نوشته شده در یادها توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

یاد معلم حاج سید جوادی / علی جلال

نوجوان بودم, همچون بسی از هم سن و سالانم  در خانمانی، دریغمند از ناکامی جنبش سالهای ۲۷-۳۲ وآکنده از خشم فروخورده، از در افتادآشکار بیگانگان (انگلیس و آمریکا)با استقلال ایران، پرورش یافتم  ودر جهان پر خاست وخیز جنبش های رهایی جوی پس از جنگ دوم بزرگ می‌شدم. سیاسی بودم وجویای راه، توده،طالقانی،نهضت…و بازرگان و… شنیده بودم، جلال بت می‌نمودنوشته هایش را،جسته و گریخته، میخواندیم و میستودیم اما  براستی که قانع نمی‌شدم درس و آمورشی در برنداشت. صمد ماه بود،پرمغز و بی ریا. رادیو،تنهارسانه همه گیر آنزمان، بیکباره پرشد از اخبار جنگ «اعراب و اسرائیل»(حمله اسرائیل به کشورهای همسایه , جنگ ۶ روزه ۱۹۶۷)به ارگان تبلیغاتی «رژیم»اعتمادی نبود.تاآنهنگام از«فلسطین و اسرائیل» چیزی نمی دانستم   . ملاهاو… عبدالناصررامیستودند(۱) .  درمدرسه، رفیقم گفت برو پیش فلان کتابفروش(۲)، جزوه «حاج  سیدجوادی» را بخواه. کمی گنگ می‌نمود(۳), اگرجزوه است و مخفی !،پس مراازکجاشناسدتاجزوه ام دهد؟. رفتم،گفتم وگرفتم: نامم را پرسید، خم شد، اززیرپیشخوان برکشید،  جزوه ای «کوچک» زهی… !به من داد. شایدفهمش برای کسانی سخت باشد! امادریک کلام : این«کوچکِ» آن بزرگوار، وجود نوجوان راه جوی راسراسر بگرفت۰ 

ـ۱- بچه‌هایی که رشته ریاضی بر می گزیدند ژست و تیپشان این بود که: «سخن بی استدلال نپذیرند»ـ

ـ۲- این جزوه همش استدلال بود و منطق. تاریخدانِ حقوقدانی آنرا بادقت و انشای عالی نوشته بود برخی استدلالهای حقوقی-تاریخی بسیاردرست واساسی آن دردفاع ازحقوق فلسطین را تا بامروز هیچ جاندیده ا م  

ـ۳-  نویسنده, خود, هیچ جانبداری ازاین یاآنسوی «درگیری» نمی کرد،هیچ احساسات و تهییج وپروپاکاندی درآن نبود.۰

  ـ۴- موضوع  مورد بحث کاملاً سیاسی(جنگی)بود. عمل نویسنده, سیاسی همراه  باریسک, بود(انتشارمطلبی خلاف تبلیغات رسمی رژیم و پنهانی)۰

ـ«نوجوان» ازاینکه به کنه مسأله فلسطین-اسرائیل پی برده وسیاسی تر شده بودخوشحال می نمود ۰

 اما آنچه اندیشه وروانم را سراسرگرفت این بود که: «اوچرا اینکارراکرد» ؟چراخودرا به خطرانداخت؟و…؟۰

برای «حقیقت» !۰

وصرفا «حقیقت»!، حق و راستی

۰ازآن پس او همیشه ودر هرکنش سیاسی با«پسرک»بود

دراین سالهای  ریسک و زنهارها! اوهمیشه  حاضرمیشد ویادم میآورد:«حق و حقیقت» !۰

آنگاه که   داونخست بر نقدجان می زنی, گرجزبه عشق«حقیقت»زنی, ازآغاز باخته ای. …چونکه گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس  

 سالها میگذشت،ما «سیاسی»کاری رانفی می‌کردیم نام اودرذهنم رنگ می باخت اما شخصیت ومنش اوهمواره بالای سرم بود. بازهم: «نامه به شاه»۰

درپاریس دیدمش، سالها تنهاازدورتماشایش میکردم.چندسال پیش فرصتی برای انجام خدمتی کوچک فرارسید گفتم«ازدست منه بشتاب!»چون خدمتش رسیدم گفتم…۰

 من هم شاگرد شما بودم(وهستم)…۰

  آری آن “جزوه ” ماننده ای است از زندگی یک روشنفکر ,حقوقدان,روزنامه نگار وفعال سیاسی ایرانی که وجدان انسانی خود را پاسداشت ونگذاشت ,دین یا ایدئولوژی, این یا آن وابستگی حزبی، بروجدان انسانی اش سایه افکند, آنرا بپوشاند, “ندای “ش را خاموش(یا خفه ) کند,  این همه را زمانی بهتر می توانیم بفهمیم که کنش اورا با گفتاروکردار دگر کنشگران هم دوره او, و حتی نزدیک به او,  بسنجیم.  

  پدرود معلم! پدرود معلم مدرسه  “حقیقت”۰

علی جلال ۰۲/۰۷/۲۰۱۸ 

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

 ـ (۱)- عبدالناصررئیس جمهورمصردرآنزمان، اززاویه “ناسیونالیسم عربی” بخشهایی از میهن ما,ایران, رانفی می کرد۰ ملاها ی حوزوی اصولا بی وطن و عربوفیل هستند,  ناصر را می ستودند اما موضو ع فقط این نبود “نهضت آزادی ” هم با حکومت عبدالناصر روابطی داشت      

ـ(۲)-یکی از سه کتاب فروشی معروف شهر

 ـ(۳)- برای ما که نسل جدید بودیم و مبارزه سیاسی دیگری را در سر می پروراندیم,”مخفی کاری ” مفهوم دیگری داشت اما برای نویسنده و ناشر,آن “جزوه ” غیر قانونی نبود, رژیم اجازه انتشار نمی داد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>