نوشته شده در اقتصادی توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

نگاهی به کتاب توما پیکتی، «سرمایه در قرن بیست و یکم»، دستاوردها و نارسائی ها_اشتفان کافمن، اینگو اشتوسله/ برگردان: کامران صادقی

اقتصادان فرانسوی توما پیکتی نسبت به شیوه اقتصادی حاکم نظر کاملاً مثبتی دارد، علت هیاهوی تبلیغاتی در رابطه با کتاب او چیست؟

توضیح: هنگامیکه کتاب توما پیکتی، «سرمایه در قرن بیست و یکم» در تابستان ۲۰۱۳ در فرانسه منتشر شد، گرچه عکس‌العمل مثبتی به دنبال داشت، اما توجه چندانی را جلب نکرد. هیاهوی تبلیغاتی با انتشار ترجمه انگلیسی کتاب در آمریکا، در ماه مارس ۲۰۱۴ آغاز شد، پس از آنکه پاول کروگمن، برنده جایزه نوبل اقتصادی سال ۲۰۰۸، کتاب را به عنوان بهترین کتاب سال، و شاید بهترین کتاب قرن معرفی کرد.

چرا امروز کتاب پیکتی چنین مورد توجه قرار می گیرد؟ پرسشی است که نویسندگان کتاب «سرمایه داری، ۲۰۰ سال اول» ،اشتفان کافمن و اینگو اشتوسله، در معرفی و نقد کتاب پیکتی مطرح می کنند. متن زیر ترجمه بخشی از این کتاب استچرا درست این کتاب چنین جلب توجه کرد، در حالیکه پژوهش ها، کتاب‌های بسیار و نوشته‌های قابل فهم تری در باره این موضوع منتشر شده اند؟ در توضیح این هیاهوی ایجاد شده حول و حوش کتاب توما پیکتی «سرمایه در قرن بیست و یکم»، وجوهی چند قابل ذکر است:

بحران مالی و اقتصادی از طرفی اعتقاد دگم واری را که تا به آن روز به آزادی سرمایه، تنزل مالیات و قابلیت رقابت، حاکم بود، دچار بحران کرد. از طرف دیگر با توجه به وضع ناپایدار مالی دولت، مسأله توزیع، یعنی این پرسش را که چه کسی می بایستی مخارج تثبیت اوضاع را به عهده بگیرد، در دستور روز قرار داد.

 

افزون بر این، پیکتی حکمی عامیانه را که می‌گوید «دارا، داراتر می‌شود»، با آمار و ارقامی فوق‌العاده گسترده و از نظر سیاسی ظاهراً غیر جانبدارانه، ثابت می کند. بارها می‌خوانیم که:»ارقام همه چیز را بیان می کند». کارمند یک بانک سرمایه گذاری، به تمجید می‌گوید «این کتاب توسط جدیدترین ،متفکرین، نوشته نشده است، بلکه به قلم یک دانشگاهی اقتصادان شایسته به تحریر در آمده است که تئوری خود را با ارقام واقعی ثابت می کند. مدتهاست که چنین نمونه‌ای نداشتیم». گذشته از این به علت موقعیت او به عنوان پروفسور دانشگاه مظنون نیست که از منافع سیاسی خاصی، مثلاً صندوق بین‌المللی پول یا سندیکاها پیروی می کند.

 

با در نظر داشت این نکته، همزمان نظریه پیکتی مبنی بر اینکه نابرابری رشد یابنده حاصل تصادفی احمقانه نیست، بلکه نتیجه خصلت ذاتی اقتصاد و یا حداقل گرایش قوی در اوست، برانگیزاننده است. این بیان از آن رو تحریک‌کننده است که اقدام سیاسی علیه آنرا الزامی می‌کند و این خود به بحث در باره آن دامن می زند. پیکتی در این خصوص پیشنهاداتی را مطرح کرد که خوشایند همه نیست- پیش از همه آنهائیکه به ضررشان تمام می شود(ثروتمندان)، و آنان که مبانی اعتقادی اقتصاد سیاسی شان در تقابل با سیاست‌های مالیاتی پیشنهاد شده قرار دارد.

 

به همین دلیل در مباحث حول و حوش پیکتی، افراد ذی نفع هم مجبور شدند عکس‌العمل نشان دهند تا پیشنهادهای او بطور جدی از طرف مراجع سیاسی تصمیم گیرنده مورد استفاده قرار نگیرند. اشتفان ورهان، عضو هیئت رئیسه اتحادیه اقتصادی احزاب دموکرات مسیحی و سوسیال مسیحی(احزاب محافظه کار آلمان-م)، در مقدمه بحثی با پیکتی معتقد است که پدیده، در اساس پذیرفته شده، نابرابری نمی باید از جانب «افراد نامناسب» عنوان گردد- اشتباه سالهای ۶۰ که مباحث در باره «عدالت» به «پیامبران دروغین» واگذار شد و بخش بزرگی از شهروندان به دنبال «آرمانشهر سوسیالیستی» به راه افتادند، نباید تکرار شود. در‌واقع جدی ترین مخالفان مطالبات مربوط به سیاست‌های مالیاتی خود را مجبور می‌بینند در مقابل پیکتی عکس‌العمل نشان دهند، نتیجتاً درست همان اتفاقی می‌افتد که آن‌ها می‌خواستند مانع آن شوند: به بحث گسترده عمومی در باره او و نظریه‌هایش دامن زده می شود.

 

این تشخیص که نابرابری از نظر اجتماعی دارای مشروعیت نبوده و علاوه بر آن برای اقتصاد هم خوب نیست، بحثی را در میان نخبگان جامعه دامن زده که تنها به صفحات فرهنگی روزنامه‌ها محدود نمانده است. حتی در بخشهائی از بورژوازی لیبرال آمریکا تبلیغات تمام عیاری انجام گرفت تا پیکتی به بحث روز تبدیل شود- بیش از همه توسط پاول کروگمن که به عنوان یک اقتصادان پیرو کینز از نظر تئوری به هیچ وجه هم خط پیکتی نیست. اما همین که بحثی در باره درستی و یا نادرستی سیاست اجتماعی و اقتصادی در بین نخبگان، بخشا با حدت تمام، در گیر می شود، نشان انشقاقی در بین نظرات «ارتودکس» و نظراتی است که خواهان عقب گردی معتدلانه هستند. و این زمینه بازتاب کاملاً متفاوتی برای کتابی مانند سرمایه در قرن بیست و یکم آماده می‌کند تا مثلاً برای جنبش اِشغال(وال استریت)، یا مطالبات سندیکائی. اگر نخبگان اجتماعی به همین شیوه در باره کتاب‌های دیگر به بحث می پرداختند، یقیناً آن‌ها نیز با اقبالی روبرو می‌شدند که هیچ جنبش اجتماعی نمی‌توانست آنرا ایجاد کند. با وجود این نیازمند توضیح است که چرا از بابت اینکه کتاب پیکتی موجب برآمد جنبش اجتماعی گردد، هیچ نگرانی وجود ندارد.

 

درست است که پیکتی شیوه اقتصاد حاکم – سرمایه داری – را مورد حمله قرار می دهد، اما هرگز علیه سرمایه داری موضع نمی گیرد. اولاً «قوانین توزیع» ای که مطرح می‌کند از نظر او نه فقط در سرمایه داری(که آنرا از نظر مفهومی در ابهام می گذارد)، بلکه در هر شیوه اقتصادی معتبرند. رشد نابرابری، به زعم او بطور کلی منتج از قانونمندی ثروت آست و نه فقط مختص ثروت حاصل از سرمایه داری. ثانیاً مطالبات سیاسی‌اش هدف دگرگونی بنیادین سیستم را دنبال نمی کند، بلکه تنها برخی تغییرات در سیستم مالیاتی را مد نظر دارد که می بایستی سرمایه داری را مستحکم تر کند. نقد پیکتی بر سرمایه داری، نقدی بسیار سازنده است و او را به گفتمان رسمی غالب در باره بحران پیوند می زند. (…)

 

دستاوردها و نارسائی های پیکتی کدام است؟ نقد او به وضعیت حاکم چقدر بجاست و «سرمایه در قرن بیست و یکم» حامل کدام یک از ایدئولوژی‌های متداول است؟ همانطور که دیدیم شناخت پیکتی بر اطلاعات آماری بسیار وسیع استوار است. او خود را کمتر اهل تئوری، بلکه یک آمارگر بی‌طرف می‌داند که امکان می‌دهد تا ارقام خود بیانگر باشند.

 

فرمول او r>g که بسادگی قابل فهم است، چیزی نیست جز یک شاخص آماری. اما ارقام هیچ‌گاه به خودی خود چیزی را بیان نمی کنند، آن‌ها احتیاج به تفسیر دارند. و این در کتاب پیکتی هم انجام می گیرد. تفسیر کل وقایع اقتصادی از طرف او بر اساس معینی استوار است: تئوری اقتصادی نئوکلاسیک، که بر همه دانشگاهها و کتاب‌ها آموزشی حاکم است. بر اساس این تئوری، نیروهای آزاد بازار به ایجاد یک تعادل گرایش دارند. از نظر علم اقتصاد رایج، نتیجه این تعادل بالاترین ارزش اجتماعی قابل حصول، ممکن ترین وضعیت رضایتمندی، را بدست می دهد. اینکه آمار ارائه شده از طرف پیکتی در تقابل با این نظر است، کاملا مورد قبول او می باشد، اما او از این تقابل نتیجه تئوریک نمی گیرد. بنابراین پیکتی نه تنها از نظر تئوری قابل مقایسه با مارکس نیست، نکته‌ای که او از تأکید بر آن خسته نمی شود، بلکه حتی نمی‌توان او را با کینز مقایسه کرد که حد اقل یک گسست تئوریک با اساس اقتصاد نئوکلاسیک غالب انجام داد.

 

پیکتی در باره شیوه اقتصادی حاکم برخورد کاملاً مثبتی دارد. تمام نقد او به وضعیت موجود و تکامل آن را نباید به معنای اعتراض اساسی علیه نحوه تولید و توزیع سرمایه دارانه فهمید. وضعیتی که او به دنبال آن است یک سرمایه دارای بالنده با شاخص رشد اقتصادی می باشد. نقد رشد برای پیکتی بیگانه است. و نابرابری را تنها تا حدی نقد می‌کند که به رشد و مشروعیت سرمایه داری صدمه نزند. در این معنا او همزمان مترقی و محافظه کار است: می‌خواهد چیزی را تغییر بدهد، تا مناسبات اجتماعی را همانطور که هست حفظ کند. او می‌خواهد از سرمایه داری در مقابل فقر حمایت کند، نه بر عکس. این نکته‌ای نیست که احتیاج به «افشا کردن» داشته باشد، چرا که «برنامه» فرموله شده علنی اوست: „من سرمایه داری را تحسین می کنم، من مالکیت خصوصی را تحسین می کنم، من اقتصاد بازار آزاد را تحسین می کنم. البته می‌بینم که رشد اقتصادی عمدتا در سرمایه داری رخ می دهد. بدیهی است که به مالکیت خصوصی دلبستگی دارم، چرا که بنیاد آزادی ما را تشکیل می دهد. هیچ گاه حجم سرمایه به میزان امروز نبوده است. من ۱۸ ساله بودم که دیوار برلین فرو ریخت. من به نسلی تعلق دارم که هیچ گاه به کمونیسم سمپاتی نداشت.”

 

البته پیکتی با همه تحسین از سرمایه داری، علاقه‌ای به ویژگیهای این شیوه اقتصادی ندارد. او پرسش سرمایه داری چیست؟ را مطرح نمی کند. بعلاوه تصوری از سرمایه ندارد. چرا که سرمایه و دارائی را یکسان تلقی می کند. یک قطعه زمین، یک ساختمان، مبلغی پول، یا تأسیسات تولیدی برای او حکم «دارائی» یا «ملک» را دارد. در ضمن برای او تفاوت نمی‌کند که این مالکیت در کدام شیوه اقتصادی وجود دارد و بازتولید اجتماعی به چه نحوی سازمان دهی شده است. فرمول r > g برای او همیشه معتبر است، در فئودالیسم همانطور که در سرمایه داری. اما دقیقاً همین کوته نگری، عدم توجه به خصوصیت اجتماعی ویژه در هر شیوه ای، باعث می‌شود که پیکتی اگرچه می‌تواند مسیر تکاملی نابرابری را از نظر تاریخی ترسیم کند، اما همیشه فقط بر اساس نا برابری از پیش‌فرض شده که برای او «به هر حال موجود است».

 

پیکتی نیم نگاهی به مارکس دارد، اما از آنجا که بطور جدی به او توجه نمی کند، چیزهائی را از دست می‌دهد – در‌ واقع جوهر آن چیزی را که در اصل می‌خواهد توضیح بدهد. (…) همانگونه که مالکیت(در شیوه‌های اقتصادی گوناگون) برای پیکتی بی‌تفاوت است، نابرابری نیز چنین است، از این رو حرکت او در افق دید بورژوائی محدود است. احتمالاً پیکتی هم موافق می‌باشد که پیش از سرمایه داری نابرابری امری خدادادی به نظر می رسید، با‌نظم «طبیعی» جامعه تطابق داشت-حتی انسان‌ها هم برابر نبودند. برعکس در یک جامعه «پیشرفته» این معیارها مشروعیت ندارند. جای آن‌ها را اما معیارهای دیگری گرفته‌اند که توسط اندیشمندان بزرگ تئوری بورژوائی پرداخته می‌شوند – همینطور از جانب پیکتی. مثلاً اینکه کار اساس مالکیت است و از این رو اساس دارائی – به عنوان معیار، به عنوان «قانون عمومی»(مارکس) به حساب می آید. این نظریه از آن زمان تا به امروز نه تنها در تئورهای اقتصادی، بلکه در باور عمومی هم، با وجود مخالفت هائی، ریشه دوانده است.

 

از طرفی به نظر می‌رسد که نابرابری تنها با میزان متفاوت کار انجام شده قابل توضیح بوده و به همین دلیل تنها با توجه به این فاکتور مشروع باشد، از طرف دیگر واقعیت نشان می‌دهد که چنین نیست. علت حرکت دایره وار پیکتی در همین است. بنا بر استدلال او، نابرابری رشد می کند، چرا که نابرابری وجود دارد. این استدلال توضیح نمی‌دهد که اساساً چگونه نابرابری «اولیه» بوجود آمده و از نظر اجتماعی کدام نابرابری ویژه مشخصه سرمایه داری است: جدائی تولید کنندگان بلاواسطه از امکانات واقعی تولید. از این روست که پیکتی در باره چگونگی بوجود آمدن نابرابری در سرمایه داری و تداوم آن، حرف چندانی برای گفتن ندارد.

 

منبع:
http://www.neues-deutschland.de/artikel/948905.er-fragt-nicht-was-ist-kapitalismus.html
_________________________________________________________________________
* „ r „ شاخص میزان سود سرمایه و ” g „ شاخص میزان رشد اقتصاد است. وضعیت r>g به تمرکز شدید دارائی منجر شده، موجب رکود اقتصادی می‌شود.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>