری مشترک بود، با فشار مضاعف جسمی و روحی برای او همراه بود. در همین زمان بود که رزا دعوت کائوتسکی برای همکاریِ در آماده کردن جلد چهارم کاپیتال برای چاپ را نپذیرفت، چون فکر می‌کرد قصد کائوتسکی همکاری واقعی نیست و تنها می‌خواهد از او کارِ گِل بکشد. خسته و افسرده از این فشارها به یوگیهس می‌نویسد، «از پرت‌وپلا درباره‌ی حزب در لهستان دست بر نمی‌داری اما یک کلمه راجع به پیوندمان حرف نمی‌زنی. واقعاً نمی‌فهمم یا شاید از فهمیدن اجتناب می‌کنم.»[۲۳] با این همه، رابطه‌ی این دو به دلیل بی‌تصمیمی یا سوء استفاده‌ی عاطفی یوگیهس وحتی فرصت‌جویی سیاسی او، که از یک‌سو از هر نوع تعهدی سرباز می‌زد، اما ضمناً نمی‌خواست لوکزامبورگ و به‌خصوص اثرگذاری بر امور سیاسی از طریق او را از دست بدهد، ادامه می‌یابد. حتی گفت‌وگو درباره‌ی مراسم ازدواج، لباس و سایر جزئیات نیز ادامه داشت. یوگیهس برای مدت کوتاهی به برلین رفت و در آپارتمانی که رزا گرفته بود، و به او احساس «یک خانه‌ی واقعی» را می‌داد، اقامت کرد.

لوکزامبورگ خواستِ ازدواج و آرزوی مادر شدن را از ابتدای رابطه با یوگیهس پنهان نکرده بود. در سال ۱۸۹۹ پس از ارائه‌ی تصویرِ جزئیات زندگی دلپذیری که آن دو می‌توانند در کنار یکدیگر داشته باشند، از آن‌جمله آرزوی داشتن یک بچه‌ی کوچک را، طرح می‌کند و می‌پرسد «آیا این امر هرگز مجاز نیست؟ هرگز؟» توضیح می‌دهد که چه‌گونه هنگام قدم زدن در پارک بچه‌ی کوچکی با موهای بلوند را دیده و چه‌گونه تمایل شدیدی برای ربودن او احساس کرده و می‌پرسد «آه محبوبم، آیا من هرگز نخواهم توانست بچه‌ی خودم را داشته باشم؟»[۲۴] در سال ۱۹۰۲در نامه‌ای به یوگیهس که پس از چندی دوباره آلمان را ترک کرده، از فشارِ خانه‌ی خالی بدون وجود کودکان می‌نویسد، «خیلی احساس تنهایی می‌کنم… به‌نظرم اگر یک بچه داشتم دوباره زنده می‌شدم. فعلاً دلم می‌خواهد حداقل یک سگ یا گربه داشته باشم.»[۲۵]

نکته‌ی درخور توجه این است که لوکزامبورگ اغلب در مورد جنبه‌های کار فکری و مواردی که می‌دانست حق با خودش است، به‌هیچ‌وجه به تصمیمات یوگیهس تن نمی‌داد، و بسیاری از نظرات و ضعف‌های شخصیتی او را برنمی‌تابید. پرسش این است که چرا درجنبه‌های دیگر زندگیش در رابطه با یوگیهس پیوسته حالتی دفاعی داشت. آیا کشمکش در عرصه‌ی فکری و سیاسی می‌توانست بر رابطه‌ی عاطفی آنان بی‌تأثیر باشد؟ آیا سردی و حتی نوعی خشونت عاطفی یوگیهس که از طریق خِسّت در ابراز محبت نسبت به لوکزامبورگ نشان داده می‌شد و رزا را شدیداً رنج می‌داد، و اصرار او به مخفی نگاه‌داشتن رابطه‌شان که رزا آن‌را «زیادی افراطی و حتی دورویی»[۲۶] می‌دانست، یا امتناع‌اش از ملحق شدن به او در آلمان به بهانه‌ی نداشتن حق شهروندی، یا کار روی تز دکترای‌اش که هرگز تمام نکرد، نوعی عکس‌العملِ یوگیهس و ابراز قدرت از سوی او بود؟ آیا این رفتار عکس‌العمل خودکم‌بینی او و احساس عقب‌افتادنش از رزا بود که از طریق نشان دادن بی‌نیازیِ عاطفی، یا بازخواستِ لوکزامبورگ در رابطه با هزینه‌های مالی جبران می‌کرد؟ از سوی دیگر، آیا برای رزا که بیش از هرکس دیگری از مسائل روانی یوگیهس آگاه بود، و زیر بار داوری هیچ کس حتی یوگیهس در مورد نظرات و کارهایش نمی‌رفت، پذیرفتن داوری‌ها و تصمیمات یوگیهس در مسائل مالی علیه خودش، (که درمیان دوستانش به ولخرجی و ناتوانی در اداره‌ی دخل وخرج مشهور بود) وسیله‌ای بود برای اعتماد به نفس و آرامش روانی دادن به یوگیهس؟

عطوفت و انقلابی‌گری

سال‌های ۱۹۰۱ تا ۱۹۰۶ سال‌های افزایش اعتبار لوکزامبورگ به‌عنوان متفکر مارکسیست و انقلابی رادیکال، زندانی شدن‌اش به‌اتهام توهین به قیصر، افزایش شهرت و محبوبیت‌اش در حزب س.د. لهستان، و حمایت سیاسی، مجادلات تئوریک و سیاسی‌اش با بلشویک‌ها و لنین از سویی و با بخش محافظه‌کار حزب س.د. آلمان، از سوی دیگر بود. او روسیه را که در آن زمان به سوی یک دموکراسی پارلمانی می‌رفت و تحولات آن، از آن‌جمله تشکیل شوراهای کارگری درصنایع و کشاورزی، و شیوه‌های مبارزاتی و تاکتیک اعتصاب عمومی، را در آلمان قابل‌اجرا می‌دید. از نظر بخشی از رهبرانِ حزب س.د. آلمان، ازجمله کائوتسکی، که روسیه را کشوری عقب‌مانده و کم‌تر صنعتی‌شده می‌دانستند، این استراتژی برای آلمان نامناسب بود.

رزا لوکزامبورگ در حال سخنرانی

درهمین اوضاع و احوال، خوش‌بینیِ ذاتی و ارزش نهادن به زندگی را در نامه‌هایش به یوگیهس از زندان، می‌توان مشاهده کرد. در این نامه‌ها از قصدش به تجربه‌ی زندگی کردن به‌طور کامل، عطش‌اش برای محبت و «چسبیدن به هر بارقه‌ی امید و نوشیدن هر جرعه‌ی زندگی» سخن می‌گوید. می‌نویسد، هرکس از فقرِ کمرشکن به ستوه آمده، باید سرجایش بنشیند، همه‌ی چیزهای خوبی را که دارد لیست کند تا بفهمد چه آدم ثروتمندی است.[۳۰] این گفته‌ها چیزی از احساس تنهایی عمیق او، نیازش به مهربانی و خانواده نمی‌کاست. افسوس می‌خورد که غرق شدن درسیاست، وقتی برای توجه به پدر و مادر و خانواده باقی نگذاشت. «سیاست انسان را مجبور می‌کند همه‌ی وجودش را قربانی کند.»[۳۱] می‌کوشد نیاز به احساس مادری و مراقبت از موجودی محتاج به توجه را با آوردن گربه و بعداً سگی کوچک جبران کند. توجه و نیاز لوکزامبورگ به زیبایی، به طبیعت، به حیوانات و تمایل به‌داشتن خانواده به معنای متعارف آن، سوی دیگرِ چهره‌ی لوکزامبورگ، به‌عنوان اندیشمندی مستقل و خودرأی، و به‌قول ج. پ. نِتِل، سختگیر در قضاوت‌های شخصی، بی‌مهر نسبت به «مردان بزرگ»، مخالفِ اقتدار، و سازش‌ناپذیر درسیاست، را نشان می‌دهد. و این واقعیتی است که متأسفانه بسیاری سعی بر نادیده گرفتن آن داشته و دارند. برای نمونه،‌ هانا آرنت، اشاره به جنبه‌های عاطفیِ ِ رزا را احساساتی جلوه دادن «رزای سرخ» می‌داند و آن را تأیید نمی‌کند. سؤال این است که چرا دلبستگی به جلوه‌های گوناگون زندگی انسانی، عطوفت، دوست داشتنِ گُل و طبیعت، ادبیات، موسیقی و حیوانات، شایسته‌ی انقلابیونی که زندگی‌شان را صَرف تحقق جهانی بهتر و انسانی‌تر می‌کنند، نیست؟

سازش‌ناپذیری سیاسی، اعتمادبه‌نفسِ شایسته‌ی تحسین لوکزامبورگ برای اثرگذاری بر سیاست‌های حزب، و داوری‌های بدبینانه‌ی بدون تعارف‌اش درباره‌ی رهبریِ قدیمی و پرآوازه‌ی حزب س.د. آلمان، که به نظر او خود را کاملاً وقف پارلمانتاریسم کرده و می‌خواست جنبش انقلابی را صرفاً به سمت پارلمان کانالیزه کند، دلبستگی رزا را به تحولات انقلابی در روسیه — که به‌هرحال بر اوضاع لهستان نیز تأثیر داشت — تشدید می‌کرد. او پس از انشعاب در حزب س.د. روسیه در ۱۹۰۳ و خروجِ لنین از سردبیریِ نشریه‌ی ایسکرا، به دعوت منشویک‌ها در این روزنامه مقاله می‌نوشت؛ نقدِ کتاب یک گام به‌پیش و دو گام به‌پسِ لنین، علیه ایده‌ی اهمیت روشنفکران در به حرکت درآوردن طبقه‌ی کارگر و حزب متشکل از انقلابیون حرفه‌ای تمام‌وقت، از آن‌جمله بود. تأکید لوکزامبورگ، بر عمل مستقیم توده‌ها و تشکیل شورا‌ها در تمام شرکت‌های صنعتی و کشاورزی، تحت رهبری یک کمیته‌ی اجرایی، با قدرت قانونی و اجرایی برای تنظیم شرایط کار و کنترل تولید بود.

انقلاب ۱۹۰۵ روسیه وشعار «همه‌ی قدرت به شوراها» که او و یوگیهس سخت به آن دل‌بسته بودند، بیش از پیش او را به سَمت جنبش در لهستان می‌کشید. سفر او و یوگیهس به لهستان در ۱۹۰۶، زندانی شدن هر دو و آزادی لوکزامبورگ پس از دو ماه، سفرش به فنلاند و بازگشت به برلین به دگرگونی بنیادی در رابطه‌ی خصوصی او با یوگیهس در ۱۹۰۷ انجامید.

ضربه‌ی نهایی برای رزا در رابطه با یوگیهس، آگاه‌شدن‌اش از بی‌صداقتی او و رابطه‌اش با زنی از رفقای لهستان پس از فرارش از زندان بود. رزا که جز «صداقت کامل» و روراستی را در هیچ رابطه‌ای تحمل نمی‌کرد، سال‌ها رفتارِ یوگیهسِ خویشتن‌دار و پنهان‌کار را هم از نظر سیاسی و هم عاطفی تحمل کرده بود. اما با مطلع شدن از این رابطه، بدون درنگ رابطه‌ی خصوصی و عاطفی‌اش با یوگیهس و حتی گفت‌وگو با او را پایان داد، هرچند ناچار بود رابطه‌ی سیاسی و مکاتبه درباره‌ی مسائل مربوط به حزب س.د. لهستان و روسیه را با او ادامه دهد. مکاتبات اما رسمی، بدون خطاب و بدون امضا و با یکی دو سال کشمکش و ضعف اعصاب به‌خصوص برای رزا لوکزمبورگ همراه بود.

رزا و کنستانتین زتکین[۳۲]

در فاصله‌ی دسامبر ۱۹۰۵ تا سپتامبر ۱۹۰۶ که لوکزامبورگ در لهستان بود، کنستانتین زتکین، پسر ۲۱ ساله‌ی کلارا زتکین، دوست نزدیکِ رزا، با اجازه‌ی حزب در آپارتمانی که حزب در برلین برای رزا گرفته بود، زندگی می‌کرد. لوکزامبورگ در بازگشت از لهستان اجازه داد که کنستانتین در اتاقی که به یوگیهس تعلق داشت بماند. کمی بعد رابطه‌ی عاشقانه‌ی آن دو که درباره‌ی موسیقی و شعر علاقه‌ی مشترک داشتند، آغاز شد. البته رابطه‌ی عاشقانه‌ی لوکزامبورگ با کنستانتین عمق عاطفی و پیوند سیاسی‌ای را که با یوگیهس داشت دارا نبود، اما کیفیتی دیگر داشت. کنستانتین درست برعکس یوگیهس، جوانی حساس، رمانتیک، با استعداد، اما درآن مقطع کاملاً غیرسیاسی بود، رزا را می‌پرستید و ستایش می‌کرد.[۳۳]

در گرماگرمِ این رابطه‌ی جدید و زندگی سیاسی پرمشغله و پیچیده‌ی این سال‌ها، تنشی میان لوکزامبورگ و یوگیهس جریان یافت که گاه به یک تراژدی — کمدی شبیه بود. یوگیهس پس از بازگشت به برلین از واقعیتِ جایگزینی کنستانتین زتکینِ ۲۱ ساله در دل و در آپارتمان لوکزامبورگ سخت برآشفته بود. او علی‌رغم تقاضاهای مکرر لوکزامبورگ سرزده به آپارتمان و به اتاق خودش که حال به کنستانتین واگذار شده بود می‌رفت، کاغذهای لوکزامبورگ را زیرورو می‌کرد. حتی او و کنستانتین را تهدید به مرگ کرد.[۳۴] این برخورد غیرعقلانی و خشونت‌بار بر لوکزامبورگ گران می‌آمد، و به دوستی درباره‌ی او نوشت «از نظر عاطفی درهم‌ریخته، حالت عادی ندارد، تمام‌وقت فقط یک فکر در سر دارد، که مرا بکُشد». وحتی رولوری خرید تا از خود دفاع کند.[۳۵]

رابطه‌ی عاطفی رزا با کنستانتین را پاره‌ای شاید حرکتی واکنشی نسبت به تنهایی و سرخوردگیِ او دانسته و در عجب بودند که شانه‌های ضعیف کنستانتینِ جوان چه‌گونه ممکن بود زیر بارِ سنگین امواج عواطف رزا و تندخویی او، که به قول خودش می‌توانست مزرعه‌ای را به آتش کِشد، طاقت بیاورد. درحقیقت نه کنستانتین و نه هیچ‌کس دیگر نمی‌توانست جایگزین یوگیهس در زندگی سیاسی و فکری رزا شود. رزا نیز ناچار بود برای کنستانتین نقش مربی را داشته باشد، او را تشویق به فعال‌تر بودن، کتاب خواندن و بیکار نماندن می‌کرد؛ همراه با کلارا زتکین به ببل و کائوتسکی متوسل شد که در مدرسه‌ی حزبی به کنستانتین که هیچ تجربه و تعهدی به حزب نداشت، کاری بدهند، و طرح یک درس درباره‌ی اروپای غربی را برایش نوشت. با این حال جدایی از یوگیهس برای لوکزامبورگ به‌معنای تجربه‌ی جنبه‌هایی از زندگی بود که هر لحظه‌ی آن به سیاست آغشته نبود. می‌توانست به نمایشگاه نقاشی و کنسرت برود، داستان بخواند — امری که که معتقد بود برای «زدودن آثار منفی درگیری‌های سیاسی از روحیه‌ی فرسوده» لازم بود –، بی‌آن‌که مورد شماتت یوگیهس قرار بگیرد که داستان خواندن را وقت تلف کردن می‌دانست. بی‌دلیل نبود که به دوستی نوشت، «بار دیگر من فقط من هستم چون از لئو آزاد شده‌ام.»[۳۶]

رابطه‌ی لوکزامبورگ با کنستانتین پس از یکی‌دو بار قطع و وصل شدن، سرانجام به‌خاطر شکِ رزا به ورود زنی جوان‌تر به صحنه، خاتمه یافت. اما نیاز رزا به دادن و گرفتنِ محبت در او باقی بود و برای مدتی یکی دیگر از شیفتگان‌اش، ‌هانس دیفنباخ[۳۷] که به همان اندازه‌ی کنستانتین از شخصیت پرقدرت رزا فاصله داشت، این نقش را به‌عهده گرفت. اما دیفنباخ در جنگ کشته شد، و پس از مرگ او دیگر کسی وارد زندگی رزا نشد.

اوج خلاقیت‌های فکری

در حقیقت این سال‌های بسیار پرمشغله‌ای بود که لوکزامبورگ سرگرمِ شرکت در کنگره‌ها، سخنرانی‌ها و نوشتن درباره‌ی «مسئله‌ی ملی و خودمختاری»، «انباشت سرمایه» و «مقدمه بر اقتصاد سیاسی» بود. او تقریباً ۲۰۰ مقاله و جزوه علیه میلیتاریسم و خطر جنگ نوشت. رایا دونایفسکایا با اشاره به جزوه‌ی «اعتصاب عمومی» که زمانی که یوگیهس در زندان بود نوشته شد، و مقالات رزا بعد از جدایی از یوگیهس، بین سال‌های ۱۹۰۶ تا ۱۹۰۹، معتقد است این سال‌ها اوج خلاقیت و تولید مهم‌ترین دستاوردهای فکری لوکزامبورگ بود، زیرا دیگر یوگیهس که «پیوسته نوشته‌های او را ویراستاری و دست‌کاری می‌کرد در صحنه حضور نداشت». دونایفسکایا به «برخورد کاملاً مردانه»ی ج. پ. نِتِل انتقاد دارد که در کتاب بیوگرافی لوکزامبورگ عنوان «سال‌های گمشده» را برای این دوره‌ی پر بار از زندگی رزا برگزیده است.[۳۸]

رزا لوکزامبورگ، تنها زن در میان رهبران احزاب سوسیال‌ دموکرات در کنگره‌ی انترناسیونال

ذکر این نکته نیزلازم است که دونایفسکایا همچنین می‌کوشد چهره‌ای فمینیستی از لوکزامبورگ به دست دهد، که متکی به هیچ نشانه‌ای از عقاید و افکار لوکزامبورگ در این عرصه نیست. رزا مانند مردان حزب س.د. آلمان بحث جنسیت را اساساً در حزب نامربوط می‌دید، و بر این باور بود که با استقرار سوسیالیسم، مسئله‌ی زنان و جنسیت حل می‌شود. او حتی برای دوست نزدیک‌اش کلارا زتکین که در حزب برای توجه بیشتر به مسئله‌ی زنان (طبقه کارگر) تلاش می‌کرد، از لحاظ نظری چندان اعتباری قائل نبود. رزا در نامه‌ای به یوگیهس نوشت ابراز بی‌علاقگی‌اش به جنبشِ زنان باعث تعجب بِبل شده بود. او خواستِ کسب موقعیت برابر در نظام سرمایه‌داری را فمینیسمِ بورژوایی می‌دانست و برای آن ارزشی قائل نبود. شرکت‌اش در کنفرانس زنان سوسیالیست نیز به تشویق زتکین بود، و در سخنرانی‌اش درکنفرانس گفت «بیشترِ زنان بورژوا که در نبرد علیه امتیازات مردان مانند شیر عمل می‌کنند، اگر حق رأی داشته باشند، در کمپ محافظه‌کاران و بوروکرات‌ها بره‌ی مطیع خواهند بود.»[۳۹] تقاضای برابری سیاسی و الغای تمام قوانین نافی آزادی و برابری زنان، که در برنامه‌ی احزاب سوسیالیستی ذکر می‌شد از نظر او وسیله‌ای بود در راه هدف اصلی که رسیدن به سوسیالیسم بود، و مبارزه برای کسب حقوق سیاسیِ زنان بخشی از مبارزه‌ی عام پرولتاریا برای رهایی.[۴۰]

لوکزامبورگ و اختلافات درونی حزب س. د. و انشعاب‌ها

بسیاری از بیوگرافی‌نویسان لوکزامبورگ به این نکته اشاره دارند که از سال‌های ۱۹۱۰ با آن‌که رزا در جلسات و کنگره‌ها از جانب حزب س.د. آلمان شرکت و سخنرانی می‌کرد، اما مواضع رادیکال او در حمایت از جنبش خودانگیخته‌ی توده‌ها، مقالاتش علیه میلیتاریسم، و ضرورت استفاده از اعتصاب عمومی، همراه با انتقادش از نزدیکی حزب س.د. به سیاست رسمی کشور، بی‌عملی آن، و نهایتاً همراهی رهبری حزب با جنگ‌طلبان، او را تا حدودی منزوی ساخته بود. حتی بعضی نشریات حزب از آن‌جمله به‌پیش با ویراستاری دوست سابق‌اش کائوتسکی، ازانتشار مقالات او خودداری می‌کردند.

در شرایط ناآرامی‌های سیاسی و صنعتی آلمان در اوایل سال ۱۹۱۴ او به کارل لیبکنخت که سال‌ها علیه میلیتاریسم فعالیت کرده بود نزدیک‌تر شد. شجاعت لیبکنخت و تاکتیک تبلیغاتی و شعار او «دشمن در خانه است» را می‌ستود، هرچند که به «تکیه‌ی انحصاری او بر ابزار پارلمانی انتقاد داشت.»[۴۱] گفتنی است که دستیار و دوست لوکزامبورگ، ماتیلد ژاکوب، که به‌طوری که گفته شد در آخرین سال‌های سرنوشت‌ساز زندگی رزا نزدیک‌ترین یاور او در دورانِ زندان و در روزهای آخر زندگی‌اش بود، در خاطراتش می‌نویسد که به دلیلی که برای خودش هم روشن نبود، همیشه از این که با آغاز جنگ نام لیکنخت از نام رزا که «به او اعتبار روشنفکرانه می‌داد» جداشدنی نبود، وحشت داشت. او اضافه می‌کند که مواضع سیاسی لیبکنخت شجاعانه بود، اما کمی هم نمایشی شده بود، یعنی «شهرت او از خودش جلو زده بود.» می‌نویسد، لیبکنخت که در آن زمان نماینده‌ی مجلس رایشتاگ بود، همیشه در پاسخ رزا و مرینگ که او را به احتیاط فرامی‌خواندند، می‌گفت نترسید من مصونیت پارلمانی دارم. او و رزا در ۱۹۱۶ دستگیر و زندانی شدند.

ژاکوب به‌نوعی لیبکنخت را در سرانجام رزا مسئول می‌داند. او می‌نویسد در شرایطی که آن دو مدام مورد حمله‌ی مطبوعات و شبه‌نظامیان دست‌راستی قرار داشتند و مجبور بودند مرتب جا عوض کنند، و پیدا کردن مکانی امن برای آن دو هردم دشوارتر می‌شد، «اصرار کارل که هردو در یک جا باشند تا در صورت ضرورت امکان تبادل‌نظر فوری فراهم باشد، امکان کوچک‌ترین استراحت را از رزا می‌گرفت، و رفت‌وآمدِ دائمی رفقا آن‌ها را در خطر بیشتری قرار می‌داد.» ماتیلد سه ماه پس از قتل آن دو خود را سرزنش کرد که چرا برای جدا کردن محل اقامت آن دو تلاش بیشتری نکرده بود.[۴۲]

مرور جزئیات وقایع سیاسی و اختلافات ایده‌ئولوژیکی که به شکاف در حزب س.د. آلمان انجامید، در این بحث نمی‌گنجد. تنها به این می‌توان اکتفا کرد که با شروع جنگ جهانی اول، اختلافات درونیِ حزب س.د. به اوج خود رسیده بود. جناح راست تحت تأثیر گرایشِ وطن‌پرستانه‌ی بدنه‌ی کارگری حزب، از جنگ حمایت کرد و نمایندگان حزب در رایشتاگ، به‌استثنای لیبکنخت، به اعتبارات جنگی رأی مثبت دادند. رهبری حزب دست به اخراج اعضای ضد جنگ زد، و اعضای ضد جنگ همراه با جناح چپ که به اسپارتاکیست‌ها معروف بودند (و رزا یکی از رهبران آن بود)، همراه با ریویزیونیست‌های طرفدار برنشتاین، و سانتریست‌های طرفدار کائوتسکی، از حزب س.د. انشعاب کردند، و حزب سوسیال دموکرات مستقل آلمان را ایجاد کردند. با پایان جنگ و سقوط امپراتوری آلمان، انقلاب ۱۹۱۸، و به قدرت رسیدن حزب س. د. با ائتلافِ موقتِ مستقل‌ها، اختلافات جناحی و بین حزبی ادامه یافت. رزا و لیبکنخت که با سقوط امپراتوری از زندان آزاد شده بودند، نقش مهمی در رهبری حرکات سیاسی به عهده گرفتند. در آخرین روزهای ۱۹۱۸، جناحِ چپِ مستقل‌ها همراه با اسپارتاکیست‌ها، حزب کمونیست آلمان (کا.پ.د.) را ایجاد کردند. در کنفرانس مؤسسِ حزب، برنامه‌ی حزب را رزا ارائه داد و در سخنرانی پرشورِ خود، بر ضرورت انقلابِ بلافاصله‌ی سوسیالیستی و انتقال قدرت به شورا‌ها تأکید کرد. جالب آن که علی‌رغمِ این موضع رادیکال، رزا برخلاف نظر اکثریت کنفرانس خواستار شرکت حزب کمونیست در انتخابات مجلس ملی بود که قرار بود به‌زودی برگزار شود. اما موفق نشد که کنفرانس را قانع کند، و حزب انتخابات را تحریم کرد.

پایان تراژیک

در هفته‌ی اول ژانویه‌ی ۱۹۱۹، تظاهرات متعددی صورت گرفت، و در برلین یک کمیته‌ی انقلابی تشکیل شد. رزا در آن مقطع قیام را زودرس می‌دانست، اما کمیته‌ی انقلابی در میان هرج‌ومرج و آشوب‌هایی که از کنترل حزب خارج شده بود، عجولانه بیانه‌ای را ازجمله با امضای لیبکنخت صادر کرد و برکناری دولت را اعلام نمود. دولت و جناح‌ راست هم از قبل، از ترسِ تکرار تجربه‌ی انقلاب روسیه، مهیا بود و شبه‌نظامیان دست‌راستی فرای کورپ را آماده‌ی سرکوب تظاهرات کرد.

کمپین شدید و گسترده‌ای که علیه اسپارتاکیست‌ها و کمونیست‌ها و به‌خصوص برضد رزا لوکزامبورگ و لیبکنخت به‌راه افتاده بود، آنان را مجبور می‌کرد که در هفته‌های آخر دائماً از هتلی به هتل دیگر پناه ببرند. نهایتاً زیرچشم دولت سوسیال دموکرات حاکم بر آلمان، آن دو در ۱۵ ژانویه‌ی ۱۹۱۹ درهتل اکسلسیور بازداشت شدند و هردو به‌دست سربازانی که مأمور بودند آنان را هرچه سریع‌تر از میان بردارند به طرز فجیعی به قتل رسیدند. ابتدا با قنداق تفنگ بر سر رزا زدند، و سپس با شلیک گلوله‌ای در مغزش به زندگی‌اش پایان دادند و جسدش را به کانال آب لاندور[۴۳] در برلین انداختند. جسد لیبکنخت را بدون مشخص کردن نام به گورستان فرستادند. بعداً جسد لیبکنخت شناسایی شد، و چند ماه پس از آن جسد زنی را که در رودخانه یافته بودند و تصور می‌شد که جسد رزا است، به گورستانی در برلین منتقل کردند.

مراسم خاکسپاری رزا لوکزامبورگ

لئو یوگیهس نیز که با قتل رزا و کارل و چند تن از دیگر کادرهای اسپارتاکیست/کمونیست عهده‌دار رهبری شده بود، بی‌آن‌که به امنیت خود بیندیشد برای شناسایی و مجازات قاتلین تلاش کرد. قابل‌توجه است که یوگیهس نیز با انشعاب جناح چپ از مستقل‌ها مخالف بود، و حتی ایجاد حزب کمونیست را در آن مقطع زودرس می‌دانست، اما با این حال به حزب پیوسته بود. او قاطعانه و بی‌پروا به جست‌وجوی خود برای یافتنِ قاتلینِ رزا ادامه می‌داد. سه ماه پس از قتل رزا، او نیز بازداشت شد و به دست افسرخشن دیگری بی‌هیچ محاکمه‌ای به قتل رسید.

رزا لوکزامبورگ بی‌تردید یکی از اثرگذار‌ترین نظریه پردازان و انقلابیون مارکسیست اواخر قرن نوزده و اوایل قرن بیستم است. به قولی، هر چند امروزه ما نحله‌ی فکری‌ای به نام «لوکزامبورگیست» همتای «لنینیست»، «استالینیست» یا «تروتسکیست» نداریم، اما بسیاری از افراد از طریق بسیاری از آثار او ازجمله «رفرم و انقلاب» بود که جذب مارکسیسم شدند. هدف او از نوشتن، قانع کردن خواننده بود نه تغییر کیش او.[۴۴]

اما این مبارز سیاسیِ خستگی‌ناپذیر، پای‌بند به اصول، سخت‌گیر و گذشت‌ناپذیر در داوری نسبت به مخالفان سیاسی، صریح و گاه حتی بی‌ملاحظه در مجادلات سیاسی درباره‌ی استراتژیِ مبارزه، که مدارا و سازش نمی‌شناخت، چهره‌ی کم‌تر شناخته شده‌ای نیز داشت. زنی با روحی حساس و لطیف، تحسین‌کننده‌ی زیبایی، در جست‌وجوی ثبات عاطفی و آرامش روحی، تشنه‌ی نوشیدن جرعه‌ای از مواهب زندگی، و آرزومندِ دوست داشتن و دوست داشته شدن. او شکیبایی و مدارای حیرت‌آوری برای تحقق آرزوهای‌اش نشان داد. بی‌تردید زنی با شخصیتِ نیرومند، قدرت فکری و استقلال نظری و سیاسی رزا لوکزامبورگ، از ناتوانیِ باورمندان به آرمانِ سوسیالیسم در ایجاد تعادل بین آرمان‌های آینده و مسایل عاطفی و روانی این‌جایی و اکنونی، رنج می‌برد. پرسش اما این است که آیا اساساً برای زنی مانند رزا لوکزامبورگ تحقق نیازهای عاطفی و خوشبختی فردی دست‌یافتنی بود؟

رادیکالیسم، عشق و جنسیت: النور مارکس، رزا لوکزامبورگ، اما گلدمن و هانا آرنت –بخش اول: النور مارکس «سوسیالیستی غیور و پر شور»هایده مغیثی

پی نوشت:

[۱] J.P. Nettl, Rosa Luxemburg, New York: Schocken Books, 1969, P. 7.

[۲] Rosa Luxemburg, The Accumulation of Capital, ۱۹۱۳, https://www.marxists.org/archive/luxemburg/1913/accumulation-capital/

[۳] Harry Harmer, Rosa Luxemburg, London: Haus Publishing, 2008, p. 75.

[۴] Nettl, p. xxxi

رادیکالیسم، عشق و جنسیت: النور مارکس، رزا لوکزامبورگ، اما گلدمن و هانا آرنت / هایده مغیثی

نوشته‌ی حاضر، متشکل از چهار بخش، مروری است کوتاه بر زندگی چند زن پرآوازه در جنبش‌های ترقی‌خواهانه‌ی قرن گذشته‌ی اروپا (و امریکا)، با دیدگاه‌های مختلف، دو سوسیالیست، یک آنارشیست و یک فیلسوف سیاسی، که به الگو یا اسطوره درعرصه‌ی اندیشه و کنش سیاسی تبدیل شده‌اند. هدف بررسی، دست‌یابی به درکی بیشتر و همه‌جانبه‌تراز تجربه‌ی زندگیِ آنان، دربسترتاریخی-اجتماعی‌ای است که افکار و اندیشه‌ها، اتحاد‌ها و گسست‌ها، داوری‌ها و تصمیمات سیاسی، و انتخاب‌های آنان در دوستی وعشق را شکل بخشید. تفاوت نوشته‌ی حاضر با انبوه کتاب‌ها و مقالات و پژوهش‌هایی که درباره‌ی این چهره‌های برجسته نوشته شده، روشنی افکندن بر آن جنبه از زندگیِ آن‌ها است که به عواطف، امیال و رفتارهای آن‌ها در روابط خصوصی و عاطفی می‌پردازد.

می‌توان ادعا کرد که این جنبه از زندگی اسطوره‌ها به چند دلیل تا حدود زیادی در ادبیات سیاسی فارسی در سایه مانده است. اولین دلیل وجود تابوهای فرهنگی آغشته به مذهب در ایران (مانند سایر فرهنگ‌های خاورمیانه) است که کندوکاو در زندگی مشاهیر، به‌خصوص زنانِ روشنفکر و پرآوازه در عرصه‌ی سیاسی، ادبی و اجتماعی را اصولاً مجاز نمی‌شمارد. دوم، حفاظت از حریم سیاسی و اخلاقی زنان مترقی و سوسیالیست است، که دشمنان از لجن‌مال کردن آن‌ها انبساط خاطر ویژه‌ای می‌برند. شاید هم بررسی کنش‌ها، واکنش‌ها و گزینش‌های فردی و اخلاقیِ اسطوره‌ها اساساً بی‌ارتباط با دستاوردهای فکری وسیاسی آن‌ها پنداشته می‌شود. اما مطالعه‌ی حاضر از این باور آغاز می‌کند که ویژگی‌های شخصیتی و عاطفی، خلقیات و تمایلات، ترس‌ها، دلاوری‌ها، رنج‌ها، شادی‌ها، وعلاقه‌های خاص زنان و مردانی که مورد احترام و تحسین ما هستند، بخشی از موجودیت دیالکتیکی آنها است. این کلیتِ به‌هم‌پیوسته را نمی‌توان به اجزاء مجزا تقسیم کرد، و در قالب‌های دل‌خواه با برچسب‌های ذهنی جای داد، تا هرجزئی از آن را بر حسب ضرورت به جمعی معین ارائه داد.

تلاشِ بررسی حاضر جست‌وجوی پاسخ به پرسشی بوده که پس از آشنایی با نظریات و مبارزات این زنان نیرومند و پرآوازه پیوسته در ذهن داشته‌ام (و احتمال می‌دهم که در این تمایل تنها نبوده و نباشم). مثلاً این که هم‌ترازی این زنان با مردان در اندیشه‌ورزی و تعهد انقلابی و ایده‌ئولوژیک، چگونه در کنش‌ها و واکنش‌های آنان در زندگی روزمره، و در تعامل آنان با همفکران، همکاران و رفقای مردشان — و برخورد مردان به آنان — انعکاس می‌یافته است؟ رنج‌ها و شادی‌های آنان چه بوده؟ آیا خواسته‌ها و تمایلات فردی، عاطفی و اساساً زنانگیِ آنان درعرصه‌ی عملِ اجتماعی و سیاسی به تجربه‌ی متفاوتی برای آنان انجامیده؟ آیا زنان دارای حساسیت‌ها و آسیب‌پذیری عاطفی بیشتری به نسبت مردان (حداقل در این نمونه‌ها) بوده‌اند، یا تنها در ابِراز یا نشان دادن احساسات خود راحت‌تر بوده‌اند؟ ارائه‌ی تصویر روشن‌تری از تجربه‌ی زندگی این زنان در تمامیت خود، می‌تواند یادآور واقعیت مهم دیگری نیز باشد. این که کسانی که قدم در راه مبارزه برای تحول سیاسی و فرهنگی جوامع خود گذاشته یا می‌گذارند، از مسائل روانی و عاطفیِ انسانی بری نبوده و نیستند؛ چهره‌های برجسته و پرآوازه، از بافت فراانسانی ساخته نشده‌اند و افکار و کنش‌های اجتماعی-سیاسی آنها از شرایط و متغیرهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگیِ زمانه‌شان و نیز روابط و ارزش‌های حاکم در خانواده تأثیر پذیرفته است.

امید این است که مطلب برای چند گروه ازخوانندگان جالب باشد؛ هم کسانی که منحصراً آثار تئوریک و سیاسی و فلسفی این زنان پرآوازه یا مطالبی را درباره‌ی آنان خوانده‌اند؛ هم نسل جوانی که شاید تنها با نام این زنان مشهورآشنا هستند؛ هم کسانی که نقش تفاوت جنسیتی را درتجربه‌ی تکرارشونده‌ی زنان نمی‌بینند، یا انکار می‌کنند یا به تصادف، ویژگی شخصیتی یا بخت فردی نسبت می‌دهند؛ و نیز دیگرانی که نسبت به «نابینایی جنسیتی»[۱] مزمن و گسترده، حساسیت ویژه دارند. واقعیت این است که این بیماری فرهنگی و اجتماعی حتی در میان بسیاری از کسانی که در راهِ بنای ایجاد جهانی نو، عاری از بی‌عدالتی، استثمار و ستم انسان بر انسان تلاش می‌کنند، وجود داشته و دارد. تجربیات و مشاهدات سالیان دراز همکاری و دوستی با فعالان و مبارزان سیاسی و اجتماعی از خانواده‌ی چپ و غیر آن، و مشاهده‌ی تناقضِ رفتاری آنان، یعنی توجه و تمرکزپیگیرانه بر فعالیت‌ها و مبارزات در عرصه‌ی عمومی و سیاسی، و بی‌توجهی عامدانه به سایر عرصه‌های زندگی، و انکار یا بها ندادن به نیازهای عاطفی واحساسی انسانی، انگیزه‌ی من در انجام این بررسی بوده است. بی‌تردید، تغییر اولویت‌های فردی و رنگ باختن توجه به پدیده‌های احساسی و زندگی خصوصی، عشقی و جنسی، در شرایط اوج‌گیریِ مبارزات سیاسی و خصمانه‌تر شدنِ رویارویی‌ها، خارج از انتظار نیست. نکته اما انکار مصرانه و لجوجانه‌ی نیازهای انسانی و احساسی، به‌عنوان جزئی ازموجودیت انسانی است. سرکوب و تبدیل این بینش به یک ارزش سیاسی و مبارزاتی، منطقاً نمی‌تواند در رفتارها، تصمیمات و انتخاب‌های سیاسی افراد بی‌تأثیر باشد.

زندگی خصوصی این چهار زنِ برجسته‌ی تاریخ نشان می‌دهد که حضور و مبارزه در عرصه‌ی عمومی و سیاسی مستلزم انکار یا مقاومت در برابر عشق، ملاطفت، ترحم و زیبایی نیست. توجه به این حقیقت به‌خصوص برای کسانی که در راه ساختن دنیایی بهتر، انسانی‌تر و سازگارتر با نیازهای بشری تلاش می‌کنند حتی بیشتر اهمیت دارد. با این حال، نیت این بررسی تعمیم تئوریکِ فراتاریخی و فرازمانی، درباره‌ی اهمیت عاملِ جنسیت در تجربه‌ی زنان، بی‌توجه به سایرعوامل و شرایط، نیست. تجارب افراد پیوسته در زمینه و شرایط خانوادگی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی که در آن زندگی کرده و می‌کنند، شکل می‌گیرد. اما در زندگیِ چهار زن برجسته‌ی مورد بررسی، و در تفاوت احساس و رفتار آنان با مردان زندگی‌شان، نوعی روند تکرارشونده وجود دارد که در مورد اهمیت عامل جنسیت در این تجارب توجه‌دهنده است.


بخش اول: النور مارکس

 

«سوسیالیستی غیور و پر شور»

النور ششمین فرزند و جوان‌ترین دخترِ کارل مارکس و بارونس جنی وستفالن[۲] در ۱۶ ژانویه‌ی ۱۸۵۵ در یک روز سرد و گرفته‌ی برفی در آپارتمان دو اتاقه‌ی خانواده‌ی مارکس در لندن به دنیا آمد. در این فضای تنگ، شش تن اعضای خانواده، به‌اضافه‌ی هلن دموت زن جوانی که مادر جنی پس از تولد اولین دختر خانواده (که او را نیز جنی نام گذاری کرده بودند، و «جنی چن» خطاب می‌کردند)، برای کمک به او از آلمان فرستاده بود، زندگی می‌کردند. هلن در حقیقت دوست و همدم خانواده و اداره‌کننده‌ی زندگی آنان بود. النور تنها فرزند مارکس و جنی بود که در انگلستان به دنیا آمد و در کودکی به کام مرگ نرفت، در همان کشور پرورش یافت، به کار مشغول شد، در جنبش کارگری و سوسیالیستی فعال بود و درهمین کشور پایان زندگی‌اش رقم خورد. تولد النور اما در شرایطی که خانواده با فقر و بیماری دست به گریبان بود، یک دختر و یک پسر را براثر بیماری ناشی از فقر و سوءتغذیه از دست داده، و پسر هشت‌ساله‌ی محبوب خانواده نیز بیمار و درحال مرگ بود، جای شادی چندانی نداشت. به‌خصوص که نوزاد دختر بود. مارکس در اعلام خبر تولد النور به انگلس نوشت «باز اگر پسر بود یک چیزی.»[۳] اما النور که در ابتدا ضعیف بود و دائماً گریه می‌کرد، به‌زودی خودش را در دل پدر و مادر و خواهران‌اش، جنی و لورا که با او بیش از ده سال فاصله‌ی سنی داشتند به‌اصطلاح جا کرد و مثل دیگر افراد خانواده که به نام دیگری نامیده می‌شدند، ملقب به «تَسی»[۴] شد.

النور به اندازه‌ی خواهران‌اش فقر و گرسنگی و تحقیری را که خانواده‌ی مارکس در تبعید در انگلستان با آن مواجه بود، تجربه نکرد؛ فقرِ شدیدی که به‌رغم کمک‌های مالیِ انگلس، و گرو گذاشتن لباس‌ها و هرآنچه که امکان داشت، مدام دامن‌گیرِ خانواده بود، تا جایی که جسدِ کوچک کودکان مرده‌شان روزها در تابوتی محقر، در گوشه‌ی اتاق منتظر تدفین می‌ماند.[۵] دو سال پس از تولد النور، مارکس به کمک ارثیه‌ی مختصری که پس از مرگ عموی اشرافی‌اش به او رسید توانست بدهی‌هایش را بپردازد و اموال خانواده را از رهن در آورد. درگذشت مادرِ جنی، همسرش، و پولی که به او رسید امکان داد که خانواده به خانه‌ی بهتری، که به قول جنی در مقایسه با مکان قبلی قصری بود، نقل‌مکان کند. النور و خوش‌زبانی‌اش در کودکی دل‌خوشیِ مارکس بود که در آن زمان از مرگ زودهنگام پسرش سخت افسرده بود. «مارکس او را روی شانه‌هایش به پارک می‌بُرد و وسط موهای‌اش گل می‌گذاشت.»[۶] با این حال، آن طور که مورخان مختلف طرح می‌کنند، النور از همان نوجوانی تحت فشارهای روانی مختلفی قرار داشت که، همان‌طور که اشاره خواهد شد، زندگی غم‌انگیز و ناخشنودش را رقم زد.

هدف زندگی مارکس مبارزه در راه انقلاب برای تغییر جهان، از طریق تبیین عملکرد سرمایه، و خلق زیربنای تئوریک برای مبارزه در جهت بنای جامعه‌ی بی‌طبقه‌ی نوین بود. این هدف تعیین‌کننده‌ی زندگی همه‌ی افراد خانواده شده بود. بسیاری از بیانیه‌ها، برنامه‌ها و مقالات مارکس پشت تنها میز اتاق نوشته می‌شد، که در عین حال پر از خِرت‌وپِرت‌های خیاطی، اسباب‌بازی بچه‌ها، و فنجان‌های لب‌پریده بود. در حالی که بچه‌ها از سر و کولش بالا می‌رفتند و مسائل روزمره‌ی خانه در جریان بود، خواندن و نوشتن ادامه داشت. خانه‌ی محقر مارکس در عین حال محل ملاقات، برنامه‌ریزی و مشاوره‌ی انقلابیون و پناهندگان رادیکالی بود که از آلمان و بعداً فرانسه و سایر کشورهای اروپایی به لندن فرار کرده بودند. به این ترتیب سال‌های کودکی النور همراه بود با بسیاری از بارزترین رویدادهای زندگی و تألیف آثار مارکس؛ از آن جمله بود تشکیل انجمن بین‌المللی کارگران[۷] (بین‌الملل اول)، و سخنرانی مهم او در شورای بین‌الملل، که نسل‌های بعد به‌عنوان «ارزش، بها و سود» می‌شناسند. (این دستنوشته‌ی اقتصادی با مقدمه‌ای از ادوارد اِولینگ، شوهر النور، به صورت کتابی منتشر شد که النور آن را ویرایش کرده بود.) مقالات مارکس درباره‌ی جنگ کریمه، قیام در هند، و جلد اول کاپیتال نیز هم‌زمان با همین دورانِ زندگی النور نوشته شده است.

بی‌تردید خانواده‌ی مارکس در راه تحقق آرمان او رنج بسیار بردند. همسرش جنی که به یک خانواده‌ی اشرافی تعلق داشت، برکنار از اندوهِ مرگِ چهار فرزندش براثر فقر و گرسنگی، تحت فشارهای روانی و وحشت از بی‌پولی و عقب‌افتادن کرایه‌ی خانه، پیوسته بیمار بود؛ و متأثر از این که سه دخترش محروم از یک زندگی معمولی و آبرومندانه، در مسکنی بسیار محقر، و با اسباب و اثاثیه‌ی شکسته، به‌سر می‌بردند. دشواری‌های سال‌های نخستین اقامت در لندن گاه به جنجال‌های خانوادگی که مارکس گاه‌وبیگاه از آن‌ها به انگلس شکایت می‌کرد می‌انجامید. مارکس در نامه‌ای به انگلس می‌نویسد، «در خانه همیشه نوعی حالت محاصره برقرار است: شب پشت شب مواجه با سیل اشک هستم که مرا عصبی و خشمگین می‌کند و به تبع آن کارم جلو نمی‌رود. برای زنم متأسفم. حق با اوست، همه‌ی گرفتاری‌ها روی دوش او است»، و اضافه می‌کند که به‌عنوان کسی که طبعاً آدم بی‌حوصله‌ای است گاهی خونسردی‌اش را از دست می‌دهد.[۸] با این حال جنی، زنی بود که، به‌گفته‌ی انگلس «با ذکاوت نقادانه، هوشیاری سیاسی، شور و انرژی بسیار… و توصیه‌های عاقلانه و جسورانه»،[۹] و با ایمان به نبوغ مارکس و اهدافِ انقلاب، نه‌تنها با شکیبایی این همه سختی را پذیرا بود، بلکه کمک‌های عملی بسیاری در رونویسی نوشته‌های مارکس ارائه می‌کرد.

با این همه، جنی و مارکس به آموزش فرزندان‌شان، به‌خصوص دو دختر بزرگ‌تر توجه خاصی داشتند. دخترها به کلاس‌های زبان فرانسه و ایتالیایی می‌رفتند و درس پیانو می‌گرفتند. مارکس پدرِ خوش‌رو و شوخی بود. با دخترها بازی می‌کرد، برای آنها کتاب می‌خواند و با آنها شطرنج بازی می‌کرد. بچه‌ها از کودکی با هومر، سروانتس، وشکسپیر — که آثار این آخری برای خانواده اهمیت انجیل را داشت و مارکس هر شب برای سه دخترش می‌خواند — آشنا شدند. در نامه‌ای که از کودکی النور به‌جا مانده، نوشته است «شطرنج من خیلی خوب شده تقریبا همیشه می‌بَرم و پاپا خیلی دلخور می‌شود.»

از اواسط سال ۱۸۶۰ با بهتر شدن امکانات خانواده، به کمک میراث مختصری که از مادر مارکس و نیز از «ویلهلم وولف»، دوست او و از پایه‌گذارانِ اتحادیه‌ی کمونیستی رسید، مارکس توانست کارِ نوشتن جلد اول سرمایه را به پایان رساند و انرژی بیشتری صرف امور بین‌الملل کند. در ضمن با بزرگ‌تر شدن دخترها، سر و وضع آنها و تأمین سطح قابل‌قبول زندگی برای آنها مورد توجه بیشتر او و جنی قرار گرفت. او در نامه‌ای به انگلس نوشت این «تنها وسیله‌ای است که به آنها امکان می‌دهد بتوانند وارد پیوندها و روابطی شوند که آینده‌شان را تأمین کند»[۱۰]

 

پرورش در فضای انقلابی

النور در فضای انقلابی خانه‌ی مارکس و مباحثه و مجادله‌ی فعالان سوسیالیست و رهبران جنبش سیاسی آن دوران پرورش یافت. به سه زبان تسلط داشت؛ پیانو می‌نواخت؛ از همان کودکی با دوستان پدرش، از همه بیشتر با انگلس، مکاتبه می‌کرد؛ علاقه‌ی پرشوری به ملل تحت‌ستم داشت؛ گاریبالدی را که در سفر کوتاهی به انگلیس النور را مجذوب کرده بود، ستایش می‌کرد و در نامه به دایی‌اش نظر او را راجع به جنگ داخلی در آمریکا جویا می‌شد. ارتباط خانوادگی با همسر غیررسمی انگلس، «مِری برنزِ»[۱۱] ایرلندی (که واسطه‌ی ارتباط انگلس با مراکز پرولتری در منچستر نیز بود) و پس از مرگ او خواهرش «لیزی»، که خانه‌ی انگلس را به محل رفت‌وآمد تندروهای ایرلندی تبدیل کرده بود، النور را به جنبش ایرلند علاقمند کرد. وقایع انقلابی اروپا، از آن‌جمله کمون پاریس، و مشاهده‌ی وحشی‌گریِ ارتشِ تحت کنترلِ ورسای علیه کموناردها، که النور در پاریس همراه خواهرش لورا، همسر پل لافارگ، شاهد آن بود، آگاهی و احساسات پرشور سیاسی او را تشدید کرد.

سفر به لاهه در ۱۸۷۲، محل آخرین کنفرانس بین‌الملل که تمام خانواده‌ی مارکس او را همراهی کردند، نیز احتمالاً مُهر خود را بر اندیشه و مواضع سیاسی آتی النور به‌جا گذاشت: قطعنامه‌ی کنفرانس، در ضرورت تشکیل حزب پرولتری متمایز از تمام احزاب غیر کارگری، اخراج باکونین از بین‌الملل، تصمیم به تغییرمحل شورای بین‌الملل از لندن به نیویورک، و سخنرانی مشهور مارکس که امکانِ گذار مسالمت‌آمیز در پاره‌ای کشورها ازجمله انگلستان و آمریکا را مطرح کرد،[۱۲] همگی به اصول راهنمای انترناسیونال سوسیالیست در دهه‌های بعدی تبدیل شد و در شکل‌گیریِ نظرات النور هم تأثیرگذار بود. در فعالیت سیاسی بعدی النور، انترناسیونالیسم اهمیت حیاتی داشت و در مقاله‌ای دلیل تصمیم (مارکس) به انتقال شورای بین‌الملل از لندن به نیویورک را با این استدلال توجیه کرد که شورا کارآیی لازم را نداشت،[۱۳] کموناردهای پناهنده‌ی فرانسوی دائما درگیری داشتند، و رهبران اتحادیه‌های انگلیس نیز نگرش متفاوتی با مارکس داشته و یکی پس از دیگری شورا را ترک می‌کردند.

النور در سال‌های آغاز نوجوانی، پدر را در سفر‌های‌اش به پاریس، آلمان و منچستر، محل زندگی انگلس، همراهی می‌کرد و در سال‌های آخر زندگیِ مارکس، به‌عنوان منشی او عمل می‌کرد و در مواردی، ازجمله درباره‌ی چند و چون ترجمه‌ی سرمایه نظر می‌داد. (کتاب در ۱۸۷۲ به روسی و فرانسه ترجمه شد، اما تا ۱۵ سال بعد به انگلیسی انتشار نیافت.) در این سال‌ها خانه‌ی مارکس محل رفت‌وآمد پناهندگان باقی‌مانده از کمون بود که آه در بساط نداشتند و مارکس و انگلس آنچه در توان داشتند برای جمع‌آوری کمک به آنها انجام می‌دادند. النور در این زمینه به لیبکنخت نوشت، «کاش کمی از میلیون‌هایی که اتهام دزدیدن آن را به آنها زدند در اختیار داشتند.» جنی چن و النور با دو تن از پناهندگان کمون، شارل لانگه و الیویه لیساگاره ارتباط عاطفی برقرار کردند[۱۴] و به‌زودی جنی چن و لانگه که دانشجوی پزشکی، فعال سوسیالیستِ هوادار پرودون و ویراستار یکی از نشریات رسمی کمون بود، نامزد شدند. البته ترجیحِ مادرشان این بود که آن‌ها همسری انگلیسی یا آلمانی، و نه فرانسوی داشته باشند تا دخترها کم‌تر در معرض اضطراب‌ها و نگرانی‌های یک «همسر سیاسی» قرار گیرند؛ امری که خودش به‌خوبی با آن آشنا بود.

 

النور و لیساگاره

دلدادگی و نامزدی النور و لیساگاره با مخالفت جدی پدر و مادر، به‌خصوص مارکس، همراه بود که هیچ وقت نامزدی آن دو را نپذیرفت. لیساگاره ژورنالیست انقلابی فرانسوی اهل باسک، در دوران جنگ فرانسه و آلمان به‌عنوان کمیسر دفاع در جنوب غرب منصوب شده بود، و به‌زودی به آرمان کمون پیوسته و به عضویت گارد ملی درآمده بود، و روزنامه‌ی تریبون خلق را منتشر می‌کرد. او در تبعید لندن تحت نفوذ مارکس قرار گرفت، اما با اعتقادِ مذهب‌گونه از هر نوع، مخالف بود.

باید گفت با آن که مارکس پدری سنتی و دارای اخلاقیاتِ سخت‌گیرانه‌ی زمانه خود نبود اما توجه خاصی به خواستگاران دخترانش و شرایط اقتصادی آن‌ها داشت. مثلاً در نامه‌ای به پُل لافارگ که در دوران نامزدی‌اش با لورا در خانه‌ی مارکس زندگی می‌کرد، از رفتار زیاد صمیمی او انتقاد کرده بود: «به نظر من عشق واقعی با خودداری و فروتنی همراه است، نه با شور و حرارت کنترل‌نشده و خودمانی شدن نابه‌هنگام.» او اضافه کرده بود، «علاوه بر آن، پیش از نهایی‌شدن رابطه‌ات با لورا من خواهان توضیح روشن درباره‌ی شرایط اقتصادی تو هستم… می‌دانی که من همه‌ی زندگی‌ام را وقف مبارزه‌ی انقلابی کردم. پشیمان نیستم… اما تا جایی که در توانم باشد مانع از ازدواجی برای دخترم خواهم شد که مستلزم همان مصائبی باشد که زندگی مادرش را نابود کرد… تو به‌عنوان یک فردِ رئالیست طبعاً انتظار نداری که من با آینده‌ی دخترم همچون یک فردِ ایده‌آلیست برخورد کنم.»[۱۵] در حقیقت، رفتار بعدی لافارگ ثابت کرد که این نگرانی مارکس درباره‌ی آینده دختران‌اش بی‌مورد نبود. لافارگ که سرانجام حرفه‌ی پزشکی را کنار گذاشت، به نوعی عکاسی ابداعی روی آورد، مرتب از انگلس تقاضای پول می‌کرد و به نظر مارکس، نظرات‌اش چندان واجد ارزش نبود. لانگه، شوهر دیگر دخترش جنی چن نیز مردی عصبی و بداخلاق از آب درآمد که جنی چن را مجبور کرد علی‌رغم حملات آسم، داشتن بچه‌ی کوچک و شوهر سودایی‌مزاج، به کار تدریس ادامه دهد. مارکس از مواضع سیاسی لانگه نیز که او را پرودونیست می‌دانست و از این‌که او و رفقایش مخلوطی از بحث‌ها و تحلیل‌های گوناگون را به‌عنوان مارکسیست ارائه می‌دادند برآشفته بود. در نفی این برخورد بود که هنگام کمک در نوشتن برنامه‌ی حزب کارگر فرانسه، در مقابل تندروی‌های لانگه و دیگر رهبران حزب، نوشت «یک چیز قطعی است، این که من مارکسیست نیستم.»[۱۶]

نگرانی مارکس از رابطه‌ی النور و لیساگاره نیز چندان بی‌مورد نبود. لیساگاره البته مردی پرشور، آتشین‌مزاج، با شجاعت فوق‌العاده، و با توانِ رهبری، اما فردگرا، نامنظم و اتوریته‌ستیز بود. اما ویژگی‌هایی که برای النور جذاب بود، سبب بی‌اعتمادی مارکس به لیساگاره بود. بعلاوه سنِ لیساگاره دوبرابر النور بود، و مارکس دل خوشی از رفت‌وآمد او به خانه‌اش نداشت. لیساگاره در ابتدای مهاجرت‌اش به لندن به‌سختی با پل لافارگ درگیر شده بود و همین مسئله سبب شده بود لافارگ و همسرش لورا نیز به لیساگاره روی خوش نشان ندهند. رفتار آنان مورد اعتراض النور بود که سخت دل‌بسته‌ی لیساگاره بود، و برخورد پدرش به او را نیز «ناعادلانه» می‌دید. مارکس در چند نامه به انگلس نگرانی‌اش را از احتمال پیوند آن دو ابراز کرده بود: «من چیزی جز اثباتِ ادعاهایش و نه عبارت‌پردازی‌، از او نمی‌خواهم، تا ثابت شود که خودش از شهرت‌اش بهتر است و بتوان به او اعتماد کرد.»[۱۷]

مجموعه‌ی این شرایط اوضاع را برای النور ناخوشایند کرده بود. در سفری که در بهار ۱۸۷۳ همراه پدر به برایتون رفته بود، تصمیم گرفت روی پای خودش بایستد، در این شهر ماند و به تدریس خصوصی پرداخت و کمی پس از آن به‌عنوان معلم به استخدام یک مدرسه‌ی دخترانه درآمد. تصمیم النور مورد پشتیبانی جدی مادرش بود، هرچند خبر سفر لیساگاره به برایتون برای دیدن النور، مارکس و جنی را شدیداً برآشفته کرد. خبر بیماری مارکس، تولد اولین نوه‌ی او از جنی چن، و بیماری خودِ النور سبب بازگشت‌اش به لندن در پایان سال تحصیلی شد.

ایوون کاپ نویسنده‌ی جامع‌ترین زندگی‌نامه‌ی‌ النور، (کتابی نزدیک به یک هزار صفحه، در دو جلد) می‌نویسد، نباید سفر النور به برایتون را شورش او علیه نپذیرفتن انتخاب‌اش از سوی پدر و مادر و خانواده تلقی کرد. او به نامه‌ی النور به مارکس اشاره می‌کند که در بازگشت از برایتون تقریباً به‌التماس از مارکس تقاضا کرد اجازه دهد که گاه‌وبیگاه لیساگاره را ببیند. او نوشت ندیدن لیساگاره خیلی دشوار است و از مارکس خواست اگر نه فوراً، حداقل بگوید در چه تاریخی اجازه این ملاقات را خواهد داد و از پدر خواست عصبانی نشود و او را برای این تقاضای خودخواهانه ببخشد.[۱۸]

مجموعه‌ی این شرایط بر اوضاع و احوال روانیِ النور، که از نوجوانی هم بی‌مسئله نبود، تأثیرات منفی می‌گذاشت. مورخان مختلف بر «غمگین» و افسرده‌خاطر بودنِ النور اشاره داشته‌اند. خود مارکس در ۱۸۷۴، زمانی که النور ۱۹ ساله بود، درباره‌ی او می‌نویسد که «او شدیداً و به‌طور خطرناکی مریض است… همراه با هیستری…» در ۱۸۸۱ مارکس در نامه‌ای به انگلس نوشت که النور در یک وضعیتِ «فرسودگی عصبی قرار دارد، نه اشتهایی دارد و نه می‌تواند بخوابد.» یک سال بعد باز از فشارهای عصبی النور ابراز نگرانی می‌کند.[۱۹] اما شدت گرفتن این وضعیتِ عصبی دلایل مشخصی داشت. النور از آغاز گرایش شدیدی به استقلال داشت، اما انتظارات خانواده از او فراوان بود، و همان‌طور که سوزوکی طرح می‌کند، او تناقض شدیدی بین استقلال و وظایف فرزندی احساس می‌کرد.[۲۰] ممانعتِ خانواده در حفظ رابطه‌ی عاشقانه‌اش با لیساگاره، نیز بر مسائل روانی النور تأثیر بسیار منفی داشت.

در این میان شرایط سیاسی و خانوادگی در حال تغییر بود. خانواده‌ی مارکس به خانه‌ی کوچک‌تری نقل مکان کرده و بعضی افراد خانواده زندگی مستقل خود را تشکیل داده بودند. رفت‌وآمدهای دائمی مهاجران کمون نیز به‌شدت سابق نبود. در سپتامبر ۱۸۷۴ انگلس در این‌باره نوشت، «تمام مهاجرین اغلب بر سر مسائل شخصی، و بیشتر به خاطر پول در حال مشاجره با یکدیگرند و ما تقریباً از شر آنها راحت شده‌ایم.»[۲۱] گفتنی است با آن‌که مارکس دیدار و نامزدی النور و لیساگاره را بر نمی‌تابید، با تمام نیرو خواهان ترجمه و انتشار کتاب لیساگاره، تاریخ کمون، به زبان آلمانی بود، و آن را به‌عنوان روایت یک شاهد عینی کمون ستایش می‌کرد. مارکس حتی در مورد انتخاب مترجم آلمانی نیز دخالت کرد، و متن ترجمه‌ی آلمانی کتاب با نظارت او در ۱۸۷۸، یک سال بعد از انتشار متن اصلی فرانسوی، انتشار یافت. مارکس حتی درباره‌ی حق‌التألیف لیساگاره و سود حاصل از نشر کتاب به او، نیز مداخله کرد.

 

سوسیالیستی غیور و پرشور

النور در این سال‌ها زن جوانی بیست و چند ساله بود. او از گنجینه‌ی ایده‌ها، احساسات و آرمان سوسیالیستی در خانه‌ی مارکس، که گهواره‌ی جنبش سوسیالیستی اروپا و محل مشاوره‌ی مهم‌ترین رهبران سوسیالیست کشور‌های اروپایی بود، بهره برده و چشمان‌اش در این خانه به روی جهان باز شده بود. توصیف بعضی از دوستان و آشنایان خانواده‌ی مارکس از النور دریچه‌ای به سوی شناخت بیشتر النور می‌گشاید. به‌علاوه همانطور که یکی از دوستانش اشاره می‌کند، «النور با آن که زیبا نبود اما برق چشمان، رنگ و روی او و جعد موهای پرپشت‌اش او را زیبا جلوه می‌داد… موجودی خودرأی، با استعداد فوق‌العاده، ذهنی منطقی، با برخوردی زیرکانه، و حافظه‌ای عالی بود… ویژگی او ستایش کردن باحرارت، یا تحقیرکردن سخت، دوست داشتن باشوق، یا نفرت ورزیدن باتعصب بود. راه میانه برای او معنا نداشت.»[۲۲] توصیف ادوارد برنشتاین از النور در دیدارش از لندن در ۱۸۸۰ چنین بود: «زنی در عنفوان جوانی با چشمان و موی سیاه، مانند پدرش، و صدایی فوق‌العاده خوش طنین… سرزنده، که با احساس و هیجان در بحث‌های مربوط به حزب شرکت می‌کرد.»[۲۳] خود النور در توصیف خود با تأسف نوشته، من بدبختانه فقط دماغ پدرم را به ارث بردم… نه نبوغِ او را.[۲۴]

النور اغلب به‌عنوان منشی مارکس مورد مراجعه قرار می‌گرفت؛ برای خانواده‌های سوسیالیست که براساس قانون ضدسوسیالیستی در آلمان تحت تعقیب بودند پول جمع می‌کرد. در این سال‌ها علاقه‌اش به نامزد‌اش پابرجا بود، اما به همان اندازه به پدر و آرمان او پای‌بند بود. با جنبش سوسیالیستی در کشورهای مختلف به‌خوبی آشنا بود و بسیاری از رهبران آن‌ها را شخصاً می‌شناخت. به قول برنشتاین «سوسیالیستی غیور» بود و خود را وقف جنبش سوسیالیستی کرده بود.

در این زمان بحث‌های دائمی پرشور سیاسی در خانه‌ی مارکس کاهش یافته بود. بیماری او که سبب شده بود به‌ندرت اتاق مطالعه‌اش را ترک کند، و دورنمای ناروشن آینده‌ی روابط النور با لیساگاره، النور را به سمت‌وسوی جدیدی هدایت کرد. او به اتاق مطالعه‌ی موزه‌ی بریتانیا می‌رفت تا هم به پدر کمک کند و هم با مزدی مختصر در پروژه‌ی تحقیقی یک پژوهشگرِ زبان‌شناس کار کند. علاقه‌اش به تئاتر بیشتر شد، دوستان جدیدی یافت، از آن‌جمله جرج برنارد شا، و ادوارد اِوِلینگ. همچنین در این دوران با درگیر شدن در انتخابات انجمن مدارس لندن درحمایت از یک کاندیدای زن فعالیت می‌کرد که به نظر او «با آن‌که بانویی از طبقه‌ی متوسط بود اما از همه‌ی کاندیداهای مرد شایسته‌تر بود». در همین زمان بود که دست به کارِ ترجمه‌ی کتاب تاریخ کمون لیساگاره به انگلیسی شد،[۲۵] هر چند که کتاب تا سال ۱۸۸۶ انتشار نیافت.

در آن سال‌ها در انگلستان جنبش سوسیالیستی، به‌جز گرایش‌های اوُوِنی، تقریباً وجود نداشت یا بسیار ضعیف بود. انگلس در این‌باره در نامه‌ای به برنشتاین نوشته بود: «جنبش طبقه‌ی کارگر انگلیس سال‌های سال نومیدانه دورِ دایره‌ی محدود اعتصاب برای دستمزد بیشتر و ساعات کار کم‌تر چرخیده، نه به‌خاطر مصلحت یا ابزارِ تبلیغ، بلکه به‌عنوان هدف غایی. اتحادیه‌های کارگری فعالیت سیاسی را به‌عنوان یک اصل و قانون کنار گذاشته و مانع از شرکت کارگران به‌عنوان یک طبقه در فعالیتِ عمومی شده‌اند.» او اضافه می‌کند، «چه پنهان، که در حال حاضر جنبش کارگری واقعی، به معنی آن‌چه در اروپا وجود دارد در این‌جا موجود نیست.»[۲۶] این بدبینی انگلس که مارکس نیز در آن شریک بود، بیانگر اختلاف بینشی آن دو، با رهبران جنبش کارگری انگلیس، برسر نقش رهبری خرده‌بورژوازی در جنبش کارگری بود که آن را مغایر یکی از اصول کلیدی «انترناسیونال» می‌دیدند. مارکس و انگلس معتقد بودند که آزادی طبقه‌ی کارگر تنها به دست خود کارگران تأمین می‌شود. این بینش با نظر «هنری مایرز ‌هایندمان»[۲۷] یکی از مهم‌ترین رهبران جنبش که با مارکس رفت‌وآمد خانوادگی داشت و اغلب به دیدار او می‌رفت، در تضاد بود. ‌هایندمان خود را در رقابت با انگلس می‌دید و نسبت به او حسادت می‌ورزید. استدلال ‌هایندمان این بود که این اصل انترناسیونال که آزادی طبقه‌ی کارگر تنها به دست خود کارگر میسر است از این نظر درست است که ما نمی‌توانیم بدون سوسیالیست‌ها به سوسیالیسم دست بیابیم. اما بر این باور بود که یک برده نمی‌تواند توسط خود برده‌ها آزاد شود. پیشگامی، رهبری، آموزش، و سازمان‌دهی توسط کسانی میسر است که در موقعیت متفاوتی از کارگران پرورش یافته‌ و از ابتدای زندگی برای این امر مهم تربیت شده‌اند.[۲۸]

این اختلاف‌نظر سبب شد که مارکس از تأیید حزب فدراسیون دموکراتیک فراطبقاتی ‌هایندمان (فدراسیون سوسیال‌دموکرات بعدی)، متشکل از عناصری از طبقه‌ی متوسط رادیکال و چارتیست‌ها که در ۱۸۸۱ ایجاد شد، خودداری کند. با این حال، فدراسیون نقش مهمی در احیای سوسیالیسم و جنبش کارگری در انگلیس ایفا کرد و النور که در خانه‌ی پدر در گفت‌وگوها درباره‌ی مباحث مورد اختلاف با ‌هایندمان و سایر بنیان‌گذاران فدراسیون مشارکت داشت، پس از درگذشت مارکس، به فدراسیون پیوست. او و اولینگ به عضویت کمیته‌ی مرکزی فدراسیون سوسیال‌دموکرات نیز انتخاب شدند.

 

از دست دادنِ عزیزان

رویداد‌های مهم دیگری در این سال‌ها بر النور تأثیر مستقیمی داشت: درگذشت همدم زندگیِ انگلس، لیزی برنز، در ۱۸۷۸ بود؛ زنی که در بستر مرگ‌اش، انگلس با او ازدواج کرد؛ اعلام عفو عمومی برای کمونارد‌ها در فرانسه و بازگشت لیساگاره به کشورش در۱۸۸۰؛ ودر گذشت مادر النور، جنی مارکس، در ۱۸۸۱ که در دو سه سال آخرِ زندگی از بیماری رنج می‌برد. مارکس که خود از بیماری ریوی در عذاب بود، حتی نتوانست در مراسم تدفین همسرش که به سادگیِ تمام و تنها با حضور انگلس و جمعی از نزدیکان خانواده برگزار شد، شرکت کند. انگلس از سوی مارکس در مراسم حضور یافت، و درباره‌ی جنی وستفالن مارکس گفت، «اگر هرگز زنی وجود داشته که بزرگ‌ترین شادی زندگی‌اش شاد کردن دیگران بوده، آن زن جنی بود.»

النور بعدها درباره‌ی مادرش نوشت که او و مادر یکدیگر را به‌شدت دوست می‌داشتند، اما سایه‌ای بین آنها وجود داشت و مادرش به اندازه‌ی پدرش او را نمی‌شناخت. «…یکی از تلخ‌ترین غصه‌های من این است که مادرم با این فکر زندگی را ترک کرد که من خشن و بی‌رحم بوده‌ام و هرگز حدس‌اش را هم نزد که من بهترین و شیرین‌ترین سال‌های زندگی‌ام را فدای ناراحت نکردن او و پدرم کردم.»[۲۹] و اضافه کرد که «پدرم هم در اواخر زندگی‌اش احساس کرد که باید به دخترش اعتماد کند، طبیعت ما دو نفر عین هم بود. به همین دلیل بود که او می‌گفت «»جنی چن» بیش از همه به من شبیه است، اما «تَسی» خودِ من است.»

النور طبع حساسی داشت و فشارهای روحی ناشی از تقابل مسئولیت‌های خانوادگی و نیاز به استقلال فردی او را حتی در نوجوانی چندین بار به بستر بیماریِ جدی انداخت. اغلب به اصرار مارکس مجبور بود برای کمک به خواهرش جنی چن به فرانسه برود. فرزندان خواهرش را بسیار دوست داشت و اغلب از پسر بزرگ او در لندن نگهداری می‌کرد. علاقه‌ی بسیار النور به تئاتر و آموزش جدی حرفه‌ای نیز با مخالفت خانواده روبرو بود. تنها در اواخر زندگی بود که مارکس به انگلس نوشت، «به‌هیچ‌وجه حاضر نیستم که این بچه فکر کند باید خود را قربانی پرستاری از یک پیرمرد کند.» و اجازه داد که النور علاقه‌ی هنری‌اش را به‌طور جدی دنبال نماید. اما تراژدی‌های خانوادگی و پرستاری از مارکس، با کمک هلن دموت، استقلالی را که النور آرزو داشت از او دریغ می‌کرد.

دو سال پس از درگذشتِ مادر، خواهر بزرگ النور، جنی چن نیز پس از یک دوره بیماری، که شدت آن تا روزهای آخر از مارکس که خود از حمله‌ی دوم برُنشیت‌اش رنج می‌برد، پنهان نگاه داشته شد، درگذشت. النور خبرِ مرگِ دختر بزرگ را، که برای مارکس مانند «حکم مرگ خودش بود»، به او داد، و با اصرار پدر برای جمع‌وجور کردن فرزندان خواهرش بلافاصله عازم پاریس شد. تنها دو ماه بعد، در ۱۴ مارس ۱۸۸۳، مارکس از اتاق خواب‌اش به اتاق مطالعه رفت، روی صندلی راحتی نشست، چشم‌هایش را به روی زندگی بست و به گفته‌ی انگلس، «بزرگ‌ترین مغز نیمه‌ی دوم قرن از اندیشیدن بازایستاد.» انگلس در مراسم خاک‌سپاری مارکس گفت، او دشمنان سیاسی بسیاری داشت اما حتی یک دشمن شخصی نداشت و میلیون‌ها کارگرِ انقلابی در سراسر جهان عزادارِ در گذشت او شدند، و «بشریت با از دست دادن این ذهن پربار فقیرتر شد.»

چند ماه بعد، ارثیه‌ی مارکس که جمعاً ۲۵۰ پوند می‌شد قانوناً به النور واگذار شد. اما آن‌چه اهمیت داشت میراث فکری مارکس و انتشار آثار ناتمام او بود، که مارکس، به‌گفته‌ی النور، او و انگلس را عهده‌دارِ به انجام رساندنِ آن‌ها ساخته بود. این امر ابتدا مورد تردید، حسادت وخشم خواهر بزرگ‌تر، لورا لافارگ، و نامه‌نگاری اعتراضی او با انگلس شد. اما با توجه به مسئولیت‌های سنگین النور درسال‌های آخر زندگی مارکس، در غیبت دو خواهر بزرگ‌تر، پس از مدتی وظیفه‌ی او برای انتشار آثار منتشر نشده‌ی مارکس تثبیت شد. النور با تمام نیرو به جمع‌وجور کردن انبوه یادداشت‌های مارکس پرداخت، و از آن جمله یافتنِ ۵۰۰ صفحه دست‌نوشته‌ی مربوط به جلد دوم سرمایه، بود که فعالیت برای انتشار آن را به خواهرش اطلاع داد.

 

النور و ادوارد اِوِلینگ

با درگذشت مارکس، هلن دموت به خانه‌ی انگلس منتقل شده و اداره‌ی خانه‌ی او را عهده‌دار شده بود؛ انگلس به نوعی سرپرستی النور را به عهده گرفت؛ و استقلالی که النور آرزوی آن را داشت برای او دست‌یافتنی شد. او به خواهرش نوشت که با آن که در حُسن‌نیت انگلس تردید نداشته و اطمینان دارد که همیشه از جانب او تأمین خواهد شد، اما بیش از هر وقت دیگری به استقلال مالی نیاز دارد. در حقیقت النور تنها عضو خانواده‌ی مارکس بود که مایل نبود متکی به سخاوت انگلس باقی بماند. شاید یکی از برجسته‌ترین جنبه‌های استقلال‌طلبی النور پس از مارکس، آمادگی او برای ریسک‌پذیری بود که نمونه‌ی بارز آن برقراری رابطه‌ی او با ادوارد اِولینگ بود. رابطه‌ی النور و اولینگ از حدود سال ۱۸۸۲ آغاز شده بود، اما یک سال پس از درگذشت مارکس بود که علنی شد.

ادوارد اِولینگ روزنامه‌نگار، معاون جامعه‌ی ملی سکولار، و ویراستار نشریه‌ی ماهانه‌ی پروگرس بود و مانند النور به تئاتر علاقه‌مند بود و با نام مستعار چندین نمایشنامه نیز نوشت. او پنجمین پسر یک کشیش بود که تحصیلات‌اش در علوم طبیعی او را به یک داروینیستِ پُرشور و خداناباورِ رادیکال تبدیل کرده بود. در زمان آشنایی با النور، یک‌بار ازدواج کرده بود و از همسرش جدا زندگی می‌کرد. در بیمارستان لندن درس آناتومی می‌داد و کلاس‌هایی در زمینه‌ی علوم طبیعی داشت. اولینگ روشنفکری با اعتقاد عمیق به نقش هنر در شادی‌بخشی به زندگی، و مبارزه برای آموزش همگانی، رایگان، اجباری و سکولار بود، و در هر دو عرصه فعال و شناخته شده بود. النور که معتقد بود سوسیالیسم و خداناباوری همزاد یکدیگرند، جذب اولینگ شد و برای نشریه‌ی پروگرس مقاله می‌نوشت. اولینگ به‌عنوان یکی از مدیران جامعه‌ی ملی سکولارها، مرتباً برای ارائه‌ی سخنرانی در سفر بود و معروف بود که گاه از پرداخت صورت‌حساب‌هایش شانه‌خالی می‌کند.[۳۰] از این و آن هم پول قرض می‌کرد و پس نمی‌داد. بعدها معشوق پیشین اولینگ نیز او را متهم به سوءاستفاده از منابع مالی انجمن کرد.

اما شهرت بدِ اِولینگ ظاهراً بر النور تأثیر نداشت. به‌گفته‌ی لیبکنخت، «شهرت بد اولینگ حتی سبب برانگیخته شدن حس همدردی النور شد.»[۳۱] پس از درگذشت مارکس النور با اولینگ هم‌خانه شد، و خبرش را به خواهرش لورا، انگلس و هلن دموت اطلاع داد. انگلس در نامه‌ای به لورا نوشت که اگر «تَسی» پیش از این اقدام با او مشورت کرده بود، او وظیفه‌ی خود می‌دانست نتایج محتمل و غیر قابل‌اجتناب این اقدام را برای او شرح دهد. انگلس اضافه می‌کند که با این حال امیدوار است آنها به اندازه‌ای که اکنون خوشحال‌اند، باقی بمانند، و همان بهتر که موضوع پیش از آن که دیگران بتوانند از این مخفی‌کاری سوءاستفاده کنند، علنی شد. انگلس در نامه‌اش چند کلمه‌ای نیز درباره‌ی نقاط مثبت اولینگ اضافه کرد.[۳۲] همچنین مبلغ پنجاه پوند، که النور در نامه به خواهرش آن‌را «مبلغ خیلی زیادی» خواند، به آنان هدیه داد.[۳۳] نامه‌هایی که النور در این دوران به خواهرش و دوستان‌اش نوشته تا حدود زیادی حالت تدافعی دارد، که بیانگر شهرت نه چندان مثبت اولینگ، و نیز نگرانی النور از داوری دیگران درمورد وارد شدن او به رابطه با مردی بود که هنوز از نظر قانونی مردی متأهل محسوب می‌شد. در همین مقطع است که اولینگ، تحت تأثیر النور خود را پیرو مارکس اعلام کرد، و در حدود سال ۱۸۸۴ سلسله سخنرانی‌هایی درباره‌ی سوسیالیسم و کارل مارکس برگزار کرد. به‌علاوه به‌زودی به توصیه‌ی انگلس، همراه با ساموئل مور،[۳۴] مسئول ترجمه‌ی جلد اول سرمایه به انگلیسی شد.

از اوایل زندگی با اِولینگ، تفاوت شخصیتی و اخلاقی آن دو، از آن جمله تمایل اولینگ به خودنمایی وجلب توجه زنان دیگر، النور را رنج می‌داد. باید به‌یاد بیاوریم که توجه و مراقبت از دیگران، انتظار دیگران از او، و احساسِ موردنیاز بودن، بخش مهمی از تجربه‌ی النور از دوران نوجوانی بود. عادتِ النور به پرستاری و دلسوزیِ تقریباً مادرانه، طبعاً شامل حال اولینگ نیز، که گاه‌وبی‌گاه بیمار بود، می‌شد. اما برعکس، شخصیتِ اولینگ سرشار ازخود-محوری، میل به موردِ توجه بودن، و سوءاستفاده‌ی عاطفی از دیگران بود. دوستانِ نزدیک النور اشکالات اولینگ را می‌دیدند اما النور دلبسته و سرسپرده‌ی او بود. او بی‌آن‌که رسماً ازدواج کرده باشد نام فامیِل اولینگ را به نام‌اش اضافه کرده بود و جانب اولینگ را در برابر مخالفان سیاسی او می‌گرفت. اما این همه به جای برانگیختن حس سپاس‌گزاری و قدرشناسی در اولینگ، به ایجاد رابطه‌ی قدرت بین آن دو انجامیده و رابطه‌ی نیروبخشِ سال‌های اول را به رابطه‌ای مخرب تبدیل کرد. اولینگ هم از نظر عاطفی و هم با برقراری رابطه‌ی مخفیانه با دیگر زنان، النور را فریب می‌داد، با خونسردی او را تحقیر می‌کرد و مورد سوءاستفاده قرار می‌داد. نکته این‌جاست که النور از نادرستی‌های شخصیتی و اخلاقی اولینگ، و وجود این رابطه‌ی قدرت بی‌خبر نبود. درنامه‌ای به نزدیک‌ترین دوست‌اش الیو شراینر[۳۵] می‌نویسد: «…بعد از مرگ پدر و مادرم، من از عشق واقعی – عشق خالص، بری از خودخواهی، بی‌بهره بوده‌ام.» و سپس اضافه می‌کند که ادوارد خیلی سرِ حال به یک مهمانی شام رفته، چون چند تا خانم آن‌جا خواهند بود… علاوه بر چیزهای دیگر ما مشکلات مالی‌ای داریم که هر زن و مرد معمولی را از نگرانی به گور می‌برد… اما درحالی که من در اوج نومیدی هستم او عین خیالش نیست. باید به افرادی با ماهیتی شبیهِ ادوارد غبطه خورد که ظرف یک ساعت همه چیز را به فراموشی می‌سپارند… مثل یک بچه، بی‌اندوه یا بی‌احساسِ گناه. من به این مسئله عادت نمی‌کنم، اما پیوسته از بی‌احساسیِ مطلق او، مگر مواردی که دردسری برای خودش داشته باشد، حیرت می‌کنم.»[۳۶] برنارد شا که در این ایام مرتب به خانه‌ی آن‌ها رفت‌وآمد داشت، در دفتر یادداشت‌اش به شایعه‌ی جدایی آن دو اشاره کرده بود. اما النور، در راستای آن‌چه به دوستی نوشته بود، که «هیچ کس نباید یک کلمه از مسائل او بداند»، ظاهراً شوک اولیه‌ی آگاهی از شخصیتِ واقعی اولینگ را پشت سر گذاشته، و به زندگی و کار مشترک با اِولینگ ادامه می‌داد. اولینگ به همان سرحالی پیشین بود، گاه وظیفه‌ی حضور در شورای اتحاد سوسیالیستی را به خاطر «گرفتاری پول در آوردن»، خیلی ساده «فراموش» می‌کرد.[۳۷] جالب آن که در سال ۱۸۸۶ اولینگ، با همکاریِ النور کتابچه‌ای تحت عنوان «مسئله‌ی زن» منتشر کرد.[۳۸]

نکته این است که النور هر آن‌چه را که برای داشتنِ اعتمادبه‌نفس لازم بود، در اختیار داشت. در این دوران شدیداً درگیر فعالیت‌های سیاسی بود و می‌کوشید جای پای خود را در فرایندِ رشدِ سوسیالیسم در انگلستان محکم کند. علاوه بر فعالیت در تشکیلات حزبی، مرتباً برای سخنرانی دعوت می‌شد؛ مقاله می‌نوشت؛ برای گذران زندگی ترجمه می‌کرد، برای تکمیل چاپ دوم سرمایه و ترجمه‌ی آن به انگلیسی توسط اولینگ، مسئولیت چک کردن نقل‌قول‌ها را به‌عهده داشت؛ کتاب مادام بوواری را از فرانسه ترجمه کرد، و ترجمه‌ی کتاب کمون پاریس لیساگاره را با مقدمه‌ی خود انتشار داد. او وقت زیادی صرف آماده کردن و چاپ آثار مارکس، از آن‌جمله چاپ ۱۸ مقاله‌ی مارکس در نشریه‌ی دیلی تریبیون نیویورک کرد که در ۱۸۹۶ با عنوان «انقلاب و ضد انقلاب در آلمان» منتشر شد. (النور خبر نداشت که مقالات را در زمانی که مارکس هنوز به زبان انگلیسی تسلط کامل نداشت، و درگیر مطالعات اقتصادی خود بود، انگلس نوشته بود.) ضمناً به‌عنوان وصیِ میراث علمی و فکری مارکس همراه با انگلس، برای انتشار جلد چهارم سرمایه (نظریه‌های ارزش اضافی) در فشار بود و در این مورد حتی با انگلس، که به تصور او به حد کافی این امر را جدی نمی‌گرفت، نوعی درگیری پیدا کرد، که با شکیبایی انگلس مسئله حل شد. او به کائوتسکی که تنها کسی از یاران مارکس بود که می‌توانست خط او را بخواند، نامه نوشت و خواهش کرد کار روی دست‌نوشته‌ها را از سر بگیرد، غافل از آن که او آن‌قدر در این کار تعلل کرده بود که انگلس از او خواسته بود متن را پس بفرستد. النور در تدارک نوشتن بیوگرافی مارکس نیز بود و تلاش زیادی کرد تا نامه‌ها یا کپی مکاتبات مارکس و انگلس را که به بِبِل و برنشتاین واگذار شده بود، به دست آورد.

النور به‌عنوان زنی جوان، جهان‌وطن، مسلط به چند زبان (و البته فرزند کارل مارکس)، در میانِ فراکسیون‌های مختلف سوسیالیستی شخصیتی شناخته‌شده بود و در کنگره‌های کارگری، که اعضای آن‌ها به دنبال اخراج‌ها و کاهش دستمزد‌ها، رادیکالیزه شده بودند، موقعیت خاصی یافته بود. در همین سال‌ها به دبیری و عضویت کمیته‌ی اجرایی شعبه‌ی زنان اتحادیه‌ی کارگران گاز، که خودش سازمان داده بود، نیز انتخاب شد. در ۱۸۸۶ با اولینگ و لیبکنخت، که از طرف حزب کارگر سوسیالیست آمریکا برای سخنرانی دعوت شده بودند، به امریکا سفر کرد. آن دو در ۳۵ شهر سخنرانی کرده و در میتینگ‌های کارگری، ازجمله در شیکاگو، علیه محاکمه و حکم اعدام هشت آنارشیست به اتهام بمب‌اندازی در اعتصاب کارگری برای هشت ساعت کار روزانه که به خشونت پلیس و کشته شدن یک تن از آنان و زخمی شدن تعداد بی‌شماری از اعتصابگران انجامید و به «قضیه‌ی هی مارکت»،[۳۹] محل اعتراضات، مشهور شد سخن گفتند. گفتنی است که اختلاف نظر اولینگ با رهبران حزب کارگر سوسیالیست آمریکا درباره‌ی همکاری با اتحادیه‌های کارگری مرکزی (شوالیه‌های کارگری) و توصیه‌ی او به تکیه‌ی بیشتر بر بسیج عناصر آمریکایی، و اتهامات حزب درباره‌ی ولخرجی و زندگی تجملی سخنرانان به حساب کارگران در این سفر، و نشر این اخبار در روزنامه‌های لندن، به شهرت نه چندان خوب اولینگ بیشتر لطمه زد. انگلس با نوشتن نامه‌ای این اتهامات را ابزاری برای بی‌اعتبار کردن آن دو در محافل سوسیالیستی انگلستان خواند و نوشت اگر دکتر اولینگ به پول اهمیت می‌داد از مقام پروفسوری در دانشگاه به روزنامه‌نگاری با درآمد غیرثابت، روی نمی‌آورد. او اتهامات علیه «دختر مارکس» را «که او را از بچگی می‌شناخته و حاضرنیست که به او توهینی شود» به‌شدت محکوم کرد.

اختلافات تئوریک و استراتژیک میان فراکسیون ناسیونالیست و خارجی‌ستیزِ فدراسیون دموکراتیک، به رهبری ‌هایندمان و فراکسیون مارکسیست، که برای آن سوسیالیسم با انترناسیونالیسم پیوند ناگسستنی داشت، و النور و اولینگ، با حمایت انگلس، آن را نمایندگی می‌کردند، به‌سرعت به درگیری‌های جدی درونِ فدراسیون انجامیده بود. دو طرف یکدیگر را با حملات شخصی به عدم‌توجه به منافع طبقه‌ی کارگر متهم می‌ساختند. النور به‌شدت درگیر این اختلافات بود. سرانجام در دسامبر ۱۸۸۴، انشعاب در کمیته‌ی مرکزی فدراسیون و خروج النور و اولینگ از کمیته و تشکیل «اتحادیه‌ی سوسیالیستی» چاره‌ناپذیر شد. او در این‌باره به خواهرش لورا نوشت که انگلس از مواضع او و اولینگ حمایت می‌کند و قول داده «حالا که فدراسیون را از عناصر ناپاک زدوده‌ایم به ما کمک خواهد کرد، علاوه بر آن بسیاری از کسانی که کنارِ گود ایستاده‌اند نیز به ما ملحق خواهند شد، و با حمایت انگلس، آلمان‌ها را هم جذب خواهیم کرد.»[۴۰] گفتنی است که کمی بعد النور و اولینگ و انگلس از حمایت اتحادیه‌ی سوسیالیستی نیز دست کشیدند. شیلا روباتام در این‌باره می‌نویسد این فقط انعطاف‌ناپذیری از سوی النور، اولینگ و انگلس نبود. یک باندبازی مبتنی بر خود-برحق‌بینی بود. و اضافه می‌کند، «النور در مکتب پدری بزرگ شده بود که با شکست مبارزه‌ی فراکسیونی و مخالفت با نظرش، انترناسیونال اول را بی‌توجه به پشتیبانی محلی [در هلند] تعطیل و جابه‌جا کرد. روباتام می‌گوید، «روشی که مارکس و انگلس متداول کردند این بود که وقتی تصمیمی برمبنای یک بینش خاص اتخاذ شد، باید به دیگران تحمیل شود.»[۴۱]

این مسائل و درگیری‌ها فشار روحی زیادی را بر النور که شدیداً درگیر فعالیت تشکیلاتی و تلاش برای بسیج اتحادیه‌های کارگری بود، وارد می‌کرد. از آن‌جمله بود تدارک مراسم صدمین سالگرد فتح باستیل در ۱۸۸۹، که به علت شکاف بین گروه‌های بین‌المللی سوسیالیست‌ها ( اتحادیه‌های کارگری فرانسه و فراکسیون مارکس-انگلس و لیبکنخت در یک‌سو، و اتحادیه‌های بین‌المللی و «ممکن‌گرایان» تحت حمایت ‌هایندمان، در سوی دیگر) با مشکل روبرو شده بود، و سرانجام با بیانیه‌ی انگلس و همراهی و امضای برنشتاین، به نتیجه‌ی موردنظر رسید. همچنین با حمایت فعال النور بود که نخستین تظاهرات اول ماه مه (که در کنگره‌ی پاریس تصویب شده بود)، در چهارم مه ۱۸۹۰ با حضور پل لافارگ و اولینگ و با شرکتِ ۲۵۰ تا ۳۰۰ هزار نفر در هایدپارک لندن و تعدادی کمی کم‌تر در میدان کنکورد پاریس برگزار شد.

با درگذشت انگلس در ۵ اوت ۱۸۹۵، النور پشتیبان مهمی را از دست داد. اما برای اولین بار از لحاظ مالی امنیت پیدا کرد، زیرا مطابق وصیتنامه‌ی انگلس او، لورا و کودکانِ جنی چن وارث اموال او شدند. هر دو خواهر با ارثیه‌ی انگلس خانه خریدند و النور در این‌باره به خواهرش نوشت « همچون یک یهودی از خانه‌ای که در خیابان «جوویش واک» خریده‌ام احساس غرور می‌کنم.» [۴۲] (النور همیشه خود را یهودی می‌دانست. زمانی به یکی از رهبران کارگری انگلستان گفته بود، «من یک زن یهودی‌ام». به‌گفته‌ی جرولد سیگل، این که النور نظیر پاره‌ای نزدیکان مارکس، پدرش را «مور»[۴۳] می‌خواند، نوعی یادآوریِ اصل و نسب بود.[۴۴] واضح است که این تأکید جنبه‌ی «هویتی» و نه مذهبی داشت. النور به دوستش ماکس بی‌یر گفته بود که «خوش‌ترین لحظات من زمانی است که در جنوب غربی لندن در میان دوستانِ کارگر یهودی هستم.» چند نویسنده و نمایشنامه‌نویس یهودی، ازجمله ایمی لِوی،[۴۵] از دوستان بسیار نزدیک النور بودند. زمانی که لِوی خودکشی کرد، النور سخت افسرده شد، و کتاب او را که داستان زندگی یهودیان در انگلستان بود، به آلمانی ترجمه کرد.[۴۶]

این همه اما چیزی از نگرانی‌های عاطفی و فشار‌های روانی مربوط به رابطه‌ی مخرب‌اش با اولینگ نمی‌کاست. به‌علاوه در آخرین روزهای زندگی انگلس از حقیقتی آگاه شد که از لحاظ عاطفی برایش بسیار ناگوار بود؛ این که پدر واقعی فردریک (فِرِدی)،[۴۷] فرزند هلن دموت، مارکس بود، و انگلس به‌خاطر وفاداری به مارکس و مخفی نگاه‌داشتنِ رابطه‌ی او با هلن دموت، در تمام این سال‌ها مسئولیت آن را به عهده گرفته بود. با آشکار شدن این راز توسط سام مور، وصی انگلس، النور به دیدار انگلس که در بستر مرگ بود شتافت تا حقیقت را از زبان او بشنود. انگلس که دیگر قادر به سخن گفتن نبود با نوشتن بر تکه کاغذی واقعیت را تأیید کرد. النور که به قول انگلس «می‌خواست از پدرش یک بت بسازد» از شنیدن حقیقت شوکه شد[۴۸] اما از آن‌پس رابطه‌ی بسیار صمیمانه‌ای با فِرِدی برقرار کرد.

نکته این است که به داوری نزدیکان النور و نامه‌هایی که از او به‌جا مانده، ما با زنی پرتوان، پرشور و فداکار در عرصه‌ی عمومی، اما نامطمئن از خود و نومید در زندگی خصوصی، و با نیاز مبرم به دوست داشته‌شدن، مواجه‌ایم. با انتقال به خانه‌ی جدید و ادامه‌ی معاشرت‌های شبانه‌ی اولینگ، النور اغلب تنها می‌ماند. شاید به همین خاطر خانه‌اش مرتباً پذیرای سخاوتمندانه‌ی دوستان‌اش بود. همچنین برای نگه‌داری از کبوتر، از همسر لورا مشورت می‌گرفت. النور که از نوجوانی به بچه‌ها علاقه داشت و در نگه‌داری از کودکان خواهرانش شریک بود، نیاز به داشتن بچه را بیشتر احساس می‌کرد. در نامه‌ای به کائوتسکی درباره‌ی خانه‌ی جدید نوشته بود «این‌جا می‌تواند برای بچه‌ها مثل بهشت باشد.» و درنامه‌ای که در نخستین کریسمس در خانه‌ی جدید به خواهرش نوشته، می‌گوید «بدون وجود بچه‌ها، این ایامِ غم‌انگیز و مزخرفی است. گاهی فکر می‌کنم نمی‌دانم کدام بدتر است، این‌که کوچولوها را داشته و از دست داده باشی یا هرگز این تجربه را نداشته باشی.»[۴۹] به دوستی گفته بود پدرم همیشه می‌گفت من بیشتر مثل پسرها هستم. این «ادوارد» بود که حس زنانگی مرا آزاد کرد و من به‌طرز غیر قابل مقاومتی جذب او شدم. اما مرورِ دوران کوتاهِ زندگیِ مشترکِ النور با اِولینگ نشان می‌دهد، چگونه «زنانگی»، عشق و احساسِ تعهد او نسبت به شریکِ زندگی‌اش، مورد سوءاستفاده و تحقیر قرار گرفت. آیا این بهایی است که بسیاری از زنِان نیرومند، فرهیخته و مبارزِ سیاسی، به‌خاطر نیازهای عاطفی خود ناچار به پرداخت آن بوده‌اند؟

در ماه ژوئن ۱۸۹۷ وقتی النور در هشتمین کنگره‌ی بین‌المللی معدن‌چیان، به‌عنوان مترجم مشغولِ فعالیت بود، ادوارد اولینگ مخفیانه در یک دفتر ثبت احوال با هنرپیشه‌ی ۲۲ ساله‌ای رسماً ازدواج کرد. نومیدی النور، که از بی‌وفایی گاه و بی‌گاه اولینگ بی‌اطلاع نبود، به اوج خود رسید. با این حال اولینگ هنوز با فرصت‌طلبی در خانه‌ی مشترک با النور زندگی می‌کرد و در ظاهر روابط‌اش با النور را کاملاً حفظ می‌کرد. در ماه اوت همراه با النور به کنفدراسیون سوسیال‌دموکرات رفت، و به عضویت کمیته‌ی اجرایی انتخاب شد. کمی پس از آن، اولینگ با برداشتنِ هر آن‌چه در خانه قیمتی بود، و با گذاشتنِ یادداشتی با آدرس جدید خود، خانه‌ی النور را ترک کرد. در حقیقت اولینگ با به‌هدر دادن پولی که از انگلس به النور رسیده بود هم از نظر عاطفی، هم از نظر مالی، النور را فریب داده و در شرایط سختی قرار داده بود. النور دست به دامن نابرادری‌اش فِرِدی، که تنها محرم رازش بود، شد، و در نامه‌ای به او نوشت که رفتار اولینگ «بیماری اخلاقی» است. اولینگ یک ماه بعد به میل خود برای مدتی به خانه‌ی مشترک بازگشت.

چند نامه‌ی بازمانده از النور به فِرِدی حکایت از نومیدی شدید و احساس رهاشدگی او دارد. پس ازآن که اولینگ برای بار دوم خانه را ترک کرد، به فِرِدی نوشت، «امروز صبح نامه‌ی دیگری به ادوارد نوشتم. بی‌تردید [بیان] ضعف است اما نمی‌توان چهارده سال زندگی را پاک کرد، گویی وجود نداشته. فکر می‌کنم هر کسی با کم‌ترین احساس شرف، چه رسد به مهربانی و قدرشناسی، به چنین نامه‌ای پاسخ می‌دهد. فکر می‌کنی او جواب بدهد؟ تقریباً می‌ترسم که پاسخ منفی باشد.» بعد ادامه می‌دهد که روز بعد جلسه‌ی فدراسیون سوسیال‌دموکرات است و این که او نخواهد رفت چون نمی‌داند غیبت اولینگ را چگونه توضیح بدهد و از فِرِدی می‌خواهد که به آن جلسه برود و اگر اولینگ آن‌جاست از او بپرسد که آیا به خانه بر می‌گردد یا نه. دو روز بعد در نامه‌ی دیگری به فِرِدی به او اطلاع می‌دهد که اولینگ پس از فرستادن یادداشتی، به خانه برگشته، و از این که النور مشغول کار بوده و با آغوش باز به او خوشامد نگفته، حیرت کرده و هیچ توضیح یا عذرخواهی ارائه نداده است. النور تأکید می‌کند که به اِولینگ گفته که رفتار او را هرگز فراموش نخواهد کرد. سپس از فِرِدی خواهش می‌کند به دیدار آنها برود تا در حضور او با اولینگ گفتگو کند. در نامه‌ی بعدی به فِرِدی، که بیانگرِ سقوطِ بیشتر النور در اعماق نومیدی و تسلیم است، از تنهایی و دل‌شکستگی خود می‌نویسد واین که با وضعیتِ وحشتناک ورشکستگی کامل تا «آخرین دهشاهی» و «بی‌آبرویی» کامل روبرو است، و می‌نویسد که سخت نیازمند مشورت با اوست.[۵۰]

بر النور چه می‌رفته است؟ آیا کاملاً کنترل احساسات، تفکر منطقی و توان قضاوت و تصمیم‌گیری را از دست داده بود؟ با توجه به نامه‌هایی که در همین ماه‌ها به خواهرش، به کائوتسکی، و به لیبکنخت که در زندان بود، نوشته می‌توان گفت که تنها در ارتباط با اِولینگ، پاسخ می‌تواند مثبت باشد. زیرا نامه‌های دیگرش درباره‌ی سایر مسئله‌ها که درست در همان روزها نوشته شده، بیانگرِ نهایت خویشتن‌داری و اعتمادبه‌نفس اوست. مثلاً به برنشتاین که مشغول نوشتن زندگی‌نامه‌ی انگلس بود می‌نویسد که انتشارِ نامه‌های مارکس باید با اجازه‌ی او و خواهرش باشد.

 

پایانِ تلخ

اِولینگ که بیماری‌اش رو به وخامت گذاشته بود، فرصت‌طلبانه به خانه‌ی النور بازگشت. النور هم به‌رغم همه‌ی رنجش‌ها، مراقبت از او را برعهده گرفت. در نامه‌هایش به دوستان حتی بر لاغر شدنِ بیش از حدِ اولینگ دل می‌سوزاند. بعضی از نزدیکانِ النور، بازگشت اولینگ به خانه‌ی مشترک را هم در رابطه با بیماری او و احتیاج‌اش به پرستاری، و هم سوءاستفاده‌ی مالی از النور می‌دیدند که حتی با نوعی حق‌سّکوت گرفتن برای افشا نکردنِ رابطه‌ی پدری مارکس با فِرِدی همراه بود. شاید نامه‌هایی که النور در دو ماه آخر زندگی به فِرِدی نوشته این برداشت را تأیید کند. در نامه‌ای در ماه فوریه‌ی ۱۸۹۸، از شرایط وحشتناک خود نوشت و این که نمی‌داند چگونه دست‌تنها به تقاضای مداوم پول از جانب طلبکارها پاسخ دهد. در نامه‌ی دیگری، در پاسخ به امتناع فِرِدی از آمدن به خانه‌ی او و روبرو شدن با اولینگ، که از فِرِدی هم مبالغی پول گرفته بود، نوشت «می‌دانم که تو نگران من هستی، اما فکر نمی‌کنم مسائل را کاملاً درک کنی. خودم هم تازه دارم می‌فهمم.» سپس ادامه می‌دهد که کارهای نادرست [اولینگ] نتیجه‌ی بیماری اخلاقی است که افرادِ درست‌کاری مثل فِرِدی قادر به درک آن نیستند. نامه به‌وضوح حکایت از عدم‌توافق فِرِدی با این ضعف و سازشکاریِ النور در رابطه با اولینگ دارد. در نامه اشاره می‌کند که بدهیِ اولینگ به فِرِدی را فراموش نکرده و آن را بازپرداخت خواهد کرد. بر این تأکید می‌کند که «درک کردن» یعنی «بخشیدن» و رنج‌هایش به او آموخته که «درک کند» اما نیاز به «بخشیدن» ندارد، و تنها می‌تواند «دوست بدارد…» النور شدیداً نگران عمل جراحی آتی اِولینگ بود و پس از عمل هم که او را به خانه آورد، بی‌توجه به این که فِرِدی کوچک‌ترین علاقه‌ای به دانستنِ حال اِولینگ ندارد، مرتب گزارش پیشرفت بهبودی او را برایش می‌فرستاد. در نامه‌ی دیگری از درد و رنج بی‌پایان‌اش و نومیدی‌اش می‌نویسد و این که آماده‌ی مردن است، اما تأکید می‌کند «تا وقتی او به من نیاز دارد متعهد به ماندن هستم.»[۵۱]

در ۳۱ مارس ۱۸۹۸ النور سرانجام تصمیم تراژیکِ خود را می‌گیرد. ایوون کَپ می‌نویسد، او خدمتکار را با یادداشتی با امضای دکتر اِولینگ به داروخانه می‌فرستد، و سفارش ترکیبی از مواد سمی را می‌دهد. (پاره‌ای مورخان، اِولینگ را در تصمیم النور به پایان دادن به زندگی‌اش شریک می‌دانند.)[۵۲] با دریافت مواد، زمانی که در خانه تنهاست به اتاقش می‌رود، دو یادداشت کوتاه می‌نویسد و سم را می‌خورد. این دو یادداشت، اولی خطاب به اولینگ بود با این مضمون که آخرین سخن او همان است که در طول این سال‌های طولانیِ اندوه‌زا تکرار کرده، «عشق»، و دومی یادداشتی به خواهرزاده‌اش، پسر جنی بود که در آن نوشته بود بکوشد تا شایسته‌ی پدربزرگش باشد.[۵۳]

النور حقوق مربوط به آثار مارکس را که متعلق به او بود به فرزندان جنی و باقی اموالش را به اولینگ واگذار کرده بود. پس از درگذشت النور، اولینگ از فدراسیون سوسیال‌دموکرات استعفا کرد و نزد همسرش بازگشت.

پس از درگذشت النور بسیاری از کسانی که به‌خاطر او بیزاری‌شان را از اولینگ پنهان می‌کردند، درباره‌ی نقش اولینگ، ازدواج مجددش با زنی دیگر و این که بازگشت‌اش به خانه‌ی النور به خاطر سوء‌استفاده‌ی عاطفی و مالی از النور بوده، سروصدای زیادی به‌پا کردند. برنشتاین حتی خواستار به دادگاه کشیدن اولینگ بود، اما پاره‌ای دیگر ازجمله لیبکنخت این خواست را عاقلانه ندانستند.

مراسم درگذشت النور چند روز بعد با شرکت جمعیت بزرگی از فعالین سوسیالیست و اتحادیه‌های کارگری برگزار شد، و خاکستر بدن‌اش سالیان سال در دفتر فدراسیون سوسیال‌دموکرات، سپس حزب سوسیالیست بریتانیا و پس از آن حزب کمونیست بریتانیا، نگه‌داری می‌شد، و سر انجام در ۱۹۵۶ در کنار پدر و مادرش و هلن دموت در گورستان ‌هایگیت در لندن به خاک سپرده شد.

اِولینگ با همه‌ی فرصت‌طلبی‌ها و فریب‌کاری‌هایش، پس از مرگ النور زیاد دوام نیاورد و بیماری کلیه او را از پای درآورد. او چهار ماه بعد از النور، در ماه اوتِ همان سال درگذشت. به‌رغم سهم مهم او در اشاعه‌ی دید مادی و تکامل داروینی، و نقش مهمی که در جنبش سوسیالیستی و اتحادیه‌ای بریتانیا ایفا کرده بود، هیچ‌یک از رهبران جنبش کارگری و سوسیالیستی بریتانیا در مراسم یادبود مرگش شرکت نکردند. دلیل آن روشن بود؛ رفتاری که او با النور مارکس، این زن برجسته‌ی جنبش سوسیالیستی بریتانیا کرده بود، قابل بخشش نبود.

شاید این داوری درست باشد که مرگِ خودخواسته‌ی النور، پذیرش شکست بود. اما مسئله این جاست که این شکست در زندگی خصوصی به‌هیچ‌وجه دستاوردهای مهم او در عرصه‌های مختلف زندگی، نه‌تنها از نظر فعالیت و مبارزات النور در جنبش سوسیالیستی و اتحادیه‌ای بریتانیا، که در عرصه‌های نگارشی و نظری را مورد تردید قرار نمی‌دهد؛ تیزبینیِ او به حدی بود که انگلس زمانی که در ۱۸۸۷ «مسئله‌ی مسکن» را بازنشر می‌کرد، در مقابله با دیدگاهِ پرودونیستی در مورد مسکن کارگران، به مشاهده‌ی النور در سفرش به امریکا، که در بالا به آن اشاره شد، عطف می‌کند، که چه‌گونه بدهی‌های مربوط به وام‌های سنگینِ مسکن، کارگران امریکا را اسیرِ سرمایه‌داران کرده است.[۵۴] ای. پی. تامپسون، با اشاره به فعالیت‌های النور در اتحادیه‌گرایی نوین در سال‌های ۱۸۸۰ تا ۱۸۹۰، و درجنبش رادیکال سوسیالیستی، از علاقه و احترامی که النور در جنبش سوسیالیستی بریتانیا و بین‌الملل برخوردار بود با این سخن یاد کرده که «تراژدی بزرگ‌تر از نحوه‌ی پایان زندگی‌اش این بود که النور ندانست چقدر مورد احترام همه در جنبش بود و این که دوستان بی‌شمارش حساب او را از اولینگ جدا می‌دانستند.»[۵۵]

درک این مسئله که زنی چنین پُرتوان و برجسته، در زندگی خصوصی در رابطه با همراه زندگی‌اش، چنین شکننده و ضعیف بود، و به‌رغم همه‌ی نادرستی و فریب‌کاری‌های معشوق توان جدایی از او را نداشت بسیار پیچیده است. آیا والدین به‌ویژه پدرش را در چگونگیِ پرورش دادن او باید مقصر دانست. مرور زندگی‌نامه‌های النور و مارکس نشان از نوعی انتظار فرهنگی از دخترکوچک خانواده برای خدمت به خواهران بزرگ‌تر و پدرو مادر و اطاعت از خواسته‌ها و توصیه‌های پدر دارد. آیا عقب‌ماندگیِ فرهنگیِ زمانه‌ای را که در آن می‌زیست باید محکوم کرد که تجرد و زندگی بدون وجود مردی در هیئت معشوق یا شوهر را نوعی شکست در زندگی می‌دانست؛ آیا باید این آسیب‌پذیری در زنانی نظیر النور را به ضعفِ شخصیتی و شکنندگی روانی فردی نسبت داد، یا باید آن‌را نشانه‌ی تفاوت جنسیت در عشق‌ورزی و گرایش بیشتر زنان به خطرکردن درعشق و شکیبایی بیشتر زنانه نسبت داد.



هایده مغیثی، استاد ممتاز بازنشسته و پژوهشگر ارشد مطالعات زنان و جامعه‌شناسی در دانشگاه یورک در تورنتو کانادا

 

 

 


[1] Gender blindness

[2] Jenny Westphalen

[3]؛ مجموعه آثار، ص. ۵۰۲،Yvonne Kapp,Eleanor Marx, Volume One and Two, New York: Pantheon Books, 1972, p. 21 and Mary Gabriel, Love and Capital: Karl and Jenny Marx and the Birth of a Revolution, New York, Boston and London, 2011, p. 242.

[4] Tussy

[5] Mary Gabriel, p. 7.

[6] Tsuzuki, p. 11

[7]International Working Men’s Association

[8] Gabrie, p. 213.

[9] )سخنان انگلس در مراسم تدفین جنی مارکس، ۲ دسامبر ۱۸۸۱Mary Gabriel, pp. 490-91.)

[10] نامه به انگلس، نقل در کتاب Chushichi Tsuzuki, The Life of Eleanor Marx 1855-1898, Oxford: Clarendon Press, 1967, pp. 18-19.

[11] Mary Burns

[12] Tsuzuki, p. 29.

[13] Tsuzuki نامه‌ی النور به لیبکنخت در , p. 31

[14] Charles Longuet and Olivier Lissagaray

[15] Fritz J. Raddatz, 1978, Karl Marx: A Political Biography, Little Brown and Co. pp. 126-127

[16] Mary Gabriel, p. 500. به نقل از مجموعه آثار مارکس از انگلس

[۱۷]Chushichi Tsuzuki, p. 33 نامه‌ی مارکس به انگلس، ۲۳ مه ۱۸۷۳، نقل از

[۱۸] Kapp, Volume One, p. 154.

[19] Seigel, pp. 282-3

[20] Tsusuki, 66-67.

[21] Kapp,Volume One, p.181

[22] همان, p. 205.

[23] به نقل ازکتاب برنشتاین، «سال‌های تبعید من»Chushichi Tsuzuki, p. 54

[24]همان, در نامه به کائوتسکی، ۲۸ دسامبر ۱۸۹۶

[۲۵] Olivier Lissagaray, History of the Paris Commune of 1871, Translated from French by Elenor Marx, New Park Publications.

[26] Kapp, pp. 207-209

[27] Henry Mayers Hyndman

[28] Yvonne Kapp,vol.One, p. 209

[29] همان, p. 221.

[30] Tsuzuki, p. 82.

[31] همان, p. 99.

[32] Kapp, Second Volume, pp17-18

[33] Ronald Florence. Marx’s Daughters: Eleanor Marx, Rosa Luxemburg, Angelic Balabanoff, New York: The Dial Press, 1975, Letter # 60.

[34] Samuel Moore

[35] Olive Schreiner

[36] Kapp, Second Volume, pp. 27-28.

[37] Tsuzuki, p. 127.

[38] Edward Aveling, The Woman Question. With Eleanor Marx Aveling. London: Swan Sonnenschein & Co., 1886.

[39] Haymarket Affair

[40]۱۸۳، ص. ۱۸۲- Kapp,

[41] مقدمه‌ی روباتم بر کتاب Ronald Florence , Marxs Daughters: Eleanor Marx, Rosa Luxemburg, Angelic Balabanoff, New York: The Dial Press, 1975, p. xxiv

[42] Jewish Walk, نگاه کنید به, Marx’s Daughters…p. 101

[43] Moor در انگلیسی , Mohr در آلمانی

[۴۴] Jerrold Seigel, Marxs Fate, the Shape of a Life, Pennsylvania: The Pennsylvania University Press, 1978, p. 79.

[45] Amy Levy

[46] Seigel, pp.285-6

[47] Freddy Demuth

[48] Florence. p. 64

[49] Kapp, Second Volume, pp.641-42

[50] Kapp, Second volume, pp.680-83

[51] همان pp. 688-92

[52] Seigel, p. 283.

[53]، همان p. 697.

[54] F. Engels, The Housing Question, in K. Marx and F. Engels, Selected Works, Vol. 2, Progress Publishers, 1977, p. 317.

[55] E. P. Thompson, نقل شده در کتاب Marxs Daughters P. xxxii

منبع : نقد اقتصاد سیاسی

درهم‌تنیدگی روابط اجتماعی/ جنسیت و اتنیسیته / فاطمه کریمی

 به دنبال انتقادهای جدی برخی از گروه‌های فمینیستی از جمله‌های فمینیست‌های سیاه، تعریف یک دست و هموژن از زنان، مسائل و مطالبات آنها از دهه ۱۹۷۰ به بعد به طور جدی به چالش کشیده شد. اگرچه زنان در هر گروه اجتماعی بنابر عامل جنسیت و به عنوان «زن» مورد تبعیض قرار می‌گیرند و نسبت به مردان همان گروه از جایگاه فرودست‌تری برخوردارند اما دامنه تبعیض و سرکوب علیه زنان لزوما یکسان نیست. عواملی چون نژاد، طبقه، اتنیک، مذهب و مهاجرت در همپوشانی با عامل جنسیت، میزان سرکوب و تبعیض علیه برخی از زنان را نسبت به دیگر گروه‌های زنان افزایش می‌دهند. جهت روشن‌تر شدن این مباحث که جای خالی آن در بین فمینیست‌های ایرانی (ترجمه و تولید) به شدت احساس می‌شود، این نوشته گردآوریِ مباحث تئوریک مربوط به روابط درهم‌تنیده عامل جنسیت و اتنیسیته با تاکید ویژه بر نظریات فمینیست‌های فرانسوی زبان است.

جنسیت: مقوله ای اجتماعی و متغیر

مطالعات جنسیت با پرسش ­های بسیار مشخص شروع می ­شود به ویژه برای درک این واقعیت که انسان­ها چگونه به زن یا مرد تبدیل می­ شوند. سیمون دوبوار در سال ۱۹۴۹ در کتاب جنس دوم می‌نویسد: «ما زن به دنیا نمی­آییم بلکه زن می­شویم» و چند دهه بعد، فرانسوا هریتیه می ­نویسد «ما به عنوان مرد متولد نمی ­شویم بلکه به مرد تبدیل می­ شویم».[۱] این دو نقل قول با فاصله نیم قرن، پرسش‌های مربوط به مبانی تاریخی و اجتماعی جنسیت را به وضوح نشان می‌دهند. اگرچه اصطلاح انگلیسی جنسیت (Gender) به‌عنوان یک برساخت اجتماعی توسط جامعه‌شناس فمینیست، آن اوکلی، به منظور نقد تحقیقات علمی که در آن زنان به عنوان سوژه و ابژه تحقیق غایب بودن، ابداع شد.[۲]  اما مطالعات مرتبط با جنسیت به تدریج مرز همه رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی را در نوردید.

با به چالش کشیدن تحقیقاتی که در آن‌ها امر مردانه ضرورتا یک مقوله خنثی در نظر گرفته می‌شد، فمینیست‌ها ضرورت اندیشیدن به «جنسیت» به‌عنوان یک «مقوله اجتماعی» و زنان به عنوان یک «گروه اجتماعی» را مطرح کردند. آن‌ها با نقض دیدگاه‌های بیولوژیکی  درباره تفاوت رفتارهای زن و مرد دو مفهوم را از هم متمایز کردند: جنس (Sex) و جنسیت (Gender). مفهوم «جنس» با اشاره به طبیعت و تفاوت‌های بیولوژیکی بین زن/مرد، زنانه/مردانه، نوعی جبرگرایی بیولوژیکی ضمنی را نشان می‌دهد اما مفهوم «جنسیت» به فرهنگ اشاره دارد و مربوط به طبقه‌بندی اجتماعی و فرهنگی مردانگی و زنانگی است.

صحبت در مورد جنسیت وجود اختلافات بیولوژیکی بین زن و مرد و یا وجود رفتارها، مهارت‌ها و موقعیت‌هایی که بیشتر در مردان یا زنان مشاهده می‌شود را انکار نمی‌کند. اما این ایده که این اختلافات از «ماهیت» مردان یا «طبیعت» زنان ناشی می‌شود را به چالش می‌کشد. «جنسیت» در واقع بر جنبه رابطه‌ایِ تعاریف هنجاری زنانگی و یا مردانگی تأکید دارد و از این ایده دفاع می‌کند که این تفاوت‌ها از طریق مجموعه‌ای از سازوکارهای پیچیده اجتماعی ساخته می‌شوند. مفهوم جنسیت به ویژه بر مفهوم «تقسیم جنسی کار»[۳] تاکید دارد که  بر دو اصل عمده بنا شده است: نخست، طبق اصل «تفکیک» (Séparation)، مشاغل ویژه‌ای به زنان و مردان اختصاص یافته است. به عبارتی، تخصیص مردان به حوزه تولیدی (فعالیت‌های حرفه‌ای) و زنان به حوزه بازتولیدی (کار خانگی). دوم، طبق اصل «اولویت‌بندی» (Hiérarchisation)[۴] به نقش‌ها و فعالیت‌های مردان در مقایسه با نقش‌ها و فعالیت‌های زنان  ارزش بیشتری داده می‌شود.

مفهوم «روابط اجتماعی جنسیت» (Les rapports sociaux de sexe) منتج از رویکرد مارکسیستی که توسط دانیل کرگوات ابداع شده است، عنوان می‌کند که یک جهان زنانه و یا یک جهان مردانه وجود ندارد، بلکه این سیستم روابط اجتماعی جنسیت است که زنانگی و مردانگی را تولید و بازتولید می‌کند. در واقع، یک « نظام اجتماعی» است که همگان را از این که در رابطه قدرت می‌بایست نقش سلطه­گر یا سلطه‌پذیر را به عهده بگیرند، آگاه می‌کند.

در این ارتباط، آن بیدیت موردل عنوان می‌کند که «روابط بین زنان و مردان تنها روابط ساده بینافردی نیستند. زیرا این روابط بخشی از روابط اجتماعی هستند که از سطح افراد فراتر می‌روند. این روابط مملو از اختلاف و تضادهایی هستند که نه به‌طور طبیعی بلکه به‌صورت تاریخی و اجتماعی ساخته شده‌اند. این روابط از طریق مکانیسم‌های استثمار و دستگاه‌های سلطه، تولید و درونی‌سازی تضادها، طبیعی‌سازی، عادی‌سازی، با سکسوالیته و کار مرتبط‌اند و خود را در سراسر جهان، با شدت‌های مختلف، در قالب خشونت، انواع نابرابری‌ها، حذف جزئی یا کامل از سیاست منعکس می‌کنند.»[۵] تقریباً در همه جوامع، توزیع منابع بین زن و مرد و ارزشگذاری نمادین به این دو جنس نابرابر است. همانطور که کولت گیوما نشان می‌دهد «این روابط اجتماعی قبل از هر چیز بر اساس یک رابطه سلسله مراتبی بین دو جنس شکل گرفته‌اند یعنی در واقع بر اساس یک رابطه قدرت.»[۶]

این روابط اجتماعی منجر به ایجاد  یکی از اساسی‌ترین تقسیمات در جوامع بشری شده‌اند: تقسیمات بین گروه‌های اجتماعی دو جنس مخالف (زن و مرد). فمینیست‌ها و جامعه شناسان فرانسوی برای نام‌گذاری روابط سلسله مراتبی بین زنان و مردان از اصطلاحات مختلفی بهره گرفته­ اند: کریستین دلفی و نیکول کلود ماتیو از آن با عنوان «پدرسالاری» و پیر بوردیو نیز از آن با نام «سلطه مردانه» یاد می‌کنند. از این منظر، روابط اجتماعی جنسیت یک «هویت زنانه» ایجاد می‌کنند که زنان را از ابداع شیوه‌های مخصوص به خود و سرمایه‌گذاری بر خودشان منع کرده و آن‌ها را به یکی از گروه‌های اقلیت در جامعه تبدیل می‌کند.

با این حال، همانطور که هوارداس بکر اشاره می‌کند، مرزهای بین یک فضای مردانه و یک فضای زنانه مرزهایی ثابت و تغییرناپذیر نیستند بلکه برعکس منعطف هستند.[۷] به گفته رادا ایوکوویچ، مرزها و تعاریف جنسیت «به شرایط فرهنگی وابسته‌اند».[۸] برای نمونه، شرایط زمانی و مکانی و تغییرات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی چون انقلاب، جنگ و مبارزات مسلحانه می‌توانند این روابط را تا حدی به چالش کشیده و یا به نوبه خود آن‌ها را تولید و بازتولید کنند.[۹]

تحقیقات مردم‌شناسی نشان می‌دهند که نقش‌ها و مناصبی که به زنان و مردان نسبت داده می‌شوند از جامعه‌ای به جامعه دیگر متفاوت است اما ارزش منسوب به آنچه مردانه محسوب می‌شود از آنچه به زنان و فعالیت‌های «زنانه» نسبت داده می‌شود، بیشتر است. درنتیجه، مطالعه­ ی جایگاه و یا نقش زنان به صورت جداگانه و بدون بررسی جایگاه مردان به فهم ناقصی از روابط اجتماعی جنسیت منجر می‌شود زیرا چنین مطالعاتی به پنهان کردن روابط اجتماعی جنسیت که تأثیر قابل‌توجهی بر وضعیت اجتماعی زنان دارد، منتهی می‌شوند. در واقع، مطالعات جنسیت تاریخ زنان را پنهان نمی‌کند بلکه آن را کامل می‌کند.[۱۰] تنها از طریق تعاملات بین دو جنس است که می‌توانیم دلایل حذف، نامرئی بودن زنان و یا جایگاه فرودستی  زنان نسبت به مردان را درک کنیم.

تاکید بر مسئله جنسیت به معنای علاقه به زنان (یا مردان) نیست، بلکه به معنی تأکید بر این واقعیت است که زنان و مردان عناصر جدا نشدنی یک سیستم‌اند که باید در عملکرد کلی سیستم و به ویژه در ارتباط با روابطی، خصوصا روابط قدرت، که بین این دو ایجاد می‌شود، مورد توجه قرار گیرند. به نظر فمینیست‌های ماتریالیست رادیکال فرانسوی از جمله کریستین دلفی، پایولا تابت و نیکول کلود ماتیو، روابط اجتماعی جنسیت در همه جا به ضرر زیان تولید و بازتولید می‌شوند، روابطی که به‌موجب آن می‌توان از «طبقه زنان» یاد کرد. طبقه‌ای که در آن زنان همه جا نقش فرودست‌تری را به خود اختصاص می‌دهند.

علیرغم تأکید فمینیست‌ها بر عامل جنسیت اما این بدان معنی نیست که سرکوب جنسیتی تنها منبع سرکوب زنان است. از دهه ۱۹۷۰ به بعد، فمینیست‌های سیاه، فمینیست‌های پست کلونیال و بعدها فمینیست‌های کوییر، اصل همگنی و یکدست بودن طبقه زنان را زیر سوال برده و تاکید کردند که همه زنان اگر چه به حکم جنسیت در هر گروه اجتماعی نسبت به مردان همان گروه اجتماعی موقعیت فرودست‌تری دارند اما منابع سرکوب زنان متنوع و متفاوت‌اند و تنها به عامل جنسیت محدود نمی‌شود. این فمینیست‌ها با نقد صریح مفهوم یکسان انگارانه «یک طبقه زنان»، چنین رویکردی را  به «بازتولید نژادپرستی، دگرجنس‌گرایی، سلسله مراتب طبقاتی و تعصبات اتنیکی»[۱۱] متهم کردند و بر «ضرورت داشتن تحلیلی فراتر از عامل جنسیت» و مرتبط دانستن آن با دیگر عوامل سرکوب از جمله نژاد، طبقه، اتنیک، مذهب و … تاکید کردند.

تمرکز بر تجربیات زنان غیرسفیدپوست طبقه متوسط غربی از جمله زنان سیاه‌پوست، زنان مناطق مستعمره، کوییر و … نقطه پایانی بود بر رویکرد پیشین فمینیست‌های مسلط. به گفته آن‌ها، «سیستم‌های اصلی سرکوب به هم گره خورده‌اند» و ترکیب همه این سرکوب‌هاست که «شرایطی را ایجاد می‌کنند» که بقیه زنانی که به گروه زنان سفیدپوست غربی طبقه متوسط تعلق ندارند در آن زندگی می‌کنند. انتقادهای صریح و قاطعانه فمینیست‌های سیاه‌پوست و پسااستعماری تأثیر قابل‌توجهی بر فمینیست‌های آمریکایی و انگلیسی دهه ۱۹۸۰ گذاشت. این رویکرد انتقادی نیز از سال ۲۰۰۰ به بعد توجه فمینیست‌های فرانسوی به‌ویژه فمینیست‌های رادیکال ماتریالیست را به خود جلب کرد.

این انتقادات منجر به ظهور رویکردی شد که معتقد است که روابط اجتماعی مختلف سلطه با هم همپوشانی دارند و این که میزان و ریشه‌های سرکوب زنان متناسب با موقعیت آن‌ها در ارتباط با روابط مختلف اجتماعی ستم متفاوت است. در واقع، منابع سرکوب اکثریت زنان متفاوت است، همه به یک شیوه سرکوب نمی‌شوند و سرکوب آن‌ها تحت تأثیر منابع مختلف روابط اجتماعی قدرت افزایش پیدا می‌کند. فمینیست‌های منتقد مفاهیم مختلفی را برای تجزیه و تحلیل منابع مختلف سرکوب زنان ابداع کردند،  از جمله مفهوم «اینترسکشنالیتی» توسط فمینیست آفریقایی- آمریکایی، کیمبرلی گرشناو در سال ۱۹۸۹[۱۲]، مفهوم «درهم‌تنیدگی» توسط پاتریشیا هیل کولینز در سال ۲۰۰۰ و مفهوم «روابط اجتماعی» توسط الزا گالراند و دانیل کارگوات در سال ۲۰۱۴.

زنان متعلق به اقلیت‌های اتنیکی: تبعیض‌های چندلایه

یکی از منابع سرکوب زنان که صراحتاً با روابط اجتماعی جنسیت همپوشانی دارد، تعلق زنان به «اقلیت‌های اتنیکی» است. بیش از سه دهه از تمرکز برخی از فمینیست‌ها جهت تحلیل این همپوشانی می‌گذرد. دانیل جوتو، فمینیست کانادایی که بخش‌های مهمی از تحقیقاتش به بحث جنسیت و اتنیسیته اختصاص دارد، در ارتباط با مفهوم اتنیسیته در یکی از مقالاتش با عنوان «اتنیسیته به عنوان یک رابطه اجتماعی»، عنوان می‌کند: «آنچه من پیشنهاد می‌کنم […] رویکردی عینی و ذهنی برای اتنیک است که از ذات‌گرایی طبیعت‌گرایانه و فرهنگ گرایانه فاصله می‌گیرد.»[۱۳] طبق نظر وی، اتنیسیته یک واقعیت اجتماعی است که بر اساس فرهنگ‌های موجود ساخته شده است.

تعلق اتنیکی به روشی پویا و تعاملی تعریف می‌شود. افراد متعلق به یک اتنیک خاص می‌توانند از درون توسط افراد همان جامعه و از خارج توسط دیگران، به‌ویژه گروه‌های همسایه یا ناظران دور تعریف شوند. این شکل از هویت جمعی تقسیمی را بین «ما» و «آن‌ها» تعیین می‌کند؛ تقسیمی که به تفاوت طبیعی انگارانه شده‌ای اشاره دارد.[۱۴] مفهوم اتنیک به تولید و فعال‌سازی اشکال خاصی از هویت اجتماعی (Identité communautaire) در قلب جوامع اشاره دارد، در افرادی که معتقدند به‌طور گروهی منشا متمایز مشترکی دارند که آن‌ها را از سایر افراد جامعه متمایز می‌کند. این رابطه بیشتر به جایگاه اجتماعی مربوط می‌شود تا فرهنگ، موقعیتی که به این واقعیت مربوط است که در آن فرد، خود را به‌صورت جمعی «متفاوت» از دیگران خارج از اجتماعش می‌بیند و همچنین فرد و اجتماعش هم از دید دیگری «متفاوت» دیده می‌شوند.

دینامیک شناخته شدن به‌صورت اتنیک و ایجاد خطوط تقسیم‌بندی شده بین «آن‌ها» و «ما» بر اساس روابطی خنثی و به دور از تبعیض ایجاد نمی‌شوند. این روابط، هنجارها و نرمالیزاسیونی را جعل می‌کنند که افراد و گروه‌ها را بر اساس روابط نابرابر و یا به‌عنوان فرادست/ فرودست و یا به‌عنوان اکثریت/اقلیت طبقه‌بندی می‌کنند.[۱۵] در میان مفاهیم مختلف ابداعی از قبیل گروهی تحت سلطه، استثمارشده، تحت ستم یا اقلیت که روابط نابرابر بین گروه‌های اتنیکی مختلف را برجسته می‌کند،  پژوهشگرانی چون کولت گیووما، پاسکال سیمون و هلن برتلو ترجیح می‌دهند از مورد آخر یعنی «اقلیت اتنیکی» استفاده کنند.[۱۶]

زیرا گروه اقلیت خود را تنها هدف «برخورد متفاوت و نابرابر» از سوی گروه اکثریت نمی‌داند»، بلکه «این گروه از حقوق کمتری برخوردار می‌شوند، از طریق گفتمان‌سازی و یا گاهی اوقات با یک کدگذاری مستقیماً قانونی که ظرفیت کمتری را به آن نسبت می‌دهد و آن را به داشتن ویژگی‌های خاص (خاص گرایی) محدود می‌کند به‌طوری‌که این گروه از برخی ویژگی‌های عام و کلیتی که اکثریت ادعای آن را دارند، دور می‌کند.»[۱۷] برخلاف گروه اکثریت که «افراد و گروه‌هایی هستند که به علت منشأ مفروض خود در تبادلات اجتماعی از مزیت‌هایی برخوردار هستند»، اقلیت‌های اتنیکی تحت سلطه «افراد و گروه‌هایی هستند که به دلیل منشا مفروض خود در معرض آسیب‌های ناشی از تبادل اجتماعی قرار می‌گیرند.»[۱۸]

به گفته دانیل جوتو، «اتنیسیته برساختی سیال است که در داخل روابط نابرابر ساخته می‌شود. به‌عنوان یک رابطه اجتماعی دارای یک چهره خارجی، رابطه با دیگری و یک چهره درونی است، یعنی دارای یک رابطه با یک تاریخ و با یک خاستگاه مشترک است.»[۱۹] روابط نابرابر مبتنی بر اتنیسیته که برساخت‌هایی اجتماعی هستند عمدتاً نتیجه کولونیالیسم، مهاجرت (در سطح بین‌المللی) و یا ظهور دولت‌های ملی بوده‌اند.[۲۰] برای مثال، ساخت دولت ملی پروسه همگن‌سازی یا آسمیلاسیون را در بیشتر کشورها از جمله فرانسه، انگلیس، کانادا، ترکیه و ایران تسریع کرد. در همین ارتباط، ریموند آرون می‌نویسد: «نوع ایدئال یک دولت ملی، یک واحد سیاسی است که همه شهروندان آن به یک فرهنگ تعلق داشته و اراده زندگی در یک جامعه خودمختار را ابراز کنند.» با اتخاذ چنین رویکردی، بیشتر دولت‌های ملی با یک ملت چنداتنیکی و ناهمگون به مخالفت پرداخته و به همین دلیل روابط نابرابر سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بین گروه اتنیکی مسلط (اکثریت) و گروه‌های اتنیکی تحت سلطه (اقلیت) در چنین جوامعی شکل گرفته است.

ساخت اتنیک با دیگر روابط اجتماعی از جمله جنسیت همراه می‌شود. در نتیجه، نظریه‌پردازان فمینیسم برای کار بر روی این در هم تنیدگی دو هدف عمده را دنبال می‌کنند: نخست، بررسی نحوه تلاقی عامل اتنیک با جنسیت و سپس درک رابطه خاص زنان با گروه اتنیکی.[۲۱] نحوه ارتباط زنان با عامل اتنیک بسته به این که زنان به کدام یک از گروه‌های اتنیکی (اکثریت یا اقلیت) تعلق داشته باشند، در دو سطح متفاوت است: از یک سو، به گفته کولت گیوما، اقلیت‌های اتنیکی در وضعیتی حاکی از ستم و سرکوب زندگی می‌کنند، وضعیتی که آن‌ها را به‌عنوان یک اقلیت اتنیکی تعریف می‌کند و درعین‌حال، آن‌ها خود را در رابطه با گروه اکثریت که مظهر کلی بودگی است، خاص و ویژه می‌دانند.

به‌عبارت‌دیگر، اقلیت‌های اتنیکی در یک رابطه حاکی از درجات متفاوت از وابستگی به گروه اکثریت رشد پیدا می‌کنند. طبق نظریه سلطه نمادین، به‌طور کلی، آن‌ها «در معرض هنجارهای غالب [تعریف‌شده از سوی گروه اکثریت] قرار دارند و برای مطابقت با این هنجارها تحت‌فشار قرار می­گیرند.»[۲۲] به عنوان مثال، علیرغم آرایش چند فرهنگی و چندزبانه در ایران، ناسیونالیسم مبتنی بر فرهنگ و زبان فارسی از اواخر قرن نوزدهم ایدئولوژی مسلط دولت بوده است. با ظهور دولت-ملت مدرن در ایران، به‌خصوص پس از ظهور سلسله پهلوی (۱۳۵۷- ۱۳۰۴) و بعدها با روی کار آمدن جمهوری اسلامی ایران (+۱۹۷۹) سایر هویت‌های ایرانی غیر فارس (ترک، کرد، عرب، بلوچ و …) به نفع سیاست‌هایی با هدف تشکیل «یک کشور، یک ملت و یک زبان» به حاشیه رفتند. دولت ایران با به حاشیه راندن سیستماتیک و جرم‌انگاری هویت‌های غیرفارس و تعریف آن‌ها در چهارچوب «اتنیک‌های ساختگی» موفق شد به تدریج هویت فارسی را به عنوان تنها هویت بر همه‌ی مردم ایران تحمیل کند.[۲۳]

با این حال، برتری هویت و زبان فارسی به معنای برابری اقتصادی – اجتماعی بین اتنیک اکثریت و دیگر اقلیت‌های اتنیکی نبود. گروه‌های اتنیکی که عمدتاً در مناطق حاشیه‌ای ایران زندگی می‌کردند [و می‌کنند] به گروه‌های اقتصادی – اجتماعی کم برخوردار و محروم از نظر اقتصادی و اجتماعی تبدیل شدند. علاوه بر سرکوب سیاسی و عدم دسترسی آن‌ها به پست‌های مهم کشوری و لشکری، این گروه‌ها همواره از نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی رنج برده و می‌برند. دسترسی محدود و تبعیض‌آمیز آن‌ها به خدمات عمومی از قبیل آموزش، اشتغال و … مثال بارز این سیاست‌های نابرابر بوده است. میزان و عمق این تبعیض و سرکوب‌ها نسبت به اقلیت‌های اتنیکی در ایران به حدی بوده است که دو تن از محققان کرد در توصیف این وضعیت مفهوم «استعمار داخلی»[۲۴] را به کار برده‌اند.

در بررسی وضعیت اقلیت‌های اتنیکی اما زنان متعلق به این گروه‌ها از وضعیت پیچیده‌تری برخوردارند. زنان متعلق به این گروه‌ها قطعا نمی‌توانند از همان تجربه زنان متعلق به گروه اکثریت در دسترسی به منابع مادی و سمبولیک فرهنگی، سیاسی و اقتصادی – اجتماعی برخوردار باشند. برای مثال، علیرغم این واقعیت که خود گروه‌های اقلیت نیز همسان نیستند و از وضعیت اقتصادی و اجتماعی متفاوتی برخوردارند اما اکثریت آن‌ها در مقایسه با زنان گروه اکثریت دسترسی کمتری به منابع اقتصادی – اجتماعی چون آموزش، بهداشت و اشتغال دارند. در دهه ۴۰ و ۵۰ شمسی در حالی که اکثریت جمعیت مناطق پیرامونی ایران روستایی بودند، پروژه‌های اقتصادی-اجتماعی دولت با هدف مدرنیزاسیون کشور غالبا در شهرهای بزرگ واقع در مناطق مرکزی ایران اجرا می‌شدند.

این سیاست‌ها باعث شد اغلب مناطق پیرامونی مبتنی بر اقتصاد کشاورزی از نظر اقتصادی و سیاسی به مناطق مرکزی ایران وابسته شوند. توزیع منابع و درآمد و دسترسی به خدمات عمومی مانند بهداشت و آموزش به شیوه‌ای بسیار ناعادلانه و نابرابر صورت می‌گرفت. در این بین، زنان متعلق به اقلیت‌های اتنیکی محروم‌ترین گروه‌های ساکن در ایران را تشکیل می‌دادند. در مورد دسترسی زنان به آموزش در ایران قبل از انقلاب، نتایج تحقیقات اکبر آقاجانیان نشان می‌دهد که عامل اتنیک به شدت تعیین کننده بوده است: علیرغم این واقعیت که زنان در هر سطح اقتصادی و اجتماعی موقعیت فرودست‌تری نسبت به مردان داشته‌اند اما میزان دسترسی زنان متعلق به اقلیت‌های اتنیکی به خدمات عمومی نسبت به زنان فارس مناطق مرکزی ایران به‌شدت تبعیض‌آمیز بوده است.

بعد از انقلاب  نیز چنین رویه‌ای توسط جمهوری اسلامی ایران به‌صورت سیستماتیک در پیش گرفته شد. برای مثال، طبق گزارش «اطلس وضعیت زنان» که در اسفند سال ۱۳۹۹ توسط معاونت ریاست جمهوری در امور زنان و خانواده گردآوری و تدوین‌شده است میزان با سوادی زنان در سنین بالای ۶ سال در تهران نسبت به دیگر استان‌ها بیشتر و در سیستان و بلوچستان نسبت به سایر استان‌ها کمتر است. در این گزارش آمده است که «استان سیستان و بلوچستان از چند جنبه در ایران رکورددار است. در هفته حتی یک بار هم به هیچ رسانه‌ای دسترسی ندارند، تنها ۴.۴۷ درصد زنان ۱۵ تا ۵۴ ساله اهل این استان، در هفته دست‌کم یک بار از اینترنت استفاده می‌کنند، ۱۰.۰۱ درصد از آن‌ها در هفته دست‌کم یک‌بار سراغ رایانه می‌روند و ۸.۳۹ درصدشان در هفته به هیچ رسانه‌ای دسترسی ندارند. بالاترین نرخ بی‌سوادی دختران و زنان بالای ۶ سال ایران در میان آن‌ها دیده می‌شود.»

از سوی دیگر، وقتی صحبت از تولید و بازتولید روابط اجتماعی جنسیت می‌شود، نقش عامل اتنیسته باز هم به وضوح برجسته می‌شود. در این رابطه، سؤالاتی مانند «چگونه روابط اجتماعی جنسیت در ساخت مرزهای بین «ما» و «آن‌ها» دخالت می‌کنند؟» و یا بالعکس، «چگونه «ما» خودش را از نظر زنان و جایگاه آن‌ها در یک گروه اتنیکی و یا ملی تعریف می‌کند؟» مطرح می­‌شود. در پاسخ به چنین سوالاتی  ابتدا باید گفت که بسته به ماهیت سلسله‌مراتبی روابط بین زن و مرد در گروه‌های اتنیکی یا اجتماعی تحت سلطه، توزیع منابع مادی و نمادین در گروه‌های اقلیت اتنیکی همیشه به ضرر زنان است.[۲۵] آن‌ها نه تنها نسبت به زنان متعلق به گروه اکثریت دسترسی کمتری به منابع مادی و سمبولیک قدرت دارند، بلکه در مقایسه با مردان متعلق به گروه اتنیکی خود نیز موقعیت فرودستی آن‌ها باز هم تکرار می‌شود.

برای مثال، عامل جنسیت نقش تعیین‌کننده‌ای در میزان دسترسی مردان و زنان متعلق به اقلیت‌های اتنیکی به آموزش داشته است. طبق آمارهای منتشر شده سال ۱۳۵۴ در ایران، میزان افراد باسواد بر حسب عامل جنس در برخی از استان‌های غیرفارس مانند استان کردستان (مردان ۴۳.۸ درصد و زنان ۱۵ درصد)، ، استان آذربایجان غربی (۵۰.۱ درصد مردان و ۲۵.۲ درصد زنان) و استان سیستان و بلوچستان (۳۹.۱ درصد مردان و ۱۹.۴ درصد زنان ) بوده است.[۲۶] چنین آمارهایی نشان می‌دهد که بین میزان دسترسی زنان و مردان اقلیت‌های اتنیکی به خدمات عمومی فاصله زیادی وجود دارد. اگرچه این مردان و زنان متعلق به یک اقلیت اتنیکی هستند اما دسترسی آن‌ها به آموزش متفاوت است. این تفاوت نشان می‌دهد که تجربه اقلیت اتنیکی بودن در مردان و زنان متعلق به این گروه‌های اقلیت لزوما یکسان نیست و عامل جنسیت نقش خود را در این میزان از تفاوت به خوبی بازی می‌کند.

همچنین مسائل جنسیتی اغلب جهت بازنمایی مرزهای اتنیکی بین «ما» و «آن‌ها» نیز به کار گرفته می‌شوند. تولید و انتقال ویژگی‌های اتنیکی در قلب وظایفی به‌اصطلاح زنانه (کارهای خانگی، مراقبت و آموزش کودکان، انتقال زبان و فرهنگ خودی و …) صورت می‌گیرد. به عبارتی، رابطه زنان با گروه اتینکی خود قبل از هر چیز از لابلای ادای سهمشان در بازتولید بیولوژیکی و فرهنگی گروه اتنیکی که به آن تعلق دارند، می‌گذرد. آن‌ها مسئول حفظ مخزن فرهنگی گروه هستند. در این راستا، رفتار آن‌ها باید مطابق با هویت و خطوط انضباطی مورد تائید اجتماع خودی باشد وگرنه احتمال می‌رود که هویت اتنیکی نسل‌های آینده مختل شود. جنس/جنسیت و عامل اتنیسیته در همان جنبش انسان‌سازی که بخش مهمی از نقش مادران است به کودکان و نسل‌های آینده منتقل می‌شود. این دو هویت از نزدیک با هم پیوند خورده و یکدیگر را تغذیه می‌کنند.

در شرایطی که هویت جمعی اقلیت‌های اتنیکی اغلب توسط گروه اکثریت تهدید می‌شود، زنان متعلق به اقلیت‌های اتنیکی به طور همزمان موقعیت‌های متناقضی را تجربه کنند. همان‌طور که تحقیقات نازلی کبریا در مورد زنان ویتنامی ساکن آمریکا نشان می‌دهد، گروه اتنیکی از یک طرف می‌تواند منبع همبستگی بین اعضای گروه‌های اقلیت برای مواجهه با تبعیض‌های اعمال شده از سوی گروه‌های غیرخودی باشد. اما از سوی دیگر، گروه اتنیکی می‌تواند برای اعضای خود، به ویژه زنانی که می‌خواهند خود را باارزش‌ها و هنجارهای جامعه جدید سازگار کنند، منشأ سرکوب و عامل فشار باشد.[۲۷]

به گفته واناجا درواراجان، نقش‌های زنان برای تقویت همبستگی بین اعضای اقلیت اتنیکی غالباً به ضرر منافع آن‌ها به عنوان زن تمام می‌شود.[۲۸] به عبارت دیگر، آزادی‌های فردی زنان در چنین گروه‌هایی برای احترام به ارزش‌های فرهنگی-اجتماعی جامعه تحت سلطه، ارزش‌هایی که همواره از سوی گروه اکثریت مورد تهدید قرار می‌گیرد، اغلب محدود می‌شود. افزایش خشونت علیه زنان در بین گروه‌های اقلیت اتنیکی مهاجر از پیامدهای چنین موقعیتی است. با این حال، گروه اکثریت در بررسی ریشه‌های خشونت علیه زنان اقلیت رویکرد تنگ نظرانه و اغلب نژادپرستانه‌ای را به کار می‌گیرد.

صرف‌نظر از ریشه‌های متعدد ظلم به زنان اقلیت، به‌طور گسترده‌ای از سنت‌ها و فرهنگ آن‌ها به‌عنوان تنها منبع ظلم به زنان نام‌برده می‌شود. رویکرد نژادپرستانه­ اتنیک حاکم، زنان اقلیت­ های اتنیکی را صرفا قربانیان فرهنگ مردسالارانه­ درون این اقلیت­ها می­داند بدون آن که حاضر به پذیرش سهم خود در افزایش این خشونت‌ها باشد. زنان گروه‌های اقلیت به دستگاه تولیدمثل و یا قربانیان صرف سیستم پدرسالارانه این گروه‌ها تقلیل داده می‌شوند، زنانی عاری از هر گونه سوژگی که مطابق با رویکردهای استعمارگرایانه هیچ اختیاری از خود ندارند و باید نجات داده شوند. مثال بارز چنین رویکردی را در ایران و بسیاری از مناطقِ مشابه ایران به‌وضوح می‌توان دید.

بدون تحلیل وضعیت در هم تنیدگی عامل جنسیت با دیگر عوامل سرکوب چون مردسالاری دولتی، طبقه، اتنیک، مذهب و … خشونت علیه زنان اقلیت اغلب به فرهنگ و ویژگی‌های فرهنگی این گروه‌ها نسبت داده می‌شود. در حالی که این گروه زنان از یک‌سو با تبعیض‌های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی که کاملا ریشه سیاسی دارند دست و پنجه نرم می‌کنند و به اشتغال و استقلال اقتصادی و فردی کمتری دسترسی دارند و از سوی دیگر با فشار بیشتری در جهت حفظ عناصر فرهنگی و هویتی گروه خود روبرو هستند. در چنین شرایطی، شکاف عمده‌ای بین توقعات و مطالبات آن‌ها در زندگی فردی و اجتماعی با آنچه از آن‌ها انتظار می‌رود، ایجاد می‌شود. عاملی که برخی از آن‌ها را به حذف فیزیکی چه از طریق خودکشی و یا حذف توسط دیگر اعضای خانواده یا اصطلاحاً آن چه که «زن کشی» و یا کشتن زنان به نام ناموس و شرف است سوق می‌دهد.

بنابراین نمی‌توان انکار کرد که اگر مطالعات جنسیت عمدتاً به بررسی روابط قدرت بین زن و مرد علاقه‌مند‌ است اما این روابط با دیگر روابط اجتماعی در هم تنیده هستند. بررسی چنین روابطی می‌­تواند به گشایش چشم‌­اندازهای علمی جدید کمک کند تا از این طریق امکان فهم دقیق‌تری از  پیچیدگی‌های ناشی از  درهم‌تنیدگی روابط جنسیتی با دیگر روابط قدرت فراهم شود. اتنیسیته تنها یکی از این عوامل اجتماعی است. در تاکید بر عامل جنسیت و اتنیسیته، اتنیسته توسط روابط اجتماعی جنسیت ساختاربندی می‌شود و خود اتنیسیته نیز به ساختاربندی روابط اجتماعی جنسیت می‌پردازد.

بررسی عامل جنسیت بدون اشاره و تاکید بر روابط متنوع و پیچیده‌ای که زندگی روزمره زنان را تحت تاثیر قرار می‌دهند به ارائه تحلیلی سطحی و ساده‌انگارانه از وضعیت آن‌ها منجر خواهد شد. اگرچه بیش از پنج دهه است که فمینیست‌ها و فعالان حقوق زنان در بخش‌های مختلف دنیا لزوم توجه به چنین تحلیل‌های درهم تنیده‌ای را در پیش‌گرفته‌اند اما متأسفانه این رویکرد در جامعه چنداتنیکی، چندزبانی و چندفرهنگی ایران، جایی که این تفاوت‌ها آشکارا و مستقیما زندگی زنان اقلیت را تحت تاثیر قرار داده است کمتر مورد توجه قرار گرفته است و همواره با تاکید بر تجربیات زنان گروه اکثریت (زنان فارس شیعه ساکن در مناطق مرکزی ایران) تصویر غالبا یک دست و یکسانی از مشکلات و مسائل زنان در ایران ارائه شده و می‌شود.

بیدارزنی


منابع

[۱]. Françoise Héritier, « Masculin/ Féminin. La pensée de la différence », Paris, Odile Jacob, 1996, p. 22.

[۲] Ann Oakley, « Sex, Gender and Society », New York, Harper colophon Books, 1972.

[۳] Danièle Kergoat, « Division sexuelle du travail et rapports sociaux de sexe », In Jeanne Bisilliat et Christine Verschuur, Genre et économie : un premier éclairage, Genève, Graduate Institute Publications, 2001, p. 78-88

[۴] Danièle Kergoat, « Plaidoyer pour une sociologie des rapports sociaux », Le sexe du travail, Grenoble, Presses universitaires de Grenoble, 1994.

[۵] Ann Bidet-Mordrel, (eds.), « Les rapports sociaux de sexe », paris, PUF, 2010, p. 6.

[۶] Colette Guillaumin, « Sexe, race et pratique de pouvoir : l’idée de nature », Paris, Côté-Femmes, 1992.

[۷] Howard S. Becker, « Biographie et mosaïque scientifique », Actes de la Recherche en Sciences Sociales, n° ۶۲-۶۳, ۱۹۸۶, p.105-110

[۸] Rada Ivekoviç, « Le sexe de la nation », Paris, Léo Scheer, 2003, p. 33.

[۹] Nadine Puechguirbal, « Le genre entre guerre et paix », Paris, Dalloz, 2007, p. 8.

[۱۰] Françoise Thébaud, « Écrire l’histoire des femmes et du genre », Lyon, ENS, ۲۰۰۷.

[۱۱] Nancy Fraser, « Multiculturalisme, anti-essentialisme et démocratie radicale. Genèse de l’impasse actuelle de la théorie féministe », Cahiers du genre, n° ۳۹, vol. 2, 2005, p. 35.

[۱۳] Danielle Juteau, « L’ethnicité comme rapport social », Mots, n° ۱, vol. 49, 1996, p. 98-99.

[۱۴] Françoise Lorcerie, « L’école et le défi ethnique », Paris, INRP-ESF, 2003, p. 6.

[۱۵] Ibid.

[۱۶] Cité dans Nicolas Jounin et al., « Ethnicisassions ordinaires, voix minoritaires », Sociétés contemporaines, Presses de Sciences Po, n° ۷۰, vol. 2, 2008, p. 7-23.

[۱۷] Cité dans Nicolas Jounin et al., « Ethnicisassions ordinaires, voix minoritaires », op. cit., p. 9.

[۱۸] Françoise Lorcerie, « L’école et le défi ethnique », op. cit., p. 24-25.

[۱۹] Danielle Juteau, « Ethnicité et nation », In Helena Hirata et Daniele Senotier (eds.), Dictionnaire critique du féminisme, Paris, Presses universitaires de France, 2000, p. 67.

[۲۰] Danielle Juteau, « L’ethnicité comme rapport social », op. cit., p. 99.

[۲۱] Danielle Juteau, « Ethnicité, nation et sexe-genre », Les Cahiers du Gres, n° ۱, vol. 1, 2000, p. 53-57.

[۲۲] Françoise Lorcerie, « L’école et le défi ethnique », op. cit., p. 17.

[۲۳] Kamal Soleimani et Ahmad Mohammadpour, « Can non-Persians speak? The sovereign’s narration of “Iranian identity », Ethnicities, n° ۵, vol. 19, 2019, p. 925–۹۴۷.

[۲۴] Kamal Soleimani et Ahmad Mohammadpour, « Can non-Persians speak? The sovereign’s narration of “Iranian identity », op. cit.;

[۲۵] Colette Guillaumin, « Sexe, race et pratique de pouvoir : l’idée de nature », op. cit.

[۲۶] Akbar Aghajanian, « Ethnic Inequality in Iran: An Overview », International Journal of Middle East Studies, n°۱۵, ۱۹۸۳, pp. ۲۱۱-۲۲۴٫

[۲۷] Nazli Kibria, « Family Tightrope:  The Changing Lives of Vietnamese Americans », Princeton, Princeton University Press, 1993.

[۲۸] Vanaja Dhruvarajan, « The Multiple Oppression of Women of Colour », In Ormond McKague (eds.), Racism in Canada, Saskatoon, Fifth House Publishers, 1991, p. 101-104.

طرح”جوانی جمعیت و حمایت از خانواده” تعرض آشکار به حقوق زنان است! / آزاده ارفع

این روزها باز هم در باره غربالگری و سقط جنین  بحث داغی در گرفته است. مجلس یازدهم شورای اسلامی طرحی را تحت عنوان  طرح “جوانی جمعیت و حمایت از خانواده” مصوب “کمیسیون مشترک جوانی جمعیت و حمایت از خانواده” مجلس را برای اجرای آزمایشی برای مدت هفت سال  تصویب و برای تائید نهائی به شورای نگهبان ارسال کرد.

موضوعیت این طرح زمانی در دستور کار مجلس قرار گرفت که خامنه ای  در سال ۱۳۹۲ از سیاست کنترل جمعیت که چندین سال به اجرا در آمده و نرخ زاد و ولد را کاهش داده بود ابراز پشیمانی کرد، آن را اشتباه بزرگ نامید و از بابت این خطاء از خدا طلب بخشش کرد.  نمایندگان مجلس نیز در خرداد ماه همان سال  طرح”جامع جمعیت و تعالی خانواده” را به مجلس بردند تا نرخ زاد و ولد مجددا افزایش یابد. دراین طرح نرخ باروری  ۵/۲ کودک برای هر زن تعیین شد و بعد  از ۷ سال با تغییراتی در مجلس یازدهم  به تصویب رسید.

دو بند این طرح  یعنی بند های ۵۳ و ۵۶  مربوط به  غربالگری، سقط جنین و دخالت فقها در تصمیم گیری در انجام سقط جنین بحث و انتقادات زیادی را برانگیخته است. انتقاد کنندگان معتقدند طرح مزبورنه تنها سلامت زنان  بلکه سلامت جامعه را نیز به خطر می اندازد و مشکلات عدیده ای را برای مادران از نظر جسمی و روحی بوجود خواهد آورد.

لازم به یادآوری است که در سال ۱۳۸۴ قانونی مربوط به سقط جنین به تصویب رسیده بود که به “طرح کشوری غربالگری” معروف شد. طبق این طرح زنان باردار قادر بودند با انجام آزمایش سه ماهه اول بارداری از سلامت جنین مطلع شوند و درصورت وجود اختلالات کروموزومی یا ناهنجاری های شدید جسمی جنین، تصمیم بگیرند که بارداری را ادامه داده یا با سقط جنین به بارداری پایان دهند. با اجرای این طرح به میزان زیادی از به دنیا آمدن کودکانی که مشکلات جسمی شدید، عقب ماندگی های غیرقابل علاج یا نقص کروموزومی داشتند جلوگیری شد.البته درتمام این دوره سقط جنین همچنان غیر قانونی بود و موانع جدی برای برسر سقط جنین زنان وجود داشت. اما طرح جدید دقیقاً با مخالفت با غربالگری و سقط جنین وبا دادن وعده امتیازات دروغین و توخالی به زنان تلاش می کند که نرخ باروری را افزایش دهد. حال در زیر نگاهی خواهیم داشت به برخی از مواد جنجال بر انگیز این طرح.

برمبنای ماده ۵۳ این طرح، وزارت بهداشت مکلف است همه دستورالعمل های صادره که کادر درمانی و یا مادر را تشویق به سقط جنین می کند، مورد بازنگری قرار دهد. در پیش نویس اولیه طرح مزبور که در سال ۱۳۹۹ به مجلس ارائه شد پیشنهاد “حذف طرح غربال گری” درماده ۵۳ گنجانده شده بود.اما در اصلاحات بعدی واژه “حذف غربالگری” با اما و اگرها و تبصره های زیاد به “امکان غربالگری در صورت درخواست مادر یا به توصیه پزشک” تغییر یافت.

طبق تبصره ۲ این ماده :” هرگونه توصیه به مادران باردار توسط کادر بهداشت و درمان یا تشویق یا ارجاع ازسوی درمانگران به تشخیص ناهنجاری جنین مجاز نیست ودر تبصره ۳ همین ماده براستاندارد سازی، نظارت بر انجام غربالگری تاکید شده و خواهان درج و بارگذاری دلایل و نتایج آزمایشات در پرونده الکترونیکی شده است.

محدودیت دیگری که با این طرح در رابطه با غربالگری بوجود می آید این است که قبلا غربالگری تحت پوشش بیمه های درمانی قرار داشت اما با تصویب این طرح غربالگری یک امر شخصی محسوب شده و هزینه آن را باید زنان باردار تقبل کنند.هزینه غربالگری برای زنان طبقه کارگر و زحمتکش با وجود تورم و گرانی و پائین بودن دستمزدها و بیکاری مطمئناً غیر قابل پرداخت خواهد بود. در موارد ناهنجاری های جنینی باز هم این زنان طبقه کارگر و زحمتکش هستند که باید بار این بدبختی را در تمام طول زندگی خود و فرزندان شان به دوش بکشند. مسئولان نظام جمهوری اسلامی به این دلیل که غربالگری راه تقلب و برداشتن موانع سقط جنین را باز می کند با آن مخالف هستند.

در  ماده ۵۶   آمده است:” سازمان پزشکی قانونی مکلف است حداکثر سه ماه پس از ابلاغ این قانون دستورالعمل اجرای سقط را در شورای مرکب از رئیس سازمان پزشکی قانونی کشور به عنوان رییس شورا، سه فقیه مجتهد متجزی در فقه پزشکی به تعیین رئیس قوه قضاییه، سه نفر متخصص مرتبط با معرفی وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، یک نفر متخصص پزشکی قانونی با معرفی ریاست سازمان پزشکی قانونی و یک نفر قاضی دیوان عالی کشور به پیشنهاد رئیس قوه قضاییه و یک نفر نماینده عضو کمیسیون بهداشت مجلس به عنوان ناظر، تدوین و تصویب نماید. مصوبات با اکثریت آراء و مشروط به رأی موافق حداقل دو فقیه، لازم الاجراء بوده و پس از آن قانون سقط درمانی مصوب ۲۵ / ۰۳/ ۱۳۸۴ نسخ می‌گردد “( تاکید ات از من)

در این شورای نه نفره دو فقیه متجزی دارای حق وتو و تحمیل احکام شرعی برمتخصصین پزشکی هستند. فقیه متجزی فقیهی میباشد که توانایی استنباط بخش محدودی از احکام فقهی را به دلیل ضعف مرتبه اجتهاد دارد و حتی همین فقهای دست چندم از امتیاز قدرت تام در قانون گذاری برخوردار هستند. دراین شورای کاملاً مردانه و زیر مرجعیت مذهب زنان به نمایندگی مادران هیچ نوع حقی برای تصمیم گیری درمورد کنترل بدن خود ندارند.

در ماده ۵۱ این طرح هر نوع امکان جلوگیری از بارداری ناخواسته ممنوع شده است و تنها در صورت به خطر افتادن جان مادر است که پزشک اجازه ارائه خدمات جلوگیری از بارداری را دارد. یکی ازاجحافاتی تحمیلی این ماده ممنوعیت وسائل جلوگیری از بارداری و وادارکردن زنان به فرزندآوری به شیوه غیرمسئولانه و غیرانسانی است.مسئولان رژیم جمهوری اسلامی زن را فقط در چهارچوب خانه و در نقش تولید  فرزند می نگرد.

در ماده ۵۲ این طرح نیز به ممنوعیت عقیم سازی می پردازد و هر نوع عقیم سازی زنان و مردان تنها در صورتی مجاز است که بارداری خطر جانی برای مادر داشته باشد. برای خانواده هایی که چندین فرزند دارند واز نظر اقتصادی توانایی نگهداری آنان را ندارند این ممنوعیت می تواند سرنوشت زندگی خانوادگی را به فاجعه مبدل نماید. در شرایطی که هزینه مسکن به شکل سرسام آوری افزایش یافته، هزینه خورد و خوراک چندین برابر گران شده،هزینه مدرسه، پوشاک، بیماری و درمان مرتباٌ در حال صعود است با حذف زنان از گردونه شغل و درآمدزائی چگونه کار مرد خانواده قادر به پوشش دادن همه هزینه ها خواهد بود؟. با حذف عقیم سازی، خانواده های پرفرزند و بویژه زنان این خانواده ها از وارد شدن در زندگی شغلی و بهبود شرایط زندگی محروم میشوند.

در ماده ۵۸ نیز هرنوع  توزیع، نگهداری و حمل داروهای رایج برای پایان دادن به بارداری را تنها با مجوز وزارت بهداشت و از طریق داروخانه ها مجاز شمرده شده است. در کشوری که جلوگیری از بارداری ناخواسته ممنوع باشد توزیع داروهای پایان دادن بارداری و داروهای جلوگیری از بارداری غیر قانونی نیز رواج پیدا خواهد کرد و موجب پر رونق شدن بازار قاچاقچیان دارو در اماکنی نظیر خیابان ناصرخسرو، کهنه بازارها و بازارهای سیاه میشود. داروهایی که بطور قاچاق در بازار سیاه به فروش می رسد عمدتا تاریخ مصرف آن ها گذشته و یا داروهای  تقلبی و دامی میباشند که مصرف آنان بسیار خطرناک است و قیمت آنها نیز تا دهها برابر قیمت اصلی است.

فقدان امکانات جلوگیری از بارداری و منع سقط قانونی موجب گسترش سقط غیر قانونی می شود که اغلب در زیر زمین های خانه ها بطور غیر بهداشتی و توسط افراد غیر متخصص واستفاده از داروهایی که ازکانال های غیر قانونی تهیه می شوند انجام میشود. سقط جنین غیر قانونی می تواند عواقب ناگواری برای زنان به جا بگذارد که تا آخر عمر از آن زجر بکشند و یا حتی در موارد بسیاری موجب مرگ  زنان میشود.

بنا برآمار سازمان جهانی بهداشت هر سال درجهان۴۳ میلیون عمل سقط جنین انجام می شود که نزدیک به نیمی از آنها در کشورهایی است که سقط جنین در آن ها غیر قانونی است. طبق آماری که وزارت بهداشت ایران در پنج سال پیش منتشر کرد سالیانه یک میلیون و هفتصد و پنجاه هزار زن در کشور باردار میشوند که بارداری ۲۵۶ هزار تن از آنها از طریق سقط جنین پایان می یابد. از میان سقط جنین های انجام شده تنها شش هزار مورد به صورت قانونی انجام می گیرد و بقیه  یا ۲۵۰ هزار مورد سقط  جنین به شکل غیر قانونی و پر خطر انجام میشود. البته وزارت بهداشت و یا سایر مراجعی نظیر پزشکی قانونی هیچوقت آمار دقیقی از مرگ مادران به علت سقط های ناامن و پرخطر منتشر نکرده اند اما از آمار پنج سال پیش وزارت بهداشت میتوان دریافت که زنان کشور ما در چه وضعیت فاجعه باری به سر می برند.

تجاوزبه دختران و زنان نیزیکی از معضلات اجتماعی است که فجایعی زیادی در جامعه ما می آفریند. سعید مدنی”جامعه شناس” درگفتگو با روزنامه شرق در مرداد ۱۳۹۹ میگوید :” ۸۰ درصد موارد تجاوزجنسی گزارش نمی شود و هیچ ارزیابی دقیقی از قربانیان تجاوز در کشور وجود ندارد”. یکی دیگر از مشکلات قربانیان تجاوز علاوه بر مشکلات جسمی و روحی و روانی مسئله حاملگی ناشی از تجاوز میباشد. شرم آور است که قربانیان تجاوز جنسی اجازه سقط جنین ندارند و قوانین جمهوری اسلامی موانع زیادی برای انجام سقط جنین درمقابل قربانیان تجاوز جنسی قرار میدهد. به گفته عضو “هیئت علمی گروه حقوق دانشگاه بوعلی سینا” در خبرگزاری ایسنا:” از نظر قانونی کاستی های زیادی در پیگیری پرونده های تجاوز به عنف وجود دارد. یکی از مشکلات قانونی در مسئله تجاوز به عنف این است که امکان سقط جنینی که حاصل تجاوز است ، وجود ندارد و قانون این اجازه را به بزه دیده نمی دهد در صورتی که تکلیف آن بچه مشخص نیست و به موجب ماده ۸۸۴ قانون مدنی از پدر”متجاوز” ارث نخواهد برد.”. این مورد تنها یکی از موارد تکان دهنده ای است که ابعاد عظیم جنایتی که در جمهوری اسلامی علیه زنان ایران روا میشود را نشان میدهد.

با تصویب طرح”جوانی جمعیت و حمایت از خانواده” در مجلس شورای اسلامی از طرف جامعه پزشکان صورت گرفت و آنها  طرح کنونی را یک طرح “غیر کارشناسی” و” بدون در نظر گرفتن مراتب علمی” و غیر منطقی دانستند. رئیس متخصصان زنان و مامایی درباره این طرح میگوید:” در سال ۸ تا ۹ هزار مجوز سقط درمانی از سوی سازمان پزشکی قانونی به دلیل اختلال در جنین یا مشکلات مادر صادر می شود. اما این میزان سقط به هیچ عنوان در افزایش جمعیت تاثیر گذار نیست بلکه به سلامت جامعه کمک می کند و از طرفی از رنجی که فرزند معلول و یا مادر باید تحمل کنند جلوگیری می کند”.

آش آنقدر شور است که مرضیه وحید دستجردی از زنان مدافع جمهوری اسلامی که خود متخصص زنان است درباره این طرح میگوید :” آمار کودکانی که به دلیل نقص کروموزوم سقط درمانی شده اند در مقابل کودکانی که سالم به دنیا آمده اند کمتر از یک درصد و فقط ۶۴ صدم درصد است.”

این آمار نشان می دهد که اگر این طرح اجرائی شود سالانه لااقل ۹ هزار کودک معلول بدنیا خواهند آمد. نکته دیگری که مورد انتقاد قرار گرفته است در باره حق ویژه و یا حق وتوی فقها در تصمیم گیری نهایی در باره سقط جنین میباشد که با تحمیل قوانین عهد بوقی و قرون وسطائی با زندگی زنان بازی میکنند.

در طرح “جوانی جمعیت و حمایت از خانواده”موادی نیز گنجانده شده است که خانواده ها و جوانان را برای ازدواج و فرزند آوری تشویق کند. برای مثال مادرانی که بیش از سه فرزند دارند “کارت مادرانه ” دریافت می کنند که با آن می توانند با نصف قیمت از حمل و نقل و یا برای مکان های تاریخی فرهنگی و سینما و.. از آن استفاد  کنند. دادن امتیازاتی چون وام بانکی یا قرض الحسنه تغییراتی در مرخصی زایمان و مرخصی استعلاجی و ممنوعیت کار در شیفت شب نیز  امتیازاتی است که برای ترغیب جوانان به فرزندآوری در نظر گرفته شده است. اما دریافت  امتیازات وعده داده شده در این طرح مشروط  به داشتن حداقل سه تا پنج فرزند یعنی تبدیل کردن زنان به ماشین تولید فرزند و دور نگه داشتن آنان از استقلال اقتصادی و فعالیت های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی است.

اما آیا در شرایط افزایش روزانه و انفجاری تورم و تشدید مداوم بحران اقتصادی که درآمد و قدرت خرید طبقه کارگر وعموم زحمتکشان را کاهش میدهد، امتیازهای ناچیز برشمرده در طرح “جوانی جمعیت و حمایت از خانواده” میتواند کمک موثر مالی برای خانواده های جوان ومشوق فزرند آوری برای آنها باشد؟ پاسخ قطعاً منفی است. جوانان کشور ما در شرایط حاضر به هیچ وجه نه برای امروز و نه آینده خود احساس امنیت اقتصادی و اجتماعی نمیکنند. علاوه برآن، رشد آگاهی و مسئولیت اجتماعی برای تامین آینده فرزندان و تلاش زنان برای استقلال اقتصادی و تضمین آینده شغلی شان نیز ازعواملی است که در شرایط حاضر جوانان ترجیح میدهند بدون داشتن فرزند منتظر بهبود شرایط  در آینده باشند و یا حداکثر به تک فرزندی قناعت کنند. بنابراین شکست بر پیشانی  سیاست فرزندآوری خامنه ای نوشته شده است و او محکوم است که درآینده  دوباره به شکست سیاست ها و طرح هایی از نوع اعتراف کرده و تقاضای بخشش کند.

اما اگرچه سیاست های رژیم در مورد افزایش فرزندآوری شکست خواهد خورد اما محدودیت هایی که این طرح برای سقط جنین،عقیم سازی،غربال گری، منع قرص ها و داروها وسائل جلوگیری از  بارداری ایجاد میکند، همان گونه که در بالا گفته شد، صدمات بیشماری به طبقه کارگر و توده های زحمتکش کشور و بویژه زنان این بخش از جمعیت کشور وارد خواهد ساخت. مسلم است که در شرایط پاندمی کرونا ابعاد این آسیب ها  و صدمات به طبقات پائین بشکل مضاعف شدید تر خواهد بود.

طرح هفتاد و چهار ماده ای “جوانی جمعیت و حمایت از خانواده” سند دیگری در تبعیض چندگانه و آپارتاید جنسیتی جمهوری اسلامی علیه زنان ایران است و بنابراین وظیفه جنبش زنان و از جمله  جنبش سوسیالیستی و کارگری است  که  در راس مبارزه علیه این تهاجم جدید به حقوق زنان ایران قرار داشته باشند.

سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰ برابر با ۴ مه  ۲۰۲۱

چهره واقعی نظام جمهوری اسلامی به روایت علی مطهری / آزاده ارفع

مدتی است که در فضای مجازی و مشخصا در شبکه “کلاب هاوس”  بحث هایی داغ صورت می گیرد و کسانی که بویژه قصد شرکت در انتخابات ریاست جمهوری را دارند از این فرصت استفاده کرده وبه تبلیغات انتخاباتی میپردازند. ادامه خواندن Continue reading

اعتراض خیابانی به سیاست‌های جمعیتی و احتمال تشدید تبعیض‌ها علیه زنان در ایران

صفحه اینستاگرام «خیابان تریبون» تصاویری از دیوارنویسی‌ علیه قوانین محدودکننده برای دسترسی به وسایل پیشگیری از بارداری که موجب تشدید نابرابری و تبعیض علیه زنان می‌شود منتشر کرده است. ادامه خواندن Continue reading