گفت‌وگو با دیوید هاروی / ترجمه‌ی سودابه رخش

پروژه‌ی نولیبرالی حیّ و حاضر است ولی مشروعیتش را از دست داده

دیوید هاروی یکی از مشهورترین محققان مارکسیست در جهان امروز است. درس‌گفتارهای او درباره سرمایه مارکس بسیار محبوب است و مجموعه کامل آن در یوتیوب قابل دسترسی است. هاروی در این مصاحبه درباره مشکلات ناشی از پروژه نولیبرالی، موج سیاست پوپولیستی و جنبش‌های دست‌راستی حرف می‌زند. در ضمن به مناسبت نقد مارکس از سرمایه‌داری در زمانه کنونی می‌پردازد و از خطرات خودکارشدن (اتوماسیون) برای نیروی کار می‌گوید.

به نظرتان خاستگاه نولیبرالیسم چیست؟ دلایل ساختاری ظهورش چه بود؟

تفسیر ایده‌آلیستی از لیبرالیسم مبتنی است بر یک بینش اتوپیایی از جهانی با آزادی‌های فردی و آزادی همگان که ضامن آن اقتصادی بر پایه‌ی حقوق مالکیت خصوصی، بازار آزاد خودتنظیم‌گر و تجارت آزاد است. هدف این اقتصاد ترویج پیشرفت تکنولوژیکی و افزایش بهره‌وری نیروی کار است در جهت برآوردن خواست‌‌ها و نیازهای همگان.

در نظریه‌ی لیبرالی دولت نقش حداقلی دارد (دولت یک‌جور «نگهبان شب»[۱] است با سیاست‌های مبتنی بر اقتصاد آزاد ـ لسه فر). در نولیبرالیسم به اذعان همگان دولت نقشی فعال در پیشبرد تغییرات تکنولوژیکی و انباشت بی‌پایان سرمایه ایفا می‌کند، آن‌هم از طریق رواج کالایی‌سازی و پولی‌سازی همه چیز، به‌همراه ایجاد نهادهای قدرتمند (مثل بانک‌های مرکزی و صندوق بین‌المللی پول) و بازسازی برداشت‌های ذهنی از جهان بر مبنای آزادی‌های نولیبرالی.

مدت‌هاست منتقدان این دیدگاه‌های اتوپیایی از لیبرالیسم و نولیبرالیسم را نابسنده می‌خوانند چون همانطور که مارکس عملاً به‌خوبی نشان می‌دهد، هر دوی آن‌ها از جهانی حمایت می‌کنند که در آن ثروتمندان به قیمت رفاه و استثمار نیروی کار توده‌های مردم ثروتمندتر می‌شوند.

سیاست‌های کینزی و بازتوزیعی دولت پس از سال ۱۹۴۵ دیدگاه اتوپیایی بدیلی ارائه کرد که مبتنی بود بر توانمندسازی روزافزون طبقه‌ی کارگر بدون زیرسؤال‌بردن قدرت مالکیت خصوصی. در دهه‌ی ۱۹۷۰، یک جنبش ضد انقلابی در اروپا و آمریکا سربرآورد که شرکت‌های بزرگ و طبقات سرمایه‌دار به راه انداختند تا نظام کینزی را سرنگون و یک الگوی نولیبرالی را (با همه‌ی باروبنه ایدئولوژیک‌اش) جایگزین‌ آن کنند. این الگوی نولیبرالی ابزار طبقه سرمایه‌دار بود برای بازگرداندن قدرت اقتصادی روبه افول‌ و قدرت سیاسی روبه‌زوالش.

این همان کاری است که مارگارت تاچر، رونالد ریگان، آگوستو پینوشه، ژنرال های آرژانتینی و امثالهم در طول دهه‌ی ۱۹۸۰ انجام دادند. امروز هم اوضاع همین است. نتیجه‌ی آن رشد نابرابری اقتصادی و سیاسی و افزایش تباهی محیط زیست در سرتاسر جهان بوده است.

شما انباشت از طریق سلب مالکیت را یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های نولیبرالیسم می‌دانید. سازوکار این انباشت چطور است و پیامدهای ساختاری‌اش کدام‌اند؟

انباشت سرمایه از دو طریق می‌تواند صورت بگیرد. نخست، استثمار نیروی کار در فرایند تولید برای خلق ارزش اضافی که مبنای سودی است که سرمایهتصاحب می‌کند. دوم، انباشت با دزدی، سرقت، نزول‌خواری، کلاهبرداری تجاری و همه‌جور شیادی.

مارکس در نظریه‌ی انباشت بدوی اشاره می‌کند که چطور حجم زیادی از انباشت اولیه‌ی سرمایه بر مبنای چنین روش‌هایی بود. این روش‌ها ادامه یافته ولی حالا کلی استراتژی‌های جدید به آن افزوده شده است.

در بحران مسکن آمریکا در سال‌های ۸-۲۰۰۷ (تملک وثیقه‌های مسکن توسط بانک‌ها) شاید ۷-۶ میلیون نفر ارزش دارایی خانه‌های خود را از دست دادند ولی پاداش‌های سهام‌داران وال‌استریت افزایش یافت. سوداگری روی ارزش دارایی‌ها (مثلاً زمین و اموال) راه غیرمولدی برای انباشت ایجاد می‌کند.

موج ورشکستگی که با شرکت‌های بزرگ (مانند شرکت‌های هواپیمایی) به راه افتاد کارکنان را از حقوق بازنشستگی و مراقبت‌های درمانی محروم می‌کند. قیمت‌گذاری انحصاری در بخش دارو، مخابرات، و بیمه خدمات درمانی در ایالات متحده بهترین فرصت است برای سودجویی. گفتن ندارد که با استخراج بیش از پیش ثروت از طریق بدهکار کردن روبروییم. استخراج‌های رانتی مبتنی بر انباشت از طریق سلب مالکیت (مثلاً مالکیت غیرقانونی یا زیرقیمت زمین یا معادن) بیش از پیش شایع شده چرا که بخش عظیمی از سرمایه‌ی جهانی رو‌به‌رشد هر چه بیش‌تر می‌گذرد نمی‌تواند مصارف تولیدی لازم را برای سرمایه مازاد بیابد.

حتی در زمان مارکس نقدهایی به سرمایه‌داری وجود داشت. تمایز نقد مارکس با این نقدها از نظر شما چیست؟

بسیاری از نقدهای موجود بر سرمایه‌داری بر پایه‌ی مقوله‌های اخلاقی بود (سرمایه‌دارهای شریر و طمع‌کار در مقابل کارگرانی فقیر که با آنها بدرفتاری می‌شد و در نقدهای متأخرتر هم، سرمایه‌دارهای بی‌رحم نسبت به محیط زیست در برابر بوم‌گرایان). نقد مارکس به کل نظام سرمایه‌داری برمی‌گردد. مخالفت‌های اخلاقی با سرمایه‌داری به جای خود، ولی مارکس این مخالفت‌ها را در قیاس با معضل کل نظام سرمایه‌داری ثانویه می داند، یعنی این معضل که چرا و چگونه شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری و قوانین حرکت فاجعه‌بار آن را با شیوه‌ی دیگری از برآوردن خواست‌ها و نیازهای انسان جایگزین کنیم.

فکر می‌کنید سرمایه‌داری به بن‌بست رسیده، به‌خصوص در متن بحران ۲۰۰۸؟ آیا سرمایه می‌تواند خود را احیا کند؟

سرمایه به بن‌بست نرسیده. پروژه‌ی نولیبرالیسم حی و حاضر است. ژائیر بولسانارو همین اواخر رئیس‌جمهور برزیل شد و قصد دارد همان راهی را در پیش بگیرد که پینوشه بعد از ۱۹۷۳ در شیلی رفت. مشکل اینجاست که نولیبرالیسم دیگر دنبال رضایت توده‌ها نیست. مشروعیتش را از دست داده. من در کتاب تاریخ مختصر نولیبرالیسم (در فارسی با ترجمه محمود عبدالله‌زاده، نشر دات) اشاره کردم که نولیبرالیسم نمی‌تواند بدون ائتلاف با اقتدارگرایی دولتی زنده بماند. حالا به سمت ائتلاف با نوفاشیسم پیش می‌رود، چون همان‌طور که از جنبش‌های اعتراضی سرتاسر دنیا برمی‌آید، حالا همه می‌دانند که هدف نولیبرالیسم پرکردن جیب ثروتمندان به قیمت جان مردم است (این نکته در دهه‌ی ۱۹۸۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰ چندان عیان نبود).

مارکس معتقد بود که سرمایه‌داری به خاطر تناقضات درونی‌اش از بین‌ می‌رود. شما با این نظر موافق نیستید. چرا؟

گاهی اوقات مارکس جوری حرف می‌زند که گویی سرمایه محکوم است خود را از بین ببرد. ولی در بیش‌تر موارد، او بحران‌ها را برهه‌های بازسازی سرمایه در نظر می‌گیرد نه فروپاشی‌اش. او در جلد سوم سرمایه می‌گوید: «بحران‌ها چیزی نیستند مگر راه‌حل‌های موقت و خشونت‌بار برای تناقض‌های موجود، فوران‌های خشونت‌باری که توازن از بین‌رفته را از نو برقرار می‌کنند.»

جایی که او از پایان سرمایه‌داری صحبت می‌کند به یک جنبش طبقاتی نظر دارد. به نظرم موضع من با مارکس یکی است. سرمایه‌داری خود به خود پایان نمی‌پذیرد. باید با زور آن را سرنگون و امحا کرد. من مخالف آنهایی هستم که گمان می‌کنند باید فقط بشینیم تا سرمایه‌داری خود را از بین ببرد. به نظرم این موضع مارکس نیست.

شما مدام می‌گویید مارکس نه فقط درباره ارزش در سطح تولید بلکه در عرصه‌ی تحقق هم صحبت کرد. اگر ممکن است این موضوع را در شرایط کنونی شرح دهید؟

مارکس در بخش اول سرمایه درمی‌یابد ارزش در عرصه‌ی تولید خلق می‌شود و در بازار تحقق می‌یابد. اگر بازاری در کار نباشد ارزشی هم وجود ندارد. بنابراین ارزش وابسته به وحدت متناقض تولید و تحقق است. تحقق وابسته است به خواست‌ها، نیازها و امیال مردمی که قدرت خرید دارند.

تاریخ سرمایه‌داری تاریخ تولید خواست‌ها، نیازها و امیال جدید بوده است (مثلاً انواع و اقسام مصرف‌گرایی و تولید شکل‌های مختلف زندگی روزمره مثل خودروها و حومه‌نشینی که باید آن‌ها را در پیش بگیریم تا زندگی معقولی داشته باشیم). امروز من به مخاطبانی درس می‌دهم که همه یک موبایل دارند (بیست‌سال پیش موبایلی در کار نبود). برای زندگی در اکثر شهرهای ایالات متحده شما نیاز به خودرو دارید که آلودگی ایجاد می‌کند.

مارکسیست‌ها توجه زیادی به تولید کرده‌اند اما مسائل مربوط به تحقق ارزش را نادیده گرفته‌اند. به نظرم، باید بر وحدت متناقض تولید و تحقق تمرکز کنیم (که مارکس آن را حیاتی خوانده اما شرح نداده). استخراج و تصاحب ارزش (اغلب از طریق سلب مالکیت) در نقطه‌ی تحقق یکی از کانون‌های سیاسی مبارزه است، درست مثل کیفیت زندگی روزمره.

ولفگانگ اشتریک، اقتصاددان و جامعه‌شناس آلمانی، در کتاب «سرمایه‌داری چگونه به پایان می‌رسد» پنج مشکل برای سرمایه‌داری بر می‌شمرد. ولی شما هفده تناقض، نه مشکل، برای سرمایه‌داری کنونی بر می‌شمرید. در مورد بحران سرمایه‌داری فرق بین مشکلات و تناقضات چیست؟

مشکلات راه‌حل دارند. تناقضات ندارند: آنها همیشه مکتوم‌اند. فقط می‌توان مدیریت‌شان کرد و همانطور که مارکس گفته، بحران‌ها زمانی سر بر می‌آورند که تخاصم‌ها به سطح تناقض‌های مطلق برسند. تناقض بین نیروهای مولده و مناسبات اجتماعی لاینحل است. این تناقض همیشه با ماست. تناقض بین تولید و تحقق ارزش و سایر تناقض‌ها همیشه با ماست.

من هفده تناقض برشمردم تا بر این نکته تأکید کنم که بحران‌ها می‌توانند از طرق مختلفی سربرآورند و ما باید نظریه‌ی بحرانی طرح کنیم که منابع متکثر این بحران‌ها را شناسایی کند، به نحوی که بتوانیم از نظریه «تک‌گلوله‌ای»[۲] که اغلب بر تفکر مارکسیستی چنبره زده خلاص شویم.

در دوره‌ی سرمایه‌داری، خودکارشدن (اتوماسیون) موجب از دست رفتن مشاغل زیادی در سرتاسر جهان شده. حتی بانک جهانی از خودکارشدن ابراز نگرانی کرده. چالش‌های خودکارشدن در دوره‌ی سرمایه‌داری چیست؟ خودکار‌شدن چه تأثیری بر سیاست کارگری می‌گذارد؟

همزمانی خودکاری در تولید و هوش مصنوعی در خدمات مفید است. در تولید، با تغییر تکنولوژی نیروی کار فاقد قدرت شد. بعلاوه، برون‌سپاری‌های ناشی از تغییر تکنولوژی بسیار مهم‌تر است. ولی تولید از بین نرفته بلکه به روش‌های مختلف تداوم یافته (برای مثال، رستوران‌های فست فود که همبرگر تولید می‌کنند به جای کارخانه‌های تولید خودرو).

در بخش خدمات هم چیزی شبیه این جریان دارد (امروز هم در فروشگاه‌ها و هم در فرودگاه‌ها موقع ورود و خروج بازرسی می‌شویم). چپ بازنده‌ی نبرد علیه خودکاری در تولید بوده و در معرض این خطر است که سابقه غم‌انگیزش را در بخش خدمات نیز تکرار کند. باید از استفاده از هوش مصنوعی در بخش خدمات استقبال کنیم و آن را ترویج دهیم، ولی بکوشیم راهی به سوی یک بدیل سوسیالیستی بیابیم. هوش مصنوعی همزمان که برخی مشاغل را از بین می‌برد مشاغل جدیدی ایجاد می‌کند. باید خودمان را با آن وفق دهیم.

منظورتان از «امپریالیسم جدید» چیست؟ ویژگی اصلی‌اش چیست؟ به لحاظ کیفی چه فرقی با امپریالیسم کلاسیک دارد؟

عنوان «امپریالیسم جدید» به نظریه‌ی صریحی اشاره دارد که نومحافظه‌کاران آمریکایی پیش از شروع جنگ عراق آن را پیش کشیدند. می‌خواستم از آنها انتقاد کنم نه اینکه به نظریه‌ی لنین بازگردم، می‌خواستم به این اشاره کنم که نظم جهانی نولیبرالی به هر ضرب و زوری از هر جایی که شده ارزش بیرون می‌کشد (مثلاً از طریق زنجیره‌های کالایی). البته این موضوع کتاب تاریخ مختصر نولیبرالیسم بود که بعد از کتاب امپریالیسم جدید منتشر شد. این دو کتاب را باید با هم خواند.

بحث و نظری هست، حتی در میان روشنفکران چپ غربی، که نتیجه‌ی پیوندزدایی کشورهای جنوب جهان از جهانی‌سازی بازگشت به دوران پیشامدرن است. نظرتان چیست؟ دستورکار توسعه‌ی کشورهای جنوب جهان باید از چه قرار باشد؟

به نظرم ایده‌ی پیوندزدایی کامل فاجعه‌بار است. ولی پیوندزدایی موردی و جستجوی همکاری‌های منطقه‌ای مستقل از طریق همکاریمحدوده‌های جغرافیایی فکر خوبی است. ایده‌ی من ایجاد جغرافیاهای جایگزین برای رابطه‌ی متقابل است، ولی چشم‌انداز جهانی (مثلاً درباره تغییرات آب‌وهوایی) بحرانی است.

بررسی شهرها یکی از مباحث مورد علاقه شماست. شما شهرها را به عنوان فضاهای تصاحب ارزش اضافی تحلیل می‌کنید. چطور این اتفاق می‌افتد، به‌ویژه در متن شهرهای نولیبرالی؟ حق به شهر چه اهمیتی دارد؟

شهرنشینی و انباشت سرمایه دست به دست هم می‌دهند و این یکی از جنبه‌های تفکر مارکسیستی است که به لحاظ تاریخی کم‌تر بسط داده شده. در حال حاضر نیمی از جمعیت جهان در شهرها زندگی می‌کنند. بنابراین مسائل زندگی روزمره در محیط‌هایی که با اهداف انباشت سرمایه ساخته شده‌اند مسأله‌ای مهم و منبع تضاد و درگیری است. پیگیری حق به شهر به لحاظ سیاسی بر این موضوع تأکید می‌کند: برای مثال نبرد طبقاتی بر سر کیفیت زندگی شهری در همین شهرها. بسیاری از جنبش‌های بزرگ اجتماعی در دهه‌های اخیر بر سر چنین مسائلی بوده‌اند (مثلا جنبش پارک گزی در استانبول).

کتاب وضع پسا‌مدرنیته به مبنای مادی این مقوله می‌پردازد. در سطحی فلسفی، تاثیر گسترده‌تر پسامدرنیسم بر زندگی اجتماعی چیست؟ درباره‌ی تأثیر ایده‌ی پساحقیقت هم بگویید.

چرخش پسا‌مدرن، مثل بسیاری از جنبش‌های فرهنگی جامع و تاحدودی نامنسجم، فرصت‌های مثبتی ایجاد کرده در کنار بی‌معنایی‌ها و اثرات ارتجاعی. نکته‌ی مثبتش گشودن امکان منظرگرایی و تاکید بر فضاست، ولی هیچ دلیلی نمی‌بینم که این موضوع در تخاصم با مارکسیسم باشد، چون من در کارم بر چگونگی ادغام فضا، جغرافیا، و منظرگرایی با مارکسیسم تأکید می‌کنم.

در نهایت، همانطور که ایگلتون در زمان اوج این جنبش گفت، جنبش پسا‌مدرن در تأکید بر این نکته که «فرقی میان حقیقت و اقتدار و افسون سخن‌وری نیست» راه افراط پیمود به نحوی که «قدرت مال کسی است که سرآمد زبان‌آوری و بافتن پرآب‌وتاب‌ترین قصه‌ها باشد». پسا‌مدرنیسم «تاریخ را به دور انداخت، به استدلال پشت کرد، سیاست را زیباشناختی کرد و همه‌ی تخم‌مرغ‌هایش را در سبد قدرت افسون آنها گذاشت که قصه می‌بافند.» دونالد ترامپ یکی از محصولات این افراط پسا‌مدرن است.

اوایل که اینترنت آمده بود آن را یک نیروی عالی آزادی‌بخش تصور می‌کردیم. ولی در طول زمان، انحصارهای بزرگی سربرآوردند که از قِبل فضای دیجیتالی سود می‌برند. مواردی مثل کمبریج آنالیتیکا به همگان نشان می‌دهد چطور این انحصارگرها داده‌های شخصی را دستکاری می‌کنند. اینترنت چه خطرهایی دارد؟ چطور می‌توان اینترنت را آزاد کرد و در خدمت سودمندی عمومی قرار داد؟

چیزی به اسم تکنولوژی خوب و رهایی‌بخش نداریم که به سمت قدرت سرمایه منحرف نشود. در این مورد هم همین‌طور است.

نظرتان درباره‌ی ظهور دونالد ترامپ چیست؟ دلیل ظهور پوپولیسم در بخش‌های مختلف جهان چیست؟

او رئیس‌جمهور پسا‌مدرن ازخودبیگانگی جهان‌شمول است.

آیا محبوبیت رو‌به‌رشد برنی سندرز و جرمی کوربین در انتخابات‌های ایالات متحده و بریتانیا شما را امیدوار می‌کند؟ یا اینکه فقط به کار بسیج انتخاباتی می‌آیند؟ فرم و محتوای سیاست سوسیالیستی امروز چه باید باشد؟

فرق بزرگی هست بین بسیج کردن و سازمان‌دهی. تازه الان است که چپ‌گرایانی به این فکر افتاده‌اند که سازمان‌دهی برای کسب و حفظ قدرت سیاسی حیاتی است.

در مورد بریتانیا، گسترده‌ترشدن این جریان در کنار بازسازی ساختار حزب نشانه‌های امیدوارکننده‌ای پدید آورده. این نشانه‌ها در یک جای دیگر هم دیده می‌شود: مانیفست عمومی‌کردن بخش‌های اصلی اقتصاد به‌عنوان یک استراتژی سیاسی (که با ملی‌کردن فرق می‌کند). ولی مشکل اینجاست که بسیاری از نمایندگان حزب کارگر در پارلمان هنوز حامی این ایده‌ها نیستند. در ایالات‌متحده هم تاکنون به اندازه‌ی کافی شاهد چنین چیزهایی نبوده‌ایم.

شاهد موج سیاست‌های دست‌راستی در سرتاسر جهانیم. آخرین نمونه‌اش انتخاب ژائیر بولسانارو در برزیل است. آیا جهان مثل دهه ۱۹۳۰ و ۴۰ به‌سوی فاشیسم می‌رود؟ اقصاد سیاسی پشت ظهور ناگهانی سیاستمداران دست‌راستی افراطی مثل بولسانارو در یکی از کشورهای آمریکای لاتین چیست، کشوری که به سیاست چپ‌گرایانه‌اش شهره بود؟

ازخودبیگانگی ناشی از نولیبرالیسم تحت مدیریت حزب کارگر و نیز فساد فراگیر به ایجاد پایگاهی توده‌ای منجر می‌شود که مستعد بهره‌برداری توهمات نوفاشیستی است. چپ نتوانست سازماندهی کند و حالا باید در دوره‌ی سرکوب دست به سازماندهی بزند.

درس‌گفتارهای شما درباره مارکس و مارکسیسم در سرتاسر جهان بسیار محبوب شده است. مارکسیسم چه ربطی به وضعیت امروز ما دارد؟ به نظرتان مارکس چه کمکی می‌تواند بکند؟

مارکس مراحل اولیه‌ی تحلیلی فوق‌العاده هوشمندانه را درباره نحوه‌ی کار سرمایه به مثابه یک شیوه‌ی تولید به رشته تحریر درآورد. در زمان مارکس سرمایه فقط در بخش کوچکی از جهان توسعه یافته بود. ولی حالا همه جا هست، بنابراین تحلیل مارکس خیلی بیش‌تر از زمان خودش به وضعیت کنونی ربط دارد. هر کس به دقت مارکس بخواند بر ارتباطش با وضعیت کنونی صحه می‌گذارد و از همین‌روست که قدرت سیاسی ناچار به سرکوب این شیوه‌ی تفکر است.

در سرمایه‌داری نولیبرالی، ناامیدی و نارضایی چشمگیری میان توده‌های مردم وجود دارد. امید به یک جهان بهتر از کجا می‌آید؟ چه چیزی باعث امیدواری شماست؟

به‌رغم تمامی تلاش‌ها در سرکوب مردم، آنها بیش از پیش می‌بینند که نه‌تنها نولیبرالیسم بلکه سرمایه‌داری هم مشکل‌دار است. واضح است که نمی‌تواند وعده‌هایش را محقق کند و لزوم شیوه‌های دیگری از سازماندهی سیاسی- اجتماعی هر روز عیان‌تر می‌شود.

پی‌نوشت‌ها

[۱] در فلسفه‌ی سیاسی اختیارگرایانه، دولت «نگهبان شب» الگویی از دولت است که کارکرد آن صرفاً فراهم‌کردن ارتش، پلیس و دادگاه برای شهروندان است و به این ترتیب آنها را از تهاجم، دزدی، نقض قرارداد، و فریب در امان می‌دارد و قوانین مالکیت را تحکیم می‌کند. رابرت نوزیک، فیلسوف معاصر آمریکایی، که ایده دولت حداقلی را باب کرد معتقد است یک دولت نگهبان شب چارچوبی به دست می‌دهد که هر نظام سیاسی حقوق فردی بنیادین را رعایت کند و بنابراین وجود دولت توجیه اخلاقی داشته باشد.

[۲] نظریه توطئه «تک‌گلوله‌ای» یا به قول منتقدانش نظریه گلوله جادویی در تحقیقات مربوط به ترور جان.‌ اف. کندی مطرح شد تا سرنوشت گلوله‌ای را مشخص کند که از پشت به کندی شلیک شد و از گلوی او خارج شد. بنا بر این نظریه، از آنجا که لیموزین رئیس‌جمهور هیچ صدمه‌ای ندیده بود، کندی با همان گلوله‌ای کشته شد که فرماندار تگزاس جان کانلی را نیز زخمی کرد. جان کانلی در صندلی جلوی لیموزین رئیس جمهور نشسته بود. اشاره هاروی به برداشتی واحد از بحران در مقابل منابع متکثر بحران است.

منبع : نقد اقتصاد سیاسی

بازبینی نقش دولت در سرمایه‌داری متأخر / احمد سیف

در نخستین بخش این بحث اسطوره‌ها و افسانه‌هایی را که حول نقش دولت در سرمایه‌داری معاصر پدید آمده واکاوی و نقد کردم. در این بخش، قصد دارم با توجه به تجارب دهه‌های اخیر نقش دولت در جوامع معاصر را مورد بازبینی قرار دهم. ادامه خواندن Continue reading

نظریه‌ی مارکسی دموکراسی / محمت تاباک / ترجمه‌ی حسن آزاد

مقدمه

نظریه‌ی سیاسی مارکس را به‌عنوان دموکراسی مستقیمِ تمام‌عیار، دموکراسی نمایندگی و حتی با تمامیت‌گرایی تفسیر کرده‌اند. نیمی از دو مدعای نخست و تمام ادعای سوم برداشت نادرستی از نظر مارکس محسوب می‌شوند. ادامه خواندن Continue reading

در باره دمکراسی ، دولت و گذار به سوسیالیسم / بهروز فراهانی

بخش اول

چندی پیش من مقاله ای کوتاهی در نقد نظر رفقای سازمان انقلابی کارگران ایران – هیئِت اجراِیی ، در افزودن دمکراسی در کنار سوسیالیسم ، نوشتم (۱) . این نقد از جانب این رفقا بی پاسخ ماند ، اما رفیق گرامی من حشمت محسنی ، نقدی بر درک من، درین مقاله ، از دولت و دمکراسی در دو بخش نوشت (۲).

این نقد فرصتی به من میدهد که نظرم را درین موارد به شکلی گسترده تر بیان کنم . قبل از هر چیز باید یادآور شوم که من ” پسا مارکسیست” نیستم ، به این معنا که فکر میکنم تا سرمایه داری پابرجاست ، پایه های اصلی تحلیل و انتقاد ما ازین نظام بر پایه آموزه های مارکس و انگلس ، و در آنچه به انقلاب سوسیالیستی  ، تحلیل مراحل جنبش کارگری و تلاش برای برپاِیی دولت نوع جدید ، همان ” نه دولت ” انگلس ، بر رجوع مکرر بر نظرات انگلس ، لنین و پس از آنان قرار دارد . این نظریات علیرغم تغییرات عظیم دستگاه دولتی و دمکراسی بورژواِیی، شیوه های متنوع انباشت سرمایه داری ، پیشروی و شکستهای چنبش کارگری در سراسر جهان ، پیچیدگیهای رابطه جامعه مدنی  و دولت و…. همچنان کلید دیالکتیک انتقادی ما را بدست میدهند . بدیهیست که منظور من، متد آنها و کاربست آن از طرف این رهبران بزرگ و بی همتای جنبش کارگری هست و نه تکرار آیه وار آن به سبک ” کتاب سرخ ” ماِئو تسه دون .

درینجا ذکر یک نمونه تاریخی ضروری است . هنگامیکه بلشویکها ، پس از پیروزی در صدد اصلاح برنامه خود بودند ، بوخارین که به نسل دوم بلشویکها تعلق داشت ، گله کرد که با ظهور امپریالیسم چه ضرورتی به حفظ ” بخش قدیمی” برنامه راجع به سرمایه داری دوران رقابت هست ؟ او این را به حساب دلبستگی نسل قدیمی کادرها به این برنامه میگذاشت. لنین در پاسخ او گفت که نه رفیق عزیز ، پوسته امپریالیسم رو که بخراشی ، همان خون و کثافت سرمایه داری نمایان میشود ، امپریالیسم جایگزین سرمایه داری نشده بلکه بالاترین مرحله تکامل آن در زمان کنونی هست ، گوهر مکانیسم تولید و استخراج ارزش اضافی همانست که بود ، اما در شرایط جدید و تحت توازن قوای جدید طبقاتی . آنجا که رفیق محسنی من را متهم به ” تکرار ملال آور” متون کلاسیک میکند و به من طعنه میزند که دنیا عوض شده من چاره ای ندارم جزینکه استدلال لنین را ، بازهم به شکلی “ملال آور” تکرار کنم .

 منظور من اینست که در این تردیدی نیست  که با تکامل سرمایه داری و تقابل کارگران و سرمایه داران به اشکال مختلف ، دولت و دستگاههای سطله بورژوازی دچار تحولات بسیاری شده اند. اشکال تحمیل و کاربست هژمونی بورژوائی بواقع با ترکیبی ازکنترل با واسطه و در صورت لزوم بیواسطه، با بکار گماردن ارتش دائما فزاینده ای از حقوق بگیران فکری با تخصصهای گوناگون ، با بکارگیری رسانه ها و نتایج انقلاب انفورماتیک و ارتباطاتی و…امکانات و اشکال پیچیده ای ایجاد کرده که ، باید متذکر شد که ، در عین حال امکانات جدیدی برای مقابله با هژمونی سرمایه را به دست میدهند . اما ” پوسته ” این دستگاه های گوناکون را بخراشید تا ماهیت بورژوائی دولت و عملکرد دستگاه دولتی در دفاع از مالکیت خصوصی با قدرت تمام خود را نمایان سازد . تمام این تغییر و تحولات ، تمام پیشرویهای حقوق و دستاوردهای شهروندان ، همه و همه در چهارچوب جامعه و دولت ، یعنی دمکراسی بورژوائی ، محاط شده اند . در نتیجه انتقادات پایه ای بزرگان مارکسیسم با تمام قدرت اعتبار خود را حفظ کرده اند. اشکال جدید و پیچیده اعمال سلطه سرمایه سراب ” دولت بیطرف  منتخب مردم” بر فراز طبقات را پر رنگ تر کرده است ، اما  ما با “دولت و دمکراسی پسا سرمایه داری ” ، که صاحب نوعی ” خودمختاری” نسبت به طبقات اصلی جامعه سرمایه داری شده باشد  روبرو نیستیم با همان دولت ” قدیمی ” و در خدمت سلطه سرمایه داری سروکار داریم . این دولت را نمیتوان حاضر و آماده برای پیشروی به سوی سوسیالیسم به کار گرفت بلکه باید آن را درهم کوبید. این حکم مارکس به قوت خودش باقی مانده است . به این مسئله کلیدی در بخش دوم خواهم پرداخت.

بسیاری با ادعای تغییر جامعه و دولت سرمایه داری کلاسیک لزوم فراتر از تزهای پایه ای مارکسیسم را مطرح میکنند و معتقدند که “به روز کردن ” این تزها فقط با عبور از مارکس ممکن می باشد . پسامارکسیستهای ما ادعایشان  به عرش اعلی میرسد اما در عمل ، ماحصل کارشان  جز طرح بدیهیات  زندگی امروز با عبور از منشور

  1. https://www.azadi-b.com/arshiw/?p=67109#more-67109

  2. http://rahekaregar.com/maghalat/2018/04/28/naghd%20b%20f.htm

“فلسفی” دید آنها و تلاش برای “جایگزین” کردن سوژه انقلابی جامعه سرمایه داری یعنی کارگران و مزدبگیران  با “عناصر” طبقاتی دیگر نیست . از آندره گرز و خداحافظی رومانتیکش  با پرولتاریا ( برای نشاندن مادون پرولتاریا و جوانان شورشی به جای آن ) تا نگری و هارت  و “انبوه – توده ” شهروند معلق بر فراز طبقات جامعه مدرن صنعتی ، ببخشید ” پسا صنعتی “، مبتنی بر دانش و نه نیروی کار . من اما همان پرولتاریای قدیمی و “از مد افتاده ” را فاعل انقلاب اجتماعی میدانم همان طبقه ای که برای بقای خود ناگزیر از فروش نیروی کار بدنی و فکری خود بوده و هست  و امروزه در سطح  “دهکده جهانی” اکثریت قاطع جمعیت را تشکیل میدهد . همان سوژه ای که ایدئولوگها و مبلغان سرراست بورژوازی بارها و همزمان هم ” از میان رفتن و اضمحلال ” آن را در جوامع امروزی ، و هم لزوم کاهش “هزینه ” آن در تولید ، اعلان کرده اند . نظیرهمان مبلغان برنده جوائز نوبل اقتصاد  که در دهه شصت و هفتاد میلادی ، با اتکا به استثنا ” سه دهه طلائی ” رشد اقتصادی بدون بحرانهای بزرگ به روی اجساد ۶۰ میلیون انسان و انهدام بیسابقه دستگاه تولید در اروپا، ، پایان قطعی دوران بحران های تعمیم یافته اقنصادی سرمایه داری و فرارسیدن اشتغال کامل را نوید میدادند ! اما خوش بخندد هرکه آخر خنده کرد ، عجب اشتغال کاملی داریم این روزها!

علاقه جدید نسل جوان مبارزی که در سالهای اخیربه میدان آمده است،  به آثار مارکسیستی همچون کاپیتال ، نسلی که بی امان زیر بمباران ایدئولوژیک هم مبلغان بورژوازی و هم پسامارکسیستها قرار داشته و دارد ، آن خبر خوشی هست که رویگردانی آنان از پسامارکسیسم را نوید میدهد اما مبارزه نظری ما با این گرایشات پرمدعا می بایست با شدتی بیش از پیش ادامه یافته و با کاربست درست متد دیالکتیک مارکسیستی برتری این نقد جامعه سرمایه داری را به اثبات رسانده و جوانان کارگر را به عمل انقلابی و نه تبدیل شدن به اعضای باشگاههای بحث دعوت کنیم .

اما مسئله اینجاست که پیروزیها و شکستهای جنبش کارگری، انبوهی از مسائل را به شکلی پیچیده و گاه بکلی سر درگم، برای ما به ارث گذاشته است . سنگینی استالینسیم و تحریفات تاریخی فاجعه بار آن ، در کنار جعلیات تاریخنویسان جنگ سردی ، باضافه فروپاشی اردوگاه شوروی و حزب- دولت های آن سیستم ، پرداختن به مساِئل پیشرفت انقلاب کارگری را در کلاف سردرگمی دچار کرده است که تشخیص سره از ناصره بهیچوجه ساده نیست . بسنده کردن به گقتن اینکه ” فقدان دمکراسی و آزادی ” در بلوک شوروی عامل اصلی شکست بوده و ” کافی است که….” درد چندانی  را دوا نمیکند ، می بایست گاو را از شاخش گرفت یعنی در رجوع و بازبینی مفاهیم پایه ای مارکسیستی .

به هر رو انتقادات رفیق گرامی ما حشمت محسنی فرصتی را به من داده که کمی راجع به درک خودم از آزادیهای سیاسی و مدنی ، حق رای عمومی ، نحوه گذار و نوع دولت کارگری مدنظر خودم گفتگویی داشته باشیم .

رهائی سیاسی ، حق رای عمومی و جایگاه آن در مارکسیسم

پیچیدگیهای انقلاب اکتبر، ترکیب طبقاتی و راه بکلی نامتعارف پیشرفت این واقعه عظیم و یگانه تا امروز  و بویژه و قبل از همه ، عرضه کردن بعضی از اشتباهات بزرگ بلشویکها به مثابه ” اصول لنینیسم” از جانب استالینسیم ،  بسیاری از مسائل را بکلی ” واژگونه” جلوه داده است . یکی از قربانیان مهم این واژگونه گی مسئله آن چیزی هست که مارکس به آن با اصطلاح ” رهائی سیاسی” برخورد می کرد .

بی هیچ تردیدی مارکس ، پیش و پس از روی آوری به کمونیسم ، از “رهائی سیاسی” ، یعنی تحقق برابری سیاسی مستقل از جایگاه طبقاتی شهروند ، بعنوان یک پیشرفت بزرگ بشریت نام می برد و این امر بطور مستقیم به مسئله حق رای عمومی گره خورده بود . هر چه این حق رای همگانی تر میشد ، تساوی سیاسی میان شهروندان پردامنه تر میشد. چرا این مسئله اهمیتی تا بدین حد داشت ؟ یادآوری کمی تاریخچه درینمورد ضروریست .

انقلاب قرن هفدهم در انگلستان آغاز روندی را نشان می زند که  نگاه به جامعه بر اساس یک هیرارشی اجتماعی و امتیازات سیاسی – اجتماعی مربوط به آن را زیر سوال می برد . مسئله ” برابری در برابر قانون ” برای اولین بار طرح میشود . اما حتی رادیکالترین گرایشات سیاسی آن دوره  باز هم حقوق سیاسی را با نوعی مالکیت در پیوند میدیدند . این انقلاب کبیر فرانسه هست که چشم انداز شهروندی مدرن را باز میکند . شهروندی به آن سان که ما امروز میفهمیم . اما این پیشرفت بزرگ هم از پیچهای تاریخی مهمی عبور کرد . برای مثال مفاهیم ” شهروند فعال ” و شهروند “غیر فعال ” در همان انقلاب طرح شد و انواع و اقسام شرایطی که باز هم حق رای دادن را به  درجه معینی از مالکیت متصل میکردند وضع شدند. انقلاب ۱۸۴۸ فرانسه برای اولین بار ” رای برابر همگانی” را مطرح کرد، اما این تنها در جمهوری سوم فرانسه بود که که این حق بواقع برقرار شد ، البته با حذف زنان ازین حق رای !!! حق رای همگانی در اروپا تنها ازمیانه قرن نوزدهم هست که بتدریج ، نه در همه جا، بلکه تنها در چند کشور برقرار میشود . باید منتظر انقلاب اکتبر و تکان عظیم آن می ماندیم  تا حق رای زنان نیز مورد عنایت جوامع بورژوا قرار بگیرد ،انتظاری تا میانه قرن بیستم! در فرانسه ، مهد انقلاب کبیر بورژوائی ، تنها در سال ۱۹۴۷ ، یعنی بعد از جنگ جهانی دوم وعمدتا به لطف حضور کمونیستها در دولت موقت است که زنان فرانسوی به این حق دست پیدا میکنند !

روندی که این مقوله رای همگانی را طرح و به تدریج به اجرا در میآورد ، در دوران انقلابات بورژوائی آغاز و تکمیل میشود. روندی که در طی آن بورژوازی خود را به عنوان یک طبقه مسلط سازماندهی کرده و روابط تولیدی کاپیتالیستی و بهمراه آن، اشکال متنوعی ازدولت خود را درین قاره مسلط کرد. روابطی که برای اولین بار درتاریخ بر قهر مستقیم به منظور استخراج ارزش اضافی از کارکنان جامعه استوار نبودند . کارگران “آزادند” تا نیروی کار خویش را برای فروش به سرمایه داران عرضه کنند . خرید و فروش نیروی کار بعنوان یک کالا نیازی به قهر و خشونت مستقیم و روز مره ندارد. قهر و خشونت در خود روابط تولیدی و باز تولید دو طبقه اصلی جامعه نهفته است و بی صدا عمل میکند . البته اگر تحت شرایط معین ، توازن قوای طبقاتی در حال تغییر به نفع کارگران باشد ، خشونت نامرئی روابط تولیدی جای خود را به خشونت کاملا آشکار دستگاه سرکوب دولتی میدهد ! تاریخ مبارزه طبقاتی پر است ازین نمونه های قهر آشکار. اما روال عادی استخراج ارزش اضافی بر قهر مستقیم استوار نیست.

 اما طبقات محروم و زیرسلطه درین روند انقلابات بورژوائی نه تنها منفعل نبودند بلکه مبارزه جانانه ای را برای تحمیل حق رای به مفهوم واقعی همگانی به پیش بردند . مقاومت بورژوازی در برابر ” اعطای” این حق ، خشن ، خونین و طولانی بود . کارگران اروپا این  “حق” را از بورژوازی به چنگ آوردند . جنبش چارتیستها در انگلستان بهترین نمونه تاریخی مداخله طبقه کارگر درین روند هست . این مقاومت بورژوازی به حدی بود که حتی انگلس جوان فکر می کرد که آنان به این حق تن نخواهند داد .

 یعنی حتی تعمیم  این برابری حقوق سیاسی- مدنی و حق رای همگانی به همه شهروندان یک کشور ، که امروزه مبلغان بوروژوا آن را به مثابه ” برتری دمکراسی” مطرح کرده و به حساب “منطق دمکراتیک ذاتی” سرمایه داری واریز میکنند ، در واقع پیش و بیش از هر چیزمحصول و دستاورد مبارزه طبقاتی کارگران است ، وگرنه بورژوازی با تمام قوا در مقابل تعمیم آن به همگان تا آنجا که میتوانست مقاومت کرد .

به هررو در پایان این دوران انقلابات بورژوائی ” رهائی سیاسی ” یا در واقع قدرت سیاسی بورژوازی به مثابه طبقه فاتح و مسلط با دوخصلت تا آن زمان بی همتا در تاریخ برقرار شد :از یک طرف، و در شکل ، این قدرت سیاسی به هیچ رسته ای تعلق ندارد و دولتمداران به علت تعلق به طبقه یا رسته خاص به قدرت نمیرسند و ازطرف دیگر این قدرت سیاسی مشروعیت خود را از هیچ نیروی ماورالطبیعه  نمیگیرد .

اگر اندیشمندان بورژوا به همین بسنده میکنند که این دستاورد بزرگ را پایان جستجوی بزرگ بشریت در ایجاد یک “دولت مردمی و بیطرف” قلمداد کنند که تنها به رای شهروندان بستگی دارد وکارش رتق و فتق اختلافات شهروندان در جامعه مدنیاست ، مارکس جوان، در عین تذکر اهمیت این”رهائی سیاسی ” در تاریخ تکامل جوامع طبقاتی و آزادیهای سیاسی و مدنی ( رجوع کنید به نقل قول زیر از ” مسئله یهود” در بحث با اتو بائور و یا “ایدئولوژی آلمانی ” ، در پلمیک با اشتیرنر در رابطه با کارگران آمریکا ) و دفاع از آن بعنوان یک پیشرفت بزرگ در مقایسه با اشکال تاکنونی قدرت سیاسی، بلافاصله محدودیت آن را یادآوری میکند .  او میگوید این رای همگانی و برابر ، این تساوی حقوق سیاسی ( برابری سیاسی در مقابل قانون و هر فرد یک رای) و این “قدرت عمومی”، یعنی دولت ناشی از آن ،در حقیقت بر پایه تجرید مردم (متعلق به طبقات مختلف جامعه واقعی) به یک ” جماعت خیالی ” بنا شده است. یعنی رهائی سیاسی  در آن واحد جامعه موجود طبقاتی سرمایه داری، با تمام تناقضات اجتماعی و تضادهای طبقاتی نهفته در آن را پیشفرض میگیرد تا بر پایه آن جماعتی تجریدی از شهروندان برابر- حقوق را ایجاد کند. اما :

” با اینهمه ، لغو سیاسی مالکیت خصوصی ، نه تنها قادر به از بین بردن مالکیت خصوصی نیست ، که بر عکس ، پیش شرط آن است . هنگامی که دولت اعلام میکند که تبار ، جایگاه اجتماعی، میزان تحصیلات و جایگاه شغای ، تمایزاتی غیر سیاسی هستند ، هنگامی که اعلام میکند آحاد ملت بدون توجه به این تمایزات در تعیین حکومت ملی برابر هستند ، هنگامیکه به تمام عناصر زندگی واقعی ملت از دیدگاه دولت برخورد میکند ، آن گاه به شیوه خود ، تمایزات مبتنی بر تبار ، جایگاه اجتماعی ، میزان تحصیلات و جایگاه شغلی را لغو میکن. با این وجود دولت به مالکیت خصوصی ، به میزان تحصیلات ، به جایگاه شغلی اجازه میدهد تا به شیوه خود ، یعنی بعنوان مالکیت خصوصی ، به عنوان مالکیت خصوصی ، به عنوان میزان تحصیلات ، به عنوان جایگاه شغلی عمل کنند و با ماهیت ویژه خود تاثیرگذار باشند . دولت نه تنها این تمایزات واقعی را لغو نمی کند بلکه وجودش مشروط به وجود آنهاست .”   - در باره مسئله یهود . ۴۴-۱۸۴۳

این پیشرفت یعنی برابری شهروندی ، مثل هربرابر قراردادنی ، بر پایه تجرید از تمام نابرابریهای دیگربنا شده است . ازطرف دیگر عمومیت پیداکردن حق رای عمومی روند تجرید سیاسی را به پایان رسانده و تضاد بین “برابری شهروندی” مجرد و گسستگی اجتماعی واقعی مابین شهروندان را کاملا آشکار میسازد . در این جماعت برابر- حقوق تجریدی که تمام تمایزات رسته ای و طبقاتی آن در برابر قانون محو شده است ، دست نامرئی سرمایه بعنوان یک رابطه اجتماعی در اعماق جامعه و درون این ” قدرت عمومی بیطرف ” و به اصطلاح “داور مجادلات طبقاتی و اجتماعی ” با قدرت تمام عمل میکند. مارکس نخستین اندیشمندی است که به روند شکلگیری تجرید سیاسی بر پایه واقعیت تضاد اجتماعی اشاره میکند .او در ادامه انتقاد خود یادآوری میکند که نمایندگی سیاسی ناشی ازین رای همگانی ، تحت شرایط سرمایه داری تنها به باز تولید توامان جدائی جامعه مدنی بورژوا و دولت یعنی به بازتولید مناسبات سرمایه داری می انجامد و جزاین نمیتواند باشد . از طرف دیگر تمام مکانیسمهای نمایندگی سیاسی که توسط دولتمداران طرحریزی و اجرا شده اند تنها به باز تولید جدائی تولیدکنندگان از مالکیت وسائل تولید یعنی بازتولید اقتدار سرمایه داران و تحت سلطه ماندن تولیدکنندگان در دو قطب متضاد، می انجامند . ایجاد دستگاه عظیم بوروکراسی دولتی ، که به قول مارکس تمام انقلابات بورژوائی تنها تکمیلتر و پیچیده ترش کرده اند ، درست در همین راستای نگهداری و تداوم حیات سرمایه به مثابه یک رابطه اجتماعی است. ” رهائی سیاسی ” به خودی خود تغییری درین اقتدار ایجاد نمیکند و تنها میتواند ، از طریق دخالت در دولت ، در نحوه تقسیم ارزش اضافه تولید شده در بین طبقات اصلی جامعه تفاوتهای کمی ایجاد کند .

مارکس خاطرنشان میکند که تنها با تکمیل این رهائی سیاسی با یک رهائی اجتماعی است که میتوان از ” جماعت برابر بی رسته و طبقه” واقعی و نه تجریدی و خیالی سخن به میان آورد و تنها درین دمکراسی پیگیر است که آزادی به مفهوم گسترده خود بدست می آید و این تنها با زوال دولت ممکن است . مفاهیم برابری سیاسی و رای همگانی از همان آغاز با مسئله دولت و اشکال گوناگون نمایندگی گره خورده است. این مسئله خمیرمایه جدل طولانی مارکسیستها بمثابه دمکراتهای پیگیر و طرفداران دمکراسی بورژوائی است.

اما مسئله اینجاست که بورژوازی علیرغم اجبار به عقب نشینی در برابر کارگران و حقوق بگیران ، با استفاده از قدرت اجتماعی سرمایه و با هزار و یک تدبیر، بین حق رای عمومی و تحقق حکومت ” منتخب مردم و برای مردم “  فاصله بعیدی ایجاد میکنه تا جائی که مارکس میگوید وضع طوری هست که مردم هر چند سال یکبار رای میدهند که تنها این را انتخاب کنند که چه کسی بر سرشان بکوبد . مکانیسمهای صیقل خورده دولت بورژوائی و دستگاههای ایدئولوژیک آن ، باعث میشوند که ” تصادفا” اکثریت نمایندگانی که انتخاب میشوند در کلیت خود ، با نظام سرمایه داری همخوانی دارند . این نمایندگان ، که پس از انتخاب نه قابل عزل هستند و نه نماینده کسانی که به آنها رای داده اند ، بلکه ” نماینده کل مردم” هستند ، به قول انگلس : ” از طریق فساد شخصی یا بورس، خریداری میشوند.” این بخصوص در مورد انتخابات روسای دولت در کشورهائی که رئیس جمهور مستیقما از طرف شهروندان انتخاب میشوند ، صحت داشته و دوچندان راحت تراست. جدا کردن نمایندگان منتخب از انتخاب کنندگان ، “معجزه ” دستگاه دولتی بورژوازی و دستان مرئی و نامرئی قدرت سرمایه در سیاست و جامعه مدنی هست . وجود همین قدرت سرمایه و دستگاه دولتی یعنی دمکراسی بورژوائی منطبق با آن است که مارکس با درس گیری از تجربه کمون به این نتیجه می رسد که پرولتاریا نمیتواند دستگاه دولتی موجود را برای اجرای اهداف خود بکار گیرد و می بایست در اولین اقدام این دستگاه را درهم کوبیده و به جای آن ” دولت نوع کمون ” را در دوران انتقال به سوسیالیسم بر پا کند . اولین اقدام نیز انتخابی کردن تمام مسئولیتهای دولتی ، قضائی ، نظامی و…. و گسترش دادن حق انتخاب به حق عزل نمایندگان منتخب هست . چیزی که در هیچ کشور بزرگ سرمایه داری ، با گذشت بیش از دو قرن از انقلاب فرانسه و اینهمه رسوائی آشکار در خود فروختگی نمایندگان منتخب در همه این کشورها ، تا کنون اجرا نشده و حتی از جانب مدافعان این نظام نمایندگی معادل دیکتاتوری تلقی شده و مردود اعلام میگردد !

برای ادامه بحث و بدون هیچ تردیدی باید گفت که دراین رابطه ، نمونه انقلاب اکتبربا در نظر گرفتن شرایط استثنایی هم کشور روسیه و هم دو انقلاب روسیه ، مدل جامعی برای چگونگی برخورد با مسئله حق رای عمومی و انطباق آن با حکومت کارگری به دست نمیدهد . موضوع را کمی بشکافیم .

حق رای در شوراها، پس از پیروزی انقلاب فوریه نه ” عمومی ” بود و نه ” هرفرد مساوی یک رای”! نیروهای سیاسی حاضر ، از کادتهای مشروطه خواه و اس-آر ها  تا منشویکها و بلشویکها ، به اتفاق آرا ، هرکدام به دلائل و زوایای مختلف ، برای انعکاس نقش برتر شهرها در برابر روستاها از یک طرف و نقش پرولترها در برابر روستائیان از طرف دیگر ، این شیوه انتخاب نماینده را پذیرفتند . در تاریخ جعلی جنگ سردی ، این عدم رعایت آشکار ” حق رای عمومی و برابر” را به بلشویکها نسبت میدهند حال آنکه این از موارد نادری هست که اتفاق آرا بین همگان وجود داشت و دولت موقت بورژوائی نیز آن را پذیرفت و به اجرا درآورد .

درین نظام انتخاباتی درصد نمایندگی کارگران بیشتر از دهقانان است. شوراهای روستا دارای یک نماینده برای هر ۱۰۰ نفر از ساکنان،( حداقل ۳ و حداکثر۵۰ )، بخشها و محلات دارای یک نماینده برای هر ۱۰۰۰ نفر یا ۱۰ عضو شورای محلی ودر هریک  از استان ها یک نماینده به ازای هر ۱۰،۰۰۰ رای دهنده(یا صد نماینده) انتخاب میکنند.

 اما در شورای منطقه ای ، یک نفر برای هر ۲۵۰۰۰ رای دهندگان روستایی و یک نفر برای ۵۰۰۰ رای دهندگان شهری وجود دارد. همین نسبت در کنگره های سراسر روسیه رعایت میشود : کارگران یک نماینده را برای ۲۵،۰۰۰ رای دهنده و دهقانان یک نماینده به ازای ۱۲۵،۰۰۰  به کنگره میفرستند. که خود این نتیجه مستقیم ادغام کنگره شوراهای کارگری و شوراهای دهقانان و سربازان است .هیچ گرایش سیاسی به این اعتراضی ندارد . بلشویک ها بااستدلال  ضرورت تضمین هژمونی طبقه کارگر در آن زمان در روسیه، از این نابرابری دفاع کردند ، بی آنکه آن را بعنوان یک ” اصل عمومی”  در نظر بگیرند ( به نقل از ” تاریخ حزب بلشویک ” نوشته پی یر بروئه – متن فرانسه ، صفحه ۵۳).

پس می بینیم که حتی در فردای انقلاب فوریه و پیش از آنکه، به اصطلاح رایج تبلیغاتی ، ” بلشویکهای مستبد” ، “دمکراسی و حق رای مساوی  را در هم بکوبند ” ، رای عمومی و مساوی درین کشور جنگ و انقلاب زده، اصلا وجود خارجی نداشت ! آنچه بلشویکها به این اضافه کردند ، آنهم در شرایط جنگ خونین و خانمان برانداز داخلی ،عدم به رسمیت شناختن دولت شوراها از جانب مخالفان و بالاتر از آن، اعلان جنگ از طرف بخش مهمی از بورژوازی و دیگر مخالفان به این دولت ، حذف حق رای بورژوازی بود ، به این شکل که در قانون اساسی ۱۹۱۸ شوروی ، حق رای از ” کسانی که دیگران را استثمار میکنند یا خود کار نمیکنند ” گرفته شد . این شامل بورژواها ، راهبه ها ، کشیشان و بازرگانان نیز میشد . بلشویکها، که فراموش نکنیم در همان شرایط حق رای مساوی زنان را به رسمیت شناخته و به اجرا گذاشتند ، این ممنوعیت حق رای را، ضمن تائید اینکه در شرایط آن هنگام ، جلوه ای از اعمال دیکتاتنوری کارگران و زحمتکشان شهر و روستا هست ، نه بعنوان یک اصل یا اقدام دائمی در نظر نگرفتند . جالب است که به لحاظ تعداد ، کل بورژوازی و ملاکان بزرگ روسیه ، با خانواده هایشان ،  رقمی کمی بیش از ۹۰۰ هزار نفر بود ، یعنی رقمی نزدیک به ….یک درصد جمعیت آنموقع امپراتوری تزاری !! حذف نصف این عده یعنی آنها که دارای سن رای دادن بودند، به لحاظ عدد و رقم ، حتی اگر همگی یکسان رای میدادند ،هیچ مشکل عملی  ایجاد نمیکرد و تغییر مهمی در نتایج انتخابات ایجاد نمیکرد،  مسئله بر سر قدرت اجتماعی این دو گروه مالکان و سرمایه داران بود . آنهم در شرایطی که دولت دمکراتیک بورژوائی ، یا همان “دمکراسی بورژوائی” اصلا وجود خارجی نداشت و دستگاه دولتی موجود هنوز تمام قد تزاری و نیمه فئودال – نیمه بورژوائی بود. دولت موقت هم تمام هم و غم اش نه برقراری نهادهای دمکراسی بورژوائی بلکه تعهد به ادامه جنگ و حفظ اتحاد با انگلیسیها و فرانسویهایی  بود که در ماه مارس ، هئیت های سوسیالیستهای این دو کشور را روانه  روسیه کرده بودند تا ” برادران

سوسیالیست ” خود را به لزوم ادامه جنگ متقاعد و متعهد کنند . ( یک رسوائی دیگر برای سوسیال – میهن پرستان آن موقع!  بگذریم . )

لنین خود در سخنرانی در باره برنامه حزب در کنگره هشتم درین مورد، که مثل همیشه ، صراحت لهجه کم نظیری دارد ، بی هیچ پرده پوشی میگوید : ” ما به مسئله محروم ساختن بورژوازی از حق انتخاب بهیچوجه از یک نقطه نظر مطلق نگاه نکرده ایم . زیرا این امر از نظر تئوریک کاملا جائز به نظر میرسد که در حالیکه دیکتاتوری پرولتاریا در هر گام بورژوازی را سرکوب نماید ، ولی میتواند او را از حق رای محروم نسازد . این امر از نظر تئوریک کاملا ممکن هست . ما نیز قانون اساسی خود را بعنوان نمونه ای برای سایر کشورها تکلیف نمیکنیم . ما فقط این را میگوئیم که هر کس انتقال به سوسیالیسم را بدون سرکوب بورژوازی تصور نماید سوسیالیست نیست . {اما} اگر سرکوب بورژوازی بعنوان یک طبقه ضروری هست ، محروم ساختن وی از حق انتخاب و برابری ضروری نیست .”  ( منتخب آثار یکجلدی صفحه ۶۷۵)  لنین در ادامه به وجود نابرابری در تعداد نمایندگان کارگر و دهقان اشاره میکند و این امر را ، ضمن یادآوری اینکه دولت موقت این تصمیم را گرفت ، صرفا ناشی از وضعیت ویژه روسیه میداند. او دولت شورائی را مکلف به حرکت تشکیلاتی – فرهنگی و ” بالا آوردن” توده های روستائی که از کمبود سواد و فرهنگ رنج می برند، در جهت از بین بردن این نابرابری میکند . در آن دوره این محرومیت بیشتر اقدامی سمبلیک برای خاطر نشان کردن خصلت کارگری  دولت شوراها بود و نه بیشتر . آنهم در شرایطی که این بورژوازی محروم از حق رای ، برای تقابل با دولت شورائی ، پیش از آغاز مداخله نظامی ، هزینه صندوق اعتصابی کارکنان دولتی را که در مخالفت با دولت جدید ، وسیعا دست از کار کشیده و وسائل کار خود را از بین می بردند ، تامین میکرد .  دست نامرئی سرمایه بشدت مرئی شده بود !

شوخی تاریخ هم اینکه که در اتحاد شوروی ” حق رای همگانی و برابر ” برای اولین بار در قانون اساسی سال ۱۹۳۶ استالین هست که به رسمیت شناخته میشود و همه میدانیم که چه تاثیر ژرفی در ” دمکراتیزه کردن ” فضای دوران  محاکمات مسکو بازی کرد !؟

 بدین ترتیب روشن است که در مورد مشخص ” حق رای همگانی و برابر” ، رجوع به شرایط و تصمیمات آن دوره روسیه ، در شرایطی که امروز در جهان شهر نشینی قاعده است و جز در موارد نادر در تمام کشورهای مهم سرمایه داری ، از جمله ایران ،  جمعیت شهری قابل مقایسه با جمعیت روستائی نبوده، جمعیت کارگران و حقوق بگیران شهری به مراتب بزرگتر از دهقانان است ، چیزی به ما نمی آموزد . شرایط میان ماه من  تا ماه گردون …

مسئله اصلی درین مورد اینست که آیا گستردگی و اجرای بی تقلب حق انتخاب آزاد و برابر رای همگانی ، یک فرد مساوی یک رای ، ماهیت دولت بورژوائی را تغییر میدهد ؟ آیا دولت دمکراتیک میتواند دیگر بورژوائی نباشد یا به قول برخی پسامارکسیستها همچون ژاک تکسیه ، ” همان شکل حکومت کارگری مورد نظر مارکس و انگلس هست ؟ یا بر عکس تا زمانی که جامعه سرمایه داری بر پا ایستاده ، به قول مارکس ، این حق وجود و ادامه تضادهای طبقاتی و سلطه سرمایه را پیشفرض می گیرد ؟ ما ادعا و اثبات میکنیم که این یک تحریف عامدانه ای بیش نیست . پاسخ مارکس ، انگلس و لنین ، و حتی ، روزا لوگزامبورگ و گرامشی ، بی هیچ تردید یک نه قاطع و بی چون و چراست . مارکسیسم چیزی به نام دمکراسی خالص و بی پسوند به رسمیت نمیشناسد . این مسئله و رابطه دمکراتیک ترین شکل ممکن دولت بورژوائی با مسئله گذار به سوسیالیسم را در بخش دوم مورد کنکاش قرار میدهیم .

 ۲۹ نوامبر ۲۰۱۸