- The Union Of People's Fedaian Of Iran - http://www.etehadefedaian.org -

فرهادی “فروشنده” ی کالای متوسط! در حاشیه ی اسکار دوم / محمد قراگوزلو

Posted By admin On اسفند ۱۱, ۱۳۹۵ @ ۱۰:۱۸ ق.ظ In اجتماعی | No Comments

[1]الف. سینما به مثابه ی یک صنعت!
ویژه اخبار روز – اسکار بی تردید سیاسی ترین جشنواره ی هنری معاصر است. نه به خاطر این که براندو از تریبون آن جایزه اش را در نقد نسل کشی آمریکایی به پای سرخپوستان می ریزد و بلافاصله از سوی استیوود – به مثابه ی نماینده ی بخشی از تفکر محافظه کار حاکم بر هالیوود – پاسخ می گیرد؛ نه به خاطر این که سوسیالیسم ژان لوک گدار هدف مندیِ هنری آن را بر نمی تابد؛ نه به خاطر این که اسکار اخیر پای ترامپ و مهاجرت و اسلام سیاسی را به میان کشیده است و نه حتا به خاطر همه ی ساز و کارهای پیچیده یی که بر پارادایمِ صنعتیِ موسوم به “سیلیوود” حاکم است؛ ( در این زمینه بنگرید به فصل یازدهم از کتاب “فکر دموکراسی سیاسی” ، م. قراگوزلو صص:۵۹۷- ۵٣۷ : ۱٣٨۷) بل به این دلیل ساده که سینما به عنوان گوشه یی از ایده ئولوژی عرصه ی قدرت واقتصاد ایفای نقش می کند و دست کم در دوران ما خرید و فروش پدیده یی تحت عنوان “هنر ناب” اگر کلاهبرداری آشکار در روز روشن نباشد- که هست – در خوش بینانه ترین برآورد موید ساده لوحی و بلاهتی است که در ارزیابی ارزش مبادله یی میلیارد ها دلار کالا (تحت عنوان فیلم و سینما و مد و نقاشی و….) از درک رابطه ی علنی اقتصاد و فرهنگ ناتوان می ماند. کافی است یادآور شویم که در سال گذشته فیلم “کاپیتان آمریکا” محصول کمپانی دیزنی بیش از ۱.۱۵٣ میلیارد دلار فروش داشته است. همین کمپانی در سال ۲۰۱۶ بالغ بر ۷ میلیارد دلار از گیشه به جیب زده است. چیزی نزدیک به بیست درصد فروش سالانه ی نفت ایران! اگر اقتصاد عین سیاست است – که بی گمان هست- چنین گردش مالی هنگفتی نمی تواند از سیاست تاثیر نگرفته باشد و بر سیاست موثر نباشد!
اگر چه وظیفه و رسالت هنر – برخلاف برداشت رفیق ما شاملو ی نازنین- تغییر جهان نیست ، اما به هر حال بی طرفی در هنر و وسطی بازی کردن در این جدال نیز رسالت هنر و به طور مشخص سینما نیست. من این بحث شبه مجادله را ده پانزده سال پیش در مواجهه با منوچهر آتشی پیش برده ام ( بنگرید به مقاله ی ” شلاق بر چهره ی چراغ” مندرج در فصل نامه ی گوهران) و از طرف ایشان و امثال شان بارها متهم به دفاع از رئالیسم سوسیالیستی ژدانفی و استالینیسم شده ام که شرح آن موجود هست و اکنون از طرح آن طفره می روم و با تاکید بر این نکته ی مهم که صنعت سینما را باید ورا و فرای هر هنر دیگری نگریست و به دالان تو در توی حساس ترین و سودآورترین بخش رقابتی آن یعنی اسکار باید با نورافکن وارد شد، این ادعا را در میان می گذارم که اختصاص دو اسکار پی در پی به اصغر فرهادی را نباید از یک سو سرسری و سبک سرانه به هوراها و زنده بادهای توئیتری تقلیل داد و از سوی دیگر نباید در نکوهش فرهادی از او انتظار داشت که در ساخت و سازها و تریبون های اش فی المثل از دستمزد کارگران دفاع کند و به اختناق سیاسی حاکم بتازد! مسوولیت هنر حتا در قالب هنر فوتوریستی گذار از برداشت های ناپایدار روزمره و چنگ افکندن در اعماق مناسبات اجتماعی است. در نتیجه به ساده گی وبدون توهم به پشت و روی خیمه شب بازی هایی سودآوری همچون اسکار می توان به جنبه های مادی و سیاسی ماجرا وارد شد. من در این جا به اندازه ی فهم خود و در ارتباط با هیاهوی اسکار اخیر و البته در رابطه با سینمای فرهادی به دو سه مولفه اشاره خواهم کرد.

ب. کالاهای”متوسط” فرهادی!
اصغر فرهادی مولد فیلم های مطلقا کالایی و”گیشه” پسندی است که می کوشد بدون صرف هزینه ی هنگفت خود را ورای ابتذال “گیشه” معرفی کند. کالای او اما در عین حال که بنجل نیست و رگه های پیدایی از تفکر محاسبه شده را یدک می کشد تلاش می کند پیام های مماس با ارزش مبادله را نیز با خود حمل کند. در واقع این جنبه از تولید اوست که پشت پا زدن به منافع پایینی ها و فراتر از آن خوانش فرصت طلبانه از ساز و کارهای واقعا موجود اجتماعی ایران معاصر را بالا می کشد. وگرنه انتخاب “مارکتینگ” و تکیه زدن به قطب راست و میانه ی جامعه صرفا یک انتخاب سیاسی و روشن است. کما اینکه مدت هاست فیلم ساز مسوولیت شناسی همچون بیضایی به عباس میلانی اقتدا کرده است. لابد برای فراموش نشدن و تنازع بقا. روشی که مثلا شاملو در حفظ و تولید “فرهنگ کوچه” زیر بارش نرفت و از تکیه دادن به یار شاطر و نراقی امتناع ورزید و عطای نان و “تولید فرهنگی” را به لقای آن بخشید. باری به لحاظ تولید کالای هنری و در قیاس با تولیدات متوسط سینمای فرانسه و ایتالیا و حتا ژاپن و گاه و بی گاه همین سینمای ایران کالای فرهادی متوسط است. البته که قصد من مثلا مقایسه ی سینمایی آثار درخشان شهید ثالث و تقوایی و بیضایی و ای بسا مهرجویی با تولیدات اخیر فرهادی نیست. کافی است که بازی های درخشان فنی زاده و شکیبایی و سوسن تسلیمی و جمیله شیخی را در رگبار و هامون و باشو و مسافران ….مقایسه کنید با بازی های معمولی شهاب حسینی و ترانه علیدوستی برنده ی اسکار. اولی در واکنش به تجاوز زنش آن هم در یک جامعه ی شرق زده چنان بر می آشوبد که پنداری خبر سرقت کیف جیبی اش را شنیده است و دومی ایضا چندان نرم و لطیف از این که دستِ پلید یک “نامحرم” آن هم از جنس یک راننده ی گدا گشنه در حمام و زیر دوش تن او را لمس کرده ، ترسیده است که انگار بانویی از گربه یا سوسک هراسیده است. اما به راستی مساله فقط کیفیت متوسط موسیقی و نقش آفرینی و داستان پردازی مغشوش و دیالوگ های مخدوش و باسمه یی این اثر و تولیدات مشابه فرهادی نیست که زحمت چنین سطوری را هموار کرده است. برای من – به عنوان یک تحلیلگر سیاسی – مساله به ساده گی این است که در دوران شکست جنبش چپ این جنبش طبقه ی متوسط است که فیلم ساز خود را نیز سوار کول جامعه ی فلاکت زده ی ما کرده است. به اعتبار این ادعا می خواهم به تبیین استدلال خود بپردازم.

پ. جنبش طبقه ی متوسط!
فرهادی و کل سینما و تولیدات او نماد و نماینده ی مطالبات واقعی جنبش طبقه ی متوسط ایران است. من فعلا وارد نقب و نقد این مقوله ی نظری نمی شوم که خاستگاه مبارزاتی خرده بورژوازی در عصر امپریالیسم تا کجا مترقی و قابل حمایت است. در این باره قبلا و طی مقالات سیزده گانه یی که پیش تر در سایت البرز نوشته ام به قدر کافی روده درازی کرده ام. فی الحال می خواهم به این نکته ی مهم خم شوم که در اثر سیاست های اقتصادی نئولیبرال چنان شکاف طبقاتی عمیقی در جامعه رقم خورده است که طیف های فوقانی خرده بورژوازی را کاملا به سقف بورژوازی جدید و نوکیسه چسبانده است و در عین حال بخش های تحتاتی آن را نیز به کیسه ی سوراخ پرولتاریا بخیه زده است. به این مفهوم – که تصریح آن فعلا از حوصله ی من بیرون است- دفاعِ “فرهنگی و سینمایی” از منافع خرده بورژوازی در واقع و بی تعارف غلتیدن به آغوش بورژوازی است. به ویژه که این دفاع به سبک و سیاق فرهادی باشد. سبکی که می کوشد- چنان که به نقل مستقیم از فرهادی خواهم گفت- معیشت خواهی و تلاش برای ارتقای زنده گی شرافتمندانه ی مردم کارگر و زحمتکش را در گیومه ی “عدالت خواهی”ِ مذموم اقتصادی به تپاند و آن را در مقابلِ “آزادی خواهی”ِ شیکِ خود بنشاند و ضمن شیطان سازی از اولی به تقدیس دومی بپردازد. چنین اهتمام پوسیده یی اگر در خدمت نظام بازار و استثمار و نظم ظالمانه ی موجود نیست، پس چیست؟ دوستان سوسیال دموکرات ما در ایران بدون توجه به این امر و در نقد ارزیابی های ما از ماهیت طبقاتیِ غالب جنبش سبز نگارنده را بارها نکوهش کرده اند که از درک منافع مترقی طبقه ی متوسط غافل مانده است. سریع بگویم و بگذرم که مستقل از مطالبات ترقی خواهانه ی مردم زحمتکشی که با استفاده از شکاف جناح ها در جنبش سبز مشارکت داشتند مساله به ساده گی این است که بخش هژمون آن از سوی بورژوازی و بازار و متحدان خرپول خرده بورژوای آنان حمایت می شد. شخصیت های سینمای فرهادی اگر چه خرپول نیستند و به ظاهر نیز وضع مالی رو به راهی ندارند اما عمیقا منافع همین متوسط ها را نماینده گی می کنند. بحث ما صرفا جنبه ی معرفتی و اخلاقی ندارد. با این حال پوسته و صورتمندی موضوع از اخلاق و فرهنگ همین طبقه بهره برده است.

ت. دروغگو! دروغگو! ۶٣ درصدت کو؟
چنان که دانسته است بخش هژمون جنبش سبز – به نماینده گی از کارگزاران و مشارکت – نه فقط منتقد سیاست های نئولیبرال و به شدت ضدکارگری احمدی نژاد و شرکا نبود بلکه خود با تمام قوا خواهان پیوستن به گات و سایر نهادهای سرمایه داری جهانی و به خصوص غرب بود. این گذرگاه دقیقا تلاقی همان جایی است که سود کلان اسکار را نیز به جیب می ریزد. باری بخش مسلط خیزش سبز که با پیوستن به دولت روحانی به اهداف خود رسیده است کل انتقاد خود از احمدی نژاد را معطوف “دروغگویی” و سیاست های انبساطی “توزیع سیب زمینی” و چک پول و غیره می کرد و معتقد بود که کارگران و پاپتی ها حامیان اصلی احمدی نژاد هستند. به این شعارها توجه کنید:
# دروغگو! دروغگو! ۶٣ درصدت کو!
# دولت سیب زمینی، نمی خوایم! نمی خوایم!
# هر چی جواد مواده، با احمدی نژاده!
از همین جا می خواهم بزنم به قلب موضوع و خاطر نشان شوم که کل پیغام و پسغام و رسالت ادبی و بی ادبی فرهادی در این است که نشان دهد جامعه ی مورد نظر او در گرداب دروغ گیر کرده است. در “چهارشنبه سوری” موضوع اصلی دروغ است. یک مرد متاهل با خانم همسایه رو هم ریخته است و برای زیر فرش کردن “رابطه ی نامشروع” به زنش دروغ می گوید و برای طبیعی جلوه دادن کثافتکاری های خود از هر قسم دروغی نیز پروا نمی کند! کل قضیه همین است و بس! و از حق نگذریم که حمید فرخ نژاد بد بازی نکرده است! در داستان “ماجراهای الی” نیز یک عده آدم الکی خوش باعث غرق شدن دخترکی می شوند و برای پنهان کردن “دسته گلی” که به دریا داده اند به زمین و زمان دروغ می گویند.آنان حتا به خودِ خودی شان هم دروغ می گویند. سپیده ( با بازی گلشیفته فراهانی) بدون آن که شوهرش امیر (مانی حقیقی) را در جریان بگذارد، دختری به نام الی (ترانه علیدوستی) را با خود و دوستان اش به کنار دریا برده است تا ترتیب آشنایی و ازدواج او با احمد (شهاب حسینی) را بدهد. و البته نه احمد و نه امیر نمی دانند که الی نامزد دارد. بعد از این که الی غرق می شود و حقیقت روی آب می آید این چند نفر دور هم جمع می شوند تا دروغ دیگری را طراحی کنند و به خورد نامزد و خانواده ی الی بدهند! داستان “جدایی نادر از سیمین” نیز حول دروغ شکل بسته است. ماجرای سقوط یک کارگر باردار از پله کان و کشمکش پیرامون دروغ و حقیقت که بالاخره او را هل داده اند یا خودش افتاده است و بچه اش را سقط کرده است. کل داستان فیلم “گذشته” بر پایه ی یک دروغ و لو رفتن آن (ماجرای ایمیل ها و خودکشی) شکل بسته است. چنین است حکایت” فروشنده”که هنوز داغ است و تازه است. یک راننده ی بدبخت و “فاسد” – در جامعه یی که از در و دیوارش فسادهای میلیاردی اقتصادی بالا می رود- با زنی رابطه ی “نامشروع ” دارد و به خانواده اش دروغ می گوید و تا آخر…. جالب این که در این دو اثر اخیر اسکار گرفته دروغگویان خبیث دو فرد زهوار در رفته از طبقه ی تحتاتی جامعه هستند. یک کارگر بیکار و عصبی و یک راننده ی “بی همه چیز”! روایت های سطحی و غیر واقعی از جدال های واقعی جامعه ی ایران سوژه ی اصلی هنر فرهادی است. ممکن است گفته شود چنین روایت هایی برخاسته از یک داستان واقعی است…. بله البته که چنین ادعایی واقعیت دارد اما اگر فیلم سازی خود را متعهد به ساز و کارهای اجتماعی می داند چرا به جای طرح اتهام فساد اخلاقی به یک راننده بیکار و درب و داغون از یک سو و جنتلمن و ایثارگر معرفی کردن دو خرده بورژوایِ هنرمند بازیگر تئاتر از سوی دیگر به سراغ بازتاب “جراحات شهر” پیر نمی رود؟ جز این که کارگردان به طبقه و منافع طبقاتی اش مومن و وفادار است؟ خود فرهادی نیز به چنین مقوله یی معترف است و در ترفندی کهنه و نخ نما “عدالت” و “آزادی” را در مقابل هم قرار می دهد. او در گفت و گویی با مسعود مهرابی (در شماره ی ۵۱۴ مجله ی فیلم مهر۱٣۹۵) مدعی می شود که:
“در گذشته و پیش از این در ادبیات مان هم اینگونه بوده است و غالب مولفان ما بیشتر دغدغه عدالت داشتند تا آزادی و وقتی از عدالت حرف می زدند بیشتر دنبال عدالت اقتصادی بودند. این مساله باعث شد نویسنده ها به سراغ تقابل دو طبقه ثروتنمد و فقیر بروند تا دغدغه ی عدالت جویی را مطرح کنند. اما بعدها به تدریج مفهومی به نام آزادی آمد که برتر از عدالت جایگاهی پیدا کرد. شاید به همین دلیل پرداختن به طبقه متوسط گسترش پیدا کرد چون در طبقه متوسط دغدغه آزادی دغدغه مهمتری است نسبت به عدالت….”
این مدعای فرهادی بدون شرح کل داستان پیدا و پنهان او را حکایت می کند و تمام مدعای پیش گفته ی ما را اثبات! عصر ما به اندازه ی کافی با فجایع و جنایات ناشی از سیاست ترجیح “آزادی” و “دموکراسی” در مقابل “عدالت اقتصادی” آشناست. با چنین ادعایی بود که کل اردوگاه “سوسیالیسم موجود” را در هم شکستند و همان دوزار عدالت را هم به پای آن درجه از “آزادی” خواهی قربانی کردند که بدون برگزاری یک دادگاه نیم بند چائوشسکو و زنش را تیرباران می کرد و نجیب الله را به چنگال طالبان می سپرد. مهاجمان به افغانستان و عراق امثال دیک چنی و بولتون و ولفوویتز همان کسانی که نفت و هالیود را با نهار و شام بالا می کشند، همان مبشران “دموکراسی” و “آزادی” هستند که از قضا در همین راستا انواع و اقسام بنیادهای “خیریه” ی مبلغ “حقوق بشر و دموکراسی” بنا نهاده اند. “بنیاد ملی برای دموکراسی” و بخش کارگری آن سولیداریتی سنتر فقط یک نمونه از این درجه دموکراسی خواهی است که طی سال های گذشته به سود اعتلا و عروج طبقه ی “ارجمند” و”محترم” دخل جنبش های مستقل کارگری را در این جا و آن جا آورده اند. مصر و ونزوئلا و ترکیه فقط مشتی است از خروار. حالا از نمونه های مشابه لهستان بگذریم که….

ث. نئولیبرالیسم آمریکایی در بن بست ترامپ!
در صورت تحقق سیاست های ضدجهانی سازی ترامپ، هالیوود به یک چالش جدی بر خواهد خورد. اعتراض بخش وسیعی از سینماگران هالیوود به ترامپ از جهات متعددی قابل تامل است. نخست رابرت دنیرو خواست با مشت بر دهان دونالد بکوبد! بعد مریل استریپ پیدا شد و گفت اگر سیاست های ضد مهاجراتی ترامپ اجرا شود باید در هالیوود را تخته کرد. و حالا سردمدار این کمپین جورج کلونی است. مستقل از سیاست های راسیستی ترامپ اسکار امسال را در پرتو همین ماجرا باید ارزیابی کرد. چنان که تحریم نیم بند آن از سوی فرهادی در پیام ایشان کاملا نشان می دهد که سیاست تا کجا گریبان سینما را پاره کرده است. تعلق بی سابقه دو اسکار پیاپی به یک فیلم ساز ایرانی را در راستای همین جریان باید تعقیب کرد. با دستور اخیر ترامپ بخش قابل توجهی از هم وطنان “گرامی” و طبقه متوسط فرهادی روی زمین و هوای سفر به نیویورک ماسیده اند! چنان که در پیام اعتراضی ایشان آمده است! از سوی دیگرهالیوود نیز نسبت به این فرمان معترض است. تقابل با ترامپ از مسیر اسکار دوم فرهادی معنای ویژه یی می گیرد. به خصوص که فیلم ساز از سرزمینی می آید که دولت “ارجمندش” بر سر”برجام” نیز با دولت جدید آمریکا کله به کله شده است. این جناحی است که پیش از اعلام نتایج انتخابات آمریکا با انتشار تصاویر کلینتون در روزنامه ی اصلی اش (روزنامه ی شرق) رسما در مقابل ترامپِ “دست نشانده ی پوتین و روسیه” موضع گرفته بود. باهوده است که مثلا غالب روزنامه های اسپانیایی زبان امروز تیتر زده اند: “اصغر فرهادی تنها کسی که ضربه ی محکمی به ترامپ زد!” نمی خواهم بی تخفیف بگویم اسکار در پاسخ به چنین سیاستی تقدیم فرهادی شده است اما شک ندارم تعلق چنین جایزه یی آن هم برای بار دوم بدون وجود لابی های سنگین و با نفوذ در دو سو کمی تا حدودی استبعاد منطقی دارد. به خصوص آن که فیلم برنده نیز از هر نظر فیلمی معمولی و متوسط و دقیقا در قواره ی طبقه ی متوسط است. علاوه بر نکات متعددی که ناگفته ماند این را هم اضافه کنم که صاحب سخنگو شدن طبقه ی متوسط ایران را باید به فال نیک گرفت و گامی به جلو در راستای انکشاف مبارزه ی طبقاتی دانست. در حالی که چپ ایران در قیاس با چپ جهانی دست و بالش از هنر – در هر عرصه یی از ادبیات و رمان و شعر و نقد فیلم و سینمای مستند و…- کوتاه است ، مردم کارگر و زحمتکش تنها از طریق تماشای “فروشنده” و همدردی “تنفر”انگیز با راننده ی متجاوز می توانند با فرهادی ارتباط بگیرند.

محمد قراگوزلو. قزوین. ۱۰ اسفند ۱٣۹۵
Qhq.mm۲۲@gmail.com


Article printed from The Union Of People's Fedaian Of Iran: http://www.etehadefedaian.org

URL to article: http://www.etehadefedaian.org/%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%d8%af%db%8c-%d9%81%d8%b1%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%af%d9%87-%db%8c-%da%a9%d8%a7%d9%84%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%aa%d9%88%d8%b3%d8%b7-%d8%af%d8%b1-%d8%ad%d8%a7%d8%b4%db%8c%d9%87

URLs in this post:

[1] Image: http://www.etehadefedaian.org/wp-content/uploads/2017/03/sans-titre.png

Copyright © 2011 Etehade Fedaian. All rights reserved.