نوشته شده در بین المللی توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

موانع تنش زدائی در مناسبات روسیه و امریکا : رابرت دیوید انگلیش / ترجمه : داریوش – جلیل

برآشفتگی برحق نسبت به خشونت‌ها ‌و سرکوب‌های بعد از انتخاب پوتین، نمی‌بایستی مانع از دوباره فکر کردن  در باره اهداف  و ابزار دیپلماسی عمومی آمریکا  شود. از نظر برخی ناظران تمرکز کردن روی اپوزیسیون لیبرال در روسیه اشتباه است، چرا که گروه کوچکی هستند که در مسکو متمرکز و عمدتا در ارتباط با ارائه ارزشهای آمریکایی فعالند – بسیاری از آنها در افکار عمومی مردم روسیه بی اعتبارند و این بدلیل: حمایت قبلی شان از دولت یلتسین، برای تحقیر و زیر سئوال بردن پوتین و به خاطر حمایت واکنشی‌شان از سیاست‌های دولت آمریکا – مانند توسعه ناتو – حتی زمانی که این رفتارها در ضدیت با منافع روسیه قرار می‌گیرد.  در یک کلام، آنها وطن پرست به نظر نمی‌رسند. آنها زبان‌آور، جدی و خیلی قابل تحسین هستند. اما حتی اگر آنها بوسیله پوتین هم بی‌آبرو، و یا بخاطر مواضعشان در سالهای ۱۹۹۰ بدنام نشده بودند، آنها نماینده ارزش‌های لیبرالی و جهان‌وطنی هستند که برای اغلب روسهای ناسیونالیست محافظه‌کاربیگانه است.  در عین حالی که آنها خوشآیند کشورهای غربی هستند. اما حساب باز کردن روی چنین نیروهایی به عنوان کانون توسعه دمکراسی نیز منطقی بنظر نمیرسد

اگر مورد گروه فمنیستی موسیقی راک  «پوسی رایوت» را در نظر به گیریم که برخی از اعضای آن در سال ۲۰۱۲ در پی آکسیون اعتراضی در کلیسای «عیسی منجی»  مسکو به عنوان اوباشیگری محکوم شده بودند، این نوع حرکت اعتراضی نه تنها پوتین بلکه تمام مردم ارتدوکس روسیه و عقایدشان را به سخره می‌گیرد. با این حال هم فعالین سیاسی و هم مقامات دولت امریکا از این نوع حرکت اعتراضی حمایت کرده و خواهان آزادی محکومان شدند. اما بر مبنای احترام به ارزش‌ها و رسوم دیگران، تائید و تشویق و قهرمانان آزادی خواندن گروه مذکور، در حقیقت بی احترامی به ملت روسیه  بوده است. در عین حال، این غیر قابل درک است که ایالات متحده آمریکا که خواهان جلب نظر و همراهی مردم روسیه است ( مردمی که بیش از ۷۰ درصدشان پیرو عقاید مسیحیت ارتدوکس هستند ) چنین موضع گیری داشته باشد. جامعه روسیه محافظه کار است و از سال‌های زمامداری یلتسین که همراه با رواج پورنوگرافی و بی‌بندوباری  جنسی بوده، با وحشت یاد می‌کنند. طبق نظرسنجی‌های انجام شده فقط هفت درصد  مردم روسیه معتقد بودند که اعتراض سیاسی در کلیسا مجاز است و فقط پنج درصد موافق با آزاد کردن اعضائ گروه مزبور بدون یک مجازات جدی بودند. مسلما حساسیت اکثریت مردم عادی روسیه هم بایستی به همان اندازه مورد توجه قرار گیرد که اقلیت جامعه لیبرال روسیه. دخالت غرب در چنین مواردی، به سختی می تواند بدبینی سنتی روسی علیه همجنسگرایی را کاهش دهد. در حقیقت، اعتراض جنجالی در حمایت از گروه «پوسی رایوت»  منجر به حمایت بیشتر مردم از قانون معروف موسوم به ” ممنوعیت تبلیغ روابط جنسی غیر سنتی ” گردیده است .

مردم روسیه استانداردهای دوگانه در داوری‌های واشینگتن در باره کشورشان را می‌بینند- مورد انتقاد قرار دادن روسیه به خاطر رفتاری که آن رفتارها در مورد کشورهای دیگرنادیده گرفته می‌شوند. برای مثال، روزنامه واشینگتن پست سیاست های روسی ضد همجنسگرائی  را بطور کامل تحت پوشش قرار داد ، اما هیچ توجهی به همان نوع رفتارها در کشورهایی مانند لیتوانی ، گرجستان و اوکرائین نکرد، و وقتی هم کرد روسیه را بخاطر صادر کردن تفکر ضد همجنسگرایی مورد سرزنش قرار داد . از سال ۲۰۱۴ ، رسانه‌های غربی  مدعی شدند که مسکو تهاجم تبلیغاتی گسترده ایی را

شروع است، در حالی که تبلیغات پرسر و صدای ازهمان نوع از  سوی کشورهایی مانند آذربایجان، قزاقستان  و اوکرائین را بطور وسیعی نادیده می‌گرفتند. این گونه تبلیغات، یک لابی گری یا روابط عمومی معمولی نیست، بلکه در حقیقت برای انجام تحقیق ظاهرا مستقل درباره یک کشور که توسط خود آن کشور تامین مالی می شود – و از جمله پرداخت برای تهیه گزارش انتخاباتی و سایر ارزیابی‌ها توسط گروه‌هائی مانند «انجمن پارلمانی شورای اروپا».

مردم آمریکا بندرت در مورد چنین فعالیت‌های تبلیغاتی علاقه نشان می‌دهند حتی اگر هشدارها درباره فعالیتهای براندازانه ی مسکو به حد جنون‌آمیز رسیده باشد. گزارش اخیر سازمان های اطلاعتی آمریکا از  دخالت روس‌ها در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در سال ۲۰۱۶ خبر داده و هشدار دادند که «کمپین هدایت شده‌ای توسط کرملین ، تخریب و تضعیف اعتماد عمومی نسبت به دولت ایالت متحده و دامن زدن به اعتراضات سیاسی را هدف قرار داد است». با این حال  مقصر اصلی این طرح را کانال خبری «آر.تی» نامیدند، یک کانال تلویزیونی روسی که سهم بسیار کمی از مخاطبان آمریکایی دارد، با این استدلال که این کانال ” با پخش برنامه‌های ضد ترکاندن تخت سنگها (برای استخراج نفت و گاز) مسائل زیست محیطی را عمده می‌کنند” و” یک فیلم مستند در باره جنبش اشغال وال استریت{ که}فساد را در سیستم سیاسی آمریکا را توصیف کرده پخش نموده است. در واقع، بر خلاف سال ۲۰۱۴ که بعضی از مقامات رسمی آمریکا و اروپا که از اشغال” میدان” در اوکرائین حمایت کردند، دیپلماتهای روسیه در رابطه با اعتراضات موسوم به اشغال وال استریت در سال ۲۰۱۱  محتاطانه بر خورد کردند.

یکی دیگر از استانداردهای دوگانه، که توسط رسانه‌های خبری آمریکا نادیده گرفته شد ولی در خارج از این کشور به آن توجه شد، نوع موضع گیری دوگانه در مورد رفراندوم جدائی شبه جزیره کریمه که پیش از الحاق آن به روسیه در سال ۲۰۱۴ صورت گرفت، و جدائی کوزوو از صربستان در سال ۲۰۰۸ که مورد حمایت غرب قرار گرفت ولی روسیه و صربستان آن را نامشروع دانسته و رد کردند. اوباما ادعا نمود که ” کوزوو فقط بعد از انجام رفراندوم و همکاری با سازمان ملل و همسایگانش تصمیم به جدایی از صربستان گرفت، در صورتی که هیچکدام از این شرایط در کریمه اتفاق نیقتاد”. در حقیقت این ادعا نادرست بود. چرا که در خود کوزوو هم این اتفاق صورت نگرفت. هیچ رفراندوم واقعی در آنجا انجام نشد و تنها یک رای گیری در پارلمان اکثریت آلبانی‌های  کوزوو صورت گرفت . و در مورد ادعای همکاری با همسایگان، نه تنها صربستان به شدت با جدایی کوزوو مخالفت کرد، بلکه بوسنی، رومانی و اسلواکی هم هنوز کوزوو را به رسمیت نشناخته‌اند. کشورهایی مانند کرواسی، بلغارستان و مجارستان هم تحت فشار غرب آن را پذیرفتند.

این یک خطای واقعی است- یعنی اعتقاد داشتن به چیزهایی که هرگز اتفاق نیفتاده ، واستفاده ازآن در جهت تجزیه یک کشور نگران کننده است . این همچنین کشورهای اروپای مرکزی و شرقی را که بین مسکو و واشینگتن گرفتار شده اند، در مورد انتخاب آزاد و دمکراتیک ‌شان دچار توهم عمده‌ای میکند. در حقیقت، آزادی انتخاب آنها به وسیله اهرم‌های سیاسی و اقتصادی که به کار گرفته میشود تا این کشورها را از روسیه دور کنند، محدود می‌گردد. همان طوری ‌که در بالا ذکر شد، در مورد رفراندوم در کوزوو، کشورهای همسایه کوزوو به وسیله آمریکا و ناتو برای برسمیت شناختن استقلال کوزوو زیر فشار قرار گرفتند. در حقیقت، سیاست هویج وچماق در مورد کشورهای اروپای شرقی در جهت تشویق آنها برای دنبال کردن سیاست‌های دلخواه بروکسل، برلین و واشینگتن بطور مرتب مورد استفاده قرار گرفته است. وقتی نگرانی کشورهای اروپای شرقی در مورد هزینه‌های بیش از انتظارشان برای ملحق شدن به اتحادیه اروپا بالا گرفت- و یا درباره واکنش به توسعه ناتو که باعث تحریک روسیه می شود – برای نخبگان سیاسی و تجاری این کشورها امتیازاتی منظور شد جدایی، در حالیکه در رابطه با اکثریت توده مردم آنها بعضا رفراندوم را کنار گذاشتند و رای پارلمان را جایگزین آن کردند. واشینگتن و بروکسل بعضی مواقع با هم اختلاف نظر دارند، مانند دادگاه جنایی بین‌المللی که بوسیله اتحادیه اروپا حمایت شد ، ولی دولت جورج بوش مخالف آن بود. در این مورد، و همچنین موضوعات دیگر، کشور

های اروپای مرکزی برای اجرای آزادی انتخاب ظاهری‌شان زیر فشار خیلی زیاد سیاسی و اقتصادی قرار گرفتند.                                                                                                    

هیچکس این بحث را نمی‌کند که با پیوستن به اتحادیه اقتصادی «اورآسپا» به رهبری روسیه، اغلب این کشورها سود بیشتری از پیوستن به اتحادیه اروپا خواهند برد. ( ناتو یک موضوع دیگری است، و هزینه یا  نتایج عکس‌العمل روسیه در مقابل هرگونه منافع امنیتی احتمالی در رابطه با توسعه ناتوباید سنجیده شود). مسئله عبارت از درک ساده مشروعیت از دیدگاه مسکو است- اینکه توسعه بلوک غرب بصورت یک روند ارگانیک ودمکراتیک نیست، بلکه ایالات متحده آمریکا و متحدینش آن را بیشتر با انگیزه اعمال قدرت تا اجرای اصول، مهندسی می‌کنند، غرب باید همچنین به هزینه کشورهای درگیر (و همچنین اتحادهای خودش) توجه کند زیرا که این روند را نادیده میگیرد و این از لحاظ اصولی غیر دمکراتیک است. حمایت از اتحادیه اروپا در اروپای مرکزی از خیلی قبل از بحران پناهندگان سوری کاهش پیدا کرده بود بخاطر اینکه هزینه‌های متحمل شده خیلی بیشتر از آنچه انتظار داشتند بود، در حالیکه بنظر میرسید که مزایا بطور برای نخبگان ثروتمند کسب و کار بود.

به عنوان یک مثال واقعی روند مذکور، مورد کشور مولداوی را در نظر بگیرید، جائی که اتحادیه اروپا از طرفداران پیوستن به این اتحادیه حمایت کرد برای اینکه این کشور خیلی فقیر را در مسیر  عضویت اتحادیه اروپا یاری دهد. شمار کمی از مردم، اطلاع یا مطالعه ای در مورد این کشور داشتند تا اینکه در نوامبر گذشته تیترهای پی‌درپی رسانه‌ها نظیر تیتر روزنامه تلگراف که نوشت ” کاندیدای طرفدار روسیه در مولداوی برنده شد”، در حالی که تحلیل نتایج این انتخابات از نقطه نظر جغرافیای سیاسی گمراه کننده بود. مبارزات انتخاباتی عمدتا در باره مسائل داخلی، مانند فساد و اقتصاد بود. مردم عادی مولداوی نگران این بودند که ملحق شدن به اتحادیه اروپا غالبا به نفع نخبگان خواهد بود. حزب لیبرال دمکرات طرفداراتحادیه اروپا در گیر رسوائی بود که در آن رهبران حزب یک میلیارد دلار یعنی معادل نیمی از ذخایر ارزی بانک ملی کشور را به حساب‌های شخصی خود واریز کرده بودند. هم چنین موضوعات مشابهی هم در انتخابات بلغارستان و مونته نگرو بود، ولی رسانه‌های خبری آمریکا فقط تمرکزشان روی مبارزه برای جلوگیری از نفوذ روسیه در آنجا بود. در حقیقت مورد مونته نگرو تمام این مسائل را به صورت برجسته ای نشان میدهد. کشوری که مونته نگرو را تشویق به جدا شدن از صربستان کرد ایالات متحده آمریکا بوده است – بخاطر اهداف جغرافیای سیاسی و تضعیف  میلوسوویچ رهبر  صربستان، و حمایت کامل از رئیس فاسد آن میلوژوکانوویچ  بود. اکنون پس از یک دهه  حزب «سوسیال دمکرات» متعلق به  میلوژوکانوویچ  از شرایط مشابه تنش جغرافیائ سیاسی برای مهندسی کردن الحاق مونته نگرو به ناتو بهره می‌گیرد- که این خود یک قدم مشکوکی است نه بنفع مونته نگرو و نه بنفع ناتو بلکه برای تحریک روسیه صورت گرفته ، و باعث تقویت یک رژیم عمیقا  فاسد میشود .  تمرکز روی تهدیدات ژئوپولیتیک، باعث مخدوش شدن خطرات بزرگتر اقتصادی و اجتماعی می‌شود: در بسیاری از کشورهای اروپای شرقی گروه‌های زیادی و حتی اکثریت مردم معتقدند که زندگی تحت سیستم کمونیستی بهتر بوده است. چنین از خود بیگانگی و بیزاری باعث تشدید احساسات ضد اتحادیه اروپا در بسیا ری از کشورهای اروپای شرقی شده و همچنین موجب قدرت گیری عوام فریبانی مانند ویکتور اوربان رئیس جمهوری مجارستان میشود. این امر نه ناشی از اعمال نفوذ شوم پوتین بلکه از نابرابری‌های عمیق اقتصادی و شکست آشکار سیاست ادغام  اتحادیه اروپا سرچشمه می‌گیرد. 

غربی‌ها درکی یک جانبه از درگیری‌ها در اوکرائین دارند. باید یادآور شد که بحران اوکرائین در سال ۲۰۱۳  شروع شد زمانی که رئیس جمهور «ویکتور یانوکوویچ» از پیوستن به اتحادیه اروپا خودداری کرد و به جای آن تصمیم به اتحاد با روسیه را گرفت. او در یک شورش که با تشویق آشکار آمریکا و اتحادیه اروپا همراه بود برکنار شد. مهم نیست که حکومت او چقدر فاسد بود، او به شکل دمکراتیک انتخاب شده بود و بر اساس قانون اساسی تصمیم گرفت و عمل کرد( در حقیقت او در سال ۲۰۱۲ به این خاطرانتخاب شد که دولت قبلی طرفدار اروپا نشان داد که فاسد و بی کفایت است).اما در سال

۲۰۱۴ با تشدید و رشد اعتراضات در اوکرائین، ایالات متحده آمریکا توافق با روسیه بر سر یک قدرت انتقالی کنار را نهاد و به جای آن از تظاهراتی که خواهان بر کناری ویکتور یانوکوویچ بود حمایت کرد، که در اصل به یک کودتا تبدیل شد. اما این تغییر و تحولات سریع باعث شد که روسیه این نتیجه‌گیری را به کند که اگر غرب از تصرف قدرت بر خلاف قانون اساسی در «کیف» حمایت میکند، پس آنها هم می‌توانند یک رفراندوم بر خلاف قانون اساسی در کریمه بر گزار کنند و یا بر خلاف قانون اساسی از تسخیر قدرت در «دونباس» حمایت کنند. راه مصالحه وجود داشت ، اما جدا کردن اوکرائین از مدار روسیه و احساس وجود ناتو در همسایگی اش و همچنین ترس از دست دادن پایگاه قدیمی در شبه جزیره کریمه ( که در چندصد ساله گذشته پایگاه نیروی دریایی روسیه بوده است )، باعث تصمیم عکس العملی پوتین در ارتباط با اوکرائین گردید.

البته به سختی می‌توان شرکت روسیه در وحشیگری‌های جنگ  دونباس ( شرق اوکرائین ) را توجیه کرد. اما عملکردآمریکا و اتحادیه اروپا در رابطه با اوکرائین باعث بر افروختن جرقه درگیری‌ها در آنجا شد زیرا که آنها  بدست آوردن اوکرائین را  غنیمتی برای خود می‌دانستند، کشوری که از نظر زبانی و قومی چند پارچه است و روسیه در آنجا منافع مشروع دارد. سیاست‌های بی پروای غربی‌ها این منافع را نادیده گرفته وبدون جهت موضوع مورد مناقشه را گسترش می‌دادند. همانطوری که دیدیم، بعضی از مقامات رسمی بر سیاست ” درهای باز ” ناتو برای اوکرائین پا فشاری میکردند در حالیکه احتمال ملحق شدن سریع به اتحادیه اروپا نیز ضعیف بود. پیش از جنگ، در آمد سرانه اوکرائین حدود چهارهزار دلاربود، همتراز با آلبانی و کوزوو، و از لحاظ فساد مالی در درجه پائین تر از روسیه و جایی همتراز نیجریه قرار داشت. امروز بعد از توافق همکاری با اتحادیه اروپا، دریافت کمک‌های میلیارد دلاری و سه سال اصلاحات درخواستی اتحادیه اروپا ، اوکرائین همچنان یک اقتصاد فاسد و ورشکسته دارد- که همچنین نشاندهنده عدم آمادگی اش برای ورود به اتحادیه اروپا می باشد. چقدر از بابت وابستگی به تجارت با روسیه و یارانه‌های دریافتی از آن، اکنون ضرر کرده است و چقدر برای رهبران غربی غیر عاقلانه بود که به اوکرائین برای انتخاب این یا آن (روسیه  یا اتحادیه اروپا ) فشار آورند.

در آخرین بررسی‌ها، اوکرائین از لحاظ فساد اقتصادی رتبه ای پائین تر از روسیه دارد. رسوایی‌های فساد مالی هر روزه، خسارات افرون تری از هزینه های جنگ «دونباس» به بار می‌آورد. پترو پروشنکو، رئیس جمهور طرفدار غرب در بین مردم اوکرائین فقط ۱۷ درصد محبوبیت دارد که در مقایسه با یانو کوویچ که در سال ۲۰۱۴، همزمان با سرنگونی‌اش ۲۸ درصد محبوبیت داشت کمتر است. از طنز روزگار این که یانو کوویچ طرفدار روسیه محبوب ترین رئیس جمهور اوکرائین در قرن حاضر بوده است. در آخرین نظرسنجی انجام شده فقط ۴۱ درصد از مردم اوکرائین هنوز از توافقنامه همکاری با اتحادیه اروپا حمایت می‌کنند، توافقنامه‌ای که رد آن در آن زمان آغازگر انقلاب «میدان» شد.  و ادامه  این روندها، همگام با چرخش به راست در کشورهای اروپائی که صبر و حوصله و سخاوتشان در رابطه با مشکلات موجود همسایگان شرقی شان را کاهش میدهد، مسائلی هستند که بایستی موجبات نگرانی و تامل رهبران اتحاد اروپا را فراهم کند. در عوض ، در سراسر منطقه ، اروپائیان در حالت آماده باش کامل در ارتباط با  تبلیغات ضد غربی روسیه، حمایت از سیاستمداران ضد غربی، و بوجود آوردن لشکری از غول‌های اینترنتی ضد غربی، قرار دارند .

با این همه بدگمانی و هراس در مورد خرابکاری‌های روسیه، احتمال بروز بحران در جاهای دیگر بیشتر است. برای مثال: مسئله شکننده بوسنی می‌تواند به برخورد میان صربستان و ناتو بینجامد. و یا مولداوی که اکثریت ناسیونالیست رومانیایی تبار آن تلاش کنند که با رومانیایی‌ها وحدت کنند که در نتیجه این می‌تواند به جنگ با اقلیت روس تبار منجر شود. یا اینکه مجارستان از اتحادیه اروپا خارج شود که این ضربه بزرگی بر وحدت اروپایی خواهد بود ، و یا اینکه اوکرائین خود در نتیجه مشکلات لاینحل داخلی سقوط نماید. البته هنوز این احتمال وجود دارد که حل مسئله اوکرائین باعث ترمیم روابط آمریکا و روسیه گردد. اقتصاد روسیه ضعیف است و درآمدها از سال ۲۰۱۳ به میزان یک سوم کاهش

یافته است و به شدت نیاز به کاهش تحریم ها از طرف غرب دارد، و اروپا نیز متقابلا به شدت نیاز به روابط تجاری عادی با روسیه دارد. یک توافق بین روسیه و غرب باعث احیای معاهده‌های مینسک می‌شود، روسیه از «دونباس» عقب نشینی کند و مرزهای غربی اوکرائین را تامین نماید و در عوض «کیف»  به منطقه روسی زبان خود مختاری دهد. ناتو به خود تعهد می‌دهد که  اوکرائین را عضوگیری نکند و اوکرائین نیز می‌تواند یک معاهده را برای تضمین تمامیت ارضی خود و هم چنین دریافت کمک‌های نظامی بدست خواهد آورد. کیف همچنین سرمایه گذاری عمده از سوی غرب را بدست خواهد آورد، و می‌تواند هم زمان با ترمیم رابطه قتصادی خود با روسیه سود زیادی بدست آورد.

منزه‌طلبان چنین معامله‌ای را خیانت می‌دانند، زیرا که این به معنای به رسمیت شناختن بالفعل تسلط روسیه بر کریمه است. اما ما نمیتوانیم همه چیز خوب را یک‌جا داشته باشیم. مسکو هرگز اجازه نخواهد داد که مانند سال ۱۹۵۴ کریمه را که طی ۲۰۰ سال جزیی از خاک روسیه بود دوباره از دست بدهد. این با چارچوب دمکراتیک نیز همخوانی دارد- در حقیقت اکثریت بزرگی از مردم کریمه خواهان ماندن با روسیه هستند. اوکرائین، به جای استفاده از منابع خود در جنگ، از صلح و سرمایه‌گذاری بیشتر سود خواهد برد. شرایط سیاسی نرمال و پیوندهای تجارتی با روسیه به طور کلی به نفع اروپا بوده، و می‌تواند روند جاری در جهت تجزیه اروپا را کند یا معکوس گرداند. در غیر این صورت ادامه وضعیت موجود فقط بحران را تشدید می‌کند.

یک توافق موفقیت‌آمیز سیاسی بین روسیه و غرب در باره اوکرائین- یا سوریه و یا سایر مسائل مهم- همچنین نیازمند موافقت جدی در زمینه عدم دخالت در امور داخلی یکدیگر خواهد بود: نفوذ سایبری روسیه در سیاست‌های داخلی  آمریکا و متحدانش قطع خواهد شد، در عوض آمریکا هم از اعتراضات داخلی و شورش در روسیه و کشورهای متحدش حمایت نخواهد کرد. این نوع دیپلماسی میزان شهامت مسئولان تازه کار سیاست خارجی دولت ترامپ را به محک خواهد کشید، اما مجهول مهمتر این معادله خود پوتین است. اکثریت نخبگان سیاسی آمریکا معتقدند که هیچگونه امکان معامله‌ای با پوتین به خاطر بی اعتمادی و دید خصمانه‌اش وجود ندارد. صرفنظر از این که آنها این برخورد خصمانه را ناشی از ایدئولوژی (جهان بینی تلقین شده بوسیله (ک.جی.بی) یا فساد (این که یک رژیم غیرمشروع که برای منحرف کردن مردمش از مشکلات داخلی احتیاج به دشمن خارجی دارد) می‌دانند، خیلی از تصمیم گیرندگان آمریکائی اعتقاد دارند که پوتین در واقع هیچ علاقه‌ای به صلح با غرب ندارد ،او در حال توسعه قدرتش است و تحریم‌ها را هم به عنوان بهائی که برای تشدید اختلاف نظرات در بین غربی‌ها می‌پردازد، تحمل خواهد کرد.

گروه دیگری از سیاست‌گذاران نیز به پوتین به دیده شک و تردید می‌نگرند ولی تقصیر تخریب مناسبات را تنها به گردن او نمی‌اندازند. بسیاری از این تحلیل‌گران از ابتدا مخالف توسعه ناتو بودند، به همان دلائلی که «جرج کنان» در زمان خود مطرح می‌ساخت.  این متخصصین همچنین سیاست‌های نادرست و ماجراجویانه آمریکا در عراق و لیبی، و عدم رعایت خطوط قرمز روسیه در ارتباط با کشورهایی نظیر گرجستان و اوکرائین و همچنین شیطان سازی از شخصیت پوتین را مورد انتقاد قرار می‌دهند. با وجود این، هنوز این گروه از متخصصین اساسا با گروه اول در سیاست مهار کردن روسیه و نه همکاری با آن هم عقیده بوده و بر این نظرند که اقدامات اخیر پوتین نظم لیبرالی دوران پس از جنگ را مورد تهدید قرار می‌دهد.

دسته سوم تحلیل‌گران واقع بینی هستند که کمترین دخالت و تاثیری در تصمیم گیری‌های کلان سیاست خارجی ایالات متحده را دارند، بر آنند که پوتین نظم لیبرالی پساجنگ را تهدید نمی‌کند، بلکه فقط با نظم سلطه‌آمیز مبتنی بر سلطه آمریکا در دوران پس از جنگ سرد که منافع روسیه را نادیده می‌گیرد مخالف است. این گروه سوم از متخصصین تعجب می‌کنند که چگونه بعضی ها اصرار بر توسعه احمقانه ناتو به سمت شرق و تکرار بسیاری از استانداردهای دوگانه را می‌پذیرند اما موافق با گفتگوی دو جانبه روسیه و آمریکا برای حل مشکلات نیستند. این گروه نیز همانند «جرج کنان» و یا «هانس

مورگنتو»(که پیشتر در مورد جنگ نابخردانه امریکا در ویتنام هشدار داده بودند) گاهی به عنوان این که ضعف نشان می‌دهند (و یا توجیه‌گر پوتین هستند) مورد ملامت قرار میگیرند زیرا که آنها نسبت به انباشته شدن تهدیدات خارجی و نادیده گرفتن ضعف‌های داخلی امریکا، هشدار می‌دهند.

این گروه واقع بین استدلال می‌کنند که پوتین پیشتر، رفرم‌های اقتصاد بازار و رابطه با غرب را در اولویت خود قرارداده بود، اما مشاهده نمود که “«دست باز» او با ” مشت آهنین ” نئومحافظه کاران دوره جرج بوش مواجه شد و اوباما هم کم و بیش سیاست توسعه اقتصادی – نظامی بلوک غرب را که از زمان کلینتون و از دهه ۱۹۹۰ آغاز شده بود ادامه داد. به عبارت دیگر، برای مدت دو دهه، آمریکا بصورت پیوسته به تلاش خود برای نفوذ هر چه بیشتر اقتصادی – نظامی در حیاط خلوت روسیه ادامه داد. چیزی که تجربیات تاریخی به ما می‌آموزد این است که هر قدرت بزرگی نظیر روسیه ، در صورتیکه با پیشروی مستمر رقیب خود روبرو گردد، نهایتا واکنش نشان می‌دهد. حامیان کلینتون نیز همانند طرفداران اوباما مایل نیستند که این مسئله به آنها یادآوری شود که هرگونه شانسی هم که اقتدار پس از جنگ سرد امریکا برای نشان دادن حسن نیت خود میداشت، بعد از وقایع صربستان، عراق و لیبی زایل شده است.

شاید حق با هر دو طرف باشد – این که دو دهه نادیده گرفتن علائق و منافع روسیه،  دیدگاه ضد آمریکائی پوتین را رادیکالیزه نمود، و این که تنش‌زدایی جدیدی ناممکن شده است.  شاید هم پوتین ذاتا دیدگاه خصمانه‌ای ندارد بلکه ترجیحا بتوان او را چنین توصیف نمود: مستبدی معمولی، مغرور و بدخواه، و نه فاسدی بی‌همتا و بی‌رحم، که قادر به پذیرش همکاری با شرکایی است که آنقدر تجربه دارند که معاملات سیاسی- اقتصادی‌ای ترتیب بدهند که هم منافع آمریکا و هم روسیه را مد نظر قرار دهند.

تنها چیزی که به هیچ عنوان نمی‌توان در آن شک کرد این است که نه تنها آمریکا و روسیه، بلکه در حقیقت اروپا و تمامی جهان، بطرز بیسابقهای به تنشزدایی نیاز دارند.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>