«جنبش رهایی‌خواهی» و مسأله‌ی قدرت، دولت و حزب / شیدان وثیق

پیش از این درباره‌ی ناسازگاری اساسیِ رهایی‌خواهی با سه سازنده‌ی بنیادی «سیاست» در معنای کلاسیکِ آن، که امروزه مورد نقدِ ما‌ست، یعنی «سیاست» چون پیکار برای قدرت، چون دولت‌گرائی و چون تحزب با برنامه‌‌ی حکومتی سخن رانده‌ایم. ادامه خواندن Continue reading

حزب جدید، برنامه کهنه! نقد سند سیاسی وبرنامه کنگره اول حزب چپ (فدائیان خلق) / احمد آزاد

 

نخستین کنگره حزب چپ در راه است و بررسی و احتمالا تصویب سند سیاسی و  «برنامه حزب در راستاهای عمومی» آن در دستور آن قرار دارد. این دو سند اخیرا از سوی کمیسیون مامور تدارک آنها در برخی سایتها  منتشر شده است.

کم و بیش کسانی که مسائل چپ ایران را دنبال میکنند با چگونگی تشکیل حزب چپ (فدائیان خلق) اآشنا هستند. در کنگره موسسی که برای راهاندازی این حزب تشکیل شد،  برنامه و سند سیاسی به تصویب نرسید، ولی کنگره تاسیس حزب را اعلام کرد و ارگان هدایت کننده «شورای مرکزی» انتخاب شد.  تهیه اسناد پایهای حزب به نخستین کنگره واگذار شد که اینک در راه است. البته در یک سالی که از آن کنگره میگذرد «شورای  مرکزی» درموارد متعددی موضعگیری کرده و اعلامیه داده است.

مطالعه این دو سند خواننده را با تناقضات معینی در رابطه با تحلیل از شرائط حکومت و بازتاب ان در برنامه و سیاست، در برخورد به اصلاح طلبان، در برخورد به جنبشهای ملیتهای ساکن ایران و رابطه این حزب با سوسیالیسم روبرو میکند.

سند سیاسی از همان ابتدا تاکید میکند که « کشور ما امروز با بحران های درهم تنیده، انبوه شکاف های اجتماعی و چالشهای بزرگ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و زیست محیطی‌ مواجه است. جمهوری اسلامی که خود عامل اصلی در پدید آمدن این بحران هاست، قادر به مهار و حل آن ها نیست.» و « جمهوری اسلامی انزوای فزاینده و بی آیندگی خود را عیان‌تر ساخته‌است.» و یا کمی پائینتر تکرار میکند که « جمهوری اسلامی در بن بست قرارگرفته و قادر به برون رفت از این وضعیت نیست». سند همچنین در مورد امکان اصلاح نظام از درون، که یکی از مهمترین چالشهای نظری در اپوزیسیون ظرف دو دهه اخیر بوده است، موضع گرفته و میگوید « اصلاحات در جمهوری اسلامی به بن‌بست خورده است.» . « مردم کشور ما به تجربه دریافته اند که …کوشش برای اصلاح این نظام، عملا بیهوده و سترون ‌است و به اصلاح آن نخواهد انجامید. تجربه‌ی چهل سال جمهوری اسلامی به مردم ایران نشان داده‌است که خصلت فقاهتی و ایدئولوژیک این نظام بر وجه جمهوریت آن تسلط کامل دارد و اجازه‌ی هیچ اصلاح جدی را نمی دهد».

با این تحلیل و ارزیابی از وضعیت حکومت، قاعدتا سادهترین نتیجه گیری لزوم تغییر نظام و یا به زبان سیاسی سرنگونی، تغییر، برکناری و .. آن میبایست می بود اما سند سیاسی  پیشنهادی جز این دارد و سیاست «گذار از جمهوری اسلامی» را مطرح میکند. اینکه این «گذار» چیست ادامه سند سیاسی محدوده ان را روشن میکند.

در مقابل حکومت اسلامی چند راه وجود دارد، یکی ادامه وضع فعلی که طبعا طولانی نمیتواند باشد، یا اصلاح آن از درون و یا تغییر و تبدیل آن به نظمی دیگر. سند نویسان در مورد حکومت اسلامی راه اصلاح را بیهوده و این نظام را اصلاح ناپذیر میدانند. در نتیجه تنها راه باقی مانده تغییر آن است. از زاویه ادبیات سیاسی هم تحول یک نظام، یا رفرم و یا انقلاب است. اگر مسیر رفرم بسته باشد انقلاب ناگزیر است (البته فروپاشی نیز محتمل است آنجا که آلترناتیوی در مسیر تحول در مقابل نظم پوسیده و فاسد وجود نداشته باشد). به نظر میرسد که عدم کاربرد «سرنگونی» یا « تغییر» از سوی سند نویسان در برخورد به این واقعیت از این رو است که علیرغم پذیرش اصلاح ناپذیری نظام، اما هنوز حزب چپ از «امکان اصلاح رژیم از درون» دل نکنده است و از این رو است که استراتژی گل و گشاد «گذار از جمهوری اسلامی» را به استراتژی تغییر رژیم ترجیح میدهند.

یکی از نشانه‍های آشکار این موضوع در تحلیل ساختار جمهوری اسلامی است. سند تلاش دارد تا نظام جمهوری اسلامی را به ولایت فقیه تقلیل دهد و میگوید « جمهوری اسلامی دولت ایدئولوژیک است و ساختار آن برپایه تبعیض، تلفیق دین و دولت و حاکمیت روحانیت شیعه پی ریزی شده و در آن ولایت فقیه هسته اصلی ساختار قدرت است. » و ادامه میدهد که « ساختار سیاسی جمهوری اسلامی بر تمرکز اختیارات در دست ولی فقیه و نهادها و ارگان‌های زیر نظر او استوار است و با گذشت هر روز، بیش از پیش در همین رکن اصلی متمرکزتر می‍شود. تصمیمات کلان حکومتی، جملگی در “بیت رهبری ” و مجموعه‌های حول و حوش آن رقم می خورند و با دستور پیدا و ناپیدای “رهبر” قابلیت اجرائی می یابند».  این تحلیل غیر مستقیم مسئولیت بحران و بن بستهای کنونی در ایران را نه در کلیت نظام جمهوری اسلامی بلکه در بخشی از آن که ولایت فقیه و توابع اش باشد جستجو میکند. چنانچه در سند سیاسی می‍گویند « أساسا اصلاحات با هدف توسعه‌ی سیاسی در جمهوری اسلامی که نهاد ولایت فقیه بر همه‌ی أرکان آن مسلط است، ناممکن و بدون چشم انداز است.» بدیگر سخن از نظر سند نویسان، اگر از تسلط ولایت فقیه و نهادش در جمهوری اسلامی کاسته شود، توسعه سیاسی در جمهوری اسلامی ممکن خواهد بود.

 «جمهوری اسلامی ایران» یک نظام سیاسی – ایدئولوژیک مشخصی است که اندامها و اجزاء گوناگون دارد. این درست است که این اندامها به هم پیوسته هستند ولی این به این معنی نیست که تضعیف یا از بین رفتن جزئی از این مجموعه الزاما نظام را مضمحل خواهد کرد.   تلاش برای تفکیک «ولی فقیه» از دیگر بخشهای آن و تبلیغ آن که با تضعیف و یا حذف ولایت فقیه، نظام جمهوری اسلامی دمکراتیک خواهد شد، تلاشی است بیهوده که تجربه چهل سال گذشته آن را نشان داده است. این دقیقا همان موضع سیاسی  است که اصلاح طلبان در مقابل رژیم دارند. اینان ولی فقیه ( نه البته خمینی و «دوران طلائی» اش) و بیت رهبری و پیرامونیان وی را مسئول افزایش نابسامانیها و تشدید سرکوب و خفقان درون جامعه معرفی کرده  و خواهان کاهش قدرت ولایت فقیه و دادن اختیار بیشتر به بخش «انتخابی» آن هستند، و البته بدون آن که به اساس نظام لطمه‍ای وارد شود و حکومت اسلامی بجای خود باقی بماند.  

سند نویسان با حرکت از این تحلیل، نه کلیت نظام که «ولی فقیه»  را هدف نوک تیز حمله خود قرار داده و در بند «استراتژی سیاسی ما برای گذار از جمهوری اسلامی» می‍گویند « در گذار از جمهوری اسلامی، سمت اصلی مبارزه‌ی ما علیه ساختار سیاسی مبتنی بر ولایت فقیه است.» دقت باید کرد که بر اساس این بند سیاست «گذار از جمهوری اسلامی» حزب چپ در گذار از ولایت فقیه خلاصه شده است و کلیت نظام جمهوری اسلامی مد نظر نیست.

نشان دیگر  این سیاست را در برخورد به اصلاح طلبان باید دید. قاعدتا اصلاح طلب به کسی گفته میشود که میخواهد درون این نظام اصلاحاتی را برای بهبود و حفظ آن صورت دهد و تجربه دو دهه گذشته نشان داده است که اصلاح طلبان نظام جمهوری اسلامی ایران تلاش دارند که با استقرار «مردمسالاری دینی»، جمهوری اسلامی فعلی را به یک جمهوری اسلامی «لایت» متحول کنند. برای کسانی که هنوز باور به ظرفیتهای اصلاح پذیری این نظام دارند، طبیعی است که چشم امیدی به اینان داشته و خود را یار و همسو اصلاح طلبان بدانند. اما برای کسی که معتقد است که نظام اصلاح پذیر نیست، قاعدتا اصلاح طلب حکومتی هم جائی در استراتژی سیاسی‍اش نباید داشته باشد. چرا که اگر نگوئیم که شعارهای اصلاح‍طلبانه تنها خاک پاشیدن به چشم مردم و توهم پراکنی است، در بهترین حالت تلاشی بیهوده و آب در هاون کوبیدن است و بیش از آن، سیاست و سیاست مدارش را بی اعتبار کرده است. اما سند در پی جلب این بخش از درون نظام است و می‍گوید « اصلاح‌طلبانی که برنامه و دغدغه‌ شان ایجاد فضای باز سیاسی و گسترش آزادی‌های سیاسی و اجتماعی است، ناگزیر از انتخاب‌های سیاسی جدید هستند.» که البته این بار اولی نیست که از اصلاح طلبان خواسته میشود که انتخاب سیاسی کنند. نمونه اش را میتوان در گذشته در نامه به رفسنجانی جستجو کرد.

این تحلیل از ساختار با ارزیابی قبلی از بن بست رژیم و نه فقط ولایت فقیه، و اصلاح ناپذیری این نظام و نه  صرفا بخش ولایت فقیه آن، در تناقض است. این تناقض زمانی حل خواهد شد که یا دوستان حزب چپ بپذیرند که آشکارا و صریح کلیت نظام جمهوری اسلامی را مسئول بحران کنونی جامعه ما معرفی کرده و استراتژی تغییر کلیت را تبلیغ و ترویج کنند، و یا ارزیابی خود از اصلاح ناپذیری نظام را کنار گذاشته و سیاست «گرانیگاه تحولات در بالا» را دنبال کنند.  

 

یکی دیگر از ابهامات سند در رابطه حزب چپ  با مبارزات ملیتهای ساکن ایران است. در سند سیاسی، سند نویسان تلاش بسیاری کرده اند که جایگاه جنبش ملیتهای ساکن ایران برای احقاق حقوقشان را در مبارزات مردم برای آزادی و دمکراسی، به حداقل ممکن برسد. سند سیاسی کوچکترین اشاره ای به ساختار اجتماعی ایران و کثیرالمله بودن جامعه ایران ندارد. در بخش جنبشهای اعتراضی و مدنی درحالی که انواع جنبشهای مختلف کارگران، معلمان، زنان، خیرش دیماه ۹۶ و .. را برمیشمرد، در مورد جنبشهای ملیتها به این بسنده میکند « برآمدهای مبارزاتی در زمینه‌ی ستیز با تجلیات تبعیضات گوناگون از جمله تبعیض های جنسیتی، ملی و قومی، دینی و عقیدتی در زمره‌ی واقعیت های اجتماعی و سیاسی جاری کشور محسوب می شوند.». نمیتوان گفت که تنظیم کنندگان سند از ساختار جامعه ایران و سابقه تاریخی مبارزات ملی در ایران بی خبر بودند و یا با ابعاد و وسعت این جنبشها در مقابله با رژیم سلطنت و جمهوری اسلامی آشنا نیستند. جنبشهائی که  چه پیش و چه پس از استقرار حکومت اسلامی برای آزادی و رفع تبعیض شکل گرفتند و تا به امروز ادامه یافته و گسترش پیدا کرده اند. به جرات میتوان گفت که جنبشهای ملیتهای ساکن ایران پایدارترین جنبشهای مردمی بر علیه تبعیض و دیکتاتوری بودهاند و هستند.  سند نویسان اما آگاهانه این جنبشها را به حد ممکن تقلیل دادهاند.

جالب این جا است که  در سند «راستای عمومی برنامه حزب چپ» پاراگرافی را به تبعیض ملی و قومی اختصاص داده اند و در این پاراگراف پس از اشاره به وجود ملیتهای مختلف و محرومیتهای آنان، برای رفع تبعیضات که از « الزامات دمکراسی به شمار می آید »  بر «تمرکززدائی و ضرورت اداره امور هر منطقه به دست ساکنان آن»  تاکید کرده و معتقدند  که «فدرالیسم یکی از اشکال مناسب برای عدم تمرکز و رفع تبعیض ملی و قومی است.» سوال اینجا است که این جهت گیری برنامه ای در سند سیاسی چگونه متجلی شده است.

در سند سیاسی تاکید اصلی بر گذار از جمهوری اسلامی و استقرار جمهوری سکولار و دمکرات است. این هدف به کرات در سند تکرار شده است. اما در هیچ کجا صحبتی از جمهوری سکولار و دمکرات غیر متمرکز و یا فدرال به میان نیامده است. ظاهرا بین نویسندگان سند «راستای عمومی برنامه حزب چپ» و نویسندگان سند سیاسی یا هماهنگی نبوده و یا در پاراگراف مذکور برای «ثبت در تاریخ» آمده است. چرا که سند برنامه، رفع تبعیضات را از الزامات دمکراسی میداند، برای تامین آن بر تمرکز زدائی تاکید کرده و فدرالیسم را یکی از اشکال مناسب برای رفع تبعیض ملی و قومی میداند. اما سند سیاسی در هیچ کجا صحبت از جمهوری غیرمتمرکز نمی کند و تنها در بخش رئوس سیاستهای حزب میگوید که تامین حقوق ملی و قومی و عدم تمرکز و ضرورت اداه امور هر منطقه به دست ساکنان آن مورد تاکید است.

با توجه به سابقه فعالین و کادرهای حزب چپ و شناختی که آنان از مسئله ملی در ایران دارند، این پرسش باقی میماند که چرا تا این حد مسئله ملی در ایران در سند سیاسی به حاشیه رانده شده است؟

سند دیگری با عنوان «راستاهای عمومی برنامهحزب چپ ایران (فدائیان خلق)» به کنگره پیشنهاد شده است که همانطور که از نامش پیدا است راستای عمومی برنامه این حزب را تنظیم خواهد کرد. طبعا در ابتدا حزب چپ باید تعریفی از خود بدست دهد که در دو پاراگراف اول آمده است. نکته جالب این است که این سند با تعریفی از سوسیالیسم و این که از نظر سند نویسان چه محسناتی دارد، آغاز شده است، و گفته شده است که از «اندیشه های کارل مارکس، میراث جریان های سوسیالیستی و اندیشه پردازان چپ و ترقی خواه » در شناخت این محسنات بهره گرفته اند، ولی نه در ادامه این پاراگراف و نه در هیج پاراگراف دیگری نشانی از سوسیالیسم و مبارزه حزب چپ برای استقرار آن دیده نمیشود. ظاهرا سوسیالیسم چیز خوبی است ولی حزب چپ خود را موظف به استقرار این چیز خوب برای مردم ایران نمیبیند. این روشن است که شرائط  امروز ایران برای استقرار سوسیالیسم آماده نیست. اتفاقا هدف احزاب چپ باورمند به سوسیالیسم تلاش در راه آماده کردن شرائط استقرار آن است. البته سند نویسان میتوانند ادعا کنند که جابجا از «برابری»، «عدالت اجتماعی»، « سرمایه‌داری، نظامی بحران زا است و نمی‌تواند بر بحران های ناشی از روند انباشت سرمایه غلبه کند»، « ما با نظام سرمایه‏ داری مخالفیم»، «ما در جانب کار قرار داریم» . … سخن رانده اند، ولی روشن نیست به چه دلیل تنها به یک جمله تعریف از سوسیالیسم بسنده کرده و رابطه حزب چپ (فدائیان خلق) با سوسیالیسم را روشن نکردهاند. ابتدائی ترین پرسش اینجا است که آیا این حزب به سوسیالیسم به عنوان آلترناتیو سرمایهداری باور دارد یا نه؟ و اگر پاسخ آری است، آیا برای تحقق این آلترناتیو مبارزه میکند یا نه؟

در سند عمدهترین مضرات سرمایه داری شمرده شده و تاکید میشود که حزب چپ با سرمایه داری مخالف است. سندنویسان  همچنین  معتقدند که « سرمایه داری آخرین نظام اقتصادی ـ اجتماعی و پایان شکل بندی تاریخی و محتوم نیست»، اما روشن نمیکنند که اگر سرمایه داری آخرین نظام اقتصادی – اجتماعی نیست، نظام جایگزین آن از نظر حزب چپ کدام است؟  تنها به این بسنده میکنند که «تلاش بشریت برای دست‏یابی به جامعهٔ انسانی و عاری از استثمار، ستم و تبعیض ادامه دارد.». باید گفت که دوستان سندنویس حزب چپ موفق به بهره گیری درستی از «اندیشه های کارل مارکس، میراث جریان های سوسیالیستی و اندیشه پردازان چپ» نشدند،  چرا که میتوانستند نتیجه گیری غنیتری از این حکم فقیهانه!! داشته باشند.

در سند برنامه  هیچ اشارهای به مبارزه طبقاتی نشده است و تنها در یک جمله گفته شده «ستم طبقاتی» بدون اشاره به طبقات، و در جای دیگری از «موقعیت طبقاتی»، باز هم بدون اشاره به طبقات، صحبت به میان میآید. ظاهرا حزب چپ به مبارزه طبقاتی باور ندارد، و تنها معتقد است که در مبارزه بین کار و سرمایه، حزب چپ در جانب کار قرار دارد. این که «کار»، که آنها در جانبش قرار دارند چیست و چه نیروی اجتماعی را شامل میشود و رابطهاش با جانب «سرمایه» (که حزب چپ در آن جانب نیست) و نیروی اجتماعی آن چیست، در این سند صریح و روشن بیان نشده است و جا برای هر برداشت و سیاستی را باز می‍‍‍‍‍‍گذارد.

به همین اعتبار هم در بخش برنامه اقتصادی، نسخه های اقتصادی سوسیال دمکراتهای اروپائی دوران «سه دهه طلائی»، ترکیب دولت و بازار و دولت رفاه …. را پیشنهاد میکنند. البته همین جا باید گفت که احزاب سوسیال دمکرات اروپا حداقل در برنامه های خود با صراحت از مبارزه برای سوسیالیسم دفاع کرده و برنامه خود را تحول تدریجی و گام به گام سرمایه داری برای رسیدن به سوسیالیسم میدانند. برنامه های اقتصادی سوسیال دمکراسی در اروپا مدتها است که با شکست روبرو شده و بسیاری از احزاب سوسیال دمکرات یا بتدریج نقش شان در صحنه سیاسی کشورهای اروپائی به حداقل رسیده و یا بعضا برنامه های اقتصادی لیبرالی و نئولیبرالی را بجای احزاب دست راستی به اجرا گذاشته اند. روشن نیست بر اساس کدام تحلیل از ساختار اقتصادی ایران و برپایه کدام نظریات اقتصادی چپ، فرمولهای شکست خورده سوسیال دمکراتهای اروپائی را حزب چپ نسخه پیچی کرده و برای آینده ایران تجویز میکند. مسئله این است که تجربه کاربست برنامه های سوسیال دمکرات های اروپائی ، اگر چه در مقطع کوتاهی شرائط زندگی کارگران و زحمتکشان  را بهبود بخشید ولی آن دوران طلائی، که خود حاصل شرائط ویژه ای بود، به سرعت به پایان رسید و روز بروز همان دستاوردهای محدود از سوی سرمایه داری بازپس گرفته میشود.

موخره

حزب چپ در پیامی که بدنبال پخش این دو سند در سایتهای اینترنتی منتشر کرده است، میگوید « قصد ما آن است که با آموزش از تجارب تاریخی خود، بار دیگر چپ را به نیروی تاثیرگذار و برنامه و سیاست آن را به حلقه‌ی اتصال امید و آرزوهای اکثریت جامعه تبدیل کنیم.» باید گفت که با این برنامه و این سند سیاسی دشوار مینماید تحقق چنین آرزویی. «حزب چپ»ی که  با لکنت زبان از محسنات سوسیالیسم تعریف میکند و جسارت اعلام مبارزه برای رسیدن به آن را ندارد، «حزب چپ»ی که آلترناتیوی در مقابل نظام سرمایه داری ندارد، «حزب چپی»ی که برنامه سیاسی اش نه تغییر نظام جمهوری اسلامی، بلکه اصلاح و رفرم آن از طریق «عبور از ولی فقیه» است و چشم امیدی به اصلاح طلبان جمهوری اسلامی دارد، حزب چپی که به مبارزه طبقاتی یا باور ندارد و یا آن را ندیده میگیرد، … بعید است که بتواند یکی از بازیگران جدی آرزوی بالا باشد.

دیگر آن که همچنان برای «حزب چپ»، چپ ایران به دو بخش فدائیان خلق و دیگران تقسیم شده است که از همان ابتدا و درتیتر «پیام به نیروهای چپ و فدائیان خلق» دیده میشود. آرزو دارند که چپ ایران متحد شود و میگویند که « این حزب متعلق به همه‌ی نحله‌های چپ و تشکیل آن گامی در جهت متحد نمودن صفوف چپ است.» اما در پیام، «یاران فدائی» را خطاب قرار داده و طبق معمول با اشاره به تاریخ و سابقه فدائی، از آنها دعوت میکنند که به حزب بپیوندند و یا از آن حمایت کنند. ولی رفقای چپ و عدالتخواه را دعوت به «همکاری، همگرائی و اتحاد حول یک برنامه‌ی چپ برای آینده‌ی ایران» میکنند.  ظاهرا این دوستان مشکل بتوانند از  این دوگانگی عبور کنند و جا دارد که شرکت کنندگان کنگره به این وضعیت، که کسی را هم فریب نمیدهد، پایان دهند و حزب جدید الولاده را به نام اصلی اش بخوانند و آن را از پرانتز در آورند.

۵ تیر ۱٣۹٨ -  ۲۶ ژوئن ۲۰۱۹

 

ساندرز، سوسیالیسم، سوسیال دموکراسی همه آن ها به چه معنی است؟ / سی. جی. اتکینز / ترجمه: هاتف رحمانی

کلمه سوسیالیسم این روز ها ورد زبان همه است. در راست افراطی، رئیس جمهور دونالد ترامپ، نگران از تهدید حاشیه بالاتر نرخ های مالیاتی و مراقبت بهداشتی برای همه می خروشد که ” امریکا هرگز کشوری سوسیالیست نخواهد شد !” ادامه خواندن Continue reading

لئوناردو پادورا نویسنده کوبائی، سر خورده از کاستریسم / ماشا سِری ( روزنامه لوموند ) ترجمه از : علی شبان

یاد داشت مترجم :

” کوبا کشوری بود که همه چیز در آن شکلِ سیاسی پیدا میکرد، از نانی که میخوردی تا آنچه را که میگفتی و با این روشِ حاکم در جامعه، به ما میگفتند که بدین گونه در تاریخ ماندنی خواهیم بود . حالا پس از پنجاه شصت سال زیستن در تاریخ، مردم خسته شده اند . و دیگر نمیخواهند اینگونه گفتمان ها را بشنوند . آنها میخواهند در اکنون زندگی کنند بدونِ داشتن نگاهی به گذشته و مهم تر از آن، نمیخواهند به آنچه را که آینده برایشان رقم خواهد زد، باندیشند.” لئو ناردو پادورا

لئوناردو پادورا ” ۱” نویسنده ی سرشناسِ کوبائی، چهره ای آشنا در میان کتاب خوان های جهان ست . این نویسنده با رُمان های پلیسی-سیاسی خود وبا پرسوناژ شناخته شده ی همیشه و همه جا حاضر در رُمان هایش، کار آگاه ماریو کونده ” ۲”، شهرتی جهانی پیدا کرد . ماریو کونده، آدمی ست در بدر، الکلی و به هیچ چیز و هیچکس اعتقاد ندارد . پادورا در گفتگوئی با روزنامه آرژانتینی ناسیون ، میگوید ” ماریو کونده یک پرسوناژِ نمونه ی نسلِ من است که همزمان؛ نوستالژی، نا امیدی، سرخوردگی و آرزوهای بر باد رفته و توهم های بر جا ی مانده را در خود دارد ” . پادورا این پرسوناژ را در سالِ ۱۹۹۱آفرید، درست در آغازِ سقوطِ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی که پس از آن، کوبا نتوانست از بحران های به یکباره رسیده ی اقتصادی، سیاسی و اگزیستانسیالیستی، رهائی یابد . لئوناردو پادورا که همواره کارِ روزنامه نگاری را پیشه خود کرده بود، با نا باوری از” ژورنالیسم ِ مبارز” حرف میزند : ” یک مبارز از حزب خود حرف شنوی دارد. حزب تصمیم میگیرد و فرمان میدهد و در این حالت، روز نامه نگار محو و نابود میشود .” نخست در روزنامه ی کوبائی جووانتو دروبلد ( جوانان ِ سرکش ) به روزنامه نگاری رو آورد و سپس با تهیه ی رُپرتاژ های داستان گونه، توانست رمان های پلیسی – سیاسی بیافریند که از نگاه پاره ای از منتقدان، کتاب های او را میتوان آمیزه ای از همه اینها و حتی تاریخی- اجتماعی دانست . ماریو کونده، چون سایه ای به آفریننده خود شباهت دارد؛ طرفدار ِ فریب خورده ی استالین که ناظرِ حضور و تاثیر او در انقلاب ِ کوبا ست. پادورا معتقد ست که ماریو کونده یک کار آگاه ِ ضدِ پلیس است، یک مردِ احساساتی و فرهیخته، که به همین دلیل ، نمیتواند یک پلیس باشد بلکه قهرمانِ رُمان اوست . بیست و هشت سال ست که در کنارش زندگی میکند و در عین حال، با روشن بینی و هوشیاری قادر ست واقعیت ها را جست و جو کند .
کتاب پُر سر و صدای پادورا، مردی که سگها را دوست میداشت، نام دارد که در سالِ ۲۰۱۱ منتشر و به چندین زبان در سراسر جهان، ترجمه شد و سریعا شهرت جهانی یافت . در این رُمان، پادورا با پرداختن به ماجرای کشته شدن تروتسکی در ۲۱اوت ۱۹۴۰ بدست رامون مِرکادر ” ۳”، سیستم سرویس های مخفی شوروی به رهبری استالین را با پرداختی ژرف و با تمامِ زوایای سیاسی و اجتماعی آن دوران، به خواننده نشان میدهد . در گفتگوی۱۴ژانویه۲۰۱۹ با رادیوی فرانسه ( فرانس کُلتور) ” ۴”، پادورا فرو ریختن ِ دیوار برلین را سر آغازِ فرو پاشی ی بسیاری از خیال پردازی های عصرِ رمانتیکِ نسل خود که دچارِ توهمات ِ انقلاب بود، میداند . و اضافه میکند که تروتسکی یک مردِ ناشناس برای نسل او بود و خیانت کار به انقلاب معرفی شده بود. در حالیکه، استالین شخصیت سیاسی و انقلابی ی بود که او را نجات دهنده ی انقلاب میدانستیم و این فریب و گمراهی ذهنی ما، حاصلِ تلاشِ سیستم خبر رسانی در کوبا بود که این نوع پروپاگاند ها ی شوروی را، به ما می باوراند. . فزون بر این، تنها منبعِ خبری ما در آن زمان، سرویس های خبری شوروی بودند و واقعیت ها از ما پنهان میشد . برای نمونه درمورد جنگ های داخلی اسپانیا، خبرها بر اساس ِ آرشیو های مسکو به ما میرسید . پس از انتشار کتابم، مردی که سگ ها را دوست میداشت، بسیاری از کمونیست های فرانسوی متوجه شدند که در طی آن سال ها، به بازی گرفته شده بودند. پرسوناژِ پنهان ولی اصلی در این کتاب، استالین ست که در واقع نماینده ی سوسیالیسمِ مدرن ِ قرن بیستم قلمداد میشد و توانست از تروتسکی برای توجیه خود به خوبی بهره برداری کند .استالین توانست به گونه ای که میخواست فردی هوشیار را به بازی بگیرد و سرانجام قتل او را با کمکِ سرویس مخفی شوروی، با زیرکی ماهرانه ای بر نامه ریزی کند . در گفتگوی دیگری با همین رادیو در سالِ ۱۹۱۴، پادورا میگوید که این کتاب حاصلِ دو سال پژوهش و سه سال نوشتن است. او در این کتاب به تابو شکنی از انقلاب روسیه می پردازد، با استالین رویا رو میشود و همان طور که خود او میگوید، با تاریخِ کشورش در این دوره و نسل خودش تسویه حساب میکند . او چنین ادامه میدهد : آن استالینی را که به خورد ما داده بودند، با شخصیتی که بعدا شناختیم، اصلا شبیه نبود . تسویه حسابِ من با جهالتی ست که در آن زمان ما را احاطه کرده بود. ما از تروتسکی چیزی نمیدانستیم و در کوبا، آنهائیکه کتابم را نخوانده اند، هنوز هم چیزی در این باره نمیدانند.

با وجود اینکه از زبانِ اِیوان راوی این رُمان، تابلوئی تاثر آور و غم انگیز از کوبا به نمایش گذاشته میشود، استقبال آن حتی در درونِ این کشور، باور نکردنی بوده است . در سالِ ۲۰۰۹، این رُمان نخست در اسپانیا منتشر شد و در سال ۲۰۱۱بنا به گفته ناشر آن، با تیراژِ چها هزار نسخه به بازارِ فروش عرضه شد که با توجه به قدرتِ خرید کتاب در کوبا، رقم ِ چشم گیری ست . روزنامه ها و رسانه های کوبائی با سکوتِ مطلقِ خود، نه از نشر آن کلمه ای نوشتند و نه از جایزه هائی را که در کشورهای گوناگون از آن خود کرد . ولی کتاب با استقبالِ بسیاری در اسپانیا و کوبا روبرو شد و در این باره پادورا میگوید ” این برایم اهمیت بیشتری داشت که خوانندگانِ کتابم این رُمانِ مرا در کوبا و سایر کشورها با شوق فراوان استقبال کنند. و روی داشت به این کتاب ، از سپاسگزاری رسمی برایم بزرگتر جلوه میکند . من این کتاب را نخست برای کوبائی ها نوشته بودم . ”

گفت و گوی پادورا با روزنامه ی آرژانتینی ی ناسیون در سالِ ۲۰۱۳ و به هنگام انتشار رُمانِ “مردی که سگ ها را دوست میداشت”، سرو صدای بسیاری از خوانندگانِ رُمانتیک و سانتی مانتال ِ طرفدارِ انقلاب کوبا و کاستریسم را در آورد و آشوبی در آن کشور بر انگیخت . روزنامه نگار ِ لوموند، پولو.آ.پاراناگا ” ۵”، در مقاله ی ۳۰ مه ۲۰۱۴ زیرِ عنوانِ ” حمله ی طرفداران کاسترو به پادورا” ، مینویسد : گی لرمورو رودریگیز ریورا ” ۶”، از چهره های با نفوذِ محافلِ روشنفکری کوبا ست . وی معتقد ست که اِیوان، قهرمانِ این رُمانِ که نویسنده ای له و لو رده شده و محروم از حقوقِ مدنی خود در آن کشورست، نمیتواند قشر روشنفکرِ کوبائی را نمایندگی کند . زیرا وی سعی میکند که پیوندِ بینِ استالینیسم و کوبای زیرِ نفوذِ سویتیک را به خوانندگان این رُمان نشان دهد . این روشنفکر کوبائی در حمله به پادورا چنین ادامه میدهد: اراده ی عدم وابستگی انسان ها، یک اشتیاق است نه یک واقعیت و اکثرا از آن بهره برداری سیاسی میشود . روزنامه نگارانِ مخالفِ انقلاب، به انقلابی ها عنوانِ ” سر سپرده” میدهند و خود را ” نا وابسته ” به حکومت معرفی میکنند . ولی همان ها ئیکه این حرف را میزنند، از نظرِ اقتصادی و سیاسی، وابسته به قدرت ها و دولت های دیگرند.

همزمان با این موضع گیری ها، سینما گرِ کوبائی، جووان کارلوس تابیو ” ۷” که نامش ما را بیادِ فیلم مشهورِ” توت فرنگی و شکلات” میاندازد، در جانب داری از پادورا میگوید : چرا هر بار که مقاله، کتاب و یا فیلمی به واقعیت های جامعه ی کوبا میپردازد، با علم کردنِ امپریالیسم و محاصره، همه چیز لوث میشود ؟ روزنامه نگار لوموند در پایان این مقاله چنین نتیجه گیری میکند : “آزادی یک کشور نمیتواند در تضاد ِ با آزادی فردی باشد . آزادی کوبا نمیتواند به بهای قربانی شدنِ آزادی کوبائی ها تمام شود . حتی اگر این آزادی چیزی جز آزادی اندیشیدن و بیانِ عقاید نباشد .”

آخرین رُمانِ پادورا، ” آئینه ی زمان ” نام دارد که در ژانویه ۲۰۱۹ در فرانسه منتشر شد و حضور کارآگاهِ ماریو کونده در آن، بطور چشم گیری جلب توجه میکند . پادورا در گفت و گوی ۱۸ژانویه ۲۰۱۹ با برنامه ی “ادبیاتِ بدون مرز” که از رادیوی بین المللی فرانسه ( اِر اف ای ) پخش شد، به طور ویژه از این رُمان سخن گفت . خالی از لطف نیست که این یادداشت را با ذکر پاره ای از آنها به پایان رسانم . در پاسخ به این پرسش که شما در رُمان هایتان همیشه به یک نقشه برداری از جامعه میپردازید، گفت: آنگاه که من در کوبا به دانشگاه میرفتم، جامعه ای همگن و یکدست داشتیم و یک فقرِ عمومی ولی با منزلت در کوبا حاکم بود. همه در فقر زندگی میکردیم . با پولی که داشتیم میتوانستیم چند کتابی از همینگوی، سالنجر و داستایوسکی بخریم و به سینما ی ویسکونتی برویم . ولی در این بیست سی سالِ اخیر، آنها که سر و وضع خوبی پیدا کرده اند ، بیشتر به حکومت نزدیک تر شده اند و ندارها را به چشم یک محکوم نگاه میکنند . این بدون تردید همین طور ادامه خواهد یافت و پیشرفت اجتماعی برای ندار ها نخواهد بود . و در پاسخ به این سئوال که چه رابطه ای بینِ زمان و روشنائی و شفافیت در رُمانِ ” آئینه زمان ” می بینید، پادورا میگوید : من در این رُمان میخواهم نشان دهم که انسان ها چگونه طی دو سه سده ی اخیر تغییر کرده اند و چه تحولاتی در این چند دهه با اینترنت و فیس بوک رخ داده است . اگر بتوانیم خود را در آیینه ی زمان نگاه کنیم، کار بزرگی آنجام داده ایم . ادبیات، آنچه را که ما میدانیم ولی نمیتوانیم به بینیم به ما نشان میدهد، کار من در این کتاب، همین است . ع .ش

***

اکنون مقاله ی ماشا سری” ۸ ” را زیر عنوانِ ” من میخواهم یک نویسنده ی کوبائی باشم که در کوبا زندگی میکند و درباره کوبا مینویسد “، میخوانید. این مقاله در ۱۶مارس ۲۰۱۹در ضمیمه ی کتابِ روزنامه لوموند منتشر شده است :

در نقطه ای ثابت، جائی که بناگاه چشم اندازی گسترده خواهد شد، دیده بانی به کمین ایستاده، ظاهر میشود: اینچنین است تصاویری که لئوناردو پادورا از خود به جا میگذارد . دیالکتیک جنبش و عدم تحرک، هم در زندگی هنری وهم خصوصی ی او دیده میشود . قهرمانِ شگفت انگیز و افسانه ای، کا رآگاه ماریو کونده، را در نظر بگیرید : ” او در چهار دیواری بلندی پناه گرفته که تنها، دوستان، کتاب ها، عشق ها، سگ ها و نوستالژی و خاطراتش را با خود دارد، در حالیکه دنیای بیرون از این دیوارهای بلند، رو به بهتری و یا بدتری ست .” این تصویری ست که آفریننده او، لئوناردو پادورا در گذری به پاریس، از قهرمانِ کتاب هایش به دست میدهد . آیا نمونه ای از بهتری اوضاع دیده میشود ؟ در گذشته، هنگامی که کوبائی ها به تبعید تن میدادند، از آب و برق محروم میشدند در حالیکه امروزه میتوانند وداع با وطن را با دوستان شان جشن بگیرند . در ” آئینه زمان ” یکی از دوستانِ نزدیکِ ماریو کونده، آماده میشود تا به دخترش که در آمریکا ست، بپیوندد : ” نه اینکه تمایلی به ماندن در آنجا داشته باشم، مشکل این ست که در کوبا تقریبا هرگز، حتی به ما اجازه ندادند که اشتباه کنیم . ” احساسِ وابستگی با تمامِ وجود به کوبا

پادورا انتخابش ماندن در کوبا بود . از ۱۹۹۰، کوبا تمامِ کمک های بلوک شرق را از دست داد و کشورهای برادر از ارسالِ موادِ خوراکی خودداری کردند و شیرهای نفت بسته و قحطی گریبان گیرِ کوبا شد؛ ده سال شکم های خالی و دفترچه های سهمیه بندی و قطع برقِ همه روزه . در این هنگام، پادورا اولین رُمانِ خود بنامِ “گذشته ی بی عیب و نقص” را منتشر کرد و به کنگره ی ادبیاتِ پلیسی فلوریدا دعوت شد . برادرش در میامی زندگی میکرد . همه ی حدس و گمان ها بر این بود که او به کوبا بر نمیگردد . ولی او تصمیم به بازگشت گرفت : ” من میخواستم یک نویسنده ی کوبائی باشم که در کوبا رندگی میکند و درباره ی کوبا مینویسد . ” پادورا فقط میتوانست از حقِ تالیف نشر کتاب هایش در خارج از کوبا ، زندگی کند . او در خانه ای که مادر بزرگش شصت و سه سالِ پیش بنا نهاده بود ، و او در آنجا به دنیا آمده بود، زندگی میکند . از ازدواجش با لوسیا چهل سال میگذرد و کار نویسندگی را روی ماشین تحریرِ پدرش آغا ز کرد . اینها نقطه های ثابتِ زندگی پادوراست . او میگوید که آگاهانه تبعید را رد کرد، همان چیزی که بعنوانِ درام ِ دلخراش ِ هزاران کوبائی ست، که انگیزه ی نوشتنِ چندین اثر او گردید که از جمله ی آنها میتوان کتابِ ” نخل و ستاره ” ( ۲۰۰۳ ) را نام برد . . پادورا در این رُمان از پراکنده شدن نسل خود و انگیزه های مهاجرت حرف میزند و این سئوال را پیش میکشد که آیا آنها توانسته اند پیوند شان را با کشورشان همواره نگهدارند ؟ ” آسان میتوان از مهاجرت های سیاسی و یا اقتصادی حرف به میان آورد، ولی بسیاری از انگیزه های دیگر را میتوان برشمرد که در زمره آنها، زندگی در دیاری دیگر و بدست آوردن فرصتی دیگر ست . من مطمئنا مورد حمله ی راست و چپ قرار میگیرم . منتقدان و مخالفانم خواهند گفت که مردم، کوبا را به خاطرِ یک حکومت خود کامه ترک میکنند . این ا مری ست مسلم و از پیش پذیرفته شده ، ولی دلایل دیگری که گاهی شخصی و یا انتخاب برتر ست هم میتواند در این تصمیم ها نقش بازی کند . ” گره ی کورِ رُمان در این حرف خلاصه میشود که هر کسی حق دارد هر جا که خواست اوست، زندگی کند.

در این راستا، پادورا میگوید که کوچ ِ خیل عظیمی از کوبائی ها به امید بهره مند شدن و رسیدن به ارتقاء اجتماعی ست که شانس رسیدن به آن بیش از پیش در میهن شان ، کمتر شده است. نا برابری های اجتماعی به طورِ اجتناب نا پذیری در دلِ یک جامعه ی ” مرد سالار- سوسیالیست ” رو به فزونی گذاشته است . ماریو کونده در ” آئینه زمان” در حالی که روی دزدیده شدنِ یک مجسمه ی کوچک قرون وسطائی بررسی میکند، به این امر پی میبرد . ماه ها کار کردن در محله های فروشندگان آثارِ هنری که اکثرا مرفه هستند و همزمان در حومه های حلبی آبادی که توسط ” فلسطینی” ها – نامی که اصطلاحا آهالی هاوانا، به مهاجرانی که از آنسوی جزیره کوچ میکنند، میدهند – وی را به این نتیجه میرساند که ” دو دنیای تهیدستی و ثروت بیش از پیش از هم دور میشوند و حتی نا مرئی میگردند و هیچگونه تماس و ارتباطی بین شان به چشم نمی خورد . تنگ دستان توان رفتن به رستورانی را که باید یک ماه و نیم از در آمد شان را صرف آن کنند، ندارند، وداراها، هیچگونه تصوری از شکلِ زندگی آنها، نمیتوانند داشته باشند.” سرنوشت چنین رقم زده شد که ماریو کونده، شاهدِ دگرگونی های اجتماعی-سیاسی ی کشورش باشد .

برای هر کتابش، پادورای سازش نا پذیر و سرسخت، با مِتُد و روشی که خاص ِ اوست، جستجو های مستند و پژوهش های میدانی را بهم می آمیزد. این روش ، حاصل ِ کار ژورنالیستی وی در روزنامه ژووانتود روبلد ( جوانان سرکش) است .او پس از اخراجش از روزنامه اِل کایمون باربودو، به جهتِ سرپیچی از جزمیت ایدئولوژی کاستریست، کار خود را در این روزنامه آغاز نمود. کتاب های پادورا به پانزده زبان در کشورهای گوناگون به چاپ رسید و در همه ی آنها، ترسیمِ زندگی روزانه و روزمرگی های مردم کوبا خواستِ نخست او بود . سر انجام او توانست جایزه پر ارزشِ پرنسس دِ آستوری را در سالِ ۲۰۱۵ ار آن خود کند . در سخنرانی خود به همین مناسبت، پادورا، خود را فردی یکدنده و سمج میداند که تمامِ وجود ش را به عنوانِ یک نویسنده به ” مبارزه برای چیره شدن به ترس و دو دلی هایش در بهتر عرضه کردنِ نوشتار هایش میداند ” . سپس چنین ادامه میدهد : ” نویسندگی موهبتی ست که من مسئولیتِ هنری و مدنی آن را با همه ی سختی و دشواری، همواره و همیشه به دوشم خواهم کشید . “  طی سه دهه ی گذشته، لئوناردو پادورا، با کتاب های پلیسی که ابعادی تاریخی دارند چون” آئینه زمان”، و یا با نوشتنِ رُمان های تاریخی که در آنها توانسته گمانه زنی ها و سوء ظنِ پلیسی بیافریند چون” مردی که سگ ها را دوست میداشت” ( ۲۰۱۱ )، که بزودی بروی پرده ی سینما میاید و داستان مرگ تروتسکی ست، این پرسش را پیش روی خواننده ی رمان هایش میگذارد که قلبِ مشترک آثار او در کجاست ؟ نویسنده در پاسخ به این سئوال میگوید : ” ما همیشه در تاریخ زندگی میکنیم و تاریخ ست که راه ِ فرا روی ما را نشان میدهد. ”

در دورانِ رژیم ِ کاستریست، ادبیات خشکیده شد

جزیره نشینی چون پادورا، خود را در مصبِ رودی میدید که آب های بسیاری چون رُمان های سیاه آمریکائی و هجوم پارتیزان های سال های ۱۹۶۰ در آن روان بودند . او میگوید ” دو استادِ بزرگ، راه را به من نشان دادند: لئوناردو سیاسیا ” ۹” ( ۱۹۲۱-۱۹۸۹) در ایتالیا و روبم فونسکا ” ۱۰ ” در برزیل ” . قبل از پادورا، در رُمان های پلیسی ی کوبا، نا همخوانی سوژه ها و بهم آمیختگی تضادها دیده نمیشد و همواره امپریالیست های پلید و زشت، باعث و بانی همه ی گرفتاری ها بود ند و در دورانِ رژیم کاستریست، ادبیات خشکیده شد . ” نویسندگانِ نسل من، یا از نوشتن دست کشیدند و یا سیاسی نویس شدند . و پادورا چنین ادامه میدهد : ” نسلِ بعدی در گنگی و پیچیدگی پُست مدرنیسم، سر گردان ماند . امروزه کمتر نویسنده ای داریم که بخوبی قادر به بیان یک واقعه و یا حادثه باشد . ”

خانم مِتِلیه، ناشرِ کتاب های پادورا در پاریس، میگوید : در نمایشگاه ها و غرفه های بین المللی کتاب در کوبا ، اکثرا کتاب ها به گفتمان های فیدل کاسترو یا نوشته های چه گوارا و بیوگرافی هوگو شاوز خلاصه میشود و کتاب های نویسندگان ِ خارجی بسیار گران ست و کمتر کسی میتواند به آنها دست یابد . در کتابِ آئینه زمان، پادورا اصطلاح “خستگی تاریخی” را بکار میگیرد که گویای تمام عیارِ شرایطِ ادبی- سیاسی آن کشورست : ” کوبا کشوری بود که همه چیز در آن شکلِ سیاسی پیدا میکرد، از نانی که میخوردی تا آنچه را که میگفتی و با این روشِ حاکم در جامعه، به ما میگفتند که بدین گونه در تاریخ ماندنی خواهیم بود . حالا پس از پنجاه شصت سال زیستن در تاریخ، مردم خسته شده اند .و دیگر نمیخواهند اینگونه گفتمان ها را بشنوند . آنها میخواهند در اکنون زندگی کنند بدونِ داشتنِ نگاهی به گذشته و مهم تر از آن، نمیخواهند به آنچه را که آینده برایشان رقم خواهد زد، باندیشند. “    __________________

پا نویس ها

۱- Leonardo padura fuentes رمان نویس و روزنامه نگارِ کوبائی در سالِ ۱۹۵۵در هاوانا بدنیا آمد و جوایز ادبی بسیاری را در کارنامه ی خود دارد. از دیگر کتاب های او “مرتد” و “گفت و گو و آزادی” را میتوان نام برد. ۲- Mario Conde

3- Ramon Mercader یکی از مبارزانِ کمونیستِ اسپانیائی که در ۱۹۱۳در باسلون بدنیا آمد و در ۱۹۷۸در هاوانا چشم از جهان فروبست . در سازمانِ “ان . کا. و. د” وابسته به شوروی وظیفه ی مبارزه با مخالفان به عهده ی او بود و در ۱۹۴۰ تروتسکی را بد ستور ِ استالین به قتل رساند . .

۴-Rdio France Cultureمیتوانید گفت و گو های لئوناردو پادورا را در سایت این رادیو گوش کنید .

۵- Paulo.A. Paranagua

6- Guillermo Rodriguez Rivera

7- Juan Carlos Tabio

8- روزنامه نگارِ پر اعتبارِ لوموند و رِمان نویس فرانسوی. از آثارِ او میتوان خاکستر های بد گمانی، دوستانِ همه فصل ها : از اپولینر تا کامو را نام برد

۹- Leonardo Sciacia نویسنده، روزنامه نگار و سیاستمدار ایتالیائی

۱۰- José Rubem Fonesca نویسنده و سناریستِ برزیلی