نوشته شده در درباره چپ٬نقد و نظر توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

مسائل نظری چپ (٣)سرمایه داری معاصر، انقلاب و یا انتقال، بازار و برنامه ریزی متمرکز / بهروز خلیق

سرمایه داری نظام گسترش یابنده است هم از لحاظ درونی و هم بیرونی. کارل مارکس بدرستی براین نکته تاکید می کرد که سرمایه داری هم در درون رشد می کند و هم به مناطق دیگر دست می اندازد. مارکس مشخص نکرد که آیا یک سرمایه داری جهانی شده ـ سرمایه داری که جهان را فراگرفته و دیگر فضائی برای گسترش نداشته باشد ـ  قادر به حیات خواهد بود؟  مارکس انتظار داشت سرمایه داری بسیار بیش از انکه تمام فضای گسترش را پر کند، سرنگون شود و سوسیالیسم جای آن را بگیرد. او این پرسش را مطرح نکرد که آیا سرمایه داری کاملا جهانی شده قادر خواهد بود تنها با توسعه درونی به حیات خود ادامه دهد؟ چون او اساسا این پرسش را مطرح نکرد از این رو کوششی هم برای پاسخ دادن به آن عمل نیآورد.

روزالوگزامبورگ در اثر خود به نام “انباشت سرمایه” به این سئوال پرداخت و این نظریه را مطرح کرد که سرمایه داری تا کنون با گسترش در فضای غیرسرمایه داری پیرامون خود توانسته است به حیات خود ادامه دهد. نظر او این بود که وقتی تمام فضای بیرونی پر شد و یا به بیان دیگر سرمایه داری جهانی گردید، با بحران مواجه شده و هیچ راه گریزی از آن وجود نخواهد داشت.  

لنین به سرمایه داری نه به عنوان یک کل واحد، بلکه به مثابه مجموعه ای از واحدهای سرمایه داری نگاه می کرد و بر کشمکش و رقابت بین واحدها تاکید داشت که آن ها برای تسلط برمناطق غیرسرمایه داری وارد جنگ با یکدیگر می شوند. این بحث اصلی لنین در اثر او به نام امپریالیسم آخرین مرحله سرمایه داری آمده است. او براین نظر بود که رقابت و جنگ به تضعیف سرمایه داری انجامیده و راه را برای انقلابات باز می کند. جنگ بین کشورهای سرمایه داری زمینه را برای انقلاب در روسیه، چین و برخی کشورهای دیگر فراهم آورد و جهان به دو بخش سرمایه داری تحت رهبری امریکا و بخش غیرسرمایه داری تحت هدایت اتحاد شوروی و چین تقسیم گردید و جنگ سرد بین آندو اردوگاه جریان پیدا کرد. بدنبال آن این تصور در اردوگاه شرق به وجود آمد که ما در دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم قرار داریم. آن ها این روند را برگشت ناپذیری تلقی می کردند.

اما روندها به گونه عکس پیش رفت، اتحاد شوروی و کشورهای متحد او فرو پاشیدند و سرمایه داری در کشورهای “سوسیالیسم واقعا موجود” دامن گسترد و کاملا جهانی شد. سرمایه داری در یک مقیاس جهانی پیروز شد و تئوری دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم بی اعتبار گردید.

به دنبال فروپاشی اردوگاه شرق و پیروزی سرمایه داری، تئوریسین های چپ بار دیگر در صدد تبیین سرمایه داری معاصر برآمدند. آن ها بدرستی برگرایش های جدید سرمایه داری که بعد از رکود ١٩٧۴ ـ ١٩٧۵ شکل گرفته است، دست گذاشتند. از جمله آهسته تر شدن آهنگ عمومی رشد، گسترش شرکت های چند ملیتی و مالی شدن روند انباشت سرمایه. سوق یافتن سرمایه به طرف مجاری مالی صرف و اکثرا مجاری سفته بازی، احتکار، قماربازی و کارهای سوداگرانه، بحران های سرمایه داری را عمق  بخشیده است. اما سرمایه داری به کمک دولت ، بربحران های خود غلبه می کند.  

لازم است که چپ باز به سرمایه داری به نشیند، مشخصه های سرمایه داری معاصر را بشناسد، علل پایداری آن را دریابد، به خودتنظیمی های آن آگاه باشد و به انعطاف پذیری و تطابق پذیری آن توجه کند. این نگاه به معنی چشم پوشی و یا ندیدن بحران ها و تضادهای مناسبات سرمایه داری، استثمار نیروی کار و غارتگری کشورهای پیرامونی نیست. چپ دمکرات مخالف و ناقد سرمایه  داری است و براین باور است که نمی‏توان سرمایه داری را آخرین فرماسیون اقتصادی ـ اجتماعی به حساب آورد و آنرا به عنوان پایان شکلبندی تاریخی تلقی نمود. از نظر چپ دمکرات برای سرمایه داری، آلترناتیو وجود دارد و این آلترناتیو هم سوسیالیسم است.

سرمایه داری معاصر

کارل مارکس نظریه پرداز و تحلیل گر مناسبات سرمایه داری بود. مارکس با بررسی عمیق مناسبات سرمایه داری، تضادها و بحران های سرمایه داری را دریافت و آن ها را تبیین کرد. تضاد بین کار و سرمایه، تضاد بین خصلت اجتماعی تولید و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، بحران اضافه تولید و بحران های دوره ای.

بحران ذاتی مناسبات سرمایه‌داری است و گسست هائی در فرآیند انباشت سرمایه به وجود می آورد. روند انباشت سرمایه شرایط لازم تداوم خود را از بین می‌برد و این امر موجب تنزل نرخ سود و پیدایش بحران می‌گردد. طول بحران بستگی به مدت زمان لازم برای جهت‌گیری مجدد سرمایه دارد. از این نظر روند انباشت در سرمایه داری پر از فراز و نشیب است.

مارکس و مارکسیست ها بر این نظر بودند که سرمایه داری براثر تضادها و بحران های درونی آن و بر اثر انقلاب سوسیالیستی، فروپاشیده و جای خود را به نظام سوسیالیستی خواهد داد. اما سرمایه داری تا کنون دوام آورده، به حیات خود ادامه و حتی کشورهائی را که در آن ها “سوسیالیسم واقعا موجود” حاکم بود، فرا گرفته است. امروز می توان گفت که سرمایه داری به تمام معنی جهانی شده است.

مارکس از بحران ها و تضادهای سرمایه داری، فروپاشی اجتناب ناپذیر سرمایه داری را نتیجه گرفته بود. گرچه نظریه مارکس در خصوص گرایش نزولی نرخ بهره در سرمایه‌داری کارکرد دارد، لیکن چنانچه واقعیت دو قرن اخیر نشان داده است، نمی‌توان وقوع حتمی بحران ‌اجتناب‌ناپذیر را از آن استنتاج کرد. مارکس نقش عوامل دیگر به ویژه نقش دولت در زمینه پیش گیری از وقوع بحران اجتناب‌ناپذیر را در نظر نگرفته بود.

به باور مارکس  فرآیند انباشت و تمرکر سرمایه به نابودی سرمایه های متوسط و کوچک خواهد انجامید. برخلاف انتظار مارکس، فرآیند انباشت و تمرکر سرمایه، فرآیندی خردکننده نبوده و سرمایه متوسط و کوچک توانسته اند در رقابت با سرمایه بزرگ مقاومت و حتی با توجه به ماهیت پیچیده تقسیم کار در نظام سرمایه‌داری، جایگاه خود را حفظ کنند.

یکی از دلایلی که برای فروپاشی سرمایه داری شمرده می شد، فقدان مکانیسم های “خود تنظیم کننده” آن بود. اما در واقعیت دیده شد که سرمایه داری واجد مکانیسم های “خود تنظیم کننده” است. اگر سرمایه‌داری دارای مکانیسم‌های “خود تنظیمی” نبود که به وسیله آن منظما تضادهای انباشته شده را حل نماید و بحران هائی را که پدید می‌آیند مرتفع نماید، نمی‌توانست به موجودیت خود ادامه دهد و تا کنون پایدار بماند.

سرمایه‏داری عصر رقابت تنها یک تنظیم‏کننده می‏شناخت و آن هم بازار بود. بازار ضمن آنکه موتور اقتصاد سرمایه‏داری بود، گرایش بازدارنده این اقتصاد هم به حساب می‏آمد. بازار که نقش تنظیم کننده را بازی می‏کرد، در ماهیت امر هم خود و هم نتایج فعالیت آشفته پیشین خود را اصلاح می‏نمود.

اما سرمایه‏داری معاصر دارای چند مکانیسم تنظیم کننده است:

“ـ مکانیسم بازار که تولید سرمایه‏داری را تنظیم می‏کند.

ـ تنظیم در سطح شرکت‏ها

ـ مبارزه طبقاتی میان کار و سرمایه که از مناسبات تولیدی برمی‏خیزد و مهمترین موازنه باز تولید اجتماعی را تنظیم می‏نماید.

ـ دولت که برمبنای وظائف خود در جهت حراست و تحکیم صورت‏بندی موجود، مناسبات اجتماعی را در مجموع تنظیم می‏کند.

ـ مکانیسم تاثیر ایدئولوژیک که عهده‏دار تنظیم فضای اجتماعی ـ روانی در جامعه است.

ـ هماهنگی بین‏المللی سیاست های اقتصادی.” (“سرمایه داری معاصر” از انتشارات سازمان فدائیان خلق ایران ـ اکثریت).

خود تنظیمی شرکت‌ها با تنظیم دولتی متفاوت است. فعالیت با برنامه شرکت‌ها به ویژه با انقلاب تکنولوژیک، شدیدا افزایش یافته است. هدف این برنامه‌ریزی عبارتست از سود حداکثر بر مبنای معقول‌ترین سازمان تولید و فروش. این نوع تنظیم تولید سرمایه‌داری ثمربخشی بالائی پیدا کرده است. تنظیم امروزین تولید در سطح شرکت‌ها، بازار سرمایه را نظم می‌بخشد.

جنبش کارگری در کشورهای پیشرفته رویکرد توافق اجتماعی ـ سیاسی دارد. تقریبا در تمامی این کشورها، اکثریت جنبش کارگری استراتژی توافق اجتماعی را به مثابه استراتژی “کم دردتر” که بهای کمتری نیز طلب می کند، برگزیده است. به بیان دیگر مناسبات میان نیروی کار و سرمایه بیشتر به صورت تلفیقی از مبارزه و توافق در آمده است. کارگران با حربه اعتصاب و به بهره گیری از قراردادهای دسته جمعی از سرمایه داران امتیاز می گیرند. اخذ امتیاز از سرمایه داران و تامین نیازهای کارگران، از تشدید تضاد کار و سرمایه و فراروئیدن آن به تکانه های شدید اجتماعی جلوگیری می کند.

تنظیم دولتی در تداوم انباشت سرمایه، مهار بحران های سرمایه‌داری و جلوگیری از تشدید تضادهای سرمایه داری نقش موثری دارد. سرچشمه‏های تنظیم دولتی عبارتند از:

“ـ نیازهای تولید سرمایه‏داری (تخفیف لرزه‏های دوره‏ای، رشد و تکامل زیر ساخت اقتصادی، مساعدت به پیشرفت علمی ـ فنی، بازسازی ساختار اقتصادی)

ـ تقاضاهای دولت (نظامی‏گری و حفظ دستگاه عریض و طویل دولت)

ـ ضرورت حفظ ثبات اجتماعی و سیاسی (تخفیف تکانه های اجتماعی و گسترش زیربنای اجتماعی)” (همان منبع).

دولت ناچار است نه تنها منافع خصوصی و سودآوری سرمایه‌داری، بلکه نیازهای جامعه را نیز که در مواردی با اصول بازار و منافع سرمایه‌داران وفق نمی‌دهند، ملاک قرار دهد.

دولت صرفا ابزار بورژوازی برای تامین نظم سرمایه‌داری و حفظ مالکیت خصوصی نیست. دولت در عین حال نقش تنظیم کننده متنوع روندهای اقتصادی و اجتماعی در نظام سرمایه‌داری را بر عهده دارد. دولت در عین حال که در جامعه طبقاتی خصلت طبقاتی دارد، از استقلاب نسبی برخوردار است.

سرمایه‌داری دریافته است زمانی خطر فروپاشی آن را تهدید می‌کند که سیستم مکانیسم‌های اجتماعی و سیاسی آن تاب مقاومت نداشته باشد. لذا سرمایه‌داری پذیرای مکانیسم‌های اجتماعی و سیاسی شده است. سرمایه داری در یک سری عرصه ها عقب نشینی کرده است. این امر از یکسو براثر رشدسرمایه داری، تولید انبوه، ضرورت ایجاد بازار برای تولیدات سرمایه داری و کاربست تکنولوژی پیشرفته و از سوی دیگر در پرتو مبارزه جنبش سوسیالیستی و کارگری امکان پذیر شده است.   

می‌توان گفت سرمایه‏داری واجد مکانیسم‏های “خود تنظیمی” است که به وسیله آن‏ها منظما تضادهای انباشته شده را تخفیف می دهد و بحران‌هائی را که پدید می‏آیند رفع می‏نماید. این مکانیسم‌ها تغییر می‏یابند و قابلیت تکامل تدریجی این مکانیسم‏ها که مرزهای دمسازی سیستم اجتماعی با شرایط متغیر را گسترش می‏دهد، امکان می‏دهد که به توان تا حدی از “خود‏پوئی” سرمایه‏داری صحبت کرد. “خودپوئی” به منزله فرارفتن سرمایه داری از بحران های اقتصادی نیست. ولی سرمایه داری قادر است که بر بحران های دوره ای غلبه کند.

سرمایه‏داری از مرحله خودبخودی و خودانگیخته پیشین گذر کرده و به تراز دیگر یعنی به سطحی از رشد و تکامل قابل تنظیم رسیده است. البته نه خودانگیختگی پیشین و نه قابلیت تنظیم امروزین را نباید مطلق کرد. اما می‏توان از چیرگی مورد اول در گذشته و چیرگی دومی در دهه‏های بعد از جنگ سخن گفت.

تز رایج در ادبیات مارکسیستی مبنی بر اینکه به موازات حدت‌یابی تضادهای سرمایه‌داری، امکانات رفع آن‌ها در چارچوب این صورت‌بندی هرچه بیشتر محدود می‌شود، با واقعیت انطباق ندارد. امکانات رشد و تکامل صورت‌بندی سرمایه‌داری با گذشت زمان محدود نشدند بلکه گسترش یافتند. مقایسه ساده سرمایه‌داری آغاز قرن بیستم و آغاز قرن بیست و یکم گواه این مدعا است.

سرمایه داری یک نظام و شیوه تولیدی همانند سایر شیوه های تولیدی نیست. در واقع، سرمایه داری انعطاف پذیرترین و تطابق پذیرترین شیوه تولیدی است که در تاریخ بشری پدید آمده است و پویائی اش به آن اجازه می دهد تا بحران ها را پشت سر بگذارد.

در مجموع می توان گفت سرمایه‌داری واجد مکانیسم‌هائی است که امکان می‌دهد تضادهای خود را که انباشته می‌شوند، منظما تخفیف دهد و بحران ها را پشت سر بگذارد. سرمایه‌داری از انعطاف لازم و قدرت مانور بالا برخوردار است و تا کنون توانسته است بر گرایش به صلبیت که خصیصه هر سیستمی است، غلبه نماید.

دگرگونی‏های ژرف در پایه فنی ـ اقتصادی

دگرگونی‏های ژرفی در پایه فنی ـ اقتصادی تولید اجتماعی روی داده است. در دهه‏های اخیر انقلاب علمی و فنی در قلمرو سرمایه‏داری پیشرفته به مرحله کیفیتا نوینی رسیده است. انقلاب تکنولوژیک به منزله تحولی انقلابی در نیروهای مولده به حساب می‏آید: دگرگونی ساختاری تولید اجتماعی بر پایه تکنولوژی علم‏بر، کاربرد تکنیک میکروپروسه‏ها، انفورماتیک، تکنیک روبات، سیستم خودکار مدیریت و بیوتکنولوژی.

بدین ترتیب ایجاد ثروت واقعی هر چه کمتر به زمان کار و کمیت کارصرف شده و هرچه بیشتر به قدرت آن عواملی از تولید وابسته می‏شود که در طول زمان کار به حرکت در می‏آیند و ثمربخشی بالایشان نه بواسطه با زمان کار برای تولید آن‏ها، بلکه با سطح عمومی علم و کاربست آن در تولید و پیشرفت تکنیک معین می‏شود. انقلاب تکنولوژیک سرمایه‌داری را به حلقه‌ای بالاتر از حلزون تاریخ می‌رساند که مسائل اساسی رویاروئی اجتماعی ـ سیاسی را به گونه نوین طرح می‌کند. انقلاب علمی و فنی در تولید بازارهای جدید، برون رفت از بحران ها و تداوم حیات سرمایه داری نقش حیاتی دارد.

بحران ها و تضادها

“واقعیت این است که نظام سرمایه‌داری از یکسو نظامی بحران‌زا است و نمی‌تواند فراز و نشیب‌ها و گسست های اجتناب ناپذیر در روند انباشت سرمایه را از میان بردارد و از سوی دیگر نظام مقاومی است و در برابر بحران ها، راه‌حل‌هائی پیدا می‌کند. دخالت دولت در اقتصاد یکی از راه‌حل‌های عمده بوده است.” (اندیشه های سیاسی مارکسیستی نوشته حسین بشیریه). در بحران اخیر سرمایه داری، دولت ها میلیاردها دلار از درآمد ملی را برای نجات بانک ها از ورشکستگی به صندوق آن ها واریز کردند. اما نقش دولت در این موارد خالی از تعارض نیست. بلکه دولت در این فرآیند مجبور به ایفای کارویژه‌های متعارض می‌گردد. تعارض میان بخش‌های مختلف سرمایه برای تسلط بر بازار و منابع و منازعه میان طبقات اجتماعی بر سر سازماندهی تولید و توزیع از عوامل مهم پیدایش تعارض در کارویژه‌های دولت است. در نتیجه دولت میان گرایش به نوعی سیاست رفاهی و نوعی خصوصی‌سازی در حال نوسان قرار می‌گیرد. به طور کلی تر، تعارض اساسی میان شرایط اجتماعی تولید و تصرف خصوصی ارزش مازاد، دولت را از ایجاد شرایط توسعه هماهنگ عاجز می‌سازد.

با وجود اینکه چهره سرمایه داری معاصر در مقایسه با قرن نوزدهم تغییر کرده است، اما ساختارهای اصلی آن هم چنان پابرجا مانده است: انگیزه سود، استثمار کار، روند طرد شدگی از جامعه، ارتش بی شمار بیکاران، تمرکز مالکیت سرمایه داری در سطح کشورها و جهان در دست اقلیتی ناچیز، چیرگی بر کشورهای پیرامونی و غارتگری آن ها، تخریب محیط زیست…… امروز حدود ۲۰۰ کنسرن بزرگ بر اقتصاد جهان حکومت می کنند. این کنسرن  ها توسط چند هزار نفر رهبری می شوند. در واقع گروه اندک از مدیران غیرانتخابی بر هزاران میلیارد یورو در جهان حکومت می کنند. این مدیران در باره چگونگی سرمایه گذاری و سازماندهی کار و محل های کار تصمیم می گیرند. دولت ها نه تنها آزادی آن ها را محدود نمی کنند، بلکه با وضع قوانین از آن ها محافظت می کنند. امروز صدها میلیون زن و مرد در جستجوی آنند که بلکه سرمایه داری از سر لطف نیروی کارشان را استثمار کند.

در دهه های گذشته، سرمایه‏ داری در کشورهای پیشرفته برای درهم شکستن نیروی کارگران متشکل، گسترش دامنه خصوصی سازی و پس گرفتن دستآوردهای جنبش کارگری، کاهش خدمات عمومی و برنامه‏های رفاهی گام برداشته که به تشدید نابرابری در سطح جامعه انجامیده است. سرمایه داری با گسترش نابرابری‏های اجتماعی در عرصه جهانی و ملی، بهره‌بردارى‌ غارتگرانه‌ از منابع‌ طبیعى، تولید و انباشت عظیم سلاح‏های مخرب و با ایجاد نظام بین‏المللی متکی بر قدرت نظامی و سرمایه مالی و گسترش مصرف‏ گرائی، شرایط‌ حیات‌ در کره زمین‌ را به مخاطره افکنده است.

ما امروز شاهد آنیم که جنگ ها و هزینه های نظامی و بحران های اقتصادی، تنها اشکال نابودی ثروت اجتماعی نیستند، بلکه تولید نیز درنده محیط زیست و طبیعت است. کشورهای نوخاسته نخستین قربانیان نابودی وسیع محیط زیست و تاراج منابع طبیعی هستند که مستقیما از نتایج جهانی شدن سرمایه داری است. مارکس این گرایش سرمایه را به “فرسودن طبیعت” پیش تر خاطر نشان کرده بود. “تولید سرمایه داری تکنیک و ترکیب اجتماعی تولید را پیشرفت نمی دهد، مگر با تهی کردن دو منبعی که همه ثروت ها از آن ناشی می شوند، یعنی زمین و کارگران” (سرمایه ـ جلد اول). اما دامنه ای که امروز این تخریب به خود گرفته گسترده تر از آن است که در سده ١٩ تصور می شد.

سرمایه‏داری: انقلاب یا انتقال

میان “فروپاشی” نظام سرمایه‌داری و ” انتقال” تدریجی آن به یک نظام دیگر تفکیک و تفاوت وجود دارد. “فروپاشی” نظام سرمایه‌داری با انقلاب سوسیالیستی در پیوند است که توسط مارکس مطرح شده است. تئوری کلاسیک “انتقال” هم قبل از همه متعلق به مارکس است که سال ١٨۵٩ آن را عرضه کرده است:”یک نظام اجتماعی هیچگاه قبل از آنکه همه ظرفیت و نیروی خلاقانه خود را شکوفا نکرده و به انتها نبرده باشد از بین نمی‌رود و مناسبات تولیدی عالی تر هم هیچگاه جای مناسبات پست تر قبلی را نمی‌گیرد، مگر آن که شرایط مادی وجود آن در متن و بطن جامعه کهنه نضج و قوام یافته باشد. از این رو بشر تنها به مسائل و پرسش‌هایی می‌پردازد که بتواند آنها را حل کند، زیرا با یک نگاه دقیق تر می‌توان دریافت که یک مسئله زمانی پیش می‌آید که شرایط مادی حل آن هم به وجود آمده باشد یا دستکم در فرآیند به وجود آمدن باشد”.

مارکس در تبیین این تئوری خود به تجربه تاریخی انتقال از فئودالیسم به سرمایه‌داری نظر داشت. این نظام پیش از آنکه پوسته خود را بشکند و پا به جهان بگذارد در بطن نظام سلف خود کاملا رشد و نضج یافته بود. مارکس در تئوری‌های خود جای هیچ شک و شبهه‌ای باقی نگذاشته که در دوره حیاتش شرایط مادی لازم برای جامعه‌ای غیرسرمایه داری را مهیا نمی‌دیده است. اما در پاره‌ای اظهارات و نوشته هایش زمان لازم تا رسیدن به چنین وضعیتی را دور و دراز هم تصور نمی‌کرده است.

تئوری های زیادی در زمینه فروپاشی سرمایه داری بعد از مارکس مطرح شده است. “رودلف هیلفردینگ” در اوائل قرن بیستم به این نظر رسید که شرایط برای تحول نظام تولیدی موجود فراهم شده است. ایجاد سرمایه داری انحصاری و هدایت و تنظیم آن از طریق بانک‌ها و موسسات مالی از نظر هیلفردینگ شکل جدیدی از سرمایه، یعنی سرمایه مالی را به وجود آورده و به این ترتیب رسوخ سرمایه در جامعه و عمومی شدن آن به چنان ابعادی رسیده که گذار از جامعه‌ای مبتنی بر مالکیت خصوصی دیگر امری شدنی و قابل دستیابی است.

لنین هم بر آن بود که  ”امپریالیسم”  به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری است و معتقد بود که ” مناسبات مبتنی بر اقتصاد و مالکیت خصوصی فرم و پوسته‌ای را ایجاد کرده است که دیگر با محتوا و مظروف آن همخوانی ندارد. اگر به گونه‌ای مصنوعی حذف و دفع این پوسته به تعویق بیافتد اجبارا نوعی لختی و کرختی عارض آن خواهد شد. چنین فرم و پوسته‌ای می‌تواند زمانی نسبتا طولانی در این حالت کرختی و ناکارایی باقی بماند، اما به گونه‌ای اجتناب ناپذیر سرانجام رفع و دفع خواهد شد.” هیلفردینگ و لنین بر این باور بودند که گویا ایجاد و تمرکز سرمایه مالی، دستیابی پرولتاریا به مواضع کلیدی اقتصاد را تسهیل کرده است. احزاب کمونیست هم بر این نظر بودند که “سرمایه داری انحصاری دولتی” را می‌توان با اتحاد گسترده اکثریت جامعه، مغلوب کرد.
تئوریسین های چپ نظیر “روزا لوکزامبورگ”،”اتو باوئر” مارکسیست نامدار اتریشی، “نیکلای بوخارین”، مارکسیست معروف روس، هنریک گروسمان” اقتصاددان مارکسیست لهستانی الاصل و دیگران هم بر اجتناب ناپذیری فروپاشی سرمایه داری تاکید داشته و فروپاشی آن را پیش بینی کرده بودند.

اما تا کنون همه تئوری‌هائی که پایان فروپاشی سرمایه‌داری را پیش بینی کرده‌اند، خطا از کار درآمده‌اند. آنچه امکان پذیر می نماید، انتقال تدریجی از یک نظام به نظام دیگر است که مارکس مطرح نمود. سرمایه داری معاصر و انقلاب تکنولوژی اطلاعاتی و ارتباطی، مسائل نوینی در رابطه با گذر به سوسیالیسم در مقابل ما قرار داده است.  

بازار و برنامه ریزی متمرکز

بازار و سرمایه یک مقوله نیستند و از همدیگر متمایزند. به قول دیوید شوایکارت: “یکسان گرفتن بازار با سرمایه داری خطای مهلکی است که هم محافظه کاران مدافع اقتصاد آزاد و هم اکثریت مخالفان اصلاحات بازار در طیف چپ، مرتکب می شوند” (سوسیالیسم بازار ـ دیوید شوایکارت، جیمز لالر……. ترجمه شهریار خواجیان) کارل مارکس در عین تاکید بر تمایز آندو: “سعی در نشان دادن هم ذاتی سرمایه داری و بازار داشت و نتیجه می گرفت که سرمایه داری را بدون حذف بازار نمی توان الغا کرد” (مارکسیسم پس از ١٠٠ سال ـ کنگره بین المللی مارکس ـ ژاک بیده). مارکس بازار و برنامه را جایگزین یکدیگر قرار می داد. به نظر او جایگزینی برنامه ریزی به جای بازار، سنگ بنای سوسیالیسم است و گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم، گذار از نظم کالائی است مبتنی بر برقراری دائمی توازن پسینی به نظمی مبتنی بر برنامه ریزی پیشینی.

نقد مارکسی از اقتصاد سیاسی به معنای نفی نظری است که می گوید اقتصاد بر قانون طبیعی بازار مبتنی است. این نقد ثابت می کند که بازار فقط یک نهاد است، یک قاعده تاریخا وضع شده و نه یک قانون طبیعی. بازار فقط یکی از قاعده های ممکن است. قاعده ای که به هرکس اجازه داده شود با هر کس دیگری قرارداد ببندد. ولی قاعده دیگری نیز وجود دارد و آن مشاوره همگانی برای تعیین اهداف، وسائل و تقسیم منابع است.

از نظر مارکس تمایز بین نظم کالائی و نظم برنامه ریزی شده مبتنی است بر اختلاف بین اشکال مالکیت که در مورد اولی خصوصی است و در مورد دومی عمومی. یعنی شکل اقتصادی از شکل حقوقی تفکیک ناپذیر است. یعنی بنیان های اقتصادی از بنیان های نظریه حقوقی ـ سیاسی و حقوقی جداناپذیر است.

اما با حذف بازار، تنها سازماندهی متمرکز باقی می ماند. این سازماندهی به کنترل متمرکز جامعه منجر می گردد که حزب واحد تواناترین وسیله برای تامین آن است. این امر راه را برای رهبری جامعه توسط یک گروه و نفی آزادی باز می کند، به شکل گیری حکومت خودکامه می انجامد و به توتالیتاریسم راه می برد. تا کنون حکومت دمکراتیک با سازماندهی و برنامه ریزی متمرکز اقتصادی و حذف بازار، مشاهده نشده است.

مدل اقتصادی برنامه ریزی متمرکز به جهت اقتصادی تا مرحله ای از رشد اقتصادی می تواند کارائی داشته باشد. کارائی “یک نظم اقتصادی که سه ربع قرن در برابر دشمنی های بی امان بین المللی و تجاوز نظامی آلمان پابرجا ماند و امر صنعتی کردن یک کشور بزرگ و نیمه فئودال را به انجام رساند، غذا، پوشاک، مسکن و آموزش شهروندان را تامین کرد و یک شالوده علمی در مقیاس جهانی به وجود آورد، نمی توان انکار کرد” (سوسیالیسم بازار ـ دیوید شوایکارت، جیمز لالر……. ترجمه شهریار خواجیان). اما برنامه ریزی متمرکز در اقتصاد پیشرفته و با تنوع محصولات و نیازهای انسانی از کارآمدی برخوردار نیست و به عامل بازدارنده رشد اقتصادی تبدیل می شود. یک اقتصاد صنعتی مدرن پیچیده تر از آن است که بتوان برای جزئیات آن برنامه ریزی کرد. تشخیص اینکه مردم چه کالائی، با چه درجه نیازی و چه مقدار و کیفیتی می خواهند، امری است غیرممکن. بی دلیل نیست که هراقتصاد برنامه ریزی شده ای که به مرحله ای از توسعه رسیده ناچار از انجام اصلاحات بازار شده است. واقعیت این است که اقتصاد پیچیده امروز را نمی توان توسط یک مرکز فرماندهی واحد به نحو کارآمد اداره کرد.

اما به نقش بازار هم باید توجه کرد. بازار بدون کنترل اجتماعی به ویرانگری می انجامد، زندگی گروه های وسیعی از جامعه را به فلاکت سوق می دهد و ثروت در دست لایه نازکی از جامعه، متمرکز می گردد. سپردن سرنوشت جامعه به دست نامرئی بازار به مثابه تنها تنظیم کننده اقتصاد، دور از عقلانیت است. اقتصاد بازار کنترل نشده، یک فاجعه است و باید عنان گسیختگی بازار مهار گردد.

برخلاف نظر محافظه کاران مدافع اقتصاد آزاد و مخالفان بازار در طیف چپ، بازار با سرمایه داری یک سان نیست و بازار سازوکار ضروری (هرچند ناقص) برای سازماندهی یک اقتصاد پویا و تخصیص منابع است.

الغای بازار برخلاف نظر رایج در ادبیات مارکسیستی به معنی گذر به سوسیالیسم نیست. خطا است که دو شکل اقتصادی یعنی بازار و برنامه را به شکل بندی تاریخی نسبت دهیم و گذر از بازار به برنامه را به مثابه گذر از سرمایه داری به سوسیالیسم بدانیم. در حالی که آندو اشکال هم عصری هستند و هم جایگزین و هم در پیوند با یکدیگرند. اقتصاد عقلائی با نوعی ترکیب بازار و برنامه همراه است.

منابع
١. مارکسیسم پس از ١٠٠ سال ـ مجموعه مقاله های کنگره جهانی مارکس ـ سه جلد

٢. سوسیالیسم بازار نوشته دیوید شوایکارت، جیمز لالر……. ترجمه شهریار خواجیان.

٣. “سرمایه داری معاصر” از انتشارات سازمان فدائیان خلق ایران ـ اکثریت.

۴. جهانی شدن با کدام هدف؟ نوشته پل سوئیزی، سمیرامین، هری مگداف و جیووانی اریگی ـ ترجمه ناصر زرافشان).

۵. اندیشه های سیاسی مارکسیستی نوشته حسین بشیریه

۶. سرمایه نوشته کارل مارکس ـ جلد اول ـ ترجمه حسن مرتضوی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>