خشونت ساختاري و حکومت مذهبي

 مرضيه دانش 

در آستانه يکصدمين سالروز هشتم ماه مارس، روز جهاني زن قرار گرفته ايم. اينک يکصد سال از مبارزات سازمانيافته زنان برعليه نا برابري هاي جنسيتي و انواع تبعيضات مي گذرد، با  اين وجود تبعيض و اعمال خشونت در ابعادي گسترده و به اشکالي گوناگون برعليه آنان در سراسر جهان همچنان بچشم مي خورد، اما در اين ميان در کشور هاي اسلامي، اعمال خشونت ساختاري در قالب نظام مرد سالار و با تغذيه از مذهب، تبعيضي غير قابل تصور را به ضرر زنان موجب گرديده و اين نوع خشو نت را نهادينه کرده است.

در اين مقاله که از کتاب» خشونت عليه زنان در محيط  اجتماعي نزديک و کنکاش در مورد علل بروز آن» بهمين قلم که پيش از اين، بخش هائي از آن در سايت «صداي زن «آمده و توسط نشر» دکتر مولر» هم در آلمان به زبان آلماني انتشار يافته است، بهره گرفته شده و تلاش شده است تا با توجه به محدود بودن صفحات نشريه، نگاهي گذرا به انواع خشونت ها و از جمله خشونت ساختاري داشته باشيم.

تعاريف: پرخاشگرى، خشونت و محيط هاي كوچك.

امر خشونت يك ارزش قضاوتى است، حتى اگر پژوهشگران تعريف از خشونت را به اعمال كننده و قربانى آن خلاصه نمايند. در اين رابطه تنها راه حل ساده براى تعريف خشونت، عيان ساختن نُرم هاى اجتماعى است. در ادبيات تحقيقى(علمى) تعاريف گوناگون ومتنوعى در رابطه با خشونت و پرخاشگرى وجود دارد. ارائه تعريفى دقيق و قطعى از اين واژه مشكل است. زيرا كه، تئورى هاى مختلف بر اساس نياز و نوع نگاه خويش به تعريف اين واژه ها پرداخته اند و بهمين دليل در اكثر موارد مرز بين خشونت و پرخاشگرى بسيار كم رنگ و نا مشخص است. افراد ميتوانند در زندگى روزمره خود خشونت و پرخاشگرى را كلآ متفاوت بررسى كنند و برداشت متفاوتى از اين دو داشته باشند، گرچه برداشت شخص و يا اشخاص از اين واژه ها كاملا متفاوت است ولى براى ارزيابى از اين دو واژه و براى تميز دادن اين دو از هم و يا رفتارهاى برخوردى مشخص، معيار هاى سنجشى قوانينى وجود دارد كه براى هر دو مورد معتبر است و با توجه به اين قاعده و قوانين است كه مى توان تعريف قابل قبولى از اين دو واژه ارائه داد. در طى بررسى و يا جستجو براى ارائه تعريفى از اين دو واژه، سعى كرده ام از منظرگاه فيمينيستى، امر خشونت و يا پرخاشگرى را متناسب با موضوع مورد نظر، مورد تحقيق و تفحص قرار دهم.

پرخاشگرى: درفرهنگ لغت جامعه شناسى «هارت فيل» لغت پرخاشگرى، يك كلمه لاتين معرفى شده و اين كلمه به معنى حمله، ميل به حمله داشتن و خود را نزديك ساختن است. ريشه اين لغت از» Adgredi « آمده و به معنى به طرف كسى رفتن و يا به كسى نزديك شدن است. پرخاشگرى درفرهنگ هاى قديمى و ارتشى به معنى حمله آمده به طورى كه پرخاشگر، حمله كننده تعريف شده است. از اين تعاريف چنين بر ميايد كه در گذشته كلمه پرخاشگر بارى مثبت داشته و داراى معانى خوبى، چون خود را به ديگرى و يا چيزى نزديك كردن بوده است و تنها زمانيكه مسئله خشونت در جامعه طرح و مورد بررسى قرار گرفت، پرخاشگرى معنائى كاملا منفى به خود گرفت و عمل پرخاشگرى عملى نامطلوب ارزيابى گرديد. پرفسور «Godenzi» استاد دانشگاه زوريخ، معتقد است كه پرخاشگرى يك حالت رفتارى است كه با هدفى به كار برده مى شود تا كسى را مورد آزار و اذيت قرار دهد. در واقع پرخاشگرى يك امر هدفمند است كه پرخاشگر مى خواهد به طرف مقابل خود صدمه وارد كند. اين صدمه و آزار مى تواند، فيزيكى و يا روحى روانى باشد. بروز پرخاشگرى و بكار گيرى آن به عنوان حربه، وابستگى شديدى به محيط پرخاشگر دارد.»1996 Godenzi» جدا از اين بايد بين پرخاشگرى كه به عنوان ابزارى بكار گرفته مى شود و يا پرخاشگرى كه جهت دشمنى و كينه توزى به كار مى رود فرق قائل شد. زمانى كه شخصى، پرخاشگرى را به عنوان ابزار بكار مى گيرد مى خواهد با توسل به آن، طرف مقابلش را مرعوب ساخته و تحت كنترل خويش در آورد و از اين جاست كه نتيجه ميگيريم اين نوع پرخاشگرى هدفمند بوده و يا اهداف مشخصى را دنبال مى كند. در صورتيكه پرخاشگرى كه ناشى از كينه توزى است در نهايت مى خواهد به طرف مقابل خويش صدمه وارد كند و اين هدف نهائى فرد پرخاشگر است. در رابطه با امر پرخاشگرى، تئورى فيمينيستى تاكيد بر تئورى يادگيرى از مدل داشته و معتقد است كه اين امرى اكتسابى و متاثر از محيط بوده و فرد، عمل پرخاشگرى را از مدل خويش يعنى از پدر و مادر و يا ديگران فرا مى گيرد. بر اساس اين تئورى، رفتار اكتسابى ميتواند بر اثر تنبيه و يا تشويق از بين رفته و يا تشديد شود! بدين ترتيب، تئورى فيمينيستى خود را از تئورى فرويد و لورنس جدا مى سازد، چرا كه اين دو نفر معتقد هستند كه پرخاشگرى امرى مادر زادى است.

خشونت: خشونت و پرخاشگرى اغلب يكسان و هم معنا به نظر مى رسند. در صورتيكه خشونت داراى ساختارى است كه به طور سيستماتيك، پيگير و يا نسبتا طولانى مدت مورد استفاده قرار مى گيرد. پرخاشگرى به طور عمده نتيجه فشار درونى است، در رابطه با تعريف خشونت، جامعه نقش تعين كننده اى ايفا مى كند و آن بدين معناست كه جامعه ما مى تواند يك حالت رفتارى را به عنوان خشونت تعريف كند و آن را به عنوان خشونت به افراد جامعه بشناساند، يعنى بر اساس چه معيارى مي توان رفتارى را به عنوان خشونت تلقي كرد،اين امرى است كه به جامعه بر ميگردد. رويهمرفته خشونت به مثابه پرخاشگرى با منظور و هدفمند شناخته مى شود. بر اساس آنچه كه در لغت نامه جامعه شناسى «هارت فيل» آمده، خشونت يعنى قدرت، تسلط داشتن، آقائى و اجازه آقائى داشتن و وزنه بودن است. از اين تعريف چنين بر ميايد كه، خشونت هميشه با ساختار قدرت و تناسب قدرت همراه است. يعنى ساختارى قوي در برابر ساختاري ضعيف قرار مى گيرد. در رابطه با تعريف از خشونت به دو نكته بايد توجه كرد، خواستگاه تعريف كننده خشونت چيست؟ دوم اينكه چه هدفي را از تعريف ارائه شده دنبال مي كند؟ به همين دليل است كه در رابطه با خشونت و تحقيقات انجام يافته در اين رابطه، اغلب خشونت فيزيكى مورد كار پايه ي تحقيقات قرار مي گيرد. گرچه تعريف از خشونت داراي معاني گسترده ايست، ولى تعريفي كه عمدتآ در رابطه با اين امر مورد استفاده قرار مي گيرد به قرار زير است: خشونت يعني اينكه، شخص آنچنان تحت تاثير قرار گيرد كه، قدرت واقعي جسمي و روحي خود را واقعأ كمتر از آنچه كه هست ببيند. در نتيجه مي توان گفت: خشونت تضاد بين توانائى واقعى فرد و آن توانى است كه فرد از خود بروز مى دهد، اين امر گاهأ ميتواند موجب خود كوچك بيني فرد گردد، همين امر موجب بغرنجي و پيچيدگي بيشتر تضاد موجود مي گردد.

مرزبندي بين پرخاشگري و خشونت: تا اينجا، واژه هاى پرخاشگري و خشونت به طور مجزا شرح داده شده و مرزبندى گرديده اند، ولي رويهمرفته نتايج بدست آمده، در هر دو مورد به شكل زير ارائه مى گردد: پرخاشگرى، حالت و يا يك رفتار تحريكى خاصي است كه در يك چارچوب فرهنگى مشخص صورت مي گيرد و اين بدين معناست كه از طرف گروهى و يا از طرف جامعه اي پذيرفته شده و به نُرم تبديل شده باشد. پرخاشگرى بستگى به حالت رفتارى شخص پرخاشگر داشته و متاثر از موقعيت اجتماعي بوده و يك رفتار واقعى است. در صورتيكه خشونت برعكس مي تواند يك حالت رفتاري مجرد و مطلق باشد كه در اين رابطه مى توان به خشونت ساختاري اشاره كرد كه در برگيرنده يك ساختار ثابت و جا افتاده است ( مثلآ فقر و ...) كه در ارتباط مستقيم با تناسب قدرت است. ميتواند هم شخصي باشد، مثل صدمه رساندن به كسي. اين تعاريف و اختلافات به عنوان كارپايه مطلب ما قرارگرفته اند، به همين دليل، عمدتا در اين كار واژه خشونت مورد استفاده قرار گرفته است. همانطور كه مى دانيد واژه پرخاشگرى براي حالت رفتاري كوتاه مدت و يا تحريك كننده مورد استفاده قرار مي گيرد.

تئوري هاي مختلف در رابطه با خشونت در جوامع كوچك:همانطور كه قبلا اشاره شد براي پرداختن به مسئله خشونت، تئورى يادگيري از» Bandora» روانشناس، و تئوري فيمينيستي مورد بحث و گفتگو قرار مى گيرد. ناگفته نماند كه، اين دو تئوري لازم و ملزوم يكديگر بوده و عمدتأ با هم مورد استفاده قرار مي گيرند. تئوري يادگيرى رفتار فرد را مورد مطالعه قرار داده و حالت رفتاري فرد را از طريق تئوري معروف « يادگيري از مدل» توضيح مي دهد. در صورتيكه، تئوري فيمينيستي فرد را مستقل از جامعه مورد بررسي قرار نمى دهد و معتقد است كه افراد جزئي از جامعه و محصول آن به شمار مي آيند. تئوري فيمينيستي به شدت مخالف واژه خشونت خانوادگي « Familyviolence « است، زيرا كه خانواده را از يك طرف كانون گرمي و صميميت مي شناسد و از طرفي، اين تئوري استدلال مي كند كه چگونه در يك كانون گرم و صميمي مي توان خشونت اعمال كرد؟ بنابر اين واژه خشونت و خانواده را در كنار هم كاملا متضاد مي بيند، از سوئي ديگر اين تئوري به طور كلى محيط خانه را محلي مي بيند كه زن در آن تحت فشار قرار مي گيرد. نقطه اشتراك و يا وجه مشترك اين دو تئوري در اين است كه عامل خشونت را در وحله اول ساختار جامعه، نقش جامعه و ارزش ها و نُرم هاي موجود در جامعه مي بينند،

از اين بحث مي توان اين چنين نتيجه گرفت كه تئوري فيمينيستي تمام ساختار جامعه را مورد انتقاد قرار مي دهد و تئوري يادگيري از مدل، ابزاري است كه مى كوشد رفتار فرد را در اين رابطه شرح و توضيح دهد.

نظر و يا ديدگاه فيمينيستي نسبت به خشونت در جوامع كوچك چيست؟ قبل از هر چيزي بايد گفت: كه خشونت بين زن و مرد در جوامع كوچك بيشتر بين زنان ومرداني به وقوع مي پيوندد كه در آن زنان از نظر اجتماعي و يا مالي به مردان وابسته اند و يا مردان در خانه، نقش رئيس و يا مافوق را ايفا مي كنند. علت ديگر اعمال خشونت از نظر فيمينيست ها، ديدگاه سنتي زنان مي باشد كه مردان را قيم خود دانسته و به همين خاطر هم در جستجوي مردان قوي مي باشند.

از ديدگاه محققين فيمينيست، خانواده يكي از مهمترين جايگاهها در ساختار اجتماعي در جامعه مرد سالار است كه به رشد و بقاي اين جامعه مرد سالار ياري مي رساند. بنا برعقيده يكي از محققين فمينيست، هانه تسادر «Hanetseader» شكل و نُرم خانوادگي، قسمتي از ذهنيت جامعه مردانه است كه پايه و اساس جامعه مرد سالار را به وجود مي آورد. در جوامع  مرد سالار در نگاه اول، تقسيم قدرت و كار، از زاويه بيولوژيكي (جنسيت) صورت مي گيرد، چيزي كه در اين جوامع به دسته بندي مسائل و مالكيت فردي و يا عمومي منجر مي شود.

آيا ميتوان گفت اعمال خشونت در خانواده يك مسئله خصوصى و خانوادگى است و يا آيا ميتوان وجود خشونت در خانواده را ناشى از موقعيت و جايگاه زنان و مردان در جامعه و خانواده دانست؟ در اين مطلب تلاش خواهد شد به اين سئوال پاسخ داده شود:

جوامع كوچك (خانواده و ... ) چيست؟: مهمترين مشخصه خانواده، تقسيم كار در بين زن ومرد است كه در آن مرد مسئوليت كار بيرون و كارهاي رسمي را به عهده دارد و زن مسئول انجام امور خانه و روابط خانوادگي شده است. در اين گونه تقسيم وظايف به خوبي روشن مي گردد كه چرا به كار گيري خشونت مدت زمان زيادي به عنوان مسئله شخصي تلقي مي گرديد. زمانيكه از خشونت در جوامع كوچك صحبت مي شود، عمدتا منظور از خشونت در چارچوب خانه و خانواده است. به همين دليل است كه بايد به مفهوم خانواده توجه و دقت بيشتري داشت، چرا كه خانواده يعني زن، مرد و احتمالا فرزندان آنان. در اين مطلب به شكلي كاملا آگاهانه از بكار بردن عبارت «اختلافات خانودگى» پرهيز شده است، زيرا استفاده از اين عبارت ميتواند اين امر را در اذهان، مسئله اي خصوصي و شخصي متبادر سازد، امري كه با موازين حقوقى در جوامع مدني پيشرفته در تضاد قرار دارد، به همين دليل است كه در اينجا  عبارت «خشونت در جوامع كوچك» مورد استفاده قرار گرفته. مگر در مواردي كه ناچار به استفاده از واژه «خانواده» بوده ام.

خشونت فيزيكي: ، يكي از كارشناسان پديده خشونت، خشونت فيزيكي را بدين صورت تعريف ميكند: (Dutten )دوتن مي گويد: خشونت فيزيكي عبارت از رفتاري است كه در آن، فرد مهاجم در طرف مقابل، اين احساس را بر مي انگيزد، كه مي خواهد به او ضربه وارد كند ويا اينكه به طور واقعي به جسم فرد مورد خشونت قرار گرفته، صدمه وارد مي كند.

خشونت روحي: همانگونه كه اشاره رفت اين گونه خشونت داراي انواع و اقسام مختلفي است، به همين دليل هم هست كه، ابعاد و تاثيرات آن براي اشخاص غير قرباني و يا غير زنداني به سختي قابل درك و باور است. اثرات و نتايج شكنجه روحي روي افراد، آنچنان ماندگار است، كه اثرات ناشي از آن ممكن است تا چندين نسل باقي بماند

اعمال خشونت جنسي: خشونت جنسي بدين صورت تعريف مي شود: هرگونه تجاوز ويا سوء استفاده جنسي كه چه به صورت زور و يا تهديد چه لفظي و يا چه در عمل انجام پذيرد. در اين رابطه نكته حائز اهميت در اين است كه، تا چند سال اخير، مسئله تجاوز جنسي از نظر سياسي و قضائي، به عنوان نوعي از خشونت شناخته نمي شد و در واقع، اين قوانين حقي براي زن به عنوان اختيار دار روح و جسم خود قائل نبود. خوشبختانه امروز در اكثر كشورهاي پيشرفته جهان، تجاوز جنسي در خانواده به عنوان يك جرم شناخته مي شود و فرد متجاوز، خواه همسر و يا فردي بيگانه باشد مورد تعقيب قانوني قرار خواهد گرفت.

خشونت ساختاري: در رابطه با خشونت هاي خانوادگي به طور عمده همواره از انواع خشونت هائي چون: روحي، جسمي و يا اقتصادي سخن به ميان مي آيد. اگرچه از نظرگاه تئوري فيمينيستي، تمامي اين خشونت ها در پيوند با هم قرار دارند و اغلب باهم بر روي فرد قرباني اعمال مي شوند ولي خشونت ساختاري يك نوع پيشرفته تر و سازمانيافته تر آن است. خشونت ساختاري همانگونه كه از نامش پيداست، يك نوع تجاوز به حقوق افراد است که به شكل زير تعريف مي گردد: عدم تساوي حقوقي بين دو فرد (  مثل نداشتن حق برابر در امر طلاق  و يا حضانت کودکان و ...) و تفاوت بين موقعيت دو فرد (رئيس و مرئوس و ...) اينگونه خشونت به نوعي به نظام و ساختار جامعه بر مي گردد كه قدرت در آن، بين افراد جامعه و يا بين حکومتگران و شهروندان به طور نا مساوي و نا عادلانه تقسيم شده است.

همانگونه که پيش از اين اشاره شد در تمامي جوامع، خشونت ساختاري در ابعادي متفاوت عمل کرده و  ديده  مي شود. در کشورهاي پيشرفته سرمايه داري نيز خشونت ساختاري، غالبآ خود را در وجود اختلاف بين دستمزد ها براي انجام کاري برابر نشان مي دهد. ولي رويهمرفته در اين کشور ها، هم بدليل تصويب قوانين حمايت از زنان و هم وجود نهاد هاي مدني که نهادينه گرديده اند اعمال اين گونه خشونت ها تا حد قابل توجهي مهار گرديده است.

 با به قدرت رسيدن حکومت اسلامي، خشونت ساختاري نه تنها در سطح جامعه به شکلي قانوني اعمال گشته و عرصه ها و زواياي زندگي فردي و اجتماعي را در بر گرفته است، بلکه در عرصه محيط هاي کوچک (خانواده) هم  با تصويب قوانين زن ستيز ي چون «حمايت از خانواده» و گرفتن حق طلاق و حضانت کودکان از زنان و ... ، با آنان همانند شهروندي درجه دو رفتار مي شود. اجباري کردن حجاب اسلامي، تدوين قوانين زن ستيز، برسميت شناخته شدن حق صيغه براي مردان، سهميه بندي دانشگاه ها، جدا سازي ها حتي تا جدا سازي متون کُتب درسي از نمونه هاي روشن اعمال چنين خشونتي است.

نظام هاي مرد سالار و مذهبي، به دليل ساختار ايدئولوژيک  آن ماهيتآ نمي توانند با جنس «زن» به عنوان نوع انسان برخورد نمايند. در نگرش آنها، زن موجودي ناقص العقل و صغير بشمار مي رود که بايد تحت تکفل مرد قرار گيرد. در ايدئولوژي آنان «زن» جزئي از مايملک مرد بحساب آمده که حتي از انتخاب پوشش خود محروم است. بنابر اين، طبيعي است که با داشتن چنين تفکر و اتکاء به چنين ايدئولوژي، حضور زن در جامعه از ديد آنان «تابو» بشمار رفته و برايشان نگران کننده و مشکل ساز گردد و از همين روي هم هست  که چنين ساختاري تلاش دارد تا با توسل به اعمال انواع خشونت ها و نهادينه ساختن آن و با قانوني ساختن انواع تبعيضات  و محدوديت ها مانع حضور آنان در جامعه شود.

همانگونه که در بالا اشاره شد، در جامعه مرد سالار و بخصوص از نوع مذهبي آن، زن به عنوان شهروندي درجه دو شناخته شده و از همين زاويه هم، موقعيت ها، امکانات، قدرت، پُست و مشاغل دولتي براساس اين گونه طبقه بندي در درجه اول به مردان اختصاص دارد. در اين جوامع، نا برابري مطلق وجود داشته و از برابري زن و مرد سخن نمي توان گفت. در چنين جوامعي، قوانين مرد سالار و ضد زن، حامي مرداني است که به اعمال انواع خشونت بر عليه زنان متوسل مي شوند.

اعمال خشونت و به خصوص خشونت ساختاري زماني تضعيف و يا از بين مي رود که ساختار اجتماعي جامعه بشکلي بنيادي دگرگون گرديده و برابر حقوقي زنان و مردان برسميت شناخته شده و تضمين گردد. در نظام مرد سالاري که در راس آن حکومتي مذهبي از نوع جمهوري اسلامي قرار داشته باشد، انتظار تحول بنيادين داشتن. روياي عبثي بيش نيست. تنها راه گام نهادن در راستاي تحول بنيادين در ساختار جامعه مرد سالار ما، برچيدن بساط نظامي است که ريشه در ارتجاع مذهبي دارد.