نوشته شده در اندیشه توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

چرا ما به یک تشکیلات نیاز داریم؟ /مارتا هارنکر

ترجمه: ف. راستی

انقلاب، جنبش اجتماعی، حزب سیاسی

همان طور که پیش تر به تحلیل این مساله پرداختم، به علت اشتباهات و انحرافات چپ در قرن بیستم، و بحران سیاست و سیاست مداران از یک سو، و وجود عمل رزمنده و اصیل بعضی جنبش ها و کنش گران جدید اجتماعی از سوی دیگر، گرایشی فزاینده- در جهت کنار گذاشتن احزاب سیاسی و حتی تا حد کم تری تمرکز و رهبری در مبارزه در حال شکل گرفتن است. برخی می گویند در مرحله کنونی ما می توانیم بدون احزاب، مبارزه مان را به پیش ببریم و وظیفه ی چپ باید در راه هم جهت کردن منافع این گروه ها و اقلیت ها- نژاد، جنس، امتیازات جنسی و فرهنگی از هر نوع- حول یک هدف مشترک محدود شود.

آنها در تایید گفتارشان به عملکرد جنبش علیه جهانی شدن اشاره میکنند: به عنوان نمونه “در اعتراضهای سیاتل در ۱۹۹۹آن چه که ناظران را متعجب ساخت این بود که گروههایی که قبلا به نظر میرسید که مخالف یک دیگر باشند- اتحادیهها، طرفداران محیط زیست، گروههایی کلیسایی، آنارشیستها و غیره- بدون ساختار متمرکز و متحدکنندهای که تفاوتهای آنها را کنار بگذارد و یا تحت تابعیت خود قرار دهد با یک دیگر به طور مشترک عمل کردهاند“.(۱)

اما مدیریت موفق تظاهراتی علیه جهانی شدن، یا جنگ در عراق یک چیز است و موفقیت در سرنگونی یک حکومت و استفاده از قدرت سیاسی برای ایجاد یک مدلی از جامعه که بدیل سرمایه داری باشد چیز دیگر.

من با پیشنهادی برای هماهنگ کردن این کنشگران اجتماعی مخالفتی ندارم و با کسانی که این پدیدهرا امری منفی میدانند موافق نیستم. اما کاملا با نظر مورخ بریتانیایی اریک هابسباوم موافقم که مجموعهی این اقلیتها، اکثریت ثابتی را تشکیل نمیدهد، این گروهها صرفا به خاطر یکی بودن منافع بلاواسطهیشان با هم متحد میشوند، این اتحاد، بسیار شبیه اتحاد دولتهایی است که موقتا در جنگ علیه دشمن مشترکی با هم ائتلاف میکنند و بعد از دستیابی به هدف مشترک، اتحادشان از هم میپاشد“.(۲)

اما افراد بی شمار و توده ای از اعضای چپ غیرمتشکل، وسیله ای برای هماهنگ کردن مطالبات متفاوت و متعدد خویش، کانال هایی برای اظهار نارضایتی به شکل سازمان یافته، یا ایجاد فضاهایی برای تقابل اجتماعی که از هزاران شکل بیان اعتراض گرفته تا تبدیل شدن به خطر واقعی برای بازتولید نظام، در اختیار ندارند.

چرا چنین امکاناتی وجود ندارد؟

اول به خاطر این که، تحول به طورخودبهخودی اتفاق نمیافتد، عقاید و ارزشهای حاکم در جامعه سرمایهداری- که نظم موجود را عقلانی و توجیه میکند- به سراسر جامعه گسترش مییابد و حداکثر تاثیر خود را بر بخشهای متنوع مردمی باقی میگذارد. دوم چون لازم است که یک برنامهی اجتماعی در مقابل سرمایهداری صورتبندی کنیم، برنامهای برای جامعهای دیگر. سوم ما باید قادر باشیم قویترین نیروهایی را که با این تحول مخالفت میکنند به طور کامل درهم بشکنیم. و شکست آنها بدون یک سازمان سیاسی که پیشنهادها را صورتبندی کند و به میلیونها نفر ارادهی واحد ببحشند” ناممکن است، (۳) در عین حال که همزمان عملکردهای رهاییبخش گوناگون را متحد و هماهنگ میکند.

اثرات ایدئولوژی حاکم

با توجه به نکته ی اول باید به خاطر داشته باشیم “نظری که مردم درباره جهان دارند به طور تاریخی تکوین یافته است“. این جهان بینی به عنوان عقل متعارف شناخته شده و به میزان کم یا بیش تری تحت تاثیر ایدئولوژی طبقه حاکم شکل گرفته- در جهانی که یک ایدئولوژی بورژوایی، بر آن حاکم است. این امر به خصوص در بین بخش هایی از مردم صادق است که فاقد سلاح نظری برای فاصله گرفتن انتقادی نسبت به این ایدئولوژی اند.

دستکاری در افکار عمومی  و جلب توافق

دیگر کسی توانایی وسایل ارتباط جمعی جدید را برای تاثیرگذاری بر افکار انکار نمیکند. وسایل ارتباطی جمعی، که هر چه بیشتر در دستهای کمتری متمرکز میشوند وظیفهی “جهت دادن به افکار و عقاید” در چارچوب قابل قبول برای طبقه حاکم را به عهده دارند و از این رو“هر چالش ممکن در مقابل امتیاز و اقتدار موجود” را منحرف میکند قبل از این که این چالش “بتواند شکل و نیرو بگیرد“.(۵) طبق نظر چامسکی بورژوا لیبرالها برای قبول بازی دموکراتیک فقط یک شرط قایل میشوند: این شرط که از طریق کنترل وسایل جمعی “با دستکاری افکار عمومی به توافق دست یابند” و “گلهی سرگردان را رام کنند“.(۶)

با تبدیل سیاست به بازاری برای عقاید طبقات حاکم- با دستکاری در افکار عمومی و با برخورداری از انحصار در جلب توافق- اسلحه لازم برای هدایت زنان و مردان را در جهت احزابی که منافع آنها را حفظ میکند در دست دارد. بازار آزاد به آزادی افکار نمیانجامد گرچه آنها میخواهند ما را وادار کنند که آن را باور کنیم. همان طور که بنیامین گینزبرگ گفته است:”دست پنهان بازار به اندازهی مشت آهنین دولت میتواند به ابزار قدرتمندی تبدیل شود” (۷) این پژواکی است از حکم چامسکی که قبلا نقل شد که “تبلیغ برای دموکراسی همچون چماقی برای دولت تمامیتگرا عمل میکند“. (۸)

این به تنهایی توضیح میدهد که چرا محافظهکارترین احزاب که از منافع یک اقلیت بسیار کوچک از جامعه حمایت میکند-  از لحاظ کمی به احزاب تودهای تبدیل شده است، (۹) و توضیح میدهد که چرا پایهی اجتماعی حمایت آنها حداقل در امریکای لاتین در فقیرترین بخش حاشیه شهر و مناطق روستایی است.

این سازوکار برای دستکاری توافق نه تنها هنگام مبارزه انتخاباتی مورد استفاده قرار میگیرد بلکه بسیار زودتر آغاز به کار کرده است، زندگی روزانهی مردم را از طریق خانواده، آموزش، فرهنگ و تفریحات تحت تاثیر قرار داده است. این یک امر داده شده است که “موثرترین و تبلغ با دوام” سیاسی آن نوعی است که خارج حوزهی سیاسی و بدون استفاده از زبان سیاسی انجام میگیرد“.(۱۰)

به همین دلیل است که مردم باید در معرض تجارب و منابع اطلاعاتی دیگری قرار بگیرند تا به آن ها کمک کند که جهان بینی خود را تغییر دهند، به دلایل بنیادی استثمار خود دست یابند و در نتیجه راه رهایی خود را کشف کنند.

این بدان معنا نیست که در بعضی شرایط، مردم نتوانند از خواب غفلت بیدار شوند و منافع واقعی که بخشهایی مختلف اجتماعی را به حرکت وا میدارد کشف کنند. این چیزی است که طی دورهی تحولات بزرگ اجتماعی و انقلابات رخ میدهد. طبقات حاکم ماسک خود را بر میدارند و شیوههای مبارزه خود را آشکار میکنند. مردم سیاسی میشوند و با آهنگی حیرت انگیز میآموزند.(۱۱)

کودتای نظامی در ۱۱آوریل ۲۰۰۲علیه رییس جمهوری که به طور دموکراتیک انتخاب شده بود یعنی هوگو چاوز به مردم اجازه داد که هویت هر کس را به روشنایی دریابند: نقاب از چهره افسران ارشد هوادار کودتا و نیروهای مسلح کنار زده شد، مقاصد فاشیستی بسیاری از سیاستمداران اپوزیسیون و بسیاری از مدعیان دموکراسی به روشنی بر ملا شد. سطح آگاهی سیاسی و رنجشهای مردمی به شکل فوقالعاده افزایش یافت مردم طی چند روز چیزهایی یاد گرفتند که بسیار بیش از آن چه طی سالها از کتابها میتوانستند بیاموزند.

دانش مستقیم و دانش غیرمستقیم

این مساله ما را دعوت می کند که به اختلاف بین دانش مستقیم و دانش غیرمستقیمی توجه کنیم که کنش گر اجتماعی از آن برخوردار است. نوعی از دانش وجود دارد که کارگران و بخش های فقیرتر اجتماعی به طور عام ممکن است در اثر مسایلی کسب کنند که با آن روبه رو اند. به همین علت اهمیت دارد که انقلابیون بر دانش اجتماعی و تاریخی تاکید کنند که توسط مردم انباشت می شود: عقاید، ارزش ها، باورها، اشکال سازمان دهی و مبارزه و شیوه های کار. اما نوع دیگری از دانش وجود دارد که آن ها از دسترسی مستقیم به آن محروم اند، برای بخش های فقیرتر، بسیار دشوار است که خود به درک جهانی مبارزه طبقاتی در کشورشان و در بقیه ی جهان دست پیدا کنند.

سازمانهای غیرمارکسیستی غالبا تمایل دارند که به این دانش غیرمستقیم ارزشی بیش از حد آن قایل شوند، بخش اعظم آن را از تحقیقات آکادمیک نتیجه میگیرند و به شیوههای دیگر تولید دانش کم بها میدهند، نظیر دانشهایی که بر تجربه مستقیم و عمل اجتماعی و جمعی استوار است. گرایشی وجود دارد که اهمیت هر گونه دانشی را انکار میکند که بخش تحت ستم از طریق تجربه مستقیم به دست میآورد. “اهمیت تجربه مستقیم برای تولید دانش نفی میشود به خصوص هنگامی که مساله مربوط به تجارب اجتماعی زنان و مردان معمولی است“. (۱۲) همان طور که کارلوس روییز اشاره میکند این نگرش تحلیل واقعیت را در انحصار روشنفکران قرار میدهد.

این امر حقیقت دارد که برخی در جهت مخالف راه افراط را در پیش می گیرند و ارزش تجربه مستقیم را به عنوان تنها منبع دانش بیش از حد خود بها می دهند و نیاز برای یک دیدگاه انتقادی و کلی از شرایط ملی و بین المللی را مورد تمسخر قرار می دهند.

لازم است که هر دو تز افراطی را مردود اعلام کنیم: تز پیشاهنگ روشن گر، و توده های بی سرو پا. اولی تصور می کند که تنها سازمان سیاسی قادر به شناخت حقیقت است: حزب وجدان، مخزن عقل و توده ها یک بخش عقب مانده را تشکیل می دهند. سویه ی دیگر افراط در ستایش از پایه ی توده ای است. این دیدگاه به طور عمده توان اجتماعی جنبش های اجتماعی را بیش از حد بها می دهد. این دیدگاه بر این باور است که این جنبش ها خودبسنده اند و دخالت هرگونه سازمان سیاسی را بدون تمایز رد می کنند. و بدین ترتیب غالبا تفرقه در جنبش توده ای را دامن می زنند.

برای کمک به تحول اجتماعی عمیق تشکیلات لازم است که در آن “تحلیل سیاسی به عنوان ترکیب یک روند جمعی تکوین دانش در دستور کار قرار گیرد، تحلیل سیاسیای که در آن تجربه مستقیم و ارزیابی از واقعیت جهانی از یک چشمانداز نظری با هم ادغام میشود“(۱۳)

تدوین یک برنامه اجتماعی به عنوان بدیل سرمایه

در درجه دوم یک سازمان سیاسی لازم است چون برای طرح یک برنامه که بدیلی در برابر سرمایه باشد نیاز به سازمان را مورد تاکید قرار میدهد. ما پیش تر مشاهده کرده ایم که این وظیفه به زمان، تحقیق و دانش نسبت به شرایط ملی و بین المللی احتیاج دارد. این امری نیست که طی یک شب بتوان آن را سازمان داد و در جهان پیچیده ای که در آن زندگی می کنیم مساله به مراتب دشوارتر می شود. این چشم انداز باید در یک برنامه گنجانده شود که نظیر قطب نمای جهت یابی برای ملوانان برای یک تشکیلات عمل می کند.

برنامه به ما اجازه می دهد که برای اجتناب از گمراهی، راه درست را کشف کنیم، با اطمینان به پیش برویم، بین آن چه که اکنون باید انجام دهیم و آن چه که باید در آینده انجام شود تمایز قابل شویم، و بدانیم که چه گام ها و چگونه آن را برداریم.

بسیاری از برنامه ها که بر روی کاغذ بسیار انقلابی اند می توانند در طول راه به مانعی بدل شوند اگر مردم آن را به عنوان پرچمی برای مبارزات بلاواسطه شان مورد استفاده قرار ندهند. این برنامه به جای گردآوری نیرو باعث گریز آن ها می شود.

یکی از رایج ترین اشتباهات چپ در بعضی از بخش های انقلابی امریکای لاتین ناتوانی در تدوین یک برنامه حداقل است که از تحلیل عمیق شرایط مشخص کشور مورد پرسش، منطقه و جهان نتیجه می شود، وظایف بلاواسطه را مشخص می کند، وظایفی که حزب را قادر می سازد وسیع ترین اقشار توده ای را در برابر عمده ترین مانع و مشکلی بسیج کند که در این لحظه در برابر جنبش انقلابی قرار دارد.

نیاز به ایجاد ارادهی واحد در بین میلیونها نفر

در مرحله سوم یک سازمان سیاسی لازم است زیرا باید قادر باشیم بر نیروهای بسیار نیرومندتری قایق آییم که در مقابل تحول مقاومت میکند که ما برای آن مبارزه میکنیم. همان طور که قبلا گفتم این امر بدون سازمانی که پیشنهادها را صورتبندی کند و قادر باشد به میلیونها نفر ارادهی واحدی ببخشد ناممکن است.(۱۴) یعنی سازمانی که عملکردهای رهاییبخش گوناگون را حول هدف مشترک تمامی کنشگران هماهنگ کند و وحدت ببخشد. وقتی از اتحاد سخن میگوییم به “گردهمآمدن“، “وحدت” کنشگران مختلفی که حول هدفهایی مشترک جمع شده فکر میکنیم. وحدت هیچ گاه به معنای “یک شکل شدن“، یا “همگون شدن” نیست و نه به معنای سرکوب اختلافات، بلکه به معنای عمل مشترک است بر اساس خصوصیات متفاوت هر گروه.

جنبش ضدجهانی شدن یا ضدجنگ رنگارنگ است(۱۵) و باید چنین باشد، اما من فکر نمیکنم این امری نو به شمار آید: همان طور که هارت و نگری میگویند تمام انقلابات پیروزمند رنگارنگ بودهاند و دقیقا به سبب آن که قادر بودند کنشگران مختلف را حول هدف واحدی متحد کنند پیروز شدهاند. تمامی آن چه که برای تحلیل شعارهایی که به پیروزی آنها منجر شد نیاز داریم: صلح، نان و آزادی در روسیه، مبارزه علیه دیکتاتور زمانه در کوبا و نیگاراگوئه. این که تفاوت بین کنشگرانی که در مبارزه شرکت داشتند بعدا نیز مورد احترام قرار گرفتهاند امر دیگری است.

تاریخ بسیاری از قیامهای مردمی در قرن بیستم به طور وسیع ثابت میکند که ابتکارات خلاق تودهها برای سرنگونی رژیم حاکم به تنهایی کافی نیست. آنچه که در ماه مه ۱۹۶۸در فرانسه رخ داد یکی از هزاران نمونهای است که این نظر را مورد تایید قرار میدهد. موارد دیگری که از نظر زمانی و مکانی نزدیکتر اند قیامهای مردمی در هائیتی در ۱۹۸۸-۱۹۸۷، انفجار اجتماعی در ونزوئلا و آرژانتین در دههی ۹۰را میتوان نام برد که تودهی تهیدست شهری بدون هیچ رهبری مشخصی به پا خاستند، شاهراهها و شهرها را تسخیر و فروشگاههای مواد غذایی را غارت کردند. علیرغم بزرگی و رزمندگیشان این جنبشها در سرنگونی نظام حاکم موفق نبودهاند.

از سوی دیگر تاریخ انقلابات پیروزمند هر بار تاکید می کند که باید یک سازمان سیاسی وجود داشته باشد که در درجه اول قادر به پیشبرد یک برنامه بدیل ملی باشد که مانند چسب برای متنوع ترین بخش های مردمی عمل کند و در درجه دوم قادر به تمرکز نیروی آن ها در حلقه تعیین کننده باشد یا به سخن دیگر در ضعیف ترین حلقه دشمن.

همان طور که تروتسکی گفته است این سازمان سیاسی پیستونی است که بخار را در لحظه ی قطعی متراکم می کند، به آن فرصت پراکندگی نمی دهد بلکه آن را به نیروی محرکه لوکوموتیو تبدیل می کند.

اگر عمل سیاسی بخواهد موثر باشد و جنبش اعتراض و مقاومت و مبارزه مردمی بخواهد به اهداف خود علیه نظام موجود دست یابد لازم است که یک عامل سازمان دهی در توانایی جهت دادن و وحدت بخشیدن به ابتکارهای متعددی شکل بگیرد که به طور خودجوش به وجود می آید و قادر است ابتکارات بیش تری تشویق را کند.

انسجام استوار تشکیلاتی فقط ظرفیت عینی برای عمل به وجود نمی آورد، بلکه یک فضای درونی ایجاد می کند که تشکیلات را قادر می سازد در رخدادهای مهم مداخله نیرومند داشته باشد و از فرصت های ایجاد شده به خوبی استفاده کند. مهم است که به خاطر داشته باشیم که در سیاست درست عمل کردن به تنهایی کافی نیست، بلکه باید در لحظه ی مناسب درست عمل کرد و از نیرویی برخوردار بود که ایده ها را به عمل تبدیل کند.

اگر این امر وجود نداشته باشد، احساس فقدان یک سازمان مستحکم و عدم ثبات موجب می شود که به علت فقدان انضباط قادر به اجرای تصمیمات نباشیم و این به نوبه ی خود تاثیر منفی برجای می گذارد که خود امری فلج کننده است.

من تردیدی ندارم که بسیاری از کسانی که مایل به بحث در خصوص نیاز به ابزارهای سیاسی نیستند این ابزارها را با ضددموکراتیک بودن، اقتدارگرا بودن، دیوان سالار بودن و حزب واحد یک پارچه همسان می کنند که البته آن ها به درستی آن را مردود اعلام می کنند. من اعتقاد دارم که این خیلی مهم است که ما به این مانع ذهنی فایق شویم چون همان طور که پیش تر نوشته ام معتقدم که نمی توان مبارزه موثری بر علیه نظام موجود سلطه انجام داد و نه جامعه بدیل سوسیالیستی به وجود آورد، بدون وجود سازمانی که قادر به گردآوری تمام کنش گران و وحدت اراده عمل آنان حول اهدافی باشد که پیش روی خود قرار می دهند.

این امری است متناقض که هارت و نگری در عین حال که این امر را میپذیرند که ما در یک “شرایط جهانی جنگی” به سر میبریم، و دموکراسی کاملی که میخواهیم هنوز باید به وجود بیاید، و اعمال قهر به عنوان دفاع فعال از خود در برابر قدرتهای امپراتوری امری موجه است، انبوه بسیارگونه “یک پروژهی سازماندهی سیاسی است که تنها از طریق کارکردهای سیاسی به دست میآید“(۱۷) و “باید بتواند تصمیم بگیرد و به طور مشترک عمل کند“.(۱۸) معهذا این نظر را نمیپذیرند که باید “نقطه کانون فرمان و اطلاعات برای چگونگی اجرای تصمیمات توسط عمل مشترک وجود داشته باشد ” و در این خصوص پیشنهادی ارائه نمیکنند.

چون من با این نویسندگان توافق دارم که چپ باید احیاء و اصلاح شود باید صرفا بر اساس عملکردهای جدید، اشکال جدید سازماندهی و مفاهیم جدید این هدف تحقق یابد(۱۹). من در فصل دیگر دیدگاه خودم را در مورد ابزار جدید سیاسی که  به آن نیاز دارد توضیح میدهم.

من مطلقا تردیدی ندارم که برای به اجرا گذاشتن این ایده ها ما باید اشکال جدید بیان سیاسی جستجو کنیم یا با احیای دوباره احزاب موجود، هر جا که ممکن باشد، یا با ایجاد ابزار سیاسی جدید.

چون سیاسی کردن به معنای حزبی کردن نیست، بلکه به معنای تحول کسانی که از بی عدالتی و ستم رنج می کشند به سوژه هایی است که مصمم اند نقش خود را در تغییر شرایط ایفا کنند، ما نباید ضرورتا درباره ی فرمول های سنتی برای یک حزب جدید بیاندیشیم هنگامی که درباره نیاز به ایجاد یک ابزار سیاسی بحث می کنیم

یادداشت ها:

۱-هارت و نگری، انبوه بسیارگونه، ص ۲۱۷.

۲-اریک هابسباوم، چپ و سیاست هویت، نیولفت ریویو شماره ۲۱۷.

۳-لنین ، فروپاشی انترناسیونال دوم در مجموعه آثار جلد ۲۱.

۴-مصاحبه در هاوانا با لیتو مارین و نلسون بوتیرز ماه مه ۱۹۸۹.

۵- نوام چامسکی،Necessary illusions pp.vii

۶-نوام چامسکی، کنترل رسانه ها، ص ۱۴.

۷- بنیامین گینزبرگ                      The Capitiv Public pp 86-9

۸-منبع ۶ ، ص ۱۷.

-۹Juan Antonio, Tercer Mileno, p 58 .

۹- همان جا ص ۶۲.

۱۰-“طی یک انقلاب میلیون ها نفر از مردم طی یک هفته بیش از یک سال عادی از زندگی خواب آلود آموزش می بینند. چون در زمان تحولات شتابان به ویژه در زندگی تمام مردم روشن می شود که طبقات مختلف چه هدفی را تعقیب می کنند و از چه نیرویی برخوردارند و چه روش هایی به کار می برند“. درس های انقلاب لنین مجموعه آثار جلد ۲۵، ص ۲۲۷.(انتشارات پروگرس، مسکو، ۱۹۶۴).

۱۱-C.Ruiz, La centralidad de la politica p.15.

۱۲- همان جا.

۱۳- منبع ۱۰، ص ۲۵۱.

۱۴-“نوع مشترک انسان در جریان گردش شکل می گیرد یک ارفئوس رنگارنگ با قدرت بیکران” هارت و نگری انبوه بسیار گونه یادداشت ۲۸، ص ۳۶۱.

۱۵- همان جا ص ۲۳۸.

۱۶- همان جا ص ۲۲۶.

۱۷- همان جا ص ۲۲۳.

۱۸- همان جا ص ۲۲۲.

۱۹- همان جا ص ۲۲۰

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>