- The Union Of People's Fedaian Of Iran - http://www.etehadefedaian.org -

منصور کوشان درگذشت

Posted By admin On بهمن ۲۸, ۱۳۹۲ @ ۹:۵۲ ق.ظ In خبرو گزارش,گزارش | No Comments

منصور کوشان درگذشت
دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۲ – ۱۷ فوریه ۲۰۱۴
منبع عصرنو

منصور کوشان، شاعر و نویسنده ایرانی درگذشت
a href=”http://www.etehadefedaian.org/wp-content/uploads/2014/02/manasour-koushan2014.jpg”>
منصور کوشان، شاعر، نویسنده، پژوهشگر و روزنامه نگار ایرانی، صبج روز یکشنبه، در سن ۶۵ سالگی در بیمارستانی در شهر استاوانگر نروژ درگذشت.

و که متولد پنجم دی ماه سال ۱۳۲۷ در اصفهان بود، از حدود نه ماه پیش در پی ابتلا به بیماری سرطان معده در بستر بیماری بود.

منصور کوشان، از چهره های فرهنگی و فعال سه دهه گذشته بود که علاوه بر انتشار دفترهای شعر، مجموعه های داستان و رمان، به ویژه به دلیل سردبیری و انتشار مجله هایی چون دنیای سخن، تکاپو و آدینه و کوشش برای راه اندازی کانون نویسندگان ایران شناخته می شود.

در سال ۱۳۷۳ شماری از نویسندگان ایرانی در نامه سرگشاده‌ای به فضای بسته فرهنگی و اعمال سانسور در ایران اعتراض کردند. منصور کوشان از اعضای جمع مشورتی کانون نویسندگان ایران بود که برای جمع آوری امضای این بیانیه توسط نویسندگان ایرانی تلاش کردند.

او در سال ۱۳۷۷، همزمان با آغاز قتل های زنجیره ای، برای چند سخنرانی به خارج از کشور آمد. قتل محمد مختاری و محمد جعفر پوینده از همکاران نزدیک او در مجله تکاپو و جمع مشورتی کانون نویسندگان ایران، باعث شد که به ناگزیر از بازگشت به ایران چشم بپوشد.

او در کتاب “حدیث تشنه و آب” شرحی مفصل از چگونگی تلاش برای کشتن نویسندگان در ماجرای اتوبوس ارمنستان و برخورد امنیتی جمهوری اسلامی با نویسندگان و روشنفکران دگراندیش به دست داده است.

منصور کوشان از نوجوانی به تئاتر روی آورد و در حلقه جنگ اصفهان و شماری از نویسندگان برجسته عصر که در اصفهان بودند مانند هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی، ابوالحسن نجفی، احمد میرعلایی، ضیا موحد و… حاضر می شد.

در همان آغاز کار، نمایشنامه اش با عنوان “روزنامه های دیروز و امروز” برنده جایزه نخست رادیو و تلویزیون ملی ایران می شود.

منصور کوشان پس از آنکه به تهران رفت، ارتباط با تئاتر را به ویژه از راه نقد تئاتر ادامه داد و با روزنامه هایی چون آیندگان همکاری کرد. او سال ها، بعد، هنگام اقامتش در نروژ، بار دیگر به تئاتر بازگشت. چند تئاتر را کارگردانی کرد و به روی صحنه برد و نمایشنامه هایش را منتشر کرد.

نه تنها اجراهایش در نروژ با استقبال منتقدان روبه رو شد، بلکه کتابش در باره ایبسن، نمایشنامه نویس نامدار نروژی جایزه کتاب سال ایران را برای او به ارمغان آورد و به عنوان کتابی مرجع، درباره یکی از بزرگ ترین نمایشنامه نویسان جهان به زبان فارسی شناخته شد.

با این همه، کوشان بیشتر به عنوان نویسنده و شاعر و عمدتا به خاطر فعالیت هایش در عرصه روزنامه نگاری شناخته شده است.

پس از انقلاب سال ۱۳۵۷، مجله “ایران” را منتشر کرد که پس از چندی توقیف شد. در دهه شصت، مدتی سردبیر مجله “دنیای سخن” شد. در آغاز دهه هفتاد، مجله “تکاپو” را منتشر کرد و پس از توقیف این نشریه، سردبیری “آدینه ” را پذیرفت.

در نیمه اول دهه شصت، برای تلویزیون برنامه و فیلم های مستند و داستانی متعددی ساخت که اغلب آنها به نمایش درنیامدند.

او که در ایران از جمله نویسندگانی بود که برای احیای فعالیت کانون نویسندگان تلاش می کرد، در سال های اقامت اجباری اش در نروژ، خانه دفاع از آزادی بیان را پایه گذاشت.

کوشان در سال ۲۰۱۰ کلیک برنده جایزه اوسیستکی انجمن قلم نروژ شد که به نویسنده، روزنامه نگار یا نهادی که در زمینه آزادی بیان دستاورد چشمگیری داشته باشد، اعطا می شود.

از منصور کوشان هشت مجموعه شعر، ۱۴ رمان و مجموعه داستان، ۱۱ نمایشنامه و ۱۰ کتاب در نقد و بررسی و شناخت ادبیات منتشر شده است.

محاق، واهمه‌های مرگ، خواب صبوحی و تبعیدی‌ها، ناخدا بانو و تثیلت جادو از برخی آثار این نویسنده است که تعدادی از آنها به زبان نروژی نیز ترجمه شده است.

کاش این طور نبودی آقای کوشان
جمشید برزگر

کاش می شد با چند ای کاش، دنیا عوض شود. کاش تلفنی زنگ نمی زد. کاش منصور کوشان بیمار نشده بود، کاش یکشنبه روز بدی نمی شد. کاش خبر می مرد.

اصلا ای کاش، نه منصور کوشان، نه هیچ کس دیگر مجبور نمی شد برود جایی زندگی کند که دوست ندارد. کاش دیگرانی تصمیم نمی گرفتند که چه کس می تواند و چه کس نمی تواند ساکن خانه اش باشد، در وطنش باشد و کاری را که دوست دارد انجام دهد: بنویسد، بنویسد، بنویسد.

کاش می شد دوباره به تکاپو بیفتد. مجله هایش را منتشر کند، قصه ها و شعرهایش را بنویسد. با همان نگاه نقاد، گذشته مان را مرور کند که شاید فردایمان بهتر شود.

اصلا ای کاش، اینقدر خوب نبود، صادق و صریح نبود، نجیب و بی پیرایه نبود، در دوستی بی دریغ نبود. کاش در جمع کردن دوستانش و میدان دادن هایش خسیس بود. کاش کسی بود که آدم از ندیدنش دلتنگ نمی شد، غمگین نمی شد و دیر به دیر به یادش می افتاد.

چقدر حسرت و دریغ و آرزوی محال برای ما گذاشت منصور کوشان و رفت.

خودش می گفت که از پس ماجرای اتوبوس ارمنستان و قتل محمد مختاری و محمد جعفر پوینده، قاچاقی و اضافه، دست کم از نگاه آن دیگران، زنده مانده و زندگی کرده است، اما عاشق زندگی بود حتی وقتی سرطان رمقش را گرفته بود. امیدوار بود و این امید را با خود داشت؛ مثل عطری که با گل است؛ برای همین بود که دشواری ها از پا نمی انداختش. برای همین بود که در سال های غربت و تبعید، به جای آنکه زانوی غم بغل کند، کار کرد و کار کرد. نوشت و نوشت و نوشت.

چرا در این یکشنبه بد، زمان مفهومش را از دست داده؟ انگار دیروز بود، انگار قرنی پیش بود که آگهی کارگاه شعر و قصه تکاپو را در مجله دیدم و راه افتادم رفتم آنجا. نمی دانستم قرار است بهترین دوستانم را آنجا پیدا کنم، نمی دانستم قرار است فضایی را تجربه کنیم که نه قبلش و نه بعدش دیگر نشد و نشد که امکان تکراری بیابد.

مجله تکاپو، در سال های اول دهه هفتاد، تریبونی بود برای روشنفکران دگراندیشی که خیلی زود ثابت شد برای عده ای نفس حضورشان هم تاب نیاوردنی است. منصور کوشان در کنار مجله اما، فرصتی فراهم می آورد برای جوان ترها. از تحریریه مجله و همسخنی با رضا براهنی و محمد مختاری و جواد مجابی و… می آمد، کنار جوان هایی می نشست که در آغاز راهشان بودند، اغلب با سرهایی سودایی و دل هایی شیدایی.
[1]
در میان جمعی از نویسندگان در دهه شصت. نفر دوم نشسته از راست

کوشان خودش از همین کارگاه ها برآمده بود، از حلقه جنگ اصفهان؛ اما روشی دیگر داشت. اهل مرید و مرادی نبود و نگذاشت که حلقه تکاپو هم آلوده این سنت شود.

صریح بود و صراحتش به ما جوانان سودا زده شجاعت می داد تا خودمان باشیم و حرفمان را بزنیم، بحث کنیم و سرآخر ببینیم که رشته های دوستی محکم تر شده اند.

اما نگذاشتند. تکاپو هم توقیف شد. برای کوشان تجربه ای تازه نبود، جز آنکه جمع ما از دفتر مجله به خانه او اسباب کشید. روزهایی خانه اش، محل دیدارهای جمع مشورتی کانون بود که از دلش نامه “ما نویسنده ایم” درآمد و روزهایی، میزبان جوانانی که دنیا را هنوز ساده و صاف می دیدند، دنیا را شعر می دیدند و داستان. در کنار بردیا و خنیا که کوچک بودند و با همه آشنا و هایده که صبور بود و مهربان.

توقیف تکاپو ما را بیشتر تکان داده بود تا او را. عادت داشت که نگذارند کارش را بکند و عادت داشت که کارش را بکند. اولین نوشته هایش، نمایشنامه هایش بود که اغلب مجال اجرا نیافت. بعد با اسم مستعار نقد تئاتر می نوشت. انقلاب که شد مجله ایران را منتشر کرد که عمرش کوتاه بود.

به رادیو و تلویزیون رفت. با آنکه برنامه ها و فیلم های بسیار ساخت، یا اغلب آنها پخش نشدند و جز انبار تلویزیون جایی نیافتند، یا بدون اسمش روی آنتن رفتند. از آنها که کودکی شان در دهه ۶۰ سپری شده، چند نفر می دانند که “چشم، چشم دو ابرو؛ دماغ و دهن، یه گردو….” کار اوست؟

بعد، دیگر تلویزیون هم نشد. مدتی در دنیای سخن و بعدتر در گردون بود. همین اوقات بود که رمان محاق را نوشت. از تئاتر که به ناگزیر دور شده بود، در شعر و رمان پناه گرفت. اما اهل حرف زدن با مخاطب بود. همین می کشاندش به روزنامه نگاری. بعد از تکاپو، بوطیقای نو را خواست منتشر کند، نگذاشتند. با اصرار مسعود بهنود به آدینه رفت که فرج سرکوهی را به ناگزیر از دست داده بود. اما آدینه را نیز سرنوشتی جز توقیف در انتظار نبود.

دور ماندن از صحنه تئاتر، یا کلنجار با اداره مطبوعات و اداره کتاب برای جلوگیری از حذف کلمه و سطری کافی نبود. ناگزیر از خانه اش دور ماند، دور رانده شد.

شرح این ماجراها را خودش در “حدیث تشنه و آب” داده است. وقتی دعوت به سخنرانی در نروژ را پذیرفت، مثل مختاری و پوینده احساس کرده بود که فاجعه ای در راه است؛ اما وقتی به نروژ رسید و شنید که جنازه این دو پیدا شده، باز هم نمی توانست باور کند.

چند روز قبلش، نامه ای را به دفتر محمد خاتمی، رییس جمهوری فکس کرده بودند و گفته بودند که احساس خطر می کنیم و بیم جان داریم و حالا دیگر کار از احساس گذشته بود.

در غربت اما، باز هم به تکاپو افتاد. در خلوتی خود خواسته ماند، در شهری کوچک در جنوب نروژ. آنجا بود که دوباره توانست به صحنه بازگردد. تئاتر نوشت و کارهایی از خودش و نمایشنامه نویسان نامدار به روی صحنه برد. اما این بار دیگر گویی دیر شده بود. به رمان و قصه و شعر بیشتر دلباخته بود که به رغم همه ناباوری ها و اصرارها، همه موفقیتش در تئاتر را رها کرد تا از آن پس فقط بنویسد. بنویسد و بنویسد.

به متون کهن بازگشت و آنها را با دیدی انتقادی خواند تا ببیند اشکال کار کجاست که وضع و روز چنین است. و البته باز مجله منتشر کرد. در دهه ششم زندگی اش، شکوفاتر شده بود و خلاق تر. آنقدر خلاق که در اوج بیماری اش، بی هیچ تجربه و درسی، قلم مو به دست گرفت و نقاشی را هم به کارنامه متنوعش افزود.

نمونه این پختگی و خلاقیت توامان را در آخرین رمانش، “شاهد” می توان دید. دریغا که رمانش همین یکی دو هفته پیش وقتی منتشر شد که خود رمق نداشت نسخه خوانی اش کند. وقتی گفتم من غلط های تایپی اش را درآورده ام، برایت می فرستم که خودت تصحیح کنی؛ گفت: “خودت هر کار لازم است بکن” تا بفهمم که روزهای بد، روزهای غیبت و عزیمت، در راهند و نزدیکند.

صریح بود و غروری زیبا داشت. اهل مماشات نبود و کارش را این طور راحت به دست کسی نمی سپرد. اما سرطان، سرطان واقعیت ها امان آدمی را می برند. او اما نبرید. می گفت سرطانش، ارمغان جمهوری اسلامی است.

نمی گویم اگر در ایران مانده بود، اگر می گذاشتند در خانه اش و کشورش بماند، بیمار نمی شد. اما بیشتر از یک دهه از خلاق ترین دوره های زندگی اش را دست کم آنجا که دوست داشت، با آنها که دوست داشت و آن طور که دوست داشت سر می کرد و به ناچار مانند خیلی از دوستانش در غربت و تبعید گرفتار خیلی چیزها، خیلی دشواری های غیر ضروری و گاه کشنده نمی شد.

یکشنبه دارد غروب می کند. کاش کابوسی دیده باشم و سراسیمه بیدار شوم. گوشی تلفن را بردارم و آن صدای آشنا را بشنوم که زیر بار این مصائب ناله نکرد، زار نزد و مدام سرود و قصه گفت.

با این همه یادگار، چرا باید باور کنم که منصور کوشان دیگر به تلفنش جواب نمی دهد؟ چرا؟

ترانه انسان عاشق

انسانی را می‌شناسم عاشق در زندگی
بودن را نه برای بودن
در وسوسه‌ی خواستن می‌خواهد
- یادت می آد کی بود؟
همون که فکرش ُپر از پرنده بود
انسانی را می شناسم عاشق در ُگل
باغ را نه برای باغ
در وسوسه‌ی شکفتن می‌خواهد
_یادت می آد کی بود؟
همون که نگاش ُپر از بنفشه بود
انسانی را می‌شناسم عاشق در طلوع
روز را نه برای روز
در وسوسه‌ی گذشتن می‌خواهد.
- یادت می آد کی بود؟
همون که دهنش ُپر از گلایه بود
انسانی را می‌شناسم عاشق در رویا
تو را نه برای تو
در وسوسهء زیستن می خواهد
- یادت می‌آد کی بود؟
همون که دلش پر از جوونه بود

منصور کوشان


Article printed from The Union Of People's Fedaian Of Iran: http://www.etehadefedaian.org

URL to article: http://www.etehadefedaian.org/%d9%85%d9%86%d8%b5%d9%88%d8%b1-%da%a9%d9%88%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa

URLs in this post:

[1] Image: http://www.etehadefedaian.org/wp-content/uploads/2014/02/koushan_nocredit.jpg

Copyright © 2011 Etehade Fedaian. All rights reserved.