نوشته شده در اندیشه توسط admin. افزودن پیوند یکتا به علاقمندی‌ها. Print This Post Print This Post

مسئله‌ی گذار از سرمایه‌داری / ۵ / گفت‌وگوی سعید رهنما با کاترین سامری

در ادامه‌ی مطالب و نظراتی که درباره‌ی مسئله‌ی گذار از سرمایه‌داری نوشته بودم، با تعدادی از نظریه‌پردازان سرشناس جهانی گفت‌وگوهایی انجام داده و خواهم داد. هریک از مصاحبه‌شوندگان متن انگلیسی نوشتهی من را خوانده و به چند مقوله سؤالات پاسخ داده‌اند.

نخستین مصاحبه با رابرت آلبریتون، دومین مصاحبه با ژیلبر اشکار، سومین مصاحبه با لیو پانیچ و چهارمین مصاحبه با سام گیندین پیش از این منتشر شدند.

کاترین سامری که مصاحبه‌ی حاضر با او انجام شده، نظریه‌پرداز، نویسنده و مفسر، از رهبران حزب NPA (حزب آنتی کاپیتالیست) فرانسه است. این مصاحبه‌ها، برای اولین بار در نقد اقتصاد سیاسی منتشر می‌شوند. سعید رهنما

سعید رهنما :به‌رغم هزینه‌ها و فداکاری‌های فراوان، هم استراتژی‌های انقلابی و هم استراتژی‌های رفرمیستی که سوسیالیست‌ها در اقصا نقاط جهان دنبال کردند شکست خورده و با تغییر مسیر به سوی پی‌گیری سفت‌وسخت راه سرمایه‌دارانه انجامیده‌اند. به نظر شما تا چه حد خودِ سوسیالیست‌ها مسئول این شکست‌ها هستند و چه درس‌هایی از این تجربه‌ها می‌توان آموخت؟

کاترین سامری: البته باید دید که منظور از سوسیالیست چیست؛ چراکه بسیاری با درک‌های متفاوت مدعی سوسیالیست بودن‌اند و برداشت هرکدام از پرسشی که مطرح کردید متفاوت است. شکست‌ تجربه‌های متفاوت انقلابی و رفرمیستی دلایل عینی و ذهنی دارد. در انزوا قرار داشتن انقلاب روسیه و شکست انقلاب‌ها در کشورهای کانونی سرمایه‌داری، دشواری‌هایی بود که برای کشورهای نیمه‌اقماریِ  سیستم سرمایه‌داری که انقلاب‌ها در آن رخ داد به ‌وجود آورد. از سوی دیگر، این مسئله‌ی خیلی عمیق و مهم نیز هست که تجربه‌ای در این زمینه نداشتیم. سوسیالیست‌ها با تناقض واقعیِ ارگانیکِ نظام سرمایه‌داری، و بی عدالتی ها و  نابرابری‌های شدید آن مواجه بودند. مارکسیست‌ها، سوسیالیست‌ها و آنانی که می‌خواستند سیستم را تغییر دهند باید راه‌هایی برای رویارویی با سیستم ابداع می‌کردند. آنان با واقعیت‌های شکاف طبقاتی مواجه بودند. مثلاً پرسش مهمی درباره‌ی نقش دهقانان وجود داشت که به باورم مسئله‌ای است که مارکسیست‌ها، به‌ویژه در کشورهایی که دهقانان اکثریت جمعیت را تشکیل می‌دادند، به آن بهای لازم را نداده بودند.

مسایل غیرطبقاتی هم مطرح بود، از جمله مسئله‌ی بوروکراتیزه شدنِ فرایند انقلاب و سازمان‌های انقلابی بود که در شکست‌ها نقش داشت. همچنین می‌توان به تحول انقلابی حزب اشاره کرد، که با توجه به وضعیتِ در انزوا قرار گرفتن، قدرت در یک حزب واحد متمرکز شد، و به بخاطر دفاع از انقلاب به سرکوب دموکراسی متوسل شدند. مسئله‌ی بوروکراتیزه شدن و نبود کثرت‌گرایی مسایل کلیدی بودند. رزا لوکزمبورگ در حالی که از فرایند انقلابی و حتی شکل سوویتِ سازمان‌دهی دفاع می‌کرد، این مسایل را مطرح کرد و همان طور که می‌دانید، سرکوب پارلمان (دوما) و امحای کثرت‌گرایی را به‌مثابه امری بسیار خطرناک برای انقلاب مورد انتقاد قرار داد. در این‌جا با عنصر مسئولیت نیروهای ذهنی مواجهیم.

سعید رهنما: این موضوع به پرسش دیگری مربوط می‌شود، وقتی از انقلاب صحبت می‌کنیم یک دیدگاه بر نظر مارکسیِ «جنبش آگاهانه و مستقل اکثریت فراگیر» مبتنی است که در تقابل با مفهوم بلانکیستی انقلاب اقلیت است که توده‌های ناآماده را رهبری می‌کند. این وضعیت در انقلاب روسیه و در دیگر انقلاب‌هایی صادق است که با نام مارکس انجام شد در حالی‌که بیش‌تر از نوع بلانکیستی بودند.

کاترین سامری: این پرسش خیلی مهم و دشوار است. در زمانی که مارکس ایده‌ی انقلاب را می‌پروراند، هیچ تجربه‌ای از حزب کارگران وجود نداشت. سازمان‌های توده‌ای وجود داشتند که وارد انترناسیونال اول شدند اما «حزب‌های سیاسی» وجود نداشت که به‌روشنی از جنبش‌های اجتماعی متمایز باشند. کمون پاریس آغازگر طرح بحث برسر مسایل سیاسی «استراتژیک» درباره‌ی پیوند بین جنبش‌های اجتماعی توده‌ای و قدرت دولتی بود؛ اما در ۱۹۰۵ و بعد از اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه بود که مقطع انقلابی را به‌مثابه یک مسئله‌ی سیاسی برای جنبش کارگری و نیاز به نقش احزاب سیاسیِ دایمی مطرح کرد. این نوع سازمان‌دهی (که برای کارگران از «بیرون» آگاهی انقلابی می‌آورد) را به خاطر نقشی که گروه پیشاهنگ در رهبری توده‌ها دارد برخی منتقدان توانستند به عنوان شکلی از بلانکیسم تفسیر کنند.  اما اول آن‌که موضع‌ گیری‌های لنین بر قیام‌‌های واقعی انقلابی تأکید داشت، نه بر اقدامات اقلیت. او علیه «چپ‌روی کودکانه» جنگید و وقتی پارلمان وجود داشت طرفدار فعالیت پیشگامانه در آن بود و از ابتکارات انقلابی توده‌ای در روسیه (حتی از حرکت‌های بسیار قهر آمیز در مقابله با سرکوب تزاری) پشتیبانی می‌کرد. همان‌طور که می‌دانید توده‌ها پیش از این‌ها در انقلاب ۱۹۰۵ مبتکر شوراها بودند. کل فرایند روسیه خیلی متفاوت از کودتای «بلانکیستی» اقلیت بود. دوم آن که تمایز لنینیستی بین سازمان‌ها یا حزب‌های سیاسی با جنبش‌های توده‌ای سودمند است. البته در عمل همواره این خطر وجود دارد که «نقش رهبری‌کننده‌ی حزب»، «پیشاهنگ»  را جایگزینِ جنبش توده‌ای کند (یعنی گفتار و عملکرد «پیشاهنگ» به نمایندگی از توده‌ها بدون آن که در کنترل آن‌ها باشد تبدیل گردد). اما وجود یک حزب سیاسیِ دایمی برای استمرار مبارزه، برای آموزش، برای درس گرفتن از شکست‌ها و دیگر وظایفی که احزاب سیاسی باید ایفا کنند ضروری  است؛ وظایفی که جنبش توده‌ای (با فرازوفرودهایش، در کشاکش سایر مشکلات) نمی‌تواند آن را به خودی خود انجام دهد. تردیدی نیست که  حرمت قائل شدن بر دموکراسی و انتخاب‌های جنبش توده‌ای یک مسئله‌ی کلیدی برای خود ـ رهایی است. همچنین توانایی متقاعد کردن اکثریت دلیل محکم‌تر و کارآمدی برای درست بودن انتخاب‌های حزب هستند.

بنابراین باید پاسخ‌های کاذب به این پرسش واقعی را کنار گذاشت: یعنی چه‌گونه شکلی دموکراتیک و کارآمد از فعالیت سیاسی برای یک پروژه‌ی رهایی‌بخش ابداع کنیم؟ البته پاسخ‌ها بسته به شرایط متفاوت گوناگون‌اند. اما تردیدی نیست که هر نوع «سازمان‌دهی»  می‌تواند بوروکراتیک و سرکوبگرانه شود، ولی کنار گذاشتن مفهوم سازمان‌دهی (و احزاب) راه‌حل این مشکل نیست. یکی از کارکردهای حزب سیاسی‌ای که برای پروژه‌ی رهایی‌بخش مبارزه می‌کند ادغام این مبارزه با مبارزه‌ای آگاهانه برای شیوه‌های دموکراتیک در میان رده‌های خودش، در مناسباتش با جنبش‌های توده‌ای و در درون خود این جنبش‌ها باید باشد. این مبارزه‌ی آگاهانه باید بخشی از آموزش به اعضای حزب برای انتقاد از این تفکر باشد که گویی «سیاست به احزاب تعلق دارد»، و باید هرگونه انحصار را در گزینه‌های اجتماعی و سیاسی کنار گذارد. بنابراین احزاب سیاسی می‌توانند در یک جامعه‌ی دموکراتیک و در قبال جنبش‌های توده‌ای،  کثرت‌گرا و سودمند واقع شوند. تردیدی نیست که می‌توانیم از روندهای بوروکراتیک و اقتدارگرایانه‌ی درون حزب بلشویک، حتی بیش از استالینی‌شدن حزب، انتقاد کنیم. در این زمینه، به‌تدریج کثرت‌گرایی و ضدِ قدرتِ متقابل  در برابر آن‌چه بع

دیدگاه‌ها غیرفعال هستند.